خواص و لحظه هاى تاريخ ساز سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
صفحه 8 از 9 نخستنخست ... 456789 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 87
  1. #71
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    فصل سوم : خواصى كه در لحظه هاى تاريخ ساز دين به دنيا فروختند
    مقام معظم رهبرى :
    دنياطلبى آن است كه كسى براى خود بخواهد؛ براى خود حركت بكند، از بيت المال يا غير بيت المال ، به فكر جمع كردن براى خود بيفتد؛ اين بد است . بايد مراقب باشيم ، همه مراقب باشند كه اين طور نشود. اگر مراقبت نباشد، آن وقت جامعه همين طور بتدريج از ارزشها تهيدست مى شود و به نقطه يى مى رسد كه فقط يك پوسته ظاهرى باقى مى ماند. ناگهان يك امتحان بزرگ پيش مى آيد - امتحان قيام ابى عبدالله - آن وقت اين جامعه در اين امتحان مردود مى شود.
    وسوسه يك ميليون درهم !
    بى گمان يكى از مهمترين عواملى كه در طول تاريخ ، انسانها را از مسير تعيين شده و برگزيده منصرف كرده است ، مواجه شدن با متاع و سود زود هنگام ، و پيشنهاد مال و ثروت بوده است . زر و سيم ، اين فلز فريبنده ، در تاريخ حيات انسان ، چه جنگها راه انداخته و چه اجتماعهايى را به تفرقه كشانده ، چه اراده ها را مقهور خود كرده و چه راه هاى روشنى را در انديشه مردان كار آزموده ، به شب ظلمانى و حيرت تبديل كرده است . نبرد انسانهاى متعالى و برتر با وسوسه مال دنيا، در مقابل پايدارى بر راه حق ، از حساسترين صحنه هاى كتاب زندگى انسانهاى روى كره زمين است .
    در صفحه هاى بعد، خواهيم ديد كه چگونه وسوسه خزانه پر جواهر بصره ، عبدالله بن عباس ، پسرعمو صحابى رسول خدا و اميرالمومنين على عليه السلام را فريفت و با ريختن بسيارى از آن در خورجين خود، در حساسترين لحظه تاريخ اسلام ، آن جا كه جبهه امام على عليه السلام نياز به مردانى ثابت قدم و سرشناس براى مجتمع كردن مردم و كارزار با نفاق داخلى است ، راه مكه را در پيش گرفت و امام خود را در توفان حوادث دامنگير، تنها بزرگان صدر اسلام است ، حكايتى بس عجيب و عبرت آموز براى خواص تاريخ امتها و جوامع است . چنانكه در تحليل عوامل پايدارى و استقامت خواص طرفدار حق نيز راه و روش عبدالله بن عباس گنجينه اى كم نظير است .
    حكايت برادر كوچكترش عبيدالله نيز از صفحه هاى مخاطره انگيز و معماآفرين تاريخ است . عبيدالله ، برادر كوچكتر عبدالله فرزند عباس بن عبدالمطلب بن هاشم است و پسرعموى رسول خدا و على عليه السلام و سردارى از ياوران امام على و امام حسن مجتبى عليهم السلام . عبيدالله يكى ، دو سال پس از آن كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به مدينه هجرت كرده بودند، متولد شده است . عباس پس از هجرت ، در مكه ماند و همراه مشركان در جنگ بدر شركت كرد. او به اسارت سپاه اسلام درآمد و با دادن فديه ، مانند ساير اسيران آزاد شد. عبيدالله هنگام رحلت پيامبر اسلام ، تقريبا نه ساله بوده و پس از آن ، بتدريج به ظلمى كه بر اهل بيت رفته بود، آگاه شد و چون ساير خانواده اش به مركز اهل بيت ، خانه على عليه السلام گرايش داشت . چون نوبت به خلافت اميرالمومنين رسيد، عبيدالله مشتاقانه به دفاع از اسلام شتافت و از سوى اميرالمومنين به حكومت يمن منصوب شد.
    حكومت عبيدالله در يمن ، با حمله يسر بن ارطاه ، فرمانده سپاه شام به جبهه هاى غربى كشور اسلامى ، به خطر افتاد و چون پى در پى خبر پيروزى بسر به وى مى رسيد، پيش از رويارويى با او، نه تنها سرزمين - كه حفاظتش ‍ بدو سپرده شده بود - را رها كرد؛ بلكه فرزندانش را در يمن گذاشت و خود هراسان به سوى كوفه گريخت . بسر به يمن مسلط شد و بى رحمانه دو طفل بر جاى مانده عبيدالله را سر بريد و داغ آنان را بر دل او گذاشت .
    عيسدالله در كوفه ، شاهد شهادت امام على عليه السلام خليفه مسلمين بود و پس از وى ، مشتاقانه با فرزندش امام حسن عليه السلام بيعت كرد. به گمان قوى ابن عباس كه در تاريخ ذكر شده ، كسى كه در مسجد كوفه ، بيعت با امام حسن عليه السلام را به عنوان خليفه مسلمين ، با مردم مطرح كرد. همين عبيدالله بوده است ؛ چرا كه عبدالله بن عباس آن روز در مكه بود و نمى توانسته در روز بيعت با امام حسن عليه السلام ، در كوفه حاضر باشد. در دوران خلافت كوتاه امام مجتبى ، عبيدالله از سرداران و خواص آن حضرت محسوب مى شد. از اين رو، آن گاه كه پس از مكاتبه هاى پى در پى ، فرزند لجوج و خيره سر ابوسفيان را مصمم بر جنگ ديد، عبيدالله بن عباس ‍ در آن زمان ، 39 سال از عمرش مى گذشت و از حيث كمال و قواى روحى و جسمى ، در بهترين موقعيت قرار داشت . همچنين او داغ قتل دو فرزند خردسالش را به دست سپاه شام ، به دل داشت و پسرعموى رسول خدا صلى الله عليه و آله و اميرالمومنين على عليه السلام و مورد قبول خاص و عام سپاه بود. لذا انتخاب او به عنوان فرمانده مقدمه سپاه از نظر امام حسن عليه السلام بهترين انتخاب محسوب مى شد.
    امام حسن عليه السلام خود همراه سپاه مجهزش تا دير رحمن پيش رفت . آن گاه سه روز در آن جا توقف كرد و سپاه را از هر جهت تكميل و آماده حركت نمود. سپس عبيدالله بن عباس بن عبدالمطلب را احضار نموده و به وى فرمودند:
    اى پسرعمو! من دوازده هزار نفر از مردان جنگى عرب و قاريان شهر را همراه تو گسيل مى دارم ، مردانى كه هر كدام از آنان ، با ستونى از دشمن برابرى كنند. پس تو با اينان وارد شو، و با ايشان خوش سلوكى و خوشرويى نما و نسبت به آنان متواضع و فروتن باش . آنان را به خود نزديك گردان ، زيرا اينان باقى مانده مردم مورد اعتماد اميرمومنان على عليه السلام مى باشند. همچنان به موازات شط فرات پيش برويد تا راه شما از آن بگردد. آن گاه به مسكن (نام موضعى است ) مى روى و از آن جا پيش رو تا به معاويه برسى و چون با او برخورد كردى ، همان جا جلوى او را بگير تا من بزودى از پى تو در رسم و نيز اوضاع و احوال خود را هر روزه به اطلاع من برسان ، و در كارها با اين دو مرد، يعنى قيس بن سعد و سعيد بن قيس مشورت كن . و چون با معاويه رو به رو شدى ، با او شروع به جنگ منما، و اگر او دست به كار جنگ شد، تو نيز كارزار كن . پس اگر به تو گزندى رسيد، قيس بن سعد، امير و فرمانروا بر مردم باشد، و اگر قيس از ميان رفت ، امارت با سعيد بن قيس ‍ باشد. سپس دستورهاى ديگرى نيز به او داد.
    عبيدالله در پى ماموريت به راه افتاد و منازل شنيوز، شاهى و فلوجه را به موازات فرات پيمود تا طبق فرمان امام ، به مسكن رسيد.
    معاويه نيز در راس سپاهى شصت هزار نفره ، در مسكن فرود آمده بود. روز دوم استقرار، معاويه لشكرى به جنگ عبيدالله فرستاد و او نيز به نبرد پرداخت و سپاه شام را به عقب راند، تا به لشكرگاهشان رسيدند. تا اين جا عبيدالله در عهد خود، پابرجا و بر پيمان با امام مسلمين ، راه راستى پيموده است . تنها شبهه در كار وى ، اين است كه بر خلاف حكم امام ، گويا گزارش ‍ فعل و انفعالهاى سپاهش را گزارش نكرده است . اين موضوع ، از لا به لاى نامه قيس بن سعد در روزهاى آينده معلوم مى شود. اگر چنين بوده ، اين نقصى بزرگ براى يك فرمانده و نشانه اى از عدم تبعيت پذيرى وى از امام محسوب مى شود.
    عبيدالله در پس غروب آفتاب ، روزى كه سپاه تجاوزگر پسر ابوسفيان را شكست داد، به خيمه اش وارد شد و پس از تشكيل شوراى نظامى و بررسى اوضاع جبهه و سپاهش ، با خود خلوت كرد. تيرگى شب در جنگهاى آن زمان ، پرده اى ميان مبارزان و روز پر تلاطم و اضطرابشان مى كشيد. لباسهاى خشن نظامى ، زره آهنين و شمشير را از خود دور مى كرده اند و در ميان خيمه ، به زندگى عادى خود مى پرداخته اند، اما نه آن چنان كه در شهر و ديارشان آرامش مطلق داشته باشند. هر لحظه ، امكان بروز حادثه و زد و خوردى وجود داشت . حداقل مشورت فرماندهان جزء با مافوق در دل شب ، امرى عادى بوده است . عبيدالله در آن شب تاريخى و حادثه خيز نيز از اين قاعده مستثنى نبود.
    شب هنگام ، آن گاه كه بتدريج از فضاى جنگ و مبارزه فاصله مى گرفت ، بناگاه دربانش او را از درخواست ملاقاتى باخبر كرد. پيكى از جانب پسر ابوسفيان ، ابن جرب درخواست ملاقات با پسر عباس بن عبدالمطلب را داشت . بنى عبدالشمس و بنى هاشم ، فرزندان عبد مناف ، مشهور به قبيله بنى عبد مناف پيش از اسلام ، گرچه دو بازوى نيرومند قريش ، و سيد و سرور آنان محسوب مى شدند؛ اما در درون خود، همچون همه قبيله ها، رقابتى نيز داشتند.
    يكى مقام سقايت كعبه ، و ديگرى ، كليددارى خانه خدا را به عهده داشت . تا آن كه خداوند با نبوت محمد صلى الله عليه و آله بنى هاشم ، اين خاندان را مقامى بس رفيع و بلند عطا فرمود و بنى عبدالشمس بيش از همه مردم ، از اين رخداد الهى آزرده خاطر شدند؛ چرا كه از رقيب اصلى و پسرعموهايشان ، يكباره فاصله اى ناپيمودنى يافتند. لذا تحت سرپرستى ابوسفيان ، بزرگترين موانع بر سر راه نبوت پيامبر هاشمى ايجاد كردند و تا آن روز كه سپاه اسلام ، مكه را در محاصره گرفت ، سردسته مشركان بودند.
    شبى كه پيامبر خدا در راس سپاهى ده هزار نفرى ، مشركان را در مكه محاصره كرد، عباس بن عبدالمطلب ، ابوسفيان را بر پشت استر سفيدى سوار كرد و در امان خود، از ميان سپاه اسلام عبور داده ، به خيمه رسول خدا هدايت كرد، تا در آخرين لحظه ها، به زندگى پليد سردسته مشركان ، حياتى دوباره ببخشد و اينك ، فرزندان اين دو سوار شوم ، در كناره هاى قريه حيوضيه در سرزمين مسكن در راس دو سپاه راه پدران خود را ادامه مى دهند. عبيدالله از سوى جبهه اسلام و معاويه از سوى مشركان ، پوستين عوض كردند. نه از معاويه ، پسر ابوسفيان انتظارى جز اين مى رفت و نه از عبيدالله ، پسر عباس . اما حق آن است كه بگوييم عباس در اسلام ، نه چون برادرش ابوطالب ، محافظت پيامبر را به عهده گرفت ، نه چون ديگر برادرش ، حمزه ، جان خود را فداى برادرزاده اش كرد و نه فرزندش عبدالله و عبيدالله ، چون على و جعفر در راه اسلام به شهادت رسيدند. عباس در زمانى كه ساير فرزندان عبدالمطلب ، جان شيرين خود را نثار دين مقدس ‍ اسلام و حريم رسول گرامى آن مى كردند، در مكه به معامله رباخوارانه اى مشغول بود و به اين اكتفا نكرد. داغ اسارت در زمره ساير مشركان در جنگ بدر، بر پيشانى اش نقش بست و سرانجام ، نوادگانش بر سرنوشت احساسات پاك امت اسلام كه براى بازگرداندن حق اهل بيت قيام كرده بودند، سوار شدند و سلسله بنى عباس را بناحق ، پايه گذارى كردند.
    اينك سراغ معامله اى مى رويم كه پسرش ، عبيدالله ، در شبى از شبهاى حادثه خيز سال چهلم هجرى ، در سرزمينهاى شمال و عراق ، در مسير رود فرات با اسلام كرد و آن نمود كه پس از 1400 سال فاصله زمانى ، تلختر از آن ، از يك مرد هاشمى نسب انتظار نمى رود. آرى ، ملاقات آن شب پيك معاويه با عبيدالله ، خاطره ملاقات پدران اين دو در شب فتح مكه را تداعى مى كند. پيكى كه از سوى سرچشمه حيله و نيرنگ ، به سوى عبيدالله آمده بود.
    همچون هميشه حيات ننگين ابوسفيانيان ، حامل پيشنهادى منفور و پليد بود كه چاشنى آن را زر و تروير قرار داده بود، پيام معاويه به عبيدالله اين بود كه :
    حسن بن على به من پيشنهاد صلح داده و كار خلافت را به من واگذار خواهد كرد. پس اگر هم اكنون فرمانبردار من شوى و تحت اطاعت من درآيى ، رئيس و فرمانروا خواهى بود؛ وگرنه در زمانى فرمانبردار و مطيع من خواهى شد كه تو تابع باشى ! و بدان كه اگر اينك سر در اطاعت فرو نهى و مطيع من شوى ؛ من هزار هزار درهم به تو خواهم داد، كه نيمى از آن را به طور نقدى به تو مى پردازم و نيمى ديگر را هنگامى كه داخل كوفه شدم ، خواهم پرداخت .
    و تو چه تصور مى كنى ؟ آيا عبيدالله پسر رسول خدا را به پيشنهاد يك ميليون درهم خواهد فروخت ؟ آيا اسلام راستين و قيامت را آگاهانه پشت سر خواهد انداخت ؟ آيا جبهه آفت زده سپاه عراق را به تلاطم بيشتر خواهد كشاند؟ آيا امام خود را در ساباط مى گذارد و به دشمن اسلام و قاتل پسرانش مى پيوندد؟ آيا ننگ تسليم به دشمن را بر پيشانى فرزندان عباس ‍ خواهد گذاشت ؟ آيا امامش را از پيشنهاد معاويه آگاه خواهد كرد؟ آيا پيرامون ادعاى معاويه ، تحقيق و بررسى خواهد كرد؟ آيا با مشاورانش قيس ‍ بن سعد و سعد بن قيس ، درباره اين ادعاى معاويه مشورت خواهد كرد؟
    نه ، او هيچ كدام از اين كارها را نكرد. تصور يك ميليون درهم پسر معاويه ، تمام افكارش را احاطه كرده بود. خدا را مى شناخت ؛ اما يك ميليون درهم در جلو چشمش ، جلوه بيشترى داشت . حافظ آيه هاى قرآن بود و قيامت را در ذهن داشت ؛ اما زرق و برق دنيا، فريباتر بود. حق و باطل را بخوبى مى شناخت ؛ ولى در پى پيوستن به پسر ابوسفيان ، به متاع زندگى مى رسيد.
    مال ، ثروت ، اسبهاى سوارى ، زنان زيباروى و كاخهاى رنگارنگ در انتظارش ‍ بود! امام حسن را مى شناخت و دشمنش ، معاويه را هم ؛ اما زمان امتحان سختى پيش آمده بود. گذشتن از يك ميليون درهم ، و مقام و منزلت در حكومت شام انتخاب دشوارى بود.
    آرى ، فرمانده سپاه اسلام ، همان شب در پى به دست آوردن درهمهاى پسر ابوسفيان ، خيمه عزت و افتخار را پشت سر گذاشت . شايد آن شب تار، كه عبيدالله به سوى معاويه مى رفت ، پس از هر قدمى كه بر مى داشت ، در پى سرزنش وجدانش ، نگاهى به خيمه فرماندهى اش مى انداخت . به سپاهى كه پيرامون او حلقه بسته بودند و به انتظارى كه از پسرعموى رسول خدا داشتند.
    به پسرعموى غريبش در ساباط، به حسن و حسين عليهم السلام و ساير بنى هاشم . شايد اندكى درنگ روا داشته ، جز خدا، چه كسى شاهد رفتار آن شب عبيدالله بوده است ؟
    بى شك فاصله گرفتن از جبهه اسلام ، در حالى كه ده ها سال در آن سابقه خدمت داشته ، بسيار سخت بر او گذشته است و عبيدالله ، آن شب ، از لباس اسلام خارج و جامه خوارى و تسليم را بر تن كرد. نمى دانيم آن هنگام كه به سوى معاويه مى رفت ، زره و كلاهخود و شمشيرش را نيز با خود برد يا در لباس خواب كه مناسب تسليم است ، پيش معاويه رفت ! هر طور بود، او رفت و به روايت يعقوبى ، در تاريخش ، از سپاه دوازده هزار نفرى تحت امرش ، هشت هزار نفر در پى او روانه سپاه شام شدند. او رفت و به قول آن نويسنده عرب :
    نه دين ، نه انتقامجويى ، نه مفاخر قبيله اى ، نه خويشاوندى نزديك با رسول خدا و يا مقام فرماندهى عالى ، نه ميثاقى كه در روز بيعت حسن بن على و پيش از هر كس ، با خدا بسته بود، و نه ترس از زبان مردم و انتقام تاريخ ، هيچ يك نتوانست او را از پرت شدن در اين پرتگاه ژرف باز دارد ...
    او شبانه ، همچون فرارى ذليلى ، كه خودش مى داند، چه گناه بزرگى مرتكب شده ، وارد اردوگاه معاويه شد و تاريخ از او روى برگرداند و نام او را در ليست سياه ثبت كرد ...
    فرار عبيدالله ، فضاى سپاه عراق را دگرگون ساخت و ناامنى و ياس را به مدائن ، محل استقرار امام كشاند ... و پس از اين مصيبت بزرگ ، مسووليتهاى ديگرى نيز پديد آمد كه عهده دار همه آنها در پيشگاه خدا و در قضاوت تاريخ ، كسى جز عبيدالله نيست . (56)
    بامداد آن شب ، مردم در محل نماز، انتظار عبيدالله را مى كشيدند تا به نماز جماعت حاضر شود. اما تا نزديك طلوع آفتاب ، از وى خبرى نشد.
    ناچار به خيمه اش رفتند و با خبر شدند كه به معاويه ملحق شده است . از اين رو، قيس بن سعد، فرمانده دوم سپاه ، با مردم نماز خواند و پس از نماز، خطبه اى بدين مضمون براى سپاهيان ايراد كرد، كه آن را پايان بخش اين حكايت تلخ تاريخ قرار مى دهيم :
    اى گروه مردم ، كار زشتى كه اين مرد ترسو و بزدل ، يعنى عبيدالله بن عباس ‍ كرد، بر شما گران نيايد و شما را ناراحت نكند؛ همانا اين مرد و پدر و برادرش ، حتى براى يك روز هم كار سودمندى براى اسلام نكردند. پدرش ‍ كه عموى پيغمبر صلى الله عليه و آله بود، همان كسى بود كه براى مبارزه و جنگ با رسول خدا صلى الله عليه و آله در جنگ بدر حاضر شد و ابواليسر كعب بن عمرو انصارى ، او را به اسارت گرفت و نزد آن حضرت آورد. حضرت او را با گرفتن مبلغى به عنوان فديه ، آزاد كرد و فديه او را ميان مسلمانان تقسيم فرمود. برادرش همان كسى بود كه اميرالمومنين عليه السلام او را به حكومت بصره منصوب فرمود. او مال خدا و مسلمانان را سرقت كرد و با آن كنيزكانى براى خويش خريدارى كرد. به خيال خود، اين كار براى او حلال و مباح بود و خود همين مرد، كسى بود كه على عليه السلام او را به ولايت يمن منصوب فرمود. هنگامى كه يسر بن ارطاه به دستور معاويه بر آن جا حمله كرد، او از برابر يسر گريخت و فرزندان خود را به جاى نهاد تا آنان كشته شدند. امروز هم چنان كرد كه ديديد.
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  2. #72
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    اگر امروز نتوانم حكومتى بدست آورم هرگز نخواهم توانست !!
    مغيره ، فرزند شعبه ، از قبيله بنى ثقيف ، اهل طائف حجاز بوده است . او در نيمه نخست قرن اول هجرى ، از تاريخ سازان برخى حوادث صدر اسلام بود و در انتهاى همين نيمه ، دنيا را وداع كرده و به سوى دار مكافات شتافته است .
    مغيره از حيله گران و زيركان عرب محسوب مى شود. او در مدينه ، خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و اسلام آورد. اما مورخان ، ايمان او را سطحى دانسته اند. زندگى او، سراسر شگفتى توام با بدى ، زد و بند و بيشتر ناراستى است . به قول دكتر طه حسين ، زندگى او، مشكلى است از مشكلات . وى در جوانى ، به گروهى از مردم طائف كه دوازده يا سيزده نفر بودند، آن قدر باده نوشانيد تا مست شدند و همه آنان را در مستى بكشت . و چون ديگر نمى توانست به زادگاه خويش ، طائف باز گردد، كالا و چهارپايان فراوان آن مردم كشته شده را كه از مصر آورده بودند، پيش انداخت و به مدينه نزد پيامبر آمد و مسلمان شد. هر چه مال داشت ، بر پيغمبر صلى الله عليه و آله عرصه كرد؛ ولى چون آن مال ، در اثر خيانت به دست آمده بود، رسول خدا آنها را نپذيرفت .
    مغيره پس از رحلت رسول گرامى صلى الله عليه و آله در جنگ با مرتدان حجاز شركت كرد و در جهاد شام حضور داشت ، و در جنگ يرموك يك چشمش را از دست داد. در زمان خلافت عمر، والى بصره بود؛ اما به فسق و فجور روى آورد. مردم از وى به خليفه شكايت بردند و شهادت بر زناى مستمر او دادند. خليفه شاهد خواست و چهار نفر، از جمله زياد بن ابيه از بصره براى اداى شهادت حركت كردند. هنگام اداى شهادت ، سه نفر شهادت به رويت كامل ايشان ، در حين ارتكاب خلاف دادند. ولى زياد بن ابيه شهادت را به گونه اى ادا كرد كه خليفه قانع نشد، لذا حد تهمت بر شاهدان نواخته شد و مغيره جان سالم به در برد. ماجراى تغيير لحن شهادت از طرف زياد، با رخدادهايى كه بعدها ميان اين دو نفر روى داد، نشان از زد و بندهاى سياسى ميان آنان داشت . چنانكه برادر زياد كه از جمله شهادت دهندگان بود، بعدها خطاب به زياد گفت : سوگند به خدا، آنچه ما ديده بوديم ، تو هم به چشمهاى خود مشاهده كرده بودى . هر چه بود، مغيره در جريان پيوستن زياد به ابوسفيان ، اين خدمت را جبران كرد.
    پس از رسوا شدن مغيره در بصره ، خليفه او را به فرماندارى كوفه فرستاد و تحليلش اين بود كه كوفيان با واليان صالح ، چون عمارياسر سازگارى ندارند؛ بلكه فاجرى مثل مغيره ، از عهده آنان بر مى آيد!!
    مغيره تا زمان روى كار آمدن عثمان در حكومت كوفه ، بر جاى ماند؛ اما خليفه سوم او را بركنار كرد. وى هنگام روى كار آمدن اميرالمومنين على عليه السلام با او بيعت نكرد و در جنگهاى جمل و صفين خانه نشين بود. در جريان حكميت در محل حضور يافت و بى شك شيطنتهايى نيز انجام داد و يك چشمى منتظر عاقبت امور ماند. پس از شهادت على عليه السلام بسرعت خود را به معاويه رساند و در ركاب وى ، به مبارزه با امام حسن عليه السلام پرداخت . همراه خليفه جديد، به كوفه قدم گذاشت و با تردستى ، حكومت كوفه را ربود. گفتنى است معاويه قصد داشت عبدالله ، پسر عمر بن العاص را حاكم كوفه كند. مغيره مخفيانه به معاويه گفت : اگر عبدالله حاكم كوفه شود و پدرش ، عمرو حاكم مصر، در واقع خليفه در ميان آرواره دو شير گرفتار شده است . لذا معاويه ترسيد، از تصميم اولش ‍ منصرف شد و مغيره را به حكومت كوفه گماشت .
    مغيره زنان زيادى را عقد بسته است . آنان كه در گفته خود، ميانه رو بوده اند، حداقل سيصد زن براى مغيره بر شمرده اند و حداكثر تا هزار زن براى وى نوشته اند. چنانكه گويند، چهار زن با هم عقدى بسته و چهار زن با هم طلاق مى داده است و بسيارى را با پول به طلاق سريع راضى مى كرده است . (57)
    ما از حوادثى كه مغيره براى اسلام آفريد، دو مورد را انتخاب نموده ، به شرح مختصر آنان مى پردازيم . ماجراى سومى نيز از او در جريان ملحق شده زياد به ابوسفيان در همين كتاب آمده است .
    نخست ، پيوند دادن زياد با معاويه ، پس از شهادت امام على عليه السلام را به قضاوت خوانندگان مى گذاريم و سپس تلاش وى در ولايتعهدى يزيد بن معاويه .
    زياد دستيار عبدالله بن عباس عامل امام على عليه السلام در بصره بود و در استانهاى جنوبى ايران ، بخوبى انجام وظيفه مى كرد. پس از جدا شدن تلخ عبدالله بن عباس از امام ، زياد جانشين وى در بصره شد. معاويه نامه هايى پى در پى به وى نوشت و با تهديد و تطميع ، او را به سوى شام فرا خواند. زياد با الهام از رهنمودهاى امام على عليه السلام به درخواست پسر ابوسفيان ، جواب تند و گزنده مى نوشت . ترس معاويه از زياد از چند جهت بود؛ اول آن كه زياد از طراحان و داهيان عرب به شمار مى رفت و حضور او در كنار معاويه ، مثلث عمر بن العاص ، مغيره و زياد را به وجود مى آورد. دوم آن كه زياد سالها در بلاد جنوبى امپراتورى اسلامى ، استاندار و كارگزار بود، لذا در ميان ايرانيان و موالى ، نفوذى داشت و مى توانست كانون خطرى به حساب آيد. سوم ، اين كه زياد به كمك زيركى و كياستش ، از عهده وظايفش ‍ بخوبى بر مى آمد و حضور او در استانهاى پهناور ايران جنوبى ، مى توانست جبهه اهل بيت در كوفه را از پشتوانه نيرو و امكانات مطمئنى برخوردار كند.
    پس از شهادت امام على عليه السلام معاويه به سختى كوشيد تا زياد را با خود همداستان كند و به سوى شام بكشاند. اما باز هم زياد مقاومت مى كرد و پسر هند را قابل مقايسه با فرزند زهرا سلام الله عليه كه بتازگى در كوفه بر جاى پدر نشسته بود، نمى دانست نامه زير، جوابيه اى است كه زياد در زمان خلافت امام حسن عليه السلام بر يكى از نامه هاى سراسر فريب و نيرنگ معاويه نگاشته است :
    فرزند زن جگرخواره - اشاره به هند كه جگر حمزه سيد الشهداء را از سينه بيرون آورد و بدندان گرفت - كانون نفاق و بازمانده احزاب به من نامه مى نويسد و مرا وعده و وعيد مى دهد. در حالى كه بين من و او، پسران رسول خدايند - اشاره به حسن و حسين عليهم السلام - با نود هزار (و در روايتى هفتاد هزار) شمشير زن گوش و دل به فرمان ، كه تا دم شهادت روى از جنگ بر نمى تابند. بخدا سوگند كه اگر معاويه بن من برسد، مرا بسى گزنده تر و سرسخت تر خواهد يافت . (58)
    زياد در نامه بالا، به سه محور تكيه دارد: اول ، اشاره به نااهلى معاويه به عنوان مركز منافقان و ريشه بر جاى مانده از مشركان احزاب و فرزند هند جگرخوار و ابوسفيان ، سردسته مشركان ، دوم ، اشاره به صلاحيت و قداست امام حسن عليه السلام به عنوان خليفه بر حق مسلمين و عدم امكان مقايسه بين اين دو، سوم ، اشاره به نيروى زمينى سپاه اسلام تحت فرمان امام حسن عليه السلام .
    او بجز بخش سوم نامه اش كه يكى از عوامل عدم پيوستن به معاويه را شكست ناپذيرى جبهه امام حسن عليه السلام دانسته است كه از شم سياسى او، با توجه به اوضاع عراق ، بعيد بود در باقى موارد بدرستى قضاوت كرده است .
    زياد بر اين اعتقاد پاى فشرد تا ميان امام حسن عليه السلام و معاويه صلح افتاد و او از ترس نامه هاى گزنده اش به معاويه ، به سوى ايران شتافت و در يكى از قلعه هاى محكم ماواى گزيد.
    اما معاويه در پى حيله و فريب خود، بى توجه به محتواى نامه هاى زياد بن اميه ، پى در پى او را به سوى خود فرا مى خواند؛ همچون مكارى كه در پى به دست آوردن طعمه خود، به هر وسيله اى چنگ مى زند. او بخوبى مى دانست ، پس از صلح امام حسن عليه السلام ، مقاومت زياد، با فريبى پايان مى يابد و براى اين كار، مكار يك چشمى را برگزيد كه كارش از ابتدا بر حيله و خطا سامان گرفته بود؛ يعنى مغيره بن شعبه ثقفى .
    مغيره نامه اى از معاويه ، دال بر وعده وعيد براى زياد، با خود برداشت و به سوى فارس ، محل تحصن زياد راه افتاد و قول داد او را به معاويه ملحق كند. او شيطان ، از چپ و راست ، و جلو و عقب بر زياد وارد شد و از هر طرف او را در محاصره سحر و فريب خود گرفت ؛ تا اين كه فرزند عبيد را فريفته ، با خود به دمشق شام برد و دست او را در دست دشمن ديرينه اسلام ، معاويه بن ابوسفيان گذاشت . دلالى مغيره در ملحق كردن زياد به معاويه ، در واقع جوابى است بر شهادت دو پهلويى كه زياد هنگام زناى مغيره براى او ادا كرد و جانش را از خطر سنگسار نجات داد. قبل از اين ، امام على عليه السلام زياد را از پيوستن به معاويه بر حذر داشته و ضمن نامه اى ، ماهيت معاويه را چنين برايش وصف كرده بود:
    من اطلاع يافتم كه معاويه ، نامه اى برايت نوشته تا عقلت را بدزدد و عزم و تصميمت را درهم شكند. از او برحذر باش كه شيطان است . از هر طرف به سراغ انسان مى آيد ... از پيش رو، پشت سر، از راست و چپ مى آيد تا در حال غفلت ، انسان را تسليم خود كند و درك و شعورش را به يغما برد. (59)
    اما ايمان زياد آن قدر نبود كه او را از فريب مغيره و معاويه مصون دارد و پند امام تقوا پيشه گان را براى هميشه آويزه گوش خود كند. او رفت و به قافله قابيليان پيوست ؛ در حالى كه مغيره ، دلال و عامل اين وصلت نامبارك گرديد.
    مغيره ، پيوند ميان زياد و معاويه را به خاطر خرسند نمودن معاويه از خود و دوام عمارتش بر كوفه ، انجام داد و چنين است كه عشق به بقاى مقام و رياست ، او را به گناهى بزرگ مجبور كرد؛ چنانكه پيشنهاد ولايتعهدى يزيد را هنگامى مطرح كرد كه پايه هاى حكومتش در كوفه ، بار ديگر لرزان شده بود و اين همان مورد دومى است كه براى شما انتخاب كرده ايم .
    مورخان مى نويسند، چون مدت امارت مغيره بر كوفه ، طولانى شد، معاويه قصد داشت او را عزل نمايد و به جاى او، سعيد بن عاص اموى را منصوب كند. چون اين خبر به مغيره رسيد، براى آن كه وانمود كند خودش از حكومت خسته شده و قصد كناره گيرى دارد، رهسپار شام شد، تا مردم چنين پندارند كه مغيره خودش از حكومت استعفا داده است ! اما در راه ، حيله اى به خاطرش رسيد و چون به دروازه هاى دمشق رسيد، آن را براى همراهانش فاش كرد. او مى دانست معاويه از ايمان برخوردار نيست و در پى پيشنهادى كه دنيايش را تامين كند، متاعى خواهد پرداخت و آن متاع ، مى توانست ادامه حكومت مغيره بر كوفه باشد. لذا مغيره ، پس از سبك و سنگين كردنهاى طولانى در راه كوفه تا دمشق ، به همراهانش گفت : اگر من اين زمان نتوانم حكومت و امارتى براى شما به دست آورم ، هرگز نخواهم توانست !! اين جمله هدف واقعى مغيره از پيشنهاد جديدش را عيان مى كند؛ لذا خواننده بخوبى در مى يابد كه واژه ها و الفاظ رسمى و ظاهر الصلاحى كه از اين پس از مغيره مى خوانند، در راستاى عملى كردن اين نيت ، يعنى به دست آوردن حكومت از دست رفته كوفه است .
    مغيره پيش از ورود بر معاويه ، يكسره به ديدار پسرش يزيد شتافت ؛ چرا كه امكان داشت در بدو ورود بر معاويه ، با عمل انجام شده اى رو به رو شود و حكم بركنارى اش را دريافت كند. لذا پيش از آن كه خليفه را رويت نمايد ت سراغ جوانى حريص به رياست و مقام رفت ، كه بسرعت مى توانست فكر او را با اين پيشنهاد تسخير نمايد. وى بر يزيد وارد شد و گفت :
    همانا سران اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله و بزرگان و پيران قومش ، همه رفته اند و فقط فرزندان ايشان مانده اند و تو در ميان آنان از با فضيلت ترين و نيكو راى ترينى ، و به سنت و سياست ، داناترين كسانى ، نمى دانم چرا اميرالمومنين براى تو بيعت نمى ستاند.
    يزيد گفت : به نظر تو اين كار شدنى است ؟ مغيره گفت : آرى
    يزيد نزد پدرش رفت و قصه مغيره را با او در ميان گذاشت . معاويه مغيره را طلبيد و گفت : هان ! يزيد چه مى گويد مغيره !
    گفت : اى اميرالمومنين ! ديدى كه پس از عثمان ، چه خونها ريخته شد و چه تفرقه ها پديد آمد و يزيد نيكو جانشينى است . پس بيعت را براى او بگير. اگر براى تو حادثه اى پيش آيد، او پناه مردم و جانشين تو خواهد بود. ديگر نه خونى ريخته شود و نه فتنه اى بر پا گردد.
    معاويه گفت : چه كسى مرا كمك خواهد كرد؟
    مغيره گفت : كوفه به عهده من و بصره به عهده زياد، پس از اين دو شهر نيز كسى با تو مخالفت نخواهد كرد.
    معاويه گفت : بر سر كارت بازگرد و با كسان مورد اعتماد، در اين باره مذاكره كن و بينديش و مى انديشم ! (60)
    بدين وسيله ، مغيره در قبال تجديد و تحكيم حكومت كوفه ، يزيد شرابخوار و فاسق را به عنوان وليعهد و خليفه بعدى بر جامعه ى مسلمين تحميل كرد و بالاتر از آن ، پايه گذار سلطنتى موروثى شد كه تا آن زمان ، سابقه نداشت . او خود به عمق خطايى كه براى حفظ مقام دنيوى انجام داده بود، اطلاع داشت ؛ لذا پس از ديدار خليفه و توفيق در مكرى كه كارگر افتاده بود، خطاب به همراهانش گفت : پاى معاويه را به ماجرايى كشانيدم كه براى امت محمد صلى الله عليه و آله بسى ديرپا خواهد بود و گرهى پديد آوردم كه بدين زوديها گشوده نخواهد شد. (61)
    مرور بر جمله اى كه مغيره پس از تثبيت نامزدى يزيد براى خلافت جامعه ى اسلامى بيان داشته است ، مى رساند كه او به عمق انحراف ايجاد شده در جامعه ى اسلامى ، در عين ايمان به دين اسلام ، اطلاع و اعتراف داشته است . اما چرا مغيره با وجود اطلاع از عاقبت اين كار و ايمان به رسالت پيامبر، اقدام به نامزدى يزيد و ابداع سلطنت موروثى در اسلام كرد؛ موضوعى است كه اين سلسله نوشتارها در پى آشكارتر كردن آن است ؛ موضوعى كه اگر بخوبى شناخته و ابعاد آن بخوبى روشن شود، براى همه مبارزان ، مجاهدان و خواص ، عبرت آموز و راهگشا خواهد بود. واقعيت تاريخى اين قضايا، اثبات مى كند افرادى مانند مغيره ، دين و معاد را قبول داشته اند؛ اما نتوانسته اند در لحظه هاى حساسى كه مقام و منزلت اجتماعى و منافع مادى آنان به خطر مى افتد، جانب دين را گرفته و براحتى به متاع دنيا پشت كنند. اميرالمومنين على عليه السلام به اين موضوع ، در جريان فاصله گرفتن مردم ، بويژه خواص امت از پيرامونش ، صراحت دارد كه آنان ضمن داشتن ايمان به معاد و آخرت ، نتوانسته اند در مقابل زرق و برق دنيا مقاومت كنند.
    براى اثبات اين كه مغيره ضمن ايمان به خداى تعالى ، دست به اين اعمال خلاف مى زده است و در خدمت دستگاه معاويه قرار داشته ، داستان زير شنيدنى است .
    مسعودى در مروج الذهب آورده است كه :
    از مدائنى شنيدم كه مى گفت مطرف بن مغيره بن شعبه مى گفت : با پدرم مغيره سوى معاويه رفتيم ، پدرم پيش او مى رفت و با او صحبت مى داشت و پيش من بر مى گشت و از معاويه و عقل او سخن مى گفت و از اعمال او كه ديده بود، بشگفت بود. يكشب بيامد و شام نخورد و او را غمگين ديدم . ساعتى منتظر ماندم و پنداشتم غم از حادثه اى است كه درباره ما رخ داده است . بدو گفتم : چرا امشب ترا غمزده مى بينم ؟ گفت : پسرم امشب از پيش ‍ نابكارترين مردم آمده ام . گفتم : قصه چيست ؟ گفت : با معاويه به خلوت بودم ، بدو گفتم اى امير مومنان ، اكنون دوران تو است چه خوش است كه عدالت كنى و نيكى بگسترى كه پير شده اى و با اقرباى بنى هاشمى خود نكويى كنى ، كه ديگر از جانب آنها خطرى متوجه تو نيست . به من گفت : دريغ ، دريغ . آن برادر تيمى حكومت يافت و عدالت كرد و چنين و چنان كرد و همين كه بمرد، نامش نيز بمرد؛ مگر اين كه يكى بگويد، ابوبكر. پس از او برادر بنى عدى حكومت يافت و ده سال بكوشيد و تلاش كرد و همين كه بمرد، نامش نيز بمرد؛ مگر اين كه يكى بگويد، عمر. پى از آن برادر ما عثمان حكومت يافت كه هيچ كس به نسب چون او نبود و آنچه توانست كرد و چون بمرد، نامش نيز بمرد و يادگار رفتارى نيز كه با وى كردند، بمرد؛ اما اين برادر هاشمى ، هر روز پنج بار به نام او بانگ مى زنند كه اشهد ان محمدا رسول الله با اين ترتيب ، يادگار چه كارى بجا خواهد ماند؟ بى مادر، بخدا وقتى به خاك رفتيم ، رفتيم . (62)
    آرى ، مغيره ضمن اطلاع از كفر و ارتداد معاويه و حقوق مسلمى كه از اهل بيت ضايع شده بود، در خدمت معاويه قرار گرفت و علاوه بر آن ، پسركى فاسق و شرابخوار را به عنوان خليفه مسلمين نامزد كرد. در دين بدعتى گذاشت كه دامنه آن ، در دين پيامبر طولانى شد و به گفته خودش ، گرهى در دين اسلام پديد آورد كه بدين زوديها گشوده نخواهد شد!
    پايان بخش اين قسمت را يك بيت شعر قرار مى دهيم كه حسان بن ثابت شاعر صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره مغيره بن شعبه گفته است :
    اگر زشتى و پليدى مجسم گردد
    برده اى از ثقيف خواهد بود زشت روى و يك چشم
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  3. #73
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    ركاب مرا از طلا پر كنيد!
    براى توصيف لحظه هاى سرنوشت سازى كه تصميم خواص ، جهت تاريخ را تعيين مى كند، صفحه هايى از دشوارترين لحظه هاى فرمانده فجيعترين جنگ تاريخ را ورق مى زنيم .
    عمر بن سعد بن ابى وقاص ، در اواخر سال 60 هجرى ، هنگام عزيمت به پايگاه حكومتش - رى - با دستورى جديد مواجه گرديد، كه طومار آرامش ‍ و خيال و آرزوهاى بلندش را درهم پيچيد و او را در سخت ترين فشارها قرار داده و در ميان اضطرابى توفانزا و پر تلاطم براى مدتى فرو برد. اگر رواياتى كه سن او را هنگام جنگ كربلا 55 سال نوشته اند، صحيح باشد، وى در سال پنجم هجرى ، در مدينه متولد شده است . بى شك ، او به واسطه جايگاه پدرش نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله خاطراتى از پيامبر صلى الله عليه و آله به ياد داشته و چهره ملكوتى آن مرد الهى را در ذهن تيزبين كودكانه اش ثبت ، كرده است . پدرش سعد از شيوخ صحابه بود و بخشهايى از جنگ غازيان مسلمان با سپاه ساسانيان را فرماندهى كرده است . به اين دليل ، نام او در تاريخ ، با برجستگى خاص ثبت شده است . سعد هم چنين از سوى خليفه دوم براى شوراى شش نفره تعيين خليفه ، منصوب شد و شايد پس از همين زمان است كه از حدود خود تجاوز كرد و در عهد خلافت اميرالمومنين على عليه السلام در سلك قاعدين ، خانه نشين شد.
    انسان ، موجودى پيچيده و داراى قوايى بسيار مرموز است كه تا آخر عمر، برخى تمايلات و خواستهايش ، بر خودش نيز پوشيده مى ماند. آيا سعد با مشاهده پايگاه اجتماعى جديدش كه او را در شوراى شش نفره ، هم سنگ على بن ابى طالب در رسيدن به خلافت رسول خدا قرار داده بود دچار تعارض شخصيت شد و پس از آن ، با رويكردى كاملا جديد به وقايع اطرافش نگريست ؟ حوادث تاريخ نشان مى دهد، نه تنها او، بلكه طلحه ، زبير، عبدالرحمن و حتى فرزندان اينان ، از پديده شوراى شش نفره تعيين خليفه ، كاملا تاثير گرفته ، حقوق و امتيازهاى ويژه اى براى خود قائل شده و از جاده اخلاص و صفاى ايمانى صحابه و تابعين خارج شده اند. اگر بگوييم تاريخ اول اسلام ، متاثر از تمايلات بلند پروازانه برخى از نوكيسه هاى شوراى شش نفره بوده است . سخنى دور از واقعيت نگفته ايم . و يكى از اين امتياز خواهان ، عمر بن سعد است .
    او از شخصيتهاى برجسته آن روز جهان اسلام بود. فرمانده پيروز جنگ با ايران ، يكى از شيوخ صحابه و كانديداى خلافت اسلامى پس از مرگ پدر، كه خود را به دستگاه معاويه نزديك كرد و از امتيازها و مناصب ويژه اى برخوردار شد.
    او در اواخر سال 60 هجرى ، به حكومت رافس - رى - منصوب شد. برخى گفته اند، به طور مستقيم از سوى يزيد حاكم شده است و بعضى گفته اند، عبيدالله بن زياد او را به حكومت رى منصوب كرده است . آنان كه نظر اول را پذيرفته اند، مى گويند، ابن سعد براى رسيدگى به املاكش ، وارد كوفه شده بود تا از آن جا به ايران سفر كند. در همين ايام ، موضوع حركت امام حسين عليه السلام به عراق پيش آمد و عبيدالله ، حاكم جديد كوفه ، با اصرار، عمر را مجبور كرد تا فرماندهى سپاه عراق را در نبرد با امام بپذيرد. به نظر مى رسد، اين سخن كه عمر از سوى عبيدالله به حكومت رى منصوب شده ، پيش از حركتش به سوى ايران ، از سوى عبيدالله ماموريت جديدى به او واگذار شده و حكومت رى را مشروط به قبول و انجام آن كرده ، به واقع نزديكتر است .
    مهم اين است كه عمر به حكومت رى منصوب شده بود و پس از آن ، با ماموريت كوتاه ديگرى كه قبول آن ، حكم قبلى را ابقا مى كرد، مواجه شد.
    عبيدالله بن زياد، او را به قصر حكومتى فرا خواند و موضوع ورود حسين عليه السلام به عراق را يادآورى كرد، و گفت : جز تو، كسى را ندارم كه بتواند با او مقابله كند. ابتدا قضيه حسين را يكسره كن ، آن گاه به سوى رى حركت كن . اين سخن عبيدالله ، دور از واقعيت نيست . تنها شخصى چون عمر كه فرزند يكى از صحابه بزرگ و نامدار بود، از نظر روانى ، امكان رويارويى با محبوبترين شخصيت جهان اسلام ، يعنى ابا عبدالله الحسين عليه السلام را داشت ، و ساير فرماندهانى كه در كوفه بودند، به دليل هيمنه عظمت نام و عصمت امام ، ياراى مانور دلخواه حكومت يزيد را نداشتند و اين امكان وجود داشت كه سپاهيان از آنها جدا شده و به امام ملحق شوند.
    عمر سعد از اين پيشنهاد، به سختى بر خود لرزيد. او گرچه براى به دست آوردن متاع دنيا كه گريبان بسيارى از خواص امت اسلام را گرفته بود، به دربار امويان رفته بود؛ ولى قارى و حافظ قرآن بود و اميد رضوان الهى را داشت . از سويى او نيز چون ساير فرزندان صحابه ، فرق ميان امام حسين عليه السلام فرزند فاطمه سلام الله عليه و على عليه السلام با يزيد، فرزند معاويه و ابوسفيان را به نيكى مى دانست و اين مطلبى نبود كه كسى آن را فراموش كند. يا ناديده بگيرد. گرچه زرق و برق دنيا، خواص را به سكوت كشانده بود؛ اما مشاركت در جنگ با امام حسين عليه السلام ، تصورى بود كه فرزندان صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله به سختى از آن وحشت داشتند.
    عمر سعد، خود، همبازى حسين عليه السلام در سنين كودكى بود و شاهد بود كه چگونه رسول خدا صلى الله عليه و آله ، حسين را در آغوش ‍ مى گرفت و به او عشق و محبت مى ورزيد. از اين رو، رويارويى با حسين را ننگى ابدى براى خود و خانواده اش مى دانست . عبيدالله كه با ترديد ابن سعد مواجه شد، گفت :
    حكومت رى مشروط به انجام اين ماموريت است ، فكر كن و سريعتر نتيجه را به من اعلام كن .
    شرط آخرى كه پسر زياد جلو پايش گذاشت ، اضطرابى جديد برايش آفريد. جوشش در دلش پديد آورد. آن بخش از افكارش را كه به حكومت جديدش دلخوش داشت نيز متلاطم كرد. ديگر عمر سعد توانايى حرف زدن و بلكه فكر كردن را هم نداشت . فرصت خواست تا در اين باره بينديشد و با چهره اى مغموم ، دلى افسرده و تنى تب آلود، از قصر خارج شد و به خانه رفت . رسيدن به حكومت افسانه اى و پر جاذبه ملك رى در دامنه زيباى البرز - آن گاه كه با هواى برترى طلبى انسان موافق افتد - و دل كندن از آن ، سخت ترين تصميمها، حتى براى انسانهاى مومن و با اراده است ، و عمر سعد خيال نداشت به اين آسانى طعمه به دست آمده را رها كند.
    براى لحظه اى گفت : كاش آن گاه كه نامه حكومت را گرفته بودم ، بى درنگ حركت مى كردم و خود را از كوفه دور مى كردم ؛ تا ديگر عبيدالله به فكر ماموريت جديد برايم نباشد. كاش حسين به عراق نمى آمد. كاش ، عبيدالله كس ديگرى را مامور اين كار مى كرد و كاش ، كاش ، كاش ... اما اينها هر كدام آرزويى بيش نبود كه واقعيت موجود، مهر باطل بر همه آنها زده بود. او در كوفه بود و عبيدالله حكومتش را بر رى ، مشروط به مقابله با حسين كرده بود، و حسين به سوى دروازه هاى كوفه در راه بود و اين عمر سعد است كه بايد تصميم نهايى را بگيرد. تصميمى كه يك سوى آن ، دست شستن از چيزى است كه يك عمر به خاطر آن ، در دربار امويان خدمت كرده بود و اينك نامه آن را در دست داشت ، و يك سوى ديگرش ، جنگيدن با اسلام ناب و حقيقت دينى بود.
    براى اعلام نتيجه ، يك شب وقت خواسته بود و لحظه ها بسرعت مى گذشت . چنين گرفتارى بزرگى ، هرگز برايش پيش نيامده بود. گاه خود را در قصر مجلل حكومت رى مى ديد؛ در حالى كه رجال و فرماندهان در اطرافش حلقه بسته و خودش چون نگينى ، سلسله جنبان زيباترين ملك جهان است . گاه كه اسب خيالش به صحراى طفا مى رفت و خود را در كنار شمر بن ذى الجوشن ، خولى ، سنان بن انس و ... صف كشيده ، در مقابل اهل بيت رسالت ، نزد دين و رسول خدا تسخير شده و شرمگين مى يافت ، بسرعت پرده تصورهايش را عوض مى كرد تا از تلخى آن برهد.
    به سختى نفس مى كشيد و مغزش ياراى چاره جستن نداشت . از جهان اطرافش بريده بود و در افكار بريده و هيجانى خود غوطه مى خورد. در چنين فضاى شكننده ، ناگاه خاطره اى چون پتك از مخزن خاطراتش بيرون جست و بر فرقش كوفت . جمله اى از امام على بن ابى طالب عليه السلام كه روزى خطاب به او گفته بود:
    اين ، لحظه اى از جنود رحمانى بود كه سفره آزمايش را رنگين تر بر پيش ‍ روى او گسترانيد - فالهمها فجورها و تقويها - تا شايد در آخرين لحظه ها به مددش آيد.
    اما با اين همه ، آيا دست برداشتن از حكومت رى كار آسانى بود؟
    آيا تنها عمر بن سعد بود كه نمى توانست دل از متاع دنيا بردارد؟
    آيا آيه شريفه الم احسب الناس ان يتركوا ان يقول آمنا و هم لا يفتنون (63) فقط شامل عمر بن سعدى است كه اينك ميان انتخاب جنگ با پسر رسول خدا يا حكومت رويايى ملك رى گرفتار آمده است ، يا همه ما نيز دچار آزمايش سخت خواهيم شد تا گوهر ايمان حقيقى وجودمان برملا شود و آن گاه به سوى حساب فرا خوانده شويم ؟
    حقيقت اين است كه انسان در دوران آزمايش ، با انسان دوران آرامش ، با انسان دوران آزمايش و ابتلا يكى نيست و قضاوت كردن براى ان دو حالت انسان نيز آسان نخواهد بود. اگر بپذيريم كه 23 سال در اطراف وجود مقدس رسول خدا، چون پروانه چرخيدند و از كانون چشمه فيض رحمانى آن حضرت ، بهره بردند، خلقتى چون ساير انسانها داشته اند و مى توان قانونمندى تاريخ را شامل آن دوره نيز كرد، آن گاه وقتى چرخش آشكار برخى از آن انسانهاى بزرگ را از طريق هدايت به سوى بيراهه مشاهده مى كنيم ، آسانتر مى توانيم قضاوت كنيم كه انسانها هر چند بزرگ بوده و به كانون ايمان و دين هم نزديك باشند، امكان لغزيدن و انحرافشان وجود دارد و اين ، واقعيتى است كه در جوهر همه انسانها وجود دارد و تنها پيامبران و ائمه معصومين عليهم السلام هستند كه ، شيطان وجودشان را تحت سيطره و تسلط خود در آورده اند و امكان انحراف را از آنان زدوده است .
    شايد گوياتر از هر مطلبى در اين باره ، سخن اميرالمومنين على عليه السلام در نهج البلاغه است كه از لغزش خواص صحابه رسول خدا هنگام خلافتش ، چنين سخن مى گويد:
    پس از ازدحام و تجمع كم نظير مردم در اطرافم ، چون به پا خاستم و زمام خلافت را به دست گرفتم ، جمعى پيمان خود را شكستند، گروهى سر از اطاعتم باز زدند و از دين بيرون رفتند، و دسته اى ديگر، براى رياست و مقام ، از اطاعت حق سر پيچيدند. گويا نشنيده بودند كه خداوند مى فرمايد: سرزمين آخرت را براى كسانى برگزيده ام كه خواهان فساد و سركشى روى زمين نباشند و عاقبت نيك براى پرهيزكاران است (سوره قصص آيه 83) آرى ، خوب ، شنيده و خوب آن را حفظ كرده بودند؛ ولى زرق و برق دنيا، چشمشان را خيره كرد و جواهراتش آنها را فريفته بود. (64)
    وقتى گروهى از صحابه رسول خدا، با علم و آگاهى به قيامت و انحراف راهشان ، نتوانستند از زخارف دنيا چشم بپوشند و آگاهانه در وادى ضلالت گام نهادند، تكليف امثال ما كه چهارده قرن از آنان فاصله داريم ، روشن است . چنانكه تكليف عمر بن سعد كه اينك در پريشانى و اضطرابى طاقت فرسا، ميان انتخاب دنيا و آخرت متحير مانده است نيز روشن خواهد بود.
    جاذبه متاع رنگارنگ دنيا، بويژه قدرت ، ستون فقرات انسانهاى بزرگى را شكسته است كه از آن ميان ، يكى همين پسر سعد بن ابى وقاص است كه او را روياروى انسان كامل زمانش و امام برگزيده رسول خدا صلى الله عليه و آله قرار داد. تنش و كشمكش قواى متضاد كه شخصيت عمر بن سعد را ساخته بود، در جدالى شكننده ، سرانجام چنين به ساحل آرامش رسيدند كه وى ، كارى كند كه حكومت رى را داشته باشد، يعنى به جنگ امام حسين عليه السلام برود؛ ولى به اميد مصالحه ، نه مصمم بر قتل فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله . اين نيت پنهان عمر بن سعد بود.
    با چنين نيتى بود كه عمر بن سعد به كاخ ابن زياد گام نهاد و فرماندهى سپاهى را پذيرفت كه مامور بود ابا عبدالله الحسين عليه السلام را بر بيعت يزيد فراخواند، چنانكه امام نپذيرفت ، كارش را يكسره كند.
    او به سوى كربلا رهسپار شد و روزهايى را با امام به مذاكره پرداخت .
    عمر بن سعد در خلال اين مذاكرات ، به دنبال هدف خود بود كه هم دل ابن زياد را مبنى بر انجام موفق ماموريتش كه زمينه ساز حكومت رى بود، به دست آورد و هم دستهايش را به خون فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله آغشته نكند. ولى در امام سازشى نيافت و اطرافيان ابن زياد، بويره شمر بن ذى الجوشن ، باعث شدند كه جواب نامه هاى مصالحه جويانه اى كه عمر بن سعد به كوفه فرستاد، نيت درونش را برآورده نكنند. شايد براى اولين بار، زمانى ابن سعد كاملا خود را ميان انتخاب يكى از دو راه ، يعنى كشته حسين عليه السلام يا حكومت رى ديد، عصر روز نهم محرم بود كه شمر بن ذى الجوشن با نامه اى به سوى او آمد و راه مصالحه جويى را بكلى بست و او را ميان فرماندهى سپاه براى كشتن حسين عليه السلام يا كناره گيرى مخير كرد.
    در اين جا بود كه آخرين اميدها بر باد رفت و همه ترديدها يكطرفه شد و عمر بن سعد در رقابت ميان مقام و رياست دنيا، و راه حقيقت و راستى ، دنيا را انتخاب كرد. بر خلاف تصميم تاريخى حر بن يزيد رياحى ، تصميمى گرفت كه پليدترين چهره تاريخ جهان اسلام را در كنار شمر بن ذى الجوشن ، از او به يادگار گذاشت . وى نخستين كسى بود كه تير در چله كمان نهاد و به سوى سپاه اهل بيت عليه السلام رها كرد و همگان را نسبت به اين عمل ، نزد ابن زياد، به شهادت طلبيد. پس از واقعه ى مصيبت بار كربلا، آخرين گفتگوى حسين عليه السلام با عمر سعد همواره در ياد او بود.
    يا بن سعد و يحك اتقاتلنى ؟ اما تتقى الله الذى اليه معادك فانا بن من علمت الا تكون معى و تدع هولاء فانه اقرب الى الله تعالى ... ما لك ذجك الله على فراشك عاجلا و لا غفرلك يوم حشرك فوالله انى لا رجوان لا تاكل من بر العراق الا يسيرا
    بنا به نقل خطيب خوارزمى ، حسين بن على عليه السلام بوسيله يكى از يارانش بنام عمرو بن قرظه انصارى به عمر بن سعد پيام فرستاد تا با همديگر ملاقات و گفتگو نمايند. عمر سعد با اين پيشنهاد موافقت نمود و آنحضرت شبانه (65) با بيست تن از ياران خويش به سوى خيمه اى كه در وسط دو لشكر بر پا شده بود، حركت نمود و دستور داد يارانش بجز برادرش ابوالفضل و فرزندش على اكبر وارد خيمه نشوند. عمر سعد هم به يارانش كه تعداد آنها نيز بيست تن بود همين دستور را داد و تنها فرزندش ‍ حفص و غلام مخصوصش بهمراه او وارد خيمه شدند.
    امام در اين مجلس خطاب به عمر سعد چنين گفت : يا بن سعد اتقاتلنى ... فرزند سعد آيا مى خواهى با من جنگ كنى در حاليكه مرا مى شناسى و مى دانى پدر من چه كسى است و آيا از خدايى كه برگشت تو بسوى او است نمى ترسى ؟ آيا نمى خواهى با من باشى و دست از اينها (بنى اميه ) بردارى كه اين عمل به خدا نزديكتر و مورد توجه او است .
    عمر سعد در پاسخ امام عرضه داشت مى ترسم در اينصورت خانه مرا در كوفه ويران كنند.
    امام فرمود: من به هزينه خودم براى تو خانه اى مى سازم .
    عمر سعد گفت : مى ترسم باغ و نخلستانم را مصادره كنند.
    امام فرمود: من در حجاز بهتر از اين باغها را كه در كوفه دارى بتو مى دهم .
    عمر سعد گفت : زن و فرزندم در كوفه است و مى ترسم آنها را بقتل برسانند.
    امام عليه السلام چون بهانه هاى او را ديد و از توبه و بازگشت وى مايوس ‍ گرديد در حاليكه اين جمله را مى گفت ، از جاى خود برخاست :
    مالك ذجك الله على فراشك چرا اينقدر (در اطاعت شيطان پافشارى مى كنى ) خدايت هر چه زودتر در ميان رختخوابت بكشد و در روز قيامت از گناهت در نگذرد، بخدا سوگند اميدوارم كه از گندم عراق نصيبت نگردد مگر باندازه كم (يعنى كه عمرت كوتاه باد)
    عمر سعد نيز از روى استهزاء گفت جوى عراق براى من بس است (66)
    و آن گاه كه پس از واقعه ى كربلا، در راس سپاهش به كوفه آمد، هنگام ورود بر ابن زياد، شعرى بدين مضمون مى خواند:
    املا ركابى فضه اوذهبا
    فقد قتلت السيد المهذبا
    ركاب مرا خواه از طلا يا نقره پر كن
    زيرا كه من حقيقتا آقاى بزرگوار و پرهيزكارى را به قتل رساندم .
    و در شعر ديگرى مى سرود:
    من كسى را به قتل رساندم كه مادرش ، بهترين مادرها و پدرش ، بهترين پدرها بود.
    از محتواى اين سرودها، پيداست كه عمر بن سعد به مقام و جايگاه حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام و خاندان رسالت و امامت آگاهى كامل داشته است . اما ميل به مقام ، طلا و نقره و حضور در كانون قدرت اموى را بر تحمل سختى و مشكلات طرفدارى از حق ، ترجيح داده است .
    اما آنچه براى ما آموزنده است ، اين است كه اين آزمايشهاى الهى ، براى همه انسانها و جوامع قابل تكرار است و از ويژگى سنتها و آزمايشهاى الهى ، قانونمندى و تغييرناپذيرى است .
    چنانكه خداوند تبارك و تعالى در آيه شريفه (214 بقره ) آزمايش را خاص ‍ همه امتها دانسته ، مى فرمايد: آيا پنداشتيد كه داخل بهشت مى شويد و حال آن كه هنوز مانند آنچه بر سر پيشينيان شما آمد، بر سر شما نيامده است ؟ آنان دچار سختى و زيان شدند و به هول و تكان درآمدند؛ تا جايى كه پيامبر خدا و كسانى كه يا وى ايمان آورده بودند، گفتند، يارى خدا كى خواهد بود؟ هشدار كه يارى خدا نزديك است .
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  4. #74
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    واى بر من از تو
    اين سطور از كتاب سرگذشت خواص طرفدار حق و راه و روش آنان در حساسترين برهه تاريخ ساز اسلام را به بيان جستارهايى از زندگى زياد بن اميه اختصاص مى دهيم .
    زياد، يكى از شخصيتهاى شگفتى آفرين صدر اسلام است ، كه صفحه هايى از تاريخ مسلمين سده اول را به نام خود رقم زده است .
    او نيز مانند مغيره ، از هوش و ذكاوت و استعداد سرشارى برخوردار بود و همين عوامل بود كه او را كه بنده اى از بندگان ثقيف بود، تا مقام استاندارى عراق بالا كشاند.
    زندگى شخصى او در دوران كودكى ، با ابهام و ترديد مورخان روبه رو شده است . مادرش سميه كنيز حارث بن كلده از ريشه ايرانى يا هندى ، و پدرش ‍ بنده رومى است ، و زياد، نتيجه امتزاج دو موجود تحقير شده بود كه بر اثر شرايط اجتماعى روزگار، با مهر بردگى بر پيشانى ، از سرزمينهاى خود - هند يا ايران و روم - به حجاز آورده شده بودند. در اوايل هجرت ديده به جهان گشود. ستاره بخت اين بنده بنده زاده ، شايد در ايام كودكى براى كسى قابل پيش بينى نبود. از دوران نوجوانى اش همين قدر مى دانيم كه جزو كارگزاران دختر حارث كه اين موقع زن عقبه بن غزوان بود، به عراق رفت و همراه موالى ثقيف كه در فتوحات اسلامى شركت مى كردند، در آن سامان ماند.
    اين كه چه موقع از بردگى رها گشته ، از تاريكيهاى زندگى او است . اما اين را مى دانيم كه بخشش يكصد هزار درهمى خليفه دوم را صرف خريدن و آزاد كردن پدرش عبيد كرده است .
    از گمنامى عبيد، همين بس كه مردم ، زياد را به نام مادرش زياد بن سميه يا زياد امير يا زياد بن ابيه مى خواندند.
    بالاخره زياد در عراق ، با هوش و ذكاوت ذاتى خودش رشد كرد و به مقام نويسندگى فرمانداران بصره رسيد. او در آغاز جوانى ، روزى در مقابل خليفه دوم و ساير اصحاب ، دفتر حساب بصره را به گونه اى جسورانه و عالى ارائه داد، كه خليفه و حاضران ، شگفت زده شدند. زياد در اين شغل بود تا روزگار عمر و عثمان به سر آمد و امام على عليه السلام در پى جنگ جمل به بصره آمد. پس از اين نيز زياد، نويسنده ابن عباس ، استاندار امام در بصره بود و نيابت وى را در برخى بلاد جنوبى ايران ، از استانهاى خوزستان ، فارس و كرمان فعلى را بر عهده داشته است .
    به روايت مسعودى ، از سوى امام ، حكومت فارس را بر عهده داشته است . (67)
    در اين زمان ، از سوى شيطان شام ، معاويه بن ابوسفيان ، حيله هاى پى در پى براى فريب دادن زياد، روانه بصره مى شد تا او و منطقه تحت قلمروش را از تبعيت امام خارج كند. اما مقاومت زياد، نه تنها در زمان امام على عليه السلام ، بلكه در زمان حكومت چند ماهه امام حسن عليه السلام نيز قابل تحسين است . از نامه جسورانه معاويه در عهده خلافت امام مجتبى عليه السلام در داستان مغيره آگاه شديم .
    نامه هاى 20، 21 و 44 نهج البلاغه در زمان خدمتش در بصره ، از سوى اميرالمومنين خطاب به وى صادر شده است .
    از عبارتهاى نامه 20 امام ، در مى يابيم زياد، گوشه چشمى به اسراف و تكاثر ثروت از بيت المال داشته است كه چنين صادقانه و قاطعانه از سوى امام خود تهديد شده است .
    صادقانه به خدا سوگند ياد مى كنم ، اگر گزارش رسد كه از غنائم و بيت المال مسلمين ، چيزى كم يا زياد، به خيانت برداشته اى ، آن چنان بر تو سخت بگيرم كه در زندگى ، كم بهره ، بى نوا، حقير و ضعيف شوى .
    اما نصيحت مشفقانه خود را همچون ساير واليانش ، بر زياد نيز ارائه كرده است . از آن جمله است ، آن جا كه در نامه 21 نهج البلاغه به وى مى نويسد:
    اسراف را كنار بگذار و ميانه روى را پيشه كن . از امروز به فكر فردا باش و از اموال دنيا به مقدار ضرورت براى خويش نگهدار، و اضافه آن را براى روزى كه نياز دارى ، پيش بفرست . آيا اميد دارى خداوند ثواب متواضعان را به تو بدهد؛ در حالى كه در پيشگاهش از متكبران باشى ! و آيا اميد دارى كه ثواب انفاق كنندگان را به تو عنايت كند؛ در صورتى كه در زندگى پر نعمت و ناز قرار دارى ، و بيوه زنان و مستمندان را از آن منع مى كنى !
    تا اين جا كه از شخصيت زياد بن ابيه رقم خورده است ؛ زياد را در خدمت حكومت اسلامى ، در يك دوره سى ساله نشان مى دهد.
    با شهادت اميرالمومنين و صلح امام حسن عليهم السلام ، صفحه اى ديگر كه به طور كامل مخالف دوران گذشته در حيات سياسى - اجتماعى زياد است ، آغاز مى شود.
    بخش دوم شخصيت زياد، با آغاز حكومت معاويه شروع و تا مرگ وى ادامه مى يابد.
    طه حسين مصرى ، درباره شخصيت دوگانه زياد بن اميه مى نويسد:
    زياد داراى دو شخصيت است ، كه با نخستين آن ، در ايام خلفاى راشدين زيست كرده و با دومين آن ، پس از مصالحه با معاويه ، روزگار گذرانيده است و اين دو شخصيت ، در نهايت درجه ، با يكديگر متناقض بوده است . آن گاه كه با خلفاى راشدين كار مى كرد، بر راه راست مى رفت و هنگامى كه كارگزار معاويه بود، گردنكش قهارى از كار در آمد. (68)
    پس از آن كه معاويه بر خلافت اسلامى دست يافت ، زياد به خاطر گريز از مكر و حيله او، يا شايد ترس از بر باد رفتن دينش ، شتابان به سوى ايران شتافت و در قلعه اى كه به نام وى معروف شد، حصارى گرديد.
    از اين زمان بود كه اين فرد از خواص امت اسلامى ، در معرض امتحان و ابتلاى سختى قرار گرفت . امتحانى كه حفظ دين و شرافتش در يك كفه آن ، و پيوستن به دشمن آشكار اسلام ، فرزند منحرف ابوسفيان ، در كفه مقابل آن قرار گرفته بود. روزهايى چند را زياد در تلاطم تلاقى اين دو پديده متناقض ، در حصارى در جنوب ايران گذراند. تا آن كه مكارى دير آشنا، كه روزى با ترديد در شهادت بر زنايش ، از آينده اى شوم نجاتش داده بود، بر دروازه قلعه ، او را صدا زد. آورنده پيام از سوى معاويه و با قصد خريدارى دين زياد بن ابيه ، راهى فارس شده بود.
    زياد از چند جهت براى معاويه سودمند بود؛ اول موقعيتش در استانهاى جنوبى ايران بود، كه مى توانست براى تجديد قواى سپاه اهل بيت ، محل مناسب باشد. دوم ، ويژگيهاى شخصيتى زياد بود كه مى توانست در حلقه مكاران شام ، باعث پيشرفت كارشان باشد.
    مغيره بن شعبه ، اينك ماموريت يافته بود حامى خود را به معدن خيانتها ملحق كند و در توبره خود، نامه اى آغشته به نيرنگ و تطميع از سوى معاويه همراه داشت . معاويه در نامه خود، زياد را پسر ابوسفيان و برادر خود خطاب كرده بود و اين حكايت ، بدعتى شنيدنى در تاريخ اسلام است كه به استلحاق نام گرفته است .
    چنانكه گذشت ، دانستيم زياد پسر بنده اى رومى است كه نامش را به عربى عبيد گذاشته بودند و خودش عبيد را در زمان خليفه دوم ، از بندگى خريد و آزاد كرد. اينك معاويه براى فريب زياد، سخنى ناروا را از پدرش ابوسفيان كه هر آزاده اى از آن شرم دارد، مستمسك فريب قرار داده بود.
    جريان شرم آور زناى ابوسفيان در جاهليت با مادر زياد و اين را كه زياد زاييده اين زنا بوده است ، پيش از اين نيز معاويه براى فريب زياد به كار برده بود و امام على عليه السلام در نامه 44 نهج البلاغه كه براى زياد نوشته ، پوجى آن را فاش كرده و زياد را از توجه به آن برحذر داشته بود. بخشى از نامه امام چنين است :
    من اطلاع يافتم كه معاويه نامه اى برايت نوشته تا عقلت را بدزدد و عزم و تصميمت را درهم بشكند. از او برحذر باش كه شيطان است ... (آرى ) ابوسفيان در زمان عمر بن خطاب ، سخنى بدون انديشه از پيش خود، با تحريك شيطان مى گفت ؛ ولى اين سخن آن قدر بى پايه است كه نه با آن نسب ثابت مى شود و نه استحقاق ميراث مى آورد، كسى كه به چنين سخنى متمسك شود، همچون شتر بيگانه اى است كه در جمع شتران يك گله وارد شود ... (69)
    اين نامه امام و پشتگرمى حكومت كوفه در آن وقت ، زياد را كفايت كرد كه در دام فريب معاويه گرفتار نشود. اما اينك او ديگر تحت حاكميت امام على نبود و خودش مى بايست تصميم قاطع اتخاذ كند؛ تصميمى كه دين و دنيايش دو طرف آن را تشكيل مى داد و اين چنين است كه خواص در مقابل لحظه هاى سرنوشت ساز تاريخ ، پس از سالها مجاهدت و تلاش ، دچار تحير و سرزدگى مى شوند. اگر آن روز، زياد در مقابل درخواست معاويه مقاومت مى كرد، در ادامه زندگى اش دچار مشكلات طاقت فرسا مى شد و چه بسا آشكار يا پنهان كشته مى شد؛ اما دينش را تا لحظه آخر حفظ كرده بود و از اصول اسلامى ، براى كارى شبهه ناك و بدعت آميز و براى همكارى با شيطان عدول نكرده بود.
    اما اگر مى پذيرفت ، از آن پس برادر خليفه خطاب مى شد و نسبش از بردگى ثقى ، به يكى از خانواده هاى سرشناس عرب تغيير مى يافت و برداشتش از بيت المال بخشوده مى شد و به حكومت و امارت در دستگاه اموى مى رسيد؛ و حتى جايگاه خانواده و تبارش در دستگاه و جامعه رشد مى كرد.
    لكن در پى اين پذيرش ، سه اشتباه بزرگ مرتكب مى شد كه براى هر سه آنها آگاهى كافى داشت . اول آن كه در دين ، بدعتى آشكار مى گذاشت ؛ چرا كه فرزند از بستر است و بر زناكار بايد حد جارى شود، نه آن كه فرزند را به زناكار بدهند؛ در حالى كه پدرى دارد و در جامعه او را مى شناسد. دوم آن كه از سوى امامش پيش از اين آگاه شده بود كه سخن ابوسفيان در استلحاق ، يك سخن شيطانى دروغ است . و سوم آن كه ، به نيكى مى دانست در حلقه اتصال با معاويه ، دينش را كه چهل سال از آن حفاظت كرده بود، پشت سر مى گذارد و يه وادى شيطان قدم مى گذارد.
    از آن سوى ، مغيره مكار نيز پى در پى بر وى حيله و مكر مى باريد.
    چيزهايى كوچك را رها كن و به كار اصلى بپرداز هيچ كس جز حسن بن على دعوى خلافت ندارد كه او نيز با معاويه صلح كرده است . پيش از آن كه كار، استقرار گيرد، بهره خود را بگير.
    زياد به مغيره گفت : به نظر تو چه كنم ؟! مغيره گفت : به نظر من ، بايد نسب خود را با معاويه پيوند دهى و ريسمان خود را با او يكى كنى و گوش به حرف مردم ندهى !
    زياد گفت : اى پسر شعبه ! چگونه چوبى را جز در محل روييدن آن بكارم كه نه آبى هست كه آن را زنده نگه دارد و نه ريشه اى كه آن را سيراب كند. (70)
    اين سخنان ، گواهند كه زياد خود اين نسب تراشى جعلى را قبول نداشته و آن را مايه بى آبرويى مى دانسته است .
    او به ياد داشت كه پيامبر اسلام فرموده بود: هر كس آگاهانه خود را جز به پدر خويش ، به ديگرى نسبت دهد، بهشت بر او حرام است . (71)
    اما با همه اين دلايل روشن ، دل كندن از زرق و برق دنيا براى زياد قابل تحمل نبود، و او كه روزى در جرگه سپاه امام على عليه السلام و از واليان او بود، به صف دشمنانش پيوست و جريان ننگين و بدعت آشكار ملحق شدن به ابوسفيان را پذيرفت تا مايه ننگ تاريخ و عبرت انسانهاى آزاده باشد. جريان استلحاق بدون كم و كاست از سوى منابع دست اول نقل شده است و در همان زمان نيز صحابه و تابعين ، اين بدعت را خلاف شرع اسلام اعلام كردند.
    همچنين برادران و قوم و تبار زياد، به اين اقدام شرم آور اعتراض كردند و سوگند ياد كردند كه سميه هيچ گاه ابوسفيان را نديده است . از جمله يونس ‍ بن عبيد خطبه نماز جمعه معاويه را قطع كرد و در مقابل مردم برخاست و گفت :
    اى معاويه ! از خدا بترس . پيغمبر صلى الله عليه و آله چنين حكم كرد كه فرزند از بستر است و زناكار را بايد سنگسار كرد و اينكه تو بچه را به زناكار مى دهى و بستر را سنگ مى زنى . زياد بنده عمه من و پسر بنده او است . بنده ما را به ما بازگردان .
    معاويه درمانده از پاسخ ، به تهديد روى آورد و گفت : ابن يونس ! بخدا اگر بس نكنى ، بلايى بر سرت بياورم كه در داستانها بنويسند. (72)
    اين اقدام زياد و معاويه در آن زمان ، نقل مجالس شد و سخن سراييهاى اصحاب شعر و قلم را در پى داشت .
    پس از آن كه زياد، شرم آورترين حادثه تاريخ را كه قبول زنازادگى خودش ‍ بود، بر پيشانى ترسيم كرد، از سوى معاويه به حكومت بصره گماشته شد و سپس كوفه نيز به آن ضميمه شد و او اولين كسى بود كه حكومت عراقين را همزمان به دست گرفت .
    در اين زمان است كه زياد در همان سرزمين كه روزگارى تحت حكومت وصى منصوب رسول خدا امارت داشت تحت حكومت فاجرترين انسان عصر خودش ، مرتكب فجايعى شد كه تاريخ نمونه اش را كمتر ثبت كرده است .
    بيش از هر چيز، زياد بر دوستداران امام على عليه السلام سخت مى گرفت و آنان را با اندك شبهه اى گردن مى زد. در خطبه هايش ، به طور رسمى بر رهبر، امام و مقتدايش على عليه السلام به خاطر كسب رضايت معاويه ، ناسزا مى گفت .
    زياد ضمن خطبه اى كه تا آن روز، مردم امثال آن را در عهد اسلام نشنيده بودند، گفت :
    هر كس ديگرى را در آب غرق كند، او را غرق خواهم كرد. كسانى كه خانه مردم را سوراخ كنند، قلبشان را سوراخ خواهم كرد. هر كس گورى را بشكافد، خودش را در آن ، زنده به گور خواهم كرد. هر كس از شما، از آنچه مردم بر آن وحدت نظر دارند، شك كند، گردنش را خواهم زد. (73)
    بدين سان مردم را به شك و شبهه مى كشت ، تا چه رسد به عمل . اين تنها گوشه اى از حكومت وحشتى است كه زياد در عراق به راه انداخته بود.
    وحشت از زياد، به حدى رسيد كه چون به معاويه نوشت : عراق را با يك دستم كنترل مى كنم و دست ديگرم بيكار است . معاويه هم حكومت مدينه را به حكومت او ضميمه كرد. مردم مدينه ، از زن و مرد، به مسجد پناه برده ، سه روز به استغاثه افتادند تا دفع شر او بنمايند.
    از ميان فجايعى كه زياد در عراق مرتكب شد، دستگيرى و جعل امضا عليه حجر بن عدى ، از اصحاب بزرگ رسول خدا صلى الله عليه و آله و فرستادن او به سوى معاويه و پافشارى اش تا شهادت مظلومانه جمعى از بهترين اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و مومنان است . شهادت حجر با دسيسه زياد، توفانى از غم و ماتم را در جهان اسلام پديد آورد و از شرق تا غرب حكومت اسلامى را به واكنش واداشت ، كه حكايت آنان در تاريخ مضبوط است . ما حكايت پايمردى حجر و يارانش را همه از آن جهت كه گوشه اى از جنايتهاى زياد بن عبيد را نمايان كنيم ، مى آوريم و هم از آن جهت كه حماسه كم نظير حجر بن عدى و يارانش در مرج عذراء يكى از بلندترين حماسه هايى است كه خواص طرفدار حق ، در تاريخ ضبط شده بشريت سروده اند. حكايت تلخى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و اميرالمومنين عليه السلام سالها پيش از وقوع ، آن را به شهادت اصحاب اخدود تشبيه كرده بودند. معاويه پس از مكاتبه با زياد، مبنى بر ترديدش در شهادت حجر و يارانش ، و پافشارى زياد بن ابيه بر كشتن آنان ، سرانجام ماموران حكومت شام ، براى شهادت حجر و همراهان ، راهى مرج عذراء شدند.
    معاويه ، هديه بن فياض قضاعى و حصين بن عبدالله كلابى و ابو شريف بدى (74) را براى پايان دادن به قضيه زندانيان و اعدام سران قيام به مرج عذرا فرستاد.
    ماموران معاويه پيش زندانيان آمدند، شش تن را كه از آنان شفاعت شده بود، بيرون بردند و خطاب به هشت تن ديگر، چنين گفتند: ما دستور داريم كه آنچه را كه به آن امر شده ايم ، به شما باز گوييم ، و آن اين است كه از على بيزارى جوييد و او را سب كنيد. اگر چنين كنيد، شما را رها خواهيم كرد وگرنه شما را خواهيم كشت .
    اميرالمومنين ، معاويه يقين داد كه خونهاى شما به موجب شهادتنامه بزرگان شهرتان (عليه شما) حلال است ؛ ولى او (به شما تخفيف داده ) از آن گذشته و از شما مى خواهد تا از على تبرئه جوييد تا شما را آزاد كنيم .
    گفتند: هرگز چنين نكنيم . بندها را از آنان گشودند و كفنهايشان را آماده كرد و گورهايشان را حفر كردند. آنان تمام شب را به نماز و نيايش پرداختند، شب شهادت پيش آمد. حجر و يارانش به سوى خدا رفتند و در سرور نيايش ‍ غرق شدند. آنان ديگر به صداقت رسيده و به درجه صديقين گام نهاده بودند. هستى با تمام وجود آنان ، زمزمه جاودانگى و ماندگارى سر مى داد؛ زيرا يكپارچه صادق بودند و، صديق يعنى اين . آرى آنان به نيايش ‍ پرداختند، نه براى نجات از مرگ ؛ بلكه براى آن كه بهتر از شهادت سود جويند و آن را بهتر دوست بدارند تا بتوانند به مرحله روزيخوارى خدايى برسند و آن سان كه او مى خواهد، در راهش بميرند. آنان از خدا، جز شهادت نمى خواستند؛ زيرا شهادت در اين مرحله ، تنها كلمه و وسيله اى بود كه طاغوت آن را مى شناخت و ستمگران از بيم آن بر خود مى لرزيدند. نام شهيد براى حكام پيوسته اضطراب است و رنج .
    جوخه اعدام ، بامداد شب شهادت ، پيش انقلابيون شهيد آمدند و به آنان گفتند: اى كسان ، ما شب دوشين شما را ملاحظه كرديم كه نماز را طولانى كرديد و دعا را نيكو انجام داديد. به ما باز گوييد كه نظر شما درباره عثمان چيست ؟
    آنان دسته جمعى گفتند: او نخستين كسى است كه از حكم خدا عدول كرد و بر غير حق عمل نمود.
    جلادان گفتند: معاويه اميرالمومنين ، نيك شما را مى شناخت كه دستور قتلتان را صادر كرد.
    بار ديگر از انقلابيون خواستند تا از امام على بيزارى جويند و آنان گفتند: ما ولايت او را پذيرفته ايم و به او عشق مى ورزيم .
    حجر از جلادان مهلت خواست تا دور ركعت نماز بجاى آورد. گفت :
    سوگند به خدا كه هيچ گاه وضو نساخته ام ؛ مگر آن كه نماز گزارده باشم .
    گفتند: بخوان ! او نماز بخواند و پس از آن گفت : بخدا نمازى كوتاهتر از اين نخوانده ام . اگر به ملاحظه قضيه اى كه در پيش است ، نبود، دوست داشتم كه آن را طولانى كنم . سپس گفت : الله انانستعديك على امتنا، فان اهل الكوفه قد شهدوا علينا، و اهل الشام يقتلوننا، اما و الله لئن قتلتمونى فانى اول فارس من المسلمين سلك فى واديها، و اول رجل من المسلمين نسبحته كلايها
    اى خداى بزرگ ! از تو براى امتمان كمك مى گيريم . خدايا تو گواهى كه چگونه كوفيان به زيان ما شهادت دادند و چگونه شاميان ما را مى كشند.
    بخدا اگر مرا مى كشيد، بدانيد كه من نخستين سوارى بودم كه در اين سرزمين گام نهادم و نخستين كس از مسلمانان هستم كه سگان اين ديار بر من پارس كرد.
    بعضى گفته اند پسرش همام را هم كشتند و با اين كار، مى خواستند از عاطفه پدرى استفاده كنند تا باشد كه حجر، از مقاومت دست بردارد و از كرده خود پشيمان شود. هنگامى كه از تصميم آنان آگاه شد، از آنان درخواست كرد تا فرزندش را پيش از او بكشند. آنان نيز سخاوتمندى كرده ، درخواست او را پذيرفتند. نوشته اند فرزندش همام را فراخواند و جلادان را گفت تا اول او را بكشند. در مقابل سوالى كه از او در اين باره شد، گفت : ترسيدم كه ترس ‍ شمشير را بر گردنم ببيند و از بيم آن ، از ولايت امام على عليه السلام بيرون رود و آن گاه نتوانيم در مقامى كه خداوند به صابران وعده داده ، همديگر را ملاقات كنيم .
    گويند حچر هنگام شهادت ، اين سخنان را بر زبان مى راند، درود بر تو اى مولاى بزرگوار على بن ابى طالب ! من امروز به خاطر مولاى تو، به درجه اصحاب ، احدود نائل مى گردم . يا اهل العراق سيقتل سبعه نفر بعذراء مثلهم كمثل اصحاب الاخدود . (75) اى عراقيان بزودى هفت از شما در سرزمين عذراء كشته خواهند شد كه مثل آنان ، به مثل اصحاب اخدود ماند. پس از آن هدبه بن فياض با شمشير به جانب او رو نمود و گفت : هرگز گمان نمى كردم كه از مرگ عاجز باشى و از شمشير بترسى .
    حجر گفت : اكنون با اين حال ، اگر ترسيده باشم ، ترس بر من عيب نيست ؛ زيرا كه قبرم را كنده ، كفنم را آماده و شمشير دشمن را كشيده مى بينم . و اما بخدا از من ، جزعى به هنگام مرگ نخواهى شنيد و بر خلاف رضاى حق ، عملى از من نخواهى ديد.
    و اما بعد از كشتن : لا تنزعوا عنى حديدا و لا تغسلوا عنى دما فانى لاق معاويه على الجاده . آهن و زنجير از پايم نگشاييد و خون بدنم را مشوييد تا معاويه را با همان حال ، در صراط ملاقات كنم .
    سپس جلاد قدم پيش نهاد و گفت : گردنت را دراز كن تا بزنم . حجر در جواب گفت : اين خونى است كه بناحق از من ريخته مى شود. اگر گردنم را پيش آرم ، ترا در كار زشت و ناصوابى كه مرتكب مى شوى ، كمك كرده ام .
    معاذ الله كه من ترا در چنين عمل نادرستى يارى دهم . سپس گردنش را پيش ‍ آوردند و زدند.
    حجر با پنج تن از يارانش شهيد شدند. ولى عبدالرحمن بن حسان و كريم بن عفيف خثمعى از جوخه اعدام خواستند تا آنان را به سوى معاويه گسيل دارد و آنان در شام از امام على عليه السلام تبرى خواهند جست . گزارش به دمشق رسيد، معاويه دستور داد تا آن دو را به دمشق آورند.
    خثمعى چون بر معاويه وارد شد، گفت : اى معاويه خدا را! خدا را! تو از اين دنياى فانى به سراى جاودان خواهى شتافت و از كشتن ما از تو پرسش ‍ خواهد شد و از خون ما بازجويى خواهد شد. معاويه گفت : در مورد على عليه السلام چه مى گويى . گفت : آيا گفته هاى تو را درباره او بگويم ، آيا از دين على عليه السلام كه مورد توجه خداست ، بيزارى جويم ؟ معاويه را اين جواب خوش نيامد. ولى شمر بن ذى عبدالله خثمى از او شفاعت كرد. معاويه گفت او را به تو خواهم بخشيد؛ ولى يك ماه در زندان خواهد ماند. پس از آن مدت ، او را به شرط آن كه هرگز داخل كوفه نشود آزاد كرد و او بعدها در موصل سكنى گزيد. آن گاه معاويه رو به عبدالرحمن بن حسان كرد و گفت : تو در مورد على عليه السلام چه مى گويى ؟ او گفت : گواهى مى دهم كه امام على عليه السلام از كسانى بود كه پيوسته خدا را به ياد مى آورد و بسيار امر به معروف و نهى از منكر مى كرد و از سر تقصير مردم در مى گذشت . معاويه گفت : در مورد عثمان چه مى گويى ؟ گفت : او نخستين كسى است كه درهاى ستم را در ميان امت گشود و درهاى حق را بست . معاويه گفت : خودت را كشتى . گفت : من ترا كشتم چه ديگر ربيعه اى در صحرا نيست . اين جسارت و صراحت ، موجب شد كه ديگر كسى نتواند در باب او شفاعت كند. معاويه به زياد نامه اى نوشت و آن را همراه عبدالرحمن به سوى زياد فرستاد. معاويه در آن نوشته بود كه : اين فرد بدترين انسانى است كه به سوى من فرستاده اى ، او را به سزايى كه سزاوار است ، برسان و به بدترين وجه بكش . زياد، او را در قس الناطف زنده بگور كرد. (76)
    شهادت حجر و يارانش ، شكافى در اسلام پديد آورد و تمام مردم نيك آن روزگار را در اندوهى بزرگ فرو برد. حتى خود معاويه نيز تا آن روز كه روزگارش سپرى شد، آن را از ياد نبرد. در بيمارى مرگ ، معاويه از اين پيشامد ياد مى كرد و مى گفت : اى حجر واى بر من از تو! و نيز مى گفت : مرا با پسر عدى ، روز درازى در پيش است . و اين تنها يكى از فجايعى بود كه زياد بن ابيه ، كه روزى از خواص طرفدار حق بود، مرتكب شد. فاعتبروا يا اولى الابصار
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  5. #75
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    بسيار خوبى كه به يك بدى آميخت !!
    سخن گفتن درباره خطاى بزرگانى كه عمر خود را به عبادت ، جهاد و نشر علم و معرفت گذرانده اند، بس دشوار و ناگوار است . اما از آن جا كه خطاى بزرگان ، همچون خودشان بزرگ است و پرتو آن ، جامعه را فرا مى گيرد؛ بناچار در كنار خوبيها، ذكر آن براى عبرت آموزى مردم ، لازم و ضرورى است . همچنين موضوع اين كتاب ، حركتهاى سرنوشت ساز و تاريخ ساز خواص جامعه است ، از اين رو، در عين گراميداشت و اكرام نقاط مثبت زندگى آنان ، تحليل لغزششان براى اطلاع علاقه مندان به موانع طريق راستى و حركت در صراط مستقيم ، امرى مهم و آموزنده خواهد بود.
    از ميان خواص طرفدار حق كه بر برهه اى حساس و تاريخ ساز، صفحه هاى تاريخ را رقم زده اند، يكى پسرعموى رسول گرامى اسلام و اميرالمومنين على عليه السلام است . پسرعمويى عالم ، سياس ، مومن ، آگاه به زمان و زيرك بود. مردى كه پيامبر در حق او دعا كرد تا بر تاويل قرآن توانا شود.
    مردى كه براى اثبات حق ولايت على عليه السلام بارها در برابر خلفا ايستاد و به بحث و مهاجه پرداخت . مردى كه تا زنده بود، به پيروى از اهل بيت عليه السلام مشغول بود و خاندانش را در جبهه آنان مجتمع كرد. مردى كه بازوى تواناى اميرالمومنين در دوران خلافتش بود و امين اسرارش ؛ مردى كه در جمل ، در ركاب على عليه السلام جنگيد و در صفين پرچمدار مبارزه با گمراهان شامى بود.
    مردى كه با زبان فصيح و نكته گوى خود، بارها به نمايندگانى از اميرالمومنين على عليه السلام با خوارج مهاجه كرد و گروه هاى زيادى را به مسير حق هدايت نمود.
    مردى كه در نهروان ، در كنار پسرعمويش ، پوزه فريب خوردگان خوارج را بر خاك ماليد و از سوى اميرالمومنين على عليه السلام فرمان حكومت بزرگترين شهر مرزهاى جنوبى حكومت اسلامى يعنى بصره را در دست داشت ؛ يعنى عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب .
    ابن عباس مفسر و راوى بسيارى از سخنان رسول خدا و مورد ثقه از سوى فريقين ، در آغاز خلافت على عليه السلام و پس از جنگ جمل ؛ از سوى امام ، حكومت بصره را در اختيار گرفت . موقعيت خاص بصره از حيث وسعت سرزمين و جمعيت ، بويژه پس از آن كه دو گروه از مسلمين ، در جنگ خانمانسوز، در كناره آن به جنگى تلخ پرداختند و عفريت تفرقه و كينه در دل اهل آن پخش شد، اقتضا داشت كه امام مردى از اهل خود را كه از هر جهت توانا بود، حاكم آن ديار كند.
    ابن عباس در بصره ، با كياست و زيركى خاص خود، كارها را سامان داد و با زبان پر جاذبه و سخنان عالمانه اش ، مردم را پيرامون حقيقت مجتمع كرد؛ گرچه گاهى نيز از حدود خود فراتر مى رفت و امام او را آگاه مى نمود.
    آن جا كه بنى تميم را آزار داد و امام به وى نوشت :
    ابوالعباس مدارا كن ... و سعى كن حسن ظن من نسبت به تو پايدار بماند و نظرم درباره تو دگرگون نشود. (77)
    امام در حق عبدالله ، نيكخواه و مشفق بود. او را نصيحت و پند مى كرد و بخشى از گنجينه عالم و نصايحش را نثار او مى نمود. از آن جمله اند سخنان زير:
    اما بعد، انسان گاهى مسرور مى شود به خاطر رسيدن به چيزى كه هرگز از دستش نمى رفت ... خوشحالى تو بايد از چيزى باشد كه در طريق آخرت نائل شده اى و تاسف تو بايد از امورى باشد كه مربوط به آخرت است و از دست داده اى ، به آنچه از دنيا مى رسى ، آن قدر خوشحال مباش و آنچه را از دست مى دهى ، بر آن تاسف مخور و جزع مكن . همتت در آن باشد كه پس ‍ از مرگ ، به آن خواهى رسيد. (78)
    اما بعد، تو بر اجل و سر آمدت پيشى نمى گيرى و آنچه روزى تو نيست ، قسمت تو نمى شود. بدان ، دنيا دو روز است ؛ روزى به سود تو و روزى به زيانت . دنيا خانه متغير و پر تحولى است . (79)
    با چهره اى باز در مجلس خود با مردم رو به رو شو ... بدان ، آنچه تو را به خدا نزديك مى كند، از دوزخ دور مى نمايد، و آنچه تو را از خدا دور مى كند، به آتش نزديك مى نمايد. (80)
    امام در سخنانى كه براى عبدالله مى نوشت ، دنيا را برايش كوچك و آخرت را بزرگ و شكوهمند مى نمود. او را به زرق و روزى مقدر دعوت مى كرد و از حرص و آز باز مى داشت . تا شايد چشمها و قلب طالب زر و سيم و كنيز و غلامش را آرام كند و بر جاده اعتدال به حركت آورد.
    و عبدالله چنين بود تا آن جا كه ملاحظه كرد ستاره اقبال حكومت پسرعمويش ، در پى تفرقه و تشتت مردم عراق ، رو به افول مى رود و چنگ و دندان حراميان شام ، نويد پيروزى معاويه را مى دهد. او دريافته بود، ياران امام پراكنده شده ، شاميان قدرت يافته ، بزودى امام تنها و بى ياور خواهد ماند.
    شايد عدم حضورش در راس سپاهى كه از بصره براى حركت به سوى شام فرستاد نيز نشانى باشد از ترديدش در باقى ماندن در جبهه حق ؛ چنانكه طه حسين حدس زده است . (81)
    شك نيست عبدالله بن عباس از سياستمداران روشن بين و زيرك عصر خودش بوده است و كارش را بر اساس تدبير، آينده نگرى و رعايت جوانب انجام مى داده است . از اين رو، حدس اين دانشمند مصرى نيز قابل تامل است .
    ما فارغ از ريشه يابى حوادث پيش از وقوع موضوع بحثمان ، سراغ رنجى مى رويم كه عبدالله بن عباس در گير و دار جنگهاى داخلى - كه بر امام على عليه السلام تحميل شده بود - بر او روا داشت و غمى پايان ناپذير بر قلب امامش و زخمى جبران ناپذير بر پيكر جامعه اسلامى فرود آورد.
    زمينه اين واقعه ، از آن جا آغاز شد كه ابوالاسود دوئلى ، يكى از اصحاب اميرالمومنين در بصره ، به امام گزارش نوشت كه ابن عباس در اموال بيت المال حيف و ميل شخصى روا مى دارد و سنت اسلامى را رعايت نمى كند.
    كارگزار و پسرعمويت بى آگاهى تو، آنچه را زير دست دارد، مى خورد و مرا نرسد كه اين راز از تو پوشيده دارم ...
    امام با خواندن نامه ابوالاسود، بدون درنگ و مماشات ، ضمن تحسين وى از ارسال گزارش ، به پسرعمويش ابن عباس نوشت :
    اما بعد، من چيزى از تو شنيده ام كه اگر چنان باشد، پروردگارت را به خشم آورده ، امانت خود را بر باد داده ، از امامت نافرمانى كرده و بر مسلمانان خيانت ورزيده اى ... حساب خود را براى من بفرست و بدان كه حسابخواهى خداوند، سخت تر از حسابخواهى مردم است . (82)
    ابن عباس در جواب امام ، بدون توجه به امر امام كه خواستار فرستادن صورت حساب هزينه بيت المال بصره بود. با غرور و بى توجهى ، به مجامله نوشت :
    اما بعد، آنچه به تو رسيد (گزارش ) باطل است و من آنچه را زيردست دارم ، نيك نگاه مى دارم . پس سخنان كسانى را كه بر گمان چيزى مى نويسند، باور مكن . (83)
    اين نامه چنانكه پيداست ، متهم را تبرئه نمى كند و امام را خشنود نمى كند؛ چرا كه براى رد اتهام ، دليل و نشانه اى قابل قبول ، اقامه نشده است .
    افزون بر آن ، او شيوه على عليه السلام را در سختگيرى درباره اموال بيت المال مى دانست و با عدالت على عليه السلام آشنا بود، و چاره اى جز رد اتهام به شكل صحيح نداشت ؛ اما با اين حال ، چنين نكرد و امام در نامه اى ديگر به وى نوشت :
    اما بعد، من تو را رها نخواهم كرد؛ مگر آن كه مرا آگاه كنى چه اندازه جزيه گرفته و از كجا گرفته اى ، و آنچه را خرج كرده اى ، به چه مصرف رسانده اى ...(84)
    در پى اين نامه ، ابن عباس دريافت امام از حقوق مسلمين نخواهد گذشت و حساب و كتاب او دقيق و گريزناپذير است ؛ نتيجه حسابرسى معلوم بود و عبدالله نيك مى دانست امامش در بازگرداندن اموال بيت المال و مجازاتش ، اندكى ترديد نخواهد كرد. او بر خلاف انتظارى كه از چنين شخصيتى مى رفت ، بدون آن كه به فرمان امام گردن نهد يا به كوفه رفته و امام را ملاقات كند، كار حكومت را رها كرده و حتى به رسم معمول نيز عمل نكرده ، كناره گيرى خود را در قالب استعفا به امام گزارش ننمود. كارش ‍ را گذاشت و از شهر بيرون رفت ، و چون مى دانست مردم بصره نخواهند گذاشت اموال به ناحق برداشته بيت المال را از بصره بيرون ببرد، دست به حيله اى زد. وى از دايى هايش در قوم بنى هلال خواست او را محافظت كنند تا به سلامت از شهر خارج شود. آنان به تعصب جاهليت عدول كرده ، راه روشن اسلام را فرو گذاشته ، اموال خزانه بيت المال بصره را كه طبق نقل برخى مورخان ، شش ميليون درهم بود، در كيسه هاى بزرگ ابن عباس ‍ ريخته ، با شمشير برهنه حفاظت كردند تا از بصره به سلامت سوى مكه ببرد. و عجب از چنين مردمى كه نسبت خويش را، آگاهانه بر غارت بيت المال توسط والى ، برترى دادند و چشم بسته تابع عصبيت قومى شدند، و خواهرزاده متمرد و غارتگر خود را در امان گرفته ، از چنگ مردم رهانيدند.
    او در پناه خالوهاى خود پيش رفت و در مكه آرميد. انتخاب شهر مكه براى محل سكونت جديدش نيز خالى از سياست نبود. او به شهرى كه حرم امن بود، رفت تا بتواند در سايه حرمت مكه ، اموال يتيمان ، بيوه زنان و مجاهدان بصره را صرف عيش و نوش ، و دمسازى با كنيز و غلام نمايد. و چه كوتاه فكر بود كه از حرم امن الهى ، چنين استفاده اى گستاخانه كرد و بى حيايى را در مقابل خداوند نيز دامن زد. و چقدر فعلش با عملش فاصله داشت ؛ آن جا كه حساب خدا را پشت سر انداخت و امام حقيقت خواه را رها كرد و اموال مردم را مخصوص خود گرداند. و چقدر براى ما عبرت آفرين و آموزنده است كه چنين صحنه هايى از بزرگان دين و روساى قوم و نخبگان اصحاب مشاهده مى كنيم . راستى ابن عباس در حساسترين لحظه تاريخ اسلام ، جبهه حق را خالى مى گذاشت و از بار تعهد و مسووليت شانه خالى مى كرد، و علاوه بر آن ، دست به عملى چنين آشكار عليه حكم اسلام كه خودش مجتهد و عالم برجسته آن بود، زد.
    گمان مى رود، او دريافته بود كه جبهه اميرالمومنين على عليه السلام گرچه حق است و خودش در كنار امام ، در آن شركت فعال داشته و بازوى حكومت پسر عمويش به حساب مى آمده است ، اما حوادث روزگار، چنين خواسته است كه شكست بخورد ... او كه در كنار حق ، چشم طمعى هم به مال دنيا، كنيز، غلام و زر و زيور و زور داشت ، نمى خواست تا آخرش ‍ شريك غم امام باشد. و در حقيقت ، او حسابرسى بيت المال را كه امرى معمول بود، بهانه كرد تا از كسى كه بيشتر از هر كسى ، به حق بودنش اطلاع داشت ، فاصله بگيرد. چنانكه نخواست از دشمنش معاويه هم كمكى بخواهد و چيزى بگيرد. لذا اموال بيت المال را كه زير دستش بود، غارت كرد و به مكه رفت تا از هر دو طرف دور باشد.
    همچنين او مى دانست كه معاويه مرد خدا نيست ؛ بلكه مرد زد و بندهاى سياسى است و در آينده ، او را از اموال بصره بازخواست نخواهد كرد.
    امام چون از خروج ابن عباس و غارت بيت المال بصره با خبر شد، نامه اى به سويش روانه كرد؛ نامه اى كه سراسر درد و اندوه حاكمى مظلوم و تنها را تداعى مى كرد. جمله جمله اين نامه ، برخاسته از موقعيت و وضعيت حكومت امام ، و غربت و مظلوميت و در عين حال ، شكوه و استوارى شگفتى آفرين اوست . امامى كه از سوى نزديكترين يارانش ، امين اسرارش و پسرعمويش ، درگير و دار سخت ترين حوادث كمرشكن روزگار، تير زهرآگين خورده است . امامى كه تنها در كوفه مانده است و گويا، ياراى دست اندازى بر اموال به يغما رفته بصريان را ندارد. امامى كه از پرده درى نخبه خواص روزگارش ، آهى آتشين سر مى دهد و چنين مى نويسد:
    اما بعد، همانا كه من ترا در امانت خود شريك خويش گردانيدم ، و چون پيراهن خويشتن و محرم راز خود به خود نزديك ساختم ، و هيچ يك از خويشاوندان را در همگامى و همكارى با خود و اداى اموال مردم به امانت ، از تو درستكارتر نمى شناختم . اما همين كه ديدى ، روزگار با برادرزاده ات سخت گرفته ، و دشمن با او بر سر پيكار است ، و مال مردمان را تباه مى سازند و اين امت سرگشته و بى پشتيبان شده است ، از پسر عم خود روى برتافتى و با گروهى كه از او جدا شدند، از او جدا شدى و جانب بدانديشان گرفتى و او را بى ياور نمودى و از يارى او دست كشيدى و با كژروان ناراست زى ، به او خيانت ورزيدى .
    نه ، در ناسازيهاى روزگار، با عموزاده خود يارى كردى و نه وظيفه امانت بجاى آوردى . گويى در تلاش خويش ، خداى را ناديده گرفتى . گويى دليلى روشن از جانب پروردگار ندارى و گويى تاكنون با اين امت ، نيرنگ مى باخته اى تا بر مال و منالشان دست يابى . و بر آن بوده اى تا از راه فريب ، اموالشان را به يغما برى . پس آن گاه كه در خيانت به ملت سرپنجه شدى و بازوى توانا يافتى ، دمى از حمله درنگ نكردى و به شتاب از كمين برجستى و چندان كه توانستى ، اموال آنان را كه براى بيوه زنان و نورسيدگان بى پدر اندوخته بودند ربودى ، آن سان كه گرگ چالاك ، بزغاله خسته و درهم شكسته را مى ربايد.
    سپس آن مال را، با دلى شاد به حجاز بردى ، بى آن كه فرا چنگ آوردن آن را گناه دانى و از آن كار باك داشته باشى .
    تف بر تو باد! گويى ميراثى كه از پدر و مادر به تو رسيده بود، به شتاب براى خاندان خود مى بردى .
    سبحان الله ! آيا روز بازگشت را باور ندارى ؟ يا از روز شمار نمى ترسى ؟ هان ! اى كه نزد ما روزى در شمار صاحبنظران بودى ! چگونه چنين آسان آشاميدنى و خوردنى را به گوارايى فرو مى دهى ؛ در حالى كه مى دانى به حرام مى خورى و به حرام مى آشامى . و چگونه از اموال يتيمان و درويشان و گرويدگان و باز كوشان در راه حق ، كه خداى آن اموال ، را به آنان غنيمت داده است ، و اين جهان را به دست آنان نگاهداشته ، كنيزان خريدارى مى كنى و زنان به نكاح در مى آورى ؟
    پس ، از خداى بترس و مال مردمان باز پس ده كه اگر چنين نكنى و خداى مرا بر تو دست دهد، ترا به كيفر برسانم و از كيفر تو به اين كارها كه گفتم ، نزد خداى معذور باشم و همانا ترا به شمشيرى گردن زنم كه هيچ كس را با آن نكشته ام ؛ مگر كه نگونسار به آتش اندر افتاده است .
    به خداى سوگند كه اگر حسن و حسين ، اين كه تو كردى ، كرده بودند، تا حق مردم را از آنان باز نمى ستاندم و ناروايى كه از ستم آنان رفته بود، جبران نمى كردم ، نه در اراده استوارم دست مى يافتند، نه با ايشان از سر مهر گرايش ‍ داشتم .
    به خداى پروردگار جهانيان سوگند، اگر آنچه از اموال مردم را كه به حلال گرفته باشى ، به من واگذارى ، تا كسان خويش را به ارث گذارم ، مرا شادمان نخواهد كرد.
    پس اينك تا مهلتى باقى است ، چشم معنا بگشادى و چنين پندار كه گويى به پايان زندگى رسيده اى و به خاكت سپرده اند و كردار تو در جايى به تو عرضه شده است كه در آن جا، ستمكار به حسرت مى خروشد و تباه سازنده حقوق مردم ، آرزوى بازگشت به اين جهان مى كند؛ اما ولات حين مناص (آن هنگام ، هنگام گريز نيست ).
    و ابن عباس پس از مطالعه نامه امام ، آن گاه كه رحل اقامت در مكه افكنده و در اولين روزهاى ورودش ، ضمن ولخرجيهايى كه از پول بيت المال مى كرد، سه كنيز سفيد پوست گرفته بود و با آنان ، روزگار به عشرت مى گذراند، در جواب نامه امام نوشت :
    اما بعد، نامه تو به من رسيد و دانستم كه آنچه من از مال بصره برداشته ام ، بسيار بر تو گران آمده به جان خودم كه حق من از بيت المال ، بسيار بيش از آن است كه برداشته ام . والسلام .
    ابن عباس در اين نامه ، چون نامه هاى قبلى اش ، حقى را اثبات و گناهى را پاك نمى كند؛ بلكه بر خطايش ، غبارى مى افكند و بر همه گذشته اش پشت پا مى زند. گويى خاطره جنگهاى جمل ، صفين و نهروان را در حافظه ندارد.
    ما پايان بخش اين مجادله حق و باطل را كلام آخرين امام در جواب نامه ابن عباس قرار مى دهيم . تا از زبان اميرالمومنين ، تعجب و حسرت بر چنين عقيده اى را، آن هم از پسرعموى رسول خدا و عالمى آشنا به كتاب خدا و سنت رسول و استاندارش در بصره بشنويم . شايد كه خود از چنين حوادثى پند گيريم و با هوشيارى و تحليل درست وقايع ، امام و رهبر خود را در ظاهر و باطن ، و سختى و دشواريهاى پيچيده روزگار، پيروى كنيم .
    اما بعد شگفت ترين شگفتيها اين است كه نفس تو بر تو آراسته است كه حق تو بر بيت المال مسلمانان ، بيش از حق هر مسلمان ديگر است . اگر اين ادعاى بيجا و آرزوى باطل ، ترا از گناه باز مى داشت ، البته كامياب مى شدى .
    خدا عمرت دهد كه بسيار دورى . آگهى يافته ام كه در مكه منزل گزيده و رحل اقامت افكنده اى ، كنيزكان زاده مدينه و طائف را خريده ، نور چشم خود كرده اى ، و بهاى آنان را از پول ديگران داده اى . به خداى سوگند كه دوست ندارم آنچه تو از مال مردم برداشته اى ، حلال از مال من باشد و آن را به ميراث گذارم ؛ پس چگونه ممكن است از اين كه با خوردن اين مال حرام ، خوشى مى نمايى ، در شگفت نباشم . بهوش باش و كمى خود را نگاهدار كه اينك به جايى رسيده اى كه فريب خورده ، بانگ حسرت بر مى دارد و گناهكار آرزوى توبه مى كند، و ستمگر خواستار بازگشتن مى شود، و ديگر راه بازگشت نيست .
    والسلام .
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  6. #76
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    فرماندارى كه به دشمن پيوست
    اين بار سراغ يكى از فرمانداران امام على عليه السلام مى رويم . كسى كه بايد به عنوان امين و چشم حكومت در پهنه اسلامى ، پيرو اوامر و نواهى خليفه پيامبر باشد.
    فرمانداران و استانداران ، از خواص و امينان خليفه در ميان مردم مى باشند، توده ها به وسيله آنان با حاكم آشنا مى شوند و ارتباط برقرار مى كنند. اگر خواسته باشيم خواص جامعه را طبقه بندى كنيم ، واليان و استانداران ، رتبه ممتازترين و برجسته ترين آنان محسوب مى شوند.
    نام اين فرماندار مصقله بن هبيره از قبيله بنى شيبان و محل ماموريتش ، شهرى در استان فارس ايران ، به نام اردشير خره از ايالات تابعه ولايت بصره است . حاكم نشين بصره در آن زمان ، استانهاى خوزستان ، فارس و كرمان ايران را تحت پوشش داشت و حكومت بصره از سوى اميرالمومنين على عليه السلام به پسرعمويش عبدالله بن عباس واگذار شده بود. در سطور آينده ، گذرى بر برخى حوادث دوران فرماندارى مصقله خواهيم انداخت تا رهگذر زندگى اين خواص نيز، درس عبرتى گرفته باشيم ؛ زيرا بهترين درس ‍ تاريخ ، كسب تجربه و عبرت براى پيشرفت و تكامل است ، تا آيندگان به كمك مطالعه و شكست و پيروزيهاى گذشتگان ، راه رفته را دوباره نپيمايند و شكست آنان را تكرار نكنند.
    در روزگار امام على عليه السلام ، گروهى از سپاهيان رى ، پس از بازگشت از جنگ صفين با هدفهاى مختلف و بيش از همه ، از نوع عملكرد سپاه عراق سرخورده شده ، حكميت و مذاكره با معاويه را مستمسك قرار داده و ناسازگارى با امام و جامعه اسلامى را آغاز كردند. امام با روح بلند خود، با آنان به ملاطفت و مدارا برخورد مى كرد. چه بسيار در ميان خطبه آن حضرت به پاخاسته ، با سخنان تفرقه افكنانه ، جمعيت و وحدت امت را دچار تلاطم نمودند. چه دسته بازيها و گروه گراييها كه در جامعه ى آزرده كوفه راه انداختند و چه زخم زبانها كه بر اميرالمومنين عليه السلام نثار مى كردند. اما امام آرام و صبور، با آنان به سخن مى نشست . گاه خودش به احتجاج با آنان مى پرداخت و گاه از صحابه نامدار مى خواست آنان را به محاجه و استدلال فرا خوانند. در آن ميان خريت نامى از خوارج كه فرمان قبيله بنى ناجيه با او بود، روزى بر على عليه السلام وارد شد و گفت : بخدا سوگند! نه فرمان تو را بردم و نه پشت سرت نماز خواندم ! اميرالمومنين گفت : مادرت به سوگت بنشيند كه نافرمانى پروردگار مى كنى و پيمان مى شكنى و خود را مى فريبى ! چرا چنين مى كنى ؟
    خريت گفت : از آن جهت كه تو در كتاب خدا داورى پذيرفتى ؟!
    امام عليه السلام از او خواست كه پيرامون اين موضوع با هم سخن بگويند تا حقيقت مطلب روشن شود. وى گفت : فردا نزد تو مى آيم و بحث خواهيم كرد. و امام پذيرفت و او را آزاد گذاشت .
    خريت شب هنگام با گروهى از پيروان خود، به آهنگ جنگ از كوفه خارج شد. در راه به دو مرد برخوردند؛ يكى يهودى و ديگرى مسلمان . از آنان استنطاق كردند. مسلمان را كه دوستدار على عليه السلام بود، كشتند و يهودى را آزاد كردند!! يهودى به يكى از كارگزاران امام گزارش داد و امام پس از اطلاع از قتل آن مسلمان ، سپاهى در پى آنان فرستاد تا به فرمان آيند يا قاتل را تحويل دهند. خريت شرطها را نپذيرفت و پس از جنگى يكروزه ، شب هنگام به سوى بصره گريخت . امام سپاه را تقويت نمود و از حاكم بصره نيز خواست سپاه را مدد رساند و چنين شد. براى بار دوم ، سپاه اسلام خريت را يافت و پس از جنگى سخت ، سردسته شورشيان از تاريكى شب استفاده كرد و از صحنه گريخت . خريت فارغ از انديشه دينى ، به سواحل دريا رفت و با كافران و ترسايان همداستان شد و گروهى را از اسلام برگردانده ، سپاهى گران فراهم كرد. لشكر امام در پى وى راه مى پيمود، تا اين كه روزى بر او دست يافتند و خريت كشته شد. نام كامل اين انسان ، خريت بن راشد آلناجى بوده است . سپاه اسلام ، مرتدانى را كه توبه نپذيرفتند، به اسارت گرفته و به سوى كوفه راه انداختند.
    شمار اسيران را پانصد نفر نوشته اند. سپاه در بازگشت به سوى كوفه ، از منطقه تحت فرماندارى مصقله مى گذشت . اسيران كه برخى از طايفه او بودند، از وى خواستند آنان را آزاد كند. مصقله با فرمانده سپاه به توافق رسيد، اسيران را بخرد و آزاد نمايد. اما چون پول براى پرداختن نداشت ، قرار شد در آينده نزديك ، به كوفه بفرستد. فرمانده پذيرفت و مصقله پانصد اسير را آزاد كرد. امام پس از اطلاع ، اقدام مصقله ، او را ستود و آن را شيوه آزاد مردان بلكه قصد فريب امام خود را نمود و تعصب قبيله گرى و جاهليت دوباره به سراغش آمده بود. او در برابر استغاثه مرتدان قبيله مكر بن وائل ، فرزندان پدرى اش كه حاضر به بازگشت به اسلام نشده بودند، دست به خدعه و نيرنگ عليه امام خود زد و كاسه اى از زهر را بر امام مظلوم و محصور در نيرنگ كوفيان چشاند. پايه هاى حكومت اسلامى را لرزاند و در دل مردم ، رعشه اى از ترس و هراس انداخت و آواى ناامنى در بلاد تحت اقتدار امام را به گوش دشمنانش رساند. مصقله از فرماندارانى بود كه گرايش ‍ قبيله گى و قومى در او وجود داشت ، تا جايى كه در حكومت عدل على عليه السلام خاندان قبيله خود را از ديگران برتر دانسته و با اين كار خود، در گذشته ، نامه عتاب آلودى از امام به اين مضمون دريافت كرده بود:
    به من درباره تو گزارشى رسيده است ، كه اگر درست باشد و اين كار را انجام داده باشى ، پروردگارت را به خشم آورده و امامت را عصيان كرده اى . (گزارش رسيده ) كه تو غنايم مربوط به مسلمانان ، كه به وسيله اسلحه و اسبهايشان به دست آمده و خونهايشان در اين راه ريخته شده ، در بين افرادى از باديه نشينان قبيله ات كه خود گزيده اى ، تقسيم مى كنى ! ... آگاه باش ، حق مسلمانانى كه نزد من يا پيش تو هستند، در تقسيم اين اموال مساوى است ... (85)
    عدم پيروى از خواص و درخواست بستگان ، آن گاه كه برآوردن تقاضاى آنان ، باطل را اقتضا داشته باشد، تنها در سايه ايمان كامل و وظيفه شناسى و وارستگى امكان پذير است . اين ميدان ، بسيارى از خواص طرفدار حق را در گودال فريب و انحراف ، بر زمين زده و مصقله يكى از اين افراد است . او در مقابل مرتدان هم قبيله اش ، حق آشكار و روشن را كنار گذاشت و تعصب خانوادگى را برگزيد.
    امام پس از مدتى ، از مصقله خواست ديون خود را بپردازد. وى امروز و فردا كرد سپس او را به استاندار بصره عبدالله بن عباس واگذار كرد كه حقوق معوقه را از وى مطالبه كند. عبدالله از وى خواست طبق تعهدش ، بدهى را بپردازد. مصقله گفت :
    اگر بيش از اين مال ، از پسر عفان (عثمان بن عفان ، خليفه سوم ) مى خواستم ، هرگز از من دريغ نمى كرد!
    راستى اين چه منطقى است كه گمراهان در جهت سرپوش گذاشتن بر خطاى خود، عمل باطل ديگران را به رخ مى كشند و بدين وسيله خود را تبرئه مى كنند! حال از نسبتى كه مصقله به اين صحابى داده است ، مى گذريم و راست و دروغ آن را به خودش وا مى گذاريم ، كه آيا خليفه سوم از چون مصقله شيبانى نيز مى گذشته است يا اغماضش فقط نسبت به بنى اميه بوده است !
    مهم ، روش شناسى برخى طرفداران حق است كه هنوز بكلى منكر حق و هدف نشده اند؛ اما توانايى حركت بر اساس روش مطلوب را ندارند. اين گروه براى سرپوش گذاشتن بر خطاى خود به رواج اين خطاها در جامعه و افراد وجيه المله استناد مى كنند. اين روش - در جامعه شناسى جرم - از سوى انديشمندان ، بررسى و اثبات شده است .
    آنچه بر مصقله و امثال او پوشيده نيست ، اين است كه ، هر كس مسوول اعمال خود مى باشد. او در عوض خريدن پانصد اسير، مالى به خزانه دولت بدهكار شد و ناگريز به پرداخت آن بود. مصقله به آسانى مى توانست از امام درخواست مهلت كند يا وجوه را تقسيط نمايد و يا درخواست بخشودن پاره اى از بدهى را كند. چنانكه مى توانست از همان مرتدانى كه خريدارى كرده بود و از افراد قبيله اش ، مالى بگيرد و بپردازد.
    اين فرماندار، همچنين با شناختى كه از لطف و بخشش امام داشت ، مى توانست به كوفه بيايد و از امام مهلت بيشترى را بطلبد. و سرانجام اين كه خود را به حكومت اسلامى بسپارد تا با او برخورد نمايند. اما مصقله هيچ كدام از اين راه ها را كه هر كدام ، كوره راهى به سوى جاده هدايت مى گشود، نپيمود؛ بلكه راه ضلالت و گمراهى را پيش گرفت و در پى حيله اى ، از بصره خارج شد و شتابان به دشمن حق پيوست ؛ به معاويه پسر ابوسفيان ، سردسته احزاب و مشركان ، و پسر هند جگرخوار. آن شكم پرست اعور كه سالها خار راه هدايت و راستى شده بود. او بخوبى فرق ميان امام كوفه و سلطان دمشق را مى دانست و آگاهانه حق را پشت سر انداخت و بر باطل ورود كرد. او رفت و خبرش سراسيمه در عراقين - كوفه و بصره - و مكه و مدينه ، و همه سرزمينهاى اسلامى پيچيد كه يكى از فرمانداران على عليه السلام به معاويه پيوست .
    غمى بر دل امام و مومنان كاشت و لبخندى بر لبهاى منافقان ، كافران و مشركان مى آمد، با او مدارا مى كرديم .
    مصقله چون به شام رسيد، از سوى معاويه بگرمى پذيرفته شد و از هر جهت خرسندش كرد. چون مدتى از اقامتش در شام گذشت ، نامه اى به برادرش نعيم در كوفه نوشت تا شايد او را فريفته ، به شام بكشاند. اما اين مومن وارسته ، جوابى دندان شكن به برادرش داد، كه جاى تامل و عبرت بسيار براى طرفداران حق دارد. نعيم شكرى به اين مضمون براى برادر گمراه خود، روانه شام كرد:
    لا تامنن هداك الله من ثقه
    ريب الزمان ولا تبعث كجلوانا
    ماذا اردت الى ارساله سفها
    ترجو سقاط امرى ، ماكان خوانا
    عرضته لعلى انه اسد
    يمشى العرضنه من آساد خفانا
    قدلنت فى منظر عن ذاومستمع
    تاوى العراق و تدعى خير شيبانا
    لو كنت اديت مال القوم مصطبرا
    لحق اجبيت بالا فضال موتانا
    لكن لحقت باهل الشام ملتمسا
    فضل ابن هند و ذاك الراى اشجانا
    فالان تكثر قرع السن من ندم
    و ما تقول و قد كان الذى كانا
    و ظلت تبغضك الاء حياء قاطبه
    لم يرفع الله بالبغضاء انسانا
    يعنى : خدا تو را هدايت كند، از مكر زمانه ايمن مباش و كسى چون حلوان را مفرست . چرا از روى ديوانگى او را نزد من فرستادى ؛ آيا آهنگ آن داشتى تا مردى را كه هرگز خيانت نكرده ، به لغزش اندازى ؟ تو او را در دسترس على گذاشتى كه شيرى از شيران خفان است و افراخته گردن گام بر مى دارد. اگر به عراق رو كرده بودى ، همه دوستدار ديدن تو و شنيدن سخن تو مى شدند و بهترين فرزندان شيبان مى بودى . و اگر بر حق شكيبا مى شدى و مال مردم مى دادى ، نام رفتگان ما را بلند مى كردى . ولى چه اندازه مايه اندوه است كه تو به اهل شام پيوستى و دست در دامن پسر هند زدى . اكنون انگشت ندامت به دندان مى گيرى ؛ در صورتى كه هر چه شدنى است ، شده است . همه زندگان تو را دشمن دارند و هرگز خداوند كسى را كه مردم دشمنش ‍ دارند، به پايگاه بلند نمى رساند.
    حكايت مصقله شيبان و فرار از حق به خاطر مال دنيا، واقعه اى گشوده و قابل تكرار براى همه طرفداران راستى و صداقت است . راه مقابله با اين رويداد، پند گرفتن از اين وقايع و حوادث ، در كنار توجه دائم به خداى تبارك و تعالى ، مبارزه مستمر با نفس سركش و روى نياوردن به آمال و مطامع پست و دوركننده از خداست . ضمن آن كه توجه به جواب برادرش ‍ نعيم - كه در پرتو ايمان خالص ، به دعوت برادر، جوابى مايوس كننده داد - نيز عبرت انگيز است .
    ما چنانكه در اين داستان از طه حسين مصرى در كتاب على و فرزندانش ‍ بهره برديم ، پايان كلام را نيز به تحليل او از رفتار مصقله و معاويه اختصاص ‍ مى دهيم كه مى گويد:
    مصقله تنها نبود. بلكه از عامه مردم بصره و كوفه گذشته ، بسيارى از بزرگان و سران قوم نيز چنين بودند.
    او اسيران را خريد و آزاد كرد، نه از آن كه در بند پاداش خدايى باشد يا به خواهد كار نيكى كرده باشد؛ بلكه تنها براى آن كه حس تعصب قبيله اى خود را خرسند كند و مكر ورزيدن با دستگاه خلافت را وسيله خشنود نمودن اين گونه احساسات قرار دهد. آن گاه كه امير مومنان به خدعه او پى برد و از وى خواستار حق شد، شكيبايى نتوانست ، و آنچه را به گردن داشت ، نپرداخت ؛ بلكه به نزد كسانى كه با خليفه در جنگ بودند، گريخت و دوستى رها كرد و دشمنى گزيد.
    برخوردى كه معاويه با وى كرد و خوشامدى كه به او گفت ، كم از خوددارى وى از پرداخت وام و گريختن به شام نبود؛ اين خود مكرى و خدعه اى بود و پاداشى بود كه هرگز شايستگى نداشت به مسلمان راستين چنان پاداشى داده شود. كار معاويه ، آن گاه خوب بود كه به جاى مصقله ، مردى از روم گريخته و نزد وى آمده باشد تا با او در كار قيصر حيله كند و آن مرد، دستيار معاويه در جنگيدن با كافران باشد. اما اين كه معاويه كسى را در پناه گيرد كه با امام خود، بى سبب كيد ورزيده و پيمان شكسته و نزد او آمده تا كار عراق را به تباهى كشد، خود گواه است بر آن كه معاويه با چه سياستى مى خواسته است دستگاه سلطنت جديد خود را براند. اين سياستى است كه از بن بر دنيا، خواسته ها، سودها، آرزوها، هوسها و شهوتهاى آن ساخته شده است .
    در اين جاست كه فرق ميان مذهب سياسى على كه همه براى دين است و مذهب سياسى معاويه كه يكسره براى دنيا است ، بخوبى آشكار مى شود. (86)
    والسلام عليكم و رحمه الله
    پايان جلد دوم
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  7. #77
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    جلد سوم : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    پيشگفتار
    در دو جلد گذشته از اين مجموعه شرح حال مختصر برخى از خواص صدر اسلام مورد بررسى قرار گرفت . خواصى كه بعضى از آنان در آزمايش الهى ، موفق به گذشتن از دنيا و جلوه هاى فريبنده آن و پايدارى بر حق و ولى بر حق شدند و بفرموده مولى الموحدين حضرت على عليه السلام با بصيرت و صبر موفق به حمل علم دين گرديدند و بعضى ديگر مجذوب و مرعوب قدرتهاى ظاهرى گرديده و از گردونه حق خارج گشتند و اعمال مثبت گذشته آنان نيز حبط و نابود شد، كشتزار خود را به دست خود به آتش ‍ كشيدند و رسم وفا بجاى نياوردند. بر سر سفره اسلام ، صاحب عزت و رفعت شدند و به آن خيانت كردند و با دشمنان اسلام سازش نمودند و به تمجيدهايشان دلخوش نبودند. به تعبير زيبا و عميق مقام معظم رهبرى ، ريزش ها و رويش هاى حركت حيات بخش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و حضرت اميرالمومنين على عليه السلام را به تماشا نشستيم تا از اين رهگذر پندها و عبرتهاى لازم برگيريم .
    دل انسان غمگين مى شود و مى شكند به خاطر اين كه چرا كسانى كه نان انقلاب را خوردند، نان اسلام را خوردند، نان امام زمان را خوردند، دم از امام زمان و سيا و هر كسى كه در هر گوشه ى دنيا با اسلام دشمن است ، برايشان كف بزنند!! اين انسان را غصه دار مى كند، ولى به شما عرض بكنم ، بشارتهاى الهى اين قدر زياد است . كه هر غمى را از دل پاك مى كند. بشارتهاى الهى خيلى زياد است . نبايد خيال كرد كه اگر چهار نفر آدمى كه سابقه ى انقلابى دارند، از كاروان انقلاب كنار رفتند، پس انقلاب غريب ماند، نه آقا، همه ى آقا، همه ى انقلابها، همه ى فكرها، همه ى جريانهاى گوناگون اجتماعى ، هم ريزش دارند، هم رويش دارند، ريزش در كنار رويش .(87)
    هنگام تدوين ادامه اين مجموعه با رهنمود جالب و حكيمانه ديگرى از حضرت آيت الله خامنه اى مواجه گشتيم . ايشان در خطبه هاى نماز جمعه تهران ضمن تشريح شخصيت مبارك امام الموحدين حضرت على عليه السلام به بيان سه جبهه اى كه در مقابل ايشان صف كشيدند - قاسطين و ناكثين و مارقين - و خصوصيات آنان و علتهاى گمراهى هر يك ، پرداختند و به يك نكته ظريف و حساس اشاره داشتند كه :
    وقتى كه طلحه و زبير و امثال اينها (جبهه ناكثين پيمان شكنان ) آمدند صف آرايى كردند وبصره را گرفتند (88) و سراغ كوفه رفتند، حضرت ، امام حسن و بعضى از ايناصحاب را فرستاد. مذاكراتى كه آنها با مردم كردند، حرفهايى كه آنها در مسجد گفتند،محاجه هايى كه آنها كردند، يكى از آن بخشهاى پر هيجان و زيبا و پر مغز تاريخ صدراسلام است . (89)
    اين بخش پر هيجان و زيبا و پر مغز تاريخ صدر اسلام ، ماهيتا تلخ و ناگوار است چرا كه يكطرف اين محاجه يكى از خواص طرفدار حق است كه بواسطه دنياطلبى و ضعف نفس و ارتباط پيدا و نهان با دشمنان ولايت ، قرار دارد. با آغاز حكومت على عليه السلام ، وى موفقيت خود را در خطر مى بيند و با تمسك به يك حديث از پيامبر اكرم ، تلاش وسيعى در ايجاد شبهه و شك در مردم كوفه بعمل مى آورد تا از اجتماع آنان و حركت براى يارى حضرت بازشان دارد در طرف ديگر اين محاجه ، خواصى از طرفداران حق قرار دارند كه با بينش عميق خود و پايدارى بر حق و وفادارى به مظهر حق - حضرت على عليه السلام - سعى مى كنند تا شبهه ها و ترديدها و بذرهاى نفاق كه آن صحابى در زمين باورهاى مردم مى كاشت را برطرف سازند و مردم را براى يارى آن حضرت ، حركت دهند. زيبايى اين محاجه ، عبرتهايى است كه در آن نهفته است و همواره بيمار دلان را تهديد مى كند. بازگويى اين محاجه ، به همه و بخصوص خواص امكان مى دهد كه بيمارى پنهان در وجود خود را با دقت در اعمال و عقايد خود بيابند و قبل از آنكه محك الهى ، شرايط آزمون سخت را فراهم آورد و مقهور بيمارى باطن خود قرار گيرند، به درمان بپردازند تا در دايره حق پايدار و وفادار بمانند.
    عبدالله بن قيس - مشهور به ابوموسى اشعرى - كه با وساطت مالك اشتر نزد على عليه السلام در حكومت كوفه ابقاء شده است در يكطرف اين مجاجه قرار دارد. شخصيت اين فرد و سوابق وى در متن كتاب مورد بررسى قرار گرفته است . ابوموسى اشعرى با تكيه بر يك حديث - كه گويا تنها خود او شنيده و مخاطب آن نيز شخص او بوده است . و در مغالطه آشكارى ، رويارويى على عليه السلام با پيمان شكنان را فتنه مى نامد! او از مردم مى خواهد در خانه هاى خود بمانند و شمشيرها در نيام كنند تا از عواقب فتنه در امان مانند!!
    فتنه اى خواهد بود كه در اثناى آن ، نشسته از ايستاده بهتر است و ايستاده از رونده بهتر و روند از سواره بهتر است .
    امام حسن مجتبى عليه السلام ، به منبر بالا مى روند و در مقابل اين سفسطه آشكار، بعد از ذكر سابقه حضرت امير عليه السلام در اسلام و همراهى وى با رسول اكرم صلى الله عليه و آله و تكفل امورات او بعد از رحلت رسول خدا فرمود:
    بعد از رسول خدا مردم را به خويشتن دعوت نفرمود تا گاهى كه مردمان مانند شتران تشنه كه بر آبگاه ازدحام كنند، بروى در آمدند و به تمام رغبت بيعت كردند و بى آنكه امرى واقع شود، جماعتى بيعت شكستند و از در حقد و حسد بر وى طغيان كردند. اكنون بر شماست كه اطاعت يزدان و اطاعت او را از دست مگذاريد و به سوى او سرعت كنيد و با دشمنان وى رزم دهيد تا پاداش نيكو يابيد.
    در اين فراز كوتاه بخوبى روشن است كه فتنه در يارى على عليه السلام ، مصداق نمى يابد، بلكه فتنه در جناح مقابل اوست . اصحاب جمل از يكسو بيعت خود را با على عليه السلام شكستند، بدون آنكه خطايى و ظلمى در حق آنان واقع شده باشد و از ديگر سو، با همراه كردن همسر پيامبر خدا - عايشه كه بر طبق وصيت رسول خدا و تاكيد قرآن مجيد مى بايستى در خانه بنشيند - مردمان را در حق على عليه السلام به شك انداختند، لذا آنانكه در آن اردو بودند بايستى از اين فتنه پرهيز مى كردند، نه پشتى مى داشتند تا فتنه انگيزان بر آن سوار شوند و نه پستانى تا از آن بدوشند. اما آيا در اردوى على عليه السلام ، حق معلوم نبود؟ فتنه آنجاست كه حق را ناحق و ناحق را حق جلوه مى دهند مگر در اردوى حضرت امير اينگونه بود؟ پس چگونه ابوموسى بر آن نام فتنه مى نهد و مردم را از يارى وى باز مى دارد؟ مگر مى توان ميدان نبردى كه يك سوى آن حق و ديگر سوى آن باطل است را فتنه خواند؟
    آنها كه فتنه انگيزند، قسمتى از حق را با قسمتى از باطل درهم آميخته اند، پس آنگاه شيطان بر دوستان خود تسلط پيدا مى كند و كسانى كه لطف خدا شامل حالشان مى گردد نجات پيدا مى كنند. (90)
    آميختن حق با باطل ، راه و روشى است كه همواره از سوى كسانى كه هواى نفس بر آنها غالب شده و تشنه قدرت هستند، اتخاذ مى شود، تا سد راه مردان خدا گردند و به دنيا و خواهشهاى دل خود برسند.
    عمار ياسر آن خواص روشن ضمير و دل آگاه و پيرو حق ، به ابوموسى مى گويد:
    اين حديث را ما نشنيده ايم و سپس براى آنكه به ابوموسى دروغ نسبت ندهد اضافه مى كند شايد آن را خصوصى به تو فرموده است تا وظيفه شخص تو را معين فرموده باشد؟ و بدينوسيله به او مى فهماند كه امروز مساله كل جامعه مطرح است و اين مغلطه تو به امنيت كل جامعه و سلامت ايمان تمامى مردم بر مى گردد. آسيبى كه استدلال بى پايه ابوموسى وارد مى ساخت جبران ناپذير بود چرا كه جبهه حق و مرد خدا على عليه السلام را بى ياور مى ساخت و در چنين فضايى اين پيمان شكنان بودند كه به دنياى خود مى رسيدند و ايمان مردم و دين آنان را پايمال مى ساختند. يكى از حاضران در مجلس - سبحان - فرياد برآورد:
    اى مردم ! براى كار اين مردم ، زمامدارى بايد كه ظالم را دفع كند و به مظلوم كمك نمايد و مردم را به جماعت آرد. اينك زمامدار شما دعوتتان مى كند كه در كار ميان وى و گروه مقابل بنگريد. وى امين است و به كار دين داناست ، هر كه آمدنى است بيايد كه ما به سوى وى روانيم .
    حق روشن است . زمامدارى كه امين است و در دين داناست و براى دفع ظالم و كمك به مظلوم و ايجاد وحدت و يكپارچگى قيام نموده تا پيمان شكنان را كه به قتل و غارت نفوس و اموال مردم بصره پرداخته اند، به جاى خود بنشاند، بايد يارى شود. اطلاق فتنه به حركت امام و مقابله وى با پيمان شكنان ، توطئه تبليغاتى و روانى است كه ابوموسى طراحى كرده است تا جناح پيمان شكنان تقويت شوند و از آن طريق خود را در حكومت كوفه تثبيت نمايد! نامه عايشه كه در گير و دار محاجه با ياران امام به دست ابوموسى داده شد. بخوبى اين حلقه توطئه را افشا مى نمايد. عايشه در نامه خود خواسته بود تا مردم را به يارى او گسيل دارد و اگر اينكار را نتواند انجام دهد. پس مانع شود كه مردم كوفه به يارى على عليه السلام او گسيل دارد و اگر اينكار را نتواند انجام دهد پس مانع شود كه مردم كوفه به يارى على عليه السلام بشتابند!! دم خروس اينجا آشكار مى شود و معلوم مى گردد كه يك سر اين توطئه در نفس ضعيف و خبيث ابوموسى جاى دارد و سر ديگر توطئه در خارج مرزهاى كوفه و در اردوى دشمنان على عليه السلام قرار گرفته است .
    در هر حال ، امروز و فردا هم اين صحنه ها قابل تكرارند. چرا كه از ابتدا راههاى ورود شيطان و طغيان نفس شناخته شده است لكن در هر زمانى پيرايه ها و روشها و ابزارهاست كه تفاوت مى كند. اينكه فرموده اند: حق را بشناس آنگاه شخصيتها را با آن مقايسه كن و محك بزن ، براى جلوگيرى از همين اغفال و فريب خوردنهاست . امروز هم شبهه آفرينان و ذهنيت سازان ، با پوشاندن حق و آراستن باطل ، تلاش مى كنند تا سد راه حق كنند و خود چند صباحى بر اريكه قدرت و چپاول ايمان و دنياى مردم برسند. از اين روست كه طرح اين مقطع تاريخى با آن محاجه هاى سرنوشت ساز و شخصيت هاى درگير در اين حادثه مى تواند براى امروز و فرداى جامعه اسلامى حاوى درسها و عبرتها باشد.
    در مصاف ديده بان بيدار امت اسلام و رهبر عظيم الشان نظام اسلامى با دشمنان پيدا و نهان اسلام و نظام دينى و عزت و سرافرازى مردم ، كه در راس آنها آمريكاى جهانخوار و صهيونيسم قرار دارند، چه اشخاص ضعيف النفسى كه بخاطر حقد و حسادت و كينه يا اميال دنيايى ، به شيوه هاى كثيف روانى ، فضاى جامعه را مشوش و اذهان مردم را مردد مى سازند. اينان چون ابوموسى اشعرى عمل مى كنند. اما با اصطلاحاتى خاص اين زمان و موثر در مردم امروز، چنانچه ابوموسى اشعرى عمل مى كنند اما با اصطلاحاتى خاص اين زمان و موثر در مردم امروز، چنانچه ابوموسى نيز اصطلاح موثر در مردم آن روز را جسته بود و اگر نبود استدلال روشن و قوى و شخصيت ممتاز سفيران امام - امام حسن مجتبى عليه السلام ، عمار ياسر و مالك اشتر - يقينا ابوموسى موفق مى شد و پيمان شكنان از بصره به كوفه مى رفتند و اين سرزمين را هم از نظام ولايى حضرت امير عليه السلام جدا مى ساختند و كار را بر روى بسيار دشوار مى نمودند باين دليل است كه ما اين محاجه را در حد ميسور در اختيار مشتاقان تداوم راه امام و پاسداران خون شهدا و ميراث گرانقدر آنان يعنى نظام جمهورى اسلامى قرار مى دهيم باشد كه عبرت لازم گرفته شود.
    والسلام
    موسسه فرهنگى قدر ولايت
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  8. #78
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    ابوموسى در يك نگاه
    عبدالله بن قيس بن سليم كنيه اش ابوموسى در تاريخ به ابوموسى اشعرى معروف است ، مادرش زنى از بنى عك بود كه مسلمان شد و در مدينه درگذشت برخى منابع ، ابوموسى را در زمره مهاجران دوم به حبشه نوشته اند (91) و به نقل همين منبع ، نويسنده كتاب تاريخ پيامبر اسلام ابوموسى را از وابستگان به بنى عبدالشمس شمرده و نام او را در كنار ابو حذيفه و همسرش سهله از مهاجران دوم به حبشه ثبت كرده ، كه در سال هفتم هجرى ، با يك گروه شانزده نفره ، به مدينه بازگشتند. در ميان شانزده نفرى كه در پى ارسال نامه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله به نجاشى به مدينه بازگردانده شدند نيز نام ابوموسى در همين منبع ثبت شده است . (92)
    اما برخى ابوموسى را از مهاجران به حبشه ندانسته اند؛ بلكه معتقدند ابوموسى بعد از آن كه ايمان آورد، به سرزمين خود بازگشته و بعدها همراه گروهى از اشعريين ، همزمان با بازگشت جعفر بن ابى طالب و يارانش به مدينه ، بر پيامبر وارد شد. وقتى كه در يك زمان ، هر دو گروه به مدينه آمدند، عده اى تصور كردند كه ابوموسى و اشعريين از حبشه به مدينه آمده اند. (93)
    نويسنده كتاب سيماى كارگزاران على بن ابى طالب عليه السلام به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد و درجات الرفيعه فى طبقات الشيعه آورده است كه ابوموسى اشعرى جزو منافقان بوده كه پس از بازگشت پيامبر از غزوه تبوك قصد داشتند كه حضرت را ترور كنند، وى مى نويسد:
    حذيفه كه منافقين را مى شناخت ، درباره او (ابوموسى ) مى گويد:
    شما حرفهايى مى زنيد؛ اما من شهادت مى دهم كه او دشمن خدا و رسولش ‍ مى باشد و با آن دو در دنيا جنگ مى كند، و دشمن است در روزى قيامت كه شهادت و گواهى مى دهند ... (94)
    درباره پرچمدان امت اسلام در قيامت شيخ صدوق نيز در خصال ضمن روايتى از رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله آورده است :
    سومين پرچمدار گمراهى با جاثليق اين امت ، ابوموسى اشعرى است . (95)
    درباره اين كه ابوموسى از منافقانى بوده كه شب هنگام ، قصد ترور پيامبر اسلام را داشتند، از آن جا كه نام اين افراد به سفارش اكيد رسول اسلام صلى الله عليه و آله هيچ گاه بيان نشد، خلفا و مومنان اوليه ، سخت از به كارگيرى چنين منافقانى حذر داشته اند. اما با توجه به برخورد صحابه ، خلفا و امام على عليه السلام با ابوموسى ، پذيرش اين راى دشوار خواهد بود. اما بى گمان ضعفى اساسى در ايمان ابوموسى وجود داشته ؛ زيرا به طور كامل ، مطيع راى خلفاى ثلاث بود؛ اما آن گاه كه نوبت به خلافت امام على عليه السلام مى رسد، آشكار و پنهان نفاق مى ورزد و از آن جا كه حب على و اهل بيت پيامبر عليهم السلام ، يكى از ملاكهاى ايمان نزد مسلمين شمرده شده ، بى گمان ابوموسى رگه هايى از ضعف ايمان و بيمارى نفاق داشته و علمكرد او در برابر امام على عليه السلام ، گواه روشنى است بر بيمارى روحى اين پير اشعرى چه اثبات شود كه در زمره حمله كنندگان به رسول اسلام بوده يا اثبات نشود.
    ابوموسى در سالهاى هفتم تا دهم هجرى ، در صحنه حوادث حضور داشته است . رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله براى سركوبى هوازن كه در اوطاس اردو زده بودند، وى را همراه برادرش ابوعامر، با سپاهى اعزام نمودند. در اين جنگ ، ابوعامر به شهادت رسيد و ابوموسى را جانشين خود كرد. واقدى در مغازى در اين باره آورده است :
    گويند ابوعامر به ابوموسى اشعرى وصيت كرد و پرچم را به او سپرد و گفت : اسب و سلاح مرا به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله تقديم كن .
    ابوموسى با آنها جنگ كرد و خدا فتح و پيروزى نصيب او كرد، و قاتل ابوعامر را كشت و اسب و اسلحه و ماترك ابوعامر را به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله آورد و گفت : ابوعامر چنين دستور داد و گفت به رسول خدا صلى الله عليه و آله بگوييد برايم استغفار فرمايد. گويند رسول خدا صلى الله عليه و آله برخاست و دو ركعت نماز گزارد و عرض كرد: خدايا ابوعامر را بيامرز و او را در زمره بلندپايگان امت من قرار ده . (96)
    ابوموسى پس از جنگ طايف از سوى رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله براى آموختن فقه به مردم مكه مامور شده است . واقدى در اين باره مى گويد:
    بعد از جنگ طايف پيامبر صلى الله عليه و آله عتاب بن اسيد را به استاندارى مكه منصوب فرمود و معاذ بن جبل و ابوموسى اشعرى را هم در مكه براى آموزش قرآن و فقه و مسائل دينى به مردم ، مامور كرد. (97)
    به روايت طبرى ، زمان وفات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ، ابوموسى عامل كارگزار مارب بوده است . (98) يعقوبى در زمان وفات رسول اسلام صلى الله عليه و آله ابوموسى اشعرى را از عاملان يمن دانسته است .
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  9. #79
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    بخش اول : ابوموسى قبل از حكومت حضرت على عليه السلام
    ابوموسى اشعرى در عهد خلافت عمر و عثمان ، در زمره فقيهان زمان شمرده مى شد، يعقوبى مى نويسد:
    فقيهان زمان او عمر كه دانش از آنان گرفته مى شد، عبارت بودند از على بن ابى طالب ، عبدالله بن مسعود ... ابوموسى اشعرى و ... (99)
    يعقوبى همچنين ابوموسى را از فقيهان دوره عثمان برشمرده است .(100)
    گويند ابوموسى اولين كسى است كه به عمر، لقب اميرالمومنين داد و در برخى منابع ، اولين كسى قلمداد شده است كه به عنوان اميرالمومنين ، براى او دعا كرد يعقوبى در زمره حوادث سال 18 هجرى مى نويسد:
    در اين سال عمر، اميرالمومنين ناميده شد و پيش از آن خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله گفته مى شد. ابوموسى اشعرى به او نوشت : به بنده خدا، عمر اميرالمومنين و چنين معمول شد. (101)
    مسعودى اولين كسى را كه به عنوان بر منبر او را دعا كرد و به او نامه نوشت ، ابوموسى اشعرى مى داند:
    اول كسى كه به عنوان اميرالمومنين بدو (عمر بن خطاب ) سلام كرد، مغيره بن شعبه بود و اول كسى كه بدين عنوان بر منبر، او را دعا كرد، ابوموسى اشعرى بود و هم ابوموسى اول كسى بود كه بدو نوشت : به عبدالله عمر اميرالمومنين از ابوموسى اشعرى و چون اين را براى عمر خواندند، گفت : من عبداللهم ، من عمرم و من اميرالمومنين و الحمدلله رب العالمين . (102)
    ابوموسى در سال شانزده و يا هفده هجرى ، از سوى خليفه دوم به استاندارى بصره منصوب و تا آن زمان ، مغيره بن شعبه ، حاكم اين سرزمين بود اما به واسطه اتهام به زنا - از سوى خليفه - معزول شد. ولى پس از تبرئه شدن به عنوان ياور اشعرى به بصره بازگردانده شد. نيورى در اخبار الطوال مى گويد:
    آن گاه داستان تهمت مغيره و كسانى كه او را متهم كرده بودند، پيش آمد، چون اين خبر به عمر بن خطاب رسيد به ابوموسى اشعرى دستور داد تا به بصره رود ... ابوموسى به بصره رفت و مغيره بن شعبه و كسانى را كه بر ضد او شهادت داده بودند، نزد عمر فرستاد. (103)
    امارت ابوموسى بر بصره تا اواسط خلافت عثمان به درازا كشيد.
    در آن ايام جنگ مسلمانان با ايران آغاز شده بود و ابوموسى به عنوان يكى از فرماندهان نواحى شرقى جبهه اسلام ، درخششى كم نظير داشته است . شايد اولين نبرد روياروى و سرنوشت ساز استاندار بصره و سپاه ساسانى ، جنگ شوشتر بوده است . پس از آن كه ايرانيان در نبردهاى پياپى ، از سپاه اسلام شكست خوردند، هرمزان به پادشاه - يزدگرد - پيشنهاد داد به فرماندهى مناطق جنوبى ايران منصوب شود و در شوشتر و اهواز، سپاهى فراهم آورد تا هم پشتيبانى براى حكومت مركزى باشد و هم كمك مالى براى پادشاه گرد آورد. بدين سان ، هرمزان در قلعه شوشتر فرود آمد و سپاه بزرگى فراهم ساخت . ابوموسى به خليفه گزارش كرد و خود عازم نبرد با وى شد. ابوموسى از خليفه درخواست كمك كرد. عمر سپاه او را با سوارانى به فرماندهى نعمان بن مقرن و سپس نيمى از سپاه كوفه به فرماندهى عمار ياسر مدد رساند.
    اشعرى با سپاه تقويت شده ، شهر شوشتر را محاصره كرد، سرانجام دو سپاه آماده جنگ شدند و پس از نبردى سخت ، پارسيان شكست خوردند، ابوموسى ششصد اسير جنگى را گردن زد؛ اما دروازه شهر بسته ماند و هرمزان در درون شهر متحصن شد، سرانجام با همكارى اشرس نامى - از اهالى شهر كه در عوض سلامت خود و خانواده اش ، امكان ورود سپاه اسلام به شهر را فراهم ساخت - ابوموسى و لشكريانش وارد شهر شدند، هرمزان در شهر پناه گرفت . ابوموسى او را محاصره كرد، تا آذوقه اش تمام شد و امان خواست . ابوموسى امانش را به شرطى پذيرفت كه تسليم فرمان خليفه عمر باشد. او پذيرفت و ابوموسى او و سيصد تن از همراهانش را نزد خليفه فرستاد.
    ابوموسى پس از فتح شوشتر، راهى شوش شد و مرزبان آن جا امان خواست ؛ اما چون در زمره هشتاد تن كه امان آنها را خواسته بود، نام خود را ذكر نكرده بود، گردنش را زد و به ديگران امان داد و شهر را تسخير كرد. سپس بخشى از سپاه خود را به سوى شهر مهرگان قزق گسيل داشت و آن جا را كه كاخ هرمزان نيز در آن بود، گشود. (104)
    ابوموسى در جريان جنگ قادسيه بخشى از سپاه خود را به فرماندهى مغيره بن شعبه ، به مدد سعد وقاص رساند و احتمالا تا سال 21 هجرى در بصره ماند در آن سال در پى شكايت مردم كوفه از والى خود، عمر براى مدتى ، ابوموسى را از بصره به كوفه آورد و والى آن جا كرد.
    ابن اثير در اين باره مى گويد:
    اهل كوفه بر او عمار ياسر شوريدند، عمر هم او را نزد خود خواند ... عمر ناگزير او را عزل نمود ... بعد از آن ، رو به اهل كوفه كرد و پرسيد: چه شخصى را مى خواهيد؟ گفتند: ابوموسى ؛ او را به جاى عمار امير كرد. او مدت يك سال ماند. روزى غلام ، او علف فروخت . اهل كوفه از او شكايت كرده ، گفت : غلام او در سرزمين ما تجارت مى كند، عمر او را عزل كرد و دوباره به عمارت بصره منصوب كرد. (105)
    در مدت يك سالى كه ابوموسى والى كوفه بود، ابن سراقه حاكم بصره شد. (106)
    حكومت دوباره ابوموسى بر بصره ، تا سال 29 هجرى به طول انجاميد و در آن مدت بسيارى از شهرهاى ايران را با جنگهاى پى در پى خود، به روى اسلام و سپاه آن گشود. به گزارش منابع اسلامى ، ابوموسى اشعرى در زمان حكومتش در بصره و كوفه ، شهرهاى شيراز، اهواز، شوشتر، شوش ، مهرگان ، ارجان ، مينيز، ايذه ، دينور، صميره ، شيروان ، جى ، قم و كاشان را توسط سپاهيان خود فتح نموده و در فتح نهاوند و اصفهان و ساير مناطق ايران ، در كنار ديگر فرماندهان سپاه اسلام حضور داشته است .
    ابن اثير، جريان فتوحات لكشر ابوموسى در مناطق جبال ايران را اين گونه بيان كرده است :
    چون ابوموسى نهاوند را ترك نمود كه به مدد مسلمين با لشكر بصره بدان شهر رفته بود، از دينور گذشت ، در اين جا پنج روز اقامت گزيد، كه مردم آن سرزمين با پرداخت جزيه ، تسليم شده ، صلح اختيار كردند.
    همچنين اهالى شيروان ، غير از شيروان معروف به مانند صلح آنها تن دادند. ابوموسى سائب بن افرع ثقفى را به سوى شهر صميره روانه نمود و آن شهر را گشود و با مردمش صلح نبود. (107)
    ابن اثير در ادامه آورده است :
    در همان سال عمر، عبدالله بن عقبان را سوى اصفهان روانه كرد ... و ابوموسى اشعرى را به يارى او فرستاد ... ابوموسى از طرف اهواز به عبدالله پيوست كه صلح و تسليم واقع شده بود ... ابوموسى قم و كاشان را هم گشود. (108)
    همان منبع مى گويد: ابوموسى شهرهاى شيراز، ارجان ، سينيز را فتح و جزيه و خراج آنها را معين و مقرر كرد. (109)
    يكى از مناطق مهمى كه ابوموسى در دوره فرماندارى بصره گشود، اهواز بود، ما به دليل بازگرداندن حال و هواى جنگهاى آن روز و نقش فرماندهى ابوموسى و استنطاق خليفه از او و تبرئه شدنش از اتهامات وارده عين ماجراى فتح بيروذ اهواز را مى آوريم :
    چون سواران از جنگ و فتح فراغت يافتند، در محل بيروذ اردو زدند، در آن هنگام ، اكراد و اقوام ديگر تجمع كرده ، آماده كارزار بودند.
    عمر، هم به ابوموسى دستور داده بود كه به دورترين نقطه تابع بصره كه تحت ذمه و عهد اسلام است ، لشكر بكشد تا از هجوم احتمالى دشمن برحذر باشد، مبادا از پشت سر دچار حمله ناگهانى شوند و بعضى از لشكريان غافلگير و هلاك شوند، اكراد در بيروذ تجمع نمودند و ابوموسى در لشكركشى تاخير كرده تا سپاهيان گرد آمده ، رهسپار شدند. ابوموسى و مسلمين در بيروذ لشكر زدند و در ماه رمضان ميان رود بترى و مناذر موضع گرفتند. دست هاى نيرومند و آماده نبرد پارس ، از همه جا كه ممكن بود، سوى ميدان جنگ روانه شدند، همچنين اكراد كه قصد تباهى مسلمين را داشتند همه منتظر بودند كه مسلمين غفلت كرده ، فقط ضعف آنها را تصرف كنند، پارسيان و اكراد شك نداشتند كه از يكى از دو جهت - جنگ روياروى يا غفلت مسلمين - پيروز و مسلط شوند، مهاجرين زياد كفن پوشيد و آماده مرگ گرديد. ابوموسى هم به مردم دستور شكستن روزه را داد، همه روزه را شكستند، مهاجر هم پيش افتاد و دليرانه جنگ كرد تا كشته شد، مشركان هم خوار شده ، عقب نشستند و در حصار را بر خود بستند، ربيع بن زياد پس از كشته شدن برادر خود، سخت جرع و بى تابى كرد، ماتم برادرش را بسى بزرگ و طاقت فرسا ديد، ابوموسى هم براى اندوه او متاثر و محزون گرديد. او را فرمانده عده (برادر) كرده و خود راه اصفهان را گرفت . در پيرامون اصفهان ، مسلمين تجمع و جى را محاصره نمودند؛ چون اصفهان را گشودند، ابوموسى به بصره مراجعت كرد، ديد كه ربيع بن زياد حارثى بيروذ را از ناحيه رود بترى فتح كرده و هر چه در آن جا بود، به غنيمت برده بود. ابوموسى هياتى به نمايندگى با خمس غنايم روانه كرده بود (سوى مدينه ) ضبه بن محصن غنرى درخواست نمود كه يكى از افراد نمايندگان باشد؛ ولى ابوموسى نپذيرفت . ابوموسى از اسرا و بيروذ شصت غلام برگزيد و روانه كرد (سوى مدينه ). ضبه هم بر عمر وارد شد و از رفتار ابوموسى شكايت نمود. عمر هم از او پرسيد: تو كيستى ؟ او خود را عوض ‍ كرد. عمر گفت : مرحبا و اهلا در خور تو نيست الا مرحبا و لا اهلا. گفت : اما تحيت مرحبا بايد از خداوند باشد و اما اهل ، كه من اهل تو نيستم (خويش ‍ تو نمى باشم ) عمر اوضاع و احوال را از او پرسيد. او گفت :
    ابوموسى شصت غلام از دهقان زادگان (اشراف و اعيان ) براى خود برگزيد. او كنيزى به نام عقيله دارد كه شام و ناهار او در يك خوان تقديم وى مى كند (مقصود تعين و تكبر است ). او دو قفيز دارد. دو انگشتر هم دارد، زياد بن ابى سفيان را هم در بصره ولايت داده . او به حطيئه (شاعر شهير) هزار (درهم ) صله داده . عمر ابوموسى را احضار و حال او را استفسار نمود. چون رسيد، چند روز او را از حضور محروم كرد (نپذيرفت )، سپس او را خواند و ضبه را هم حاضر كرد و از او پرسيد. ضبه گفت : او شصت غلام براى خود برگزيد. ابوموسى گفت : من با مشورت و راهنمايى مطلعين ، آنها را اختيار كردم ؛ زيرا آنها ثروتمند بودند. آنها را به اولياى خود فروختم و بهاى آنها را ميان مسلمين تقسيم نمودم . ضبه گفت : من دروغ نگفتم ، او هم دروغ نگفت . ضبه گفت : او دو قفيز دارد. ابوموسى گفت : يك قفيز براى قوت خانواده خود و يك قفيز براى مسلمين است كه در دست آنها مى باشد و روزى خود را از حاصل آن دريافت مى كنند. ضبه گفت : هيچ يك از ما دو شخص دروغ نگفته . چون ضبه نام عقيله را برد.
    ابوموسى خاموش شد و پوزش نخواست . عمر دانست كه ضبه راست گفته ، آن گاه گفت : كارهاى مردم را به زياد سپرد و او (زياد) چيزى از سياست امور نمى داند. ابوموسى گفت : من نجابت و خرد او را ديدم كه آن كارها را به او واگذار كردم . ضبه گفت : هزار (درهم ) به حطيئه صله داد. ابوموسى گفت : من با مال خود، دهان او را بستم ؛ زيرا ترسيدم كه به من ناسزا گويد.
    عمر او را به محل فرماندهى خود برگردانيد و دستور داد كه زياد را نزد وى روانه كند (تا او را امتحان نمايد)، همچنين عقيله (كنيز) را بفرستد تا عمر او را ببيند، چون زياد بر عمر وارد شد، وضع و حال او را تفحص كرد و از آداب و سنن و واجبات و فرايض و قرآن پرسيد. او را دانا و فقيه ديد، به جاى خود و به كار خويش برگردانيد. به امراى بصره هم دستور داد كه به دستور و راى او عمل كنند. عقيله را هم در مدينه بازداشت . آن گاه عمر گفت : هان بدانيد كه ضبه نسبت به ابوموسى خشمناك شده و از او با غضب جدا گرديد، آن هم براى امور دنيا. او نسبت به ابوموسى هم دروغ گفت و هم راست . دروغ او، راست را پايمال كرد. زينهار از كذب كه دروغ مردم را به دروغ روانه مى كند. (110)
    ابوموسى تا سال 29 هجرى ، حاكم بود. در اين سال ، عثمان او را عزل كرد و عبدالله بن عامر را به جاى او گماشت علت عزل ابوموسى از حكومت بصره را عموما بدرفتارى وى با مردم بصره و شكايت از او عنوان كرده اند. البته عثمان در ديگر بلاد نيز بتدريج حاكمان غير اموى را عزل و از خويشان خود حاكم انتخاب كرد. در بصره نيز عبدالله بن عامر را گذاشت كه پسر دايى اش بود. طبرى او را پسر خاله عثمان دانسته است . (111)
    به روايت طبرى :
    در سال 29 هجرى ، مردم ايذه و گردان ، كافر شدند. ابوموسى ميان مردم ندا در داد و آنها را به جهاد تحريك كرد و از فضيلت جهاد پيادگان سخن گفت ؛ تا آن جا كه مردم بار بر چهارپايان نهادند و خود پياده به راه افتادند. بعضى ديگر گفتند، صبر مى كنيم تا ببينيم خود حاكم چگونه عمل مى كند، اگر كردارش به گفتارش همانند بود چنان كنيم كه ياران ما كرده اند و چون روز حركت رسيد، ابوموسى بارهاى خود را بر چهل استر برون آورد و خود را نيز سواره بود. سپاهيان او را گرفتند و اعتراض كردند. آن گاه عنانش را رها كرده و سوى خليفه به مدينه رفتند و گفتند: نمى خواهيم همه چيزهايى كه مى دانيم ، بگوييم ؛ او را با ديگرى عوض كن . گفت : چه كسى را مى خواهيم ؟ غيلان بن خرشه گفت : هر كس باشد از اين بنده كه زمين ها را بخورد و كار جاهليت را ميان ما تجديد كرد، بهتر است ... پس عثمان عبدالله بن عامر را بخواند و او را عامل بصره كرد. (112)
    يعقوبى مى گويد:
    چون خبر فرماندارى عبدالله بن عامر به ابوموسى رسيد، به خطبه خواندن برخاست و خدا را ستود و سپاس گفت ، و بر پيامبرش درود فرستاد. سپس ‍ گفتا: پسرى نزد شما آمده است - ابو عامر در اين وقت 25 ساله بود - كه در قريش ، عمه ها و خاله ها و جده هاى فراوان دارد و بى دريغ دل به شما مى بخشد. (113)
    در اواخر حكومت خليفه سوم ، مردم كوفه عامل اموى را پس از اعتراضهاى بى حاصلى كه در مدينه به عمل آوردند، يكجانبه عزل و ابوموسى اشعرى را به جاى او گماردند و خليفه پذيرفت . لذا ابوموسى در زمان روى كارآمدن امام على عليه السلام - به عنوان خليفه در سال 35 هجرى - حاكم كوفه بود و از مردم براى امام بيعت گرفت .
    مسعودى مى نويسد:
    بعد از قتل عثمان بيعت على در كوفه و ديگر شهرها ادامه داشت ؛ ولى مردم كوفه زودتر از بيعت او استقبال كردند، كسى كه براى وى از اهل كوفه بيعت گرفت ، ابوموسى اشعرى بود كه از طرف عثمان حكومت داشت و مردم براى بيعت هجوم بردند. (114)
    بعقوبى نيز مى نويسد:
    على ، عمال عثمان را از شهر برداشت ؛ مگر ابوموسى اشعرى را كه اشتر راجع به او با على سخن گفت ؛ پس او را سركارش گذاشت . (115)
    آنچه مسلم است ، هنگام روى كار آمدن امام على عليه السلام به عنوان خليفه ، ابوموسى حاكم كوفه بوده و براى امام ، از مردم بيعت گرفته ، سپس ‍ در جريان جنگ جمل و حوادث پيش آمده با امام مخالفت كرده و عزل شده است .
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  10. #80
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : خواص و لحظه هاى تاريخ ساز




    بخش دوم : ابوموسى در زمان حكومت حضرت على عليه السلام
    ابقا در حكومت كوفه
    چنان كه گذشت ، پس از آن كه مردم كوفه ، حاكم منتخب عثمان را از شهر بيرون كردند، يكجانبه ابوموسى اشعرى را به جاى او برگزيدند و خليفه نيز او را ابقا كرد، اين حكم تا زمان روى كار آمدن امام على عليه السلام در سال 35 هجرى ادامه يافته است .
    منابع تاريخى آورده اند كه امام على عليه السلام قصد عزل ابوموسى را داشت ، اما مالك اشتر درباره او با امام صحبت كرد و امام پذيرفت و او را در كوفه ابقا كرد. اين نظريه طرفداران بيشترى دارد و اكثر منابع آن را آورده اند.
    طبرى جريان بيعت گرفتن ابوموسى از مردم كوفه براى امام على عليه السلام و نماينده اعزامى امام به سوى ابوموسى را نقل كرده و آورده است :
    بعد از بيعت مردم با امام عليه السلام آن گاه على به معاويه و ابوموسى نامه نوشت ، ابوموسى به او نوشت ، مردم كوفه به اطاعت آمده اند و بيعت كرده اند. از ناخوشدلان و خوشدلان و آنها كه ميان دو گروه بودند، سخن آورد چنان كه على كار مردم كوفه را نيك بدانست . فرستاده اميرمومنان به سوى ابوموسى سعيد اسلمى . (116)
    برخى ديگر از منابع ، از اهمالكارى و تعلل ابوموسى در بيعت گرفتن از مردم كوفه براى على عليه السلام خبر داده اند، تا آن جا كه خواص صحابه و بزرگان كوفه ، او را مورد شماتت قرار داده و ناگزير به گرفتن بيعت كرده اند.
    ناسخ التواريخ در اين باره آورده است :
    چون خبر قتل عثمان در شهرها پراكنده گشت و اين قصه در كوفه نيز پهن شد و مكشوف افتاد كه مهاجر و انصار بعد از عثمان با اميرالمومنين على بيعت كردند و اين وقت به فرمان عثمان حكومت آن بلد داشت . پس مردم كوفه به نزد ابوموسى انجمن شدند و گفتند: اى امير، مردم عثمان را بكشتند و على را به خليفتى بداشتند؛ چرا در تقديم بعيت او تاخير مى افكنى و مردم را با بيعت او دعوت نمى فرمايى . ابوموسى كه چون ديگر مردم دنياطلب از خلافت على عليه السلام در هول و هرب بود. گفت : باشيم تا ببينيم از اين پس چه پيش آيد و از تو چه خبر رسد. هاشم بن عقبه بن ابى وقاص گفت : اى ابوموسى ، اين چه ناسنجيده سخن است كه گويى و بعد ذلك چه خبر مى رسد. عثمان را بكشتند و خوار بگذاشتند و على را بخواندند و به خليفتى برداشتند، مگر از آن مى انديشى كه عثمان سر از گور بيرون كند و از نو بشكويد و گلايه كند، و بگويد اى ابوموسى ، مرا دست بازداشتى و با على بيعت كردى ! آن گاه دست خود را افراشته كرد و گفتند: هان اى مردم ! بدانيد كه اين دست راست من به جاى دست على است . پس دست چپ را برافراخت و گفت : اين دست من است . آن گاه دست بر دست زد و گفت : يا على بيعت كردم و خويشتن را به اطاعت و بيعت او مربوط ساختم . ابوموسى چون اين بديد، عنان توانى و تقاعد از دست بداد، اگر خواست و اگر نه نخواست از جاى برخاست و تقديم بيعت كرد و از پس او وضيع و شريف از يكديگر سبقت گرفتند و در تقديم بيعت سرعت كردند. (117)
    شيخ مفيد در كتاب الجمل ضمن نقل اعزام والى جديد كوفه - قرظه بن كعب - و همراهش ابن عباس ، صحبت از بيعت گرفتن از مردم مى كند. معمولا بيعت در اول خلافت از مردم گرفته مى شود وى مى نويسد:
    اميرالمومنين على همراه ابن عباس ، نامه تند براى ابوموسى نوشته بود، ابن عباس مى گويد: با خود انديشيدم كه نزد مردى كه امير است ، نبايد چنين نامه اى ببرم ؛ زيرا به آن توجهى نخواهد كرد. نامه اميرالمومنين را كنار گذاشتم و از سوى خود، نامه اى ديگر براى ابوموسى از قول اميرالمومنين به اين مضمون نوشتم : اما بعد، همانا دوستى و گرايش تو را نسبت به خودمان كه اهل بيت پيامبريم ، دانسته ايم و چون خوشبينى تو را نسبت به خود مى دانيم ؛ به تو رغبت داريم . چون اين نامه ام به دست تو رسيد، از مردم براى ما بيعت بگير، والسلام . ابن عباس مى گويد: نامه را به ابوموسى دادم ، همين كه خواند، پرسيد: آيا من امير كوفه ام يا تو؟ گفتم : تو اميرى ، او مردم را براى بيعت كردن با على عليه السلام فراخواند، و همين كه خودش بيعت كرد من برخاستم و به منبر رفتم ، ابوموسى خواست مرا از منبر فرود آورد، گفتم : تو مى خواهى مرا از منبر فرود آورى ؟ دسته شمشير خود را به دست گرفتم و گفتم : در جاى خود توقف كن ! او از جاى خود حركت نكرد و من از همه مردم براى اميرالمومنين على عليه السلام بيعت گرفتم و در همان جلسه ، ابوموسى را از اميرى كوفه عزل كردم و قرظه بن عبدالله انصارى را به حكومت كوفه گماشتم . (118)
    به هر حال ، اين گزاشها خارج از اين محدوده نيستند كه على عليه السلام يا به دلخواه با اصرار صحابه و اقتضاى حوادث ، ابوموسى را در كوفه به عنوان والى پذيرفته و در زمان حركت به سوى بصره ، اداره امور كوفه به دست اين پير اشعرى بوده است .
    از طرف ديگر، ابوموسى نيز يا با رغبت و علاقه مندى يا اكراه و اجبار اطرافيان از مردم كوفه براى امام بيعت گرفته است .
    سخن ما از اين شروع مى شود كه چند ماه پس از بيعت مردم و رسميت يافتن خلافت امام على عليه السلام در تعقيب پيمان شكنانى كه به سوى عراق مى رفتند، در حالى كه چهارصد نفر از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را همراهى مى كردند، مدينه را پشت سر انداخت تا مگر در منزلگاه ربذه پيمان شكنان را به مدينه و بيعت سابق خود برگرداند؛ اما قبل از رسيدن امام ، سپاه شوم جمل از آن منزلگاه گذشته و به سوى بصره روانه شد.
    امام از منزلگاه ربذه به مردم كوفه نامه نوشت و از آنها خواست به سويش ‍ بشتابند تا از نزديك پيگير تمرد پيمان شكنان و رايزنى با آنها و اخذ تصميم نهايى درباره سرنوشت سپاه جمل باشند.
    امام على عليه السلام آشكارا علاقه قبلى خود به مردم كوفه و اظهار رضايت از اين كه سپاه جمل به سوى كوفه ، شهر مورد علاقه اش نرفته اند اظهار داشته است و در نامه اى به مردم كوفه اعلام داشت : من از همه بلاد، شما و اقامت ميان شما را برگزيدم .
    حاكم اين شهر، ابوموسى كه مورد خطاب نامه اميرالمومنين است ، موظف است مردم را به سوى خليفه حركت دهد. ابوموسى استاندارى با سابقه است و در طول بيش از پانزده سال ولايت و استاندارى ، كمترين نشانه اى در تمرد از دستور خليفه نشان نداده است . حتى هنگامى كه خليفه سوم عبدالله بن عامر، جوان نورس را به جاى او گذاشت ، اظهار گلايه از خليفه بر زبان نراند و در طول خدمت پر فراز و نشيب خود فرمانده مطيع دستگاه خلافت بوده است . اما اين بار كه خلافت به اهل بيت پيامبر باز مى گردد، ابوموسى ، صحابى با سابقه و پرتجربه برابر امام على عليه السلام مى ايستد و چنان در جهت تضمين خلافت و شخص اميرالمومنين پيش مى رود كه تعجب هر انسان آشنا به راه و رسم زمان و شخصيت اين صحابى را بر مى انگيزاند، استاندار بر خلاف معمول از حكم خليفه سرپيچى مى كند و از مردم به صورت اكيد مى خواهد به او نپيوندند.
    تمرد و سرپيچى ابوموسى از دستور خليفه تا آن جا پيش مى رود كه از مردم كوفه مى خواهد هيچ كس از اهالى مدينه و قريش را به كوفه راه ندهند تا سرنوشت تعيين خليفه و مسائلى كه در بصره مى گذرد، روشن شود! آنچه قانون و منطق مى پذيرد، حداكثر اين است كه ابوموسى اگر خواستار ادامه مسووليتش تحت ولايت اميرالمومنين نيست ، كناره بگيرد، به علاوه او را از مشورت مشفقانه خود بهره مند سازد اما رفتار و گفتار اشعرى ، از او انسانى كاملا دشمن و مخالف ولايت اميرالمومنين ترسيم مى كند.
    ما در ادامه اين نوشتار گزارش منابع اوليه تاريخ اسلام را در مورد ممانعت ابوموسى و سرپيچى از دستور خليفه مى آوريم و تفاوت نقلها را تا حد امكان بر مى شماريم سپس به ارزيابى اين واقعه مى نشينيم تا از گذر وقايع تاريخى ، علل اين رويه استاندار و پر سابقه و مطيعى كه يكباره مردم را از امام خود حذر مى دهد، بررسى مى نماييم .
    محمد بن جزير طبرى در تاريخ معروف خود تاريخ الرسل و الملوك - كه به تاريخ طبرى مشهور است - ضمن بيان انتشار خروج عايشه ، طلحه و زبير از مكه و حركت آنان به سوى عراق مى آورد، كه اميرالمومنين عليه السلام در پى اين خبر، شتابان مدينه را پشت سر گذاشت تا شايد با آنها مواجه شده و آنها را به عهد و پيمانى كه داشتند، يادآور شود و مانع از ايجاد تفرقه در جهان اسلام گردد.
    يزيد ضخم گويد: على در مدينه بود كه از كار عايشه و طلحه و زبير خير يافت كه آنها سوى عراق رفته اند، با شتاب بيرون شد و اميد داشت كه به آنها برسد، و بازشان گرداند. اما چون به ربذه رسيد، خبر يافت كه دور شده اند و روزى چند در ربذه بماند و خبر يافت كه آن جمع ، آهنگ بصره دارند و آسوده خاطر شد و گفت : مردم كوفه را بيشتر دوست دارم كه سران عرب جزو آنها هستند. و به آنها نوشت كه من شما را از شهرها برگزيده و اينك در راهم .
    عبدالرحمن بن ابى ليلى ، گويد: على به مردم كوفه نوشت : بسم الله الرحمن الرحيم . اما بعد، من شما را برگزيدم ، و پيش شما اقامت مى گيرم ، كه مى دانم خدا عزوجل و پسر او را دوست داريد. هر كه پيش من آيد و يارى ام كند، دعوت حق را پذيرفته و تكليف خويش را انجام داده است .
    طلحه بن اعلم گويد: على ، محمد بن ابى بكر و محمد بن عون را سوى كوفه فرستاد. مردم براى مشورت درباره حركت پيش ابوموسى آمدند.
    ابوموسى گفت : راه آخرت اين است كه بمانيد و راه دنيا اين است كه حركت كنيد؛ خودتان دانيد.
    گويد: گفته ابوموسى به در محمد رسيد و از او دورى گرفتند و سخنان درشت گفتند. ابوموسى گفت : به خدا بيعت عثمان به گردن من و يار شماست ، اگر بخواهيد جنگ كنيم ، جنگ نمى كنيم ، تا همه قاتلان عثمان هر كجا كه باشند، كشته شوند. گويد: على در آخر ماه ربيع الاول سال سى و ششم ، از مدينه بيرون شد و خواهر على بن عدى كه از تيره عبد شمس بود، شعرى به اين مضمون گفت ...
    گويد: پيش از حركت على ، يكى از مردم كوفه فهميد آمد، بدو گفت : كيستى ؟ گفت : عامر بن ليثى شيبانى . گفت : چه خبر داريد؟ مرد شيبانى با وى خبر مى گفت تا درباره ابوموسى از او پرسيد، گفت : اگر صلح مى خواهى ، با ابوموسى مرد اين كار است و اگر جنگ مى خواهى ، ابوموسى مرد اين كار نيست . گفت : به خدا جز اين نمى خواهم كه صلح به ما بازگردد. گفت : خبر را با تو گفتم . گويد: آن گاه مرد شيبانى خاموش ماند و على نيز خاموش ماند ...
    گويد: و چون محمد و محمد به كوفه رسيدند و نامه اميرمومنان را به ابوموسى دادند و دستور وى را با مردم در ميان نهادند و جوابى نشنيدند.
    شبانگاه گروهى از خردمندان پيش ابوموسى رفتند و گفتند: درباره رفتن چه راى دارى ؟ گفت : امروز برادران ... (اسلام ) مال و خونمان را حرمت داده و گفت : يا ايها الذين آمنوا لا تاكلوا اموالكم ... (119) يعنى : شما كه ايمان داريد، اموالتان را بين خودتان به ناحق مخوريد؛ مگر معامله اى باشد با تراضى شما، خودتان را نكشيد كه خدا با شما رحيم است و هم او عزوجل گفته : و من يقتل مومنا ... (120) يعنى : و هر كه مومنى را بكشد، سزاى او جهنم است كه جاودانه در آن باشد. راى مى بايد داشت . نه امروز، آن سستى كه در گذشته كرده ايد، اين وضع را پيش آورد كه مى بينيد. دو چيز مانده ؛ به جاى ماندن راه آخرت است و رفتن راه دنياست ، انتخاب كنيد. به خدا بيعت عثمان به گردن من و گردن يار شماست ؛ اگر ناچار بايد جنگ كرد، با كسى جنگ نمى كنيم تا كار قاتلان عثمان هر كجا باشند، يكسره شود.
    گويد: فرستادگان سوى على رفتند و در ذى قار بدو رسيدند و خبر را با وى بگفتند. على با اشتر بيرون شده بود كه براى رسيدن به كوفه شتاب داشت . به اشتر گفت : اى اشتر، كار ابوموسى را كه تو ترتيب دادى كه در همه چيز دخالت مى كنى . به تو سپرده ام ، تو و عبدالله بن عباس برويد و آنچه را به تباهى افكنده اى ، سامان بده .
    گويد: عبدالله بن عباس با اشتر برفتند و به كوفه رسيدند و با ابوموسى سخن كردند و براى رام كردن ، وى ، از بعضى مردم كوفه كمك خواستند. ابوموسى به مردم كوفه گفت : من در حادثه جرعه با شما بودم و اكنون نيز با شما هستم . آن گاه مردم را فراهم آورد و با آنها سخن گفت :
    اى مردم ! ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه در جنگها همراه وى بوده اند. كار خدا، عزوجل و كار پيامبر را از آنها كه با وى نبوده اند، بهتر دانند. شما را بر ما حقى است كه اينك ادا مى كنيم ؛ راى درست آن بود كه سلطه خدا را سبك مشماريد و به خدا عزوجل جرات مياريد. راى درست ديگر، اين بود كه هر كه را از مدينه سوى شما آمد، بگيريد و پس بفرستيد تا هم سخن شوند و به تكلف وارد اين كار مشويد كه آنها بهتر از شما مى دانند صلاحيت امامت با كيست ؟ اينك كه چنين شده ، فتنه اى است ، گرچه در اثناى آن خفته از بيدار بهتر و بيدار از نشسته بهتر و نشسته از ايستاده بهتر و ايستاده از سوار بهتر، مايه اى از مايه هاى عرب باشيد، شمشيرها را در نيام كنيد و سر از نيزه ها برگيريد و زه كمانها را ببريد و مظلوم و محبت ديده را پناه دهيد تا وضع بهتر شود و اين فتنه از ميان برخيزد.
    محمد گويد: چون ابن عباس با اين خبر پيش على بازگشت ، حسن را پيش ‍ خواند و روانه كرد عمار بن ياسر را نيز با وى فرستاد و بدو گفت :
    برو و آنچه را به تباهى داده اى ، اصلاح كن . گويد: هر دو برفتند تا وارد مسجد كوفه شدند. نخستين كس كه پيش آنها آمد، مسروق بن اجرع بود كه رو به روى عمار و گفت : اى ابواليقظان ! تو نيز جزو كسان بر اميرمومنان تاختى و خويشتن را با بدكاران قرين كردى . گفت :
    چنين نكردم ؛ اما بدم نيامد. حسن گفتگوى آنها را بريد و رو به ابوموسى كرد و گفت : اى ابوموسى ! چرا مردم را از ما باز مى دارى ؟ به خدا ما بجز صلح نمى خواهيم و از كسى همانند اميرمومنان نگران نبايد بود. گفت :
    پدر و مادرم فداى تو باد! راست گفتى ؛ اما مشورت گوى ، امانتدار است .
    از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى گفت : فتنه اى خواهد بود كه در اثناى آن نشسته از ايستاده بهتر است و ايستاده از رونده بهتر و رونده از سواره بهتر، خداى عزوجل ما را باشد و خدا بر او غضب آرد و لعنتش كند و عذابى بزرگ براى او مهيا دارد.
    عمار خشمگين شد و اين سخن را خوش نداشت . برخاست و گفت :
    اى مردم ! اين سخن را خاص او گفت كه تو در اثناى فتنه نشسته باشى ، بهتر از آن كه ايستاده باشى .
    يكى از مردم بنى تميم برخاست و به عمار گفت : اى بنده ! خاموش باش ، ديروز با غوغا بيان بودى و اينك با امير ما سفاهت مى كنى ؟
    زيد بن صوحان و گروه وى برجستند و كمان برجستند، ابوموسى مردم را از همديگر بداشت ، آن گاه برفت تا به منبر رسيد، مردم آرام شدند.
    در اين وقت ، زيد كه بر خرى نشسته بود به در مسجد آمد و دو نامه عايشه را كه به او و مردم كوفه نوشته بود، همراه داشت . نامه مردم را جسته بود و به نامه خويش پيوسته بود و هر دو را آورده بود كه نامه خاص و نامه عام با وى بود كه چنين بود:
    اما بعد، اى مردم ، به جاى مانيد و در خانه هايتان بنشينيد، مگر براى تعقيب قاتلان عثمان .
    و چون نامه را به سر برد، گفت : به عايشه دستورى داده اند به ما نيز دستورى داده اند، به او دستور داده اند در خانه اش بماند، با ما دستور داده اند جنگ كنيم تا فتنه نماند، وى آنچه را دستور داشته به ما دستور داده و كارى را كه ما دستور داشته ايم ، پيش گرفته .
    شيث بن ربيعى برخاست و گفت : اى عمانى - زيد از مردم عبدالقيس بود و از مردم بحرين نبود - در جلولا دزدى كردى كه دستت را بريدند. خلاف مادر مومنان كردى كه خدايت بكشد. دستور عايشه همان است كه خدا دستور داده كه ميان صلح آريد، چنين گفتى ؛ اما قسم به پروردگار كعبه ، مردم را به هم مى ريزى .
    آن گاه ابوموسى به پا خاست و گفت : اى مردم اطاعت من كنيد كه مايه اى از مايه هاى عرب شويد كه ستمديده به شما پناه آرد و ترسان ميان شما امان يابد، ما ياران محمد صلى الله عليه و آله آنچه را شنيده ايم ، بهتر مى دانم كه فتنه ، وقتى بيايد، شبهه انگيزد و چون برود، روشن شود، اين فتنه ، رنج آور است ؛ چون درد شكم كه با باد شمال و جنوب و صبا و دبور آيد و ناگهان آرام شود و كس نداند از كجا آمد و مرد مسكين را چنان واگذارد كه بود. شمشيرها را در نيام كشيد، نيزه ها را كوتاه كنيد، تيرها را بگذاريد و زه ها را پاره كنيد و در خانه هايتان بنشينيد. اگر قرشيان مصر باشند كه از خانه هجرت در آيند و از مردم واقف به امور خلافت دورى كنند، به خودشان واگذاريدشان كه دريدگى خويش را رفو كنند و شكاف خود را پر كنند، اگر چنين كنند، به سود خويش كوشيده اند و اگر نكنند، براى خودشان بليه آورده اند. روغنشان در مشك خودشان مى ريزد از من اندرز خواهيد، نه دغلكارى .
    اطاعت من كنيد تا دين و دنياتان به سلامت ماند و هركه اين فتنه را پديد آورد، به آتش آن بسوزد.
    زيد برخاست و دست بريده خويش را بلند كرد و گفت : اى عبدالله بن قيس ! فرات را از راه خود بازگردان ؛ از آن جا كه مى آيد، برش گردان تا به آن جا كه آمده پس رود، اگر اين كار توانى كرد، توان اين كار نيز خواهى داشت . از كارى كه توان آن ندارى ، دست بدار. آن گاه اين دو آيه قرآن را خواند:
    التم احسب الناس ان يتركو ان يقولو آتناو هم لا يفتنون و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلنن الله الذين صدقوا و لبعلنن الكاذبين
    يعنى : الف لام ميم ، مگر اين مردم پنداشته اند به (صرف ) اين كه گويند، ايمان داريم ، رها شوند و امتحان نشوند. كسانى را كه پيش از ايشان بودند، امتحان كرديم تا خدا كسانى را كه راست گفته اند، معلوم كند و دروغگويان را نيز معلوم كند.
    سپس گفت : سوى اميرمومنان و سرور مسلمانان رويد، همگان سوى او حركت كنيد كه كار درست كرده باشيد.
    قعقاع بن عمرو برخاست و گفت : من خيرخواه و دلسوز شمايم و مى خواهم كه راه صواب گيريد و سخنى درست با شما مى گويم ؛ كار درست همان است كه امير مى گويد؛ اگر ميسر باشد. اما آنچه زيد مى گويد، زيد در اين كار بوده و نيكخواهى از او مجوييد، كسى كه در فتنه ، دويده و در آن دخالت كرده ، از فتنه باز مى دارد، گفتار درست اين است كه ناچار زمامدارى بايد كه كار مردم را به نظام آرد و ظالم را بداود و مظلوم را نيرو دهد، اينك على زمامدار است و دعوت منصفانه مى كند كه به صلح مى خواند، حركت كنيد و كار را از نزديك ببينيد و بشنويد.
    سبحان گفت : اى مردم ! براى كار اين مردم زمامدارى بايد كه ظالم را دفع كند و به مظلوم كمك كند و مردم را به جماعت آرد. اينك زمامدار شما دعوتتان مى كند كه در كار بيان وى و يارش بنگريد، وى امين است و به كار دين داناست . هر كه آمدنى است ، بيايد كه ما به سوى وى روانيم .
    عمار از پس تندى ، نرم شد و چون سبحان سخن به سر برد، وى به سخن آمد و گفت : اين پسر عم پيغمبر خداست و شما را براى مقابله با همسر پيغمبر خدا و طلحه و زبير دعوت مى كند، شهادت مى دهم كه عايشه در دنيا و آخرت ، همسر پيغمبر است ، در كار حق بنگريد و باز بنگريد و همراه آن بجنگيد.
    يكى گفت : اى ابواليقظان ! حق با كسى است كه مى گويى اهل بهشت است و بر ضد كسى كه نمى گويى اهل بهشت است .
    حسن بن على گفت : اى عمار! بس كن كه از هر كسى كارى ساخته است .
    آن گاه حسن برخاست و گفت : اى مردم به نداى امير خويش پاسخ گويد و سوى برادرانتان حركت كنيد بايد كسانى براى اين كار روان شوند، به خدا اگر خردمندان بدان پردازند، براى حال و بعد بهتر است ، دعوت ما را بپذيريد و ما را در بليه مشترك كمك كنيد.
    مردم به نرمى گراييدند و پذيرفتند. در اين هنگام گروهى از مردم طى پيش ‍ عدى رفتند و گفتند: چه راى دارى و چه دستور مى دهى ؟
    گفت : ببينيم مردم چه مى كنند؟
    و چون سخنان حسن و ديگران را با وى بگفتند، گفت : ما با اين مرد بيعت كرده ايم و ما را به سوى كارى شايسته مى خواند كه در اين حادثه بزرگ بنگريم ، برويم و ببينيم .
    هند بن عمرو برخاست و گفت : اميرمومنان ما را خوانده و فرستادگان سوى ما روانه كرده و پسر وى پيش ما آمده . به گفته او گوش دهيد و دستور وى را كار بنديد، و سوى خليفه خويش رويد و با وى در اين كار بنگريد و با راى خويش او را كمك دهيد.
    حجر بن عدى برخاست و گفت : اى مردم ، دعوت اميرمومنان را بپذيريد و سوى او حركت كنيد بياييد كه من نخستين شمايم .
    آن گاه اشتر برخاست ، از سختى جاهليت و رفاه اسلام سخن آورد و از عثمان ياد كرد.
    مقطع بن هيثم عامرى بكايى برخاست و بدو گفتند: خاموش باش كه خدايت زشت بدارد! سگى را ول كرده اند كه عوعو كند. و مردم برجستند و او را بنشانيدند.
    مقطع بار ديگر برخاست و گفت : به خدا ما تجمل نخواهيم كرد كه پس از اين . كسى از پيشوايان ما به بدى ياد كند. به نظر ما على با كفايت است به خدا اين شايسته على نيست كه كسى در مجالس ما زبان درازى كند.
    به كارى كه دعوتتان مى كنند، رو كنيد.
    حسن گفت : پير راست مى گويد.
    و هم او گفت : اى مردم ، من حركت مى كنم ؛ هر كه مى خواهد بر مركب همراه من بيايد و هر كه مى خواهد از راه آب بيايد.
    گويد: نه هزار كس با وى برون شدند؛ بعضى راه دشت گرفتند و بعضى ديگر از راه آب رفتند. مردم هر ناحيه سرى داشتند. شش هزار كس راه دشت گرفتند و دو هزار و هشت صد كس ، از راه آب روان شدند.
    اسد بن عبدالله گويد: عبد خير خيوانى پيش ابوموسى رفت و گفت : اى ابوموسى ، آيا اين دو مرد - يعنى طلحه و زبير - با على بيعت كرده اند؟
    گفت : آرى !
    گفت : على كارى كرده كه شكست بيعت وى را روا كند.
    گفت : نمى دانم .
    گفت : هرگز ندانى ما ولت مى كنيم تا بدانى ديگر كسى از اين فتنه كه آن را فتنه مى نامى ، بركنار مانده است . چهار گروه شده اند: على بيرون كوفه است ، طلحه و زبير در بصره اند، معاويه به شام است و گروهى ديگر در حجاز مانده اند كه در آن جا غنيمت نمى گيرند و به جنگ دشمن نمى روند.
    ابوموسى گفت : آنها بهتر از همه اند و اين فتنه است .
    عبد خير گفت : اى ابوموسى ، دغلى بر تو چيره است ؟
    گويد: اشتر پيش على رفت و گفت : اى اميرمومنان ، من پيش از رفتن اين دو كس ، يكى را پيش مردم كوفه فرستادم و كارى نساخت و از پيش نبرد. اين دو تن شايسته آنند كه كارها به دست آنها به دلخواه تو انجام گيرد؛ اما نمى دانم چه خبر خواهد شد اى اميرمومنان كه خدايت مكرم بدارد، مرا از پى آنها بفرست كه مردم شهر از من اطاعت مى كنند و اگر سوى آنها روم ، اميدوارم كه هيچ كس از آنها مخالفت من نكند.
    على عليه السلام گفت : برو.
    گويد: اشتر برفت تا به كوفه رسيد، مردم در مسجد اعظم فراهم آمده بودند. اشتر به هر قبيله كه مى گذشت و جمعى از آنها را در انجمنى يا مسجدى مى ديد، دعوتشان مى كرد و مى گفت : همراه من به طرف قصر بياييد! پس با گروهى از مردم به قصر رسيد. به زور وارد آن جا شد.
    ابوموسى در مسجد ايستاده بود و سخن مى گفت و مردم را باز مى داشت .
    مى گفت : اى مردم ! اين فتنه اى است كور و كر، كه سر برداشته و در اثناى آن ، خفته از نشسته بهتر، نشسته از ايستاده بهتر، ايستاده از رونده بهتر، رونده از دونده بهتر و دونده از سوار بهتر. فتنه اى است كه چون درد شكم ، محنت آور است كه از محل امان آمده و خردمند را چون كودك خردسال جبران مى كند، ما گروه ياران محمد صلى الله عليه و آله از كار فتنه بهتر واقفيم ، وقتى بيايد، شبهه آرد و چون برود، روشن شود.
    عمار با ابوموسى سخن مى كرد. حسن مى گفت : بى مادر! از كار ما كناره كن و از منبر ما دور شو!
    عمار به او مى گفت : اين را از پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله شنيده اى ؟
    ابوموسى گفت : اينك دستم در گرو اين سخنان است .
    عمار گفت : پيغمبر خدا اين سخنان را خاص تو گفته ، گفته تو در اثناى فتنه ، خفته باشى بهتر كه ايستاده باشى .
    سپس عمار گفت : خدا كسى را كه با وى درافتد و مكابره كند، زبون كند.
    ابو مريم ثقفى گويد: به خدا آن روز در مسجد بودم . عمار با ابوموسى اين سخنان مى گفت كه غلامان ابوموسى پيش دويدند و بانگ مى زدند كه : اى ابوموسى ! اينك اشتر كه به قصر آمد، ما را بزد و برون كرد.
    گويد: ابوموسى فرود آمد و وارد قصر شد. اشتر به او بانگ زد كه :
    اين مادر! از قصر به در رو كه خدا جانند را به در كنند و از روزگار قديم منافق بوده اى .
    گفت : تا شب مهلتم داد.
    گفت : باشد، امشب در قصر نخواهى خفت .
    گويد: مردم درآمدند و به غارت لوازم ابوموسى پرداختند؛ اما اشتر منعشان كرد و از قصر بيرونشان كرد و گفت : بيرونش كردم . و مردم دست از او بداشتند. (121)
    خواص و لحظه هاى تاريخ ساز
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

صفحه 8 از 9 نخستنخست ... 456789 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •