خواص و لحظه هاى تاريخ ساز سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
صفحه 7 از 9 نخستنخست ... 3456789 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 87
  1. #61
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    جابه جايى معيارها را ارزشها و آدمها را ببينيد!
    ماجراى بعدى استعمل الوليد بن عقبه بن ابى معيط على الكوفه ؛ وليد بن عقبه را - همان وليدى كه باز شما او را مى شناسيد كه حاكم كوفه بود - بعد از سعد بن ابى وقاص به حكومت كوفه گذاشت او هم از بنى اميه و از خويشاوندان خليفه بود، وقتى كه وارد شد، همه تعجب كردند؛ يعنى چه ؟ آخر اين آدم ، آدمى است كه حكومت به او بدهند؟! چون وليد، هم به حماقت معروف بود، هم به فساد! اين وليد، همان كسى است كه آيه ى شريفه ى ان جاءكم فاسق بنبافتبيوا (30) درباره ى اوست . قرآن اسم او را فاسق گذاشته است ، چون خبرى آورد و عده يى در خطر افتادند؛ و بعد آيه آمد كه ان جاءكم فاسق بنبافتبيوا؛ اگر فاسقى خبرى آورد، برويد تحقيق كنيد؛ به حرفش گوش نكنيد. آن فاسق همين وليد بود. اين متعلق به زمان پيامبر است . معيارها و ارزشها و جابه جايى آدمها را ببينيد. اين آدمى كه در زمان پيامبر، در قرآن به نام فاسق آمده بود، همان قرآن را هم مردم هر روز مى خواندند، حالا در اين جا حاكم شده است عبدالله بن مسعود وقتى چشمش به او افتاد، گفت من نمى دانم تو بعد از اين كه ما از مدينه آمديم ، آدم صالحى شدى عبارتش اين است : ماادرى اصلحت بعدنا ام فسد الناس - يا نه ، تو صالح نشدى ، مردم فاسد شدند كه مثل تويى را به عنوان امير به شهرى فرستادند! سعد بن ابى وقاص هم تعجب كرد؛ منتها از بعد ديگرى گفت اكست بعدنا ام حمقنا بعدك ؛ تو كه آدم احمقى بودى ، حالا آدم باهوشى شده يى ، يا ما اين قدر احمق شده ايم كه تو بر ما ترجيح پيدا كرده اى ؟ وليد در جوابش برگشت گفت : لاخر عن ابا اسحق ؛ ناراحت نشو سعد بن ابى وقاص ، كل ذلك لم يكن ؛ نه ما زيرك شده ايم ، نه تو احمق شده اى ؛ و لنا هو الملك ؛ مساله ى پادشاهى است ! تبديل حكومت الهى ، خلافت و ولايت به پادشاهى ، خودش داستان عجيبى است . يتغداه قوم و يتعشاه اخرون ؛ يكى امروز متعلق به اوست ، يكى فرد متعلق به اوست ؛ دست به دست مى گردد. سعد بن ابى وقاص ، بالاخره صحابى پيامبر بود. اين حرف براى او خيلى گوشخراش بود كه مساله ، پادشاهى است . فقال سعد: اراكم جعلتموها ملكا؛ مى بينم كه شما قضيه ى خلاف را به پاداشاهى تبديل كرده ايد.
    يك وقت جناب عمر، به جناب سلمان گفت كه : اءملك انا ام خليفه ؟ ؛ به نظر تو، من پادشاهم ، يا خليفه ؟ مسلمان شخص بزرگ و بسيار معتبرى بود، از صحابه عالى مقام بود، نظر و قضاوت او خيلى مهم بود؛ لذا عمر در زمان خلافت ، به او اين حرف را گفت . قال له سلمان ، سلمان در جواب گفت : ان انت جبيت من ارض السلمين در هما او اقل او اكثر؛ اگر تو از اموال مردم يك در هم ، يا كمتر از يك در هم ، يا بيشتر از يك در هم بردارى ، و وضعته فى غير حقه ؛ نه اين كه براى خودت بردارى ؛ در جايى كه حق آن نيست ، آن را بگذارى ، فانت ملك لا خليفه ، در آن صورت تو پادشاه خواهى بود، و ديگر خليفه نيستى . او معيار را بيان كرد. در روايت اين اثير))) دارد كه فيكا عمر؛ عمر گريه كرد. موعظه ى عجيبى است . مساله ، مساله ى خلافت است . ولايت ، يعنى حكومتى كه همراه با محبت ، همراه با پيوستگى با مردم است ، همراه با عاطفه ى نسبت به آحاد مردم است ، فقط فرمانروايى و حكمرانى نيست ؛ اما پادشاهى معايبش اين نيست و به مردم كارى ندارد پادشاه ، يعنى حاكم و فرمانروا؛ هر كار خودش بخواهد مى كند.
    اينها مال خواص بود. خواص در مدت اين چند سال ، كارشان به اين جا رسيد. البته اين مربوط به زمان خلفاى راشد بن است ، كه مواظب بودند، مفيد بودند، اهميت مى دادند، پيامبر را سالهاى متمادى درك كرده بودند، فرياد پيامبر هنوز در مدينه طنين انداز بود و كسى مثل على بن ابى طالب در آن جامعه حاضر بود بعد كه قضيه به شام منتقل شد، مساله از اين حرفها بسيار گذشت . اين نمونه هاى كوچكى از خواص است البته اگر كسى در همين تاريخ ابن اثير، يا در بقيه ى تواريخ معتبر در نزد همه ى برادران مسلمان ما جستجو كند، هزارها نمونه - نه صدها نمونه - از اين قبيل هست .
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  2. #62
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    وقتى معيارها از دست رفت ؟!
    طبيعى است كه وقتى عدالت باشد وقتى عبوديت خدا نباشد، جامعه پوك مى شود؛ آن وقت ذهنها هم خراب مى شود، يعنى در آن جامعه يى كه مساله ى ثروت اندوزى و گرايش به مال دنيا و دل بستن به حطام دنيا به اين جاها مى رسد، در آن جامعه كسى هم كه براى مردم معارف مى گويد، كعب الاخبار است ؛ يهودى تازه مسلمانى كه پيامبر را هم نديده است ! او در زمان پيامبر مسلمان نشده است ، زمان ابى بكر هم مسلمان نشده است ؛ زمان عمر مسلمان شد و زمان عثمان هم از دنيا رفت . بعضى كعب الاخبار تلفظ مى كنند، كه غلط است ؛ كعب الاحبار درست است . احبار، جمع حبر است . حبر، يعنى عالم يهود، ابن كعب ، يعنى آن قطب علماى يهود بود كه آمد مسلمان شد؛ بعد بنا كرد راجع به مسايل اسلامى حرف زدن ! او در مجلس ‍ جناب عثمان نشسته بود كه جناب ابى ذر وارد شد؛ چيزى گفت كه ابى ذر عصبانى شد و گفت كه تو دارى براى ما از اسلام و احكام اسلامى سخن مى گويى ؟ اما اين احكام را خودمان از پيامبر شنيده ايم .
    وقتى معيارها از دست رفت ، وقتى ارزشها ضعيف شد، وقتى ظواهر پوك شد، وقتى دنباطلبى و مال دوستى بر انسانهايى حاكم شد كه يك عمر با عظمت گذرانده بودند و سالهايى را بى اعتنا به زخارف دنيا سپرى كرده بودند و توانسته بودند آن پرچم عظيم را بلند بكنند، آن وقت در عالم فرهنگ و معارف هم چنين كسى سررشته ها را امور معارف الهى و اسلامى مى شود؛ كسى كه تازه مسلمان است و هر چه خودش بفهمد، مى گويد؛ نه آنچه كه اسلام گفته است ؛ آن وقت بعضى مى خواهند حرف او را بر حرف مسلمانان سابقه دار مقدم كنند!
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  3. #63
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    ماجرايى از عامه ى مردم !
    اين مربوط به خواص است ؛ آن وقت عوام هم كه دنباله رو خواصند، وقتى خواص به سمتى رفتند، عامه ى مردم هم دنبال آنها حركت مى كنند.
    بزرگترين گناه انسانهاى ممتاز و برجسته ، اگر انحرافى از آنها سر بزند، اين است كه انحراف آنها موجب انحراف بسيارى از مردم مى شود؛ وقتى ديدند سدها شكست ، وقتى ديدند كارها بر خلاف آنچه كه زبانها مى گويد، جريان دارد و بر خلاف آنچه كه از پيامبر نقل مى شود، رفتار مى گردد، آنها هم آن طرف حركت مى كنند.
    حالا يك ماجرا هم از عامه ى مردم . حاكم بصره به خليفه در مدينه نامه نوشت كه مالياتى كه از شهرهاى مفتوح مى گيريم ، بين مردم خودمان تقسيم مى كنيم ؛ اما در بصره كم است ، مردم زياد شده اند؛ اجازه مى دهيد كه در شهر اضافه كنيم ، مردم كوفه كه شنيدند حاكم بصره براى مردم خودش ‍ خراج دو شهر را از خليفه گرفته است ، اينها هم سراغ حاكمشان آمدند. حاكمشان كه بود؟ عمار بن ياسر؛ مرد ارزشى ، آن كه مثل كوه ، استوار ايستاده بود. البته از اين قبيل هم بودند - كسانى كه تكان نخوردند - اما زياد نبودند. پيش عمار ياسر آمدند و گفتند تو هم براى ما اين طور بخواه ، و دو شهر هم تو براى ما بگير. عمار گفت : من اين كار را نمى كنم ، بنا كردند به عمار حمله كردن و بدگويى كردن ، نامه نوشتند، بالاخره خليفه او را عزل كرد!
    شبيه اين براى ابى ذر و ديگران اتفاق افتاد. شايد خود عبدالله بن مسعود، يكى از همين افراد بود. وقتى كه رعايت اين سررشته ها نشود، جامعه از لحاظ ارزشها پوك مى شود. عبرت ، اين جاست .
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  4. #64
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    همه بايد مراقب باشند كه جامعه بتدريج از ارزشها تهى نشود
    عزيزان من انسان اين تحولات اجتماعى را دير مى فهمد، بايد مراقب بود، تقوا يعنى اين تقوا يعنى آن كسانى كه حوزه ى حاكميتتان شخص خودشان است ، مواظب خودشان باشند. آن كسانى هم كه حوزه ى حاكميتتان از شخص خودشان وسيعتر است . هم مواظب خودشان باشند، هم مواظب كل جامعه باشند كه به سمت دنياطلبى ، به سمت دل بستن به زخارف دنيا و به سمت خودخواهى نروند، اين معنايش آباد نكردن جامعه نيست ، جامعه را آباد كنند و ثروتهاى فراوان به وجود بياورند؛ اما براى شخص ‍ خودشان نخواهند، اين بد است . هر كس بتواند جامعه ى اسلامى را ثروتمند كند و كارهاى بزرگى انجام دهند، ثواب بزرگى كرده است . اين كسانى كه بحمدلله توانستند در اين چند سال كشور را بسازند، پرچم سازندگى را در اين كشور بلند كنند، كارهاى بزرگى را انجام بدهند، اينها كارهاى خيلى خوبى كرده اند؛ اينها دنياطلبى نيست . دنباطلبى آن است كه كسى براى خود بخواهد براى خود حركت بكند؛ از بيت المال يا غير بيت المال به فكر جمع كردن براى خود بيفتد اين بد است ، بايد مراقب باشيم ، همه بايد مراقب باشند كه اين طور نشود، اگر مراقبت نباشد، آن وقت جامعه ، همين طور بتدريج از ارزشها تهيدست مى شود و به نقطه مى رسد كه فقط يك پوسته ى ظاهرى باقى مى ماند، ناگهان يك امتحان بزرگ پيش مى آيد - امتحان قيام ابى عبدالله - آن وقت اين جامعه در اين امتحان مردود مى شود.
    گفتند كه به تو حكومت وى را مى خواهيم بدهيم . رى آن وقت ، يك شهر بسيار بزرگ پرفايده بود. حاكميت هم مثل استاندارى امروز نبود. امروز استاندارهاى ما يك مامور ادارى هستند، حقوقى مى گيرند و همه اش ‍ زحمت مى كشند. آن زمان اين طورى نبود كسى كه مى آمد حاكم شهرى مى شد، يعنى تمام منابع درآمد اين شهر در اختيار او بود؛ يك مقدار هم بايد براى مركز بفرستد، بقيه اش هم در اختيار خودش بود؛ هر كار مى خواست ، مى توانست بكند؛ لذا خيلى برايشان اهميت داشت . بعد گفتند كه اگر به جنگ حسين بن على نروى ، از حاكميت رى خبرى نيست . اين جا يك آدم ارزشى ، يك لحظه فكر نمى كند؛ مى گويد مرده شوى رى را ببرند؛ رى چيست ؟ همه ى دنيا را هم به من بدهيد، من به حسين بن على اخم هم نمى كنم ؛ من به عزيز زهرا، چهره هم درهم نمى كشم ؛ من بروم حسين بن على و فرزندانش را بكشم كه مى خواهيد به من رى بدهيد؟! آدمى كه ارزشى باشد، اين طور است ؛ اما وقتى كه درون تهى است ، وقتى كه جامعه ، جامعه ى دور از ارزشهاست ، وقتى كه آن خطوط اصلى در جامعه ضعيف شده است ، دست و پا مى لغزد؛ حالا حداكثر يك شب هم فكر مى كند؛ خيلى حدت كردند، يك شب تا صبح مهلت گرفتند كه فكر كنند.
    اگر يك سال هم فكر كرده بود، باز هم اين تصميم را گرفته بود، اين فكر كردنش ارزشى نداشت . يك شب فكر كرد، بالاخره گفت بله ، من ملك رى را مى خواهم ! البته خداى متعال همان را هم به او نداد. آن وقت عزيزان من ! فاجعه ى كربلا پيش مى آيد.
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  5. #65
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    دين پيامبر، زنده شده ى حسين بن على عليه السلام است
    در اين جا يك كلمه راجع به تحليل حادثه ى عاشورا بگويم و فقط اشاره يى بكنم . كسى مثل حسين بن على عليه السلام كه خودش تجسم ارزشهاست ، براى اين كه جلوى اين انحطاط را بگيرد. چون اين انحطاط داشت مى رفت تا به آن جا برسد كه هيچ باقى نماند؛ كه اگر يك وقت مردمى هم خواستند خوب زندگى كنند و مسلمان زندگى كنند، چيزى در دستشان نباشد. امام حسين مى ايستد، قيام مى كند، حركت مى كند و يك تنه در مقابل اين سرعت سراشيب سقوط قرار مى گيرد. البته در اين زمينه ، جان خودش را، جان عزيزانش را، جان على اصغرى را، جان على اكبرش را، و جان عباسش ‍ را فدا مى كند؛ اما نتيجه مى گيرد.
    و انا من حسين ، يعنى دين پيامبر، زنده شده ى حسين بن على است .
    آن روى قضيه ، اين بود؛ اين روى سكه ، حادثه ى عظيم و حماسه ى پرشور و ماجراى عاشقانه ى عاشوراست ، كه واقعا جز با منطق عشق و با چشم عاشقانه ، نمى شود قضاياى كربلا را فهميد. بايد با چشم عاشقانه نگاه كرد، تا فهميد حسين بن على در اين تقريبا يك شب و نصف روز، يا حدود يك شبانه روز - از عصر تاسوعا تا عصر عاشورا - چه كرده و چه عظمتى آفريده است ؛ لذاست كه در دنيا باقى مانده است و تا ابد هم خواهد ماند. خيلى تلاش كردند كه حادثه ى عاشورا را به فراموشى بسپارند؛ اما نتوانستند.
    من امروز مى خواهم از روى مقتل ابن طاووس - كه كتاب لهوف است - يك چند جمله ذكر مصيبت كنم و چند صفحه از اين صحنه هاى عظيم را براى شما عزيزان بخوانم ، البته اين مقتل ، مقتل بسيار معتبرى است . اين سيد بن طاووس - كه على بن طاووس باشد - فقيه است ، عارف است ، بزرگ است ، صدوق است ، موثق است ، مورد احترام همه است ، استاد فقهاى بسيار بزرگى است ؛ خودش اديب و شاعر و شخصيت خيلى برجسته يى است . ايشان اولين مقتل بسيار معتبر و موجز را نوشتند. البته قبل از ايشان مقاتل زيادى است . استادشان - ابن نما - مقتل دارد، شيخ طوسى مقتل دارد، ديگران هم دارند، مقتلهاى زيادى قبل از ايشان نوشته شد؛ اما وقتى لهوف آمد، تقريبا همه ى آن مقاتل ، تحت الشعاع قرار گرفت . اين مقتل بسيار خوبى است ؛ چون عبارات ، خيلى خوب و دقيق و خلاصه انتخاب شده است . من حالا چند جمله از اينها را مى خوانم .
    يكى از اين قضايا، قضيه ى به ميدان رفتن قاسم بن الحسين است ، كه صحنه ى بسيار عجيبى است . اين قاسم بن الحسن عليه السلام يكى از جوانان كم سال دستگاه امام حسين است ؛ نوجوانى كه لم يبلغ الحلم است ؛ هنوز به حد بلوغ و تكليف نرسيده بوده است . در شب عاشورا، وقتى كه امام حسين عليه السلام گفتند كه اين حادثه اتفاق خواهد افتاد و همه كشته خواهند، و گفتند كه شما برويد و اصحاب قبول نكردند كه بروند، اين نوجوان سيزده ، چهارده ساله عرض كرد كه عمو جان ! آيا من هم در ميدان به شهادت خواهم رسيد؟ امام حسين خواستند كه اين نوجوان را آزمايش ‍ كنند - به تعبير ما - گفتند كه عزيزم ! كشته شدن در ذايقه ى تو چگونه است ؟ گفت احلى من العسل ؛ از عسل شيرنتر است . ببينيد، اين ، آن جهتگيرى ارزشى در خاندان پيامبر است . تربيت شده هاى اهل بيت اين طورند. اين نوجوان از كودكى در آغوش امام حسين بزرگ شده است ؛ يعنى تقريبا سه ، چهار ساله بوده كه پدرش از دنيا رفته و امام حسين تقريبا اين نوجوان را بزرگ كرده است ؛ مربى به تريبت امام حسين است . حالا روز عاشورا كه شد، اين نوجوان پيش عمو آمد. در اين مقتل اين گونه ذكر مى كند: قال الرواى : و خرج غلام . آن جا راويهايى بودند كه ماجراها را مى نوشتند و ثبت مى كردند. چند نفرند كه قضايا از قول آنها نقل مى شود. از قول يكى از آنها نقل مى كند و مى گويد: همين طورى كه نگاه مى كرديم ، ناگهان ديديم از طرف خيمه هاى ابى عبدالله ، پسر نوجوانى بيرون آمد: كان وجهه شقه قمر؛ چهره اش مثل پاره ى ماه مى درخشيد. فجعل يقاتل ؛ آمد و مشغول جنگيدن شد.
    اين را هم بدانيد كه جزييات حادثه ى كربلا هم ثبت شده است ؛ چه كسى كدام ضربه را زد، چه كسى اول زد، چه كسى فلان چيز را دزديد؛ همه ى اينها ذكر شده است . آن كسى كه مثلا قطيفه ى حضرت را دزديد و به غارت برد، بعدا به او مى گفتند: سرق القطيفه . جزييات ثبت شده و معلوم است ؛ يعنى خاندان پيامبر و دوستانشان نگذاشتند كه اين حادثه در تاريخ گم بشود.
    فضربه ابن فضيل العضدى على راسه فطلقه ؛ ضربه ، فرق اين جوان را شكافت . فوقع الغلام لوجهه ؛ پسرك با صورت روى زمين افتاد.
    وصاح يا عماد؛ فريادش بلند شد كه عموجان ، فجل الحسين عليه السلام كما يجل الصقر . به اين خصوصيات و زيباييهاى تعبير دقت كنيد.
    صقر، يعنى باز شكارى . مى گويد حسين عليه السلام مثل باز شكارى ، خودش را بالاى سر اين نوجوان رساند. ثم شد شده ليث اغضب . شد، به معناى حمله كردن است . مى گويد مثل شير خشمگين حمله كرد. فضرب ابن فضيل بالسيف ؛ اول كه آن قاتل را با يك شمشير زد و به زمين انداخت . آنها آمدند تا اين قاتل را نجات بدهند؛ اما حضرت به همه ى آنها حمله كرد. جنگ عظيمى در همان دور و بر بدن قاسم بن الحسن ، به راه افتاد. آمدند جنگيدند؛ اما حضرت اينها را پس زد. تمام محوطه را گرد و غبار ميدان فرا گرفت . راوى مى گويد: و انجلت الغبر؛ بعد از لحظاتى گرد و غبار فرو نشست . اين منظره را كه تصوير مى كند، قلب انسان را خيلى مى سوزاند: فرايت الحسين عليه السلام : من نگاه كردم ، حسين بن على عليه السلام را در آن جا ديدم . قائما على راس الغلام ؛ امام حسين بالاى سر اين نوجوان ايستاده است و دارد با حسرت به او نگاه مى كند. و هو يبحث برجليه ؛ آن نوجوان هم با پاهايش دارد زمين را مى شكافد؛ يعنى در حال جان دادن است و دارد پا را تكان مى دهد. والحسين عليه السلام يقول : بعدا لقوم قتلوك ؛ آن كسانى كه تو را به قتل رساندند، از رحمت خدا دور باشند. اين يك منظره ، كه منظره ى بسيار عجيبى است و نشاندهنده ى عاطفه و عشق امام حسين به اين نوجوان است ، و در عين حال فداكارى او و فرستادن اين نوجوان به ميدان جنگ ، و عظمت روحى اين جوان و جفاى آن مردمى كه با اين نوجوان هم اين گونه رفتار كردند.
    يك منظره ى ديگر، منظره ى ميدان رفتن على اكبر عليه السلام است ، كه يكى از آن مناظر بسيار پرماجرا و عجيب است . واقعا عجيب است ؛ از همه طرف عجيب است . از جهت خود امام حسين ، عجيب است ؛ از جهت اين جوان - على اكبر - عجيب است ؛ از جهت زنان و بخصوص جناب زينب كبرى ، عجيب است . راوى مى گويد كه اين جوان پيش پدر آمد. اولا على اكبر را هجده ساله تا بيست و پنجساله نوشته اند؛ يعنى حداقل هجده سال ، و حداكثر بيست و پنج سال . مى گويد: خرج على بن الحسين ؛ على بن الحسين براى جنگيدن ، از خيمه گاه امام حسين خارج شد. باز در اين جا راوى مى گويد: و كان من اشبه الناس خلقا؛ اين جوان ، جزو زيباترين جوانان عالم بود؛ زيبا، رشيد، شجاع . فاستاذن اباه فى القتال ؛ از پدر اجازه گرفت و برود بجنگد. فاذن له ؛ حضرت بدون ملاحظه اذن داد. در مورد قاسم بن الحسن ، حضرت اول اذن نمى دادند، و بعد مقدارى التماس كرد، تا حضرت اذن دادند؛ اما على بن الحسين كه آمد، چون فرزند خودش است ، تا اذن خواست ، حضرت گفتند كه برو. ثم نظر اليه نظر يائس منه ؛ نگاه نوميدانه يى به اين جوان كرد كه دارد به ميدان مى رود و ديگر برنخواهد گشت .
    وارخى عليه السلام عينه و بكى ؛ چشمش را رها كرد و بنا كرد به اشك ريختن .
    يكى از خصوصيات عاطفى دنياى اسلام همين است ؛ اشك ريختن در حوادث و پديده هاى عاطفى . شما در قضايا زياد مى بينيد كه حضرت گريه كردند. اين گريه ، گريه ى جزع نيست ؛ اين همان شدت عاطفه است ؛ چون اسلام اين عاطفه را در فرد رشد مى دهد. حضرت بنا كردند به گريه كردن . بعد اين جمله را فرمودند، كه همه شنيده ايد: اللهم اشهد؛ خدايا خودت گواه باش .
    فقد برز اليهم غلام ؛ جوانى به سمت اينها براى جنگ رفته است كه اشبه الناس خلقا و خلقا و منطقا برسولك .
    يك نكته در اين جا هست كه من به شما عرض بكنم . ببينيد، امام حسين در دوران كودكى ، محبوب پيامبر بود؛ خود او هم پيامبر را به نهايت دوست مى داشت . حضرت شش ، هفت ساله بودند كه پيامبر از دنيا رفتند. چهره ى پيامبر، به صورت خاطره ى بى زوالى در ذهن امام حسين مانده است ، عشق به پيامبر در دل او هست . بعد خداى متعال ، على اكبر را به امام حسين مى دهد.
    وقتى اين جوان يك خرده بزرگ مى شود، يا به حد بلوغ مى رسد، حضرت مى بينند كه چهره ، درست چهره ى پيامبر است ؛ همان قيافه يى كه اين قدر به او علاقه داشت و اين قدر عاشق او بود، حالا اين به جد خود شبيه شده است .
    حرف مى زند، صدا شبيه صداى پيامبر است . حرف زدن ، شبيه حرف زدن پيامبر است . اخلاق ، شبيه اخلاق پيامبر است ؛ همان بزرگوارى ، همان كرم و همان شرف .
    بعد اين گونه مى فرمايد: كنا اذا اشتقنا الى نبيك نظرنا اليه ؛ هر وقت كه دلمان براى پيامبر تنگ مى شد، به اين جوان نگاه مى كرديم ؛ اما اين جوان هم به ميدان رفت . فصاح و قال يابن سعد قطع الله رحمك كما قطعت رحمى . بعد نقل مى كند كه حضرت به ميدان رفت و جنگ بسيار شجاعانه يى كرد و عده ى زيادى از افراد دشمن را تار و مار نمود؛ بعد برگشت و گفت تشنه هستم . دوباره به طرف ميدان رفت . وقتى كه اظهار عطش كرد، حضرت به او فرمودند عزيزم ! يك مقدار ديگر بجنگ ؛ طولى نخواهد كشيد كه از دست جدت پيامبر سيراب خواهى شد. وقتى امام حسين اين جمله را به على اكبر فرمودند، على اكبر در آن لحظه ى آخر، صدايش بلند شد و عرض كرد كه يا ابتا عليك السلام ؛ پدرم ! خداحافظ. هذا جدى رسول الله يقرئك السلام ؛ اين جدم پيامبر است كه به تو سلام مى فرستد. و يقول عجل القدوم علينا؛ مى گويد بيا به سمت ما.
    اينها منظره هاى عجيب اين ماجراى عظيم است ؛ و امروز هم كه روز جناب زينب كبرى سلام الله عليها است ، آن بزرگوار هم ماجراهاى عجيبى دارد. حضرت زينب ، آنكسى است كه از لحظه ى شهادت امام حسين ، اين بار امانت را بر دوش گرفت و شجاعانه و با كمال اقتدار، آن چنان كه شايسته ى دختر اميرالمومنين است ، در اين راه حفظ كنند. ماجراى امام حسين ، نجاتبخشى يك ملت نبود، نجاتبخشى يك امت نبود؛ نجاتبخشى يك تاريخ بود. امام حسين ، خواهرش زينب ، و اصحاب و دوستانش ، با اين حركت ، تاريخ را نجات دادند.
    السلام عليك يا اباعبدالله و على الارواح التى حلت بفنائك .
    عليك منا سلام الله ابدا مابقيت و بقى الليل و النهار و لا جعله الله اخر العهد منالزيارتك . السلام على الحسين و على على بن الحسين و على اولاد الحسين و على اصحاب الحسين .
    بسم الله الرحمن الرحيم . قل هو الله احد. الله الصمد. لم يلد ولم يولد. ولم يكن له كفوا احد.

    پروردگارا! به محمد و آل محمد تو را قسم مى دهيم ، ما را در راه اسلام و قرآن ثابت قدم بدار. پروردگارا! جامعه ى ما را، جامعه ى اسلامى قرار بده ، پروردگارا! ما را از اسلام جدا مكن . پروردگارا! به اسلام و مسلمين در همه جاى عالم نصرت كامل عنايت فرما. دشمنان اسلام را مخذول و منكوب بگردان . پروردگارا! به محمد و آل محمد، ارزشهاى اسلامى ، پيوند برادرى ، محبت و عاطفه ، عبوديت براى پروردگار، و عدل كامل را در ميان ما استقرار ببخش . پروردگارا! كسانى كه سعى مى كنند، دشمنانى كه كوشش مى كنند، براى اين كه جامعه ى ما را از اسلام دور كنند، آنها را از رحمت خودت دور كن .
    پروردگارا! به محمد و آل محمد، قلب مقدس ولى عصر ارواحنا فداه را از ما خشنود كن . پروردگارا! دعاى آن بزرگوار را در حق ملت ما مستجاب بگردان . پروردگارا! ما را از ياران و انصار آن بزرگوار قرار بده . پروردگارا! شهداى عزيز ما، جانبازان عزيز ما، امام شهيدان رضوان الله عليه را مشمول رحمت و لطف خود قرار بده .
    والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  6. #66
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    فصل دوم : خواصى كه در راه حق ثابت قدم ماندند
    مقام معظم رهبرى :
    عزيزان من ! انسان اين تحولات اجتماعى را دير مى فهمد؛ بايد مراقب بود. تقوا يعنى اين . تقوا يعنى آن كسانى كه حوزه ى حاكميتشان شخص ‍ خودشان است مواظب خودشان باشند. آن كسانى هم كه حوزه ى حاكميتشان از شخص خودشان وسيعتر است ، هم مواظب خودشان باشند، هم مواظب ديگران باشند. آن كسانى كه در راسند، هم مواظب خودشان باشند، هم مواظب كل جامعه باشند كه به سمت دنياطلبى ، به سمت دل بستن به زخارف دنيا و به سمت خودخواهى نروند.
    عراقين را به تو مى دهم !!
    اين بار، دفتر زندگى يكى از استوانه هاى ايمان و استقامت ، صبر و بصيرت را ورق مى زنيم تا در ادامه بررسى موضوع خواص و لحظه هاى سرنوشت ساز تاريخ ، لحظه هايى را با او و تحولاتى كه در زندگى برايش پيش آمد و چگونگى برخوردش با آن پيشامدها، آشنا شويم .
    او از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله و اميرالمومنين عليه السلام و امام حسن مجتبى بوده است و در تارخى عرب ، در زمره رجال سياستمدار و زيرك به حساب مى آمده است . اوج پايدارى او در حوادث بى شمارى كه برايش رخ داد، از او الگويى موفق براى خواص طرفدار حق ترسيم كرده است .
    اين شخص قيس بن سعد انصارى است . پدرش سعد بن عباده رئيس قبيله خزرج ، يكى از روساى دو طايفه اى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را از مكه به مدينه دعوت كردند و با آغوش باز جان و مال خود را در راه اسلام و رسول اكرم و مهاجران ايثار كردند. سعد و فرزندش قيس ، از صحابه برجسته رسول گرامى اسلام محسوب مى شدند و آن حضرت ، بارها مراتب رضايت خود را از آنان ابراز داشت .
    پس از وفات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله سعد با ابوبكر بيعت نكرد و در راه شام ، شبانه او را به نحو مرموزى از ميان برداشتند و چنين شايع كردند كه جن او را كشته است ! علاقه اين خانواده ، به اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز ستودنى است .
    از ميان حوادثى كه قيس در كانون آن قرار داشت و از لحظه هاى سرنوشت ساز و تاريخ ساز اسلام محسوب مى شوند، حوادثى است كه در سالهاى حكومت امام على عليه السلام و امام مجتبى عليه السلام روى داد. قيس همراه امام على عليه السلام ، مدينه ، شهر خاطره ها و وطن اجداديش ‍ را به قصد تعقيب پيمان شكنان پشت سر گذاشت و پس از شركت در جنگ جمل وارد كوفه شد. امام در بدو ورود به كوفه ، قيس را به عنوان فرماندار مصر منصوب كرد و از او سرزمينى بود در وراى شام و گروهى از عثمانيان در آن به فتنه گرى مشغول بودند. قيس با مشاهده وضع امام و عزيمت قريب الوقوعش به صفين ، حاضر نشد از سپاه اسلام ، گروهى را با خود همراه كند. لذا به امام گفت :
    ولى از لحاظ سپاه ، آن را براى شما مى گذارم تا اگر بدانها نياز پيدا كردى ، در دسترست باشد، و اگر خواستى آن را به جهتى بفرستى ، سپاهى داشته باشى . ليكن خود و خانواده ام به مصر مى رويم ... (31)
    او همراه چند نفر، بدون سپاه و محافظ راه افتاد و در كوتاهترين فرصت ، خود را به مصر رساند. اين گذشت و اثيار، نشانه اى از جانبازى خالصانه او براى رهبر و مقتدايش مى باشد. عبور از راه پرخطر و پردشمن عراق تا مصر و از سرزمين دشمن براى به دست گرفتن استانى در پشت سرش ، تنها از دست مومنان مخلص بر مى آيد. آنان كه در ايمان به هدف و باور به مقصد، ذره اى ترديد ندارند و به هواى زر و زيور دنيا دل خوش نكرده اند.
    چند روز نگذشت كه وارد مصر شد و تنها هفت همراه داشت . در دستش ‍ چيزى جز دعوتنامه اى براى فراخواندن مردم به بيعت نداشت . آن گاه به آرامى بر فراز منبر مسجد جامع فسطاط ايستاد و چنين گفت :
    سپاس و ستايش ، شايسته خداوندى است كه حق را آورد و باطل را از بين برد و ستمگران را سركوب كرد ... مردم ! ما با بهترين شخصى كه پس از پيغمبرمان محمد صلى الله عليه و آله مى شناختيم ، بيعت كرديم . شما هم به پاخاسته ، بر اساس كتاب خدا و سنت پيامبرش بيعت كنيد. اگر ما بر همان اساس ، براى شما كار نكرديم ، بيعتى در گردنتان نداريم ... (32)
    تاكيد قيس بر اين كه امام على عليه السلام بهترين شخصى است كه پس از پيامبر مى شناسد، نشان از عقيده او به امتياز على عليه السلام بر خلفاى پيشين دارد.
    سحر كلام قيس و آرامش و وقارش در كنار هوش سرشارى كه او را در راس ‍ سياستمداران عصرش قرار داده بود، مصر، آن سرزمين پر رمز و راز را به روى او گشود و امامش را از بابت تسلط معاويه و عمر بن العاص بر آن ديار، آسوده خاطر كرد.
    ورود قيس به مصر، تيرى به سهمگين بر پيكر معاويه و عمر بن العاص بود. سياست و تدبير قيس ، دست آن شيطان صفتان را به دامان بلند امانتى كه بدو سپرده بودند، نمى رساند و ايمان بى شائبه اش ، راه هرگونه فريب و نيرنگ را بر حراميان شام بسته بود.
    معاويه و شاميان ، در ترس و اضطراب از شير بى همتايى كه بر مصر حكم مى راند، لحظه اى آرام نداشتند. چاره انديشان براى نفوذ در سد آهنين ايمان قيس به امامش ، روزنه اى نمى ديدند. سرانجام معاويه براى غالب آمدن بر شكوه قيس ، دست به معامله اى زد كه بهايى پس سنگين برايش ‍ داشت . بهايى كه در صورت پيروزى ، معاويه را از نصف سرزمينهاى اسلامى محروم مى كرد. اما براى خريدن امتياز بزرگمردى چون قيس ، بهايى كمتر را قابل طرح نمى دانست . لذا به قصد فريبش ، با دست حيله گر خود، نامه اى براى قيس نوشت و در آن چنين آورد:
    از معاويه بن ابوسفيان به قيس بن سعد، سلام بر تو! اما بعد ... اگر مى توانى از خواستاران انتقام خون عثمان باشى ، چنين كن و از دستور ما پيروى كن . اگر من پيروز شدم ، تا زنده ام عراقين (كوفه و بصره ) را به تو مى دهم ... و تا هنگامى كه قدرت دارم ، حجاز را به هر يك از خويشانت كه دوست دارى ، واگذار مى كنم . جز اين (نيز) هر چه دوست دارى ، از من بخواه كه تو هر چه بخواهى ، از من دريافت مى كنى ... (33)
    مكار شام براى دزديدن ايمان اين صحابى ، به دو وسيله متمسك شد؛ نخست ، خونخواهى خليفه مقتول ، تا راه شرعى را براى قيس توجيه كند، و دوم ، پر كردن جيب او از هر چه مى خواست ، از مقام و مال و ثروت براى خود و خويشانش ؛ به علاوه ، هر چيز ديگرى كه خودش تعيين كند.
    كافى است بدانيم دو استان بصره و كوفه ، تمام سرزمينهاى فعلى كشور عراق و بيش از نيمى از كشور ايران را شامل مى شده است . اگر بر اين دو بخش ، حجاز را بيفزاييم كه ضمن شرط معاويه آمده بود، وى براى دور كردن قيس بن سعد از امام على عليه السلام ، بيش از نصف تمام متصرفات حكومت اسلامى را به وى بخشيده است .
    قيس در جواب نامه معاويه ، مدتى درنگ نمود يا با پيامهاى خام كننده اى ، او را سرگرم خيالپردازى كرد. خيالهايى كه گاه هوش پسر خيره سر ابوسفيان را به مرحله جنون و ديوانگى مى كشاند. آرى ، خواص طرفدار حق ، آن گاه كه دست از مطامع دنيا بشويند، همه افسونها و حيله هاى شيطانى را در دامنه هاى كوهسار وجود خود مدفون مى كنند و تمامى پليدى معاويه ها و عمر بن العاص ها را در طوفانى از اضطراب بر سرشان خراب مى كنند. دير زمانى گذشت تا قيس ، جواب نامه معاويه را نوشت ؛ زمانى كه براى كوبيدن فكر و خيال ، و زجر كش كردن مكار و شام در نظر گرفته بود و دير هنگامى كه چشمهاى اعور پسر ابوسفيان ، دروازه مصر را به انتظار پاسخ قيس ، نظاره گر بود؛ نامه اى در بسته از قيس به دستش رسيد:
    شگفتا از فريبى كه درباره من خورده اى و طمعى كه در من بسته اى . از من مى خواهى از فرمان كسى رخ بتابم كه شايسته ترين شخص براى اميرى ، حقگوترين و راه يافته ترين آنان ، و از همه كس به پيغمبر خدا نزديكتر مى باشد.
    و به من دستور مى دهى سر به فرمان تو نهم كه از همه مردم ، براى اين كار نالايقتر، دروغگوتر و گمراهتر و از رسول خدا صلى الله عليه و آله دورترى و طاغوتى از طاغوتهاى ابليس هستى ... (34)
    جوابى چنين كوبنده و خردكننده ، در جواب پيشنهاد معامله اى بى نظير، معاويه را چون مارى زخم خورده درهم پيچاند. راستى آن همه انتظار، سرابى بيش نبود؟ پسر سعد آن همه مال و ملك را بهايى كم براى دورى از على مى داند؟ باز هم در خود پيچيد و با قهرى تمام ، روى به حيله اى ديگر آورد.
    حيله اى كه با همفكرى عمر بن العاص ، براى بدنام كردن قيس نزد امامش ‍ آغاز كرد. اما امام هيچ گاه به ايمان و وفادارى قيس شك نكرده ؛ اگر چه عراقيان در اغواى توطئه شاميان ، گرفتار ترديد شدند. قيس چون شمشيرى بران ، در دست امام تقوا پيشگان ، در تمامى فتنه هايى كه زمان پيش آورد، ثابت قدم و استوار ايستاد و تهديد، تطميع و غوغاى حراميان ، او را در پيمودن مسير درست ، به ترديد نكشاند. تا آن گاه كه در شامگاه بيست و يكم رمضان سال چهلم هجرى ، با امام و مقتدايش ، وداعى جانسوز كرد؛ در حالى كه در پرونده اش جز ايمان خالص ، ايثار بى شائبه و جانبازى بى مهابا در راه پاسدارى از كيان اسلام ، چيزى نبود.
    پس از شهادت امام على عليه السلام قيس بن سعد، به عنوان يكى از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله و بزرگ خزرجيان و انصار، مردم را متوجه امامت حسن بن على عليه السلام كرد و با خطبه هاى آتشين خود، مردم را به سوى اهل بيت رهنمون شد. به شهادت تاريخ ، آن گاه كه مردم در جواب امام مجتبى كه از آنان خواست به اردوگاه جنگ بروند، كندى كردند؛ از سوى قيس ، به تندى مورد عتاب قرار گرفتند و با ايراد يك سخنرانى كم نظير، آمادگى خود و بستگانش را براى ايثار در راه امام حسن عليه السلام اعلام كرد. امام او را به نيكى ستود و ايمان او را برتر شمرد. در پى سخنان او و ساير بزرگان صحابه ، سپاه به حركت درآمد. پس از آن كه سپاه امام حسن عليه السلام در اردوگاه كوفه سامان گرفت ، قيس بن سعد، به عنوان جانشين اول فرمانده مقدمه سپاه ، كه عبيدالله بن عباس بود، از سوى امام برگزيده شد و سپاه به سوى محل ماموريتش حركت كرد. چنانكه در حكايت عبيدالله بن عباس خواهد آمد، وى در برابر درخواست يك ميليون درهم معاويه ، تاب مقاومت نياورد و شبانگاه به سوى درهم و دينار شتافت . او نه تنها خود را به دشمن معرفى كرد؛ بلكه از سپاه دوازده هزار نفرى عراق ، بيش از هشت هزار نفر، در پى فرمانده خود، به دشمن پيوستند.
    اينك كه فرمانده اول سپاه ، خود را به دشمن معرفى كرد، و دو سوم سپاه نيز فرار كرده اند، قيس در بزرگترين روز امتحانش ، به تنهايى در ميان كوه هاى هيبت شكن شمال عراق ، دشمن سركش شام و توطئه هاى پى در پى حيله گران بر جاى مانده است ! نگاهى به خيمه خالى فرمانده فرارى ، نگاهى به خيمه هاى خالى سربازان فرارى ، گوشه چشمى به نگاه هاى پريشان معدود سپاهيانى كه به او مى نگرد مى اندازد، تا تصميم نهايى را بگيرد ...
    آيا او نيز فرزند رسول خدا را رها خواهد كرد و راهى را خواهد رفت كه عبيدالله رفته است ؟ آيا اين بار به نداى معاويه لبيك خواهد گفت ؟ يا راه سوم را انتخاب مى كند و به سوى كوفه باز مى گردد؟ يا عنان اسبش را به سوى مدينه مى چرخاند؟ نه ، قيس چون كوهى استوار، چون رودى خروشان و خورشيدى فروزان ، در روز سخت حادثه مى خروشد و براى اندك سپاهيان مضطرب كه در حلقه محاصره شاميان قرار دارند، سخن آغاز مى كند:
    اى گروه مردم ! كار زشتى كه اين مرد ترسو و بزدل ، يعنى عبيدالله بن عباس ‍ كرد، بر شما گران نيايد و شما را ناراحت نكند. همانا اين مرد و پدر و برادرش ، حتى يك روز هم كار سودمندى براى اسلام نكردند. پدرش كه عموى پيغمبر صلى الله عليه و آله بود، همان كسى بود كه براى مبارزه و جنگ با رسول خدا صلى الله عليه و آله در جنگ بدر حاضر شد و ابوالسير كعب بن عمر و انصارى او را به اسارت گرفت و نزد آن حضرت آورد ... برادرش همان كسى است كه اميرالمومنين عليه السلام او را به حكومت بصره منصوب فرمود، و او مال خدا و مسلمانان را سرقت كرد ... و همين مرد، عبيدالله كسى بود كه على عليه السلام او را به ولايت يمن منصوب نمود و هنگامى كه بسر بن ارطاه به دستور معاويه بر آنان حمله كرد، او از برابر بسر گريخت و فرزندان خود را به جاى نهاد تا آنان كشته شدند، امروز هم چنان كرد كه ديديد. (35)
    سخنان جذاب ، صادقانه و مدبرانه قيس ، چنان فضا را دگرگون كرد كه سپاهيان بر جاى مانده فارغ از فرار فرمانده و دو سوم سپاه يكباره فرياد برآوردند:
    سپاس خدا را كه او را از ميان بيرون برد. تو اكنون ما را به جنگ با دشمن كوچ بده (36)
    معاويه كه براى چند ساعت ، از پيوستن عبيدالله و سپاهيان به لشكرش ‍ خوشحال بود، با ستون تزلزل ناپذير قيس بن سعد مواجه شد كه باقى مانده سپاه عراق را منسجم نموده و آماده جهاد كرده است . براى لحظه اى ، در اين انديشه فرو رفت كه آيا قيس هنوز همانند گذشته ، سازش ناپذير است ؟ آيا او دفاع از خلافت امام حسن عليه السلام را همچون امام على عليه السلام مى داند؟ آيا فرار عبيدالله كه پسرعموى رسول خدا صلى الله عليه و آله و على عليه السلام بود، كافى نيست كه اين بار در انديشه قيس ، ترديد و شبهه وارد كند؟ چاره اى نداشت تا راه رفته را بار ديگر بپيمايد. اين بار، اوضاع ، بسيار با گذشته فرق كرده بود. امام على عليه السلام امروز در راس حكومت نبود. از سپاه عراق فرمانده اش به اتفاق بيشتر سپاهيان ، به معاويه پيوسته بودند، امام در پى جمع آورى نيرو در شهرهاى عراق مشغول است و قيس ‍ با چهار هزار نفر، در مقابل شصت هزار نفر ايستاده است .
    بار ديگر، دست به قلم برد و نامه اى حاوى تطميع و وعده يك ميليون درهم به قيس نوشت و پيوستن عبيدالله را به او يادآورى كرد.
    اما قيس ايمانش را به متاع دنيا مشروط نكرده بود كه در موقع پيشنهاد يك ميليون درهم ، در انديشه اش تزلزل راه يابد. او براى دين خود، دليلى روشن داشت و با تقوا و ايمان راستين ، راه روشن خود يافته بود. اين بار نيز چون گذشته ، معاويه را با جوابى دندان شكن مواجه كرد؛ گرچه شرايط امروز، بسيارى را به ورطه شك و ترديد انداخته بود.
    نه بخدا سوگند! هرگز مرا ديدار نخواهى كرد؛ جز اين كه ميان من و تو نيزه باشد.
    و بى درنگ باقى مانده سپاه را آماده كارزار كرد و گزارشى از اوضاع پيش ‍ آمده را براى امام حسن عليه السلام به بساط فرستاد.
    معاويه سرخورده از نفوذ در ايمان بى خلل قيس بن سعد، روى به دشنام گويى گذاشت و در جواب وى نوشت :
    اى يهودى پسر يهودى ! تو بى جهت سركشى مى كنى درباره كه براى تو سودى ندارد و بيهوده خود را به كشتن مى دهى ؛ زيرا گران كسى كه تو او را دوست دارى ، امام حسن عليه السلام غالب شود، تو را از امارت و رياست معزول گرداند و اگر كسى را كه دشمن دارى ، پيروز گردد، تو را مورد خشم و عقوبت قرار داده و خواهد كشت ... (37)
    آرى ، معاويه ، خسته از مقاومت ناشكننده اين خواص سپاه امام ، روى به تهديد آورد، تا شايد با اين سلاح كه مناسب وضع سپاه بى روحيه قيس بود، او را براى خود رام كند. اما بار ديگر فهميد كه مردان خدا را، گرچه در فشار سخت حوادث ، احساس تنهايى و غربت كنند؛ با تهديد نيز نمى توان از راه بازداشت . شاهد اين ادعا، جواب شكننده و توام با شكوه قيس به شرايط پديد آمده و امير خيره سر شام است كه با شصت هزار سپاه ، او را در ميان گرفته و چنگ و دندان نشان مى دهد.
    اى معاويه ! اى بت پرست فرزند بت پرست ! تو همان كسى هستى كه بناچارى و كراهت ، به ديانت اسلام درآمدى . از روى ترس ، بدان گردن نهادى و دوباره به ميل خود، دانسته از دين خارج شدى . خداوند براى تو، در اين دين ، بهره اى نگذاشت . از قديم مسلمان نبودى و نفاق تو تازگى ندارد، تو همواره با خدا و رسولش دشمن بودى ... (38)
    چنين كلمه هاى درشتى ، براى كسى كه فرمانده چهار هزار نفر سپاه متزلزل است و فرمانده شان نيز به دشمن پيوسته و در مقابل يك سپاه پر روحيه ، به استعداد شصت هزار نفر قرار دارند، آن هم خطاب به فرمانده سپاه دشمن ، البته حكايت از بى اعتنايى گوينده آن ، به ناملايماتى است كه در مقابل چشمش قرار دارند و بزودى دامنش را خواهند گرفت . چنانكه پس از مصالحه امام حسن عليه السلام با معاويه نيز يكى از مشكلات معاويه ، بيعت قيس بود كه به سختى اين بيعت صورت گرفت . پس از آن نيز قيس ‍ همواره در مقابل زورگويى و نااهلى بنى اميه مى ايستاد و تن به سازش و پذيرش شرايط دشوار دوران امويان نمى داد.
    مطالعه و كاوش در شرايطى كه قيس بن سعد، پابرجا و استوار در برابر ناملايمات روزگار، ايمانش را حفظ نمود و جان بر كف ، به حمايت و طرفدارى از حق قيام كرد، الگويى كم نظير از خواص طرفدار حق را كه در فراز و نشيبهاى سخت زندگى ، هيچ گاه دچار لغزش نشدند، به تصوير مى كشد.
    با اندك مطالعه اى در ويژگيهاى شخصيتى قيس بن سعد و شرايط حاكم بر او و محيطش ، دو عامل را در راس علل پايدارى اين صحابى ، مى توان بر شمرد و آن عوامل ، از شرطهايى است كه امام على عليه السلام آنها را شرطى براى پيمودن صراط مستقيم دانسته است ؛ يعنى صبر و بصيرت . قيس در ناملايمات و سختيهايى كه براى پيمودن راه مستقيم برايش پيش ‍ آمده است ، صبر و استقامت داشته است و در دين و دنيايش ، و حوادث و فتنه هايى كه به نام اسلام بر جامعه تحميل شد داراى بصيرت و آگاهى ، توام با اطمينان خاطر به هدايت خودش بوده است . اين دو ويژگى در كلام رهبر حكيم انقلاب اسلامى حضرت آيت الله خامنه اى نيز به عنوان مشخصه هاى مهم پايدارى بر صراط مستقيم قلمداد شده است .
    بجرات مى توان گفت ، ميزان برخوردارى از صبر و بصيرت ، و ملكه تقوا، معيار و ميزان پايدارى در صراط مستقيم و جبهه حق است . و تنها كسانى تا آخر، زير پرچم حق پويان خواهند ماند، كه از اين سه صفت ، به قدر كافى برخوردار باشند.
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  7. #67
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    او نسبت به شما ناصح و خيرخواه و نسبت به دشمنانتان سختگير و پايدار است
    هنوز صداى او از دل تاريخ شنيده مى شود، چهارده قرن گذر ايام نتوانسته است او را در كام خود فرو برد.
    گويى اينك در نخيله سوار بر اسب در تدارك سپاه و جهاز جنگى به شتاب در حركت است تا گمراهان را درهم شكند.
    بازوان ستبرش در گودى سپر فرو رفته ، با چشمان نافذش راه پر پيچ و خم صفين را نظاره مى كند و دشمن را زير نظر دارد.
    او شير عراق و پهلوان ايمان و شجاعت و بصيرت ، پرچم دار على ابن ابيطالب ، مالك اشتر فرزند رشيد بنى مذحج است . اگر بخواهيم او را بشناسيم بايد به سراغ مولا و مرادش برويم كه اين چنين او را معرفى مى كند: ... در روزهاى خوفناك نمى خوابد و در اوقات بيم و هراس از دشمنان روى بر نمى تابد، بر بدكاران از آتش سوزان سختتر است ؛ او مالك فرزند حارث برادرى از قبيله مذحج است (39)
    اين وصف را آن زمان كه مصر در آتش فتنه مى سوخت و امام مصر را بر خود و عراق مقدم داشت و پرچمدارش را به آن وادى فرستاد در نامه اى خطاب به مردم آن سامان نوشته است .
    در جاى ديگر، امير و مقتدايش اينچنين او را وصف مى كند:
    مالك بن حارث اشتر را ... زره و سپر خويش قرار دهيد. چه اين كه او كسى است كه احتمال نمى دهم سستى به خرج دهد و لغزش پيدا كند، و نيز از اين بيمناك نيستم كه كندى نمايد آنجا كه سرعت لازم است و با سرعت به خرج دهد در جايى كه آرامش لازم است . (40)
    باز هم اگر بخواهيم وصفش را بيشتر بدانيم امام و رهبرش او را چنين توصيف مى كند:
    او شمشيرى است از شمشيرهاى خدا كه نه تيزيش به كندى مى گرايد و نه ضربتش بى اثر مى گردد.
    اگر او فرمان بسيج داد حركت كنيد و اگر دستور توقف داد توقف نماييد.
    كه ، او هيچ اقدام ، هجوم يا عقب نشينى و پيشروى جز به فرمان من نمى كند. من شما را بر خودم مقدم داشتم كه او را به فرمانداريتان فرستادم . او نسبت به شما ناصح و خيرخواه است و نسبت به دشمنانتان سختگير (41)
    و اگر باز هم بخواهيم قدر و منزلت مالك اشتر را نزد امامش بدانيم به نامه 53 نهج البلاغه يعنى همان عهدنامه معروف مالك اشتر نظر بايد انداخت .
    مالك اشتر بخاطر مخالفت با سيره و روش عثمان در استفاده از بيت المال و فرمانداران غير صالحى كه مى گماشت و نحوه رفتار او در برابر اعتراض ‍ مومنان ، توسط عثمان تبعيد شد و تا كشته شدن او در تبعيد بسر برد.
    زمانى كه ، ابوذر، آن صحابى بزرگ رسول خدا، زبان به اعتراض گشود و معاويه با بخشش دينارهاى فراوان نتوانست او را از تكليف امر به معروف و نهى از منكر باز دارد و دين او را بخرد، به دستور عثمان به مدينه اعزامش ‍ نمود. در مدينه عثمان نيز از اعتراضهاى ابوذر دلتنگ شد و او را به ربذه تبعيد نمود. ابوذر در حال احتضار بود و همسرش نگران تنهايى خود و عدم توانايى بر غسل و دفن اباذر، كه اين حديث را آن صحابى بزرگ برايش ‍ خواند و گفت : نگران و ناراحت نباش زيرا از رسول خدا شنيدم كه فرمود:
    يكى از شما در بيابانى بى آب و علف از دنيا مى رود و گروهى از مومنان در هنگام مرگ در بالين او حاضر خواهند شد.
    همسرش كنار جاده رفت و كاروانى را كه از آنجا رد مى شد، مطلع ساخت . كاروانيان بر بالين ابوذر رفتند و بعد از آنى از دنيا رفت او را كفن نموده و بعد از نماز بر او، دفنش كردند. مالك اشتر و حجره عدى ، جزو اين كاروان بودند (42) و به عنوان مومنانى كه پيامبر ايمان آنها را تاييد كرده شناخته شدند.
    آرى مالك حق را مى شناخت و نسبت به باطل همواره اعتراض داشت و زبان و شمشيرش در راه ابقاى حق و امحاى باطل تا لحظه شهادت از حركت باز نياستاد و درست هم تشخيص مى داد و درست هم عمل مى كرد، آنچنان كه ايمانش به تاييد پيامبر گرامى اسلام رسيد.
    شمشير مالك همچون تدبير او و زبانش در خدمت مدار حق و ولايت ، على عليه السلام بود. آنچنان كه وقتى معاويه در نامه اش به على عليه السلام او را تهديد به لشكرى مى كند كه نه ابتدايش پيداست و نه انتهايش . حضرت پاسخ مى دهد، با من يك تن هست كه آنها از روى زمين برخواهد چيد چنانچه خروس دانه ها را مى ربايد. معاويه پاسخ نامه را كه خواند به اطرافيانش گفت : على راست مى گويد او مالك اشتر است .
    آن زمان كه ابوموسى اشعرى والى كوفه بود و حضرت على عليه السلام به او نوشت تا مردم كوفه را به جهاد عليه اصحاب جمل فراخواند و نيروى آنان را به ذى قار، اردوگاه لشكريان على عليه السلام ، بياورد. ابوموسى از اينكار سرباز زد و چندين بار نامه ها و پيكهاى حضرت را دست خالى بازگرداند. او مردم كوفه را با خواندن حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله دعوت به نشستن در خانه ها مى كرد و جنگ حضرت را با اصحاب جمل فتنه مى ناميد.
    مالك اشتر، هر پيكى كه از كوفه مى رسيد و خبر از گستاخى و نافرمانى ابوموسى مى آورد، خشمگين تر مى شد، عاقبت از حضرت على عليه السلام خواست تا او را مامور اصلاح امور كوفه گرداند. حضرت با درخواست مالك موافقت فرمود و مالك وارد شهر شد و وقتى جو مسموم شهر كوفه را ديد، تدبيرى انديشيد و به نواحى مختلف شهر رفت و با مردم ديدار و آنان را متوجه ماموريت خود و حقيقت دعوت اميرمومنان و دورويى و فرصت طلبى ابوموسى كرد و مردم به او پيوستند و بدين گونه سپاه مختصرى تدارك ديد و در حالى كه گروهى از مردم در مسجد شهر تجمع كرده و ابوموسى با آنان سخن مى گفت ، به سوى كاخ فرماندارى رفت و آنجا را تسخير نمود، نگهبانان خبر را به مسجد بردند و او مضطرب از منبر پايين آمد و دوان دوان خود را به كاخ رساند و با بهت و حيرت جمعيتى را ديد كه از نفاق او به خشم آمده اند. مالك اشتر با ديدن او، چون شيرى غريد و فرياد زد:
    بيرون برو، خدا جانت را بيرون بياورد! به خدا قسم از منافقان هستى !
    و در عين حال ، وقتى ابوموسى امان خواست ، امانش داد و مردم را از تعرض به او بازداشت . با اين تدبير كوفه در اختيار امام قرار گرفت و جمعيت زيادى همراه با مالك به ذى قار رفت و به اردوى امام پيوست تا امام را در جنگ با اصحاب جمل يارى كنند. هم فتنه ابوموسى دفع شد و هم سپاه امام تقويت گرديد و روحيه لشكر نيز با شنيدن اخبار كوفه دو چندان شد.
    مالك از آنان بود كه فتنه هاى صدر اسلام نتوانست او را از مسير حق جدا كند. يكى از اين فتنه ها، جنگ جمل بود. عايشه ، به عنوان ام المومنين همراه با طلحه و زبير، اصحاب برجسته رسول خدا با بهانه خونخواهى عثمان سپاه عظيمى از فريب خوردگان را تدارك ديدند و بصره را با پيمان شكنى اشغال كردند و اينك رو در روى سپاه اميرمومنان ايستاده اند.
    مالك قبل از شروع غائله ، آن هنگام كه خبر به او رسيد كه عايشه دست اندر كار فتنه جمل است و آهنگ بصره را دارد تا بر عليه حكومت عدل على عليه السلام قيام كند، طى نامه اى كه به مكه فرستاد عايشه را از اين كار نهى كرد و به او نوشت :
    اما بعد؛ تو همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله هستى و به تو فرمان داده است كه در خانه بمانى . اگر چنين كردى چه بهتر و اگر در خانه خود، توقف نكرده و به پا خاستى ، من با تو جنگ مى كنم ، تا تو را به خانه ات و جايگاهى كه باعث خوشنودى خدايت گردد بازگردانم . (43)
    عايشه اين نصيحت را نيز چون نصيحت ساير خيرخواهان نپذيرفت .
    مالك در ميدان جنگ نيز رشادت ها نمود و يكى از ستونهايى بود كه فتنه جمل را شكست و آنان را در سودايى كه داشتند ناكام گذاشت . پس از اتمام جنگ و شكست اصحاب جمل ، به همراه عمارياسر در بصره ديدارى داشتند با عايشه ، عايشه از عمار در مورد همراهش پرسيد و عمار او را معرفى نمود. چون عايشه ، اشتر را شناخت از او درباره علت رفتارش و زدن عبدالله بن زبير پرسيد (44). پاسخ مالك نشان مى دهد كه اعتقادى وى به حق و مدار آن ، حضرت على عليه السلام تا چه اندازه ريشه دار و عميق و اصولى است .
    اگر اين نبود كه با رسول خدا خويشاوندى داشت او را مى كشتم و مسلمانان را از شر او راحت مى كردم .
    عايشه گفت : مگر نشنيدى كه پيامبر فرموده : مسلمان ، مسلمان را نمى كشد مگر كسى را كه كافر شود يا زناى محصنه كند، يا نفس محترمى را به قتل برساند؟
    مالك گفت :
    اى ام المومنين ! به خاطر يكى از اين سه تا، با او جنگ كرديم (45)
    و چه زيبا سخن گفت چرا كه اصحاب جمل هم عنوان باغى را داشتند كه پس از بيعت با على عليه السلام ، عهد خود شكسته و در برابر او قيام كرده بودند و هم در هجوم ناجوانمردانه شبانه به بصره ، جمعى از مردم بى گناه را به قتل رسانده بودند و خون آن نفوس محترم را به ناحق ريخته بودند.
    بصيرت و بينش مالك اشتر در ميدان جهاد نيز در اشعارش متجلى است .
    در سخت ترين روز جنگ صفين يعنى يوم الهرير، آنجا كه در جوشش خون و گرماگر سفير تير و نيزه ، سوار بر اسب سرخ و سياه پشت سر امام خود بر شاميان مى تاخت چنين مى سرود:
    حمد و سپاس خدايى را شايسته است كه پسرعم پيامبرش را در ميان ما قرار داد. او قديميترين مهاجر و نخستين مسلمانان است . شمشيرى است از شمشيرهاى خدا كه بر دشمن فرو مى بارد. بنگريد، هرگاه آتش گاه جنگ پر لهيب و پر شراره شود و غبار، آوردگاه نبرد را در خود فرو كشد و نيزه ها درهم شكند و يلان رزم جو اسبان تيزتك جولان دهند و صداى شيهه اسبان و فرياد رزم آوران همه جا را پر سازد به دنبال من آييد و دستورم را اطاعت كنيد (46)
    آنگاه كه شياطين براى افروختن آتش شبهه و ترديد در سپاه على عليه السلام ، قرآنها بر سر نيزه كردند و فرياد برآوردند كه ما برادريم !! قرآن بين ما حكم باشد و ترديد در بى بصيرتان سپاه امام آنچنان تاثير گذاشت كه على عليه السلام را تهديد كردند كه اگر مالك را از چند قدمى خيمه ى معاويه و فتح كامل نبرد و دفع شر فتنه شام برنگرداند او را خواهند كشت يا تحويل دشمن خواهند داد. اشتر با پيغام حضرت ، باز مى گردد و خطاب به اغفال شدگان نهيب مى زند:
    سست عنصران خوار، آيا وقتى كه دشمن شما را قاهر و غالب مى بيند دعوت به حكميت قرآن مى كند؟ سوگند به خدا كه آنها اوامر الهى و سنت پيامبر را فرو نهاده اند پس نبايد به اين دعوت پاسخ دهيد، مرا اندكى مهلت دهيد تا پيروز شويم ... سوگند به خدا كه شما فريب خورديد (دشمن ) شما را به ترك پيكار خواند پس پذيرفتيد. اى روسياهان گمان مى كرديم كه نماز و نيايش شما به خاطر ترك دنيا و شوق به ديدار خداوند است ؛ اينك روشن است كه گريز شما به خاطر هراسيدن از مرگ است . ننگتان باد اى شبه مهتران . پس از اين عزتمند نخواهيد شد. گم شويد و دور گرديد همانسان كه ستمكاران دور شدند (47).
    آرى مالك اشتر ايمان و بصيرت و شجاعت را درهم آميخت و آن سه را تا زنده بود چون سپرى در برابر ضلالت و گمراهى به همراه داشت و در سايه اين زره ، دوست را از دشمن و مكر و حيله هاى خائنانه را اين چنين تمييز مى دهد. آنگاه كه در روز جمل جوان مغرور و منحرف قريش - محمد بن طلحه - را با نيزه زده بود، چنين سرود:
    من به جانب او نيزه زدم و او بر روى دستها و دهان خود افتاد من او را تنها به اين جهت زدم كه جزو پيروان على نبود. آرى هر كس كه از حق پيروى نكند پشيمان گردد. (48)
    آرى از نظر مالك هر كس از پيروان على نباشد گمراه است و بايد پوزه او را به خاك ماليد.
    مالك اشتر شمشيرى بود از شمشيرهاى خدا كه على عليه السلام به وسيله او غرور گمراهان را درهم مى شكست .
    اى مالك ، تو جزو افرادى هستى كه براى اقامه دين از او كمك مى جويم تا تكبر و غرور گناهكاران را درهم شكنم و مرزهاى خطرناك را مسدود نمايم . (49)
    مالك در همه ى رخدادهاى سخت و رويكردهاى دنيا و كيسه هاى زر معاويه و پيشنهادهاى آنچنانى كه به سوى ياران امام عليه السلام و خواص ‍ طرفدار حق سرازير شده بود و ايمان از كف بسيارى از آنان ربوده بود، ايمان خود را سخت محافظت كرد. دنيا را با تمام فريبش شناخت و طرد كرد و حق را با همه عظمت و زيباييش دريافت و بر آن پايدار ماند.
    حضور و استقامت مالك و صلابت او در مواجهه با باطل در لحظه هاى تاريخ ساز امت اسلام ، چندان كارساز و سرنوشت ساز و بزرگ است كه دشمن مكار، شيطان بزرگ ، معاويه چنان از او در خوف است كه وقتى شنيد، مالك به عنوان استاندار بسوى مصر در حركت است ، به شدت در هراس شد و پايه هاى تخت فرعونيش را متزلزل ديد. از يك سو به جاسوس ‍ خود جايستار پيغام داد كه اگر موفق شود مالك را از سر راه بردارد براى تمام عمر از خراج معاف خواهد بود و از طرف ديگر مردم شام را جمع كرد و با اعلام اين خبر گفت : بياييد همگى دعا كنيم تا مالك به مصر نرسد! كه رسيدن او به مصر كار ما را و شما را تمام خواهد كرد.
    جايستار در مسير حركت مالك ، با عسل مسموم از او پذيرايى كرد و ايمان خود را با معاف شدن از خراج مبادله نمود. شهادت مالك ، معاويه و شام را غرق در شادى ساخت در حالى كه على عليه السلام و مومنان در اندوهى بزرگ فرو رفتند. مالك به فرمان امام على عليه السلام به سوى مصر مى رفت تا فتنه بزرگى كه در شرف رخدادن بود خاموش كند، چرا كه بعد از جنگ صفين و جريان حكميت ، آرام آرام زمزمه هاى مخالفت با محمد بن ابى بكر استاندار امام در مصر برخاسته و مخالفين امام كه از سوى شام حمايت بيدريغ مى شد، جرات اظهار مخالفت يافته بودند. امام براى مهار آشوب و رفع تشنج ، تنها مالك را كار آمد اين عرصه مى شناخت و تدبير و شناخت و شمشير وى را چاره ساز حفظ مصر كه بسيار مهم است مى دانست .
    آن هنگام كه خبر شهادت مالك به معاويه رسيد بسيار خرسند شد. مردم را حمع كرد و به آنان گفت :
    على دو دست داشت ، يكى را در صفين قطع كردم (مقصود عمارياسر بود) و ديگرى امروز قطع شد. شهادت مالك در سال سى و هشتم هجرى بود.
    امام ، اندوهگين از دست دادن يار باوفايى چون مالك ، فرمود:
    خداوند مالك را رحمت كند، او براى من چنان بود كه من براى رسول خدا بود.
    مالك اشتر، آن كه در شناخت حق و باطل كوشا بود و در قيام و جهاد تا شهادت لحظه اى آرام و قرار نداشت ؛ اين چنين پس از شهادت از سوى امام و مولايش توصيف مى شود:
    خداوند مالك را جزاى خير دهد، اگر كوه بود از پايه هاى بزرگ آن به شمار مى رفت و اگر سنگ بود سنگى سخت و استوار بود. آگاه باشيد به خدا سوگند كه مرگ تو (اى مالك ) عالمى را ويران مى كند. بر مردى مانند مالك بايد گريه كنندگان گريه كنند.
    امام بر مرگ پرچمدار باوفايش بسيار گريست و چون در اين باره مورد پرسش همراهانش قرار گرفت فرمود:
    به خدا قس شهادت او مردم مغرب (شام ) را عزيز و مردم مشرق (عراق ) را ذليل كرد. (50)
    آنگاه فرمود ... هل موجود كمالك آيا كسى مانند مالك وجود دارد؟
    و ما اينك نيز در مقابل اين پرسش مولايمان على عليه السلام قرار داريم . راستى آيا كسى چون مالك وجود دارد؟
    راستى مى توان چون مالك بود؟ آيا راه مالك پيمودنى است ؟ آيا چون مالك مى توان تا آخر فقط بر اساس ايمان و بصيرت و شجاعت و پايدارى در ميدان حق بر عليه باطل ايستاد؟
    آيا چون مالك مى توان در شبهاى حادثه خواب به چشم راه نداد و براى دشمنان حق از آتش گدازنده تر بود؟
    آيا چون مالك مى توان ياور مظلوم و دشمن ظالم بود؟ آيا چون مالك مى توان پيرو امام و رهبر بود؟
    آيا چون مالك مى توان دوست و دشمن را از يكديگر تشخيص داد؟
    آيا مى توان چون مالك زيست و چون مالك مرد و چون مالك رضايت امام خود را به دست آورد؟
    آرى مى توان چون مالك بود؛ مشروط بر آن كه آن سه ويژگى مالك اشتر يعنى ايمان و بصيرت و پايدارى را تا آخر همراه داشت .
    در سايه ايمان و تقواست كه راه هدايت را در كوران غبار فتنه ها مى توان جست با بصيرت و آگاهى است كه مى توان از برخوردهاى كج انديشانه و گمراه كننده در امان ماند. و با صبر و شجاعت است كه در برابر آزمايش و ابتلاء و سختى هاى حق گويى و حق پويى ، مقاومت و ايستادگى ممكن خواهد شد.
    آرى تنها در سايه اين صفات است كه دنيا و چرب و شيرينى آن خواص و نخبگان برگزيده اى چون مالك بن حارث - اشتر - را در كام خود نمى بلعد. و آنها را همچون ستارگان فروزنده اى در وراى زمانها و مكانها، الگو و راهنماى انسانها قرار مى دهد.
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  8. #68
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    او فرزندى خيرحواه و شمشيرى برنده و ستونى استوار بود
    محمد بن ابى بكر، در سال حجه الوداع در بيداء متولد شد، مادر او اسماء دختر عميس همسر جعفر فرزند ابوطالب بود. اسماء زنى بزرگوار بود كه همراه همسرش جعفر بن ابى طالب از مكه به حبشه هجرت كرد و در حبشه داراى سه فرزند به نامهاى محمد، عبدالله و عون گرديد. سپس همراه با جعفر (در سال هفتم هجرت ) از حبشه به مدينه آمد. بعد از شهادت جعفر در جنگ موته ، با ابوبكر ازدواج كرد و خداوند محمد بن ابى بكر را به او داد. پس از مرگ ابوبكر، حضرت على عليه السلام با اسماء ازدواج كرد و ثمره اين ازدواج يحيى بن على بود.
    محمد در دامان چنين مادرى و در مكتب حضرت على عليه السلام پرورش ‍ يافت و با ولايت انس گرفت آنچنان كه در آزمايشهاى سخت پس از رحلت رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله همواره بر اعتقاد به حقانيت على عليه السلام پاى فشرد.
    از آنجا كه محمد فرزند ابى بكر بود و خواهرش عايشه ، با او از پدر نسبت مشترك داشت ، از لحاظ روانى ، در صحنه هاى آزمايشهايى چون جمل ، بسيار در سختى قرار داشت . لكن او با بصيرتى كه نسبت به حق و ولايت پيدا كرده بود همه احساس و عواطف و جاذبه هاى آن را يكسره زير پا نهاد. در جنگ جمل رو در روى خواهرش كه علم مخالفت با على عليه السلام را برداشته بود ايستاد و قله هاى ايمان و معرفت را بالا رفت . آنجايى كه علقه هاى قومى و عشيره اى بيشترين تاثير را در حمايت ها يا دشمنيها داشت ، او حميت ايمانى و دفاع از حق را برگزيد و اسير علقه هاى جاهلى نشد. او هر كه را كه در برابر حق مى ايستاد دشمن مى داشت و با او مبارزه مى كرد و چنين كارى از ايمانهاى بزرگ و دلهاى منور به نور معرفت حق تعالى بر مى آيد ولا غير. او يكبار به نمايندگى از سوى امام به نزد عايشه رفت تا بلكه آنان را از طغيان بازدارد اما حاصلى بدست نياورد و بعد از پيروزى بود كه عايشه را درمانده يافت و با مهربانى به او گفت :
    آيا از رسول خدا نشنيدى كه فرمود: على مع الحق و الحق مع على ؟. و سپس به دستور امير مومنان او را به مدينه با احترام بازگرداند.
    نامه محمد بن ابى بكر به معاويه ، دفاع جانانه اى است از ولايت و فضيلت و نشانه اى از بزرگى ايمان و وسعت بصيرت او:
    به نام خداوند بخشاينده مهربان ؛ از محمد بن ابى بكر به آن گمراه پسر صخر، درود و سلام بر مردم فرمانبردار از خدا، كسانى كه تسليم اهل ولايت الهى هستند ... اينك مى بينيم كه تو دم از همتايى با او على عليه السلام مى زنى ، در حالى كه تو تويى (با آن سابقه بد در اسلام ) و او، اوست ، كه داراى سابقه برجسته در تمام خيرات و نيكوييهاست . او نخستين كسى است كه اسلام آورد و پاك نهادترين مردم است . خاندان او پاكيزه ترين خاندان و همسر ارجمند او از همه مردم والاتر؛ و پسر عمش رسول خدا صلى الله عليه و آله بهترين كسان است . لكن تو خود لعنت شده و پسر لعنت شده اى . هميشه تو و پدرت (ابوسفيان ) قتنه ها و توطئه ها بر ضد دين خدا به راه انداختيد و براى خاموش كردن پرتو اسلام كوشيديد و دسته بنديها و احزاب را ايجاد كرديد و از مال ، مايه گذاشتند و با قبايل مخالف اسلام رفت و آمد كرديد. بر اين روش پدرت از دنيا رفت و تو بر همين عقيده و اساس جايش را گرفتى . گواه بر اين گفته من ، باقيمانده دسته ها و احزاب مخالف و سران منافق و مخالف رسول خدا صلى الله عليه و آله هستند كه به تو پناه آورده و از تو جايگاه مى طلبند.
    گواه على عليه السلام (در حقانيتش ) با برترى آشكار و سابقه پيشگامى او در اسلام ، ياران وى از مهاجر و انصارند كه ذكر فضيلتشان در قرآن آمده و خداوند ايشان را ستوده است ... واى بر تو! چگونه خود را با على عليه السلام مقايسه مى كنى ؟ (51)
    در اين نامه ، فصلهايى از بينش و فرقان و بصيرت است كه براى خواص ‍ امروز، درسهاى بزرگى دارد. محمد جوان و به فرموده امام على عليه السلام ، نورس ، چنان عمقى در حقيقت پيدا مى كند كه هم سابقه را مى بيند و نيك و بد آن را تشخيص مى دهد و هم حال افراد را، نقش معاويه و پدر او را در ايجاد احزاب و گروههاى معاند بخوبى مى بيند و رفت و آمد آنان با دشمنان دين را نشانه گمراهى آنها مى شمرد و گرد آمدن منافقين و تبهكاران و احزاب مخالف را پيرامون او نشانه بارز و گواه روشن بطلان ادعاى او معرفى مى كند.
    محمد بن ابى بكر در هنگامى كه عبدالله بن سعد بن ابى سرح از سوى عثمان كارگزار مصر بود، در راس معترضين به وى قرار داشت . شكايت مردم آنقدر زياد شد تا عثمان مجبور گشت نامه اى به عبدالله بنويسد و او را تهديد كند كه روشش را اصطلاح نمايد. اما عبدالله يكى از شاكيان را آنچنان زد كه كشته شد!
    هفتصد تن از مصريان به همراهى محمد راهى مدينه شدند و شكايت به عثمان بردند. طلحه سخنرانى شديدى عليه عثمان نمود. عايشه به عثمان پيغام داد كه به شكايت شاكيان رسيدگى كند. حضرت على عليه السلام به عنوان سخنگوى مردم نزد عثمان رفت و گفت : آنان از تو مردى را به جاى مردى درخواست دارند كه خونى را هم ريخته است پس او را معزول دار و بين آنان به انصاف قضاوت كن .
    عثمان با توجه به فشارها و نظر مردم ، حكم استاندارى مصر را براى محمد نوشت و آنان را راهى ساخت . آن هنگام كه سه شبانه روز از مدينه دور شدند غلام سپاهى را ديدند كه سوار بر شتر با سرعت به سوى مصر مى تازد.
    همراهان محمد خود را به او رساندند و وقتى او را شناختند كه غلام عثمان است و بسوى مصر مى رود نزد محمد آوردند و بالاخره نامه عثمان را از او كشف كردند در حالى كه انكار آن را مى كرد. نامه را گشودند، در آن نوشته شده بود:
    وقتى كه محمد بن ابى بكر و افراد ديگر آمدند. آنها را بكش و نامه آنان را باطل كن و در سر كار خود باقى بمان تا دستور جديد را به تو ابلاغ كنم .
    محمد و يارانش با ناراحتى به مدينه بازگشتند و اين مقدمه اى شد بر محاصره خانه عثمان ، و اگر چه عثمان گناه نامه را به گردن مروان بن حكم مى انداخت ، اما عاقبت به دست مردم خشمگين ، در حالى كه فرزندان على عليه السلام از خانه او حفاظت مى كردند كشته شد.
    بعد از جنگ جمل ، حضرت على عليه السلام او را به ولايت مصر منصوب نمود و عهدنامه معروفى را خطاب به محمد و مردم مصر نگاشت كه محمد در ورود به مصر مردم را گرد آورد و عهدنامه مولا را برايشان قرائت كرد.
    به نام خداوند بخشاينده مهربان ؛ اين عهدى (و دستورى ) است كه بنده خدا على ، اميرالمومنين ، براى محمد بن ابى بكر نوشته است ، زمانى كه او را كارگزار مصر كرد. او را به تقواى الهى و اطاعت از خدا در نهان و آشكار و ترس از او در پنهان و حضور فرمان داد. او را فرمان داد به نرمش با مسلمان و خشونت با تبهكار و عدل با اهل ذمه و انصاف با ستمديده و سختگيرى بر ستمكار و گذشت از مردم و احسان به آنها به مقدار توان ، و خداوند نيكوكاران را پاداش و بدكاران را عذاب مى كند ...
    محمد در مصر به رتق و فتق امور پرداخت . او در سالهاى اوليه فرماندارى خود با مشكل سوالهاى فقهى و علمى گروههاى مختلفى كه در مصر بودند مواجه بود و لذا در نامه اى به حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله آن سوالات را مطرح كرد كه پاسخهاى حضرت در يك نامه طولانى به محمد بن ابى بكر در تاريخ ماندگار است .
    پس از اتمام جنگ صفين و قضيه حكميت ، كه جو سياسى عراق متشنج شد و در ميان مردم اختلاف بروز كرد، طرفداران معاويه جرات پيدا كردند و سر به مخالفت برداشتند و آشوب مصر را فرا گرفت . حضرت امير با اطلاع از اوضاع ، مالك اشتر را به سوى مصر فرستاد تا در سايه تجربه ى او، تشنج را آرام نمايد. اما او در راه مصر با خدعه ى معاويه مسموم و شهيد گشت . محمد با ياران اندك كه داشت در برابر عمر بن عاص كه با شش هزار نفر و با تجهيزات كامل به سوى مصر براى جنگ و فتح آن ديار آمده بود ايستاد. معاويه مى دانست كه مردم در پشت سر محمد يكپارچه نيستند و اختلاف وضعيت آنان را مشكل كرده است . نامه اى به محمد نوشت و او را تهديد كرد به جنگ و مثله شدن و خواست تا قبل از جنگ ، مصر را تسليم او كند. محمد نامه اى به حضرت امير فرستاد و از او درخواست كمك نمود. نامه مولا او را در عزمش ، راسخ كرد:
    نوشته بودى در همراهان خود سستى ديده اى ، تو، سست مشو اگرچه آنها سستى بورزند. ديارت را محكم و استوار نگهدار، و پيروانت را گرد خود فراهم آور، و پاسداران و ديده بانانى بر لشكرت بگمار، و كنانه بن بشر را كه مردى خيرخواه و با تجربه و دلير است به سوى دشمن بفرست ...
    محمد با دريافت اين نامه ، پاسخ نامه معاويه را نوشت و در آن متذكر شد:
    مرا از بريدن اندام تنم (مثله ) ترساندى كه گويا تو بر من دلسوزى و من اميدوارم پيشامد ناگوار بر شما فرود آيد و خدا شما را در نبرد نابود سازد و ذلت و خوارى را بر شما فرود آورد.
    محمد با ياران اندك و فرمانده وفادارش كنانه بن بشر، ايستادند و جنگ مردانه كردند و چون قواى كمكى با تعللى كه اهل كوفه نمودند به موقع نرسيد، در جنگ شكست خورد و يارانش از دور او پراكنده شدند و او تنها در ميان خرابه اى در شدت جراحت و تشنگى به دام افتاد و اسير شد.
    از محمد چه باقى ماند؟ جز نيروى ايمان و عزمى كه او را چون نيزه مستقيم و چون كوه سربلند و چون پرتو نور كاملا هشيار و بيدار نگهدارد، برايش ‍ نمانده بود، در طول راه تا فسطاط و در سوز گرما و شنهاى تفته در برابر آنان سر فرود نياورد و اظهار عجز نكرد. حتى چشم به پايين نيانداخت تا به پاهايش بنگرد و با يك كلمه يا حتى اشاره اى در برابر جلادانش ذلت نشان نداد. همچنان بر بلنداى ايمان و استقامت خود و ولايت مولايش ايستاده بود و بر ضعف و خستگى و دردها چيره مى شد.
    پس از يك راهپيمايى طولانى و گذراندن وى از شهر و جمعيت تماشاكننده اى كه توهينش مى كردند، هيچ احساس گرسنگى نمى كرد، چرا كه شكمش به پشت او چسبيده بود و جايى براى خوراكى نداشت و اشتهايى نيز براى خوردن نمانده بود. ليكن بدنى كه خستگى آن را ضعيف كرده ، گرماى فشرده آبش را گرفته است ، همچون شاخه اى پژمرده ، به رطوبتهاى درون خود لب مى زد و خود را مرطوب مى كرد.
    همچنان كه زبانش به كام او چسبيده بود، به اطرافيانش رو كرده با صدايى پر ابهت گفت :
    به من آب بدهيد.
    صدايش در فرياد همهمه گم شد، دوباره گفت :
    يك قطره آب
    درندگى وحشيانه ابن حديج ، فرماندهى كه سپاهش را به يارى عمر بن عاص آورده و او را پيروز گردانده بود، آنچنان وجود آن خبيث را فرا گرفت كه چون اژدها خروشيد و گفت : خدا مرا سيراب نكند اگر تو را قطره آبى بنوشانم ... به خدا سوگند! اى پسر ابوبكر من تو را تشنه مى كشم تا خدا تو را از حميم و غسلين (آبهايى كه به دوزخيان چشانده مى شود) بنوشاند. محمد در آن حال ، همچنان استوار و مقاوم ماند و پاسخ كوبنده به او داد:
    اى زاده يهودى بافنده ! اين به خواست تو و آنان كه گفتى نيست . آنها به دست خداست كه دوستانش را سيراب مى كند و دشمنانش را تشنه مى دارد. تو و همگان تو و هر كس تو را دوست مى دارد و تو دوستش ‍ مى دارى دشمنان خدايند. به خدا اگر شمشير به دستم بود، نمى گذاشتم مرا به اين حال برسانيد.
    معاويه بن حديج گفت : مى دانى با تو چه خواهم كرد؟ تو را درون اين الاغ مرده مى نهم و آتش مى زنم محمد گفت :
    اگر با من چنين كنى ، دير زمانى است كه با اولياى خدا چنين كرديد ...
    اميدوارم خدا تو و رهبرت معاويه بن ابى سفيان و اين را (اشاره به عمر بن عاص ) به آتش شعله ور بسوزاند كه هرگاه فرو كشد خدايش فروزنده سازد.
    معاويه بن حديج از شدت ناراحتى ، برجست و با شمشير سر از تن محمد جدا ساخت و بعد پيكر او را درون شكم الاغ مرده گذاشت و به آتش ‍ كشيد!! و سر او را به شام نزد معاويه فرستاد و اين اولين سرى بود از يك مسلمان كه در بازار شام به گردش درآمد.
    پس از شهادت محمد، عبدالرحمن فزارى ، كه نيروى اطلاعاتى على عليه السلام در شام بود، به نزد حضرت آمد، و خبر شهادت محمد را گزارش داد و گفت : اى اميرالمومنين ، من سرور و شادى مانند سرور و شادى كه در هنگام پخش خبر شهادت محمد بن ابى بكر در شام اتفاق افتاد، نديدم . حضرت على عليه السلام در پاسخ فرمود:
    آرى ، اندوه ما بر شهادت محمد بن ابى بكر به اندازه شادى آنها بر كشتن اوست . نه ، بلكه اندوه ما چندين برابر شادى آنهاست (52)
    و بنابر نقل مسعودى ، حضرت ، وقى از شادى معاويه و يارانش بر شهادت محمد آگاه شد فرمود:
    ناشكيبايى ما بر وى به اندازه شادى آنهاست ، بيتابى من بر كشته اى - از هنگام اين جنگها - به اندازه بى تابيم بر او نيست . او فرزند همسر من (اسماء دختر عميس ) بود و من وى را فرزند خود مى شمردم ، او با من به نيكى رفتار مى كرد و فرزند برادرم (عبدالله بن جعفر) محسوب مى شد، براى اين است كه ما اندوهگين هستيم و او را به حساب خدا مى گذاريم (53)
    محمد بصيرت و صبر را در حضور حضرت آموخت و تا آخر عمر از اين دو گوهر گرانبها يعنى بيدارى و پايدارى حفاظت نمود و شهادت را در آغوش ‍ فشرد.
    محمد به آنجا رسيد كه مولايش على عليه السلام پس از شهادت وى ، در توصيفش فرمود:
    به خدا سوگند تا آنجا كه مى دانم محمد از آنها بود كه به انتظار مرگ بودند و براى روز جزا عمل مى كرد و با هر شكل و چهره نابكار، دشمنى داشت و سيما و روش مومن را دوست مى داشت (54)
    چه پايان خوشى براى محمد بود كه در دامان ولايت رشد و پرورش يافت و در دفاع از ولايت چنين محكم ايستاد و ذره اى منحرف نشد و پاداش ‍ پايدارى خود را از بدترين دشمن خدا دريافت كرد. گوارايش باد رضوان الهى و غضب خدا بر دشمنان ولايت .
    حضرت على عليه السلام آنچنان در غم شهادت جانكاه محمد، اندوهگين شد كه پس از مذمت مردم كوفه در تعلل آنها به كمك رسانى به محمد، غم و اندوه خود را در نامه اى به ابن عباس كارگزار خود در بصره نوشت :
    مصر به دست دشمن افتاد و محمد بن ابى بكر شهيد شد، در نزد خداوند عزوجل ، او را به حساب آورديم . او فرزندى خيرخواه و خيرانديش بود.
    كارگزارى كوشا و شمشيرى برنده و ستونى جلوگيرنده بود. من به مردم امر كردم و در آغاز به آنها پيشنهاد كردم و فرمان دادم كه پيش از واقعه به يارى وى برخيزند (مردم كوفه ). آنان را در نهان و آشكار و در رفت و برگشت به حمايت از او دعوت كردم ؛ برخى با كراهت و بى اعتنايى آمدند و گروهى به دروغ عذر خواستند و جمعى نيز نشستند و دست از يارى ما كشيدند. از خداوند مى خواهم از شر آنان به من گشايش و گريز گاهى عنايت كند و بزودى مرا از آنها راحت كند. به خدا سوگند اگر نبود كه بر شهادت در هنگام برخورد با دشمنم دل بسته ام و خود را براى مرگ آماده كرده ام ؛ دوست داشتم كه حتى يك روز با اينها نباشم . (55)
    مردمى كه دعوت امام خود را لبيك نگويند اسير هواها و هوسهاى جور و ستمكار شوند چنان كه مردم عراق شدند. محمد بن ابى بكر در تمام عمر با امام خود بود و لحظه اى از او جدا نشد و مكر مكاران و عواطف و احساسات نسبى در او كارگر نيافتاد. چنين باد عاقبت كار ما، انشاءالله .
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  9. #69
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    تصميمى افسانه
    جهاد در جبهه حق ، عاليترين صحنه جدايى انسان از دنيا و دنياطلبان ، و روى آوردن به خدا و خداگرايان است . در اين ميان ، جهاد همراه جبهه حق ، آن گاه كه مجاهد بر حسب برآيند حوادث ، پيروزى را دور از دسترش بداند و چشم انداز اوضاع ، شكست و نامرادى را ترسيم كند، بسيار برجسته و قابل دقت خواهد بود. در تاريخ ، صحنه هايى را مى توان سراغ گرفت كه طرفداران جبهه حق ، با علم به شكست ظاهرى و كشته شدن در ميدان جنگ ، روى به جهاد و مبارزه آورده و با تمام آرزوها و آسايش دنيايى ، خانواده و زندگى ، وداعى عاشقانه كرده اند. و برجسته تر از همه رخدادهايى چنين در تاريخ زندگى انسانها - آن بخش كه به ما رسيده است - حادثه فداكارى جبهه اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله در آغازين روزهاى سال 61 هجرى در صحراى طف مى باشد. آن گروه اندك كه از ميان جامعه ى وسيع مسلمين آن روز، در مسير مدينه تا مكه و از مكه تا عراق غربال شده و همگى ، نمونه هاى عالى خواص طرفدار حق بودند كه در سخت ترين ميدان انتخاب ، مشكلترين تصميم را گرفتند. تصميمى كه با تمام ابعادش ، هيچ گاه در تاريخ تكرار نشده و نخواهد شد.
    ما از خواص طرفدار حق ، حر بن يزيد رياحى را بيان مى كنيم ؛ زيرا اين انسان بزرگ ، در سرنوشت سازترين لحظه تاريخ حيات مسلمين ؛ عجيب ترين چرخش فكرى را بر مدار انديشه خود، به حركت درآورد و زيباترين گرايش ‍ را در فضايى شكننده و سخت متلاطم ، به نمايش گذاشت . ابعاد تصميم حر بن يزيد رياحى ، كمتر در يك جا به صورت جامع بررسى شده است و ابعاد چرخش فكرى حر، در آخرين ساعتها كه مى رفت تا به سطور زشت ترين صفحه هاى تاريخ بپيوندد، اگر بخوبى ترسيم شود، نه تنها براى همه خواص ‍ طرفدار حق ، بلكه همه انسانها، به حكم اين كه از فطرت الهى برخوردارند، مهم است .
    حر از خاندان بنى رياح از قبيله هاى نام آور عرب ساكن بصره بود. در سال 56 هجرى توسط زياد بن ابيه حاكم وقت بصره و در زمان معاويه ، با پسرش ‍ يزيد بن معاويه بيعت كرد و نامش در ليست بيعت كنندگان از خواص اهل بصره ، در توبره پيك حاكم ، به شام رفت . از آن روز، مورد عنايت ويژه دستگاه اموى قرار گرفت و مدارج ترقى را پيمود، تا جايى كه از مال و مكنت فراوانى برخوردار شد و املاك زيادى به دست آورد. زنان مختلفى گرفت و فرزندانى چند پيدا كرد. در دستگاه عبيدالله بن زياد كه پس از پدر، حاكم بصره شد، از سرداران محسوب مى شد و همو بود كه از سوى عبيدالله ، به مقابله كاروان امام حسين عليه السلام ، در آخرين روزهاى سال 60 از كوفه ، همراه سپاهى كه تاريخ نويسان از سيصد تا هزار سوار نوشته اند، از كوفه بيرون آمد.
    حر به واسطه تناسب اندام ، مهارت در سواركارى ، قدرت جسمى ، قدرت اراده و ثبات قدم ، فرمانده سواره نظام بود.
    اهميت حر براى حاكم عراقين (بصره و كوفه ) آن جا روشن مى شود كه موقع انتخاب وى ، سردارانى مانند شمر بن ذى الجوشن ، خولى بن يزيد اصبحى ، كعب بن طلحه دارمى ، نصر بن خرشمه نميمى ، يزيد بن ركاب كلبى ، سنان بن انس نخعى ، عروه بن قيس و ... در كوفه وجود داشتند و از اين ميان ، عبيدالله براى هر كدام عيبهايى قائل شده بو و اين را هنگام سخن گفتن با عمر بن سعد بيان كرده است .
    حاكم جديد كوفه ، حر را چنان با شتاب به سوى امام حسين عليه السلام فرستاد كه وى نتوانست براى سپاه خود، به قدر كافى وسايل سفر فراهم كند. پسر زياد به وى گفت : به من خبر رسيده حسين در منزلگاه زباله است و به سوى كوفه در راه است . يك ساعت معطلى نيز خطرناك مى باشد. حر شتابان از كوفه فاصله گرفت و از منزل ذوخشب به قافله امام برخورد كرد و آنان را در محاصره گرفت .
    ما در پى بررسى ابعاد تصميم مهم و تاريخى حر، از وقايع تاريخى آن دو سپاه فاصله مى گيريم و تنها به اين واقعيت اشاره مى كنيم كه حر پس از قطعى شدن حمله سپاه كوفه به كاروان امام ، شب نهم يا صبح روز دهم محرم ، به سپاه امام پيوست . كاوش در شرايط آن روز حر بن يزيد رياحى و دو سپاه آن ميدان ، و اوضاع زمان براى نشان دادن اهميت اين تصميم ، ما را كمك خواهد كرد. در نگاه اول ، در مى يابيم در آن روز كه حر تصميم گرفت به امام حسين عليه السلام بپيوندد و با توجه به شناختى كه از سختگيرى حاكم كوفه - عبيدالله بن زياد - و اوضاع ميدان نبرد نابرابر داشت ، چند هزار نفر در مقابل كمتر از صد نفر - به عنوان يك فرمانده ، مى دانست هيچ گونه امكان پيروزى براى جبهه امام وجود نخواهد داشت و همگى كشته خواهند شد. تصميم براى جدا شدن از همه نام حركت به سوى گروهى كه بر اساس تمام قواعد جنگى ، محكوم به شكست و مرگ بودند، يكى از مهمترين ويژگيهاى اين تصميم است .
    مطلب ديگر، اين است كه اقدام شجاعانه حر در پشت كردن به دستورهاى حاكم و رها نمودن سپاهيان و پيوستن به دشمن ، مجازاتى جز مرگ نداشت . از اين رو، اگر در بحبوحه جنگ نيز كشته نمى شد، يقين داشت پس از متاركه جنگ ، از سوى حكومت يزيد كشته خواهد شد. اين مساله در فرهنگ جنگ اعراب و همه جهانيان مرسوم بوده و هنوز هم جرم سربازانى كه آگاهانه به دشمن بپيوندند، مرگ است .
    سومين ويژگى خاص اين تغيير عقيده ، اين است كه حر در حكومت شام و كوفه ، از رياست و اقتدار برخوردار بود و مقام و منزلت اجتماعى ، از جمله دوست داشتنى ترين انگيزه هاى طبيعى انسان مى باشد. بنابراين ، حر آگاهانه ، به مقام و منزلت اجتماعى پشت كرد و خود را در معرض تيغ سربازانى گذاشت كه خود، فرمانده بخشى از آنان بود.
    حر علاوه بر مقام و منزلت بالايى كه در سپاه كوفه داشت ، از ثروتمندان عراق نز محسوب مى شد و داراى زمينهاى زراعى و باغهاى زيادى بود.
    همچنين مى دانست كه با پيوستن به سپاه محاصره شده فرزند زهرا سلام الله عليه ، نه تنها مالى در انتظارش نخواهد بود؛ بلكه حتى در صورت زنده ماندن ، بر حسب روش حاكمان اموى ، تمام اموال منقول و غير منقولش ‍ ضبط خواهد شد. اضافه بر آن ، مى دانست كه با پيوستنش به سپاه امام حسين عليه السلام ، نه تنها خود و خانواده اش از حقوق اجتماعى محروم خواهد شد؛ بلكه قبيله بنى رياح نيز تحت پيگرد و زندان قرار خواهند گرفت ، و اين مطلب را به عنوان يكى از سرداران حكومت معاويه و يزيد، بخوبى در روش آل ابوسفيان دريافته بود.
    همچنين حر به فكر قهرمان و تبديل شدن به يك قهرمان افسانه اى نيز نبود زيرا تا آن زمان ، بجز رسايل اهل بيت عليه السلام ، عرب رسم بر كتابت نداشت و به ثبت تاريخ نمى پرداخت . كتابت و ثبت حوادث تاريخى در ميان اعراب ، از قرن دوم ميلادى و توسط موالى ايرانى آغاز شد. علت اختلاف نظر در وقايع قرن اول اسلام نيز همين عدم كتابت در آن دوره مى باشد. در حالى كه عرب هنوز با كتابت و تاريخ نويسى بيگانه بود، انگيزه تبديل شدن به يك قهرمان تاريخى نيز در مخيله حر وجود نداشت . وى در صحراى كربلا، گمنام و تنها؛ از شهرت ، مقام ، مال ، جان و خانواده ، بلكه قبيله اش گذشت و همه را فداى جانبازى در راه حق كرد؛ بدون آن كه انتظار داشته باشد كسى نامش را به خاطر داشته باشد و از او ستايش كند. چرا كه در آن زمان ، حتى اميرالمومنين على عليه السلام نيز به صورت رسمى مورد سب امويان قرار مى گرفت ؛ تا چه رسد به كسى كه در حمايت از فرزند محاصره شده اش ، در صحرايى از سرزمين عراق به پا خاسته باشد.
    مطلب مهمتر اين كه در آن زمان ، گروهى از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله هنوز زنده بودند و از وقايع و حوادث فاصله مى گرفتند. چنانكه برخى زنان پيامبر نيز در قيد حيات بودند و به رغم يقين به صلاحيت نداشتن يزيد براى خلافت بر مسلمين ، گوشه انزوا گزيده بودند؛ در حالى كه روزگارى مقابل امام على عليه السلام ايستاده بودند! همچنين بيشتر فرزندان سرشناس صحابه ، دوران شكوه و عظمت خود را مى گذراندند و همگى در عين همراهى قلبى با امام حسين عليه السلام به صف قاعدين پيوسته بودند، حر نيز مى توانست چون آنان ، از دو سپاه فاصله گرفته ، به گوشه اى رفته و در بلاد پهناور اسلامى ، با مال فراوان خود زندگى كند، تا چون صحابه پيامبر و فرزندان آنان ، حداقل دستش در ريختن خون فرزند رسول خدا آغشته نشود. اما او چنين نكرد و در مقابل تنهايى اهل بيت رسالت ، نتوانست بى طرفى اختيار كند. آن شب حتى امام حسين عليه السلام ياران خود را مورد خطاب قرار داد و فرمود: فردا هر كسى اين جا بماند، كشته خواهد شد. من از پسر سعد قول گرفته ام ، هر كس امشب بخواهد برود، اجازه دارد از حلقه محاصره خارج شود. بلند شويد برويد و دست برادران من را هم بگيريد و ببريد.
    در چنين اوضاعى ، يك نفر از فرماندهان و سرداران سپاهى كه فردا بدون شك پيروزى را نصيب خود خواهد كرد و بهترين پاداش را خواهد گرفت ، عاشقانه به گروه اقليت و محكومان به شكست و تشنگان محاصره شده مى پيوندد، اين اقدامى است كه در تاريخ حيات بشريت ، از نمونه هاى كمياب است .
    تا جايى كه كورت فرشيلر آلمانى ، در كتاب امام حسين و ايرانيان مى نويسد: تصور نمى كنم در تاريخ مغرب زمين ، بتوان واقعه اى نظير پيوستن حر بن يزيد به حسين عليه السلام يافت . و در جاى ديگر مى نويسد: اين گونه پيوستها جز در افسانه نمونه ندارد.
    بنابر روايات ، حر گمان نمى كرد سرانجام اين لشكركشى عبيدالله بن زياد، به مقاتله با فرزندان رسول خدا بيانجامد، او تصور مى كرد آل ابوسفيان در مقابل امام ، صرفا دست به مانور مى زنند تا او را از ورود به كوفه و امامت جامعه باز دارند؛ اما جرات كشتن او را ندارند. ولى چون در عصر تاسوعا عزم فرماندهان سپاه كوفه را بر جنگ قطعى ديد و نتيجه چنين جنگى ، به طور كامل روشن بود، در فاصله چند ساعت ، بزرگترين تصميم را گرفت . پيداست اتخاذ چنين تصميمى چقدر مشكل است ؛ پشت كردن به همه گذشته و روى آوردن به سپاهى كه هيچ شانسى براى زنده ماندن ندارد، البته ساعتهايى حر را به سختى به تفكر واداشته است . قدرت تصميم گرفتن در آن شب حادثه خيز، قلب و فكر اين سردار مردد را به سختى درهم فرو برده است . او فارغ از سپاه پر هلهله و شادى خوان كوفه ، به حسين مى انديشيد؛ به حقيقت مطلق ، قيامت خدا، فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله ، به سرانجام پيوستن به حسين عليه السلام ، به بازماندگان خودش كه چون اسيران بيگانه در معرض فروش قرار مى گرفتند، به مال و املاكش ، به قبيله پدرش كه به واسطه پيوستن او به حسين عليه السلام ، به سختى مجازات مى شدند. آرى ! تصميمهاى بزرگ ، اراده هاى بزرگ مى خواهند. او از جانب حاكم عراقين ، براى مقابله با امام حسين عليه السلام در راس سپاهى به كربلا آمده بود و اينك مى خواست بر خلاف آن ، به جبهه مخالفش بپيوندد. آيا چنين كارى ممكن بود؟ بلى ! وجدانش آن را تصديق مى كرد؛ ولى همه دنيايش با آن مخالف بود. كورت فرشيلر در كتاب امام حسين و ايرانيان به نقل از قاضى سعد الدين ابوالقاسم عبدالعزيز معروف به ابن براج ، كشمكش و گفتگوى حر با وجدانش در آن شب سخت ، را اين چنين ترسيم نموده است .
    وجدان حر بن يزيد از او پرسيد كه آيا تو قصد دارى فردا با حسين عليه السلام بجنگى ؟ حر جواب مثبت داد. وجدان كه ابن براج آن را (نفس ‍ ناطقه ) مى خواند از حر بن يزيد پرسيد آيا نمى بينى كه شماره كسانى كه با حسين عليه السلام هستند از عده اى معدود تجاوز نمى نمايند و آيا تو مى توانى بر خود هموار كنى كه با اين سپاه بزرگ با آن عده معدود بجنگى ؟
    حر بن يزيد جواب داد به من ماموريت داده اند كه با حسين عليه السلام بجنگم و من خواهم جنگيد و كمى يا زيادى همراهان حسين اثرى در ماموريت من ندارد.
    وجدان و بقول ابن براج نفس ناطقه پرسيد آيا تو مى دانى كه حسين عليه السلام نوه پيغمبر اسلام است يا نه . حر بن يزيد رياحى جواب داد اين را مى دانم .
    نفس ناطقه از وى پرسيد تو كه اين را مى دانى چگونه مى خواهى با نوه پيغمبر خود پيكار كنى ؟ حر بن يزيد جواب داد به من ماموريت داده اند كه با او بجنگم و من چاره اى غير از پيكار با او ندارم . نفس ناطقه پرسيد آيا تو خود حسين عليه السلام را مستوجب اين مى دانى كه بقتل برسد؟ حر بن يزيد گفت نه . نفس ناطقه از او پرسيد آيا او را گناهكار مى دانى يا بيگناه ؟ حر بن يزيد جواب داد من او را بيگناه مى دانم . نفس ناطقه سوال كرد چگونه مى خواهى دست را به خون يك بيگناه بيالايى ؟ حر بن يزيد جواب داد من دستم را بخون حسين عليه السلام نمى آلايم بلكه حاكم عراقين دستش را به خونش مى آلايد و او هم مسئول نيست چون مامور است و يزيد بن معاويه دستش را بخون حسين عليه السلام آلوده مى كند و من مثل شمشيرى هستم در دست عبيدالله بن زياد حاكم عراقين و آيا شمشير كه فرقى را مى شكافد گناهكار است يا مردى كه آن شمشير را به حركت در مى آورد؟ نفس ناطقه گفت شمشير جان و شعور ندارد و از خود داراى اختيار نيست ، ولى تو جان و شعور دارى و مختار اعمال خود هستى . از شمشير كه جزو جمادات است بازخواست نمى كنند چرا يك نفر را بقتل رسانيد ولى از تو كه انسان هستى و شعور و عقل دارى بازخواست مى نمايند. شمشير كه در دست شمشيرزن مى باشد مجبور است نه مختار اما تو مختارى نه مجبور و آيا مى توانى بگويى كه تو مجبور هستى كه حسين عليه السلام را بقتل برسانى ؟ حر بن يزيد گفت از يك جهت بلى . نفس ناطقه پرسيد از كدام جهت مجبور هستى كه حسين را به قتل برسانى ؟ حر بن يزيد جواب داد از اين جهت كه اگر او را به قتل نرسانم منصب خود را از دست مى دهم و آنچه بمن مى رسد قطع خواهد شد. وجدان يا نفس ناطقه گفت دروغ مى گوئى و اگر تو نمى خواستى باين جا بيايى و به جنگ حسين عليه السلام بر وى كسى تو را از منصبى كه دارى معزول نمى كرد و آنچه بايد به تو برسد قطع نمى شد. آيا روزى كه مى خواستند تو را براى حفاظت حسين بفرستند، نمى توانستى عذرى بياورى و بگويى كه ديگرى را بجاى تو انتخاب نمايند؟ حر بن يزيد گفت مى توانستم عذرى بياورم ولى از پاداش محروم مى شدم . نفس ناطقه پرسيد اگر قاتلى را مامور قتل تو بكنند و آن قاتل بعد از قتل تو پاداش ‍ دريافت كند، آيا تو او را بى گناه مى دانى و اگر بتو بگويد كه براى دريافت پاداش مبادرت به قتل تو مى كند آيا او را بى گناه مى دانى يا نه ؟ حر بن يزيد گفت او را گناهكار مى دانم .
    نفس ناطقه گفت اى رياحى عمل تو نيز همينطور است و تو اجبار نداشتى كه براى كشتن حسين عليه السلام براه بيفتى ، بلكه براى دريافت پاداش براه افتادى ، تو اگر از دريافت پاداش صرفنظر مى كردى ، راضى به كشتن حسين عليه السلام كه تو او را بى گناه مى دانى نمى شدى . و اينك كه براى دريافت مزد خود را آماده كرده اى كه حسين عليه السلام را به قتل برسانى مسئول هستى . حر بن يزيد پرسيد نزد كه مسئول هستم ؟ نفس ناطقه جواب داد نزد خدا و آيا به معاد عقيده دارى يا نه ؟ حر بن يزيد گفت بلى . نفس ناطقه پرسيد آيا عقيده دارى كه بعد از معاد مجازات مى توانى آن مجازات را تحميل نمايى ؟ حر بن يزيد سكوت كرد و بعد از لحظه اى گفت در هر صورت ، اينك دير شده و من نمى توانم تصميم خود را تغيير بدهم . نفس ‍ ناطقه گفت تو هم اكنون هم مى توانى تصميم خود را تغيير بدهى . تو اكنون فرمانده نيستى تا اين كه مسئوليت اداره كردن سپاه خود را داشته باشى و عمر بن سعد تو را از فرماندهى معزول كرده است و در اينجا كارى ندارى و مى توانى بروى . حر بن يزيد گفت نمى توانم بروم چون اگر از اين جا بروم مرا مرد فرارى خواهند دانست و آيا مى دانى مجازات سلحشورى كه از ميدان جنگ بگريزد چيست ؟
    سرانجام ، او تصميم خود را نهايى كرد و با تمام وجود به حق پيوست ، در روايتى آمده است : صبح روز دهم محرم ، قره بن قيس از خواص سپاه كوفه ، حر را متفكر و آشفته حال ديد. از او پرسيد: چه شده است ؟ حر گفت : بين دو راه ايستاده ام و يكى از آن راه ها به سوى حق مى رود و ديگرى ، به طرف ناحق .
    يكى از آنها، به بهشت منتهى مى شود و راه ديگر به جهنم ، قره بن قيس ‍ گفت :
    حال مى خواهى كدام راه را انتخاب كنى ؟ حر گفت : مى خواهم راه حق و بهشت را انتخاب كنم . ابن قيس گفت : اما اگر اين راه را انتخاب كنى ، بازماندگان خود را دچار جهنم دنيا مى كنى - زندگى آنان تباه مى شود - حر گفت : مگر بازماندگان من تا ابد زنده هستند؟ مگر آنان نمى ميرند؟! و به سوى هدايت تاخت و به روشنايى پيوست .
    بى شك در سپاه كوفه ، از سرداران و بزرگانى كه تفاوت ميان امام حسين عليه السلام سرور شهيدان و سيد جوانان بهشت ، و يزيد شرابخوار را همچون حر مى دانستند، بسيار وجود داشت . آنان توان بريدن از دنيا و متاع آن را نداشتند.
    متاع دنيا در چشمهايشان بزرگ جلوه مى كرد و خدا و حقيقت در ذهنشان در مراتب بعد قرار گرفته بود. مرگ در ذهنشان وحشتناك مى نمود و براى چند روزه زندگى ، حاضر به پشت سرانداختن همه حقيقت بودند. براستى اگر خواص آن سپاه ، چون حر بن يزيد، بموقع تصميم مى گرفتند و به پشتيبانى از حقى كه چون روز به آن اعتقاد داشتند، از صف يزيديان جدا مى شدند، حادثه كربلا رخ مى داد؟
    آرى ! تصميم خواص در وقت لازم ، مى تواند تاريخ را دگرگون كند؛ در حاليكه تصميم ديرهنگام حر بن يزيد رياحى ، تنها توانست خودش را نجات دهد.
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  10. #70
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    مرگ با افتخار
    از بدو ورود سپاه شوم پيمان شكنان به بصره ، با بصيرت و غيرتى كه در وجودش فوران داشت ، خواستار سخت گيرى بر اين گوره خيره سر بود. اما در مقابل ، به راى نماينده امامش عثمان بن حنيف نيز پايبند بود.
    همراه او به ملاقات طلحه ، زبير و عايشه رفت و از آنان خواست تا رسيدن حكم اميرالمومنين ، آرامش را حفظ كنند و بر اين اساس ، آرامش موقت بر بصره چهره نماياند؛ اما پيمانى كه يك سوى آن ، مروان بن حكم ، ابن عامر يعنى طلحه و زبير پيمان شكن بودند، به راستى كه سخت بى اعتبار بود. و اين مطلبى بود كه حكيم بن جبله ، رئيس قبيله بنى عبدالقيس بر آن عقيده استوارى داشت . آيا قلم و بيان ما، پس از چهارده قرن ، توانايى وصف گوشه اى از فداكاريهاى حكيم بن جبله را خواهد داشت ؟ كسى كه از سوى بزرگان ، به قهرمان قهرمانان و اسطوره دست نايافتنى فداكاران ، در راه هدف مقدسش شناخته شده است . هرگز بر اين باور نيستم كه در صفحه هايى چند بتوانيم وصف اين اسطوره جانبازى و فداكارى را آن گونه كه حق مطلب است ، بيان كنيم . اما - آب دريا را اگر نتوان كشيد، هم به قدر تشنگى بايد چشيد - بويژه آن كه در زندگى اين بزرگان از صحابه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله ، الگوهاى بسيار برجسته اى براى زندگى كسانى كه مى خواهند در زمان كوتاه از زندگى خود، پاسدار ارزشها، جانباز اعتقادات اسلامى و مروج راه صدق و راستى و آزادگى باشند، وجود دارد. بدين روى ، از صفحه هاى پرافتخار زندگى اين صحابى تنها به ماجراى مقاومتش در برابر طلحه ، زبير و پيمان شكنانى كه بصره را جولانگاه خود قرار داده بودند، مى پردازيم .
    حكيم بن جبله ، از عرفا و اوتاد زمان خود و از اصحاب پيامبر بزرگ اسلام محصوب مى شد و بر قبيله عبدالقيس رياست مى كرد. به امام على و اهل بيت عليه السلام معرفتى تام داشت و پس از بيعت با امامش ، همراه عثمان بن حنيف ، استاندار منصوب اميرالمومنين ، به سوى بصره رهسپار شد. چند ماهى از تجديد مردم بصره ، جز سيماى كارگزاران شرورى كه با خون دل ، آنان را از شهر بيرون رانده بودند، نمادى نداشتند؛ همراه همسر فريب خورده رسول خدا، به دروازه شهرشان رسيدند و زمزمه شوم اختلاف امت را سر دادند. وصف اين گروه را از نگاه مردم بصره كه قبلا با سران اين سپاه آشنا بوده اند، عبدالفتاح عبدالمقصود مصرى در كتاب واقعه چنين وصف مى كند:
    آيا دوباره گذشته شوم و ظلمانى باز مى گردد. به هر سوى اين سپاهى كه براى مغلوب كردن آنها آمده است ، چشم مى اندازند، با چهره هاى كينه توزى رو به رو مى شوند. اشباح گذشته از ميان رفته را در قيافه بسيارى از كسانى كه در آن صفها بستند، مى بينند. اين ابن عامر، كارگزار قبلى شان مى باشد كه او را از شهر بيرون كرده اند. و آن ابن عقبه فاسق تبهكار است كه برگشته است . مروان پسر آن مرد رانده از درگاه پيامبر را هم در ميان آنان مى بينند. همان مروان طاغى گردنكشى كه در مملكت ، آتش افروخت و حماقتش به زندگى عثمان پايان بخشيد. همه اين افراد و نظاير آن بودند كه چون چشم به آنان مى افتاد، گلوى انسان پر از غصه مى شد. آيا عايشه پشتيبانانى بهتر از آنان نديده است كه در دعوت خود، بدانان اتكا كند؟
    وجود اين سپاه بدانديش و فريبكار در چشم حكيم و همه دانايان بصره ، چون خارى فرو مى رفت و چون استخوانى ، بغض را در گلويشان گره مى زد. اما تزوير و نفاق ، پيچيده تر از آن بود كه بتوان براحتى آن را خاموش كرد. در ميان عوام ، عناوين ، مناصب و اشخاص ، به جاى حق و عدالت مى نشينند. عوام به سابقه طلحه ، زبير و عايشه مى نگريستند و قدرت تحليل وقايع و درك معيارها و تطبيق اعمال انسانها بر آنها را نداشتند. اما خواص طرفدار حق ، چون حكيم بن جبله ، بخوبى مى دانستند در جوف اين انسان نمايان ، عشق به مقام ، رياست و اشرافيگرى جاهليت ، و ترس از عدالت اميرالمومنين على عليه السلام است كه آنان را به هواى فريب همسر پيامبر صلى الله عليه و آله و به سوى بصره رانده است ؛ نه حق خواهى .
    و چنانكه حكيم و همه بصيران بصره پيش بينى مى كردند، سرشت وحشيانه مروان و همراهان فرصت طلبش ، كار را به جايى رساندند كه خون غيرتمندان را به جوش آورد و حكيم ، آن صحابى غيرتمند و شجاع را به كارى واداشت كه در تاريخ ، مانند اسطوره مى درخشد و حماسه اى از يك مومن راستين اسلام و طرفدار اهل بيت را در زير آسمان نيلگون به يادگار گذاشت ، و شايسته است كه در هر زمانى ، به عنوان الگو و اسوه همه مجاهدان ، مبارزان و نيك سيرتان مطرح شود.
    آرى ، سپاه فريب خورده پيمان شكنان ، شب هنگام ، پيش از اداى نماز عشاء، بر خلاف پيمانى كه با والى امام بسته بودند، مخفيانه به مسجد ريختند، بر نگهبانان حمله بردند و مسجد را مالامال از خون محافظان شهر كردند. سپس به سوى خانه والى شهر عثمان بن حنيف رهسپار شدند و در تاريكى شب ، در حالى كه مروان ، طلحه و زبير، پيشاپيش آنان بودند، يكباره بر پاسبانان دارالحكومه حمله بردند، آنان را مظلومانه از دم تيغ گذراندند و بر پرونده ننگين خود در آن شب چهل كشته ديگر افزودند. پس متوجه ابن حنيف تنها و بى ياور شدند: او را اسير كرده ، مروان بر او حمله برد و تا آن جايى كه در دستش رمق داشت ، بر والى امام تازيانه زد. سپس خود را روى او انداخت و با نيشهاى خود موى سر و ريش و ابروان ، و حتى مژگانش را كشيد تا خوى وحشيگرى سپاه جمل را در تاريخ ، براى حقيقت خواهان ترسيم نمايد و راه صدق و راستى را براى پيروان اسلام ناب آشكار كند. آن گاه ابن حنيف را به اردوگاه ، نزد ام المومنين بردند و او دستور قتلش را صادر كرد. تنها زمانى به زندان رضايت داد كه مسائل جديدى پيش آمد، كه مجال ذكر آن در اين مختصر نيست .
    سپاه جمل ، آن گاه به خزانه بيت المال حمله كرده و هر چه در آن بود، به غارت بردند و صبح ، در حالى طلوع كرد كه بصره در اختيار پيمان شكنان سپاه جمل بود و والى شهر، در زندان آنان .
    آن شب ابن جبله هرگز نخوابيد و قلبش آرام نداشت . همين كه اخبار آن تجاوزگرى به وى رسيد، چون شير از جاى برجست و از طغيان آن جمعيت و شكستن قرار داد آتش بس ، سخت خشمگين شد.
    از قبيله اش (بنى عبدالقيس )، گروهى در مقاومتهاى قبلى به شهادت رسيده بودند. تنها سيصد نفر اطرافش جمع بودند و در مقابل ، سپاه چند هزار نفرى پيمان شكنان قرار داشت ، كه چون ريگى در بيابان به حساب مى آمدند. اما آنچه آنان را واداشت تا در مقابل جنايتهاى طلحه ، زبير و مروان ، آگاهانه به جنگى نابرابر بپردازند، تشخيص حق و غيرت دينى آنان بود كه اجازه نمى داد در مقابل ستمكاران ، وقت گذرانى پيشه كنند.
    ماجراى حمله جوانمردانه حكيم بن جبله و سپاه معدودش بر آن خيل انسانهاى گمراه تحت فرماندهى طلحه و زبير، در مصادر و منابع تاريخ اسلام ، از شگفتيهاى كم نظير است و نويسندگان چيره دست مسلمان ، با احساس بلند و طبع ظريف خود، حماسه آن بزرگمرد انسانيت و شجاعت را در پاسدارى از امام خود، وصف كرده اند. ما در ميان كسانى كه اين حماسه را توصيف كرده اند، شرح عبدالفتاح عبدالمقصود را به اختصار مى آوريم . تا حماسه اصيل پيروان ولايت اهل بيت عليه السلام را از زبان انديشمندى توانا بازگو كنيم .
    با دسته كوچك رفت تا اين كه به شهر روزى و منزلگان دشمنان رسيد. در آن جا با سربازان عايشه و جنگ افزارهاى هولناكشان برخوردند. از دور ديدند كه عبدالله پسر زبير، به طرف آنان مى آيد. همين كه در ميدان ايستادند. به عنوان نمونه گويايى از تكبر، تجاوز كارى و دشمنخويى نمودار شده و با خشم به فرمانده انقلابيون گفت : حكيم چه مى خواهى ؟ او هم خباثت نشان داده به آرامى گفت : مى خواهيم از اين مال سهم ببريم .
    آيا نمى دانست كه اين دزد بخيل تقاضايش را رد مى كند و روى خوش نشان نمى دهد؟ اندكى پيش بود كه اگر پدرش جلو او را نمى گرفت ، نزديك بود به دوستان و طرفدارانش هم چيزى ندهد.
    پاسخى داد كه در نظر پسر زبير، به هنگام خواستن دهش و بذل مال ، پاسخى جز آن وجود ندارد:
    - هيچ چيز به شما نمى دهيم .
    شايد اين سخن ، ابن جبله را خوشحال كرد و قلبا از آن احساس شادمانى كرد كه ديد، همان بهانه اى را كه مى خواسته است ، در اختيارش گذاشته و باعث خشم كسانى مى شود كه اين راه را براى كسب روزى پيموده اند.
    سخن خود را برگردانيده ، با پسر زبير درباره موضوع اصلى آمدنش صحبت مى كند:
    - و اين كه عثمان ين حنيف را رها كنيد، تا بر طبق معاهده اى كه بسته ايد، در دارالاماره حكومت كند تا امام بيايد.
    جواب دشمن حاكى از احساس تكبر و برترى جويى زياد او بود، و بى هيچ پروايى ، با لحن كسى سخن مى گويد كه يقين دارد مى تواند موقعيت آمرانه اى داشته باشد. گفت :
    عثمان بن حنيف را رها نمى كنيم تا اين كه اطاعت على را از گردن خود بردارد.
    پس اين طور؟ نيتهاى باطن آشكار شد. مرام و منظور حزب كشف گرديد. پس داستان رهاكردن او، فقط حيله و نيرنگى براى از هم پاشيدن صفوف مخالفان و متفرق كردن مردم بود؟ و به بند كشيدنش هم تنها بدان جهت كه آزادى اش را به قيمت خيانت به مولايش بخرند؟ هدفشان از اين قيام نيز گرفتن قدرت از چنگ فرزند ابى طالب بوده است ؛ اگر چه مدتها آن را زير پوشش گرفتن انتقام خون عثمان ، پنهان كرده بودند؟
    در اين موقع ، حكيم چون ديد كه اهل شهرش را از خيانتى به خيانت ديگر سوق مى دهند و گاهى از راه مال و گاهى با ترساندن و ارعاب ، و با ذلت اسارت و تازيانه كيفر، آنان را به شكستن پيمانها و بيعتهايشان تشويق مى كنند، در كمال خشم فرياد زد: به خدا قسم ! اگر يارانى يافتم ، به وسيله آنان شديدا شما را مى كوبم و به همين هم راضى نمى شوم ، بلكه شما را مى كشم !
    سپس نگاه تحريك آميزى به اطرافيان خود افكند، گويى مى خواهد خون مردانگى را در آنان به جوش آورد و نخوت و خودخواهيشان را برانگيزد كه بگويند: آن ياران كه مى گويى ، ما هستيم . چون ديد خشم آنان را برافروخته است و به حميت و غيرت به جوش آمده اش پاسخ مثبت داده اند، بار ديگر چشمهاى آتشين و ملتهب خود را به سوى عبدالله انداخت و به مبارزه جويى و اعتراض خود ادامه داد: ... به خدا قسم ! به خاطر آن عده از برادران ما را كه كشته ايد، ريختن خون شما بر ما حلال گشته است ! از خدا نمى ترسيد؟ از چه رو خونريزى را روا مى دانيد؟
    - به خاطر خون عثمان بن عفان !
    - كسانى را كه كشتيد، كشندگان عثمان بودند؟
    دليل كوبنده كه زبان برترى جويى و مجادله را لال مى ساخت ! آيا پسر زبير مى توانست ادعا كند كه كشتار مسجد، كشته شدگان كاخ و مقتولان عبدالقيس ، همگى براى گرفتن انتقام خون عثمان بوده است ؟ پدرش ، طلحه ، عايشه و تمام يارانشان دنبال يك قاتل مى گشتند. و با تيرهاى خود، صدها كس را كشتند؛ ولى قاتلى كه خون خليفه مقتول در گردنش بود، در ميان آنان وجود نداشت . آيا در نظر آنان ، اين قصاص عادلانه اى بود؟
    ابن جبله چشم به آسمان برداشت تا خدا را به شهادت طلبد:
    - خدايا تو داور عادلى هستى ، شاهد باش ! ...
    و بعد به طرف گروه افراد پشت سرش رو كرد و گفت : مردم ... من درباره جنگيدن با اينان ترديد ندارم ، از شما هر كس شك دارد، بايد برگردد!
    اين كلمه ها، شيپور شروع جنگ بود ...
    به موازنه دو طرف ، هيچ نمى انديشيد. به خاطرش نمى گذشت كه به ارقام و اعداد مراجعه كند. او شمشير خود را كشيده بود تا به صفوف به هم فشرده و انبوه چون ابرهاى متراكم آنان ، بتازد و بكشد. در آن روز كه در ميدان مدينه الرزق (بيت المال ) شمشير به روى اصحاب جمل كشيد، خيال مى كرد داس درو را تكان مى دهد! آرى بر خود لازم مى ديد كه آن سرهاى فتنه جو را درو كند؛ همان سرهايى كه تمام اين مراحل طولانى ، از ريگزار مكه تا سواد بصره را پيموده اند و مى خواهند پايه هاى كاخ خلافتى را كه امام برافراشته است ، درهم كوبند و ويران سازند. آيا بدان جهت كه تنها به خاطر خدا با على بيعت كرده اند، دفاع از دولت او هم در راه خدا نيست ؟
    حكيم ابدا به فكر اين نبود كه در برابر هزاران هزار سرباز مجهز به بهترين سلاح و تجهيزات ، قرار گرفته است و خودش فقط سيصد نفر ياور جنگجو دارد.
    تنها به حق متكى بود و اتكاى به ايمانش او را بس . بايد بگذارد تا دسته هاى انبوه و كثير آنان ، آن طور كه ميل دارند، در گرداب جنگ غرق گردند، شايد بتواند بر سطوت و شكوه آن گرداب غالب آيد و كوه اين توفان را درهم شكافد.
    نيزه ها با يكديگر جوش خورد. هر فردى از ياران جمل كه در آن جا بود، به پيش تاخت و نيزه خود را روى اين دسته كوچك به حركت در آورد، بزند و جولان دهد. حتى طلحه هم به پيش تاخت ، زبير نيز حركت كرد، مثل اين كه عليه سپاه انبوه تجاوز گرى مى جنگند. دسته هاى خود را منظم كردند و فرماندهانى تعيين نمودند. چهار فرمانده با نظم و ترتيب ، بدان گروه از شماره ضعيف و از لحاظ اراده ، قوى حمله بردند. يكى از آن چهار، طلحه بود، كه دسته خود را به طرف حكيم رهبرى كرد. حكيم با قدمى ثابت ، شجاعانه و شمشير به دست ، در رويشان ايستاد. رجز مى خواند و شعارش ‍ اين بود:
    اضربهم بالياس
    ضرب غلام عابس
    من الحياه آيس

    (آنان را با (شمشير) خشك مى كوبم - كوبيدن جوان طايفه عايس ، از زندگى نااميدى ).
    خون خود را فداى وفادارى خود نمود و زندگى ارزان خود را در قربانگاه ايمانش قربانى كرد.
    از همان ابتدا، مى دانست كه در برابر اين جمعيتهاى فراوان و مجهز و تقويت شده ، ايستادگى نمى تواند كرد و قدرت دفع تجهيزات و جنگ افزارهاى هولناكى كه خود و ياران اندكش را مى كوبد، ندارد. به نيتهاى باطن آن دشمنان آشنا بود و مى دانست پرچم بزرگترشان كه هميشه گرد آن جمعند، عايشه ، دختر صديق مى باشد، لذا اگر آن پرچم ، اكنون كه در ابتداى جنگ هستند، سرنگون شود، وحشتزده خواهند شد، شجاعت خود را از دست خواهند داد و ديگر چيزى در مقابل ندارند كه از آن دفاع كنند. تنها تقديس آن بانو است كه وحدتشان را حفظ مى كند. حميت را در خونشان به جوش مى آورد و آنان را به جنگ وادار مى سازد. خدا مى داند كه حكيم در آن موقعيت ، مى خواست سوء قصدى نسبت به عايشه داشته باشد، يا تصميم گرفت او را به عنوان گروگان گرانقيمتى در اختيار گيرد، تا به وسيله او، صلح شرافتمندانه اى براى مردم خود كسب كند، شوكت و شكوه امام را به بصره برگرداند و قدرت غصب شده اش را مسترد دارد.
    همين كه آتش جنگ شعله ور شد، گروهى از يارانش به طرف خانه ام المومنين ، در نزديكى ميدان مدينه الرزق (شهر روزى ) رفتند تا بزور وارد آن شده ، ساكن در امن و امانش را بربايند. اين كار، به وسيله آن گروه اندك ، بدون شك ، براى رسيدن به پيروزى و آخرين اميدشان براى حكمفرما ساختن آرامش بر شهر و امتشان بود. اما در خانه ، محكمتر از آن بود كه آن گروه مهاجم بتوانند آن را بكشنند و وارد خانه شوند. از آن گذشته ، در جلو خانه هم گروهى از طرفدارانش از قبيله قيس و ازد و رباب صف بسته بودند. اينان ايستاده بودند تا هرگونه تجاوزى را دفع كنند. محر كشان در دفاع از خانه ، اين بود كه در پشت ديوارهاى خاموش آن ، زنى نشسته است كه به علت چندين سال همجوارى و همزيستى با رسول خدا صلى الله عليه و آله تقدس مى باشد.
    كمى بعد شعله هاى فروزان جنگ به خاموش شدن و سرد شدن گراييد.
    در خانه عايشه ، شاهد جسدهايى بود كه بر اثر نيزه ، شكافته شده بود. اقدامات اين گروه كوچك ، نفعى برايشان نداشت و سرنوشت حتميشان را به تاخير نينداخت . كاملا روشن شد كه شجاعت ابن جبله ، اگر چه او را به مقام قهرمانان اساطيرى مى رساند؛ اما قادر نيست پيروزى مورد نظر را نصيبش سازد. از هر سو نيزه باران مى شد. هزاران دست ، روى خودش و يارانش فرود مى آمد، سلاحهايى براق چون تابش برق ، به سويشان دراز مى شد و مرگ اطرافش را پر كرده بود. اگر دشمنانش همگى مى توانستند او را خلع سلاح كنند، به وى دست مى يافتند. چون به وى دسترسى نداشتند، او و يارانش را هدف سنگريزه و خاك قرار دادند تا به هدف خود برسند. با وجود اين ، قدمى عقب ننشست و پشت نشان نداد و تزلزلى در او ايجاد نگرديد؛ بلكه همچنان در محل خود ايستاده ، از جايش تكان نمى خورد. گويى روى دو پايش ، چون ساختمانى ايستاده است ! شمشيرش يك لحظه از حركت نمى ايستاد.
    بالاخره لحظه تعيين تكليف قطعى درگيرى فرا رسيد. شخصى از ياران جمل به حكيم نزديك شد تا با نابود كردن او، آتش جنگ را فرو نشاند؛ در يك لحظه غافلگيرى ، از پشت سرش آمده ، با شمشيرش ضربه اى به يك پاى او زد.
    شمشير ساقش را از پا جدا كرد. آيا ضارب ، حكيم را چون كاخ استوارى ديده بود كه تا پايه هايش را درهم نكوبيده اند، از پاى در نخواهد آمد؟ چنين پنداشت ، و هنگامى پندارش تبديل به يقين گرديد و قلبش خنك شد كه مشاهده كرد، دست حكيم از آن ضربت مصيبت بار لرزيد و شمشيرش ‍ به ميان اجساد، نقش بر زمين شده و ساق پاى بريده اش افتاد!
    در اين لحظه بحرانى كه شخص خود را گم مى كند و درد طاقت فرسا سراسر وجودش را تسخير مى كند، آن شخص از اين جراحت دردناك ، خم به ابرو نياورد و دليرى نمونه اش كه او را به صورت قهرمانان افسانه اى در آورده بود، كم نشد ... در اين هنگام ، سرش را به طرف دشمنش برگردانيد. نظر تيز، مملو از كينه اى تلخ ، به وى افكند. آن دشمن و هم پيمان جمل ، چون ديد كه قربانى اش از پا درآمده است و نمى تواند به تلافى آن ضربت ، ضربتى وارد سازد، لبخند شماتت بارى بر لبهايش نقش بست . و نيز اين ضارب سالم و پيروز، حكيم را ديده است كه زمين گرد سرش مى چرخد و نزديك است كه از بى يارى و رنج ، به زمين در غلتد. از رنج ؟ آيا حقيقتا آن انسان سترگ ، در ميان اجساد قطعه قطعه شده دفن مى گردد؟ يك چشم به هم زدن ، وسيعتر از آن بود كه آن مجروح نتواند يك حركت ناگهانى از خود بروز ندهد. در مدتى كوتاهتر از يك چشم به هم زدن ، پيچيد و ساق بريده شده اش را بلند كرد و همچون شخص سالم برخاست و پاى قطعه شده را چنان بر فرق دشمنش كوبيد كه آن شخص ، نقش بر زمين شد، و پيش از اين كه به خود آيد، حكيم خود را بر رويش انداخت و با تنها سلاحى كه داشت ؛ يعنى انگشتهايش ، گلوى او را فشرد تا جان از بدنش به در رفت .
    حكيم اندكى درنگ كرد تا نفسى تازه كند و با چهره اى خرسند و خشنود، درد را مخفى مى داشت . در ميان سرهاى بريده پراكنده و قطعه هاى اجساد متفرق ، و بر فراز سفره نبردى كه هنوز هم گرم زد و خورد و كشمكش بود، بر جسد دشمنش نشست و شايد تا آن روز، متكايى از آن نرمتر نيافته بود! اين تلاشها، او را داشت خسته مى كرد و خونهايى كه از زخم بزرگش مى رفت ، آهسته آهسته او را به حال غش و اغما مى انداخت . همچون كشتيبانى كه در طول بحر پيمايى خسته و نزار شده ، اكنون كشتى را به ساحلى پر درخت مى برد تا در آن جا بيارمد و بياسايد. ولى حتى در اين بحران نيمه بيهوشى هم سرنوشت خود را از دست نمى دهد. يا شايد در اين هنگام كه دارد به خواب مرگ فرو مى رود، سرشت شجاعت را به خواب مى بيند. با صدايى ضعيف ، افتخاركنان ، رجز زير را مى خواند:
    من كسى نيستم كه با ننگ بميرم
    ننگ فرار كردن است
    هلاكت مجد و شكوه را سنگين نمى كند ...
    اندكى از زندگى حكيم باقى بود كه يكى از سواران خودش به محل افتادنش ‍ آمد و چون او را ديد، صدا زد:
    - حكيم ! چه شده حكيم ؟
    - كشته شدم ...
    - كى ترا كشت ؟
    حتى در اين تنگنا هم قوت خود را از دست نمى دهد و از مباهات و تفاخر غافل نمى ماند، لبخند زنان گفت : متكايم !
    آن سوار، فورى حكيم را به محل امنى برد و ديگر افرادش كه هنوز زخمى نخورده بودند، پيرامونش حلقه زدند. همين كه آنان را پيرامون خود ديد، از زندگى آنان حياتى و از قدرتشان قوتى به دست آورد، بدانان دستور داد زير بلغش را بگيرند و با يك پا در ميانشان ايستاد. پيروزى را از دست داده است ؛ ولى جانها، تا نسلهايى پى در پى ، مى توانند كينه را در خود نگه دارند و چون ميراثى به نسلهاى بعد منتقل كنند. حال كه چنين است ، چرا پيش از اين كه بميرد، بار ديگر افراد خود را عليه آن تجاوزكاران تحريك نكند؟ كلمه هاى آخرش داراى قداست و احترام وصيتى است كه اجراى آن واجب مى باشد.
    اشخاصى كه در اطرافش حلقه زده بودند، خاموش شدند، و با اين كه بالاى سرشان شمشيرها در حركت بود، از جاى خود تكان نخوردند و اعتنايى به شمشير نكردند ... حكيم گفت :
    مردم ، ما با اين دو نفر مخالفت و با على بيعت كرده ايم و اطاعت او را گردن گذاشته ايم . حال اين دو نفر آمده با مخالفت و جنگ خواستار انتقام خون عثمان مى باشند، بين ما كه داراى خانه و همسايه هستيم ، جدايى افكندند، خدا مى داند كه آنان خواستار گرفتن انتقام خون عثمان نيستند.
    ديگر نتوانست به سخن ادامه دهد، نفسهايش منجمد گرديد و نگذاشت كلمه هايش به گوشها برسد. بقيه گفتارش در گلوى او بود كه مرگ با انگشتهاى يخزده اش لبهاى او را مهر زد و الفاظ وى ، پيش از تولد مردند. چون غبار نبرد فرو نشست و صداى چكاچاك شمشيرها و سلاحها خوابيد، حكيم در كنار جسدهاى قطعه قطعه شده پسر بزرگتر و برادر رشيد، و اجساد سوارانش ، روى خاكهاى از خون آبيارى شده ، افتاده بود؛ همان افرادى كه تا آخرين لحظه ، دستورش را اطاعت كردند، و همان گونه كه در زندگى بر آنان فرماندهى داشت ، در پذيرفتن مرگ هم فورى پيرو او شدند.
    در اين حقيقت ، نمى توان شك كرد كه او نمونه بى نظيرى براى از خود گذشتگى و دفاع از عقيده اش گرديد؛ به طورى كه مشكل بتوان در ميان مردان ، براى او شبيهى و در ميان قهرمانان ، همچون او قهرمانى يافت . همين بس كه مرگ را بر زندگى ننگ آميز و تسليم ترجيح داد. با تصميمى آهنين و خشنود از موضعگيرى خود، به سوى پروردگارش شتافت ، شادمان به خاطر دفاع از آزادى ملتى كه حاضر نبود، طغيان دشمن را بپذيرد و مجبور به قبول عقيده اى شود كه بدان ايمان ندارد. حكيم افراد عايشه را سپاهى تجاوز كار و ستمگر مى ديد كه مى خواهند با قدرت سلاح ، در روزگار نور و عدالت ، كه خورشيد آن بتازگى طلوع كرده بود، اهل بصره را به دوره ظلمت و جاهليت برگردانند. لذا از جاى برخاست تا آلودگى نكبت و بدبختى را با زبان و قلب و خونش پاك سازد. و اين گفتار او است كه عقيده اش را بروشنى و به طور خلاصه ، اعلام و جان تسليم و ذلت ناپذير او را معرفى مى كند، اندكى در گوشها طنين افكن شد و سپس پرچمى براى گرد آوردن ياران و همفكرانش گرديد، و بحق تا آن جا از او دفاع كردند و با دشمنانش جنگيدند كه سرچشمه زندگيشان خشكيد. و تا آن گاه كه در اين جهان ، گوشهايى آماده شنيدن نداى تقوا و آزادگى از دنيا هست و يارانى دارد، امثال اين گفته ها طنين انداز است .
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

صفحه 7 از 9 نخستنخست ... 3456789 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •