زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
صفحه 6 از 9 نخستنخست ... 23456789 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 85
  1. #51
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    ابن زياد كيست ؟
    معرفى او به عهده كسانى واگذار مى كنيم كه او را خوب شناختند، و سپس ‍ بدون ترديدى او را شناساندند.
    حست بصرى درباره اش مى گويد: او خوانى ابله بود كه خونهاى بسيارى ريخت ، و در اين كار افراط كرد(172).
    ابن كثير او را: متكبرى كه از هيچ كس پندى نمى پذيرفت معرفى مى كند(173).
    و جاحظ نقل مى كند كه عبدالله تيميمى در برابر اين زياد گفت : خداوند عمر بن خطاب را بيامرزد كه مى گفت : خداوند من از زنان زنا كار و فرزندان آنها به تو پناه مى برم !(174).
    ابن زياد مضطرب گشته در صدد فريبكارى بر آمد، تا اذهان مردم را از تميمى و سخنانش دور كند. وى طبق روش بنى اميه و سنت معاويه ، ياران و اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را تحقير مى كرد. روزى عائذبن عمرو از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله بر او وارد شد تا او را نصيحت كند و از حطمه يعنى سنگدلى و ستم ، بر حذر دارد. پس عائذ گفت :
    اى فرزند! من از رسول الله صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمودند: بدترين فرمانروايان حطمه (سنگدلان و ستمگران ) مى باشند، پس مبادا تو از امان باشى . ابن زياد چهره درهم كشيده بانگ زد كه : سر جاى خود بنشين كه تو از نخاله هاى دور انداختنى اصحاب رسول مى باشى .
    عائذ پاسخ نارواى وى را چنين به او برگرداند: آيا در ميان آنان نخاله بود؟ بدرستى كه زوايد و دور انداختنى پس از اصحاب ، و در ميان ديگران بود
    (175).
    در روايت ديگرى ابن زياد به او گفت : تو را چه به اين گونه مسائل ؟ تو در حقيقت از تفاله هاى ياران محمد هستى .
    و عائذ پاسخ داد: اى بى مادر! آيا در ميان ياران آن حضرت تفاله اى هم بود
    (176).
    همچنانكه پدرش زياد از نسب نامعلوم و نامشخص بودن پدرش و بدنامى مادرش رنج مى كشيد، تا آنجا كه معاويه با استلحاق او را برادر خود و فرزند ابوسفيان خواند. و با اينكار بيش از آنكه بتواند بر ننگها پرده درى كرده او را رسوا ساخت . عبيدالله بن زياد نيز همان ننگ پدرى را به ارث برده بود و از همان بيمارى روحى رنج مى كشيد؛ زيرا همچنانكه جاحظ سخن عبيدالله تميمى را درباره او و مادرش نقل مى كند، (فرزند مادرى زنا كار بود) ديگران نيز او را بارها بخاطر مادر بدنامش كه مرجانه نام داشت و زنى زرتشتى و بى حيا بود، تحقير مى كردند.
    ابن زياد را مادرش در كنار دومين شوهر خود، شيرويه اسوارى (177) كه مسلمان نبود، پرورش داد. وى سپس در دامان زياد كه شرش همه را گرفته بود، و ميل زيادى به كشتار، سلى حقوق ، فساد و انجام محرمات داشت ، پاگرفت .
    زياد آنقدر بدنام و بد سابقه بود كه : هنگامى كه معاويه مى خواست او را والى شهر مدينه منوره سازد، مزدم آن شهر از توس و ناراحتى شيون كردند. و سه روز به قبر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله پناه بردند. و بست نشستند؛ زيرا بخوبى از ستمگرى و حق كشى و سخت گيرى او آگاه بودند(178).
    ابن زياد نيز در دامان چنين جرثومه اى ، درس خونخوارى و خونريزى فرا گرفت . و براى او كارى آسانتر از جدا كردن دست و پاها و دستور به كشتن در هنگام خشم بخاطر كمترين شبهه اى يا بدون آن ، وجود نداشت (179).
    ابن زياد از لكنت زبان خود رنج مى برد و نمى توانست به زبان عربى درست و فصيح اداى مقصود كند لذا شنوندگان ، از شنيدن سخنانش به خنده مى افتادند و او را مسخره مى كردند. در اين مورد نقل كرده اند:
    زمانى وى مى خواست به لشكريان خود دستور هجوم بدهد و بگويد: اشهروا سيوفكم ؛ شمشيرهايتان را از نيامها بيرون بكشيد، ليكن آنچه بر زبان آورد چنين بود: افتحوا سيوفكم ؛ شمشيرهاى خود را بگشاييد همين مساءله دستاويز يزيد بن مفرغ گشت و زمينه مسخره كردن وى .
    اين مفرغ در شعر عبيدالله را هجو كرده ، در بيتى از آن مى گويد:
    و آن روز كه از دور، شمشير خود را گشودى و تباهى ببار آوردى ، هر چند همه كارهايت تباه است (180).
    وى به دزدى از بيت المال مسلمين اكتفا نكرد. و اولين كسى بود كه به ضرب سكه ها تقلبى پرداخت و اين سنت سيئه را نخست او بنياد نهاد و بعدها در ديگر شهرها گسترش يافت .
    عقاد او را موجودى مسخ شده و از زمره مسخ شدگان توصيف مى كند:
    هيچ كس از ياران و اطرافيان يزيدبن معاويه به اندازه ابن زياد مسخ نشده بود؛ وى آنچنان شيفته مناصب ، مقامات ، اموال و لذتها بود كه كاملا ماهيت و طبيعت انسانى خود را از دست داده ، به پست ترين حالت مسخ ، رسيده بود. در اين راه او بصيرت خود را از دست داده و حقايق ، در درون او وارونه جلوه مى كرد، و سراب باطل به جاى زلال حق نشسته ، جلوگيرى مى كرد(181).
    عجيب نيست كه اين موجود از پايان شوم پدر خود پند نگيرد، و چون او عاقبت زشت خود را پيشاپيش با اعمال ننگينش ترسيم كند.
    در كف دست اين خبيث ، زخمى چركين پديد آمد،. او اين زخم را مى خاراند تا آن كه تمام بدنش را اين زخم پوشاند و سياه كرد و سپس اين زخم چون قطعه اى سياه گشت ، و او از اين زخم هلاك شد(182).
    حقيقت آن است كه همه اين تيره و شجره خبيثه ، زخمهايى سياه بودند بر تن امت اسلامى .
    عبيدالله به اعمال جنايتكارانه و ستمگرانه پدر افتخار مى كند. و هنگام معرفى ، خود را شبيه ترين كس به زياد مى داند. و در اقتفاى آن نانجيب براى خود همتايى نمى شناسد. و در پيمودن بيراهه هاى باطل بر همان سبقت مى گيرد و عربده مى كشد كه ار دشمن ، سخت انتقام مى گيرد. و زهرى است در كام مخالفين خود(به خطبه ذيل بنگريد).
    آرى اين موجود مسخ شده است كه از سوى حكومت مركزى انتخاب مى گردد تا جنبش مظلومين را سركوب كند.و با ذريه رسول خدا؛ خاته پيامبران صلى الله عليه و آله پيكار نمايد، او انبان شر و مكر و نيرنگ است و تمام رذيلت هاى ارثى و اكتسابى را در خود دارد معاويه هم به همين دليل او را انتخاب كرده است درون او انباشته از كينه و حسد نسبت به پاكترين مردمان است كه در نيكى و طراوت و پيراستگى بر همه پيشى گرفته اند.
    طبيعى است كه جرثومه شيطان و عصاره پليدى اين خواسته پست را بر آورده سارد. مگر نه آنكه در شوره زار تنها خار مى رويد...
    و يا: آيا به شما خبر دهم كه شياطين سراغ چه كسانى مى روند؟ آنان نزد هز دروغپرداز گناهكار فرود مى آيند(183)يزيد از او مى خواهد تا دستورى وى را فورا و بلادرنگ انجام دهد. و مى گويد: اگر بال دارى به كمك آنها به سوى كوفه پرواز كن ! (184).
    سبحان الله ! كه چگونه يزيد و ابن زياد مصداق اين آيه قرار مى گيرند كه :
    الم تر ارسلنا الشياطين على الكافرين تؤ زهم از ا (185).
    آيا نديدى كه ما شياطين را به سوى كافران فرستاديم تا آنان را از جا بكنند، از جا كندنى سخت .
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  2. #52
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    لبيك ابن زياد به يزيد
    ابن زياد پس از دريافت نامه يزيد، مردم بصره را فراخواند و طبق موسوم به حمد و ستايش خداوند پرداخته سپس گفت :
    اما بعد: من از سختى هراسى ندارم و بيدى نيستم كه با نسيمى ضعيف از پا در آيم : از دشمنان خود سخت انتقام مى گيرد. و زهرى هستم در كام آنان . درشتى را با درشتى و كلوخ را با سنگ پاسخ مى دهم ...
    اى اهل بصره ! اميرالمؤمنين (يزيد!) ولايت كوفه را به من سپرده است . و من بامدادان به سوى آن ديار خواهم شتافت ،. پس از رفتنم ، ثمان بن زياد بن ابوسفيان (186) بر شما امير خواهد بود، مبادا با وى از در مخالفت و تضعيف بر آييد، كه به خدا سوگند! اگر از كسى خبر مخالفت به گوشم رسد، او و خاندان و دوستانش را خواهم كشت (به شيوه سركوب و ارعاب خوب توجه كنيد) و كمترين گناهى را با بزرگترين مجازات پاسخ خواهم داد، تا آنكه تسليم كرديد. و كمترين اواى مخالفى شنيده نشود. بدانيد كه من فرزند زياد هستم و شبيه ترين فرد به او در روى زمين ، و در اين مشابهت و يكسانى هيچكس با من شريك و سهيم نمى باشد
    (187).
    در خطابه فوق مى بينيم كه :
    اولا: وى از كمترين اشاره اى به عوامل اين حوادث ناگهانى و احولات داخلى كوفه از ترس آگاهى اهالى بصره و شورش عليه برادرش ، خوددارى مى كند.
    ثانيا: سعى مى كند با شيوه هاى روانى و حمله هاى روحى ، آنان را مرعوب كند لذا آنان را از مكر و نيرنگ خود مى هراساند. و كينه توزى و زهر قاتل بودن خود را به رخ بصريان مى كشد، و هشدار مى دهد كه مبادا او يا برادرش (عثمان ) را تحقير كنند و با آنان مخالفت نمايند؛ زيرا آنان نوادگان ابوسفيان هستند!.
    ثالثا: خطابه خود را با تفاخر و ياد كردن پدر پيشاهنگ قتل و ترور كه تمام رذايل و غده هاى پليد خود را به وى منتقل ساخته بود، به پايان مى برد و خود را فرزند خلف همان ناخلف معرفى مى كند.
    فراموش نكنيم كه همين ابن زياد ساعتى قبل از ايراد خطابه فوق ، يكى از مجاهدان متقى را كه حامل نامه امام حسين عليه السلام به سوى رؤ ساى پنجگانه (188) بود، به شهادت رساند؛ زيرا منذر بن الجارود پنجمين رئيسى كه نامه به سوى او روانه شده بود، بخاطر غفلت و بينش ضعيف خود اين نامه را دسيسه اى از طرف ابن زياد براى آزمايش خود تصور نمود! لذا پيك را تسليم آن نانجيب كرد و ابن زياد هم او را به شهادت رسانده (189)، ديگران را از هر تحركى عليه امويان و حكومت آنان برحذر داشت .
    فرداى آن روز، ابن زياد همراه چند صد تن از لشكريان پانصد تن گفته شده است و تنى چند از شخصيتهاى بصره با شتاب راه كوفه را در پيش گرفت . وى لشكريان را براى برخوردهاى احتمالى ميان راه يا داخل كوفه همراه خود ساخته بود. ليكن هدف وى از همراه داشتن شخصيتهاى آن ديار از قبيل شريك اعور حارثى وحارث بن نوفل دور نگهداشتن آنان از بصره در غياب خودش بود.
    ابن زياد از قافله همراه خود مى خواست تا مسير را سريع پيموده ، به مقصد رسند و خودش بر آنان سبقت گرفته در پيشاپيش آن گروه گاهى بر آنان بانگ مى زد و گاه از آن قوم ماءيوس مى گشت . او خواستار آن بود تا همراهان تمام سعى و كوشش خود را براى زودتر رسيدن به كوفه به كار ببرند.
    نتيجه اين فشارهاى بيش از حد آن شد كه يكايك همراهان در هر چند قدمى از شدت خستگى ، رمق سرعت پيش روى قافله همچنان ادامه داشت .
    شتاب و تندى قطع مسافت به جايى رسيد كه تنها دو تن باقى نماندند! ابن زياد و مولاى او مهران كه نزديك قادسيه او نيز در آستانه از پا در آمدن بود. ابن زياد او را تشجيع كرده و به او در صورت قطع طريق و همراهى ، وعده پول داد. و گفت : اگر همچنان پايدارى كنى تا آنكه قصر كوفه را ببينى به تو يكصد هزار درهم خواهم بخشيد .
    ليكن او ديگر توان ادامه راه را نداشت . و ابن زياد به تنهايى بدون كمترين توجهى به اطراف ، همچنين هدف خود را دنبال مى كرد. تا به نزديكى كوفه رسيد.
    او هنگام خروج از بصره براى ورود به كوفه راه حجاز كوفه را در پيش گرفت . و لباس حجازيان به تن كرده ، عمامه اى سياه بر سر نهاد و بر چهره خود نقاب بست ، تا هويت خود را كاملا مخفى سازد و از خطرهاى احتمالى ميان راه دورى گزيند.
    وى هنگامى به كوفه رسيد كه شب ، پرده هاى خود را بر شهر مى گسترد و تاريكى همه جا را فرا مى گرفت . ظاهرا او نمى خواست منتظر ياران از پا درآمده و از راه مانده خود گردد.
    عموم مردم شهر در انتظار آمدن امام حسين عليه السلام بودند. دلها در سينه ها بسختى تپيدن آغاز كرده و عواطف شورى برانگيخته بود. چشمان مردم خيره به راه حجاز و گوشها نيز براى شنيدن صداى هر گامى در راه ، همه تن ها چشم شده بود.
    گويى زمان متوقف است و نظاره گر اين چشمان مشتاق . ساكنين نزديك دروازه شهر، اشتياقشان بيشتر بود؛ زيرا آنان تا فاصله زيادى از بيرون شهر را به اضافه قسمتى از مدخل اصلى كوفه را در چشم انداز خود داشتند. مردم تا اشتياق گرده مى كشيدند. و چشمان ، فراخ مى كردند. اما سرنوشت راءيى ديگر داشت ، و مظلومان شهر از بازى چرخ بى خبر بودند...
    نخستين كسى كه شبح تازه وارد را ديد، يك مرد و گفته اند يك زن بود كه به مجرد مشاهده آن شبح ، صدا به مرحبا گفتن به امام ، سبط پيامبر عليه السلام بلند كرد.
    اين فرياد در كوى و برزن پيچيده و همه شنوندگان به خيابانها ريخته و با بانگ و هياهو به گرد سوار ناشناسى نقاب زده ، حلقه زدند، و او را احاطه كردند.
    سوار همچنان بر اسب قرار داشت و كمترين سخنى نمى گفت ، و سلامى را نيز پاسخ نمى داد؛ تنها به اشاره اى براى دور كردن مردم بسنده مى كرد.
    درون سوار، لشكريان اضطراب و اطمينان صف آرايى كرده بودند، و هر يك فال نيك و بد مى زد. انديشه مرد مملو از افكار گوناگون و متضاد بود؛ از سويى هراسان و از سوى ديگر اميدوار بود. آنچه كه از مردم در جهت استقبال امام حق مى ديد، بر او گران مى آمد. و دردآور مى نمود.
    آرى ، او بر گروهى از مردم گذر نمى كرد مگر آن كه به او سلام مى كردند. و مى گفتند: مرحبا به او اى فرزند رسول خدا، به شهر ما خوش آمدى ، خير مقدم !.
    وى از اين خوش آمد گوئيهاى نسبت به امام حسين ، سبط رسول الله صلى الله عليه و آله روى در هم مى كشيد و ناراحت مى شد(190). و مردم از خانه هاى خود خارج مى شدند. و او از مشاهد حركات و شادى آنها ناراحت مى شد(191).
    آنان در توهم خود كمترين ترديدى نداشتند، بلكه عمل خودبخودى و دسته جمعى ساده لوحانه آنان ، هر يك را در اوهام را سختر مى ساخت ، و به يقينى دروغين مى داد.
    اگر برخى از اين عوام شمايل امام را مى شناختند و خصوصيات جسمى و اخلاقى او را در بر خورد و استقبال مى دانستند، امام بودن تازه وارد را انكار مى كردند...
    اين توهم از عوام شهر گذر مرده به والى شهر نيز رسيد. و او على رغم در زدن شديد تازه وارد، درها را محكم بسته بود، و حاضر به گشودن آنها نمى گشت .
    نعمان ، چونان كسى كه امانتى در اختيار دارد و از تحويل آن به ديگران خوددارى مى كند، سر از از باروى قصر بركشيد گويا امام را مخاطب ساخته باشد گفت :
    تو را به خدا سوگند مى دهم كه دست از من بردارى و از اينجا دور شوى ، من امانت خود را به تو تحويل نخواهم داد و علاقه اى هم به پيكار با تو ندارم !(192)
    تازه وارد كه برآشفته شده بود، نزديكتر رفته از نعمان كه سر از باروى قصر فرو كرده بود، خواست تا نزديكتر شود تا كسى از مردم صدايش را نشنود و گفت :
    باز كن كه آخرين باز كردن تو باشد! و شب سياهت دراز شود .
    مردى كه در در پشت سر وى قرار داشت ، اين صدا را شناخت و وحشت زده فرياد كشيد: به خدايى كه جز او خدايى نيست ، او ابن مرجانه است .
    ناگهان همه قوا و توان ابن مرجانه در هم شكست ، و مردم تهمت زده شدند. در آن هنگام درب قصر گشوده شد. تا سوار نقابدار به درون رود و از چنگ اين مردم تازه از توهم به درآمده نجات يابد.
    مظلومين ، حيرت زده و پريشان حال يكديگر را مى نگريستند و دست از پا درازتر، از قصر دور مى شدند.
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  3. #53
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    روش اموى براى جنگ اعصاب
    ابن زياد عهد يزيد را مبنى بر امارت كوفه به نعمان نشان داد تا او را بى سروصدا از قصر دور سازد؛ همانكه تسليم قصر را به فرزند رسول خدا خيانت مى شمرد، اينك براى حفظ امانت ! و نشان دادن صداقت خود، آن را به ابن مرجانه تحويل مى دهد!.
    والى جديد بيت المال را در اختيار خود مى گيرد تا پول پرستان صاحب موقعيت را به خود جلت كند. آنان نيز حاضر مى شوند و يكايك به او مرحبا گفته همبستگى خود را با حكومت محلى جديد اعلام مى دارند و اطلاعات خود را در اختيار امير قرار مى دهند. در همان حال از والى سابق ، نعمان و ضعف وى بدگويى مى كنند و معايب او را بر مى شمارند.
    ابن مرجانه آن شب را در كنار دختر(193) عماره بن عقبه بن ابى معيط، بسر مى برد. اين زن از خانوادهاى استكه در مدينه ، مكه و كوفه و انواع كارهاى پست و دون پرداخته اند، و در فسق و فجور، يد طولايى دارند. صبح روز بعد همچون فرد تبدارى از خواب بر مى خيزد، و درونش را آتش غدر، ترور و فريب مؤمنان و صالحان پر كرده است .
    او آماده مى شود تا آمدنش را به شكل رسمى اعلام كند و با اعصاب مردم بازى كند. و با ارعاب و ايجاد وحشت مانع از آن گردد كه آنان از مجاهدان و مؤمنان برگزيده و راه شناس ، تبعيت كنند. لذا تحت تدابير امنيتى شديد، اولين خطابه خود را شروع مى كند:
    اما بعد: اميرالمؤمنين (يزيد!) مرا امير شهر، حدود و دارايى شما قرار داده است ، و به من دستور داده است با مظلومانتان به انصاف رفتار كنم ، و محرومان را نوازش كنم ، و نسبت به افراد مطيع و حرف شنو، احسان و نيكى كنم . اما با عصيانگران و مرددان با سختى رفتار نمايم ... من نيز دستورات او را به كار خواهم بست و خواسته هاى وى را برآورده خواهم ساخت و با نيكان شما چون پدرى نيكوكار، و با مطيعان ، همچون برادرى مهربان خواهم بود. و شمشير و تازيانه ام را براى سركوب مخالفان و كسانى كه با عهد من منازعه كنند، آماده ساخته ام ، پس هر كس جان خود را حفظ كند(194).
    روشن است كه ابن زياد براى دادخواهى مظلومين ! همچون ديگر حكام جديد و ادعاهايشان آمده است ! ليكن آمده او در اوج تحركات مظلومين و اشاره هاى وى به شمشير و تازيانه دلايل نيرومندى بودند براى هشدار دادن و ترساندن ضعيفان ؛ مخصوصا كه وى بزرگان و صاحب منصبان شهر را فرا خوانده ، با آنان جلساتى تشكيل داد. و عرفا و ديگر كارگزاران حكومتى كه شبكه وسيعى را در شهر براى حفظ مصالح حكومت تشكيل مى دادند و نقشى را ايفاء مى نمودند كه امروزه سيستم امنيت و اطلاعات ملى و داخلى ناميده مى شود گرد آورده ، سازماندهى جديد به آنان داد.
    اين شبكه در بالاترين مرتبه خود عرفاء(جمع عريف ) سپس مناكب (جمع منكب ) و بالاخره نقباء(جمع نقيب ) را جاى مى داد؛ اما نقش اين افراد بطور خلاصه عبارت بود از:
    1- هر عريف ، نام افراد تحت مسئوليت خود را كه از ده نفر نا پنجاه تن مى رسيد اعم از مزد، زن و كودك در ليستى خاص تنطيم مى كرد، و آمار آنان را هميشه داشت .
    2- عريف ، مسئول پرداخت عطايا و حقوق به افراد تخت منطقه مسئوليت خود و اخذ ماليات از آنان بود.
    3- ثبت نام مردگان و حذف عطاياى آنان و درج نام نوزادان و حقوق آنان از وظايف عريف بود.
    4- تشويق و برانگيختن مردم براى جهاد و بسيج افراد منطقه ، توسط عريف همان حوزه و منطقه صورت مى گرفت .
    5- عريف ، هر كس را كه از رفتن به جنگ خوددارى مى كرد يا مخالفت مى نمود به حاكم معرفى مى كرد، تا حقوق او و خانواده اش از بيت المال و عطاياى آنان قطع شود.
    6- آنان نقش رابط و هماهنگ كننده را ميان مردم تحت عرافت و مسئوليت خود و حكومت را ايفا مى كردند و دستورات و تعاليم حكام را ميان مزدم پخش مى نمودند و به كار مى بستند.
    7- آنان مسئوليت مراقبت از افراد تحت مسئوليت خود و گاهى افراد ديگر را به عهده داشتند، و عاملان انقلاب يا هواخواهان نهضت را مشخص ‍ كرده ، نامشان را ثبت مى كردند، و به حكام درباره آنان گزارش مى دادند؛ همچنين گاهى مسئوليت دستگيرى و تحويل اين مخالفان به حكومت نيز بر عهده عرفا بود.
    شبكه عريفان از اهميت بسيارى برخوردار بود؛ زيرا گاهى از ميان بردن شورشها و جنبشهاى تازه پا گرفته به آنان واگذار مى شد. تا با اتخاذ تدابير و ايجاد عوايقى آنها را در نطفه خفه كنند لذا تعيين عريفان ، معمولا از جانب امير صورت مى گرفت . و عريف تا وقتى كه مورد رضايت او قرار داشت ، به انجام وظيفه مى پرداخت و ناراحتى مردم از عريف در اين ميان نقشى نداشت (195).
    ابن زياد نيز شبكه عريفان را گسترش داد. و هنگامى كه مى خواست تحركات كوفه را خنثى كند، به تقويت اين شبكه پرداخته ، براى هر عريفى منكبى قرار داد تا وى را در كارها كمك و يارى كند.
    عريف به سبب ستم ، زورگويى ، حق كشى و استثمار بيش از حد از ديگران و سوء استفاده از موقعيت خود، مورد نفرت و مذمت مردم بود(196).
    عريف ، حقوق و عطاياى مردم را در دست خود داشت ، به هر كس كه مى خواست كمتر يا زيادت مى داد(197).
    گاهى نيز نقش دزد و قاتل غير مباشر را بازى مى كرد؛ زيرا نام قربانى را در اختيار حكومت قرار مى داد تا از او انتقام بگيرد. براى همين است كه در شرع شريف اسلام از اطاعت حكام جور و انجام دستورات آنان و در سنگر آنان قرار گرفتن ، و انجام وظايف ، در سايه خواستهاى سلطان و به ضرر مظلومين بشدت نهى شده است ، و در اين باره هشدارهاى متعدد صادر شده است .
    پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حديثى درباره انحراف سياسى ، هشدار داده است . و كارگزارانى چون عريفان را مذمت فرموده است ايشان مى فرمايند:
    افلحت يا قديم ان مت و لم تكن اميرا ولا كاتنا و لا عريفا (198).
    اى قديم اگر مرگت فرار رسد و او نه امير باشى ، نه كاتب و نه عريف ، آن وقت رستگار شده اى .
    لذا عجيب نيست كه مجاهد نيست كه مجاهد شهيد ابوذر غفارى كراهت دارد از اينكه جسدش به وسيله يكى از اين كارگزاران عهد عثمانى شود. و در وصيت خود مى گويد:
    انشدكم الله ان لايكفننى رجل منكم كان اميرا او عريفا او بريدا ع (199).
    شما را به خدا قسم مى دهم مبادا از شما اميرى ، يا عريفى و يا بريدى ، مرا كفن نمايد .
    و حضرت على عليه السلام در شبى از شبها، يكى از اصحاب خود را مخاطب قرار داده مى فرمايد: اى نوف ! داوود عليه السلام در چنين ساعتى از شب بپا خاست ، پس گفت : اين ساعتى است كه دعاوى هر بنده اى پذيرفته مى شود و خواسته اش مستجاب مى گردد، مگر آنكه عشار(ماليات بگير) باشد، يا عريف ، يا شرطى (ماءمور شهر) يا صاحب عرطبه (طنبور نوعى ساز زهى ) و يا صاحب كوبه (طبل )(200).
    پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پذيرفتن كارهايى كه دوام حكومت ظلم و تضعيف مظلومين را در پى داشت ، مكررا مذمت مى فرمود. و از وارد شدن به چنين مشاغلى نهى مى كرد، تا آنجا كه فرمودند: ان العرفاء فى النار ؛ عريفان ، در آتش دوزخ هستند.
    آرى ، والى جديد، عرفاء را بشدت بازخواستى كرده سپس گفت : نام غريبان اين شهر، مخالفين اميرالمؤمنين (يزيد) حروريه (خوارج ) اهل شك و كسانى كه خواستار ايجاد خلاف و شقاق جامعه هستند را برايم بنويسند؛ پس هر كس اين افراد را معرفى كرد، از هر پيشامدى مبرا خواند بود. و بايد ضمانت كند كه در منطقه تحت نظرش كسى با ما مخالفت نخواهد كرد. و كسى بر ما شورش نخواهد نمود... هر كس اين كار را نكند، ذمه خود را از او برى كرده مال و جانش بر ما حلال است و خونش هدر.
    و هر عريفى كه در منطقه عرافت (مسئوليت ) خود كسى از مخالفين اميرالمؤمنين را ببيند و او را به ما تحويل ندهد، او را بر در خانه اش به دار آويخته ، سپس جسدش به عمان الزاره انداخته خواهد شد و تمام افراد تحت مسئوليت آن عريف ، از مزاياى ما محروم خواهند گشت (201).

    ابن زياد مى دانست از جمله استقبال كنندگان ديروزى خود! كسانى بودند كه در عين دشمنى با امام حسين ، هنگامى كه احساس كردند امام وارد كوفه مى شود، از ترس يا فرصت طلبى به امام مرحبا مى گفتند، و مقدم امام را گرامى مى داشتد ؛ لذا براى ريختن ترس آنها و راحت كردن خيالشان گفت :
    اى مردم ! من ميدانم كسانى مرا همراهى كردند و به من خوشامد گفتند كه دشمن حسين بودند، ليكن پنداشتند او بر شهرشان وارد شده و آنجا را تصرف كرده است لذا از ناچارى اظهار طاعت كردند. اى مردم به خدا من هيچ كس را نشناختم (202).
    عريفان عادتا افرادى بزدل بودند و با حكام همكارى مى كردند. و مى دانستند آنان با قساوت و سنگدلى ، انواع مجازاتهاى سخت ، از جمله : به دار آويختن بر در خانه را اعمال مى كنند لذا هر كدام ليست بلند بالايى تهيه كرده و ناراحتى و نگرانى خود را بر افراد زير دست و تحت نظارت خود ابزار داشتند.
    در تاريخ آمده است كه والى جديد؛ ابن مرجانه ، در همان روز اول ، عده اى از كوفيان را بازداشت كرده در دم ، آنها را به قتل رساند(203).
    فرقى نمى كند كه اين حركت سر آغاز حكومت جائراه وى بوده باشد يا نه . او بى اعتبارى به موازين شرعى را در مجازات و تنبيه و سياست اعلام داشته بود. و هنگامى عدم تقيد وى به موازين شرعى آشكارتر شد كه او در دومين خطابه خود پس از حمد و ثناى الهى ، از مجازاتها و سركوبهاى شديد سخن گفت :
    اما بعد: اين مشكل حل نخواهد شد و اين كجى اصلاح نخواهد گشت مگر به قدرتى بدون زورگويى و نرمشى خالى از ضعف . و اينكه بى گناه را به جاى گناهكار، حاضر را به جاى غايب ، و دوست را بجاى دوست مؤاخذه كنم (204).
    مردى به نام اسد بن عبدالله المرى ، از جا برخاست و گفت : اى امير، خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد: و لاتر وازره ورز اخرى ؛ كسى بار ديگرى را به دوش نخواهد كشيد.
    مرد به كوشش خود است و شمشير به دم تيز آن ، و اسب به بستن . بر تو گفتن است ، و بر ما شنيدن ، پس قبل از حسنه و نيكى ، بدى را ميان ما به كار مبر
    (205).
    ابن زياد در برابر اين انتقاد ناگهانى مبهوت شد. و زبانش بند آمده از منبر فرود آمد و به دارالاماره رفت (206).
    هر چند كه اين انتقاد وى را از عمل طبق مقتضاى طبيعت خود باز نداشت و مانع از خونريزى بيمارگونه وى و غريزه انتقامگيرى او نگشت ؛ زيرا او موجودى بود تشنه خون و در صدد ارضاى ميل خونريزى در زندگى خويش .
    براى وى اهميتى نداشت كه آيا بحق ، خون مى ريزد يا به ظن ، تهمت ، شبه و يا غير: او كمترين پايبندى به قانون ، شرع و ارزشهاى اخلاقى نشان نمى داد لذا درسهايى را كه از پدرش آموخته بود به كار بست و شروع به ايجاد عده و عده ، براى سركوب نهضت محرومين كوفه نمود.
    وى اموال بسيارى را براى جلب قلوب و خريدن پيمان پول پرستان بذل كرد، و شيوه هاى گوناگونى براى فريفتن ، ترساندن و متوهم ساختن مردم اتخاذ نمود.
    و كذلك جعلنا فى كل قريه اكابر مجرمها ليمكروا فيها و ما يمكرون الا بانفسهم و ما يشعرون (207).
    سنت ما بر آن است تا در هر تمدنى ، مجرمين بزرگى ، قرار دهيم تا به خيال خود در آن مكر و تزوير به كار گيرند، ليكن آنان به حقيقت ، خود را فريب مى دهند، اما شعور درك اين مطلبى را ندارند .
    فصل دوم : اقدامات حفاظتى براى استمرار نهضت
    رهبرى قيام بنا به مصالحى خردمندانه از طرد يا كشتن والى سابق (نعمان ) اجتناب ورزيد. در مورد والى جديد(ابن زياد) با آنكه برايش كمين گذاشته بودند نيز دستور قتل و مانند آن صادر نمى گردد.
    مسلم به دو دليل از اين كار اجتناب مى ورزيد: 1- دليل اخلاقى . 2- دليل سياسى ؛ زيرا چشمان تيز بين او در پس آشوب توده ها ضعفى را مشاهده مى كند كه ياراى مقابله با حوادث تشديد شونده آينده را نخواهد داشت .
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  4. #54
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    تغيير جايگاه سفير
    رويدادهاى تازه و حقايقى را كه قبلا از زبان كسانى مانند عابس و يارانش ‍ شنيده بود، نظر صائب مسلم بن عقيل را نسبت به واقعيت موجود، استوارتر ساخت . و بينش عميق او، نقاط ضعف را يكايك بازشناسى نمود.
    مردم كوفه از اظهارات حاكم جديد نگران شده بودند. و ورود همراهان ابن زياد كه در راه مانده بودند، تك تك و دسته دسته از دروازه هاى
    شعر تعداد آنان را بيش از آنچه بودند نشان مى داد. و همين باعث شده بود كه مردم خيال كنند براى حاكم ، لشكريان جديدى از شام رسيده است ، تا به كمك امويان ساكن كوفه ، هر نوع تحركى را سركوب نمايند.
    زمزمه آمدى نيروهاى امدادى به كوفه در كنار وعده و وعيدهاى ابن زياد و عدم بينش مردم دست بدست هم داده ، يكدستى ظاهرى و شور آنان را درهم مى شكست . مسلم نيز با درك اين نقاط تاريك و روشن جنبش ، تصميم گرفت مقر خور را تغيير داده ، حالت اختفا به خود بگيرد و تا توجه به حوادث تازه ، بيعت به صورت مخفيانه اخذ گردد. و از منافقين فرصت طلبى چون : شبث بن ربعى ، حجار بن ابحر، عمرو بن حجاج و هم پاكى هايشان ، فاصله گرفته و مانع آگاهى آنان از مسائل نهضت گشت ، تا آنجا كه حتى محل اقامت جديد سفير را ندانند. لذا بايستى خانه رهبر ديگرى را محل فعاليت خود قرار دهد تا امكان پيشبرد نهضت را داشته باشد.
    اين جابجايى به دلايل متعددى صورت مى گيرد از جمله :
    1- اولين مقر سفير خانه مختار ثقفى به علت رفت وآمد زياد براى همگن شناخته شده است . در صورتى كه مرحله جديد مبارزه ، شيوه هاى ديگرى براى درگيرى بايد پيش گيرد.
    2- مختار ديگر همچون سابق بر حاكم تاءثير شخصى ندارد. و مصونيت سياسى منحصر بفردى دارا نيست تا مانند گذشته امتيازى محسوب گردد براى انتخاب خانه اش به عنوان مقر فعاليت اهميت مختار در نفوذ شخصى وى در حاكم قبلى بوده است نه نفوذ رسمى .
    3- و بالاخره كسب اعتماد مردم و انجام امورات نهضت در شرايط مخفى ، و صورت گرفتن عمليات رهبران نهضت و ديدارهاى آنان در خفاى كامل .
    با از بين رفتن شرايط قبلى ماندن در خانه پيشين هم ديگر درست نيست مجوزى براى بقاى در آن محل در دست نمى ماند و بايستى جاى ديگرى آگاهانه انتخاب گردد، و نهضت كه امانتى از امام است محفوظ بماند و با آمدن امام حسين عليه السلام اين امانتى به دست او سپرده شود و او قوت و ضعف آنان را نگريسته توانايى آنان را مشاهده نمايد.
    مسلم خانه شخصيتى استوار، سربلند و صاحب شوكت را انتخاب مى كند كه به هنگام نياز، چهار هزار سوار نظام و هشت هزار نيروى پياده در اختيار دارد. و اگر هم پيمان قبيله خود را بخواند(كنده و ديگران ) حدود سى هزار تن سوار مسلح در پشت سر او و در تحت فرمان او قرار خواهند گرفت .
    او رهبر همدانى ، يكى از بزرگان سپيدسر انقلاب ، مجاهد دلير هانى بن عروه از اشراف و قاريان كوفه و يكى از اسواران و جنگاوران و شاگردان نجيب امام على ، اميرالمؤمنين عليه السلام مى باشد. در اين هنگام سن مباركش از نود سال مى گذرد. با حفظ تدابير امنيتى و در نظر گرفتى مسائل حفاظتى ، انتقال سفير به خانه اين دلير مرد با موفقيت صورت مى گيرد.
    ليكن راويان غير امين و مورخين شتابزده ، مطالبى را در اين مورد سرسرى ثبت كرده اند كه با اندكى تاءمل فساد و نادرستى آن آشكار مى گردد. آنان مى گويند:
    مسلم به خانه هانى رفت و به شكلى ناگهانى علنى آمدن خود را بيان كرد. هانى نخست از پاسخ مثبت دادن خوددارى كرد و سپس با ناراحتى و تلخى او را پناه داد. -به تعبير همين آقايان - و گفت : خداوند تو را رحمت كند، مرا به كارى دشوار و نادرست مكلف ساختى ، اگر به خانه من وارد نشده بودى و اميدت به اين خانه نبود، دوست داشتم و از تو مى خواستم تا خانه ام را ترك كنى ، اما چه كنم كه اگر اين كار را كنم خلاف آيين جوار عمل كرده ، و سرزنش خواهم گشت !(208).
    اين روايت به چند نكته اشاره دارد:
    1- در مورد چنين مسئله خطيرى ، قبلا كمترين هماهنگى صورت نگرفته است ، كه اين مطلب غير معقول مى باشد.
    2- هانى از آنچه در شهر مى گذرد و از جنبش مردم دور است . و از ياران مكتبى خود و هواخواهان اهل بيت نيز بريده و منعزل مى باشد.
    3- ديدار اين دو مرد با سردى صورت مى گيرد، گويا نه قبلا هانى به استقبال سفير رفته است و نه سفير او را ملاقات كرده است ؛ و يا به فرض كبر سن و بيمارى به خانه هانى براى عيادت آمده است . همچنين مسلم از اين برخورد تلخ و ناراحت كننده ، رنجيده نمى شود و سنگينى اين برخورد را تحمل مى كند در حالى كه شايسته كسى با مناعت طبعى چون مسلم ، آن است كه فورا آنجا را ترك نمايد.
    4- و بالاخره طبق همين روايت هانى مجبور مى شود به مسلم پناه دهد!.
    در حالى كه انتقادات خرد كننده اى صحت اين قصه را مخدوش مى كند، و نادرستى آن را عيان مى سازد:
    جوار و پناه دادن به مسلم مى توانست تا پايان آن شب يا پس از سه روز باشد، و هانى پس از اين مدت مى توانست از او بخواهد به جاى ديگرى برود يا خانه يكى ديگر از بزرگان بلد را به او پيشنهاد كند ليكن هيچ يك از اين موارد اتفاق نمى افتد.
    چگونه شخص پناه آورنده و جوار طلب ، به خودش اجازه مى دهد در اين شهر دست به اعمال خطير بزند و هراسى از موقعيت حساس خود نداشته باشد؟!.
    و چگونه صاحب خانه اجازه مى دهد خانه اش محلى باشد براى مبارزه با حكومت ؛ زيرا نهضت در خانه هانى است كه حساس ترين مراحل خود را مى گذراند. و مهمترين فعاليتهاى خود را مى گذراند. و مهمترين فعاليتهاى خود را با الهام از دستورات ميهمان ، همين خانه است كه انجام مى دهد. و دستان هانى ، كارآمدترين دست فعال اين نهضت است .
    و اوست كه مديريت امور و تدبير مسائل نظامى و جمع آورى پول ، سلاح و تجهيزات را به عهده دارد. و بعدها خانه همين مجاهد است كه مركز سرى رفت و آمد مسئولين پاك بيت و نيكوكردار جنبش مى گردد. و آنان با پنهانكارى و دور نگهداشتن امور از عبيدالله بن زياد و با توصيه به يكديگر براى مخفى نگاهداشتن امور(209)، در اين خانه جلسات خود را برگزار مى نمايند.
    و بالاتر از همه ، اين خانه محل اتصال و در وسط خانه هانى قرار دارد مه براى نهضت و آمادگى نيروها تهيه شده اند... و حداقل چهار هزار تن در آنها بسر مى برند(210).
    اما چگونه چنين داستانى ساخته شده است ، واضح است كه اين قصه از گفتگوى هانى با ابن زياد كه مى خواست جواب وى را در يابد -همانطور كه خواهيم ديد لذا هانى پنداشت او را از موقعيت وى در نهضت خبرى ندارد و وانمود ساخت صرفا ميزبانى يك ميهمان را به عهده گرفته است و مسلم با آمدى خود به خانه اش و طرح ناگهانى مطلب ، وى را مجبور به قبول جوار كرده است و ابن زياد اين پاسخ را دروغ خواند بعدا اين ديدار را ذكر خواهيم كرد گرفته شده است .
    آيا اين ادعا و جواب كه براى دفع ضرر سلطان جائر و حاكم خونريزى ارائه شده است ، مى توان مورد اعتماد مورخين قرار گيرد و به ديده قبول تلقى شود؟ پس تكليف اين همه قرينه كه واقع امر را چون آفتاب عيان مى سازد چيست ؟
    به هر حال اين قصه با قرائن حقيقى ، جور در نمى آيد و صرفا براى دفع شد ابن زياد به زبان هانى آمده است . اگر مسلم در دومين مقر اقامت مى گزيند، براى حفظ جاى خود از خطر، فراز از مشكلات ، و پشت كردن به حوادث بيست ، هرگز چنين بيست ، بلكه او آمده است تا براى حفظ سلامتى جنبش ‍ و نهضت ، كوششهاى جديدى به كار ببرد، و مرحله جديدى انقلاب را رهبرى نمايد؛ زيرا سلامتى رهبر شرط لازم ادامه نهضت مى باشد.
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  5. #55
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    نامه سفير به امام (ع )
    در مقر دوم (خانه هانى بن عروه )(211) بود كه كسلم نامه خود را به امام نگاشت ، و در آن خواستار شد تا امام ، آمده قيادت و زعامت نهضت نيرومند آماده هجوم و حمله بر حكومت را به عهده بگيرد. طبق نص خود نامه تعداد بيعت كنندگان بسيار بالا بود و شرايط، آماده قلع حكومت اموى ، مسلم بن عقيل عليه السلام نوشت :
    اما بعد: فان الرائد لايكذب اهله ؛ پيشاهنگ قبيله به مردم خود دروغ نمى گويد. به درستى كه به سوى اين ديار بشتاب كه همه مردم با تو هستند، و هيچكس علاقه و نظر مثبتى نسبت به خاندان معاويه ندارد والسلام (212).
    سپس نامه را در هم پيچيد و به مجاهد بزرگ عابس بن شبيب شاكرى همدانى سپرده و مجاهد جليل القدر قيس بن صيداوى را همراه وى ساخت ، و آن دو را به سوى مكه براى رساندن نامه به ريحانه رسول خدا گسيل داشت .
    شايد انتخاب عابس به دليل استوارى ، همراه با صراحت لهجه وى صورت گرفته بود تا امام را از نهضت كوفه با تمام ضعف و مثبت با خبر سازد.
    قبلا ديديم كه چگونه اين مرد آينه نماى روحيات مردم كوفه گشت ، و در كوتاهترين جملات ، حق مطلب را ادا نمود.
    با محاسبه و بررسى رويدادها مى توانيم تاريخ تقريبى نگارش اين نامه را به دست آوريم ؛ يعنى پى از گذشت حدود 35 روز از ورود مسلم به كوفه ، نگاشتن و ارسال آن در دهم ذى القعده سال 59 هجرى صورت گرفت . لذا نبايستى به تصاوير گذرا و درهم فشرده حوادث اين فاجعه كه در كتب تاريخى به صورت ناقص و بدون حفظ ارتباطات فى مابين آنها طرح مى گردد و با ايجازى كه اصل واقعيت را نابود مى كند و مثلا مى گويد: حسين مسلم را به سفارت به كوفه فرستاد او نير در خانه مختار فرود آمد، و مردم با او بيعت كردند. و او نامه اى براى امام نوشت ... توجهى داشت بلكه بايد اين نوشته ها را با ديد انتقادى ارزيابى نمود.
    به هر حال سفير حسين ، مسلم با ارسال اين نامه همه وجودش اميدى است براى حفظ انسجام اين مردم و آماده نگهداشتن آنها تا رهبر برگ بدانجا آمده قيادت نهضت را به عهده بگيرد.
    وى تا اين زمان وظيفه خود را بخوبى انجام داده است ، و با برگزيدگان و هواداران مخلص اهل بيت كارهاى بزرگى را به سامان رسانده است . و نيروها را براى پيشامدهاى غير منتظره مسلح و هشيار نگهداشته است .
    توجهات لازم براى حفظ نهضت در زمينه هاى دينى ، نظامى و سياسى صادر شده و پيرامون مقر سفير را چهار هزار تن افراد مسلح گرفته اند و در خانه هاى متعدد اطراف هشيارى خود را حفظ نموده ، و منتظر فرامين رهبر خود مى باشند.
    در اين ميان كارهاى بسيارى صورت گرفته كه با توجه به رعايت كامل اصل پنهانكارى ، دشمن ، عرفاء و منافقين فرصت طلب از آنها سر در نياورده اند. و حكومت تازه سازمان يافته با ابن زياد مسلط بر امور همراه با جاسوسان آنها از دستيابى به نتيجه مطلوب عاجز شده ، در حال حيرت بسر مى برند.
    ابن زياد در صدد آگاهى او اوضاع بر آمد. و درباره شريك حارثى سئوال كرد، و هنگامى كه شنيد وى بيمار است و ميهمان شيخ قبيله مذحج هانى بن عروه مى باشد پيكى به آنجا روانه كرد. و خبر داد شامگاهان براى عيادت بدان سو خواهد آمد خرف از اين ديدار كه به عنوان عيادت بيان گشته بود اظهار محبت به شريك بود تا وى با شورشيان شهر هم سخن نشود، و در كنار مسلم بن عقيل قرار نگيرد، غافل از آنكه شريك از هنگام ورود به شهر و در عين مريضى همچنان ملازم مسلم بوده است .
    شريك قابليت بسيارى براى تمرد و تحرك عليه حكومت را داشت و به همين دليل دور كرده باشد.
    ابن زياد مى پنداشت شريك بايستى اطلاعاتى كم يا زياد، مهم يا پيش پا افتاده خصوصى يا منتشر در افداه داشته باشد، لذا اين عيادت را بهانه ساخته بود تا آن اطلاعات را كست كند.
    وى همچنين مى خواست در اين ديدار با هانى يكى از بزرگان نهضت كوفه ، ليكن به دور از چشم ابن زياد ملاقات كرده ، از او بخواهد با اين نهضت و سردمداران آن همصدا نشود. و اگر هم ممكن باشد حتى غير مستقيم اطلاعاتى پيرامون نهضت و نهضتيان به دست آورد و ابن زياد نمى دانست كه هانى خود يكى از بزرگان و رهبران اين نهضت مى باشد.
    شريك به مسلم پيشنهاد كرد: اين فاجر(ابن زياد) امشب به عيادت من خواهد آمد، هنگامى كه نشست بر او خارج شو و او را به قتل برسان . سپس ‍ بدون كمترين مشكلى قصر را تصرف كرده و در آن به حكومت بپرداز. پس ‍ اگر من از اين بيمارى همين روزها دها شدم ، به بصره رفته ، آن شهر را در اختيار تو خواهم گذاشت (213).
    عده اى از مورخين مانند ابن قتيبه اين پيشنهاد را از سوى هانى ميدانند(214).
    كافى است بگوييم كه مسلم عليه السلام سخنى در باب موافقت نگفت و فرصتى براى ادامه جدل باقى نگذاشت ، و از اتاقى كه قرار بود ابن زياد داخل آن شود، خارج شد.
    امير وارد گشت و محافظين خود را بر در گمارد و بكى هم در نزديكى او نشست ، و پرسش از بيمارى و ناراحتى شريك آغاز كرد، و او نيز پاسخ مى داد. اين مكالمه نسبتا طول كشيد و شريك متوجه حمله نكردن مسلم گت . لذا با اشاره به او كه در اتاق ديگرى بود، خواستار پايان اين مكالمه و مرگ ابن زياد گشت :
    چرا در سلام كردن به سلمى درنگ مى ورزيد، به سلمى و هر كه بدو سلام مى رساند، سلام برسانيد. و جام مرگ را با شتاب به او بنوشانيد(215).
    اين ابيات را چند بار خواند، تا آن كه فرياد كشيد: آن را به من بنوشانيد اگر چه به قيمت جانم تمام شود!(216).
    سفير حسينى به خوبى اين اشارات را در مى يافت ليكن او در اختيار اراده اش بود و اراده اش از نظر و راءى او نشاءت مى گرفت . و او چنين تصميمى از قبل بزودى ديدگاه و موضع او را بيان خواهيم كرد نگرفته بود.
    بر اثر تكرار اين كلمات ، ابن زياد متوجه هانى گشته گفت : او را چه مى شود، فكر مى كنيد هذيان مى گويد؟ و هانى جواب داد: آرى ، او قيل از بامداد تا كندن همچنان دچار هذيان شده است (217).
    ابن زياد ديدار خود را پايان داده خارج گشت (218).
    شريك كه از دست دادن چنين فرصتى طلاى به نظرش او را خشمگين ساخته بود هر چند نظر مسلم غير از آن بود با عتاب از مسلم پرسيد: چرا او را نكشتى ، و چه مانع تو شد؟ .
    مسلم نيز از تفصيل ، احتراز ورزيده جوهر مطلب را چنين ادا كرد:
    آنچه كه مانع از قتل او شد، حديثى بود كه از امام على عليه السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شنيده بود: ايمان مانع از ترور و قتل ناگهانى است ، هرگز مؤمن دست به فتك (قتل ناگهانى ) نمى زند(219).
    هر چند براى عده اى ظاهرا مفيد بوده است كه كلمان بدين حديث بيفزايند و چنين نقل كنند!: ... مؤمن نسبت به مؤمن دست به فتك نمى زند كه البته اين بازى آشكارى است با اصل حديث ، و متاءسفانه برخى از نويسندگان معاصر هم به غفلت ، اين حديث را با همين اضافه نقل كرده اند!.
    در باره علت امتناع از قتل ، گفته اند: هانى نمى خواست اين قتل در خانه او اتفاق بيفتد. و اين مخالف بلند پروازيهاى او بود.
    و باز گفته اند: همسرش با اين كار مخالفت كرده اظهار كراهت نمود. و هنگامى كه هانى فهميد با اندوه گفت : اين زن مرا به كشتن داد. و به همان چيزى دچار شدم كه از آن هراس داشتم .
    حتى گفته اند: اساسا اين جريان و طرح در خانه هانى نبوده است ، در حالى كه پيشنهاد كشتن ابن زياد را به او نسبت مى دهند.
    به هر حال اين گونه اختلافات ، متعارف تاريخ بوده است . و نبايد با نظر اهميت و اعتبار نگريسته شوند.
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  6. #56
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    دو عامل بازدارنده اساسى
    قبلا اجماع مؤرخين را درباره شجاعت كم نظير مسلم نقل كنيم . آنان هنگام نقل اين ماجرا گويا براى جلوگيرى از ايجاد شبهه پيرامون سستى مسلم ، و اينكه وى در اجراى حكم دچار ضعف شده باشد، به اتفاق از شجاعت قابل توجه و رشادت برگرفته از صولت حيدرى ، دم مى زنند. و به هر حال انگيزه خوددارى را هر چه بدانند، از ترس نامى نمى برند.
    وانگهى مردان حاضر، درباره پيشنهاد شريك ، هانى و ديگران در مورد شجاعت مسلم و توانايى انجام اين قتل و حتى كشتن همراهيان آن پليد، كمترين ترديدى ندارند. بلكه آنان شيفته شجاعت اعجال آور اسوار طالبى مى باشند. و توانايى او را مى ستايند.
    عامل بنيادى اعتقادى
    يعنى ارزش اخلاقى والايى كه مسلم را ياراى نديده گرفتن آن نبود، همين پايبندى بود كه قهرمان را مانع از اجراى پيشنهاد مى كرد و در پاسخ به علت اين خوددارى به جاى بحث و جدل كه چه بسا ديگران را تشويق به ادامه مناقشه مى سازد با پاسخى كوتاه و قانع كننده همه را ساكت مى كند.
    او در اين روش از امام خود رهبر اسلام ؛ حسين بن على عليه السلام كمك مى گيرد. امام نيز در پاسخ سئوالات متعدد با جوانى چنين :
    اراده خداوند بر آن تعلق گرفته است تا مرا شهيد ببيند .
    همگان را از تفصيل و شرح بى نياز مى كند. يا پس از صلح امام حسن عليه السلام و در پاسخ به پيشنهاد برخى از ياران براى قيام عليه معاون به چنين پاسخى بسنده مى كند:
    بدرستى كه ما بيعت كرده ايم ، و عهد بسته ايم ، و هيچ راهى براى نقض ‍ بيعت وجود ندارد.
    اين شيوه امام است كه با پاسخهاى كوتاه و جوهره دار، از ورود به بحثهاى تفصيلى و گاه مساءله ساز خوددارى مى ورزد و در مواقع و مناسبتهاى مختلف همين شيوه را به كار كى بندد.
    آرى ، خير الكلام ما قل و دل .
    مسلم نيز دست پرورده همين مكتب و همين امام است . او نيز به روايتى با اسلوبى حكيمانه انتقادات و سئوالات را چنين مى دهد:
    ما اهل بيت از غدر و فريب كراهت داريم .
    آرى ، مسلم كلام پيامبر صلى الله عليه و آله از زبان على عليه السلام را بهتر و كاملتر از هر پاسخ مى يابد كه :
    الايمان قيد الفتك لا يفتك مؤمن .
    ايمان مانع ترور و قتل ناگهانى است . و مؤمن هرگز از اين روش و شيوه استفاده نمى كند.
    بنابر اين ، مانع ظاهرى مسلم در اينجا يك مانع اعتقادى و بنيادى مى باشد؛ و به عبارت ديگر، مانعى اخلاق مقدس اسلام ، در عرصه كار زار و در معيارهاى نبرد، و جنگ و صلح .
    در اينجاست كه قهرمان عظيم از به كارگيرى كيد و مكر براى كشتن فردى كه چه بسا پيروزى با كشتن او ميسر نمى گردد در ضمن عامل ديگر خواهيم گفت خوددارى مى كند.
    وانگهى غدر و فريب ، صفتى است كه شرعا و عرفا مذموم مى باشد و تنها افراد ضعيف و بزدل آن را به كار مى بندند. و مفاهيم و اخلاق اسلامى ، از به كارگيرى اين گونه رذايل ، جلوگيرى مى نمايد. و چه كسانى بهتر از بنى هاشم مى توانند نمونه هاى اخلاقى و اسوه هاى عملى اين دين مبين باشند. و هيچ كس را ياراى رقابت را آنان در اين ميدان نيست . و بخصوص بخاطر پيچيدگى چنين شرايطى ، امكان به خطر انداختن چنين مفاهيمى ، بهاى گزافى است براى آينده اى نامشخص .
    به دلايل بالا، دستور و سخن معلم بزرگ سفير ما؛ على عليه السلام را بيفزاييد كه :
    كيد و غدر دوزخ است و: اى مزدم ! اگر دنائت و نادرستى و نادرستى غدر نبود من زيركترين مردم بودم . آگاه باشيد! كه هر غدر و كيدى ، فجورى به دنبال دارد، و هر فجورى كفرى را در پى خواهد داشت ، و هر قادر و فريبكارى در روز قيامت پرچمى خواهد داشت كه بدان وسيله شناخته مى گردد...(220).
    نكته مهم ديگر، در اين ممانعت ، آن است كه خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله پيوسته مورد انواع رويارويى هاى پنهان و آشكار قرار مى گرفتند، كه ريشه در فريب ، كيد و نيرنگ نمايان داشت . و تاريخ گواه صادقى است بر نيرنگهاى اعمال شده پياپى .
    حال اگر سفير فرضا دست به كشتن ابن زياد مى زد، عملا توجيهى بود براى نمام جنايات معاندين اسلام و درباره اهل بيت . و مستمسكى بود تا آنان ، روشهاى ناجوانمردانه خود را صورت اخلاقى داده و بگويند او بخاطر منافع زودگذر، از حريم اخلاق تجاوز كرده است ، و رعايت ارزشها را ننموده است و نتيجه آن مى شد كه دشمنان روشهاى نامشروع و ضد اخلاقى خود را در قبال خاندان عصمت و طهارت تفسيرى ظاهرا معقول كرده و بگويند: ما پاسخ سنگ را با سنگ مى دهيم ، و مقابله به مثل مى كنيم ؛. عمليات ضد اخلاقى خود را دو طرفه قلمداد كنند.
    آرى ، در صورت انجام گرفتن آن پيشنهاد، اين نتايج فاسد در پى بود.
    عامل سياسى واقعى
    دومين عامل حقيقى و پنهان در برابر عامل ظاهرى قبلى بود، همان عامل سياسى مى باشد. همه آنچه را كه مسلم مى دانست ، نمى توانستى و نمى بايست در آن شرايط دشوار به زبان آورد. مردم كوفه امكانات لازم مادى و معنوى برخورد با لشكريان شام را در صورت به قتل رساندن ابن زياد نداشتند. و در برابر اين لشكر جرار كه آيين جنگ را به دلخواه تفسير مى كرد از پا در مى آمدند.
    اگر والى كوفه ترور مى شد، طاغوت شام بدون كمترين پايبندى به قوانين و بنيانهاى شرعى ، مردم را با شبيخون و يورشهاى وحشيانه مستاءصل مى كرد. همه اينها نتيجه آن بود كه به دور از حضور مردم و به جاى آنان تصميم به قتل ابن زياد بگيرند ليكن مردم نتايج و تبعات اين حركت را تحمل نمايند.
    اگر واقعا اين فكر سنجيده بود و با كشتن والى شهر، ماده نزاع نابود مى گشت و معاريه مرحله دشوار خود را پشت سر مى گذاشت ، سفير مى توانست براى دهايى از والى قبلى - نعمان -به نحوى از انحاء تدبيرى بينديشد. و يا آنكه ابن زياد را از پا در آورد، و براى پيش نيامدن محذورات اخلاقى ميهمان و ميزبان و مانند آن ، اين كار در خانه هانى صورت نگيرد، بلكه قبل از رسيدن به خانه و يا پس از ترك آن با كمين گذاشتن در راه همان خانه ، اين جرثومه خيانت را از پا در آورد.
    بنابراين همان طور كه عدم طرد يا كشتن والى قبلى برخاسته از راءى و انديشه اى فرزانه و حكيمانه بود، و برخاسته از شرايط و ضروريات آن زمان ، همان طور نيز خوددارى از كشتن والى دوم با آنكه با كمين زدن امكان آن بود ناشى از انديشه و سياستى بود مبتنى بر دو اساس : اخلاقى و سياسى .
    رهبرى قيام با ديده اى واقع بين ، پس پرده اين تظاهرات مردمى را مى نگريست ، و توده ها را توانايى مقابله با پيشامدهاى دشوارتر و پيچيده تر آينده نمى ديد.
    هر محقق تيز بينى مى تواند نقش اين دو اساس ، و درستى آنها را در موضعگيرى هاى اصولى و مكتبى دريابد. اين دو اصل ، دو روى يك سكه هر حركت اسلامى است كه در طول تاريخ توسط پيشوايان ما صورت گرفته است .
    ما معتقديم در آن هنگام با كشتن شخصى يا مغلوب ساختن گروه اندكى ، پيروزى مطلوب به دست نمى آمد، هر چند آن فرد، نمايند حكومت مركزى و فرماندار حكومت محلى بوده باشد.
    آرى ، اگر مثلا، آن فرد خود يزيد(پادشاه امويان ) بود، قتل او حركتى درست به حساب مى آمد و مى شد تمام عواقب احتمالى آن را به جان خريد؛ زيرا او سر افعى و ريشه شجره خبيثه به شمار مى رفت . ليكن كشتن كس ديگرى جز او عواقب روشن و آشكارى در پى داشت كه با اندكى تاءمل عيان مى گردد. و ترور وى جنگى ناخواسته و قبل از موعد را به دنبال داشت ، و مردم كوفه را در كارزارى فرو مى برد كه هنوز آمادگى برخورد با آن را نداشتند.
    و ما ديديم كه چگونه همين افراد پرجوش و خروش كوفه تا شنيدن آمدن ابن مرجانه از نظر دوانى مغلوب شده و آثار منفى شومى از خود نشان داده ، ماءيوس گشنه بودند.
    و باز بعدها ديديم كه عامه مردم آن سامان ، مرعوب شايعات شده بودند. و به مجرد شنيدن آمدن لشكريان شام كه پايبندى آيين نبرد و مردانگى در ميادين جنگ نبود، خود را باخته ، اعتماد به نفس را از كف مى دادند.
    كشتن ، اگر چه سزاى اين جنايتكار والى كوفه بود، ليكن هميشه راه حل درست قضيه به شمار نمى رفت . و عجيب آن است كه شريك به مسلم مى گويد: ... اگر را مى كشتى كارها بو تو راست مى شد، و سلطنت استوار و پابرجا مى گشت .
    شريك چه سلطنتى را براى سفير در خاطر مى پروراند!.
    فرق زياد است ميان رهبرى كه بدون سند و گواه از مردمند كه بايستى نتيجه و پيامدهاى نظامى اين موضعگيرى را تحمل كنند، به كشتن و انتقام گرفتن مى پردازد. و رهبرى كه بدون توده هاى مردمى ، تصميمى را تحمل كنند، به كشتن و انتقام گرفتن مى پردازد. و رهبرى كه بدون توده هاى مزدم ، تصميمى مى گيرد و كارى جز در حضور آنان انجام نمى دهند، بلكه بر خود واجب مى داند او را يارى نمايند تا شوكت و قدرت او پايدارتر شود. با توجه به آنكه اگر رهبرى ، مردم را وابسته خود و تصميمات خود كند و تمام امور را به رهبر بسپارد، فاجعه هنگامى روى خواهر داد كه مردم بايستى وظايف خود را انجام دهند، ليكن از صحنه خارج شده باشند... لذا اهداف اساسى نهضت كه مردم از آن پشتيبانى معنوى مى كنند محقق نخواهد شد. و مراحل آتى نهضت و اهداف بلند مدت آن كه از ميان بردن پيشوايان كفر، حلقه اى كه سلسله پايانى آن را يزيد در كاخ خود تشكيل مى دهد مى باشد جامه عمل نخواهد پوشيد.
    وانگهى ، اگر سفير، والى قباى (نعمان بن بشير) را خلع يد كرده وى را از تمام امور، دور مى كرد و ابن زياد را مى كشت و آتش جنگ ميان مردم كوفه و لشكريان غارتگر و خونريز شام آغاز مى گشت و با پيروزى شاميان پايان مى يافت ، در آن صورت همگان علت شكستن كوفيان و غلبه شاميان را شتاب مسلم در كسب پيروزى و حكومت مى دانستند و آن را نتيجه تلاش ‍ نافرجامى براى مناصب دنيوى تلقى مى كردند. و بالاخره شخص آن حضرت و دين مبين وى محكوم مى شدند.
    ليكن مسلم در تلاش آن خلاءهاى مادى و تسليحاتى آن مردم را پر كند، و ضعف نفس ناشى از سياستهاى سركوبگرانه بيست ساله يا بيشتر را برطرف سازد.
    همچنانكه شايسته بود مردم طى اين كوشش و دوره خالص شوند. اين دوره ها، مراحلى هستند براى آزمون مردم ، و هميشه وجود داشته و خواهند داشت . و هيچ قومى را گريزى از گذراندن اين مرحله نيست كه :
    و ان ادرى لعله فتنه لكم و متاع الى حين (221).
    نمى دانم شايد اين آزمايشى باشد براى شما و بهره اى تا مدتى معين .
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  7. #57
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    فصل سوم : تجسس و جلب هانى ؛ زعيم همدان
    به خدا سوگند! اگر جز من كسى نباشد، و مرا يارى نماند، وى را هرگز تسليم نخواهم كرد تا آنكه در راه حفظ او جان دهم .
    (مجاهد بزرگوار؛ هانى بن عروه )
    نقش جاسوسى
    اصل پنهانكارى در مخفى نگهداشتن مقر رهبر نهضت تا بدان حد رعايت مى شد كه ابن زياد از دريافتن محل اقامت مسلم بت عقيل ماءيوس گشته و مضطرب شد و درماندگى وى هنگامى ره اوج خود رسيد كه پس از حدود بيست روز كه از آمدن او مى گذشت ، هيچ كس نتوانست جاى سفير را نشان دهد؛ نه شبكه جاسوسان و عرفاء(جمع عريف ) و نه اعيان طمعكار شهر، و نه فرصت طلبان منافق .
    هيچ كى از همج الرعاع كه منتظر چنين پيشامدى هستند تا خود را با تملق به حكام نزديك سازند نيز نتوانستند در اين كار كمكى به ابن زياد كنند.
    حاكم از دستيابى به نتيجه ، به اين طريق ، ماءيوس گشت لذا دست به ابتكار جديدى در مكر نيرنگ زد. وى يك يا چند تن از موالى را خوانده و از آنان خواست با مهارت و تيز بينى به جاسوسى البته به شكلى كه گفته خواهد شد بپردازند.
    يكى از موالى معقل نام داشت . از او خواسته شد تا وانمود سازد كه اهل شام است و از شيعيان اهل بيت ، و مولاى ذوالكلاع حميرى (222) كه مشهور به بشيع در حمص از توابع شام بوده مى باشد. وى به صورت مهاجرى غريب چونان پيكى از حمص (223) يا سه هزار درهم كه ابن زياد به او داده بود تا وانمود سازد آنها را از شيعيان ساكن شام براى اهل بيت آورده است كار خود را آغاز نمود. وى خود را از موالى معرفى مى كرد و اين كار براى عادى سازى ، مناسبتر به شمار مى رفت ؛ زيرا جنگ قومى ناشى از سياست تبعيض نژادى ميان موالى و حكومت اموى ، جنبه غالب پيدا كرده بود. و همين ، مسلمانان غير عرب را به زير سلطه كشيده و آنان عمدتا در زمره هواداران اهل بيت نبوت صلى الله عليه و آله در آمده بودند.
    جاسوس تلاش خود را براى رسيدن به مطلوب آغاز كرد. و بالاخره با پرسيدن از ديگران با شنيدن نامى از مردم ، و يا آنكه مردى را در حال نماز ديد و نزدش توقف كرد تا از او سؤ ال كند. با اختلاف روايات ... كه چه بسا هر سه ، جنبه هاى مختلف يك روايت را بيان مى كنند. نزد مردى كه كنار ديوار مسجد نماز مى خواند رفته و منتظر پايان نماز وى ماند.
    آن مرد، پى درپى نماز مى خواند تو پى از فراغت از نمازى به نماز ديگر مى پرداخت ، و منقطع در راه خدا و عبادت گشته بود.
    به روايت دينورى جاسوس به خود گفت : شيعيان نماز زياد مى خواند، و فكر مى كنم اين مرد از آنان باشد؛ لذا همچنان نشست تا آن مرد از نماز خود فارغ گشت ...(224) . سپس رو بدو كرده ، با چهره اى كه آثار رنج و سختى و ستم بر آن نقش بسته باشد، با زيان ملتمسين و اشك ريزان گفت :
    اى بنده خدا! من مردم از اهالى شام و مولان ذوالكلاع (حميرى ) هستم كه خداوند نعمت محبت اهل بيت و محبت دوستداران آنان را به من عطا كرده است ، و مرا بدين افتخار نعمت محبت اهل بيت و محبت دوستداران آنان را به من عطا كرده است ، و مرا بدين افتخار سر افراز نموده است ! با خود سه هزار درهم آورده ام و قصد آن دارم تا آنها را به مردى از اين خاندان كه شنيده ام به كوفه آمده است ، و براى فرزند دخت پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت مى گيرد، تسليم نمايم . من خواستار ديدار اين مرد بودم . ليكن كسى مرا بدو رهنمون نساخت و جايش را بلد نبود. و سپس ادامه داد: اندكى پيش در مسجد نشسته بودم كه شنيدم گروهى از مسلمانان مى گفتند: اين مردم با اهل بيت آشنايى دارد(225).
    نقل شده است كه جاسوس شنيد كسى مى گويد: اين مرد براى حسين عليه السلام بيعت مى گيرد يا اينكه او پرسيد و چنين جواب گرفت .
    مرد نمازگزار كه مجاهد، مسلم بن عوسجه اسدى بود، متاءلم گست ، ليكن فورا پاسخ مثبتى نداد بلكه گفت : از اينكه مرا ديدى تا به خواسته آن برسى خوشحالم .
    و خداوند به كمك تو اهل بيت پيامبرش را يارى خواهد داد، ليكن از اينكه تو مرا قبل از پا گرفتن اين مساءله شناختن ، از دست اين طاغوت و قدرت جهنمى وى نگرانم
    (226).
    سپس مسلم از او پيمانهاى سخت گرفت تا در كار آنان مناصحت را پيشه سازد و كار آنان را پنهان نگهدارد. و جاسوس نيز خواسته مسلم را برآورد(227). تا آنكه به او گفت :
    اگر هم بخواهى مى توانى قبل از آنكه نماينده خاندان نبوت را زيارت نمايم بيعت مرا بپذيرى (228).
    با اين همه مسلم تاءمل در كار وى را لازم دانست و گفت : همين طور چند روزى رفت و آمد كن تا بتوانم براى تو اجازه ديدار او دوست و ياورم بخواهم (229).
    چرا او بد گمان نشدند؟ زيرا وى از موالى است . (همان طبقه محروم و گروه ستمديده ). وانگهى ، وى خود را از قبيله اى دوردست معرفى كرد و گفت شامى مى باشد نه عراقى ؛ زيرا امكان نداشت شخصى عراقى به دروغ خود را معرفى كند؛ چون با جستجو در قبيله اش حقيقت آشكار مى گشت (230). و نزد شيعيان بخوبى سختيهاى خود را به نمايش گذاشت و اموال زيادى را كه وانمود مى كرد امانت است با خود آورده بود و حاضر گشته بود پيشاپيش ‍ بيعت كند.
    علاوه بر همه قرائن فوق ، از او پيمانهاى استوار و سخت بودند.با اين حال چند روز طول كشيد تا موفق نه ديدار گردد. همچنان چند روز در آمد و رفت بود تا او را بر مسلم بن عقيل وارد ساختند(231)!.
    به هر حال اين جاسوس با اطلاعات خود مفصل و چه خلاصه موقعيت مقر را مشخص ساخت . و ابن زياد در انديشه اين معضل و راه حل آن فرد رفت ؛ زيرا هانى ، رهبر قبيله اى بود كه حكومت نمى توانست قدرت آن را نديده بگيرد.
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  8. #58
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    بحران ضعف حكومت
    رهبران و مردان نهضت بخوبى درك كرده بودند كه حكومت محلى توانايى مقابله نظامى با آنان را به هيچ نحوى ندارد. و اينك در موقعيت دشوار و تنگناى سختى بسر مبرد كه امكان نجات از آن با راه حل نظامى نيست ، جز آنكه منتظر آمدن لشكريان شام براى استوار كردن پايه هاى لرزان حكومت ابن زياد باشد. پس نيروى نظامى محلى در مقايسه با قدرت نهضت بشدت ضعيف است . و هر گونه تلاش دولتى براى برانگيختن مردم به شكلى نظامى عليه تحركات نهضت ، منجر به شكست و زبونى گشته و عواقب ناخوشايندى در پى خواهد داشت .
    همچنين رهبران نهضت مى دانستند كه نيروهايى كه همراه ابن زياد از بصره آمده بودند، بر خلاف تصور و توهم عامه مردم ، بسيار اندك هستند، اگر چه تك تك و دوبه دو وارد شهر شده اند. و شريك حارثى كه خود در ميان اين نيروها قرار داشت ، توان واقعى آنان را مى دانست . و حقيقت حال را براى ديگر رهبران بيان كرده بود.
    در آن هنگام يك تيپ چهار هزار نفرى در كوفه آماده حركت براى سركوب شورش اهل ديلم (232) به فرماندهى عمر بن سعد وجود داشت ، ليكن والى نمى توانست از اين نيرو براى حمله به مقر يا نهضت كوفيان استفاده كند؛ زيرا اين رزمندگان ، خود از اهالى كوفه بودند و هرگز در يك جنگ داخلى آن چنان كه مورد انتظار ابن زياد بود نمى جنگيدند. و او ترس آن را داشت كه به كارگيرى اين نيروى نظامى نتيجه مطلوبى ببار نياورد؛ چون كه آنان اهل شام نبودند كه حمله به مردم كوفه بر ايشان بى اهميت و ساده باشد.
    هر چند والى مى توانست تقريبا از وفادارى اين نظاميان در جنگى خارجى عليه ديلميان مطمئن باشد، ليكن اطمينانى به وفادارى آنان در يك جنگ داخلى نبود.
    حكومت ، بخوبى پايه هاى سست و لرزان خود زا احساس مى كرد و اميدى به موجوديت دراز مدت آن نداشت . خطر، او را محاصره كرده بود، و چاره اى جز پناه گرفتن در قصر كه چون قلعه اى استوار بود براى خود نمى ديد.
    اگر چه والى و امويان كوفه كمك گرفتن از لشكر شام را در محاسبات خود جاى داده بودند، ليكن اين راه حلى كوتاه مدت نبود.
    پس راه حل سريع و فورى در اين موقعيت رسمى و دشوار چيست ؟ حكومت همچنان پيرامون مساءله انديشه مى كرد، و به دنبال راه چاره بود. و از امكان تحرك مذحج و رهبر آن و نهضت و سفير امام در نگرانى بسر مى برد.
    حكومت قدرت و مشروعيت پراكنده ساختن آنان را نداشت . همچنانكه داراى لشكر با نيروهاى امنيتى مورد اعتمادى نبود.
    بنابر اين ، حكومت در آن هنگام كمترين قدرتى حقيقى بر شهرها يا قبايل نداشت و او به اسم مقتدر بود، و نفوذ آن تنها در نام بود.
    والى و همراهان اموى خود درباره كيفيت رويارويى با اين معضل همچنان فكر مى كردند... سفير در خانه هانى مستقر مى باشد. و هانى هم با تمام قوا از نهضت پشتيبانى و حمايت مى كند، و خانه خود را در اختيار نهضت قرار داده است تا پايگاهى و مقرى سرى براى آن باشد.
    هانى زعيم و بزرگ مذحج است و و مذحج هم در كوفه براى خود حساب و موقعيت قابل توجهى دارد. نهضت از مذحج كمك مى گيرد، ليكن قدرت و پايگاه آن از مذحج فراتر مى رود. درخواست براى تسليم سفير با روش آرام ، يا فشار رسمى و يا مذاكرات تشريفاتى ، كمترين سودى ندارد.
    حمله به مقر سفير نير نيازمند نيروى نظامى فراوانى است كه از اهالى كوفه نباشد، تا بتوان از وفادارى آنان عليه رهبرى نهضت داخلى مستقر در اين پايگاه ، اطمينان حاصل نمود.
    حكومت به كمترين نتيجه اى دست نيافت . و راهى براى خارج شدن از اين بن بست خرد كننده پيدا نكرد؛ نه راه حلهاى سياسى ، موفقيتى در پى داشت ، و نه راه حلهاى زودرس .
    همچنانكه والى نتوانست نقطه ضعفى را در رهبرى نهضت سفير و يارانش ‍ بيابد. درست برعكس ضعفهايى كه والى و همراهانش از آن رنج مى بردند. مسلم و يارانش در بهترين موقعيت قرار داشتند. و نشانى از كمترين ضعفى در آن ميان نبود. بالاخره حكومت در نهايت درماندگى ، با استفاده از شيوه اى فريبكارانه راه حلى پيدا كرد.
    بايد با نيرنگ و فريب به بهانه ديدارى دوستانه با هانى ، وى را به قصر در آورد. و بعد با تهديد به قتل و بازداشت ، تسليم كردن مسلم را از او بخواهد... ليكن خطر هنوز باقى است ، و آنان را محاصره كرده است ؛ زيرا بايستى مردم را از تحرك عليه حكومت بازداشت . و حتما بايستى مانع به حركت در آمدن مذحج كه رهبر خود را در بند مى يابد بر اساس حميت قبيله اى و به تبع آن قبايل متحد و هم پيمان آن مانند كنده كه نهايتا قصر امير را بر سر او خراب خواهند كرد شد. لذا برنامه اى توطئه آميز ريخته مى شود تا غير مستقيم مذحج را از حركت فعالانه باز دارد. و به شكلى نامعلوم آنچنان كه بيان خواهد شد خنثى شود.
    به زودى مهمترين عناصر اموى همراه ابن زياد و برنامه ريز اين توطئه شبانه را خواهيم شناخت . اين چنين بود كه توطئه آغاز گشت ، و والى مستقيما از هانى رئيس مذحج دعوت نمود تا به عنوان ضرورتى طبيعى براى آشنايى و معارفه بين والى و بزرگان قبائلى چون هانى ، براى ملاقات به دارالاماره بيايد.
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  9. #59
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    دعوت از مجاهد دلير؛ هانى
    مورخين اتفاق نظر دارند كه هانى ، طبق متعارف و رسومات آن روز كه براى حسن روابط و علايق ، معمولا رؤ سا به ديدار والى و حاكم جديد مى رفتند، براى ديدار والى جديد به قصر نرفت ؛ زيرا هانى نه متملق بود و نه فرصت طلب محبت بى شائبه و خالصانه مانع از آن مى شد كه روح بلندى چون هانى چنين شيوه هايى را به كار گيرد.
    وى اعتقادات اسلامى را چون تن پوشى ، بر قامت خود راست كرده بود، و مناعت طبع وى را از چنين مناسباتى باز مى داشت .
    هانى همچنان به فعاليت براى فراهم كردن نيرو مشغول بود. و بيمارى خود را دستاويز ساخته از رفت و آمد خوددارى مى كرد.
    البته بايد توجه داشته باشيم ديدار ميان والى و هانى هنگام عيادت شريك حارثى (233) با معيارها ديپلماتيك و عرفى ، يك ديدار تلقى نمى شد، و براى اين نوع ديدارهاى غير رسمى يا غير منتظره ، نمى توان حسابى باز مرد.
    ابن زياد در حضور عده اى اين سؤ ال را پيش كشيد: چه مانعى از آمدن هانى به نزد ما مى گردد؟.
    و آنان گفتند: خداوند امير را به سلامت دارد، نمى دانيم ؛ ظاهرا او از بيمارى شكايت دارد. گفت : شنيده ام كه از اين بيمارى نجات يافته است . و بر در خانه اش مى نشيند. پس او را ملاقات كرده و بگوييد حق ما را بجا آورد؛ چونكه دوست ندارم بزرگان و شريفان عربى چون او نزد من ضايع گردند(234) .
    آن گروه به راه افتادند. آنان عبارت بودند از: حسان بن اسماء بن خارجه كه به كلى از توطئه پس پرده بى خبر بود. محمد بن اشعث كه از بعضى حوادث آينده و تصميمات مطلع بود. و عمرو بن حجاج زبيدى برادر همسر هانى كه در فصل آينده نقش او را مفصلا بررسى خواهيم كرد.
    آنهايى را مع بر در خانه نشسته بود، ملاقات كرده و پس از سلام ، يكى از آنان گفت : چرا به ديدار امير كه تو را ياد مى كند نمى روى ؟ او مى گفت : اگر مى دانستم كه بيمار است به عيادت او مى رفتم .
    هانى گفت : بيمارى و نقاهت اجازه آمدن به قصر را نمى دهد.
    آنان گفتند: ابن زياد با خبر شده است كه تو هر شامگاه بر در خانه ات مى نشينى ، و نيامدنت را بر سستى حمل كرده است . و مى دانى كه سستى و اهمال و بى توجهى را سلطان بر نمى تابد. او ما را سوگند داده است تا تو را با خود به نزدش ببريم
    (235).
    اين فرستادگان از افراد صاحب نام جامعه بودند، نه نيروهاى نظامى و انتظامى . و اگر دعوت از هانى به گونه اى ديگر صورت مى گرفت ، توطئه آشكار مى گشت و خواسته حاكم بر آورده نمى شد. ليكن همين كه شيخ سالمند مذحج به قصر والى نزديك شد، نگران توطئه شومى گشت كه در پس پرده اين دعوت قرار داشت ، و احساس تشويش و دلهره نمود(236).
    اين زياد با توجه به توطئه از پيش برنامه ريزى شده كه بعدا خواهيم ديد بدون توس از قبيله هانى ، خود را آماده رويارويى با وى كرده بود. لذا بمجرد ورود هانى ، دو به شريح قاضى كه در آنجا نشسته بود كرد و گفت : اتتك بخائن رجلاه ؛ (مثلى جاهلى است ) با پاهاى خيانتكار خود آمد .
    و سپس اين بيت را خواند:
    اريد حياته و يريد قتلى
    عذيرك من خليلك من مراد
    زندكى او را مى خواهم در صورتى كه او خواهان مرگ من است . بپرهير از اين دوست از قبيله مراد كه در دوستى آنان اطمينانى نيست .
    هانى همچنان كه گام بر مى داشت مقصود وى را درك كرده گفت : منظورت چيست اى امير؟!.
    ابن زياد پاسخ داد: جلوتر بيا اى هانى بن عروه ! اين نقشه ها چيست كه در خانه خودت . براى اميرالمؤمنين (يزيد!) و عامه مسلمين مى كشد؟ مسلم را به خانه خود آوردن و براى او مردان و تسليحات فراوان در خانه هاى اطراف خود فراهم كردى . و بعد هم گمان كردى اين كارها بر من مخفى مى ماند؟!(237).
    هانى كه فكر مى كرد ابن زياد از چيزى خبر ندارد، و صرفا اتهام زود گذرى را متوجه او كرده است ، سخنان وى را منكر شد. و گفت : من اين كارها را نكرده ام ، و مسلم هم نزد من نيست .
    والى مجددا گفت : آرى ، تو اين كارها را كرده اى . و هانى باز منكر گشت .
    انكار طرفينى و جدال فيمابين ادامه يافت . و هانى زير بار هيچيك از ادعاهاى ابن زياد نمى رفت تا آنكه وى معقل همان جاسوس نفوذى را فرا خواند(238). و آن مجاهد جليل القدر بشدت شكه شد. ليكن بسرعت خونسردى خود را باز يافته و سعى نمود قضيه را بى رنگ جلوه دهد. لذا به عنوان مقدمه گفت :
    سخنانم را بشنو و تصديق نما كه به خدا من دروغ نگفتم ...
    آيا دروغ گفتن به دشمنان خدا و كسانى كه به خدا و رسول نسبت دروغ مى دهند حرام است ، مخصوصا آنكه واقعا هانى مسلم را دعوت نكرده بود. بلكه قرار بر آن گرفته بود كه در خانه هانى مستقر گردد. به هر حال سخنان خود را دنبال كرد و گفت :
    به خدا سوگند مسلم را به خانه ام دعوت نكردم و چيزى در باره كارش ‍ نمى دانستم ، تا آنكه به خانه ام در آمد و خواستار اقامت گشت . و من از اينكه جواب رد بدهم شدم داشتم . و گردن گير شدم .لذا به او پناه دادم و او را ميهمان خود ساختم . و باقى قضايا را خودت مى دانى . (طبق اين ادعا است كه داستان آمدن مسلم به خانه هانى بدون رضايت وى ساخته و پرداخته شده است )(239).
    اگر بخواهى اينك پيمان و عهد استوارى به تو خواهم داد تا نسبت به تو كمترين بدخواهى و بد انديشى نداشته باشم و به سويت آمده دستانم را در دست تو خواهم گذاشت . و اگر هانى مى خواست به والى دست همكارى و بيعت بدهم قبلا چنين كارى كرده بود. او و امثال وى تا خون مقدسشان در راه دفاع از عقيده اسلامى ريخته نشود، هرگز دست همكارى نخواهد داد. و اگر به فرض از قصر خارج مى گشت ، به مسلم مى گفت تا از خانه اش براى رهبرى قيام و اعلان جنگى زودرس خارج شود.
    آرى ، اگر وى از كاخ امير بيرون مى آمد، تمام افراد مذحج ، كننده و قبايل ديگر را براى يكسره ساختن كار ابن زياد به حركت در مى آورد. و دشمن اين مطلب را خوب مى دانست و از آن بشدت هراسان بود.
    ليكن او در يك نكته دچار توهم بود و مى پنداشت مى توان با ملايمت يا قدرت ، هانى را وادار به تسليم و تحويل مسلم نمايد؛ زيرا گفت :
    به خدا! هرگز مرا توك نخواهى كرد مگر آنكه مسلم را به تو تحويل دهى .
    و هانى استوار و خشن جواب داد: نه به خدا! هرگز او را به تو تحويل نخواهم داد ميهمانم را براى تو بياورم تا او را بكشى ؟! .
    والى عامرانه فرياد كشيد: به خدا! او را به نزد من خواهى آورد .
    و مجاهد دلير با صلابت كوه و برندگى شمشير گفت : نه به خدا قسم ! او را تحويل تو نخواهم داد (240).
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  10. #60
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    تلاش براى حل مسالمت آميز
    هنگامى كه گفتگوى تند آنان به جاهاى باريك كشيد. مسلم بن عمرو باهلى كه جز او در آنجا از اهالى بصره و شام كسى نبود برخاسته و گفت : خداوند امير را به سلامت دارد مرا با وى واگذار، تا با او سخن بگويم . سپس همراه با هانى به گوشه اى كه ابن زياد آنها را مى ديد رفت . و هنگامى كه آنان صدايشان بلند مى شد، وى آنچه مى گفتند مى شنيد (241).
    باهلى - اين هواپرست هرزه جو- شيده به زانو در آوردن ضعيفان و منطق بزدلان را پيش گرفت و گفت :
    اى هانى ! تو را به خدا سوگند مى دهم مبادا خودت را به كشتن دهى و قوم و عشيره خود را دچار بليه سازى . به خدا قسم ! من نمى خواهم كه كشته شوى - اين مرد (مقصودش سفير حسين ؛ مسلم است ) پسر عموى اينان است ، و آنان او را نخواهند كشت ، و بدو گزندى نخواهد رسانيد. پس او را به ابن زياد تحويل ده كه با اين كار، ننگ و عارى را به خود نخريده اى ؛ زيرا تو او را به سلطان تحويل مى دهى (242).
    باهلى سخن تازه و پيشنهاد جديدى مطرح نكرد، بلكه همان خواسته والى را با زبان اقناع و راضى كردن به ميان كشيد.
    كسانى كه در گنداب پليدى دست و پا مى زنند و سر تا پايشان را ننگ و عار فرا گرفته است ، از اين كار ضد دين و ارزشهاى اخلاقى احساس نقص و عار نمى كنند. و اساسا درك نمى كنند كه اسلام و حداقل عرف عربى مقبول و بالنده ، آن را نهى مى كند.
    در عين حال تعجب آور است كه اينان خود را عرب مى دانند. شبه الرجالى كه دين و ايمانشان تحكيم سلطنت جاهلى امويان است . در اين راه به تمام پستى ها تن در مى دهند تا دين مبين اسلام را فرو كوبند. خيلى طبيعى استكه هر حركت ضد اخلاقى را توجيه كرده و بگويند اشكالى ندارد. و ننگ نيست ؛ زيرا ... تو او را به سلطان تحويل مى دهى ! .
    ليكن اين وسوسه ها اينجا كارگر نيست ؛ زيرا مخاطب وى مردمى است كه پس از به دست آوردن تمام اخلاق و رسومات خوب و پايدار عربى ، در دامان اسلام نشوونما كرده و معالى اخلاق را او از خود ساخته است . لذا آنچه را كه در مكتب انسان ساز اسلام فرا گرفته است ؛ چنين به زبان مى آورد:
    آرى ، به خدا ننگ آورترين كار است و بزرگترين عار! كه كسلم در پناه و ميهمان من باشد، همانكه فرستاده فرزند دخت رسول خدا صلى الله عليه و آله است و من دستانم سالم و يارانم فراوان باشند(سخنان خود را به گوش ‍ ابن زياد و ديگران مى رساند) و من او را تحويل دهم - به خدا قسم ! اگر جز من كسى نباشد و باورى نداشته باشم ، وى را هرگز تسليم نخواهم ساخت ، تا در راه دفاع از او كشته شوم (243).
    سخنان سريح و منبعث از قوت نفس وى ، پايه هاى حكومت جباران را لرزاند آرى اين دست پرورده اسلام است و تسليم ناپذير.
    باهلى همچنان اصرار مى كرد، و هانى با سرسختى امتناع مى ورزيد: به خدا قسم ! او را هرگز تسليم ابن زياد نخواهم كرد.
    سر انجام والى طغيان كرده با تكبر به مزدوران و نگهبانان اشاره كرد و فرياد كشيد: او را من دور كنيد آنان نيز او را در بند كردند. و ابن زياد كف كرده بود و عربده مى كشيد:
    آيا او را به من تسليم خواهى كرد يا گردنت را بزنم ؟! .
    ليكن هانى از كشتن هراسى نداشت ؛ زيرا پيمانى بسته بود كه كمترين و اولين ماده آن شهادت بود. لذا با تهديد گفت :
    در آن صورت برق شمشيرها آن چنان كه توضيح داده خواهد شد- نداشت . و همين او را مغرور ساخته بود، و زبان او را گويا ساخته بود: واى بر تو! مرا با برق شمشير مى ترسانى و ناگهان با عصايى كه در دست داشت چهره هانى را كه در بند بود مورد حمله قرار داد.
    طبرى مى گويد: چهره هانى را مورد ضرب قرار داده همچنان بر صورت بينى ، پيشانى و گونه او مى كوفت ، تا آنكه بينى او را شكست و خون بر پيراهن وى روان شد؛ و بالاخره خرد گشت (244).

    مرد پير- كه عمر مباركش از نود سال گذشته بود- همچنان مقاومت مى كرد. و بالاخره مى توانست خود را از بند دها كرده به سوى نزديكترين سلاح هجوم برد. وى موفق به قبضه كردن شمشير يكى از نگهبانان شد و كشاكش ‍ سختى در گرفت . ابن زياد وحشت زده فرياد مى كشيد و از حرس و نگهبانان مى خواست او را محاصره نمايند.
    بالاخره نگهبانان توانستند هانى را مجددا در بند كنند. و ابن زياد كه از اين پيروزى ! سر مست شده بود به هانى كه بشدت زخمى شده بود فرياد زد:
    آيا حرورى شده اى ، زين پس خونت بر ما حلال است ، او را ببريد و در اتاقى او اتاقهاى كاخ بيندازيد و در اتاق را بر او بسته ، نگهبانى بر او بگماريد (245).
    هانى در آن زمان آنچنان زخمهاى شديدى برداشته بود كه مورخين به شكل دردناكى توصيف مى كنند.
    در اين زمينه دو روايت ديگر نقل شده است كه مجال طرح تفصيلى آنها نمى باشد. اين دو دوايت ماجرا را به گونه ديگرى نقل مى كنند. و يا آنكه ضمن حادثه فوق بوده اين . و بعدا تفكيك گشته و به صورت مستقلى درآمده است . به هر حال اين دو روايت تصاوير گويايى از دليرى ، انقلابى و رادمردى هانى در اذهان همگان بر جا مى گذارد.
    ابن زياد گفت : اى هانى ! آيا نمى دانى كه هنگامى كه پدرم وارد اين شهر شد تمام شيعيان جز حج و پدرت را به قتل رساند و ريدى كه حجر چه كرد. و همچنان پدرم تو را گرامى مى داشت ... تا آخر روايت كه هانى را بخاطر مخفى كردن مسلم توبيخ و سرزنش مى كند. هانى نخست انكار مى كند. و ابن زياد جاسوسى را فرا مى خواند. لذا سخن وى را تصديق كرده و مى گويد: اى امير! حقيقت همان است كه شنيده اى . و من پيمان تو- مقصودش پدر وى ، زياد است - را فراموش نكرده ام . پس اتو و خانواده ات در امان هستى . به هو جا مى خواهى مى توانى بروى
    (246).
    مسعودى ماجرا را بدين گونه نقل مى كند:
    پدرت زياد با ما مدارا مى كرد و به نيكى رفتار مى نمود. و من مى خواهم جبران كنم . آيا مى خواهى به او پيشنهاد خوبى كنم ؟
    ابن زياد گفت : چه پيشنهادى ؟
    هانى گفت : او و خانواده ات با اموال خود به سلامتى از اين شهر خارج شده به سوى شاميان حركت كن . كه نوبت حق سزاوارتر او تو و اوست (يزيد) رسيده است (247).
    پس وى خشمگين شد. و نگهبانان را فرياد فرا خواند. و چهره آن پير حق را با ضربات عصا، وحشيانه شكافت
    .
    اما آن سه تن كه براى دعوت از هانى راه افتادند، يكى غايب شد. يا آنكه براى كارى كه خود را جهت انجام آن آماده مى ساخت از صحنه خارج گشت . تا در نقشى ديگر ظاهر شود. (بزودى نقش وى را در اين حوادث خواهيم ديد).
    اما حسان بن اسماء بن خارجه كه ظاهرا از نقشه ابن زياد و توطئه آنان بى خبر بود، خود را در اين نيرنگ شريك مى دانست . هر چند آن سه ، همگى در اين توطئه نقش داشتند. لذا از نتايج اين برخورد خونين بر جان خود و دوستانش ترسيد. گفت :
    آيا ما امروز نمايندگان نيرنگ و فريب بوده ايم ؟ به ما دستور دادى كه اين مرد را نزد تو بياوريم . و همين كه او را آوريم ، بينى و صورت او را شكسته و خون بر محاسنش سرازير كردى و فكر مى كنى او را بكشى !.
    ابن زياد به او گفت : و تو اينجا هستى (به نظر مى رسد ناگهان متوجه او شد و دوست نداشت او در آنجا باشد). پس به نگهبانان اشاره كرد تا او را فرد كوبند، پس او را زدند و در بند كرده به گوشه اى نشاندند(248).
    و: او را آنقدر زدند تا به روى زمين افتاد، سپس او را در گوشه اى از قصر زندانى كردند در حالى كه مى گفت : اناللله و انا اليه راجعون . اى هانى مرگت را بخودم خبر مى دهم (249).
    در آن حال سومين فرد از آن سه تن محمد بن اشعث با صدايى كه ابن زياد بشنود. گفت : هر چه امير كند ما از آن راضى هستم . چه به نفع ما باشد و چه به زيان ما! بدرستى كه امير ادب كننده است (250).
    اين پاسخ كسى است كه براى حكومت و تازيانه و شمشير سلطان سجده مى كند. و نمونه روشنى است از بر خورد كسانى كه حاكم را خداوندگار خود دانسته ، چونان خدايى قهار و صاحب مشيت مطلقه با او برخورد مى كنند. خواسته و تقدير حاكم را همسنگ اراده الهى مى دانند ؛ چه فرمان يزدان چه فرمان شاه !.
    كوفه مملو از محمد بن اشعث ها بود. و مانند او چه وضيع و چه شريف ، بسيار بودند كه وجدان و روحهاى خور را ارزان به حاكم فروختند. و چه تجارتى بود!.
    سفير حسينى مسلم بن عقيل از نزديك ، اخبار هانى را دنبال مى كند؛ زيرا عبدالله بن حازم (251) را براى كسب اخبار فرستاده است و منتظر است تا وى با سرعت اخبار را به وى منتقل سازد.
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

صفحه 6 از 9 نخستنخست ... 23456789 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •