تجربه های ارزشمند، خاطرات آموزنده از زندگی سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
تجربه های ارزشمند، خاطرات آموزنده از زندگی
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    مدير موقت
    Naser آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 187      تشکر : 669
    713 در 163 پست تشکر شده
    وبلاگ : 2
    دریافت : 0      آپلود : 0
    Naser آنلاین نیست.

    kabotar تجربه های ارزشمند، خاطرات آموزنده از زندگی





    بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام به همه دوستان و وقت بخیر.
    طاعات و عبادات قبول و عیدتون مبارک باشه. (جهت اطلاع آیندگان عرض کنم الان که دارم مینویسم، چند ساعتی هست وارد روز عید فطر شدیم.)


    با اجازه مدیر محترم سایت سرکار خانم فاطمی این تاپیک روز می زنم تا محلی بشه برای جمع آوری خاطرات آموزنده ای که از زندگی مون داریم.

    کودکی و بزرگیش هم فرقی نمیکنه. مهم اینه که پندی آموزنده داشته باشه.

    البته من فعلا اولین خاطره ام رو از زمان کودکیم میگم. خاطره ای که سعی میکنم فراموشش نکنم و در عمل هم بکار بگیرم. امیدوارم برای شما هم مفید باشه. (این خاطره رو جای دیگه ای هم در کانون نوشتم.)

    خدا رحمتش کنه، پدر بزرگم رو می گم؛ پدر بزرگ مادریم. (خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه و روحشون شاد.) همیشه نصیحتمون میکرد. البته نه از اون نصیحت هایی که بچه ها ازش خسته میشن و فرارین و خوششون نمیاد، بلکه از اون نصیحت های دلنشین و غیر مستقیم که شاید تو اون عالم بچگی خیلی چیزی ازش نمیفهمیدیم، ولی تو گوشمون موند و تا الان هم نصیحتاش رو فراموش نکردم.

    آره... خدا رحمتش کنه. خیلی آدم صبوری بود. با اینکه معمولا افرادی که پا به سن میذارن اعصابشون ضعیف میشه، ولی من یادم نمیاد حتی یک بار عصبانیت و داد زدن ایشون رو دیده باشم. (بچه هاش هم همینو میگن.) جوری بچه هاش رو تربیت کرده بود که بدون تنبیه و دعوا، عین بت می پرستیدنش و ازش حساب میبردن.

    یادمه بزرگتر که شده بودم از داییم پرسیدم: چطور بود که حاجاقا (ما به پدربزرگمون میگفتیم حاجاقا) اینطوری بودن؟ چجوری همه قبولش داشتن بدون و حرفش حرف بود؟ همه بهش احترام میذاشتند و امکان نداشت رو حرفش حرف بیارن؟
    داییم بهم گفت: کسی که با خدا باشه، خدا هم باهاش هست. کسی که به حرف خدا گوش داد، کسی که در مقابل خدا خودشو کوچیک کرد، خدا هم کاری میکنه ابهت و عظمتش تو دل بقیه بیفته.

    خدا رحمتش کنه...

    یادمه هر وقت ماها رو میدید و میخواست برامون دعا کنه، میگفت: الهی بزرگ نشی!

    اون موقع ها همچین یکم بهمون بر میخورد. میگفتیم: یعنی چی الهی بزرگ نشیم حاجاقا؟ همه دعا میکنن الهی پیر شی (یعنی عمرت طولانی بشه و لذت و خیر دنیا رو درک کنی)، اونوقت شما میگین الهی بزرگ نشی؟!!

    بابابزرگم میگفت: الان نمیتونم که برات بگم. وقتی بزرگ شدی به حرف من میرسی...

    خدا رحمتش کنه... الان میفهمم منظورش چی بود.

    اینکه میگفت الهی بزرگ نشی، یعنی اینکه: الهی روحت همینطور مثل بچه ها معصوم و بی گناه و پاک بمونه. الهی بزرگ نشی تا مثل بعضی از آدم بزرگا یادت نره که بچگی چه معصومیتی داشتی! چه روح بزرگ و چه مهر و محبتی داشتی...!! الهی بزرگ نشی تا مثل بعضی از آدم بزرگا اینا رو فراموشت نشه!

    راستی چرا بعضی از ماها وقتی بزرگ میشیم یادمون میره کودکیمون چجوری بودیم؟
    چرا فقط شیطونی ها و بازیگوشی هاش یادمون هست؟
    چرا معصومیت و بی گناهیش فراموشمون میشه؟؟

    خاطرات کودکی، تلخی هاش هم الان برامون شیرینه. دعواهاش هم برامون قشنگه.
    می دونید چرا؟

    من فکر می کنم چون اون موقع ها هنوز روحمون اینقدر آلوده نشده بود.
    (خودم رو میگم، به دوستان جسارت نشه!)

    هنوز اینقدر قاطی دنیا نشده بودیم.
    دنیا بد نیست، ولی قاطی شدن با دنیا چیز خیلی بدیه!

    اگر با هم دعوا می کردیم، از هم کینه به دل نمی گرفتیم.
    از هم دیگه غیبت نمی کردیم.
    دروغ چیز بدی بود و اگر هم دروغ یاد گرفتیم، از بعضی از بزرگ ترا بود.
    (کاری که بعضی از ماها هم الان داریم خواسته یا ناخواسته یاد بچه هامون میدیم!!!)


    بگذریم.......... خیلی طولانی شد. عذر میخوام!

    یاد اون معصومیت کودکیم افتادم! همون معصومیت از دست رفتم!!!
    معصومیتی که گاهی فقط تو خاطراتم دنبالش میگردم و الان دارم تو وجود دختر و پسرم می بینم.

    کاش بزرگ نمی شدیم.
    کاش دعای بابابزرگم مستجاب میشد!
    کاش حالا که بزرگ شدیم سعی میکردیم حداقل یه ذره از اون روحیات قشنگ کودکیمون رو با خودمون حفظ کنیم.

    کار غیر ممکنی هم نیست و تو این دنیای پر هیاهو، آدم بزرگایی بوده و هستند که اون روح پاک و معصوم بچگیشون رو تا آخر عمرشون حفظ کردند و نذاشتن از بین بره.

    از دنیا جدا نبودند ولی باهاش قاطی نشدن.


    حرف آخرم...

    دوستان، اگه پدر و مادر دارید ایشالله خدا براتون حفظشون کنه.
    اگر هم از دار دنیا وفات کردند، خدا رحمتشون کنه.

    ولی بیاین از اونا بخوایم برامون دعا کنند تا عاقبت بخیر بشیم.
    تو این دنیا کمتر دعایی هست که جای دعای خیر پدر و مادر رو بگیره.

    خدای ناکرده بهشون کم محلی و بی محلی نکنیم.
    دنیا به کسی وفا نداره و چند وقت بعد چیزی جز پشیمونی برامون باقی نمیمونه.

    ----------------------------

    واقعا ببخشید..... خیلی طولانی شد.

    اگر خیلی پر حرفی کردم، این امید رو داشتم که بلکه شاید اول از همه تذکری باشه برای خودم و بعد هم برای دوستان و اینکه انشاءلله باعث بشه اگر بعضی وقتا این مسائل رو یادمون میره، تا دیر نشده به فکرش بیفتیم.

    امیدوارم در پناه حق و با دعای خیر پدر و مادر، همه مون عاقبت بخیر بشیم.

    تجربه های ارزشمند، خاطرات آموزنده از زندگی


  2. تشكرها 6

    parsa (05-11-1389), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (19-06-1389), محسن114 (30-03-1391), نرگس منتظر (31-05-1391), خادمه صدیقه طاهره(س) (19-06-1389), عهد آسمانى (06-08-1389)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •