۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞
صفحه 17 از 19 نخستنخست ... 713141516171819 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 161 تا 170 , از مجموع 185
  1. #161
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    goll پاسخ : ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞






    خاطرات یك رزمنده گمنام

    یادداشت های روزانه رزمندگان همیشه جذاب و خواندنی بوده است. جبهه جنگ ، میدانی است كه مرگ هر لحظه در آن جولان می دهد و مرزهای زندگی و مرگ به نزدیك ترین فاصله خود می رسند. در چنین شرایطی، نوشتن شاید كار چندان ساده ای نباشد، آن هم به شكل روزانه اش.

    اما «محمدرضا فردوسی» این دشواری را به جان خریده و یادگاری ارزشمند برای آیندگان- بخصوص آنهایی كه جنگ را ندیده اند- به جا گذاشته است.
    محمدرضا فردوسی درباره چرایی یادداشت نویسی اش در جبهه های جنگ تحمیلی گفت: از بچگی به نوشتن علاقه داشتم و در همان دوره راهنمایی دو كتاب به نامهای «یك ریالی دزدی» و « نماز برای دوچرخه» را كه در مورد خاطرات خودم بود نوشتم و با حمایت برادرم منتشر شد.
    در مدت 80 ماه حضور در جبهه در كنار انجام عملیات جنگی به فعالیتهای فرهنگی و هنری از قبیل نقاشی و نوشتن خاطرات می پرداختم.
    در ادامه قطعه هایی از کتاب « روی نقطه پراكندگی» را با هم مرور می كنیم.
    • جمعه 18/11/1361
    اولین گلوله ای بود كه این قدر نزدیك من می خورد؛ یك گلوله توپ درصد و پنجاه متری من. وحشت زده، داخل سنگر پریدم. مجید، خونسرد، بالای سنگر نشسته بود و تخمه می خورد. وقتی نگاهش كردم، سری به علامت تأسف برایم تكان داد. خودم خجالت كشیدم.
    • سه شنبه 7/1/1363
    انگارخانه بخت راهش عوض شده است و من برای رسیدن به آن باید انتظار بكشم. جنگ است؛ جنگی كه ما درگیرش شده ایم. جنگ رحم و مروت نمی شناسد. همه برنامه هایم را زیرو رو كرده. دلم می خواست اول ازدواج می كردم، بعد به جبهه می آمدم. اما برعكس شده و حالا عشق جبهه به هر عشق دیگری می چربد.
    ساعت شش بعدازظهر با برادرم، محمدعلی، به ترمینال رفتیم. خوشحالم كه خانواده همسر آینده ام را تا حدودی متقاعد كرده ام كه برای مدتی كوتاه صبر كنند. آن بندگان خدا هم البته چاره ای جز صبر ندارند. وقتی سوار اتوبوس شدم، فكر كردم شاید دیگر برنگردم و با این فكر اشك در چشمانم حلقه زد.
    • جمعه 7/2/1363
    شب، درگیری داشتیم. با كالیبر 50 تیراندازی می كردم كه گیر كرد. با كمك یكی از سربازانم تیربار را برای رفع گیر به سنگر استراحت بردیم. به محض اینكه از سنگر پایین آمدیم، صدای مهیب انفجار ما را زمین گیر كرد. برگشتم، نگاه كردم. سنگر ناپدیده شده بود. اگر اسلحه گیر نمی كرد الان ما هم ناپدید شده بودیم. بارها از این گیرها دیده بودم. خدا اگر بخواهد، این طوری گیر می دهد.

    • دوشنبه 27/3/1364
    به سختی مریض شد ه ام. یك نوع مریضی عجیب و غریب. چیزی بین مرگ و زندگی با روحی بی تاب كه احساس می كنم بین رفتن و نرفتن شك و تردید دارد. بچه ها كه با من حرف می زنند، انگار با میخ به سرم می كوبند. از جا كه بلند می شوم چشمم سیاهی می رود و به زمین می افتم. توی این هوای گرم احساس سرما می كنم. عرق سرد به تنم می نشیند و مثل یك مرده می افتم. روی خودم پتو می كشم اما باز می لرزم.
    احمد ایرانمنش و حسین شجاعی مثل دو برادر دورم می چرخند. احمد یك پارچ شربت آبلیمو درست كرد و به من داد. هرچه بیشتر می خوردم جگرم بیشتر می سوخت. انگار كه بخواهی با یك پارچ آب جلوی مواد مذاب را بگیری. تب و لرز امانم نمی دهد و زیر آفتاب داغ سومار مرا مثل جیوه می لرزاند. نامه نامزدم رسید، به زحمت آن را خواندم، انگار كلمات سوزنی بود و مستقیماً به چشمم می خورد. نوشته بود: «مادرم عمل كرده و حالش خوب است.» خوشحال شدم.
    • شنبه 9/9/1364
    امروز روزی است كه احمد قرار بود ازدواج كند. ازوضعیتش هیچ خبری در دست نیست. خانوده اش چه می كشند؟ نامزدش درچه حالی است ؟ احمد كجاست؟ بهشت است یا در یكی از اردوگاه های بی نام و نشان دشمن؟ اما احمد همیشه می گفت: «من از اسارت نفرت دارم.» نمی دانم زنده است یا...
    سال 1368 - كرمان
    پس از سال ها دوری، بار دیگر به خانه برگشته ام و به نقطه شروع زندگی نظامی ام؛ پادگان 05 كرمان.
    هر چه داشتم و نداشتم، وسایل زندگی ام را كه پخش و پراكنده بود جمع كردم و با یك وانت به خانه پدری برده و در دو اتاقی كه بالای مغازه پدر است با همسر و دخترك خردسالم زندگی مستقلی را آغاز كرده ام.
    انگار همین دیروز بود كه نامه انتقالم را به گردان همیشه پیروز 808 كرمان كه درجبهه مهران مستقر بود گرفتم.
    دلم می خواست به آرزوی دیرینه ام كه فیلم سازی است برسم و بتوانم از طریق فیلم ساختن، از جنگ بیشتر و بهتر حرف بزنم. برای همین در كلاس های فیلم سازی انجمن سینمای جوان كرمان شركت كردم.
    یك روز كه از پادگان به سمت خانه می رفتم به یكی از دوستانم برخوردم كه لطف كرد و مرا سوار ژیان قرمز رنگ مدل 53 كرد.

    بین راه صحبت از خرید و فروش ماشین شد و دوستم تا تنور را داغ دید با مهارت و زبان بازی خاص خودش نان را... یعنی ژیانش! را بچسباند و به من قالبش كرد. از بخت بد من دسته چكم همراهم بود و معامله را در همان برخورد اول تمام كردم و خوشحال با اتومبیل سواری ام! تخته گاز به خانه می رفتم كه صدای انفجاری! همه رویاهایم را پراند. ....
    • وی درباره این یادداشت ها توضیح داد: روش نوشتنم به این صورت بود كه بعد از پایان هر عملیات و برگشتن به سنگر بلافاصله شروع به نوشتن می كردم.این نوشته ها از سال 1361، یعنی قبل از حضورم د ر جبهه، شروع شده و تا پایان جنگ ادامه دارد.
    با وجود تمام سختی های دوران جنگ، میل عجیبی مرا به نوشتن و ثبت آنچه بر من و همرزمانم می گذشت، سوق می داد و من هر شب و روز وقایع و وماجراهای جبهه را، حتی اگر شده در چند خط می نوشتم.
    یادداشتهای روزانه من از تاریخ 13 خرداد 1361 شروع شده و آخرین نوشته مربوط به جنگ، كه تاریخ دقیق آنرا ثبت كرده ام، مربوط به 28 تیر 1361 است. در ادامه یادداشتهای روزانه، نوشته های مربوط به سال 1366 تا پایان جنگ را گنجانده ام و از آنجا كه تاریخ دقیق این نوشته ها را ثبت نكرده ام، آنها را به ترتیب زمانی، در فصلی جداگانه و با عنوان خاطرات، پس از یادداشتهای روزانه قرار داده ام.
    در بخش پایانی این كتاب نیز شرح مختصری است از وقایع و اتفاقاتی كه پس از جنگ بر من گذشت و گوشه ای از خاطرات آن روزها به صورت پراكنده در هفته نامه محلی كرمان بنام فردوس كویر با عنوان «خاطرات یك رزمنده گمنام» منتشر شد كه به صورت كاملتر در این كتاب آورده شده است.
    فردوسی درباره رویكرد ادبی یا تاریخی این كتاب افزود: كتاب «روی نقطه پراكندگی» بدلیل اینكه بصورت روزانه نوشته شده، تمام نوشته ها بر مبنای واقعیت بوده و اتفاق افتاده و من شاهد آنها بوده ام و به همین دلیل این كتاب را می توان یك مستند تاریخی دانست و از آن جهت كه سعی شده جذاب و خواندنی باشد به جذابیت های ادبی هم توجه شده است.
    كتاب 250 صفحه ای «روی نقطه پراكندگی» در 10 بخش تنظیم شده و مبنای این تقسیم بندی زمان یادداشت های نویسنده است. در انتهای كتاب نیز آلبومی از عكس های این رزمنده به چشم می خورد.
    محمدرضا فردوسی اهل كرمان است و در سال 1360 در حالی كه 18 ساله است وارد ارتش و یك سال بعد، پس از طی دوره آموزشی راهی جبهه های جنوب می شود. جذابیت یادداشت های فردوسی در جبهه خلاصه نمی شود و سرگذشت او پس از جنگ نیز خواندنی است و تلخی قابل تامل آن تا مدتی از ذهن پاك نخواهد شد.


    منبع :
    کیهان
    ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. تشكر

    نرگس منتظر (08-07-1389)

  3. #162
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    goll پاسخ : ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞




    نفس‌هایی که بوی جنگ می دهند


    در نامه فرزند جانبار شیمیایی «حسن خاكسار» به پدر آسمانی‌اش آمده است: ای پدر مهربان وقتی نفس می‌كشی، نفس‌هایت بوی جنگ می‌دهد و ریه ‌هایت از مواد شیمیایی پر شده است. خودم قربانت می‌روم.




    در نامه فرزند جانبار شیمیایی «حسن خاكسار» به پدر آسمانی‌اش آمده است:
    ای پدر مهربان وقتی نفس می‌كشی، نفس‌هایت بوی جنگ می‌دهد و ریه‌ هایت از مواد شیمیایی پر شده است. خودم قربانت می‌روم.

    امیر خاكسار فرزند جانبار شیمیایی «حسن خاكسار» كه 10 سال بیشتر ندارد، جنگ تحمیلی را لمس نكرده است ولی پس از گذشت 22 سال از پایان این جنگ آثار آن را در سرفه‌ها و نفس‌های پدرش می‌بیند؛
    او فرزندی از باقیمانده شهدای دفاع مقدس است كه از شهرستان تنكابن استان مازندران برای پدر آسمانی ‌اش نوشته است:

    با سلام و درود فراوان به شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و جانبازان گرامی مخصوصاً پدر عزیزم.
    نمی‌دانم از كجا تعریف كنم به خاطر این كه پدر آنقدر از جنگ خاطره دارد كه نگو پدر مهربانی كه چندین سال در جبهه ‌ها با دشمنان جنگید و اثر جنگ را در بدن خود باقی گذاشت.

    ای پدر مهربان وقتی نفس می‌كشی، نفس‌هایت بوی جنگ می‌دهد و ریه‌هایت از مواد شیمیایی پر شده است. خودم قربانت می‌روم.
    پدرم وقتی عكس‌‌هایت را نگاه می‌كنم، به خود می‌بالم از این كه پدری فداكار دارم؛ پدری كه با سن كم وارد جنگ شد، پدری كه دنیای خاطره در وجودش پر شده است.

    ای پدر عزیز از تمام وجود دوستت دارم و برایت آرزوی سربلندی و طول عمر می‌كنم؛ ای خدای مهربان به تمام پدران سلامتی بده و به پدر من هم همین‌طور.
    پدر جان وقتی از سردردهای زیاد آمپول می‌زنی و نمی‌توانی غذا بخوری، سعی می‌كنم بروم توی كوچه یا كتاب بخوانم چرا كه اصلاً نمی‌‌توانم ناراحتی تو را ببینم.
    ای پدر خوبم با قلب كوچك و دستانی كه به سوی آسمان دراز كرده‌ام، برایت آرزوی سلامتی می‌كنم؛ به امید این‌ كه سال‌های سال در كنار ما بمانی.
    دوستت دارم پدر عزیزم؛ پسر كوچكت امیر.


    ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞

  4. تشكر

    شكوه انتظار (08-07-1389)

  5. #163
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    goll پاسخ : ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞








    مادر!منو به خدا سپردی؟



    *سال ۱۳۶۰ رفتم بستان. خیلى از بچه هاى جهاد آنجا بودند. كار من تعمیر موتور بود؛ اما هر كارى كه پیش مى آمد، انجام مى دادم. كار كردن در پشت جبهه را دوست داشتم، اما دلم مى خواست بروم خط مقدم؛ تا این كه در عملیات بیت المقدس دل به دریا زدم و به آقاى رستمى كه مسئول نقلیه بود، گفتم: «من مى خواهم بروم جلو!»
    آقاى رستمى گفت: «نمى شود؛ برگ اعزام نداریم.»
    مشغول صحبت بودیم كه خبر رسید راننده آشپزخانه شهید شده و كسى نیست غذاى رزمندگان را ببرد. من گفتم: «جناب رستمى! من رانندگى با ماشین سنگین را بلدم، مى توانم كمك كنم.»
    خلاصه قبول كردند و من به عنوان راننده همراهشان شدم. وقت تقسیم غذا در پایم احساس سوزش كردم. اهمیتى ندادم و به كارم مشغول شدم. وقتى براى استراحت برگشتم و پایم را نگاه كردم، متوجه شدم پایم تركش خورده. دوستان كه متوجه جراحتم شدند، سریع من را به بیمارستان صحرایى اهواز رساندند. وقتى مرخص شدم و به قرارگاه برگشتم، مورد مؤاخذه قرار گرفتم؛ چون كارت اعزام نداشتم و این تخلف محسوب مى شد.
    بعد از آن عملیات كار رساندن مجروحان به پشت جبهه به من واگذار شد. مرتب مى رفتم جلو و مجروحان را به عقب جبهه مى رساندم. در این راه ماشین من چند بار مورد اصابت خمپاره هاى دشمن قرار گرفت، اما هر دفعه به طریقى نجات پیدا كردم.
    وقت تقسیم غذا در پایم احساس سوزش كردم. اهمیتى ندادم و به كارم مشغول شدم. وقتى براى استراحت برگشتم و پایم را نگاه كردم، متوجه شدم پایم تركش خورده.


    *یك بار كه مجروحان را برمى گرداندم، متوجه شدم خلبان یكى از هواپیماهاى خودى كه ساعتى پیش در اثر ضدهوایى دشمن سقوط كرد، چترش بالاى درخت خرما گیر كرده است. او را به بیژن آسوبار ـ كه فرمانده محور بود ـ نشان دادم و
    فرمانده مطمئن شد كه خلبان ایرانى است. او را پائین آورده و با خودمان به قرارگاه بردیم.


    *یك روز براى تحویل گرفتن ماشین، راهى بستان شده بودم. در حین ردشدن از سوسنگرد، متوجه شدم عراقى ها شهر را بمباران كرده اند و مردم شتابان و وحشت زده به این طرف و آن طرف مى دوند.

    صداى گریه یك بچه مرا به سوى خانه اى كشاند كه تقریباً نیمى از آن فروریخته بود. جسد بى سر زنى كف اتاق افتاده بود. جلوتر رفتم دیدم سر زن و دست راستش از بدن جدا شده و چند متر آن طرف تر افتاده اند. با این وجود، بچه كوچكى روى سینه زن خوابیده و شیر مى خورد. دیدن این صحنه منقلبم كرد. مى خواستم بچه را از مادر جدا كنم، اما او گرسنه بود و محكم مادرش را چسبیده بود. به زور كودك را از جسد مادر جدا كردم و به قرارگاه بردم. این صحنه به قدرى در من تأثیر گذاشته بود كه مدت ها به نقطه اى خیره مى شدم و حرف نمى زدم.
    جسد بى سر زنى كف اتاق افتاده بود. جلوتر رفتم دیدم سر زن و دست راستش از بدن جدا شده و چند متر آن طرف تر افتاده اند. با این وجود، بچه كوچكى روى سینه زن خوابیده و شیر مى خورد.



    قنبر علی یوسفی
    منبع:روزنامه ایران

    ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. تشكر

    نرگس منتظر (08-07-1389)

  7. #164
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    goll پاسخ : ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞





    پرواز تا آسمان محمد

    نويسنده:نرجس شكوريان فرد

    چوبش را محکم گرفته بود دستش و نشسته بود سر کوچه. با چشمانش هم همه را و همه جا را مي‎پاييد. تا جواني را مي‎ديد که مشکوک مي‎زند، مي‎رفت سراغش و همان‎جا سر کوچه نگه‎اش مي‎داشت. جوان تا محمد را مي‎ديد که چوب به دستش است و خيلي قاطع و محکم ايستاده و مي‎خواهد ممانعت کند، مي‎ترسيد و خواه و ناخواه حرف‎هاي محمد را گوش مي‎داد. محمد همه صحبتش را با آرامش و طمأنينه بيان مي‎کرد.
    از در محبت و نصيحت وارد مي‎شد و اگر هم جواني مي‎خواست قلدري کند، محکم جلويش مي‎ايستاد. در اين دو - سه روزه هيچ کس حريف محمد نشده بود. يا با زبان خوش يا با تحکم او برگشته بودند. شراب فروش هم که ديد با اين اوضاع بيشتر نمي‎تواند کار کند، بساطش را جمع کرد و رفت. اهالي محل کلي به جان محمد دعا کرده بودند که از اين شر و فساد نجاتشان داده است. مدت‎ها بود که توي کوچه بساط شراب فروشي راه انداخته بود و پاي جوان‎هاي لاابالي را به محل باز کرده بود. کسي هم که جلودارش نبود. چون رژيم هم خودش سراپايش شراب مال شده بود. محمد ديگر طاقت‎ نياورد. با اينکه شانزده - هفده سال بيشتر نداشت، رفت سراغ شراب فروش و کارشان به درگيري کشيد.
    تمام مغازه را به هم ريخت و شيشه‎هاي شراب را شکست. کار به ژاندارمري کشيد و دو - سه روزي هم محمد را زنداني کردند. اما وقتي آزاد شد، رفت سر کوچه و جلوي جوان‎ها را گرفت و محله را پاک کرد. اين خُلق محمد بود. مقابل بدي‎ها و زشتي‎ها کوتاه نمي‎آمد و تا نتيجه نمي‎گرفت، ادامه مي‎داد. حتي يک بار زن‎هاي محله آمده بودند پيش مادر محمد شکايت کنند. مي‎گفتند: پسرت به ما پول داده، مگر ما گداييم؟! مادر، شب که محمد را ديده بود سؤال کرد.
    محمد گفت: اين‎ها همه‎اش توي کوچه مي‎نشينند و صحبت مي‎کنند. مگر کوچه جاي دور هم نشستن است، آن هم براي زن مسلمان. فقط آدم گدا توي کوچه‎ها ولو است. من هم ديدم اين‎ها از رفت و آمد ما مردها خجالت نمي‎کشند، در چادر هر کدامشان يک سکه انداختم. زن‎ها وقتي دليل کار محمد را فهميده بودند، ديگر توي کوچه جمع نشدند.
    روحيات خاصي که محمد داشت روز به روز نمودش بيشتر مي‎شد. انگار مدام براي خودش برنامه مي‎ريخت که يک قدم جلو برود. متوقف شدن يا عقب گرد برايش معنا نداشت. کودکي‎اش هم همين‎طور بود خودش مي‎رفت مسجد و اذان مي‎گفت. بعد هم تکبير نمازها را مي‎گفت و خودش هم نماز مي‎خواند. مسجدي‎ها عاشق صداي اين کودک شده بودند. مي‎گفتند: وقتي صداي اذان محمد را مي‎شنويم اشکمان بي‎اختيار از چشمانمان سرازير مي‎شود. حاج آقا هم برايش يک لباس کوچک آخوندي خريد و گفت: تو بايد طلبه شوي، با اين روحيه‎اي که از حالا داري.
    نوجواني‎اش در شور انقلاب و جلسات سري و پخش اعلاميه شکل گرفت. کلاس‎هاي تفسيري که آقاي ايراني گذاشته بود، شده بود پاتوق جوان‎هاي فهيم. جوان‎هايي که دلشان نمي‎خواست جواني‎شان مثل خيلي‎ها به بطالت بگذرد. محمد پايه ثابت کلاس بود و بعد از جلسه نمي‎رفت؛ حاج آقا را سؤال پيچ مي‎کرد. معلوم بود روي حرف‎ها تمرکز کرده و هفته‎اش را با فکر به آن‎ها گذرانده است. کتاب زياد مي‎خواند؛ کتاب‎هاي شهيد مطهري خوراکش بود. خلاصه، جلسات سري مبارزه با شاه هم که هر جا بود، حتماً محمد هم آنجا بود.
    ياد گرفته بود کارش براي خالقش باشد؛ بقيه‎اش مهم نبود که چگونه بگذرد. خوش و ناخوش دنيا را مهم نمي‎گرفت که زندگي برايش سخت بگذرد. به خاطر همين هم برايش فرقي نمي‎کرد که همه، جمعه‎ها را استراحت مي‎کنند و او تازه بايد اول صبح برود بنايي تا شب کار کند که خرج مدرسه‎اش را دربياورد. تازه شب‎ها راهپيمايي مي‎رفت و در درگيري‎ها بود. اهل تدبير براي خودش نبود.
    دل به تقدير خدا داده بود و در سايه آن تدبير مي‎کرد. همين هم مي‎شد که خدا مقدرات دنيايي محمد را با زيبايي رقم مي‎زد. شاگرد بنا بود. صاحب کارش شيفته‎اش شده بود. با اينکه محمد هيجده سال بيشتر نداشت و در فعاليت‎هاي سياسي عليه شاه هم شرکت داشت و اين يعني جواني پر خطر، اما دل اوستا گرفتارش شده بود. آخرش هم دست به کار شد و خودش از محمد براي دخترش خواستگاري کرد. با اصرار زيادي که کرد محمد قبول کرد و يک عقد ساده خواندند. به همين راحتي امر سنگين و سخت و هفت خوان ازدواج را خدا براي محمد هيجده ساله، دانش‎آموز، بي‎خانه و... آسان کرد.
    شايد شب‎هايي که محمد بالاي پشت بام به ستاره‎ها خيره شده بود و ساعت‎ها نگاه‎شان کرده بود به تنها چيزي که فکر نکرده بود دنيايش بود. همين هم بود که از همان نوجواني نيمه شب‎ها از جا بلند مي‎شد و آرام مي‎آمد پايين و مي‎رفت گوشه ايوان به نماز مي‎ايستاد. زير آسمان پر ستاره به فکر تدبير دنيايش که مي‎افتاد ياد جلوه‎هاي زيباي خلقت، وادارش مي‎کرد که به کس ديگري بينديشد که همه جا را زير نگاه دارد. و همين سرش را به سجده مي‎برد و نداي شکرش را تا خدا بالا مي‎برد. نتيجه اين مي‎شد که هميشه دنبال تکليفش بدود؛ حتي اگر شب عروسي‎اش باشد؛
    مهمان‎ها همه آمده بودند. زن‎ها داخل اتاق و مردها هم در حياط. آن شب قرار بود خيابان راهپيمايي برگزار کنند محمد کم‎کم مردها را جمع کرد و از خانه بيرون زدند. يکي - دو ساعت بعد تازه زن‎ها متوجه شدند که مردهاي‎شان نيستند و وقتي هم که آمدند کتک خورده بودند. از داماد هم که خبري نبود.
    نيمه‎هاي شب بود که محمد آمد. خسته و کتک خورده. کمي استراحت کرد و دوباره رفت. يکي از دوستانش در راهپيمايي شهيد شده بود و توانسته بودند. جنازه را پنهان کنند تا دست ساواکي‎ها نيفتد. حالا مي‎خواستند تا صبح نشده پيکرش را دفن کنند. محمد موقع رفتن به مادر و همسرش فلسفه کارش را گفت. فکرش را و چگونه زندگي کردنش را. اين را مادر و تازه عروسش ديگر براي هميشه مي‎دانستند؛ و خدا اداره کننده خوبي است.
    آن بار که در تظاهرات، وقتي مقابل حرم با گاردي‎ها رو در رو شده بودند، همه فرار کردند، اما محمد ايستاد و با قاطعيت، رئيس گاردي‎ها که به مردم توهين مي‎کرد را خطاب کرد و گفت: سرهنگ، تو برو گم شو. سرهنگ مقابل محمد نتوانسته بود عکس‎العملي نشان دهد و جلوي نيروهايش هم خفيف و خوار شده بود. محمد هم با آرامش از جلوي سرهنگ رد شده به خانه رفته بود. محمد خوابيده بود که زنگ در را زدند.
    خانمش نماز مي‎خواند. زنگ را چند بار ديگر هم زدند، اما محمد بيدار نشد. نماز خانم محمد که تمام شد در را باز کرد. کسي نبود. يکي از همسايه‎ها وحشت زده آمد و گفت: فلان سرهنگ بود خيلي عصباني بود. قسم مي‎خورد که محمد را مي‎کشد براي همين کار آمده بود خوب شد که در را باز نکرديد.
    روزها مي‎رود، مي‎گذرد، سايه مي‎رود، آفتاب مي‎آيد و خورشيد امام بر کشور مي‎تابد هر چند که غبار جنگ فضا را بپوشاند. اما محمد مسيرش مشخص است. سرباز خميني بود. حالا هم فرقي نکرده؛ از خيابان‎هاي شهر به بيابان‎هاي جنوب مي‎رود و اما...
    محمد بعد از چند بار جبهه رفتن، زخمي شد. افتاده بود روي تخت بيمارستان. حال خوبي نداشت. ترکش، فک و دندان‎هاي پايين‎اش را کاملاً از بين برده بود. نه مي‎توانست صحبت کند و نه چيزي بخورد. آرام آرام آب را با ني در حلقش مي‎ريختند. غذا را نرم مي‎کردند و به صورت آبکي از کنار دهانش به او مي‎خوراندند و... و او با چشمانش تشکر مي‎کرد. بعد از چند عمل که دکترها انجام دادند، مرخص شد و به خانه رفت.
    اما حالا حالاها بايد مي‎رفت و مي‎آمد تا شايد بشود براي فک و دهانش کاري کرد. محمد لاغر شده بود و هنوز هم با همان سختي آب و غذا مي‎خورد، اما راه مي‎رفت، يعني دستانش، پاهايش و کمرش توان کار کردن داشت. فکرش درست حساب مي‎کرد و چشمانش حقايق را مي‎ديد. پس راه افتاد و دوباره راهي جبهه شد. مسئول ستاد پشتيباني لشکر 17 شده بود.
    کار زياد بود، اما هر چند وقت يکبار در بيمارستان بستري مي‎شد و دکترها طي يکي - دو عمل استخوان يا گوشتي از قسمتي از بدنش جدا مي‎کردند و به فکش پيوند مي‎زدند.
    محمد به بچه‎هاي جبهه نمي‎گفت که دارد برمي‎گردد شهر تا عمل کند. خيلي مظلومانه و غريب کارهايش را انجام مي‎داد و تا حالش کمي بهبود پيدا مي‎کرد، دوباره مشغول کارها مي‎شد. مدام برو، بيا، صحبت کن، چانه بزن، ليست مايحتاج تهيه کن، جنس بخر، بار بزن، ببر انبار، بسته بندي کن و به مناطق مختلف ارسال کن و... اين‎ها گوشه‎اي از کارهاي محمد بود که هر روز و هر شب انجام مي‎داد و وقتي هم آخر شب فراغت پيدا مي‎کرد و مي‎توانست استراحت کند، به دلش وعده نيمه شب را مي‎داد. نيمه شبي که همراهان محمد از خستگي مي‎خوابيدند و او برعکس از خستگي بيدار مي شد و به نماز مي‎ايستاد تا کوفتگي دل و روحش را از بين ببرد.
    مي‎رفت جبهه و نيازمندي‎ها را مي‎سنجيد و برمي‎گشت. دنبال تهيه آن‎ها به اين در و آن در مي‎زد. ديگر همه مي‎دانستند که محمد اگر نيازي از جبهه را متوجه شود، محال است که آن را تهيه نکند؛ حتي و اما و اگر هم نداشت.
    سراغ بازاري‎ها مي‎رفت و ساعت‎ها صحبت مي‎کرد تا آن‎ها را از عالم خودشان بيرون بياورد و کمي هم درد دين و وطن به وجودشان تزريق کند که آبادي دنياي‎شان را به آخرتي آباد پيوند بزند. گاهي که مي‎ديد آن‎ها حرف‎هايش را نمي‎فهمند و باور نمي‎کنند، يک اردوي چند روزه براي‎شان راه مي‎انداخت و همراه خودش به مناطق جنگي مي‎برد تا از نزديک مشکلات جبهه و کمبودها را ببينند و فداکاري جوان‎هايي که از تمام لذت زندگي راحت گذاشته‎اند تا آن‎ها راحت کار و کاسبي کنند و پول جمع کنند را ببينند.
    مسئولين هم محمد را مي‎شناختند و به وقت و بي وقت آمدن‎هاي محمد عادت داشتند؛ به اينکه بيايد و آن‎قدر دلسوزانه پيگري کند تا آن‎ها مجبور شوند هرچه در توان دارند، کمک کنند.
    هر چند از آن زمان سال‎ها مي‎گذرد، اما گذر خاطره محمد در دل‎ها و ذهن‎ها امري امکان نا‎پذير است؛ مثل خاطراتي که بر دل فرزندش نقش بسته است. وقتي بابا را ديده‎اند و البته يادشان هم هست که بابا يک بار براي جبهه يک ماشين کنسرو ماهي خريده بود و او هم در عالم کودکي هوس کرده بود که بخورد و بابا چقدر با او صحبت کرده بود نازش را خريده بود، اما کنسرو را نداده بود.
    محمد رفته است. خاطراتش و اعمال و حرف‎هايش در عالم هستي جريان دارد. هر چند آن‎هايي که مال پرستند، اين نداها را نشنوند و نبينند، اما جريان هستي رو به سراي روشنايي حقيقت دارد و شهيد، حقيقتي است که بر عالم اشراف دارد. و محمد شاهد و مشرف بر همه ماست.
    منبع:نشريه امتداد- ش 48


    ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞

  8. تشكرها 2

    parsa (08-07-1389), شكوه انتظار (09-07-1389)

  9. #165
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    goll پاسخ : ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞




    نخستین پیام آیت‌الله سید محمد شیرازی به ارتش عراق

    اینجانب از یگان‌های ارتش غیور عراق که گروه گروه از سوی حزب بعث به سوی سوریه، کویت، و جمهوری اسلامی ایران فرار می‌کنند تشکر می کنم. از کسانی که مجبور به ماندن در ارتش بوده ولی هنگام رودرویی بر برادران مسلمانشان در ایران آتش نمی‌گشایند تشکر می‌کنم همچنین از افراد ارتشی‌ که در داخل خود عراق از رفتن به پادگان‌ها سر باز زده‌اند و مخفی شده‌اند کمال تشکر را دارم. حزب بعث بهترین افراد ارتش عراق را کشته و کودکان بعثی را بر شما مسلط کرده است، آیا بعد از این برای ارتش عراق آبرو وشرفی باقی خواهد ماند؟
    ای ارتش مسلمان! آیا به یاد نمی‌آورید که مرحوم آیت‌الله حکیم درباره حزب بعث فرمودند: «آنان کافر و جنایتکارند؟» و امروز آیت‌الله العظمی امام خمینی می‌ فرمایند که آنان کافر و فاجرند. آیا بعد از این‌ها شرم آور نیست که یک مسلمان در چنین ارتشی خدمت کند؟ تا آنجا که می‌توانید خودتان سلاح حمل کرده فرار کنید و هر بعثی ملحدی را بکشید...

    نخستین پیام آیت‌الله سید محمد حسینی شاهرودی
    ای ملت باایمان و ای ارتش مسلمان عراق! دست جنایتکار استعمار هم‌اکنون موجب رودررویی شما با برادران مسلمان ایرانی شده است. از نظر شرعی این جنگ با برادران مسلمان ایرانی حرام است و در صورتی که از طرف رژیم بعث مورد اکراه قرار گرفته لازم است به برادران ایرانی خود بپیوندید.
    مطمئن باشید که کشور اسلامی ایران با تمامی افراد ملت و ارتش و رهبر آگاه آیت‌الله العظمی خمینی(ره) با روی باز از شما استقبال کرده و آرزوی دولت اسلامی و آزاد را برای شما می‌کند.


    نخستین پیام آیت‌الله العظمی مرعشی نجفی
    ملت مسلمان و آگاه ایران! به دنبال حملات هوایی و زمینی ناجوانمردانه و غیرانسانی مزدوران رژیم بعثی عراق به مناطق مسکونی و آموزشی و درمانی صدها زن، کودک، مرد، پیر و جوان، شهید، مجروح، مصدوم و یا آواره شده‌اند برخی ازدستگاههای تبلیغاتی به تقلید از رادیو عراق حملات وحشیانه را به مراکز نظامی و خارج از مناطق مسکونی قلمداد می‌کند ...
    ایشان به ترغیب ملت عراق در سرنگونی رژیم بعثی مطالبی بیان داشتند و گفتند:«نگذارید تسلیحات جنگی آن‌ها که از بیت‌المال مسلمین تهیه شده و بایستی در جنگ با دشمنان اسلام به کار رود صرف تجاوز به خاک ایران و کشتار برادران مسلمان بی‌دفاع و نابودی منابع حیاتی شود.و در ادامه ضمن درود به ارواح پاک شهدا با مردم ابراز همدردی کردند و از نیروهای مسلح و نیروهای جان بر کف انقلابی قدردانی کردند.


    نخستین پیام آیت‌الله محلاتی
    نخستین پیام آیت‌الله العظمی بها‌الدین محلاتی به ملت شریف و نیروهای رزمنده ایران پس از آغاز جنگ تحمیلی در روزنامه کیهان منتشر شد.
    ایشان با تشکر از حضور نیروهای مسلح، اشتیاق خودشان را در صورت توانایی برای حضور اعلام کردند و این جنگ را باعث ظهور هویت حزب نحس بعث عراق دانستند.
    پایان پیام


    منبع: خبرگزاري حيات

    ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞

  10. تشكرها 2

    parsa (08-07-1389), شكوه انتظار (09-07-1389)

  11. #166
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    goll پاسخ : ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞





    فرهنگ عاشورا و دفاع مقدس


    اصولاً هر نهضتي براي مقاصدي خاص پي‌ريزي مي‌شود. گاهي اين مقاصد، زائيده تفكرات و اعتقاداتي محكم از جنس فولاد است. در اين شكل، هدف از ماديات فراتر رفته و دفاع از شرافت و كرامت انساني را در پي دارد.
    اگر حماسه عاشورا به وقوع مي‌پيوندد، اگر جوانان ايران تا سرحد خون و مرگ و شهادت به مقابله با دشمن مي‌پرداختند، براي دفاع از تفكرات و و اعتقاداتشان است.

    چرا علي و اولادش را امروز زنده‌تر از ديروز مي‌بينيم؟ چرا وقتي نامي از علي و اولادش مي‌آيد، دل‌ها قوت بيشتري براي شهادت مي‌گيرند؟ زيرا كلام علي (ع) كلام خداست، و كلام خدا چنان در روح حسين (ع) طنين‌انداز است كه او را مهياي يك حماسه مي‌كند. عواملي از جمله رد تقاضاي بيعت، خواسته مردم، امر به معروف و نهي از منكر در قيام و نهضت حسيني نقش اساسي ايفا مي‌كنند. اما كدام يك از اين تعلق‌ها حسين را برروي خواسته‌اش استوار و راسخ مي‌كند؟

    از يك طرف، اگر حكومت به دست يزيد مستبد بيفتد، حكومتي همچون حكومت لائيك رقم مي‌خورد؛ از طرف ديگر 5 هزار نفر خواستار اويند و از طرف ديگر حسين (ع) مي‌بيند كه به حق عمل نمي‌شود و اباطيل در دين رخنه كرده‌اند:

    «آيا نمي‌بينيد كه به حق عمل نمي‌شود؟». در ادامه همين حديث، هر انساني را موظف مي‌داند كه از جان و مال و ناموس خويش بگذرد تا دين حق جاويد بماند.

    نطق سوم، يعني امر به معروف و نهي از منكر، او را برروي خواسته‌اش استوار مي‌سازد؛ زيرا از شاخص‌ها و ويژگي‌هايي چون اصلاح جامعه، هدايت، اقامه عدل ... نيز برخوردار است و در همين حال مجموعه‌اي از عقايد و ارزش‌هاي معنوي او را شامل مي‌شود. تا اينجا فرهنگ عاشورا را تداعي كرديم و اما فرهنگ دفاع مقدس.
    فرهنگ دفاع مقدس هم برگرفته از همين بينش است. امام خميني (ره) و رهروانش، سكان كشتي هدايت را در دست گرفته و از دستورالعمل‌هاي مكتب حسين (ع) پيروي نموده و مردم را به جبهه‌هاي جنگ حق عليه باطل، براي زنده نگه داشتن قرآن، براي عمل به تكليف، براي اداي حق و در يك كلام، امر به معروف و نهي از منكر فرا مي‌خواند.

    درك صحيح او از راه و رسم سيدالشهداء روح بلند نظرش را به احاطه درآورده و حكم دفاع همگاني از ملّت شرف را صادر مي‌كند و عاشورائيان و دفاع مقدس با شعار تنها ره سعادت: ايمان، جهاد، شهادت به مقابله با دژخيمان رژيم بعثي پرداختند. فردي كه تن به شهادت مي‌دهد، علاوه بر اعتقادات، شهامت، رشادت، شجاعت، كرامت و در يك كلام جوهره آن را دارد.

    زينب مترجمي جزه



    ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞

  12. تشكرها 2

    parsa (08-07-1389), شكوه انتظار (09-07-1389)

  13. #167
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    goll پاسخ : ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞






    به دخترم دروغ نگویید



    به دخترم دروغ نگویید

    نگویید از سفر باز خواهم گشت
    نگویید زیباترین هدیه را برایش به ارمغان خواهم آورد
    به دخترم واقعیت را بگویید،
    بگویید بخاطر آزادی تو
    هزاران خمپاره دشمن
    سینۀ پدرت را نشانه رفته اند
    بگویید خون پدرت بر تمام مرزهای غرب و جنوب کشورش
    پریشان شده است ، بگویید موشکهای دشمن
    انگشتان پدرت را در سومار
    دستهای پدرت را در میمک
    پاهای پدرت را در موسیان
    ریشۀ پدرت را در شلمچه
    حنجرۀ پدرت را در ارتفاعات الله اکبر
    خون پدرت را در رودخانۀ بهمنشیر
    و قلب پدرت را در خونین شهر
    پرپر کرده اند
    اما ایمان پدرت در تمامی جبهه ها می جنگد
    به دخترم واقعیت را بگویید
    بگذارید قلب کوچک دخترم ترک بردارد و
    نفرت همیشه ای از استعمار در آن بدواند
    بگذارید دخترم بداند که چرا عکس پدرش را بزرگ کرده اند

    چرا مادر دیگر نخواهد خندید
    چرا گونه ها ی مادر بزرگش همیشه خیس است
    چرا عموهایش،محبتی بیش از پیش به او دارند
    و چرا پدرش به خانه برنمی گردد
    بگذارید دخترم بجای عروسک بازی
    نارنجک را بیاموزد
    بجای ترانه،»فریاد» را بیاموزد
    و بجای جغرافیای جهان،
    تاریخ جهانخواران را بیاموزد
    به دخترم دروغ نگویید
    نمی خواهم آزادی دخترم، قربانی نیرنگ جهانخواران باشد
    به دخترم واقعیت را بگویید
    می خواهم دخترم دشمن را بشناسد
    امپریالیسم را بشناسد
    استعمار را بشناسد
    به دخترم بگویید من شهید شدم
    بگویید:
    شهیدان زنده اند الله اکبر
    بخون غلطیده اند الله اکبر
    بگذارید دخترم تنها به دریای
    خون شهیدان هویزه بیندیشد
    سلام مرا به دخترم برسانید
    و این اشعار را که نوشتم
    برایش نگهدارید که بزرگتر شد
    خودش بخواند
    به دخترم دروغ نگویید

    سروده شهیدحجه الاسلام محمد شیخ شعاعی
    حجه الاسلام محمد شیخ شعاعی از روحانیون رزمی تبلیغی بود که در چندین عملیات مختلف از جمله والفجر1، والفجر3 ،جفیر وکربلای 4 شرکت فعال داشت و در آخرین عملیاتی که حضور داشت ( کربلای4) پس از ساعتها مبارزه مداوم، بدن مبارکش امواج گلوله های دشمن دژخیم قرار گرفت و به فیض عظمای شهادت که خواستۀ قلبی او بود نائل آمد و جنازۀ مطهرش در جزیزۀ ام الرصاص مفقود گردید .
    ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  14. تشكر

    نرگس منتظر (09-07-1389)

  15. #168
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    goll پاسخ : ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞




    جنگ تمام شد ........
    برگشتیم با همه سوغاتمان :
    بی دلی مان !
    برگشتیم و گرفتار شدیم ناگاه میان زرق و برق های این شهر رنگین با جذبه های دروغین محاصره گشتیم ،
    بی د لیمان به دادمان رسید :
    ماسک های پرهیزتان را بزنید که هوای زمانه گناه آلوده است
    عدّه ای غفلت کردیم و بیمار شدیم عدّه ای ماندیم و بی تاب شدیم !
    باز صبح کاذب ، چلچراغ های وسوسه فرایمان گرفت
    تا غروب دوکوهه را از چشم هایمان برباید
    دل ندا داد :
    ظلمتی بیش نیست به آسمان خیره شوید افسوس که عده ای محو نوری کاذب شدیم و اندکی محو آسمان!
    سرهامان روبه آسمان بود وسوسه های غرور و تکبر به ستایش مان نشستند که عطر
    خاک های بی آلایش فکه را از یاد ببریم و باز هشدار دل :
    رو به خاک کنید ...
    دریغا که سنگفرش های مرمرین تجمل چشم های ظاهر بین مان را خیره کرد سنگرفرش ها آیینه ای شدند عده ای به خود نگریستیم و اندکی به خاک !
    برگشتیم و دریغا ........ !
    دریغا که « اندکی » هوایی ماندیم !
    و سکوت ، هم صحبت مان شد و خاک همدم نگاه مان اشک محرم رازمان
    انتظار مرهم زخم های مان
    دیوانگی گناه مان عاشقی جرم مان و بی دلی مشاهدمان و عزلت پناه مان
    و این شد سر آغاز :
    « داستان تنهایی مان » !
    آری ........ رفقای عزلت نشین هوایی !
    بگذارید زنجیرهای سنگین نگاه ها اسیر انزوای تان کند
    بگذارید فلسفه نواندیشی ها ،آهن و دود پوسیده تان بپندارد ،
    بگذارید اقلیّت شوید و در کثرت غفلت ها نادیده گردید بگذارید جدا از
    « تن ها » شود و « تنها بمانید »
    اما هرگز تن به عقلانیت دوران تردیدها و فراموشی ها نسپارید آری ...
    « اندک رفیقان همراهان هوایی » !
    اینجا ماندن را گریزی نیست
    بگذارید جسم ها پایبند زمین بمانند اما روحمان را قفسی نیست جز چشم هایمان !
    چشم های تان را ببندید تا روح بال بگشاید ..........
    عازم دوکوهه شود
    از پاکی حوض کوچکش وضویی بسازد وارد حسینیه حاج همت شود
    شرط « آزادگی » را از « حاجی » بپرسید
    در گوشه ای از اتاقک های دو کوهه نماز نیاز بخواند و راهی فکه شود .
    به فکه که رسید سراغ « سید » را بگیرد
    « شقایق های آتش گرفته »
    نشانی اش را می دانند سید چگونه پرگشودن را برایش روایت می کند .
    بعد راهی شلمچه شود به خاکش خود را معطر کند برود پشت آن حصارهای بلند رو به کربلا بنشیند با بالهایش حصارهای ظاهری ر ا بگشاید ...
    اگر زخمی شدند غمی نیست
    « با ابالفضل ( ع ) » بگوید .
    اگر اذن دخولش رسید به سوی حرم حسین ( ع ) پر بگیرد ....
    بر پرچم سرخ گنبدش که رسید با کبوتران حرم هم آواز شود و آنقدر نوای
    « این الطالب بدم المقتول بکربلا »
    را سر دهد که یا از عطش جان دهد و یا سیراب وصال گردد ...
    رفقای هوایی !
    این پایان « دلتنگی هاست »‌!
    بگذارید « داستان تنهایی تان » افسانه آدمیان شود ،
    هر چند پایانش را خوش نپندارند !
    اینجا ماندن را گریزی نیست ..... و رفتن را نیز !
    و اگر در جستجوی مقصود عروجی راه یکی است :
    چشم هایت را به روی زمین ببند
    تا عازم آسمان شود ............
    ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  16. تشكر

    نرگس منتظر (09-07-1389)

  17. #169
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,749      تشکر : 57,546
    171,600 در 50,170 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* هم اکنون آنلاین است.

    goll پاسخ : ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞






    وصيت نامه شهيد همت

    بسم الله الرحمن الرحيم

    هرچه داريم از شهدا داريم و انقلاب حاصل خون شهيدان است.

    به تاريخ ۱۳۵۹/۱۰/۱۹ شمسي ساعت ۱۰/۱۰ شب چند سطري وصيتنامه مي نويسم .هرشب ستاره اي را به زمين مي کشند و باز اين آسمان غمزده غرق ستاره است.مادر جان ! مي داني تور را بسيار دوست دارم و مي داني که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهيدان داشت .

    مادر ! جهل حاکم بر يک جامعه انسان ها را به تباهي مي کشد و حکومت هاي طاغوت مکمل اين جهلند و شايد قرن ها طول بکشد که انساني از سلاله ي پاکان زاييده شوند و بتوانند رهبري يک جامعه ي سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را دردست گيرد و امام تبلور سلاله ي ادامه دهندگان راه امامت و شهامت وشهادت است.مادر جان !

    به خاطر داري که من براي يک اطلاعيه ي امام حاضر بودم بميرم؟کلام او الهام بخش روح پر فتوح اسلام در سينه و وجود گنديده ي من بوده وهست .اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهيد برايم دعا کنندتا شايد خدا من روسياه را در درگاه با عظمتش به عنوان يک شهيد بپذيرد .مادر جان !

    من متنفر بودم وهستم از انسان هاي سازشکار و بي تفاوت و متاسفانه جوانان که شناخته کافي از اسلام ندارند و نمي دانند براي چه زندگي مي کنند و چه هدفي دارند و اصلا چه مي گويند بسيارند .اي کاش به خود مي آمدند .از طرف من به جوانان بگوييد چشم شهيدان و تبلور خونشان به شما دوخته است به پا خيزيد و اسلام را و خود را دريابيد .

    نظير انقلاب اسلامي ما در هيچ کجا پيدا نمي شود نه شرقي نه غربي.اسلامي که : اسلامي ... اي کاش ملت هاي تحت فشار مثلث ( زور و زر و تزوير ) به خود مي آمدند و آنها نيز پوزه استکبار را بر خاک مي ماليدند. مادر جان ! جامعه ي ما انقلاب کرده و چندين سال طول مي کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان ها بيرون برد ولي روشنفکران ما به اين انقلاب بسيار لطمه زدند زيرا نه آن را مي شناختند و نه برايش زحمت و رنجي متحمل شده بودند.

    از هر طرف به اين نونهال آزاده ضربه زدند ولي خداوند مقتدر است .اگر هدايت نشدند مسلما مجازات خواهند شد .پدر و مادر من ! من زندگي را دوست دارم ولي نه آنقدر که آلوده اش شوم و خويشتن را گم و فراموش کنم .علي وار زيستن و علي وار شهيد شدن حسين وار زيستن و حسين وار شهيد شدن را دوست دارم .

    الگوي جاويد يک مومن از بند هوي و هوس رستن است و من اين الگو را نيز دوست داشتم .شهدات در قاموس اسلام کاري ترين ضربات را بر پيکر ظلم و جور و شرک و الحاد مي زند و خواهد زد و تاريخ اسلام اين را ثابت کرده است .

    پدر ! ما فردا مي رويم به جنگ با انسانها يي که چون کفار در صدر اسلام نميدانند چرا و براي چه مي جنگند جنگ با دموکرات يا در حقيقت آلت دست بعث بغداد عراق .ببين ما به چه روزي افتاده ايم و استعمار چقدر جامعه ي ما را به لجن زار کشيده است ولي چاره اي نيست . اينها سد راه انقلاب اسلامي اند پس سد راه اسلام . بايد برداشته شوند تا راه تکامل طي شود .

    مادر جان ! به خدا قسم اگر گريه کني و به خاط من گريه کني اصلا از تو راضي نخواهم بود . زينب وار زندگي کن و مرا نيز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنا توفيق الشهاده في سبيلک )
    اسلام دين مبارزه و جهاد است و در اين راه احتياج به ايمان و ايثار و استقامت است .خواهران و برادرانم و همچنين پدرم ! مرا ببخشيد و از آنها مي خواهم که راهم را ادامه دهند .
    والسلام - محمد ابراهيم همت

    ساعت ۱۵/۱۲ پاوه - اتاق تحقيقات سپاه





    ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  18. تشكر

    نرگس منتظر (09-07-1389)

  19. #170
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    satare پاسخ : ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞






    ماه محرم در روزهای اسارت


    با فرارسيدن ماه محرم ، دلها حزين و اندوهناك مي شد و بهانه اسارت كه خباثت يزيديان را ملموستر مي كرد ، عزم ما را براي برپا داشتن عزاداري استوار مي ساخت.
    عراقيها خيلي از عزاداري وحشت داشتند و انگار تب حساسيتشان باسينه زني بالا مي رفت ؛ چون هروقتي بچه ها پايشان را در يك كفش مي كردند كه الا و بال مي ايستيم و سينه مي زنيم ، تانك و نفربرها را در رديف مي كردند و پشت سيم خاردار اردوگاه.
    در محرم سال دوم اسارتم بود كه چند سرباز ريختند سر مسعود و تا جايي كه مي خورد ، او را زدند.
    مسعود ف مجروح بود و در يكي از پاهاي پلاتين گذاشته بودند. چند نفر از بچه ها كه تحمل كتك خوردن مسعود را نداشتند ، به سربازها حمله كرده كابلهايشان را گرفتند و شروع كردند به زدن آنها.
    بعد از اين جريان ، مسعود و آن چند نفر را به سلول انفرادي انداختند. مسعود اعتصاب غذا كرد و عراقيها كه از اعتصاب غذا وحشت داشتند و خيلي روي اين مسئله ضعف نشان مي دادند ، آنقدر به مسعود فشار آوردند و حتي چاقو داغ كرده ، قصد كور كردن چشمهايش را داشتند ، تا مسعود دست از اعتصاب كشيد.


    ۞*•*♥*•*۞ ويژه نامه گراميداشت هفته دفاع مقدس ۞*•*♥*•*۞





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  20. تشكر

    نرگس منتظر (09-07-1389)

صفحه 17 از 19 نخستنخست ... 713141516171819 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •