خواص و لحظه هاى تاريخ ساز سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
صفحه 4 از 9 نخستنخست 12345678 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 87
  1. #31
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    انتخابات و دخالت نيروهاى بسيج
    خوب ، خدا را شكر مى كنيم ؛ ما انتخابات بسيار خوبى داشتيم . آحاد مردم شركت كردند، الحمدالله نمايندگان خوبى انتخاب شدند. الحمدالله دولت ، وزارت كشور، رئيس جمهورى ، شوراى نگهبان و ديگران همه فعاليت كردند؛ انتخابات به اين خوبى انجام گرفت . حالا چهار نفر بسيجى در گوشه ى كشور، در تهران يا در فلان جا؛ دو كلمه حرف زدند، سروصدا بلند مى كنند، كه آقا سپاه وارد انتخابات شد! آقا فلان شد! اين حرفها چيست ؟ بله ، اين طورى است ! اگر بخواهيد يك اقدامى بكنيد، يك حركتى بكنيد، دشمن هست . دشمنهاى گوناگونى هستند، بعضى دوستند - دشمن هم نيستند، از جبهه ى خودى هستند - منتهى نمى فهمند! تشخيص ‍ نمى دهند! مورد سوال قرار مى دهند!
    البته همان طور كه امام فرمودند، سپاه ، ارتش و نيروهاى مسلح نبايد در سياست ، دخالت كنند، اما معنايش اين نيست كه نيروى عظيم بسيج ، حق ندارد در يك قضيه ى عظيمى مثل انتخابات ، يك حركت شايسته و مناسبى انجام بدهد، چرا اينها را با هم مخلوط مى كنند؟ آحاد سپاه هم مثل بقيه ى مردم اند.
    همه چيز را بايد خردمندانه عمل كنند البته عدم ورود در سياست به همان معنايى كه امام فرمودند به قوت خودش باقى است . اين طور نيست كه كسى خيال كند سياست عوض شد، زمان امام فرمودند: وارد سياست نشويد؛ ولى حالا وارد سياست شويد! نخير، همان فرمايش امام است ؛ اما مصداقش اينها نيست ، مثالش اينها نيست .
    اگر مردمان ارزشى ، جوانان مومن ، بهترين جوانان كشور، در قضيه ى انتخابات يك حركتى انجام بدهند، يك كارى بكنند، در صندوقها حاضر بشوند، مراقبت بكنند، نظارت بكنند، مانع - خداى ناكرده - تخطى بعضى ديگر بشوند، اينها كار خلافى نيست ، غرض اين است كه شما در هر بخش ، هر حركتى كه انجام بدهيد - خواص انجام بدهند - كه اين ، نسبت به كارهاى بزرگ و عظيمى كه ممكن است در آينده پيش بيايد، يك نمونه ى كوچكى است ، كسانى هستند بگويند چرا!
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  2. تشكر


  3. #32
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    كشور ما كشور مجاهدت فى سبيل الله
    خدا را شكر مى كنيم كه امروز كشور ما، كشور مجاهدت فى سبيل الله است ، كشور جهاد است ، كشور ايثار است ، كشور ارزشهاست . مسوولين كشور، بزرگان كشور، علماى اعلام ، گويندگان ، مبلغين ، حتى در بخشهاى زيادى مثل دانشگاهها و جاهاى ديگر، در خدمت انقلاب ، در خدمت اسلام و ارزشها حركت مى كنند. نيروهاى مسلح هم كه معلوم است مظهر ارزشها هستند. سپاه - با اين سوابق روشن - و يك چنين لشكرهايى كه وضعشان معلوم است ؛ اينها چقدر زحمت كشيدند، چقدر ارزش آفريدند، الان هم بايد دنبال ارزشها باشند.
    حالا اين يك اجمالى بود از اين مساله يى كه بنا شد به مناسبت ايام محرم عرض بكنيم ، البته آن مقدارى كه عرض كرديم ، خيلى مختصر بود، اگر چه زمان يك قدرى زياد شد! به ما هم مرتب سفارش مى كنند كه سخنرانى هاتان را كوتاه كنيد، براى اينكه خسته نشويد. حقيقتش همين است كه من مصلحت نمى دانم كه خودم را خسته كنم تا بتوانم كارهاى ديگر را انجام بدهم ، اما وقتى كه انسان در جمعى مثل جمع شما مى نشيند، به وجود مى آيد و احساس خستگى نمى كند.
    اميدواريم خداوند همه ى شما را موفق بدارد خداوند ان شاء الله روح امام را با انبيا و اوليا محشور فرمايد. خداوند اين راه روشن را كه در پيش پاى ملت ايران گذاشته شده است ؛ راه هميشگى اين ملت قرار بدهد. خداوند ما را در خدمت انقلاب در خدمت اسلام ، در خدمت ارزشهاى اسلامى زنده بدارد؛ ما را در همين راه بميراند. پروردگارا، مرگ ما را شهادت در راه خودت قرار بده درجات شهيدان ما راه روز به روز عاليتر فرما. جانبازان ما را از قبل خود اجر وافر عنايت فرما، به آنها سلامتى كامل عنايت فرما. پروردگارا، كسانى كه در اين راه زحمت كشيده اند، مدتها در اسارت بودند، آزاد شدند يا هنوز آزاد نشدند، مفقود الجسد هستند، مفقود الاثر هستند، از آنها كسى خبر ندارد، خدايا اجر همه ى آنها را در اعلا دواوين خود بنويس ؛ به خانواده هاى آنها اجر بده ؛ صبر عنايت كن ، مفقودان و اسرا را زودتر رها و آزاد بفرما، امور مسلمانها را اصلاح بفرما، حاجات مسلمانها را برآورده بفرما، كشورهاى اسلامى را از چنگال ، اجانب و چنگال امريكا نجات بده ، روساى اسلامى را از خواب غفلت بيدار كن ، از منجلاب شهوات بيرون بكش . پروردگارا به محمد و آل محمد (ص )، امريكا و بقيه ى ايادى استكبار و اقطاب استكبار را، آن چنانى كه شايسته ى عزت و اقتدار خود تو است ، منكوب و مقهور بفرما، لذت قهر و غلبه ى بر آنها را به ملت ايران بچشان ، همچنانى كه شوروى را متلاشى كردى ، بقيه ى استكبار را متلاشى بفرما، پروردگارا، كسانى كه در اين راه زندگى كردند، در اين راه به لقاء تو پيوستند، مشمول رحمت و بركات خودت قرار بده ، كارهايى كه مى شود تلاش هايى كه مى شود؛ همه را به لطف و كرمت قبول بفرما.
    والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  4. تشكر


  5. #33
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    فصل دوم : لغزش خواص در برابر دنيا
    تصميم گيرى خواص در وقت لازم ، تشخيص خواص در وقت لازم ، گذشت خواص از دنيا در لحظه لازم و اقدام خواص براى خدا در لحظه لازم كه بايد حركت لازم را انجام داد، اينهاست كه تاريخ را نجات مى دهد. ارزشها را نجات مى دهد، ارزشها را حفظ مى كند، در لحظه لازم ، بايد حركت لازم را انجام داد. اگر گذاشتيد، وقت گذشت ديگر فايده ندارد.
    مقام معظم رهبرى
    غدير و منزلت على عليه السلام
    خلافت و جانشينى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله طبق عقيده شيعه ، يك منصب الهى است كه از جانب خداوند تبارك و تعالى به داناترين و فاضلترين فرد از امت واگذار مى شود.
    رسول گرامى اسلام از آغازين روزهايى كه دعوت خود را آشكار كرد، مامور شد. خويشاوندان را نسبت به رسالت خود آگاه كرده ، از عذاب قيامت بترساند. در همان جلسه مساله جانشينى خود را نيز مطرح كنند. به منظور ابلاغ اين حكم الهى ، على عليه السلام از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله مامور تدارك غذايى شد و 45 نفر از بنى هاشم ، خويشان پدرى حضرت رسول به صرف شام دعوت شدند.
    پيامبر اكرم ضمن سخنانى در مورد رسالت خود فرمودند: نخستين كسى از شما جمع حاضر كه دعوت مرا بپذيرد و يارى ام كند، برادر، وصى و جانشين من خواهد بود.
    به شهادت تاريخ ، جز على بن ابى طالب كسى از آن جمع برنخاست و پذيرش نبوت و يارى ايشان را اعلام نكرد. لذا پيامبر اسلام در جمع حاضران فرمود: اين جوان برادر، وصى و جانشين من است .
    اين ماجرا در ميان مفسران و محدثان به حديث يوم الدار و بدءالد عوه مشهور است .
    بعدها در فراز و نشيبهاى 23 ساله دوران رسالت ، پيامبر اكرم به مناسبتهاى پيش آمده ، مساله خلافت و وصايت على عليه السلام را به امت گوشزد نموده است و مقام او را از همه بالاتر قرار داده است . از مهمترين امتيازهاى ويژه اى كه على عليه السلام به دريافت آنها نائل آمد و باعث شادى دوستداران حق و حسادت فرصت طلبان شد، حديث منزلت است كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را نسبت به خود چون هارون عليه السلام نسبت به موسى عليه السلام دانست .
    ديگر، حديث سد ابواب است . پس از مدتى كه از باز شدن در خانه بزرگان صحابه به مسجد پيامبر در مدينه مى گذشت ، رسول خدا فرمان يافت به اصحاب اعلام كند همه درها بايد بسته شود و فقط در ورودى خانه على عليه السلام به مسجد مى تواند باز باشد. همچنين حديث اخوت در جريان عقد اخوت اصحاب در مدينه است كه پيامبر اسلام همه مهاجر و انصار و خود و على عليه السلام را با يكديگر برادر اعلام كرد.
    به علاوه حديث ابلاغ پيام برائت در سوره توبه نيز از افتخارهاى منحصر به فرد على عليه السلام بخصوص در برابر ابوبكر است ، چنان كه بالاتر از همه ، خداى متعال در جريان مباهله مسيحيان نجران در آيات 61 - 59 آل عمران ، على عليه السلام را به منزله نفس رسول صلى الله عليه و آله معرفى مى نمايد.
    و سرانجام ، آشكارتر از همه حديث غدير است ، در بازگشت از آخرين حجى كه رسول گرامى اسلام در سال دهم هجرى گذارد.
    پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در سال دهم هجرى پس از آن كه در ميان صدهزار نفر از امت خود آيين ابراهيمى حج را به جا آورد و تمامى قوانين جاهلى را لغو كرد به سوى مدينه بازگشت . هنوز از مكه چند منزلى دور نشده بود كه اين آيه نازل شد: يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته (مائده 27) فرمانى مهم كه عدم اجراى آن مساوى با عدم ابلاغ رسالتش بود. گويا اجزاى اين فرمان ، خطرهايى در پى داشت كه پيامبر اسلام را به تفكر و تدبير فرو برده بود - لذا در ادامه همين آيه خداوند قادر مى فرمايد والله يعصمك من الناس خداوند ترا از آزار و مردم حفظ خواهد كرد.
    نزول اين آيه با صراحتى كه داشت ، تكليف را براى پيامبر يكسره كرد.
    دستور توقف صادر شد. اين در حالى بود كه حاجيان به سه راهبى كه مسافران مدينه و مصر و عراق را از هم جدا مى كرد نزديك مى شدند: امين روحى در پى نزول آيه اى با شما سخن خواهد گفت ! اين سخنى بود كه همراهان دهها هزار نفرى حضرت رسول ، در بازگشت از حج به يكديگر خبر مى دادند، سرانجام در بركه غدير خم كاروان به يكديگر رسيدند. هوا گرم بود مردم بى صبرانه انتظار ابلاغ فرمان جديد را مى كشيدند و با لباسهاى خود، زيرانداز و سايبان درست مى كردند. بالاخره انتظار به پايان رسيد و پيامبر اسلام در ميان هزاران نفر از اصحاب و مسلمانان حجاز، بر بالاى جايگاهى كه از جهاز شتر تهيه شده بود قرار گرفت . رسول خدا نگاهش را به سيل جمعيت پيرامون انداخت ، سكوت بر محيط حاكم شد و نگاهها در هم آميخت . رسول خاتم شروع به سخن كرد. حمد و ثناى خدا را گفت و از مردم در صدق گفتار خود نظر خواست . فرياد گريه و زارى به پاخاست . آن گاه در ميان جمعيت نظر انداخت . على عليه السلام را طلبيد و امام بر بالاى جايگاه در كنار پيامبر خدا ايستاد.
    در اين حال ، رسول گرامى اسلام فرمود: اى مردم ! هر كسى من مولاى او هستم ، على نيز مولاى اوست . خداوندا كسانى كه على را دوست مى دارند، دوست بدار و با كسانى كه على را دشمن مى دارند، دشمن باش ، اين سخنان در حالى گفته شد كه پيامبر اسلام دست على عليه السلام را بالا برده بود پس از پايان سخنان پيامبر اسلام ، سايبانى براى على عليه السلام برپا كردند و مردم گروه گروه به عنوان خلافت بعد از رسول خدا با او بيعت كردند. در اين جلسه حسان بن ثابت صحابى با كسب اجازه از پيامبر خدا اشعارى سرود كه در تاريخ ضبط شده است .
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  6. تشكر


  7. #34
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    اگر گذاشته بودند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن وصيت را بنويسند؟!
    ماه صفر سال يازدهم هجرى از نيمه گذشته بود. رسول گرامى اسلام پس از بيست و سه سال تلاش بى وقفه ، اندكى پس از بازگشت از زيارت كعبه در بستر بيمارى افتاد بود.
    طبق اخبار رسيده ، روميان براى هجوم به مرزهاى مسلمانان آماده ، مى شدند. رسول خدا براى مقابله با اين تهديد، سپاهى از مهاجر و انصار فراهم كرد و اسامه بن زيد جوان هجده ساله را به فرماندهى اين لشكر برگزيد.
    ايشان براى تحريض و تشجيع سپاه با دست خود براى اسامه پرچم بست و سران و شيوخ اصحاب چون ابوبكر، عمر، ابوعبيده ، سعد وقاص و ... را به اسم نام برد كه در سپاه و تحت فرماندهى ايشان به سوى دشمن حركت كنند.
    اسامه جرف را لشكرگاه خود قرار داد و گروه هاى مجاهدان به اين اردوگاه پيوستند.
    در اين ميان دستهايى مرموز در حركت سپاه اخلال ايجاد كردند. از جمله ايرادهايى كه برخى مطرح مى كردند، اين بود كه پيامبر، جوانى نورس را بر بزرگان و پيران صحابه براى فرماندهى ترجيح داده است .
    اين سخن ، بخوبى نشانگر ارزشهاى نظام قبيله گرى كه در رگ و پوست پيران قوم ريشه داشت و در سال بيست و سوم از هشت هنوز معيار ارزشى آنان بود عامل اصلى در ساختار قدرت نظام قبيله گرى من است فرمانده و رئيس قوم بايد ريش سفيد آنان باشد و فضيلت ، توانايى ، علم و تقوا و مراتب بعدى انتخاب جاى دارد.
    رسول خدا چون در بستر بيمارى ، با اين دسيسه ، برخى صحابه مواجه شده در حالى كه دستارى به سر بسته بود، راهى مسجد شد و پس از حمد و ثناى خداى تعالى فرمودند:
    اى مردم ! من از تاخير حركت سپاه سخت ناراحت هستم ، گويا فرماندهى اسامه براى گروهى از شما گران آمده است و زبان به انتقاد او گشوده ايد سرپيچى شما تازگى ندارد؛ قبلا از فرماندهى پدرش زبده نيز انتقاد مى كرديد به خدا سوگند! هم پدر او شايسته اين مسووليت بود و هم خودش لايق اين مقام است . من او را خيلى دوست دارم .
    از منبر پايين آمدند و راهى بستر بيمارى شدند.
    در زمان بيمارى هرگاه صحابه به عيادتش مى آمدند، مى فرمودند: سپاه اسامه را حركت دهيد! و به اسم از پيران صحابه نام مى برد كه مدينه را براى پيوستن به لشكر ترك كنند. آن گاه چون شنيد برخى تعلل مى كنند، آن كارشكنان را لعنت كرد.
    امين وحى باز هم با قلب مهربان خود در پى هدايت مردم آرام نداشت .
    در يكى از روزهايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بستر، از درد بيمارى و كارشكنيهاى برخى صحابه بشدت آزرده شده بود، چشم باز كرد و متوجه شد.
    برخى از اصحابى كه قرار بود در سپاه اسامه حركت كنند، به عيادتش ‍ آمده اند.
    او كه از انگيزه اين گروه آگاهى داشت و قصد آنان از ماندن در شهر را مى دانست ابتدا نگاهى عميق به چهره آنان نمود، سپس سرش را به زير انداخت و مدتى در همين حال ماند. آن گاه به آرامى سر برداشت و دوباره به حاضران نظر انداخت .
    مجلس در سكوتى سنگين فرو رفته بود تو همه منتظر بودند تا شايد رسول خدا صلى الله عليه و آله سخنى بگويد. اين لحظه ها بر همگان به سختى گذشت تا آن كه سرانجام پيامبر لب به سخن گشود.
    قلم و كاغذى بياوريد تا مطلبى برايتان بنويسم كه بعد از من منحرف نشويد!
    به روشنى پيدا بود اين فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله به آينده مسلمانان ، پس از رحلتش مربوط مى باشد و چه بسا تمام رشته هاى فرصت طلبان را پنبه خواهد كرد.
    عمر بن خطاب بدون درنگ در بيان بهت و حيرت همگان گفت :
    مرض بر اين مرد غلبه كرده و هذيان مى گويد كتاب خدا ما را كفايت مى كند و احتياج به نوشته اى ديگر نداريم !!!
    در پى اين سخنان عمر، مجلس به هم ريخت و گروهى گفتند فرمان رسول خدا حتما بايد اجرا شود. عمر و همفكرانش عليه اينان سخن گفتند و مجادله دو طرف در حضور پيامبر خدا بالا گرفت .
    برخى زنان پيامبر كه از پشت پرده شاهد اين گستاخى و بى ادبى برخى صحابه در برابر فرمان رسول خدا بودند، گفتند: چرا پيامبر را اذيت مى كنيد و دستورش را اجرا نمى كنيد!
    عمر اين بار سخن خود را متوجه زنان پيامبر صلى الله عليه و آله كرد و گفت :
    شما زنان ياران يوسف هستيد، هر موقع پيامبر بيمار شود ديدگان خود را براى او مى فشريد و وقتى بهبود يافت بر او مسلط مى شويد.
    بدين شكل زنان را نيز خجالت زده و خاموش كرد.
    پيامبر اسلام از جسارتى كه در محضر ايشان انجام گرفت ، چهره درهم كشيده از آنان خواست از اتاق بيرون روند. اين بار عمر خواستار اجراى اين سخن رسول خدا شد و گفت : سريع اطراف پيامبر را خالى كنيد كه اذيت نشوند!!!
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  8. تشكر


  9. #35
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    به خاطر اسلام از اين كار جلوگيرى كردم !!
    و اين چنين بود كه اقدام رسول خدا صلى الله عليه و آله براى تثبيت جريان حق در جامعه اسلامى و تداوم نبوت در ولايت علوى ، از سوى برخى از صحابه ناآشنا با حقيقت دين درهم شكست و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در حالى كه چشمان اندوهگينش را به اهل بيت غريبش دوخته بود سر بر سينه على عليه السلام گذاشت و به آرامى تمام چشمان نافذش را براى هميشه از اين دنيا برهم نهاد و چنان كه در ايام بيمارى اش در مسجد مدينه فرمود ابرهاى تيره و تار فتنه بر مدينه سايه مرگبار انداخت و محور گردش ‍ حق در گوشه اى انزوا گرفت .
    ابن عباس بعدها از ماجراى يوم الخميس كه برخى مانع نوشتن دستور پيامبر اسلام شدند بشدت مى گريست و مى گفت : تمام بدبختيها از روزى آغاز شد كه نگذاشتند پيامبر خدا فرمانش را بنويسد.
    عمر بن خطاب خود در ايام خلافتش با تصريح به اين مطلب كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به عنوان وصى پس از خود معرفى نموده بود، داستان ممانعتش از كتبى شدن اين فرمان را اين چنين بازگو مى كند:
    ابن ابى الحديد به نقل از كتاب تاريخ بغداد به طور مستند نقل مى كند كه ابن عباس گفت زمانى در خلافت عمر بر وى وارد شدم او به خرما خوردن مشغول بود و مرا دعوت به خوردن كرد. من خرمايى برداشتم از من پرسيد عبدالله از كجا مى آيى ؟ گفتم از مسجد. گفت : پسرعمويت را چگونه ترك كردى ؟ من گمان كردم مقصودش عبدالله بن جعفر است . اما او گفت كه مقصودش عظيم اهل بيت است . من گفتم كه مشغول آبيارى نخلهاى بنى فلان بود و در همان حال قرآن مى خواند. عمر پرسيد: آيا در سر او هنوز درباره خلافت انديشه اى هست ؟ گفتم : آرى گفت : آيا بر اين باور است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را منصوب كرده است . گفتم : آرى به علاوه من از پدرم عباس در اين باره مى پرسيده ام و او نيز تاكيد كرد. عمر گفت : آرى از رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره على مطلبى بود كه حجت نتواند كرد! پيامبر اسلام در هنگام بيمارى قصد داشت تا به نام او تصريح كند، اما من به خاطر اسلام از اين كار ممانعت كردم !! زيرا هيچ گاه قريش بر او اجتماع نمى كردند، اگر على سركار مى آمد، عرب از سراسر نقاط به مختلف او مى پرداخت !! رسول خدا صلى الله عليه و آله از تصميم درونى من آگاه شد و از اين كار خوددارى كرد. (11)
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  10. تشكر


  11. #36
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    فتنه خواص در حالى كه بدن مطهر رسول خدا صلى الله عليه و آله بر روى زمينبود!
    آن روز كه رسول خدا با تكيه بر بازوان على عليه السلام و فضل از مسجد بازگشت . عايشه بستر رسول خدا را در خانه خود پهن كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله با اظهار رضايت ساير زنان در خانه عايشه بسترى شد. عايشه با اين اقدام خود مانع از رفتن پيامبر خدا به خانه دخترش فاطمه صلى الله عليه و آله شد، تا از هرگونه اقدامى آگاه شود. شاهد بهره گيرى او از اين كار، زمانى است كه بيمارى رسول خدا صلى الله عليه و آله شدت يافت و به حاضران فرمودند: كسى را بفرستيد على عليه السلام را پيش من آورد، عايشه بى درنگ گفت : اى رسول خدا چه مى شود، اگر ابوبكر را بخوانى ، حفصه ! چون اين سخن را شنيد، گفت : اى رسول خدا! چه خوب است عمر بيايد و لحظاتى بعد هر سه نفر در برابر پيامبر خدا حاضر شدند! حضرت وقتى سه نفر را ديد از رازى كه مى خواست فقط با على در ميان گذارد چشم پوشى كرد و فرمودند: برويد، اگر حاجتى بود شما را خبر مى كنم . چنين شد كه فضاى خانه ناامن گرديد تا هنگام رحلت نبى مكرم فرا رسيد.
    همچنين در لحظه اى كه مرض بر امين وحى غلبه يافت قاصد زنان بسرعت خود را به منطقه اردوگاه لشكر رساند و ابوبكر را به شهر فراخواند، اين قاصد بر خلاف دستور صريح رسول گرامى اسلام كه با زحمت فراوان اين افراد را از مدينه خارج ساخته و روانه سپاه اسامه كرده بود، عمل مى نمود. چنان كه حوادث بعدى معلوم كرد اين قاصد بخشى مهم از نقشه فعاليت سياسى قريش مدينه در آستانه رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بود، بدين سان آن گونه كه رسول گرامى اسلام در آخرين روزهاى حياتش فرمود، مدينه از جانب گروهى از خواص آبستن حوادث شد و ابرهاى تيره فتنه فضا را ظلمانى كرد. در ميان اين رفت و آمدهاى جهت دار كه از سوى مخالفان اهل بيت در جريان بود، روح ملكوتى پيامبر خاتم به آسمانها عروج كرد و پرده هاى پنهان فتنه را كنار زد.
    اهل بيت بنى هاشم و مومنان مدينه در تلخترين حادثه تاريخ غرق در شيون و ماتم ، پيرامون پيكر بى روح حبيب خدا حلقه بستند.
    در گوشه و كنار شهر نيز افرادى در مورد استفاده از اين حادثه در حال مذاكره بودند، عمر و ابوعبيده ، جراح در مسجد مذاكره مى كردند. عمر به ابوعبيده پيشنهاد خلافت داد و او ابوبكر را مناسب دانست . قاصد پسر خطاب دو بار سراغ ابوبكر آمد و سرانجام او را از ميان عزاداران با خود همراه كرد. آنچه پيدا بود در خارج از حلقه بنى هاشم ، برخى از اصحاب و خواص شهر، بخصوص قريش در ستيز كسب قدرت و انتقال امامت جامعه از اهل بيت عليه السلام برنامه داشتند. انصار كه دعوت كنندگان و حاميان دين اسلام بودند نيز آگاه از كشمكشهاى سياسى قريش ، براى تثبيت موقعيت خود در كانون قدرت آينده به دنبال جاى پايى ، سقيفه بنى ساعده را براى تجمع و رايزنى انتخاب كرده بودند، نشانه هاى خصومت با اهل بيت پيغمبر، در احضار ابوبكر از كنار جسد مطهر رسول خدا و دعوت نكردن از خويشان رسول گرامى اسلام آشكار بود. اين سه بسرعت خود را به جمع انصار رساندند و ابوبكر به نمايندگى آغاز سخن كرد. در مذاكرات انصار و اين سه نفر از مهاجرين ، برترى با انصار بود، چون جمعيت غالب شهر را تشكيل مى دادند و پيامبر صلى الله عليه و آله را درجاتى كه سيزده سال در ميان قوم خود قريش تنها و مظلوم مانده بود، به شهر خود آوردند و حاميان اصلى دين و پيامبر اسلام و پناه دهنده مهاجران بودند. آن جا كه ديگر سخنان تند و پرخاشگرانه انصار مى رفت تا كار را يكسره كنند، ابوبكر ضمن پذيرفتن همه فضايل و برتريهاى انصار گفت :
    خويشاوندى ما به پيامبر خدا نزديكتر است و عرب خلافت را جز براى اين خانواده نمى شناسد در ادامه اين سخن ، عمر گفت : چه كسى است كه بتواند درباره جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله با ما ستيزد در حالى كه ما اولياء و خويشاوندان او هستيم ؟!
    اين استدلال باعث سكوت انصار و اعلام پذيرش خلافت خويشاوندان رسول شد، اگر استدلال اين دو صحابى در برترى حق حكومت براى خويشاوندان رسول خدا توانست انصار را قانع كند، هر انسان با انصافى را نيز مى آزرد كه آنان خود لحظاتى بعد، روشى متناقض در برابر اهل بيت و خويشاوندان حقيقى رسول خدا صلى الله عليه و آله اتخاذ كردند و مانع روى كار آمدن ايشان شدند و خلافت را ميان خود به تعارف گذاشتند. ابوبكر دستان عمر و ابوعبيده را بلند كرد و گفت با هر كدام مايليد بيعت كنيد و آنان از شيخ خواستند خود دست بگشايد تا با او بيعت كنند، و شيخ نيز دست گشود و هر دو با وى بيعت خلافت كردند. سپس وى را با سلام و صلوات به مسجد آوردند و عوام مدينه ، فارغ از انديشه و تجليل وقايع در حالى كه هنوز جنازه رسول خدا دفن نشده بود، در دام اين حركت ناپخته و بى اساس افتادند و در ميان غوغا و فرياد جمعى خواص فرصت طلب ، با ابوبكر بيعت كردند. در روز اول ، بيشتر صحابه بزرگ مهاجران و انصار حاضر نبودند و بيعت كردند. گرچه اصحاب صاحب نام رسول خدا چون سلمان فارسى ، ابوذر غفارى ، عمارياسر، مقداد.
    و آنان كه فارغ از انديشه هاى جريانى و جناحى ، به اسلام و وصاياى نبى مكرم در حق اهل بيت مى نگريستند، كاملا غافلگير شدند لذا براى جبران تيرى كه از سوى برخى خواص پرتاب شد و امواج آن عوام را تسخير كرد. شب هنگام جمعى از شاخص ترين اصحاب و گراميترين مردم روزگار، در محله بنى بياضه تجمع كردند تا وصيت رسول گرامى اسلام ، مبنى بر ولايت على عليه السلام را احياء كنند.
    اما طراحان خلافت ابوبكر، صبح فردا به مسجد آمدند و با طرح بيعت مجدد اصحاب كبار را در مقابل عملى انجام شده قرار دادند. پس از اين ، اكثريت توده عوام و مردم حاضر در شهر به دور از راى و نظر بزرگان صحابه و اهل بيت ، با ابوبكر بيعت كرده بودند. على عليه السلام به دور از اين قضايا مشغول تجهيز بدن رسول خدا صلى الله عليه و آله بود. عباس در مقابل جنازه دست به سوى على عليه السلام دراز كرد و گفت : برادرزاده ! دست بگشا تا با تو بيعت كنم تا مردم بگويند عموى پيامبر با پسر عموى پيامبر بيعت كرد، ديگر دو نفر با تو مخالفت نخواهند كرد، على عليه السلام گفت : عموجان ما به كار رسول خدا مشغوليم ، در اين وقت چيزى براى امام مهمتر از اجراى وصيت در تجهيز و دفن بدن مطهر رسول خدا نبود و جز آن به چيزى نمى انديشيد اين حداقل انتظارى بود كه از ساير خواص ، اصحاب و بزرگان مدينه نيز مى رفت كه پيش از تدفين اشرف مخلوقات و كسى كه هر چه عزت ، شرف و هدايت داشتند، از او بود دست از ستيزه گرى و كشمكش بردارند.
    عباس مايوس از جلب توجه برادرزاده بيرون رفت و به همراه ابوسفيان رئيس قريش بازگشت ، ابوسفيان دست دراز كرد و گفت : ابوالحسن دست بگشا تا با تو بيعت كنم ، چرا كه همانا تو سزاوار آن مى باشى ! امام فرمود: اين مطلبى نيست كه درباره آن نگرانى باشد! عباس اصرار كرد و حضرت فرمود: عموجان نمى خواهم اين كار در پشت در بسته باشد؛ بيعت بايد در برابر چشم مردم انجام گيرد.
    ابوسفيان چندين بار به امام مراجعه كرد و هر بار خواستار بيعت شد، ولى امام آگاه از نيت فتنه گرى او فرمود: ابوسفيان تو چيزى را مى خواهى كه ما را به آن كارى نيست و او را از پيش خود راند.
    على عليه السلام بدن مباركه پيامبر را تجهيز و كفن كرد و خود و مردان حاضر، پشت سرش به نماز ايستادند. سپس زنان اهلبيت نماز خواندند. آن گاه در را به روى عموم گشود و اهل مدينه گروه گروه نماز گزاردند پس از آن جنازه حبيب خدا، پيامبر خاتم را در ميان قبر نهاد و خود در گوشه اى آرام گرفت تا جرعه جرعه كاسه هاى زهر را از دست برخى خواص كج انديش و دنياطلب بنوشد.
    در غربت اهل بيت ، اندكى از صحابه باوفا در كنار على (ع ) ايستادند و حاضر نشدند با ابوبكر بيعت كنند. انصار نيز پس از چند روز از اقدام ناشايست خود كه زمينه خروج حق از مدار آن را باعث شده بودند، پشيمان شدند! ابوبكر چون مشاهده كرد جمعى از برگزيدگان صحابه در كنار اهل بيت ايستاده و بنى هاشم نيز بيعت نكرده اند، موقعيت خود را در خطر ديد و در پى چاره انديشى با دو بارش ، عمو و ابوعبيده جراح مشورت كرد. ابوعبيده گفت : در اين كار از مغيره بن شعبه نظربخواه ابوبكر مغيره را احضار كرد و از او خواست در برابر اهل بيت و جمعى از بزرگان صحابه كه بيعت نمى كنند. راه چاره ارائه كند. مغيره گفت : جز اين كه ميان اين گروه تفرقه ايجاد كنى و اجتماع آنان را برهم زنى ، راه چاره اى وجود ندارد.
    راستى ابوبكر چرا به حق گردن نگذاشت ، سعى كرد در ميان مومنين و اهل بيت عليه السلام بيندازد؟! و عجيب تر اين كه مغيره به عنوان يكى از اصحاب باسابقه كه خود بارها شاهد سخنان رسول خدا صلى الله عليه و آله در ولايت و وصايت على عليه السلام از جمله غدير خم بوده ، چگونه به خود اجازه اين انديشه را مى دهد؟
    ابوبكر پرسيد چگونه اين جمع را از هم جدا كنم ؟ مغيره گفت نزد عباس برو و به او وعده شركت فرزندانش در امر خلافت را بده آن گاه كه اينان با تو بيعت كردند، على عليه السلام تنها خواهد ماند!
    ابوبكر اين نظر را پذيرفت و همراه عمر و ابوعبيده جراح پيش عباس رفتند و پس از مقدماتى گفت : آمده ايم تا در حق فرزندانت نصيبى از خلافت قرار دهيم ، عباس ضمن توبيخ اقدام نسنجيده وى گفت : اى ابوبكر! آن كه مى خواهى بدهى ، حق توست يا حق مومنين ، يا حق خودم ؟! اگر از حق خودت به ما حقى مى دهى ، آن را براى خودت محكم نگه دار و اگر حق مومنين است تو چه حقى دارى كه در سهم آنان تصرف كنى ؟! ... و اگر اين حق از ماست ، ما راضى نيستيم كه بخشى بدهى و بخشى بازگيرى !
    ابوبكر مايوس از اين ترفند، از خانه عباس بيرون رفت و در يى ايجاد شكاف در ميان قليل طرفداران ثابت قدم اهل بيت عليه السلام فرداى آن روز، راه خانه على عليه السلام را در پيش گرفت . در خانه على (ع ) گروهى از بزرگان صحابه چون ، سلمان ، عمار، ابوذر، مقداد، زبير و ... تجمع كرده ، راضى به بيعت با ابوبكر و جداشدن حق ولايت از على عليه السلام نبودند، ابوبكر همراه دو رفيقش ، ابوعبيده و عمر، بر امام وارد شد و گفت : پسرعمو و شوهر دختر پيامبر مى خواهد اتحاد مسلمانان را برهم بزند؟ عجيب است كه ابوبكر كسى ديگر را متهم به ايجاد تفرقه در ميان مسلمانان مى كنند! آيا مگر او و همراهانش نبودند كه آن هنگام كه بدن رسول خدا دفن نشده بود، مسلمانان را دچار تفرقه و دودستگى كردند و وصايت او را پشت سرانداختند و به دور از مشورت اهل بيت و بزرگان صحابه ، براى خود جامه خلافت دوختند؟! به علاوه مگر در همين سفر، او مطابق راى مغيره ، خود در صدد ايجاد تفرقه و شكاف در ميان مومنين برنيامد؟! عباس كه در آن مجلس حاضر بود، گفت : هيچ كس براى جانشينى رسول خدا شايسته تر از على عليه السلام نيست و امام فرمود: اين مقام شايسته من است بدين جهت به شما دست بيعت نمى دهم و شما براى بيعت كردن با من سزاوارتريد، عمر در اين مجلس برآشفته سخن گفت و امام فرمود: اى عمر! نيك بدوش كه بهره اى از آن براى توست ! امروز براى رفيقت محكم ببند تا فردا به تو برگرداند!
    ابوعبيده گفت : پسرعمو تو جوانى و ابوبكر پير است و اولويت دارد!
    امام فرمود: تو بهتر مى دانى يا رسول خدا صلى الله عليه و آله ؟ گفت : البته رسول خدا صلى الله عليه و آله ، امام فرمود: او اسامه جوان هجده ساله را فرمانده همه پيران صحابه كرد. ابوعبيده سر به زير افكند و جوابى نداد! اما تسليم حق نيز نشد.
    امام تنها و غريب در خانه ماند و جز فاطمه (س ) و چند صحابه پاكباخته ، بار و همراهى نداشت ، هركس او را مى شناخت ، خود را به تجاهل زد و بر هر كه پيشى گرفته بود او حسد ورزيد. دردناكتر اين كه همه مردم در برابرش ‍ همدست شده و گويا روزگار را به جنگش بسيج كرده بودند.
    در ميان غربت مدينه على عليه السلام تنها يادگار رسول خدا، فاطمه زهرا (س ) با حسن و حسين عليه السلام هر شب در خانه انصار و اصحاب مى رفتند و در باز گرداندن حق از آنان استمداد مى كردند. خانه اى نماند و مردى نبود، مگر آن كه دختر رسول خدا همراه شوهرش على عليه السلام بر آنها گذشتند و اتمام حجت كردند و طلب يارى نمودند. اما جواب همه آنان پوزش بود و عذرخواهى !! برخى در جواب مى گفتند: اگر پيش از ابوبكر مى آمدى ، با تو بيعت مى كرديم ! امام فرمود: آيا سزاوار بود من بدن رسول خدا را در خانه بگذارم و بيرون آيم و براى به دست آوردن خلافت بستيزم !؟
    آرى امام كارى در شان خود كرد و ديگران نيز از اشتغال او به امرى واجب ، حق را ربودند كه آثار منفى آن تا هميشه تاريخ بشريت خواهد ماند.
    پس از رحلت رسول گرامى اسلام ، گروهى به قهقرا برگشتند و اختلاف و پراكندگى ، آنان را هلاك كرد بر غير خدا تكيه كردند و با غير خويشاوندان (اهل بيت ) پيوند برقرار نمودند. از وسيله اى كه فرمان داشتند به آن مودت ورزند (محبت خاندان رسالت ) كناره گرفتند و بنا و اساس (ولايت ) را از جايگاه خويش برداشته و در غير آن نصب كردند (اينان ) معادن تمام خطاها و دروازه همه گمراهان و عقيده مندان باطل هستند. (12)
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  12. تشكر


  13. #37
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    اگر چهل مرد وجود داشت ، نيروى آن را داشتم !
    به كمانش تكيه زده بود و غروب آفتاب غبارآلود صفين را نظاره مى كرد در اطرافش باقى مانده اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله حلقه بسته بودند.
    همچون شيرى كه روباهان بر كنامش گستاخ شده ، بازى كنند، حقش را انكار كرده اند، بيست و پنج سال است كه در غربت مراد خود مى سوزد. دنيا آن روز كه محمد صلى الله عليه و آله را بدرقه كرد، به على حمله آورد؛ حمله اى به استعداد بغض ، كينه و حسد شياطين و اينكه دست روزگار، قاسطين را به رهبرى يكى از آزادشدگان فتح مكه در مقابلش قرار داده است . چه حادثه اى ! گردش روزگار چگونه معاويه را هم سنگ و مدعى ساخته است . او كه روزى از فرض مقايسه با اولى نيز فراتر بود، امروز با مشكر آزاد شده اى كه ادعاى جانشينى پيامبر خدا را مى كند، رو به رو است و اين همه را از روزى مى بيند كه اصحاب غدير را آگاهانه پشت سر انداختند، از حادثه اى كه در سقيفه پيش آوردند و از خانه خالى و غريب فاطمه در فرداى رحلت پدر، چه غير منتظره بود خبرى كه بشير برايش ‍ آورد؛ عده اى در سقيفه بنى ساعده ، جمع شدند و ابوبكر را به خلافت انتخاب كردند!
    راستى اگر بزرگان اصحاب حقش را رعايت مى كردند و او و فاطمه را تنها نمى گذاشتند، عمر مى توانست آتش بدست ، سوى خانه اش روانه شود؟!
    راستى اگر آن روز به جاى معدود افرادى كه كنارش ايستادند، همه اصحاب به حكم رسول خدا صلى الله عليه و آله گردن مى نهادند، باز هم تاريخ اين گونه رقم مى خورد؟!
    آن روز و حوادثش را بارها در ضمير خود مرور كرده بود و اكنون در غروب زرد صفين نيز فرياد فاطمه (س ) كه در آن روز سر داد تا بدان وسيله شكايت به پيامبر خدا برد، در گوشش طنين افكن بود و ياد محمد صلى الله عليه و آله كه آمده بودند تا خانه تنها يادگارش زهرا را آتش بزنند، پيش از آن كه جنازه اش در خاك آرام بگيرد، شعله اى آتش را با خود داشتند با هيزم و جنگ افزار قصدشان آتش زدن و ويران كردن بود خشم و حسدشان عليه وصى منصوب رسول خدا صلى الله عليه و آله و ترسشان از روى آوردن به امام حق گويان .
    به ياد مى آورد كه عمر هيزم روى هم گذاشت تا خانه اش را آتش بزند، خانه اى كه فاطمه دختر رسول خدا و نوه هايش حسن ، حسين ، زينب و ام كلثوم درون آن بودند.
    مكر عمر منزلت اهلبيت را نمى داند؟ مگر در غدير حاضر نبوده است ؟ مگر فاطمه و اهل اين خانه را نمى شناسد؟
    فرياد مى زند: قسم به كسى كه جان عمر در دست قدرت اوست ، يا بايد على بيرون بيايد و يا خانه را بر سر ساكنانش آتش مى زنم .
    عده اى كه از خدا مى ترسيدند و رعايت منزلت پيامبر صلى الله عليه و آله را مى كردند، فرياد كشيدند: عمر! فاطمه درون اين خانه است !
    بى پروا جواب داد؛ فاطمه باشد!!!
    نزديك شد، با مشت و لگد به در كوبيد تا به زور وارد شود.
    طنين صداى زهرا (س ) در نزديكى داخل خانه بلند شد ...
    طنين استغاثه اى كه سرداده و مى گفت : پدر، اى رسول خدا ...
    على عليه السلام پيدا شد ... با گلويى بغض گرفته و اندوهى گران ، چشمش ‍ را در ميان آنان مى گردانيد، انگشتها را بر قبضه شمشير مى فشرد و مى خواست از شدت خشم بر آن كوردلان حمله برد.
    آيا چنين حقم را غارت و ميراث برادرم را غصب مى كنند و اكنون مى خواهند زندگى خود و خانواده ام ، بازماندگان رسول خدا صلى الله عليه و آله را نابود سازند؟
    اندكى درنگ نمود، بر خشمش غالب آمد و با روح پيامبر خدا به مناجات پرداخت .
    برادر! اين مردم تنهايم گذاشتند و اكنون مى خواهند مرا به قتل برسانند ...
    بار ديگر نگاهش به زهرا (س ) افتاد. قبضه شمشير را فشرد تا آن تجاوزكاران را به سزاى عمل بدشان بنشاند! جمعيت چون موج آب روى هم ريختند و امام در جستجوى ياور و در طلب ياران ديروز و خاموشان امروز با حسرت گفت :
    اگر چهل مرد وجود داشت ، نيروى آن را داشتم !!!
    راستى كجا بودند خواص ؟ آنان كه سالها گرد رسول خدا صلى الله عليه و آله جمع بودند و در راه عظمت اسلام و عزت مسلمانان شمشير زده و خون دل خورده بودند؟
    چه چيز آنان را از محور حق ، جدا كرده بود كه امروز، غربت على تاريخ را شگفت زده كرده است ؟
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  14. تشكر


  15. #38
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    شورايى كه حق را به غير اهل آن سپرد!!
    سال بيست و سوم از هجرت در حالى سپرى شد كه عمر بن خطاب دومين خليفه پس از رحلت رسول خدا با ضربت ابولولو غلام ايرانى مغيره بن شعبه در بستر مرگ آرميد.
    عمر وقتى مرگ خود را حتمى ديد، از ميان اصحاب قريشى رسول خدا صلى الله عليه و آله شش نفر را معين كرد كه پس از بحث و شور، از ميان خود يك نفر را به خلافت انتخاب كنند.
    اعضاى شوراى منتخب عمر عبارت بودند از: على بن ابى طالب عليه السلام ، عثمان بن عفان ، سعد بن ابى وقاص ، زبير بن عوام ، طلحه بن عبدالله و عبدالرحمن بن عوف .
    خليفه براى پرهيز از هرگونه اقدام غيرقابل پيش بينى ، براى اين شورا ضوابطى تعيين كرد كه لازم الاجرا بود، از جمله اين كه رئيس شورا را عبدالرحمن بن عوف قرار داد. آنان مى بايست در خانه اى گردهم جمع مى شدند كه پنجاه نفر از انصار نگهبانشان باشند، تا يك نفر از ميان خود برگزينند.
    اگر پنج نفر كسى را انتخاب مى كردند و نفر ششم مخالفت مى كرد، بايد سرش را جدا مى كردند. چنانچه دو نفر با راى چهار نفر مخالفت مى كردند، بايد آن دو كشته مى شدند، اگر سه نفر يك طرف و سه نفر طرف ديگر قرار مى گرفتند، بايد به حكميت عبدالله بن عمر راضى مى شدند و اگر راضى به قضاوت عبدالله نمى شدند، گروهى برنده بود كه عبدالرحمن بن عوف در ميان آنان بود و چنانچه سه نفر ديگر با آنان مخالفت كردند بايد كشته مى شدند.
    عمر تركيب اعضاى شورا را به گونه اى ترتيب داده بود كه براى همگان روشن بود، خلافت به عثمان خواهد رسيد. حضرت على عليه السلام خود ضمن تحليلى چنين مى فرمايد: من و عثمان در اين جمع هستيم و بايد از اكثريت تبعيت شود. سعد بن ابى وقاص پسر عموى عبدالرحمن بن عوف است و با او مخالفت نخواهد كرد. عبدالرحمن كسى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را با عثمان برادر كرده و داماد او نيز بود و مسلما عثمان را انتخاب مى كند حتى اگر آن دو نفر ديگر را طلحه و زبير را در كنار على عليه السلام قرار مى گرفتند، راى با سه نفر اول بود، چون عمر اولويت را به گروهى داده بود كه عبدالرحمن بن عوف در ميان آنان باشد. بدين ترتيب عمر نه تنها هنگام وفات رسول اكرم صلى الله عليه و آله خلافت را از اهلبيت دور كرد تا خود در ابوبكر از آن بهره مند شوند، بلكه هنگام مرگ نيز با تعيين شوراى شش نفره اى كه راى نهايى با عبدالرحمن ، برادر خوانده عثمان بود، مخالفت خود را با روى كارآمدن اميرالمومنين عليه السلام آشكار كرد و اين همه در حالى صورت گرفت كه عمر خود به مراتب فضل و برترى على عليه السلام اعتراف مى كند و خود راوى اقدام رسول خدا در نصب او به خلافت و ممانعت خود با كتبى شدن اين دستور است عمر بارها مى گفت :
    اگر ابوعبيده جراح ضلع سوم شورا را در روز سقيفه - زنده بود او را به عنوان خليفه پس از خود معرفى مى كردم .
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  16. تشكر


  17. #39
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    با كمك چه كسى با آنان جنگ كنم ؟
    شوراى شش نفره تعيين خليفه و سرپرست آنان عبدالرحمن بن عوف ، سه روز مهلت تعيين شده را به گفت و شنود با اشراف و روساى قبايل و فرماندهان نظامى و اهل حل و عقد گذراندند.
    پس از آن صبحگاهى در مسجد گردهم آمدند. عبدالرحمن كه در روز اخوت با عثمان برادر شده بود و شوهرخواهرش همچون عثمان از اشراف و سرمايه داران قريش بود، گفت : درباره تعيين خليفه از ميان اين گروه از مردم پرس و جو كرده ام ، آنان هيچ كس را با عثمان !!! برابر نمى دانند.
    در آن حال ، عمارياسر فرياد زد: اى عبدالرحمن ! اگر مى خواهى مسلمانان گرفتار اختلاف نشوند، على را انتخاب كن .
    مقداد بن اسود نيز برخاست و گفت : اى عبدالرحمن ! عمار راست مى گويد على را انتخاب كن .
    در اين زمان عبدالله بن سعد بن ابى سرح تبعيد شده و مطرود رسول خدا صلى الله عليه و آله برخاست و گفت : اى عبدالرحمن ! اگر مى خواهى قريش اختلاف نكنند عثمان را برگزين .
    بتدريج مجلس مضطرب مى شد و طرفداران حق و اسلام ناب به طرفدارى از على عليه السلام و طرفداران بنى اميه و اشراف قريش ، به طرفدارى از عثمان سخن مى گفتند.
    عمار خطاب به مردم گفت : اى مردم ! خداوند ما را به پيامبر خود كرامت بخشيد و با دين او ما را عزيز گردانيد. چرا اين امر را از اهلبيت او دور مى گردانيد؟ و مقداد گفت : من از قريش تعجب دارم كه چگونه مردمى را كه احدى عالمتر و عادلتر از او را نمى شناسم ، چنين رها مى كنند؟
    در اين ميان عبدالله بن سعد فرياد كشيد: اى عمار! امارت قريش به تو چه ارتباطى دارد؟
    عامر بن واثله مى گويد: من در روز شورا دربان بودم . على در محل اجتماع و شورا خطاب به حاضران چنين گفت : من به طور موكد بر شما احتجاج و استدلال خواهم كرد به چيزى كه هيچ فرد عرب و غير عربى از شما نتواند آن را دگرگون كند.
    پس فرمود: شما افراد را، همه شما را به خدا سوگند مى دهم كه آيا در ميان شما كسى هست كه بيش از من به وحدانيت خدا ايمان آورده باشد.
    همگى گفتند: نه .
    فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم كه در ميان شما جز من كسى هست كه برادرى چون برادر من جعفر طيار داشته باشد كه در بهشت با فرشتگان پرواز كند.
    همگى گفتند: نه به خدا قسم !
    فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم آيا در ميان شما غير از من كسى هست كه عمويى چون عمويم حمزه داشته باشد كه شيرخدا و شير رسول خدا صلى الله عليه و آله و سرور شهيدان است ؟
    گفتند: نه ، به خدا قسم !
    فرمود: شما را به خدا آيا در ميان شما جز من كسى هست كه همسرى چون همسرم فاطمه ، دختر رسول خدا داشته باشد، كه سرور زنان اهل بهشت باشد.
    گفتند: نه ، به خدا قسم !
    فرمود: شما را به خدا قسم آيا در ميان شما جز من كسى هست كه دو فرزند مانند فرزندانم حسن و حسين كه سرور جوانان اهل بهشت باشند داشته باشد.
    همگى گفتند: نه ، به خدا قسم !.
    فرمود: شما را به خدا قسم ، آيا در ميان شما جز من و پس از من كسى هست كه چندين بار با رسول خدا صلى الله عليه و آله نجوا كرده باشد و پيش از نجوا صدقه داده باشد؟
    همگى گفتند: نه ، به خدا قسم !
    فرمود: شما را به خدا قسم گواهى دهيد آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره او فرموده باشد: من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم و ال من ولاه و عاد من عاداه و انصر من نصره ليبلغ الشاهد الغائب
    گفتند: نه ، به خدا قسم !.
    و برخى نقلها: شما را به خدا قسم مى دهم آيا كسى از شما جز من هست كه او را رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير به ولايت نصب فرموده باشد.
    گفتند: نه ، به خدا قسم ! (13)
    عبدالرحمن بن عوف چون در مقابل اين همه فضايل و برترى امام كه حاضران در مجلس آن را تائيد كردند نتوانست آشكار مخالفت نمايد و دست به حيله اى زد كه احتمالا از قبل با دستيارى مكاران ديگرى در چنته حاضر داشت .
    او كه مى دانست حضرت على عليه السلام در كنار كتاب خدا و سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله هرگز نمى پذيرد سنت و روش ديگران به عنوان قوانين لازم الاجرا در متن دين قرار بگيرد ، گفت : اى على ! با خدا ميثاق و عهد مى بندى كه اگر بر سركار آمدى به كتاب خدا و سيره رسول خدا و سيره شيخين (ابوبكر و عمر) عمل كنى ؟
    عبدالرحمن با آوردن سيره شيخين در كنار كتاب خدا و سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله آخرين تير زهر آلود را به سوى جبهه حق و امام آن پرتاب كرد.
    او بخوبى ميزان پايبندى و علم على عليه السلام به حريم شرع را مى دانست . (14)
    چنين حكمى كه عمل به شيوه و آراى ابوبكر و عمر را حضرت على عليه السلام در كنار عمل به كتاب خدا و سنت رسول صلى الله عليه و آله به عنوان تعهد بپذيرد، امرى بود كه هيچ گونه رنگ و بوى دينى نداشت و عبدالرحمن گوينده و طراحان احتمالى اين خدعه بيش از هر كس ‍ مى دانستند، تنها با اين فريب است كه مى تواند اذهان مردم را از محور حق عدالت به سوى آنچه خود يافته اند، منحرف نمايند.
    امام ، اول تنها و مظلوم تاريخ در برابر اين توطئه ، چون هميشه زندگى آرمانى خود تصميمى گرفت كه تاريخ حيات بشريت ، نمونه آن را جز براى پيامبران خدا سراغ ندارند.
    امام اندكى به آن جماعت فريبكار و صخره بدعت آميزى كه آگاهانه بر سر راه صعود بر جايگاه غصب شده اش گذاشته بودند، نگريست ، در چهره آن جماعت ، سى و شش سال تاريخ پر فراز و نشيب انقلاب محمد صلى الله عليه و آله را براى لحظه اى از نظر گذراند و تجمل رنج و عذاب طاقت فرساى محاصره سه سال ، در صخره هاى خشك و وحشتزاى شعب ابى طالب را.
    هجرت مظلومانه پيامبر را به ياد آورد، شبى كه همه آرزوهاى جوانى اش را در بسترى كه ساعتى ديگر شمشير جوانان مشرك قريش آن را پاره پاره مى كرد به خاك سپرد.
    پدر را به ياد آورد، آن گاه كه نفاق و شرك رو در رويش شمشير كشيد و جوان بيست ساله ابوطالب ، قبضه ذوالفقارش را همراه جان خود در كف نهاد و به ميدان حادثه تاخت تا دين اسلام سرافراز بماند. احد را براى خود مجسم كرد؛ آن گاه كه رسول خدا تنها مانده بود و عافيت طلبان روز حادثه و صحنه آرايان روز شورا فرار كرده بودند.
    آن روز كه مظلومانه همراه عمويش حمزه ، چون پروانه ، پيرامون شمع وجود رسول خدا صلى الله عليه و آله مى چرخيد تا از حريم اسلام و پيامبر خدا صادقانه دفاع نمايد.
    گويى صحنه نبرد خندق دوباره تكرار شده است ، عمر بن عبدود بر سر لشكريان خاموش اسلام فرياد مى كشد. نفسها در سينه حبس شده است ، كسى را ياراى جانبازى نيست . همگى ننگ سه بار بى جواب گذاشتن در خواست رسول خدا صلى الله عليه و آله ، براى رفتن به ميدان عمرو را به جان خريده اند و سرها را به زير انداخته اند.
    تا ايامى چند از دنيا بهره گيرند و شرم نگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله را با چشمهاى خود به اعماق قلوب بيمار خود نبرند و او، تنها كسى است كه حاضر به اين نبرد سنگين شده است ، چرا كه خود را فدايى دين مى داند و اينك شريعت اسلام با تمام وجود در برابر تمام كفر ايستاده است .
    لحظه هاى سخت دوران پيامبر را يكى پس از ديگرى از نظر گذراند.
    آرى ! وظيفه من از اول مشخص بوده است ، من بر هدايت خود علمى يقين دارم . اين بار نيز بر حق از دست رفته ام صبر مى كنم هرچه باشد سخت تر از روزى نيست كه عمر آتش به دست ، در حالى كه پيامبر در قبر آرام نگرفته بود به سراغ خانه دخترش فاطمه آمد؟
    آن روز بر چهره ستمديده فاطمه نيز نگاه كردم و براى اسلام تحمل كردم ، امروز كه او نيز شريك غم من نيست تحملش آسانتر است !
    قريش انتقام كشتگان مشرك خود در بدر و احد را از من مى گيرند و من براى رضا خدا تحمل مى كنم .
    گرچه در اين كار به كسى مى مانم كه استخوان در گلو و خار در چشمش ‍ باشد.
    نه ! به خدا سوگند اگر تمامى آنچه را در آسمان و زمين است به من بدهيد كه خلاف كتاب خدا و سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله عمل كنم ، چنين نخواهم كرد.
    من هرگز در دين بدعتى نگذاشته ام !! هيهات امروز براى امارت و حكومت بر شما چيزى بر دين تحميل كنم .
    نه ! من فقط طبق فرمان كتاب خدا و سنت رسولش رفتار مى كنم .
    نيرنگ عبدالرحمن مطابق دلخواهش به بار نشست او عثمان را صدا كرد و با قبول اين شروط با او بيعت نمود.
    امام همچنان ايستاده و حاضر نيست بيعت كند. او سراسر اين برنامه ، از تركيب شورا تا سرپرستى عبدالرحمن و شروط كذايى اش را خدعه و نيرنگى مى داند كه براى ممانعت از پيروزى جبهه حق طراحى شده است .
    يكباره صداى عبدالرحمن بن عوف ، در فضاى مسجد پيچيد، على بيعت كن در غير اين صورت گردن تو را خواهم زد!!
    كوه غم يكباره بر امام هجوم آورد، عبدالرحمن بن عوف !!! گردن مرا بزند!!! دنيا چه كسى را بر چه كسى برترى داده است !!!
    شمشير پسر عوف در روزهاى سخت جهاد كه من درختان بلند و ربيعه و مضر را به خاك مى انداختم ، هيچ گاه آفتابى نشد. امروز در سايه حيله و نيرنگ زمانه مى خواهد گردن مرا بزند، خدا خوارش كند! پهلوانان عرب تاب تحمل شمشير مرا نداشته اند.
    نه ! به خدا عبدالرحمن مرا مى شناسد، اما اين شرايط روزگار است كه از زبان او بيرون مى آيد اين واقعيت تلخى است كه سكوت اصحاب رسول خدا به وجود آورده است .
    اى كاش مردم قدرت درك وقايع را داشتند و خواص امت ، جرات اقدام شايسته و بموقع را پيدا مى كردند! عمار و مقداد از امام پرسيدند، اگر قصد جنگ دارد، مهيا شوند، امام با غمى جانكاه و نگاهى عميق گفت : با كمك چه كسى با آنان جنگ كنم ؟!!
    و دستش را كه اوضاع زمانه از اداره جامعه مسلمانان جدا كرده بود، در دست عثمان گذاشت .
    در آن شورا، همه مى دانستند حق كجاست و چه كسى سزاوار است كه سكان هدايت امت اسلام را در جهان پر از دشمن به دست گيرد؛ اما، اقرار به حق و گردن نهادن به آن ، نياز به دل كندن از زيب و زيورهايى است كه نفس و شيطان بر آن تكيه كرده اند دست در دست على گذاشتن ، نياز به جهاد مستمر با نفس دارد كه از دنيا و شيرينى آن بگذرد و عزت و مقام خود را در رفعت اسلام ببيند و آنان اهل چنين دل كندن و جهادى نبودند و لذا در ميدان انتخاب دست در دست عثمان نهادند.
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  18. تشكر


  19. #40
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    مرا به حرم پيامبر برگردانيد!
    چشمش را به انتهاى دوردست سرنوشت امت دوخته بود.
    ابرهاى تيره اختلاف و شقاق كه بزودى سايه مرگبار خود را بر اصحاب خواهد انداخت . آنان كه دروازه مدينه را به قصد فتنه و آشوب پشت سر مى گذارند، گويى هيچ گاه در كتاب خدا ننگريسته اند و عاقبت فتنه انگيزان را ملاحظه نكرده اند. گويى پيام خدا را شب و روز به گوش خود القا نكرده اند و چون عالمان يهود حامل كتابند، اما بى بهره از آن ، هنوز افكار جاهليت در زواياى وجودشان جارى است و از معرفت عميق و ناب اسلام برخوردار نشده اند. دين را چون كالايى دنيوى براى كسب سود و رفاه مادى و قدرت خود مى پندارند. از روى حميت و عصبيت قومى در جريان حوادث تلخ و شيرين گام مى نهند؛ اما در درونشان هبل حكم مى راند بت نفس همچنان زنده و پرنفوذ باقى مانده است به اطراف نظر انداخت و غمى سنگين بر دلش نشسته بود، عايشه و تنى چند از اهل خانه نشسته بودند، رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر فتنه يكى از همسرانش را به زبان آورد با قلب رئوف و مهربانش ، چون هميشه در پى هدايت خلق ، روى به آنان كرد و گفت :
    در آينده يكى از همسران من فتنه اى را هدايت خواهد كرد و در آن كار، بر حق نيست ، نشانه آن ، اين است كه سگان منطقه حواب شتر او را رم مى دهند.
    سپس به آرامى به چهره عايشه نگريست و گفت : حميرا، تو آن زن نباشى ! نه يا رسول الله ، هرگز چنين نخواهم كرد.
    در آن روز، زنان پيامبر سخت وحشتزده از خبرى كه نبى صادق بر زبان آورده بود به يكديگر نگريست و هر كدام در ضمير خود آن زن را نفرين مى كردند. زنى كه حرم پيامبر صلى الله عليه و آله را رها مى كند و رهبرى قيامى بر ضد حق را عهده دار مى شود! مگر مى شود چنين باشد! نه ، هرگز ما نخواهيم بود! شايد زنان رسول خدا اين خبر تكان دهنده را بارها در خاطر آورده و اعمال خود را بدقت بررسى كرده اند كه چنين فريبى نخوردند.
    اما گذر روزگار همچون كه مهر عزيزترين فرزند را از ياد مادر مى برد، اين سخن رسول خدا را در هاله اى از غبار فراموشى پيچيد و به قعر حافظه ام المومنين ، عايشه ، و شايد ديگر همسران امين وحى ، فرو برد. بيست و پنج سال از فراق مراد و محبوب مدينه ، رسول خدا گذشته بود. هر روز خبرى ، حادثه اى ، فتحى و شكستى همه را مشغول كرده بود. حجازيان هر روز در پى ماموريتى در شرق و غرب عالم ، آرام و قرار ندارند.
    از آن هزاران سپاه و پيك ، آمد و شد در اقطار عالم ، قافله اى ششصد نفره ، كه از كنار عزيزترين خانه ، مكه معظمه ، به همراهى يكى از اهل حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله ام المومنين عايشه سوى بصره حركت كرده است .
    با كوهى از تشويش و دلهره گاهى عنان خيال را به طرف شام مى چرخاند و تا دروازه كاخ سبز پيش مى روند و معاويه ، آن مكار فرصت طلب ، آنان را خوار و زبون ، ملعبه قدرت طلبى خود قرار مى دهد، شتابان مرغ خيالشان را سرخورده و مايوس به يمن مى فرستند؛ در پى وعده و قرارهايى كه يعلى بن منيه پى در پى رديف مى كنند اما شتران و اسبان سپاه جهل را در جاده بصره ، فارغ از انديشه سواران به جلو مى برند. ناگاه سگان قبيله ، كلاب بر شتر ام المومنين عايشه حمله مى برند. سگانى كه آمده اند تا او را از خبرى مسبوق به ذهن آگاه كنند. خبرى كه روزى او را در مدينه غافلگير كرده بود و امروز در جواب چون برق شمشير، حافظه اش را شكافت و آن سخن راستگوى قريش را به مركز خاطراتش آورد بى درنگ پرسيد.
    اينجا كجاست ؟!
    غافلى كه افسار شترش را مى كشيد:
    - ام المومنين قرين سلامت باشد، چه شده است ؟
    - اى مرد عرب از تو پرسيدم نام اين سرزمين چيست ؟ بى تامل جواب من را بگو!
    - اينجا حواب نام دارد، و گروهى از چادرنشينان قبيله بنى كلاب در آن ساكن هستند.
    - انالله و انا اليه راجعون ، و اى كاش هيچ گاه زاده نمى شدم تا شاهد اين روز باشم ، مرا به حرم پيغمبر برگردانيد، من احتياجى به رفتن ندارم !!!
    كاروان از حركت بازايستاد، همه سرگشته و پريشان دنبال زبير و طلحه مى گشتند. اين جا ديگر از سپاه و لشكركارى ساخته نيست ؛ بلكه خواص ‍ هستند كه بايد نقش بازى كنند.
    زبير سر رسيد: چه شده است ؟ چرا از حركت افتاده ايد، پارس سگان باعث توقف سپاه شده است ؟!
    - نه زبير، جلو بيا! ام المومنين استرجاع گفته است و خواهان بازگشت به حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله است .
    زبير خود افسار شتر عايشه را به دست گرفت : سلام بر ام المومنين ، چه شده است ؟
    - زود مرا به مدينه برگردانيد، پيامبر خدا مرا از اين روز و اين محل و فريبى كه مى خورم ، خبر داده است ؟
    حواب ! حواب ، حواب ! چقدر از شنيدن نام تو تنفر داشتم ، چه روزها كه سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله را با خود زمزمه كردم و از تصور آن بر خود مى لرزيدم واى بر من ! من همان زنى هستم كه آن روز خود بر او نفرين مى كردم !
    آرى ! عايشه بر خلاف دستور شوهرش رسول خدا صلى الله عليه و آله پاى در حواب نهاده بود و اكنون سراسيمه از فريبى كه خورده بود بر كينه و احساسات زنده اش كه او را روياروى امام حق على (ع ) قرار داده است ، نفرين مى فرستاد.
    براى لحظه اى همه در تحير و سرگردانى پيرامون خود مى چرخيدند.
    ام المومنين را به مدينه باز گردانيدند؟!
    مردم خواهند پرسيد، چرا بازگشت ؟ آن وقت كه خبر رسول خدا از باطل بودن كارمان شايع شد، چگونه مى توانيم به اهدافمان برسيم ؟
    راهى پيش رويشان نبود، جز بازگشت به دامان حق و تسليم شدن به وصى رسول خدا على بن ابى طالب عليه السلام در اندك لحظه اى ، تمامى آنچه را بافته بودند بر باد رفته ديدند.
    طلحه و زبير با تلخى به يكديگر نگريستند! ما تا اين جا آمده ايم ، اگر عايشه بازگردد، براى هميشه رسوا شده ايم ! بايد از ذهن او خارج كنيم كه اين جا حواب است ، زبير پاى پيش نهاد و بار ديگر زمام شتر را كشيد و گفت : اى ام المومنين ! به خدا سوگند اينجا حواب نيست . پس از او طلحه جلو آمد:
    ام المومنين موقعيت من در اسلام را مى داند، من هيچ گاه دروغى در اسلام نگفته ام ، به خدا سوگند، اين جا حواب نيست ! اما عايشه قانع نشد.
    سپاه ششصد نفره درهم ريخت ، شيرازه كارها گسيخته شد و نزديك بود رسوايى كار طلحه و زبير و پيمان شكنان قدرت طلب با نقل حديث پيامبر اسلام بر باطل بودن اين گروه بر همگان آشكار شود.
    بناچار سراغ كيسه هاى درهم و دينار شتافتند تا بر رسوايى خود پرده اى بكشند.
    آنان به هر طريق بود ايمان پنجاه نفر را خريدند، پنجاه فريب خورده كه در ازاى كيسه هاى زر، شهادت مى دادند اين جا سرزمين حواب نيست !!!
    به نظر اغلب مورخان اين اولين شهادت دروغى بود كه در اسلام ترتيب يافت و سرانجام فريبى پشت فريب ديگر، كاروان فتنه انگيز را به پيشتازى عايشه تا بصره پيش برد و آنها را مرتكب فتنه اى كرد كه سالها پيش ، راستگوى قريش ، همسرش را از ورود در آن برحذر داشته بود.
    و بيچاره مردم غافل كه در بى مكر و حيله برخى صحابه دنياطلب ، چون موج آب هر روز به صخره اى بر مى خوردند!
    راستى اگر آن روز، خواص همراه عايشه به حق گردن مى نهادند و افسار شتر فتنه را از حواب به مدينه باز مى گرداندند و دوباره بر محور حق على بن ابى طالب عليه السلام گرد مى آمدند، مسير تاريخ مسلمانان اين گونه رقم مى خورد؟!
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  20. تشكر


صفحه 4 از 9 نخستنخست 12345678 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •