زبده القصص سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
زبده القصص
صفحه 6 از 12 نخستنخست ... 2345678910 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 113
  1. #51
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زبده القصص




    خداى قصاب

    جهانگردى در سفر نامه اش نوشته است : وقتى به هند رسيدم ، پس از مدتى براى خريد گوشت به يك قصابى رفتم قصاب چند مشترى داشت هرگاه مى خواست گوشت را وزن كند از تاقچه بالاى ترازو، دستمالى را بر مى داشت و باز مى كرد و درون آن را مى نگريست و سپس گوشت را وزن مى كرد. وقتى نوبت به جهانگرد رسيد، جهانگرد از او پرسيد: آن چيست كه هر بار قبل از وزن كردن به آن مى نگرى ؟
    قصاب گفت : من بت پرستم و بت من درون دستمال قرار دارد هنگام كشيدن گوشت به آن مى نگرم تا متوجه شوم خدايم حاضر است و كم فروشى نكنم .
    آيا ما مسلمان ها از آن بت پرست كمتر هستيم ؟ خداوند در قرآن مى فرمايد: هر جا كه باشيد خدا با شماست و نيز مى فرمايد: خداوند از رگ گردن به شما نزديك تر است .
    يك مسلمان بايد اعتقاد داشته باشد 2كه خداى او و خداوند همه عالميان ، هميشه حاضر و ناظر است و اعمال و رفتار و پندار او را مى بيند، اگر مسلمان به اين موضوع ايمان داشته باشد هرگز خيانت ، دزدى ، كم فروشى ، احتكار، ربا خوارى و جنايت نمى كند.(52)
    زبده القصص
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  2. #52
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زبده القصص




    هوش خدادادى

    خواجه نصيرالدين دانشمند بزرگ شيعه كه در تمام علوم و فنون استاد و عقل كل بود. در موقع مسافرت شب هنگام بر آسيابى رسيد فصل تابستان بود.
    آسيابان گفت : اگر امشب اينجا مى مانيد در آسياب بخوابيد. خواجه گفت : هوا گرم است و هواى بيرون بهتر است من بيرون مى خوابم . آسيابان گفت : امشب باران مى بارد.
    خواجه نگاهى به آسمان كرد. هوا كاملا صاف بود و يك قطعه ابر هم در آسمان نبود بنابر اين گفت : نه من بيرون مى خوابم و خواجه در بيرون آسياب رختخوابش را انداخت و به خواب رفت .
    نيمه شب باد و ابر و رعد و برق زيادى آمد و رگبار تندى شروع به باريدن كرد. خواجه بيدار شد و از روى ناچارى داخل آسياب رفت و از آسيابان پرسيد: از كجا دانستى امشب باران مى بارد؟
    آسيابان گفت : من سگى دارم هر وقت بخواهد باران ببارد او وارد آسياب مى شود و بيرون نمى خوابد. ديشب هم او به زور وارد آسياب شد و بيرون نخوابيد. من هم دانستم كه باران خواهد باريد.
    غير از خداوند دانا و مهربان چه كسى اين فهم را در سگ ايجاد كرده است .(53)
    زبده القصص
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  3. #53
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زبده القصص




    رحم خدا

    در كتاب حيوة الحيوان نوشته شده است كه گوزن عاشق مار است و از خوردن گوشت مار لذت مى برد. گاهى در روزهاى گرم تابستان گوزن آنقدر مى دود تا به مارى برسد.
    آنگاه مار را گرفته و از دمش شروع به خوردن مى كند. هوا گرم است . گوزن هم دويده و عرق كرده و عطش پيدا نموده است و گوشت مار هم گرم است در نتيجه گوزن به شدت تشنه مى شود و خودش را به آب مى رساند.
    خداوند به طور تكوينى به گوزن ها الهام كرده است كه اگر در اين هنگام آب بنوشند سمِّ مار كه در بدن آنهاست رقيق شده و آنها را به كشتن مى دهد. بنابر اين با اينكه تشنگى او را به سختى آزار مى دهد. از نوشيدن آب خود دارى مى كند. ولى از روى بيچارگى نعره مى زند داد مى زند بواسطه فشارى كه بخودش مى آورد اشك در چشمانش ظاهر مى شود.
    زير چشمان گوزن ، دو گودى كوچك قرار دارد اشك ها در آنها جمع شده جامد و براق مى شود اين اشك ها پادزهر هستند بسيار قيمتى است و علاج هر نوع مارگزيدگى مى باشد.
    خداوند دانا و حكيم با الهام تكوينى اين درس را به گوزن ها آموخته است تا آن ها جان خود را از مرگ نجات دهند.
    به راستى اگر لطف خدا نبود گوزنها چگونه مى فهميدند كه بايد از نوشيدن آب خود دارى كنند؟
    جوان : گناه برايش پيش بيايد يكجا فشار نفس و فشار شهوت بعين مثل فشار عطش گوزن است . مى بينيد اگر آب بخورد بايد بميرد مؤ من هم مى بيند اگر گناه كرد راه جهنم را بايد پيش بگيرد.
    اى جوانى كه مى ترسى مى لرزى مى بينى يكجا فشار شهوت يكجا راه جهنم بگو يا اللّه پناه بخدا ببر. اگر اشكت ريخت در آنحال قيمتى مى شود. در آنحال بيچارگى و فشار گناه يكدفعه داد بزنى بحال زار خودت دردت دوا مى شود. دعاى غريق بعد از نماز شب خيلى خوب است . فَياغُوثاه ثُمَّ وَ اغَوثاه بِكَ يا اللّهَ مِنْ هَوى قد غَلَبَنى و مِن عد و قد استنكب على حاشيه مفاتيح الجنان دعاى حزين - خدايا بدادم برس خدايا سگ نفس بمن حمله مى كند مى خواهد مرا بگناه بكشاند.(54)
    زبده القصص
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  4. #54
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زبده القصص




    صله رَحِم

    در بعضى از كشورهاى بزرگ بقدرى زندگى اجتماعيشان متلاشى شده است كه اصلا عنوان رَحِم مُلغى است ، پدر كيست ؟ مادر كيست ؟ برادر و خواهر و عمه و خاله ، ارحام اين حرفها ديگر نيست .
    آزادى زنا- آزادى كارهاى نامشروع چند سال قبل در مجله اى نوشته بود كه سالى پنج هزار بچه حرام زاده در لندن متولد مى گردد پنجهزار پدر تحويل دولت مى گردد، اين مال بيست سال پيش تر است حالا پنجاه هزار هزار تا نمى دانم آن وقت اين حرام زاده ها مى شوند رئيس فلان رئيس فلان و چه بر سر اين بشر بيچاره ميآورند يك مشت حرام زاده .
    يكى از آشنايان نقل مى كرد: مى گفت : موسوم است در خارج بعضى از اين ميليارد رها وصيت مى كنند. مالشان را به سگشان بدهند خيلى من تعجب كردم گفتم آنها اولاد هم دارند؟
    گفت : بله ، با بودن اولاد براى سگشان وصيت مى كنند. زيرا اولادشان را از خودشان نمى دانند، آنگاه مسلمانان چقدر بايد قدر دستورات اسلام را بدانند و عمل كنند، بستگانتان ارحامتان اينها با شما پيوند دارند، يكى اند؛ نظام دنيا و آخرت در صله رحم است .
    زبده القصص
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  5. #55
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زبده القصص




    نگاهى بخارج

    خيال نكنيد اين خارجى ها كه موشك درست مى كنند، فضا نورد درست مى كنند جهات معنويّتشان هم درست است در معنويت ، آدميت ، روحانيت ، زندگى حقيقى ، آسايش حقيقى ، صفراند.
    يكى از رفقا نقل مى كرد: بيك واسطه كه ايشان مريض بود، مى گفت : در بيمارستان لندن مدتى كه روى تختخواب بودم ، يك بيمار ديگر انگليسى هم تختخواب من بود و در اين مدت طولانى كسى بعيادت من نيامد، چون من غريب و ايرانى بودم و لندن توقعى هم نيست چون كسى را نداشتم .
    ولى اين بدبخت انگليسى هم هيچكس بديدنش نيامد، مگر يكروز ديدم دو نفر جوان آمدند، فقط نبضش را گرفتند، و يك كلمه هم احوالش را پرسيدند و رفتند، ديگر نديدمشان تا روزيكه اين آقاى انگليسى محتضر شد و مُرد، جنازه را برداشتند و بردند.
    بعد من احوالش را از پرستار پرسيدم ، گفتم : ايشان مگر اهل اينجا نبود؟ گفت : چرا؟ گفتم : در اين مدت كسى بديدنش نيامد مگر اولاد وابسته نداشت ؟ گفت : چرا مگر نه آنروز آمدند، گفتم كى ؟ گفت : همان دو تا پسرى كه آمدند، پسرش بودند، آمدند، ديدنش ، پرسيدم : امروز كه مُرد چرا تشيع جنازه اش نيامدند.
    گفت : آنروز كه دو پسر آمدند، از بيمارستان پرسيدند: كه پدر ما مُردنى است ، يا خوب شدنى است ؟ بيمارستان هم خبر داد كه مُردنى است ، جنازه پدرشان را، به صد دلار به بيمارستان فروختند كه تشريحش كنند، پولها را گرفتند و رفتند.
    اينها را بشنويد مبادا مسلمانان ننگ و نكبت ماديات و مادى گرى بشما هم برسد و زرق و برق صنايعشان شما را گُول بزند و اللّه يك نگاه به معنويتشان كن در اثر بى دينى ، لاابالى گرى به چه نكبتى افتاده اند اينها زندگى كه نيست .(55)
    زبده القصص
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  6. #56
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زبده القصص




    چوپان روزه دار

    وقتى حجاج بن يوسف ثقفى در مسافرت به يمن براى حكومت آنجا با جلال و تشريفات حكومتى مى رفته ، هر كجا كه منزل مى كرده ، خيمه حكومتى مى زد آشپزها مشغول پختن مى شدند.
    در يكى از منزلها هوا خيلى گرم بود خيمه اى كه زده بودند، براى اينكه هوا كوران و خنك شود، دو طرف خيمه را بالا زدند. اجمالا تا موقع خوراك سفره پهن كردند.
    انواع حلويات ، شيرينى ها، خوراكيها، پختنى ها، تا خواست بخورد از دور چوپان جوانى را ديد كه دو تا سه تا گوسفند را مى چراند. و در اثر گرما و سوزش آفتاب اين چوپان جوان بيچاره سرش را زير شكم گوسفندى كرده تا از سايه برّه بمقدارى كه سرش قدرى از سوزش آفتاب محفوظ باشد. غير از سرش بقيه بدنش را آفتاب مى سوزاند.
    حَجّاج كذائى از داخل خيمه تا اين منظره را ديد متاءثر شد و بغلامان گفت : برويد اين چوپان را بياوريد. رفتند و چوپان را آوردند. هر چه گفت : من كارى به امير ندارم امير كى هست ؟ گفتند: حكم است .
    بالاخره بزور بيچاره چوپان را نزد حَجاج آوردند. حَجاج به او گفت : ديدم از دور كه تو گرما زده اى ناراحتى ، متاثر شدم گفتم : بيا زير سايه خيمه راحتى كن . گفت : نمى توانم بنشينم . پرسيد چرا؟ گفت من اجيرم ماءمور حفظ گوسفندانم چطور بيايم زير سايه خيمه ؟ من بايد بروم گوسفندان را بچرانم .
    حجاج گفت : پس بنشين چيزى بخور و برو. گفت : نمى خورم پرسيد چرا نمى خورى ؟ گفت : جاى ديگرى وعده دارم . حجاج پرسيد جاى ديگر؟ مگر بهتر از اينجا هم هست ؟ گفت : بلى . گفت : بهتر از طعام سلطنتى هم مگر هست ؟ گفت : بله بهتر، بالاتر. پرسيد: مهمان كى هستى ، به كى وعده داده اى ؟
    چوپان گفت : مهمان رب العالمين ام . من روزه هستم روزه دار مهمان خدا است . چوپان بيابانى هست ، امّا خدا معرفت ايمان باو داده ، در اين بيابان گرم سوزان روزه مى گيرد و مى گويد: مهمان خدايم ، افطارم نزد خداست ، بهتر، بالاتر.
    اينجا حجاج نتوانست نفس بكشد، با خدا ديگر نمى تواند در بيفتد. جورى جواب داد كه حجاج را ساكت كرد نتوانست حرف بزند.
    گفت : خيلى خوب روز زياد است ، امروز تو بخور، فردا عوضش را بگير، چوپان گفت : خيلى خوب بشرطى كه سندى بمن بدهى كه من فردا زنده باشم و روزه بگيرم از كجا من فردا زنده باشم ؟
    ديد باز نمى شود با اين دانشمند حقيقى ، مؤ من بالله و راستى دانا چه بگويد. مجسمه جهل در برابر مجسمه علم و ايمان است . حجاج جاهل مطلق بالاخره ديد نمى تواند جوابش را بدهد. گفت : اين حرفها را بگذار كنار چنين خوراك لذيذ و طيبى ديگر كى نصيبت مى شود؟ تو چرا اينقدر پا به روزى خودت ميزنى ؟ چرا اينقدر نادانى ؟
    چوپان گفت : اَنْتَ جَعَلْتَهُ طَيَّبا؟ حجاج آيا تو آن را طيب و خوشمزه كردى ؟ آى حجاج بدبخت يك دندان دردى خدا بتو بدهد همه اين حلواها و مرغها هيچ است . اگر عافيت باشد نان جو شيرين است كيف و لذت دارد اگر عافيت نباشد مرغ و پلو زهر مار است .(56)
    زبده القصص
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  7. #57
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زبده القصص




    تقواى بدن

    تقواى گاهى در بدن و اعضاء و جوارح است . و باصطلاح تقواى جوارحى گفته مى شود و گاهى تقوا، تقواى قلب و دل است كه اهميت براى تقواى قلب و دل بيشتر است وگرنه تقواى جوارحى ، عارضى و در خطر است و قيمتش نسبت به تقواى دل كم است ، تقواى خارجى مثل اغلب مردم در اثر اينكه پدر و مادرش به او فهمانده بودند ماه رمضان روزه واجب است ، اگر روزه نگرفتى و عمدا خوردى روزى شصت روز بايد روزه بگيرى اگر علنا آشكارا جلو روى مردم خوردى ، دفعه اول بيست تازيانه ، دفعه دوم پنجاه تا و دفعه سوم يا دفعه چهارم حكمش كشته شدن است . حالا اجراء مى شود يا نه ؟ در آخرتش جهنم است اين قدر پدر و مادر به بچه گفتند: كه فهميد روزه ماه مبارك بزرگ است ، لذا اول ماه رمضان كه مى شود روزه مى گيرد شنيده هر كس نماز نخواند كافر از دنيا مى رود، هر كه نماز نخواند، شفاعت محمد وال محمد (ص) به او نمى رسد، هر كه نماز نخواند به آتش مى سوزد، قرآن فرمود: ما سَلَكَكُمْ فِى سُقَر قالُو اَلَمْنَكُ مِنَ المُصَلّين چطور شد شما را در آتش آوردند مى گويند ما تارك الصلوة بوديم .
    خلاصه از اين حرفهاى تكان دهنده پاى منبر شنيده از پدرش شنيده از قرآن شنيده پس نماز مى خواند اينها تقواى جارحه اى و بدنى و اعضائى است تقواى دل آن است كه در نفس او فهمى پيدا گردد خدا فهم بدهد فهم خداشناسى فهم مقام آدميت چند سالى بگذرد و بفضل خدا نورى در دل روشن شود كه خداى را بعظمت بشناسد اين تقواى دل است عظمت خدا را بشناسد بطورى كه دلش لرزان شود اِنَّما الْمُؤ مِنُونَ الّذينَ اِذا ذُكِرَ اللّه وَجَلْت قُلُوبُهم اسم خدا را كه مى شنود مى لرزد تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُود وَ الّذينَ يَخْشُونَ رَبِّهم اگر تقوى بدل نرسد اسم خدا كه برده مى شود با حرفهاى معصومى برايش يكسان است .(57)
    زبده القصص
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  8. #58
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زبده القصص




    تقواى قلب

    راى روشن شدن معنى تقواى قلوب و تقواى جارحه اى مَثلى بزنم بعضى ها هستند كه در ورزى خيلى پيش مى روند، مثل قدس گربه ، ديده ايد وقتى كه باران مى آيد
    از ترشح احتياط مى كند، از كنار ديوار رد مى شود مبادا تر بشود واى اگر ترشح باران به جناب گربه برسد خيلى ناراحت مى شود تا كجا اين قدس ‍ جناب گربه هست تا حوض و گرفتن ماهى ، موقعيكه مى خواهد ماهى را بگيرد چنان جستن مى كند كه خودش را مى اندازد در حوض آب تا نصفه بدنش را داخل حوض مى كند اين همان مقدسى بود كه تا ترشحى باو مى شد خودش را جمع مى كرد شكم و هوى كه در كار آمد باكى ندارد.(58)
    زبده القصص
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  9. #59
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زبده القصص




    نماز خوان در آتش

    در قيامت جماعتى از امت من عملهاى زيادى دارند كه مانند پارچه هاى مصرى است در سفيدى و تلا لُؤ ولى مى گويند: همه را در آتش ‍ بيفكنيد.
    گفتند: يا رسول اينها نماز خوانانند؟! فرمود: بله اينها تارك الصلوة نبودند. گفتند: روزه مى گرفتند؟! فرمودند: آرى روزه مى گرفتند. مى گويند: يا رسول ا... پس براى چه چيز اينها را بِرو در آتش مى اندازند؟! فرمود: اذا لاح لهم شيئى من الدّنيا و ثبّوا عليه اين نماز خوانِ روزه گير، تا مال حرامى مى ديد خودش را بر آن مى انداخت واثبه بمعنى خيز است گربه كه خيز مى كند ماهى بگيرد اين مقدس هم خيز مى كند خودش را مى اندازد روى اين پول حرام مثلا پدرش مرده پول بدست او رسيده باو مى گويند اين سهم برادرت و خواهرت است حق ارث را با آنها بده چرا عمل به ثلث پدرت نمى كنى ؟! مى گويد: اين حرفها را بينداز دور. چرا اين حرف را مى زند چون تقواى دل ندارد.(59)
    زبده القصص
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  10. #60
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زبده القصص




    بردبارى شيخ

    شيخ جعفر كبير كاشف الغطاء يكى از علماى بزرگ شيعه است خدمت شيخ وجوهاتى آورده بودند شيخ پول را فرستاد به مدرسه ميان طلبه ها تقسيم كردند و خودش هنگام نماز بود سرگرم نماز جماعت شد نماز اول فارغ شد بين دو نماز سيد غيور و فقيرى آمد صاف ايستاد جلو جانماز شيخ گفت : سهم مرا بده ، فرمود: دير آمدى پيش از نماز هر چه بود داديم ، سيد غيور هيچ ملاحظه شيخ را نكرد آب دهان را جمع كرد و بصورت شيخ انداخت ، ميان عرب آب دهان انداختن در صورت كسى از كشتن هم بدتر بود.
    اما شيخ چكار كرد اين دليل بر تقواى قلب است تا آب دهان و بينى سيد آمد تو ريشش ، شيخ دست كشيد به سر و صورتش و گفت : مى خواهم پيش فاطمه زهرا (ع) رو سفيد باشم ، چنين شناخته است ، عظمت فاطمه عليهاالسلام را مى خواهد كظم غيظى از اولاد فاطمه كند. تا راهى بجدش پيدا كند براى سختى هاى روز قيامت كسى عظمت خدا را نفهمد عظمت محمد و زهرا را نفهمد كجا عظمت سادات را مى فهمد به اين هم اكتفا نكرد.
    ايستاد و گفت مؤ منين هر كسى ريش شيخ را دوست دارد پولى بدامان شيخ بيندازد. خود شيخ دامنش را گرفت و مؤ منين و مقلدين شيخ هم ديدند شيخ دارد براى طلبه پول جمع مى كند ريختند(60) بدامنش ، وقتى فارغ شد با كمال ادب پولها را داد و دست سيد را بوسيد و فرمود مرا حلال و عفو فرما چون مى خواهد تقرب بخدا پيدا كند اين است تقوى القلوب . يعنى دل از خدا با خبر شود دل از عظمت رب الارباب با اطلاع گردد اگر دل از خدا با خبر شد براى محمد (ص) كوچكى مى كند براى قرآن خاشع است . كلام خدا است .(61)
    زبده القصص
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

صفحه 6 از 12 نخستنخست ... 2345678910 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •