زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
صفحه 8 از 9 نخستنخست ... 456789 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 85
  1. #71
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    فصل سوم : نبرد خيابانى
    سوگند خورده ام جز آزادانه تن به كشتن ندهم اگر چه مرگ را ناخوشايند ببينم .
    آغاز درگيرى
    بامدادان فرزند آن زن صالحه راه افتاد تا اين خبر مهم را قبل از هر كس به حكومت برساند! البته عجيب نيست كه كسانى چون اين ناجوانمرد پيمان شكنى كنند و با مادران خود غدر ورزند.
    آن خبيث شتابان نزد عبدالرحمن بن محمد بن اشعث رفت و ماجرا را با وى در ميان گذاشت . اين يكى نيز بسرعت نزد پدرش كه از صبح كنار ابن زياد نشسته بود رفت و سر در گوش او گذاشته خبر را بيان كرد. حاكم از سخنان درگوشى سؤ ال كرد و ابن اشعث قضيه را فاش كرد و:
    او نيز عصاى خود را در پهلوى ابن اشعث فرو كرد و گفت : برخيز و فورا او را نزدم بياور(297)... و هر چه از جوايز و مقامات شايسته بخواهى در اختيارت خواهر بود(298).
    و پس از آن عمرو بن حريث ، رئيس مزدوران و كارمندان را خواسته به وى دستور داد تا عده اى از افراد را انتخاب كرده و ابن اشعث روانه سازد. ابن زياد گفته بود اين افراد از قبيله قيس برگزيده شوند ؛ زيرا ديگر مردان از رويارويى با مردى چون مسلم خوددارى مى كردند.
    وى به اين دليل از فرستادن قوم خود كراهت داشت كه مى دانست همه قوم از اينكه با مسلم درگير شوند بيزار هستند لذا عمروبن عبيدالله سلمى را با شصت يا هفتاد تن از قبيله قيس با وى گسيل داشت .
    عده اى از مورخين تعداد نفرات را در اولين برخورد يكصد تن مسلح نقل مى كنند(299).
    اولين دليل انتخاب اين چنين تعداد زيادى از نفرات ، شجاعت بى نظير مسلم بن عقيل و وجود بارزترين خصوصيات دليرى و گردى ايشان بود. ديگر آنكه دشمن مى پنداشت حضرت يارانى در اطراف خود داشته باشد يا آنكه هنگام برخورد، كسانى به وى بپيوندند... دسته رجاله ها با تمامى مكر و نيرنگ خود به سوى جايگاه مسلم راه افتادند و با نزديك شدن آنان ، صداى سم اسبان و بانگ مردان به گوش حضرت رسيد.
    قهرمان طالبى از روى سجاده خود برخاست و با عزم و عزت عابدان عارف ، مشغول پوشيدن زره و ملزومان جنگى خود گشت و شمشير را بسرعت از نيامى كه به كمر بسته بود بركشيد.
    پير زن از اينكه مى ديد ميهمان بزرگوار خود دچار خطرى عظيم گشته و بايستى به تنهايى با انبوهى از دشمن در دقايق آتى روبرو شود، اندوهگين شد و قلبش فشرده گشت و حيرت زده و درمانده همچنان ايستاده بود. ليكن ، حضرت اندوه و هراس او را چنين بر طرف ساخت :
    آنچه از نيكى و خوبى در توان بجا آوردن و بعهده خود را از شفاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله به دست آوردى سپس رؤ ياى خود را بر آن زن بيان كرد(300).
    دسته اوباش بدون مراعات ارزشهاى عربى يا اخلاق اسلامى درباره حفظ حرمت خانه ها يا خبر دادن به طرف مقابل براى آماده شدن به جنگ ، به خانه هجوم آوردند.
    آنان با توجه به گفته هاى بلال مى دانستند كه حضرت تنهاست ، ليكن نمى خواستند همين يك تن متوجه آمدن آنها گردد و دست به قبضه شمشير ببرد و بدينسان از آنان استقبال كند. فرمانده آنان ، ابن اشعث ترجيح دى داد از غفلت ايشان استفاده كرده و به داخل خانه هجوم ببرد و فرصت آمادگى به حضرت نرهد. وى نيازى نديد كه بر در خانه بايستد و از مسلم بخواهد بيرون آمده تسليم گردد ؛ زيرا يقين داشت كسى چون مسلم هرز تسليم نخواهد شد و از آنان خواستار مهربانى يا نكشتن خود نخواهد گشت . بلكه با قدرت و شجاعتى كه از آن خبر داشتند بر آنان خواهد تاخت .
    به استوارى كوه ، دلى چون دريا، توانى دشمن كوب و آرامشى چون نسيم بهارى با ره توشه هاى قهرمانى و ميراث دليرى از پدر و عمويش ، آماده خروج بر دشمنان و جنگ با ايشان ، هنگامى كه بر او هجوم آوردند، گشت .
    در خانه بر حضرت هجوم آوردند، ليكن با ضربات شمشير پس رانده شدند و از خانه خارج گشتند سپس دوباره هجوم آوردند ولى باز عقب رانده شدند(301).
    مسعودى آغاز نبرد را چنين توصيف مى كند:
    دشمنان با شمشيرهاى آخته بر خانه هجوم آورده داخل شدند. حضرت شمشير به دست ايشان را چنان پس راند كه از خانه ناگزير خارج كشتند و براى دومين بار حمله كردند، ليكن اين بار نيز نتيجه هى نگرفتند و شمشير حضرت بود كه آنان را مجددا به عقل نشينى و خروج از خانه وادار كرد. دشمنان چون ناتوانى و عجز خود را ديدند بر پشت بامهاى خانه هاى مجاور رفتند و شروع كردند به پرتاب سنگپاره و نى هاى به آتش كشيده شده ؛ حضرت كه چنين ديد گفت : آيا همه آنچه را كه از اوباش و بى صفتان مى بينم براى كشتن مسلم بن عقيل است ؟!.
    اى نفس ! به سوى مرگى رو كه از آن گريزى نيست ! پس با شمشير بركشيده از خانه خارج شد و در راه به كارزار با آنان پرداخت
    (302).
    و ابن اعثم كوفى خارج شدن مسلم را چنين به قلم مى كشد:
    مسلم چون شيرى شرزه ، ميان دشمنان افتاد و با شمشير خود به نبرد با ايشان پرداخت ، تا آنكه جماعتى از ايشان را هلاك كرد...(303).
    حضرت با نيروى شگفت انگيز خود بر تمامى دشمن مى تاخت و آنان خوب مى دانستند كه او يكى از شمشيرهاى بران مدرسه هاى جنگى محمدى است . خود حضرت ، نزديك شدن اجل را دريافته بود، لذا ديديم كه فرمود:
    اى نفس ! به سوى مرگى رو كه از آن گريزى نيست .
    وى بدون هراس و گريد به استقبال مرگ مى رود و در اين كار، كمترين تزلزلى از خود نشان نمى دهد.
    وى در دو خانه ، نفس والاگهر خود را مخاطب مى سازد و از مرگى زودرس و گريز ناپذير سخن مى گويد تا روان خود را آماده پذيرش و الفت آن چيزى كند كه از آن كراهت دارد.
    جان ، در دست انقلابى شير صفت كه دنيا را سبك مى شمارد چون مومى است شكل پذير سرنوشت مقدر را بايد با تسليم پذيرفت و به قضاى الهى تن داد، هيچكس را ياراى عقب انداختن اجل نيست و حادثه اى را ناتوان جلو انداخت .
    همچنان خود ايشان در خانه اولى فرمودند: در شهادت خود و نوشيدن جام شوكران ترديدى ندارند. ليكن اين مرحله را بايد با صبر پايدارى بزرگ و و آگاهى حكيمان از نحوه وقوع حوادث و تسلسل قوانين الهى و ضرورت آن طى كرد.
    قوانين و سنن الهى در تمامى خلق روان است و بايستى صبرى طولانى پيشه كردئ تا خداوند آن امر شدند را به انجام رساند. لذا مى بينيم مسلم عليه السلام با زبانى گويا و لحنى سرشار از اطمينان و صداقت ، حمله خود را با سرودى زيبا همراه مى سازد:
    هو الموت فاصنع و بك ما انت صانع
    فانت لكاءس الموت لاشك جارع
    فصبرا لامر الله جل جلاله
    فحكم قضاء الله فى الخلق ذائع
    اين مرگ است . و اى بر تو هر چه مى خواهى بكن كه ناگزير جام مرگ را خواهى نوشيد.
    پس در برابر امر خداى متعال ، صبر پيشه كن ؛ زيرا قضاى خداوندى در تمامى خلق روان است .
    مهاجمين گروه گروه فرار مى كردند و از ضربات شمشير، پراكنده مى شدند و در پس خود دسته هاى كشته و زخمى را رها مى كردند. فرمانده آنان بانگ بر مى داشت و از آنان مى خواست پايدارى نشان دهند ليكن آنان پس از كمى ايستادگى ، باز راه گريز پيش مى گرفتند. دامنه نبرد به چندين كوى و برزن كشيده شده بود. حضرت به تك تك و گروههاى آنان حمله مى كرد و درسهاى فراموش نشدند در ضمير و خاطرشان مى نگاشت .
    مسلم اگر بر كسى دست مى يافت وى را بلند كرده نقش زمين مى ساخت و بر خاك مى كوفت يا آنكه به دور دست پرتاب مى نمود.
    حتى عده اى از مورخين و راويان تصريح كرده اند به اينكه : ايشان گروها را به بالاى خانه ها مى انداختند؛ مثلا ابن هروى در سندى كه منتهى به سفيان بن عيينه و عمرو بن دينار مى شود، مى گويد:
    حضرت مانند شير بود و آنچنان نيرومند بود كه شخصى را مى گرفت و او را به پشت بامها پرتاب مى كرد(304).
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  2. #72
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    عزت و آزادى خواهى
    فرمانده مهاجمان امويه ، ابن اشعث در انديشه خواستن كمك براى نجات يافتن از موضع سست خورشان بر آمد. ديگر مزدوران ياراى ايستادگى در برابر اين رزمنده تنها را نداشتند ؛ زيرا وى بيش از يك تن بود ؛ او چونان لشكر و امتى ميان مردم به شمار مى رفت . و اين صفت عمومى خاندان پاك پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و شاخص دلاوران دست پرورده مكتب رسالت و رسول الله صلى الله عليه و آله مى باشد.
    نخستين نشانه درجا زدن و شكست خوردن ، خبردار ساختن ابن زياد به شكست عمليات دستگيرى مسلم بن عقيل بود. و اينكه حضرت ، همچنان در حال نبرد با مهاجمان است موازنه قوا به نفع وى در حال تغيير مى باشد.
    محمد بن اشعث يا نماينده وى نزد ابن زياد رفت تا كشته شدن گروهى از نيروهاى خود و زخمى شدن گروهى ديگر را تاءكيد كند و از عجز ديگران و نياز به كمك : سخن گويد.
    ابن زياد گويا ابن اشعث را مخاطب ساخته باشد فرياد كشيد:
    سبحان الله ! تو را فرستاديم تا تنها يك نفر را بر ايمان بياورى ولى نتيجه آن اين شكست بزرگ و زبونى ياران تو بوده است (305).
    ابن اشعث احساس كرد شخصيت و فرماندهى وى زير سؤ ال رفته است و دارد تحقير مى شود، لذا خواست به اميرى كه در جايگاه نرم و راحت خود بر اريكه قدرت تكيه زده است و خود شاهد نبوده است كه ابن عقيل چگونه در ميدان و خيابان دشمنان را بر خاك مى اندازد، موقعيت دشوار را گوشزد كند. وى ناچار شد با اعتراف به شجاعت سفير حسينى اين اهانت رسمى را پاسخ گويد:
    آيا پنداشته اى كه مرا سراغ بقالى از بقالان كوفه يا كفاشى از كفاشان حيره فرستاده اى ؟! آيا نمى دانى مرا به سوى شيرى نيرومند و صف شكن ، و شمشيرى بران در كف دلاورى والا از بهترين خاندان خلق ، گسيل داشته اى ؟!(306).
    با وجود رسيدن نيروى كمكى ، شير شرزه ، و صف شكن همچنان با شمشير خود دستها و سرها را چون گندم رسيده درو مى كرد ؛ و آنان از برابرى مانند گله هاى بز كوهى كه از ديدن شيرى مى رمند، مى گريختند. حضرت آنان را از كويى پس مى راند و آنان از ترس صولت و ضربات وى هر يك پناهگاهى مى جستند.
    دومين نشانه درماندگى آن بود كه : بر او امان عرضه كردند و از او خواستند براى سلامتى جان خود تسليم گردد!.
    ابن اشعث فرياد زد: اى جوانمرد! در امام هستى ، خودت را به كشتن مده !.
    ليكن اين پيشنهاد دروغين عزم قهرمان ما را سست نكرد و پاسخ را طى يك سرود آزادى طنين انداز كرد:
    اقسمت لا اقتل الاحرا
    و ان رايت الموت شيئا نكرا
    كل امرى يوما ملاق شرا
    و يخلط اليارد سخنا مرا
    رد شعاع الشمس فاستقرا
    اخاف ان اكذب او اغرا
    سوگند خورده ام كه جز به آزادى كشته نشوم ، اگر چه مرگ را ناخوشايند يافته ام . هر كس در زندگى خود روزى يا امرى ناگوار روبرو خواهد شد و عيش او ناگوار خواهد گشت .
    اشعه تابناك خورشيد نيز، روزى فدو خواهد نشست ، از آن مى ترسم كه مرا فريب دهند يا به من دروغ گويند.
    با تبر خود بر بتان ضربه زد
    (307)- و آنان به يكديگر پناه مى بردند، حضرت موضع خود را مبنى بر جنگ نا آخرين لحظات و عدم تسليم بيان داشته بود.
    يكى از ادب شناسان (308) در باره ابيات فوق و مضامين آزادى خواهانه و حق جويانه آنها مى گويد:
    اين رجز از نظر فنى و اسلوب بيانى ، در بالاترين درجه بلاغت و گيرايى قرار دارد و با زيباترين شيوه هيجانهاى روحى را بيان مى كند... گوينده قبل از هر چيز بر آن است تا آزادى خود را حفظ كند اگر چه در اين راه كشته شود. وى با صراحت و صداقت مى گويد: مرگ ناگوار و دوست نداشتنى است و وى مانند ديگران كه خود را فريب مى دهند و مى گويند: مرگ محبوب و مطلوب ماست ، دست به خود فريبى نمى زند و مغالطه نمى كند بلكه آنچه خواستار حفظ آزادى و آزادگى خود است ، از آن فرار نمى كند. و بهاى آزادى را جان خود مى داند و بدين بها و قيمت راضى است .
    وى با خود حديث نفس مى كند: دنيا بر يك منوال نيست و هر كه در زندگى خود روزى با امرى ناخوشايند روبرو مى گردد و از آن رنجيده مى شود.؛اين بيان به شكل فنى و اسلوب شاعرانه ادا مى شود.
    خنكاى زندگى و شيرينى آن نيز روزى بدل به گرماى سوزنده و تلخى گزنده خواهد شد. و ايام عيش در پس خود، سرماى استخوان سوز و گرماى تفت دهنده خواهد داشت . و حتى شعاع درخشنده خورشيد و تلاءلؤ آن نيز روزى به تيرگى و پايان خود نزديك خواهر شد
    .
    همين اديب باز مى گويد:
    به همين دليل است كه اين ابيات كوتاه رجز، اثر عميقى در ما بجا مى گذارى . و ما را وادار مى كند تا از كشاكش درونى حضرت بخوبى مطلع شويم ؛ كشاكش و نبردى كه تنها نبرد خارجى وى با دشمنانش ، با آن معادل و همطراز است (309).
    ابن اشعث از ترس آنكه افراد وى از بين بروند و شمشير ظلم ستيزى وى آنان را از پا در آورد، مجددا امان را راه حل مناسبى ديد و آن را مطرح كرد. ليكن مجاهد آزاده از پذيرش آن امتناع ورزيد و سوگند خوردن كه آزادانه مرگ را انتخاب خواهد كرد.
    اشعار وى گوشها را پر مى كرد و عزم راسخ وى را به همگان نشان مى داد.
    ابن اشعث اين بار گفت : تو را فريب نخواهند داد و به تو دروغ نمى گويند و نيرنگى در كار نيست . آنان پسر عموهاى تو هستند و تو را نخواهند كشت و به تو آسيبى نخواهند رساند(310).
    مسلم همچنان كه از چپ و راست شمشير مى زد پاسخ داد: مرا به امان فريبكارانه نيازى نيست (311).
    در حقيقت ابن اشعث به خاندانى تعلق داشت كه مردان آن به پيمان شكنى و خيانت ، شهره آفاق بودند.
    پيشنهاد امان دادن خود ابن زياد بود كه ديد نيروهاى كمكى به تنهايى كارى از پيش نخواهند برد، لذا به ابن اشعث چنين پيشنهاد كرد:
    به او امان بده كه جز با امان دادن بر او دست نخواهى يافت !(312).
    با آنكه حضرت زخمهاى بسيارى برداشته بود و خون از سراسر برن مباركت روان بود و همچنان عاليترين شكل نبرد را پيش مى برد و دشمن را گاه پس ‍ مى راند و گاه بر او حلقه مى زدند. تا آنكه ابن اشعث به خشم آمده فرياد كشيد:
    او را رها كنيد تا با او سخن بگويم
    و با احتياط و خويشتندارى نزديك رفته گفت :
    اى فرزند عقيل ! خود را به كشتن مده تو در امان هستى و خونت به گردن من مى باشد.
    مسلم پاسخ داد! اى ابن اشعث ! مى پندارى تا هنگامى كه توان نبرد دارم خودم را تسليم مى كنم ، نه به خدا هرگز چنين نخواهد بود(313).
    و سپس بر او حمله كرد و او ترسان و پريشان حال از برابر حضرت گريخت .
    و اما سومين نشانه درماندگى دشمن آن بود كه پشت بامهاى منازل نزديك نبرد را كه احتمال داشت دامنه درگيرى بدانجا كشيده شود اشغال كردند و پس از تحكيم مواضع خود، با سنگ و آتش ، حضرت را مورد حمله قرار دادند، و بدين ترتيب بدان ايشان مملو از زخمهاى خونين و سوختگى شديد شد.
    حضرت كه ديد ايشان از اخلاق و عرف اسلامى گذشته ، كوچكترين پايبندى به رسوم و آداب عربى درباره جنگ و اخلاقيات نظامى ندارند خشمگين شد و روش آنان را محكوم كرده گفت :
    واى بر شما! چرا مرا با سنگ مى زنيد، كه گويى به كفار سنگ پرتاب مى كنيد؟! در حالى كه من از اهل بيت پيامبران نيكوكار و بلند مقام هستم ! واى بر شما! آيا حق رسول خدا صلى الله عليه و آله و خاندانش را رعايت نمى كنيد؟!.
    اين بيانات براى تحريك عواطف دشمن نبود؛زيرا به دنبال آن به شدت بر ايشان تاخت . سپس با وجود ضعف جسمى شديد بر ايشان حمله كرد و آنان را در راهها و كوى و برزن پراكنده ساخت (314).
    نظر به اينكه حضرت بر سنگ پرانان مستقر در پشت بامها، آنچنان كه بر افراد زمينى مسلط بود، سلطه نداشت ، اين ضربان باعث خونريزى فراوان شد و حضرت پس از آخرين حمله شديد خود، به نحو قابل ملاحظه احساس خستگى كرد و به ديوار تكيه نمود. درون او آتش گرفته بود و تشنگى ، كامش را خشك كرده بود:
    خداوندا! تشنگى مرا از پاى در آورد.
    دشمنان آنچنان ترسيده بودند كه نمى توانستند براى اسير ساختن وى يا آب دادن به حضرت نزديك گردند:
    هيچكس جراءت نمى كرد نزديك شود يا به او آب بنوشاند(315).
    ابن اشعث از همان دور بدون اينكه خودش داخل معركه شود بر آنان بانگ زد:
    واى بر شما! خيلى زشت و ننگ آور است از يك مرد چنين بترسيد.
    سپس فرياد كشيد: همگى با هم بر او حمله بريد.
    ليكن دلاور زخمى و بزرگوار، همچنان يك تنه حريف همه آنها بود؛پس بر او حمله كردند و او بر ايشان حمله برد(316).
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  3. #73
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    اسير بزرگوار
    پس از خونريزى بسيار و خستگى شديد، حضرت چگونه اسير شد؟ آيا براى وى در زمين ، گودالى كندند و آن را پوشانيده آنگاه حضرت را بدان سمت كشانده و با فرا از مقابل حضرت ايشان را در گودال انداختند، و پس ‍ از آن همگى هجوم آوردند و ايشان را اسير كردند؟!.
    يا آنكه : از پشت ، يا نيزه به ايشان ضربت زدند و پس از آنكه ايشان به زمين افتادند، اسير گشتند؟(317).
    در اين زمينه روايات متعدد و متبايتى وجود دارند و حتى روايتى ادعا مى كند: ايشان در آخر امان را پذيرفتند اگر چه بدان اطمينانى نداشتند. ليكن قرائن متعددى مانع پذيرش اين ادعا مى شود؛ زيرا امان را به اين دليل قبول نكرده بودند كه مى دانستند فريبكارانه است . اما به هر حال اسارت ايشان به هر صورت وقوع يافته باشد يك چيز مسلم و قطعى است .
    مكر، نيرنگ و فريب ، پايه و بنياد نيروهاى مزدور حكومتى بود و آنان براى به اسارت در آوردن حضرت از شيوه هاى ناجوانمردانه سود جسته بودند.
    مزدوران ، زخمى هاى خود را رها كردند تا ناله كنند و همگى اطراف شير اسير به زنجير در آمده حلقه زدند. خون ، سطح بدن مباركشان را پوشانده بود حتى از لبان حضرت كه پاره شده بود نيز خون مى چكيد؛زيرا مسلم و بگير بن حمرى دو ضربه با يكديگر رد و بدل كرده بودند؛حمران ضربه اى سخت به سر ايشان زد و حضرت نيز چنين بر بندهاى شانه وى كوفت كه نزديك بود به دل و روده آن ناجوانمرد برسد(318).
    مورخين گفته اند: ابن حمران بر اثر همين ضربه بعدها هلاك شد.
    زخمهاى سنگين و تن رنجور، مسلم را در انديشه فرو نبر؛ليكن ياد آمدن سبط پيامبر صلى الله عليه و آله و قافله حسينى قلبش را فشرده ساخت و طاقت از وى ربود اينكه اين ناجوانمردان با سلاله رسول ، چه خواهند كرد، اشك او را سرازير كرد.
    گروهى اين حالت را ديدند و پنداشتند ايشان بر حال خويش مى گريند، مخصوصا كه شمشير از كف داده اند. و يكى از اين دسته اوباش ، نابخردانه گفت :
    آن كس كه چون تو خواسته اى طلب مى كند و در راه آن به چنين عاقبتى دچار شود، نمى گريد!.
    مسلم قهرمان اراده و خويشتن دارى پاسخ داد:
    به خدا سوگند! من بر خود نمى گريم و بر جان خويش از كشته شدن سوگوارى نمى كنم ؛اگر چه خواهان كمترين كاستى براى آن نمى باشم ، ليكن بر خاندانم كه به سويم خواهند آمد مى گريم ؛بر حسين و آل حسين مى گريم (319).
    صريح ولى نه شادمان ، از آمادگى خود براى مرگ پرده بر مى دارد. عزت نفس خود را خواهان است و كمترين گزندى را به جان خود بر نمى تابد؛ و دوست ندارد خود را در معرض آزار و رنج قرار دهد، ليكن در هنگامه كارزار و در اوج نبرد خونين از ياد حسين عليه السلام و آل حسين غافل نيست .
    سپس متوجه ابن اشعث گشت و از او خواست كسى را به نيابت او خود يعنى مسلم نزد امام بفرستد و مانع از آمدن حضرت به كوفه شود: آنچه از جزع و اندوه من مى بينى بدين خاطر است .
    ليكن ابن اشعث بعدا خواسته مسلم را انجام نداد.
    اسير را از همه سو احاطه كردند و قاطرى آورده حضرت را بر آن نشاندند و به سوى قصر راه افتادند، تا آنكه به در قصر رسيده اجازه ورود خواستند.
    قهرمان دلاور، سرافراز از زخمهاى خود در حلقه شرطه ، نگهبانان ، اوباش و گروهى از مردم قرار داشت ، كه با چشمانى دريده از حيرت و وحشت به اين مجاهد و آن پاره پاره اش مى نگريستند؛و با چشمانى كنجكاو به دنبال زخمها: خونهاى خشكنده بر آن كه جا به جاى تن فرمانده بزرگ را پوشانده بود، از قسمتى به قسمتى ديگر متمركز مى شدند.
    در آستانه در قصر، كسانى امثال عماره بن عقبه بن ابى معيط، كثير بن شهات و عمرو بن حريث منتظر اجازه ورود بودند. در آن همگام چشم مسلم به كوزه اى ابى افتاد كه در همان نزديكى قرار داشت و تقاضاى آب كرد، ليكن مسلم بن عمرو باهلى ، با با دناثت و خست خاص خور از نوشاندن آب به حضرت ابا ورزيد و گفت :
    مى بينى چقدر خنك است ؟! به خدا قسم از آن حتى يك قطره نخواهى نوشيد با آنكه در دوزخ ، حميم را بچشى !.
    حاضرين از اين منطق ناجوانمردانه و پاسخ رذيلانه به دلاورى بزرگ و شيرى غرقه به خون و بشدت تشنه ، خشمگين شدند يكى از آنان براى آوردن آب به خانه اى در همان نزديكى رفت .
    مسلم رو به گوينده اين پاسخ نارس و نابجا كرده فرمود: واى بر تو كيستى ؟!(320).
    با تفاخر و غرور و خود بزرگ بينى ، خاستگاه خود را چنين معرفى كرد:
    من فرزند كسى هستم كه حق را شناخت و پذيرفت ، آن هنگامى كه تو آن را انكار كردن ، و ناصحانه با امام خود رفتار كرد، آن زمان كه تو فريبش دادى و شنيد و اطاعت كرد روزى كه تو عسيان ورزيدى و مخالفت كردى . من مسلم بن عمرو باهلى هستم !.
    و پاسخ زخمى سرافراز اين بود: مادرت به عزايت بنشيند! چقدر جفا كار، بددل ، كينه توز و سنگدل هستى ؟! اى فرزند باهله ! تو به حميم و جاودانگى در دوزخ از من سزاوارتر هستى ؛زيرا اطاعت از بنى سفيان را بر متابعت پيامبر، حضرت محمد صلى الله عليه و آله ترجيح دادى (321).
    سپس نشسته به ديوار تكيه زد و كوزه اى آب خنك كه دستمالى بر آن قرار داشت ، همراه قدحى در اختيار ايشان قرار گرفت تا بنوشد. حضرت قدح را به لبان خود نزديك ساخت كه ناگهان پر از خون زخمهاى دو لت و دندانهاى پيشين ايشان گشت . آن آب را دور ريختند و قدح را مجددا پر از آب كردند و به حضرات دادند و اين بار نيز ظرف از خون ، رنگ سرخى به خود گرفت ، سومين دفعه كه ظرف پر آب را به دهان نزديك ساخت دو دندان حضرت در آب افتادند و خون را آماده كردند تا با كامى تشنه تن به شهادت بدهند. و منطق عزت و رضايت را اين گونه بر صفحات تاريخ نگاشتند:
    سپاس خدا را، اگر اين آب روزى من بود آن را نوشيده بودم (322).
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  4. #74
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    بخش ششم : تصفيه هاى فيزيكى و آرامش قربانيان
    تصفيه هاى فيزيكى و آرامش قربانيان
    مفاهيم اعتقادى و نمونه هاى اخلاقى ، كمترين جايگاهى در بنياد حكومت امويان نداشت ؛ زيرا حكومتهاى متوالى اميران و حكام بنى اميه بدانان آموخته بود كه پايبندى به ارزشها و اخلاق ، پايه هاى حكومت را براى هميشه استوار نگه نمى دارد. و التزام به حدود دين و احكام شريعت بايستى به صورت ظاهرى و صورى باشد تا آنان بتوانند بيشتر بر اريكه قدرت تكيه زنند.
    اين نظريه اى بود كه امويان آغاز گر تطبيق ، تعميم و گسترش آن در زمينه هاى سياسى و ادارى و اجتماعى بودند: تنها به ظواهر دين بايستى پايبند بود!.
    در متقابل ديدگاه فوق ؛پيشوايان عقيده و رادمردان رسالت ، تاءكيد مى كردند كه اعتقادات ، بالاتر از حكومت است و شريعت مسلط بر سياست و قدرت مى باشد و اسلام بالاتر از همه چيز است . و اساسا زندگى بدون چهارچوبهاى اخلاقى و ارزشهاى اعتقادى ، مفهومى ندارد. و تنها در كادر ديانت و تقيد به اصول آن مى توان پيش رفت . نبايد رسالت ، فداى قدرت گردد، بلكه بر عكس ، اين قدرت است كه بايستى در راه رسالت به كار گرفته شود. و رسالت منزه از هر نوع استفاده نادرست باشد، اگر چه نتوان به قدرت دست يافت . رسالت در هر حال بايد حفظ گردد: ديانت همه چيز است .
    ليكن اين تفكر و ديدگاه ، خطر در معرض تصفيه هاى خونين قرار گرفتن را در پى دارد. آرى ، چنين هم بوده است . امت اسلامى شاهد حوادث خونبارى بوده است كه در آن خاندان پاك و مطهر پيامبر صلى الله عليه و آله براى حفظ اسلام از تحريف و دفاع از ارزشهاى اين دين بزرگ خون خود را تقديم كرده اند. و قربانيان فراوانى در اين راه از خود بجا نهاده اند.
    تفاوت بنيادى اين دو ديدگاه در طول تاريخ و طى جنگهاى سخت ، براى همگان به خوبى آشكار شده است . و هنوز از اين خاندان عظيم ، شهيدانى گرانقدر به خون خود صحت ديدگاه خويش را امضا مى كنند.
    در آخرين بخش كتاب ، مسلم و گروهى از دلاوران و قهرمانان پرهيزكار را مى بينيم كه به قربانگاه وارد مى شوند، ليكن آرامش آنان دشمن را متحير مى كند و از فهم عظمت اين سكينه و طماءنينه ، درمانده مى شود.
    هانى مذحجى و ميثم تمار دو تن از اين گروه هستند كه زيباترين جلوه انسانى را به نمايش گذاشته اند، و به انسانيت بهترين الگوهاى فرازين را تقديم كرده اند.
    حكومت با دهشت و تا باورى ، خونسردى و صلابت مسلم را هنگام شهادت مى بيند، ليكن در مقابل تمام اين زيباييهاى انسانى ، دشمنى قرار دارد كه همه اخلاقيات را زير پا مى گذارد و رفتارش آن چنان ناجوانمردانه است كه طبع سالم عربى ، آن را ابدا نمى پذيرد.
    دشمن عجيب ترين شيوه ها را براى كشتن قربانيان به كار مى برد و پس از آن از اجساد شهدا نيز نمى گذرد و انواع قساوت ها را اعمال مى كند؛و عمان اخلاق عربى را كه خود مدعى آن هستند ناديده مى گيرد. اين روشى است طبيعى براى بى ريشه هايى كه با دين مى ستيزند و از حدود شريعت تجاوز مى كنند.
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  5. #75
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    فصل اول : نخستين شهيد
    ... بدون رضايت مردم بر آنان حكومت كرديد و آنان را به خلاف اوامر الهى ، به كجراهه كشاندند. دستورات الهى را بكار نبستيد. در ميان مردم چونان كسرا و قيصر عمل كرديد. و ما در ميان آنان در آمديم تا امر به معروف كنيم و راه راست را بدانان بنماييم و....
    (سفير حسينى )
    جنگ اعتقادى و كلامى
    نگهبانان و شرطه ، هر يك در جايگاه ويژه در داخل و خارج قصر مستقر شدند و حكومت ؛ خود را آماده بر خورد با مسلم مى كرد. ابن زياد در داخل كاخ مى رفت تا با ابهت و مباهات با شخص سفير حسينى و يكى از اعضاى خاندان محمدى بر خورد كند و از او انتقام بگيرد، وى گمان مى كرد با اسيرى زخمى كه در برابر سلطانى مى ايستد و متواضعانه سخن مى گويد؛طرف خواهد شد و همين بر نخوت و بزرگ بينى وى مى افزايد!.
    اگر در آستانه كاخ هر يك از نگهبانان و شرطه وانمود مى كرد او كسى است كه قهرمان را اسير ساخته است و بدينسان در برابر مردم كه از مسلم دعوت كردن بودند، مبارزه طلبى مى كرد و اگر ابن باهله - همانطور كه در صفحات پيشين خوانديم - اين چنين از خوشحالى در پوست نمى گنجد و از باده غرور و طغيان سرمست است ، در آن صورت بايد ديد كه ابن زياد تا چه اندازه از پيروزى خود غرق در شادى است و چگونه صفات غرور، تكبر، شادى و ديگر ويژگيهاى خود را نشان مى دهد؟!.
    به هر حال دستور داد تا اسير انقلابى را وارد كنند. مسلم را وارد كردند و او با سربلندى و بالاتر از قوه درك جماعت موجود در كاخ و توهينهاى آنان ، و بدون اينكه به ابن زياد سلام كند - آن چنان كه رسم طغيانگران كاخ نشين بوده است و جزء رسومات دربار به حساب مى آمده است - به درون ، گاه نهاد و همچنان پيش آمد. يكى از افراد شرطه گفت :
    چرا بر امير سلام نكردى ؟!.
    و حضرت با غير شرعى دانستن جايگاه وى ، او را اعتبار انداخت و گوينده را در جاى خود نشاند(323): اى بى مادر ساكت شو! تو را چه به سخن گفتن ، به خدا سوگند او امير من نيست تا بر وى سلام كنم !.
    سراپاى ابن زياد را آتش خشم فرا گرفت و رنگ چهره اش تيره گشت ؛زيرا حضرت مشروعيت فرمانروايى و حكومت وى را نفى كرده بود، پس سعى كرد از موقعيت استبدادى سخن بگويد:
    مهم نيست ؛ چه سلام بكنى و چه از سلام كردن خوددارى كنى ، تو را خواهم كشت .
    ليكن هيبت از دست رفته وى باز نيامد؛زيرا مجاهد اسير، با ذكر حقيقتى ، شهادت خود را به دست اين پليد آسان خواند:
    اگر مرا بكشى (طبيعى است )؛ زيرا از تو بدترى ، بهتر از من را به شهادت رسانده است .
    دشمن ، سرگشته شد؛زيرا اسير، نه مى ترسيد و نه ذلت نشان مى داد، بلكه بر عكس ، با قدرت وى را محكوم كرده به خونخواران و كشندگان صالحين بزرگ - مانند معاويه قاتل امام حسن سبط گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله ملحق مى كرد. پس ناگزير شد تا شيوه عوامفريبانه و گمراه ساختن را كه مرسوم مستبدين بود پيشه كند:
    اى تفرقه انداز! و اى وحدت شكن ! بر امام زمانت شوريدى و بر خلاف وحدت مسلمانان رفتار كردى و فتنه و آشوب را باور ساختى !.
    ليكن مسلم ، تنها قهرمان آوارگان خارق العاده اى دارد. و با بيان دلايل دندان شكن ، عدم صلاحيت آنان را براى حكومت بر مسلمانان به اسم اسلام ، بر ملا مى سازد، لذا با اختصار گفت :
    اى ابن زياد! دروغ گفتى ، به خدا سوگند معاويه به وسيله اجماع امت به خلافت نرسيد، بلكه با نيرنگ و نا حق بر على ؛ وصى پيامبر صلى الله عليه و آله غلبه كرد و خلافت را غصب نمود؛ فرزندش يزيد نيز چنين است . و اما فتنه را تو و پدرت زياد بن علاج ، بارور ساختى - سپس ادامه داد و من اميدوارم كه خدا شهادت را به دست بدترين خلق نصيب من سازد. به خدا قسم ، نه مخالفت كردم و نه كفر ورزيدم و نه در دين خدا تبديلى ايجاد كردم ، بلكه من در اطاعت اميرالمؤمنين حسين بن على عليه السلام فرزند فاطمه دخت پيامبر صلى الله عليه و آله هستم ، و ما به خلافت از معاويه و فرزندش و آل زياد سزاوارتر مى باشيم (324).
    ابن زياد از اين صراحت بيان درمانده شد و حيران گشت ، لذا دست به تحميق هميشگى و مرسوم خود زد:
    اى فاسق ! آيا تو در خالى كه در مدينه بودى شراب نمى نوشيدى ؟!.
    البته اين دروغ را حتى حاضرين و هم پله هاى وى نيز باور نداشتند و نمى توانستند آن را از امير شرابخواره ، كه حتى از ته پيمانه نيز نمى گذشت قبول كنند.
    به خدا قسم آنكه به راحتى آدم مى كشد و از اينكه به ناحق اينكار را مى كند، هراسى ندارد و مى پندارد اتفاقى نيفتاده است ، به نوشيدن شراب سزاوارتر از من است (325).
    دشمن احساس كرد بر چسب شراب نوشى به چنين مرد بزرگوار و پايبندى اعتقادات اسلامى نمى چسبد و هر چه در اين راه بكوشد به جايى نخواهد رسيد، پس روشى ديگر برگزيد و در صدد بر آمد عدم صلاحيت الهى وى را براى حكومت ثابت كند:
    اى ابن مرجانه ! پس اهل آن كيست ؟ يا آنكه گفت : اگر ما اهلش نباشيم پس ‍ اهلش كيست .
    ابن زياد پاسخ داد: يزيد و معاويه اهل آن هستند!.
    اينجا بود كه با وثوق به معتقدات و اطمينان به يقين خود درباره خدايش ، مسلم آخرين سخن را براى ختم گفتگو درباره برگزيدگان خدايى به زبان آورد:
    الحمدلله ، بهترين داور ميان ما و شما خداست و ساكت شد گويا ديگر سخن نخواهد گفت .
    دشمن گفت : گمان مى كنى تو را از حكومت نصيبى باشد؟.
    مسلم با منطق اهل يقين و استوارى و اصلاح ، پاسخ داد: نه به خدا، گمان نمى كنم ، بلكه يقين دارم .
    ابن زياد به بن بست رسيده بود، تاكنون هيچيك از نيرهاى وى به هدف نخورده بود و دلايل وى پوچ از آب در آمده بود، تاءسف مى خورد كه چرا بايد كلمه گمان را به كار برد تا مسلم با استوارى آن را با يقين پاسخ دهد و فرياد بزند: نه به خدا، بلكه يقين دارم .
    ديگر چاره اى نبود و آخرين حربه تهديد بود كه نشانه عجز وى از ادامه گفتگو به شمار مى رفت :
    اكنون كه ابن زياد در عرصه مناظره و بحث رسوا شده است و عاجز، چرا قدرت و توانايى خود را در عرصه ديگرى به نمايش نگذارد تا اين ضعف را بپوشاند؟!.
    مسلم پيشاپيش ، تاءكيد كرده بود كه از كشته شدن هراسى ندارد اگر چه به بدترين شكل و شيوه ناجوانمردانه اى صورت بگيرد؛زيرا ابن زياد قبلا ثابت كرده بود جراءت خروج از دين مبين اسلام و تجاوز از حدود آن را دارد:
    تو شايسته ترين كسى هستى كه در اسلام بدعت هايى كه نبوده اند ايجاد كنى ، تو از كشتن هاى ناگوار مثله كردن هاى زشت ، بدطينتى و به هر وسيله كسب قدرت كردن پرهيز ندارى . و در اين امور هيچ كس به پاى تو نمى رسد(326).
    ... سپس متوجه حاضرين گشت تا كسى را پيدا كرده به او وصيت كند.
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  6. #76
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    بازگشت به جنگ كلامى
    مسلم شكى نداشت كه تمامى حاضران ، همگان و همدست حكومت بوده خواهان رضايت امير مى باشند؛ و از اسلام و ابتدايى ترين اخلاقيات لازم الاتباع ، به دور هستند. ليكن ، ايشان مصمم بود تا قبل از شهادت خود، وصيت كند، شايد پاره اى از وصايا تحقق پيدا كند. وانگهى ، همين وصيت ماهيت پليد بعضى از عناصر، مانند عمر بن سعد را كه حضرت براى وصى قرار دادن انتخاب كرد. ليكن آن نانجيب براى خود شيرينى نزد ابن زياد، از قبول آن امتناع كرد و پس از اجازه دادن امير برخاست و با حضرت در جايى كه ابن زياد او را مى ديد نشست -آزمايش خوبى است .
    الف - در كوفه بدهى دارم ، از هنگام آمدن به كوفه ، هفتصد درهم قرض ‍ كرده ام كه آن را با فروش شمشير و زره - از طرف من بپرداز.
    ب - جسدم را از ابن زياد بگير و آن را دفن كن .
    ج - و پيكى نزد حسين عليه السلام بفرست تا مانع از آمدن ايشان به كوفه گردد؛ چونكه من به ايشان نامه نوشته ام و در آن خبر داده ام كه مردم با وى هستند و مطمئنم كه خواهد آمد(327).
    على رغم درخواست مسلم از وى در آغاز وصيت كه : بر تو واجب است وصاياى مرا انجام دهى و آنها را راز بدانى و در حفظ آنها كوشا باشى همين كه سخنان حضرت به پايان رسيد، ابن سعد با بى شرمى و بدون اينكه امير از وى خواسته باشد رو به او كرد تا مضمون وصيت را فاش سازد.
    آرى ، ابتدايى ترين اصول اخلاقى را زير پا نهاده ، شتابزده با حماقت آشكارى به ابن زياد گفت : آيا مى دانى به من چه گفت ؟ او چنين و چنان گفت
    ابن زياد بر اين خيانت سريع و خائن شتابكار، پوزخندى زد، يعنى كه اين خيانت صفت اصلى وى است و گفت : شخص امين به تو خيانت نمى كند، ليكن گاهى خائن را به امانتدارى بر مى گزينند!.
    همپالكى وى عليه او شهادت داد و با رسوا ساختن يكديگر و آشكار كرد معايب خود، به گناهان خود اعتراف كردند.
    نبايد تصور كرد كه مسلم به اين گونه افراد اطمينان زيدى داشت ، بلكه همگى آنان در تجاوز از حدود شريعت و زير پا نهادن ارزشها و عرف و انسانى يكسان بودند. جز آنكه حضرت مى خواست وصيت خود را در عمق وجدانى اسلامى و انسانى پايدار سازد و تاءكيد كند در هيچ لحظه اى وظايف و تكاليف دينى و وجدانى خود را فراموش نمى كند.
    سپس حضرت به كينه كشى دشمنان از پيكر پاك خود اشاره كرد؛زيرا وى به گونه اى مرسوم و متعارف كشته نخواهد شد و نتيجه همان بود كه انتظار داشت ... لذا ابن زياد در ادامه گفتار خود به دوست خائن خود گفت :
    اما دارايى وى در اختيار تو خواهد بود و مانع تو نخواهيم شد. هر چه دوست دارى با آن انجام بده و اما حسين اگر ما را نخواهد و قصد نكند ما نيز كارى به او نخواهيم داشت و اگر به سوى ما آيد از او روى گردان نخواهيم بود. ليكن شفاعت تو را در مورد پيكر مسلم نخواهيم پذيرفت ؛ زيرا از نظر ما اهليت آن را ندارد؛او با پيكار كرده است و مخالفت ورزيده و بر هلاكت ما كوشيده است (328).
    يا آنكه مستقيما مسلم عليه السلام را مخاطب ساخته كفت :
    و اما پيكرت هنگامى كه تو را كشتيم اختيار با ماست و براى ما مهم نيست كه خدا با جسدت چه خواهر كرد. ليكن اى فرزند عقيل ! مى خواهم به من بگويى چه چيز براى اين شهر به ارمغان آورده اى ؟؛مردم را پراكنده ساختى و وحدت كلمه آنان را از ميان بردى و عده اى را در مقابل عده ديگرى قرار دادى (329).
    با اين سخنان تقليدى و نخ نما شده ، در صدد آن بود تا موقعيت و مقام خود را جامعه مشروعيت و حقانيت بپوشاند و وانمود سازد كه خود و همدستانش بر امت اسلامى ولايت دارند و از پيامبر - به گمان خود نيابت شرعى و مجوز دينى به دست آورده اند تا حكومتشان پايدار بماند!.
    اما اسير زخمى ، با صراحت و استوارى معهود خود پاسخ داد:
    به اين دليل به كوفه نيامدم ، ليكن شما معروف و نيكى را دفن كرده شد و منكر را آشكار ساختيد، و بدون رضايت مردم بر گرده آنان سوار شديد و آنان را وادار به اعمالى كرديد كه خدا بدان دستور نداده است و در ميان آنها همچون كسرا و قيصر رفتار نموديد، پس ما آمديم تا امر به معروف و نهى از منكر كنيم و مردم را به حكم خدا و سنت رسول بخوانيم و اهليت اين كار را هم داشتيم و داريم ؛ زيرا خلافت همچنان حق ماست و آن را به ناحق از خاندان ما خارج ساختيد. اولين كسانى كه بر امام حق و هدايت خروج كردند و ميان مسلمانان تفرقه به وجود آوردند و حكومت را عصب كردند و با ظلم و دشمنى با اهل به ستيز برخاستند، شما بوديد. تنها مثلى كه مى توانيم شاهد حال خود و شما قرار دهم اين سخن خداوند متعال است كه :
    و سيعلم الدين ظلموا اى منقلب ينقلبون .
    بزودى ستمگران در خواهند يافت كه به چه سرنوشتى و پايانى ، دچار خواهند گشت .

    با اين بيانات كوتاه ، نقاب از چهره پليد آنان و فساد دينى - كه حكام اموى بدان مى نازيدند - كنار رفت و حضرت ، صلاحيت سخنگويى به نام اسلام را از آنان سلب نمود؛ و خلاصه ديدگاه خود را با تلاوت آيه اى كه سرنوشت دو طرف نبرد را- فساق و متقين - در پايان كار بيان مى كند، ختم كرد:
    والعاقبه للمتقين ؛ پايان روشن ، از آن متقين است .
    ابن زياد ديگر نمى توانست پاسخى دهد يا پيرامون اين حقايق مسلم ، مناقشه كند؛ زيرا بيم داشت ادامه ادامه اين مغالطات منجر به كشف حقايق بيشترى به وسيله اسير زخمى خواهد گشت .
    پس عاجزانه به آخرين پناهگاه خود خزيد؛ فحاشى و اهانت ؛شروع كرد به على ، حسن و حسين عليه السلام فحاشى كند؛كسانى كه فحاشى به آنها اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهانت به پيامبر، سب و شتم به خداوند است ، همانطور كه خود پيامبر تصريح مى كند(330).
    مسلم با بزرگ منشى سكوت كرد: جواب ابلهان باشد خموشى .
    و به تعبير طبرى و روايت مفيد و ابن اثير: ديگر مسلم سخنى نگفت .
    ليكن در روايت ديگرى آمده است كه : بعد از آنكه ابن زياد به فحاشى و هتاكى نسبت به خاندان پيامبر ادامه داد، حضرت با منطقى نيرومند و استوار همچنان كه قبلا از ايشان ديديم فرمود: تو و پدرت سزاوارتر از خاندان محمد صلى الله عليه و آله به فحاشى و اهانتهايت هستيد. هر چه مى خواهى بكن ، چرا كه ما از خاندانى هستيم كه رنج و بلا هميشه همراه ما بوده است (331). اى دشمن خدا هر چه مى خواهى انجام ده (332).
    در اينجا بود كه ابن زياد فرمان داد براى انتقام گرفتن ، حضرت را به شهادت برسانند. اما چگونه دستور داد اين سفير مكتبى را به قتل برسانند؟!.
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  7. #77
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    آيا هنگام مرگ هم افتخار مى كنم ؟!
    خوشامد گويى هاى گرم درباره آزادى و پايان آزاد منشانه ، بارها بر زبان مرد دلير اسلام و شير صف شكن ، چه هنگام درگيريهاى نظامى و چه در عرصه جنگ كلامى و تبليغى و افشاگرانه ، جارى شده بود.
    حضرت در مناسبتهاى مختلف ، آرامش درونى خود را از سرانجام خونين خود بيان مى كرد؛و مرگ در راه حريت را امرى شايسته و تسليم در برابر قضاى الهى را داءب و روش خود و خاندانش مى ديد. پاره اى از اين جملات برنده و آتشين عبارتند از:
    1- سوگند خورده ام جز آزادانه كشته نشوم .
    2- واى بر تو! اين مرگ است ؛ پس هر چه مى خواهى بكن .
    3- در برابر خواست و امر خداوند - جل جلاله - صبر پيشه كن .
    4- اى فرزند اشعث ! مى پندارى تا وقتى كه توان نبرد دارم تسليم خواهم شد؟! نه به خدا قسم هرگز چنين نخواهد بود.
    5- اگر تو مرا بكشى (طبيعى است ) چرا بدتر از تويى بهتر از من را به قتل رسانده است .
    6-اى دشمن خدا! هر چه مى خواهى بكن .
    7- تو از كشتنهاى ناگوار، زشتى مثله كردن ، بد طينتى و به هر وسيله غلبه كردن ، پرهيز ندارى .
    8- و من اميدوارم خداوند شهادت را به دست بدترين خلق ، نصيبم فرمايد.
    9- بزودى ستمگران در خواهند يافت كه به چه سرنوشتى دچار خواهند شد.
    عجيب نيست و غرابتى ندارد، اين سيره يقين به فرجام كار و عاقبت متقين است كه نزد بزرگان و پيشوايان رسالت كه به دوره كمال رسيده اند و با نظر زهد و بى اعتنايى به دنيا مى نگرند، به شدت محسوس است .
    آنان بدان سرافراز و مفتخرند كه با انبيا، صديقين ، شهدا و صالحين محشور گردند، و چه دوستان و همراهان نيكويى هستند.
    حكم قتل حضرت ، صادر شد، نه عجيب بود و نه غير منتظره ، دشمن مى خواست كينه هاى پنهانى را آشكار و غريزه انتقام را سيراب كند؛لذا با قساوت ؛ دستور داد پس از شهادت ، پيكر پاك قربانى بزرگ را از فراز قصر به زمين پرتاب كنند!.
    گفته شده است كه ابن زياد اجراى حكم را به يكى از اوباش كه در نبرد خيابانى به دست حضرت زخمى شده بود، سپرد.
    اگر اين خبر صحت داشته باشد انتخاب اين جلاد، تلاش ديگرى است براى انتقام كشى هر چه بيشتر.
    قهرمان رسالت ، در ميان انبوهى از اوباشان و جلادان ، با سربلندى و رضايت به قضاى الهى از پله هاى قصر بالا مى رفت و از آخرين لحظات عمر -آباد با عبادت و شب زنده دارى - خود استفاده كرده ، خداوند را منزه دانسته ، حمد و سپاس الهى را بجا مى آورد.
    حضرت در عين رضايت از آزمايش نيكوى خداوندى ، از نامردمان و زشتيهاى آنان به درگاه الهى شكايت مى كرد و تكبير مى گفت و استغفار مى كرد و بر ملائكه الهى و پيامبران ، درود مى فرستاد و در همان حال مى گفت :
    خداوندا! بار الها! ميان ما و اين قوم داورى كن آنان ما را فريفتند و مخذول كردند(333).
    حضرت را به پشت بام بردند، مردم جمع مى شدند و از اتفاقى كه خواهر افتاد پرسش مى كردند كه ناگهان جسر غرقه به خونى را ديدند كه از بالاى قصر به روى زمين پرتاب شد و به دنبال آن سر مبارك حضرت فرو افتاد! خون همه جا پخش شده بود و مردم منگ و گيج به يكديگر مى نگريستند: نگريستن كسانى كه در حال سكرات موت هستند(334).
    قاتل ، ترسان و هراسان از چيزى كه ديده بود فرود آمد، ابن زياد از اضطراب وى پرسيد: تو را چه مى شود؟ آيا تو را كشتى ؟.
    قاتل ، با اضطراب و كلمات جويده و نيم خورده پاسخ داد: آرى ، خداوند امير را به سلامت دارد جز آنكه برايم اتفاقى افتاد كه از آن ترسانم !.
    - با تمسخر پرسيد: چه اتفاقى برايت افتاد؟.
    - با هراس و دلشوره گفت : هنگامى كه مسلم را كشتم ، مردى زشت رو، سياه و پرمو را در كنار خود ديدم كه انگشت - يا لبان به اشتباه ناقل - خود را به دندان مى گزيد، و من آن چنان ترسيدم و وحشت كردم كه تاكنون به اين درجه متوحش نشده بودم !.
    اين زياد خنده تمسخر آميزى كرد و گفت : شايد دهشت زده شده اى ؛ زيرا با اين پديده آشنايى ندارى و بران قبلا عادت نكرده اى !(335).
    به خوبى روشن مى شود كه ابن زياد با اين پديده و حالت - عادت كشتن پرهيزكاران پاكدل و صالحان آزاده - آن چنان ماءنوس بوده است ، كه از شدت تكرار - حالت پس از جنايات خود - برايش عادى شده و ديگر آن را طبيعى و معمولى مى داند.
    در زمانى كه خداوند متعال به ظالمين فرصت مى دهد تا خوب ماهيت خود را نشان دهند و در دركات يكى پس از ديگرى فرو بروند.
    ابن زياد بارها دچار اين حالت شده بود. و خداوند پس از هر حاجتى شبح هولناكى را بر او مسلط مى ساخت تا توازن طبيعى روان او را به هم زند و امنيت روحى را از او سلت نمايد.
    خداوند منتقم فشار روانى و روحى را چنين بر جنايتكاران مسلط مى سازد كه تا وقتى در دنيا هستند، دچار عذاب درونى مى شوند. اين حالت وحشت و هراس الهى در مجرمين ، شبهاى پس از انجام جنايت به وقوع مى پيوندد و آرامش آنان را به اضطراب بدل مى سازد (336) ... به اين حالت قبلا عادت نكرده اى !.
    بدرستى كه خدا مى خواهد تا بدين وسيله آنان را در دنيا عذاب دهد(337).
    و آنان را قبل از عذاب بزرگتر، به عذاب كوچكتر دچار خواهيم ساخت (338).
    اين عذاب اكبر و بزرگتر همان است كه هرگز مجرمين و ستمگران بدان عادت نخواهند كرد.
    اى كاش ! ظالمين مى دانستند كه هنگام رؤ يت عذاب و دانستن اقتدار كامل الهى و اينكه خداوند عذاب را مشاهده مى كنند ليكن ديگر راه و وسيله اى براى بازگشت نيست . و به بن بست رسيده اند(339).
    ابن زياد همچنين از كسانى كه مستقيما در به شهادت رساندن حضرت شركت داشتند، پرسيد: هنگامى كه مسلم را بالا مى بردند چه مى گفت ؟.
    خود قاتل پاسخ داد: تكبير مى گفت و تسبيح خدا را مى گفت و استغفار مى كرد. همگامى كه او را براى كشتن نزديك آوردم گفت : بار الها! ميان ما و اين قوم كه به ما دروغ گفتند. ما را فرو گرفتند و به قتل رساندند، داورى كن .
    پس به او گفتم : نزديك بيا، خدا را شكر كه مرا بر تو مسلط ساخته است ! و به او ضربه اى زدم كه تاءثيرى نكرد. پس به من گفت : اى بنده ! نمى خواهم زخم خود را قصاص كنى و تلافى نمايى ؟!
    .
    اين زياد از سرافرازى و مناعت طبع ، آنهم در آستانه شهادت ، در شگفت ماند و در برابر شخصيت والاى اين قهرمان ، خود را باخت و نا آگاه درباره اين قربانى عظيم گفت : آيا هنگام مرگ نيز افتخار مى كند؟!(340).
    آرى ، مسلم همانطور كه دوست داشت و خواسته بود رفت و سوگند خود را در راه دوستى حريت ، با عمل خود قرين ساخت و ثابت نمود در برابر خدا، عبوديت و بندگى مطلق دارد. وى در راه مبادى اعتقادى و ارزشهاى اخلاقى و اسلامى ، خود را فدا كرد.
    به اعتراف دوست و دشمن ، مسلم سمبل افتخارات جاودانه ، تمام مراحل زندگى و پيكار خود را تا آستانه مرگ ، به سربلندى و مناعت طبع و استوارى پيمود.
    فصل دوم : شهادت مجاهد؛ هانى بن عروه
    بازگشت به سوى خواست . خداوندا! به سوى رحمت و رضوان تو مى شتابيم ؟ بار الها! امروز را كفاره گناهانم قرار ده ، چرا كه من در راه دفاع فرزند دخت پيامبر صلى الله عليه و آله تعصب ورزيدم و حميت به خرج دادم .
    (مجاهد بزرگوار؛ هانى )
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  8. #78
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    تلاش براى نجات وى
    ترس در ميان مردم ، نوميد از دستيابى به آرزوهاى خود مبنى بر رهايى از امويان ، گسترش مى يافت و احساس كردند بايد از صحنه مبارزه خارج شوند و عزلت بگيرند.
    آنان از زير بار تكليف شانه خالى كردند و دانستند كه مسؤ ول شهادت نماينده امام حسين عليه السلام مى باشند، ليكن در مقابل تهديدات والى كوفه ، متكى به نيروهاى مركزى شام ، عقب نشستند و به خانه هاى خود رفتند.
    ابن زياد كه مشروعيت حكومت خود را از يزيد جانشين پدرش معاويه كسب كرده بود. براى آنكه ترس همگانى را ريشه دارتر سازد و تخم هراس را در دل مردم بكارد، دستور داد تا عده اى از مجاهدان كوفه و برجستگان آن ديار را اعدام كنند. مهمترين و بزرگترين فرد اين گروه محكومين ، مجاهد جليل القدر هانى بن عروه بود كه بيش او نود سال و به گفته اى نودونه سال از سن مباركشان مى گذشت . هر چند والى ديگر مستحكم شده بود و خطرى از جانب مذحجيان كه زير دست ابن حجاج و ديگر توطئه گران مانند كثير بن شهاب دام شده بودند، وى را تهديد نمى كرد، به حبس ابد براى هانى اكتفا نكرد، بلكه دستور داد او را نيز در راءس ديگر بزرگان مجاهد به شهادت برسانند.
    والى در راستاى تسلط بر قبايل و كنترل تحركات آنان و بر كنار كردن سران معارض حكومت از راءس قبيله ها، ترجيح داد كه هانى پير؛ اين رهبر مخالف و نيرومند را از پاى در آورد. و چون محمد بن اشعث سومين فرد گروه سه نفره بود كه هانى را فريفتند و به قصر آوردند، از آن مى ترسيد كه طعمه شمشير مذحجيان شود، در صدد بر آمد تا واسطه شود و مانع به شهادت رساندن هانى گردد و والى را از كشتن وى منصرف كند.
    وى براى حفظ جان خود در تلاشى سست و بى ريشه با اضطراب و نگرانى برخاست و گفت :
    خداوند امير را به سلامت دارد، تو مى دانى كه هانى در ميان عشيره اش از شرافت والايى برخوردار است و عشيره وى مى دانند كه من و اسماءبن خارجه او را به تو تسليم كرديم پس او را به خدا سوگند مى دهم اى امير! كه هانى را به من ببخشى ، چون من از دشمنى خاندان او بيمناكم ؛ زيرا آنان بزرگان اهل كوفه هستند و از اكثريت نيز برخوردارند(341).
    و: آنان با عزت ترين افراد كوفه و بخش بزرگى از اهل يمن مى باشند(342).
    امير خواسته ابن اشعث را رد كرده ، با اهانت به وى او را سر جايش نشاند؛ زيرا ابن اشعث و اسماء همپالگى هاى آنان ارزشى ندارند.
    رهبر قهرمان مذحجيان را به قربانگاه بردند. از جمله قرائنى كه نشان مى دهد حكومت كاملا بر مذحجيان تسلط يافته بود و از آنان نمى هراسيد، آن است كه هانى را علنا از قصر خارج ساختند و دست بسته به يكى از بازارهاى نزديك كاخ بردند.
    مجاهد كهنسال از نبود افراد قبيله اش رنجور شد و فرياد برداشت :
    وامذحجاه ! امروز ديگر مذحج هواخواه من نيست . وامذحجاه ! چقدر دور هستند آنان از من .
    در همان هنگام ابن حجاج زبيدى دست به اقدامى زد تا مذحجيان را يكجا گرد آورد. وى از اين كار دو هدف عمده داشت :
    1- افراد قبيله براى نجات رهبر خود دست به اقدامى نزنند.
    2- پس از رسيدن خبر شهادت هانى ، عكس العمل شديدى از خود نشان ندهند.
    همين كه هانى ديد كسى او را يارى نمى كند، دستان خود را از قيد و بند رها كرده فرياد زد: آيا عصايى ، چاقويى ، سنگى يا استخوانى نيست تا مردى بدان وسيله از جان خودش دفاع كند؟.
    محافظين بر او ريختند و سخت او را بستند. سپس به او گفتند: گردنت را دراز كن . و هانى با قوت قلب پاسخ داد: نه به خدا من كسى نيستم كه به شما در كشتن خودم يارى كنم (343).
    جلادى به نام راشد تركى جلو آمده ضربتى ره او زد كه اصابت كرد. پير كهنسال و بزرگ قبيله ، خود را آماده شهادت كرده با روح تقرب به ساحت ربوبى و بيان هدف خود با خداوند مناجات كرد:
    بازگشت به سوى خداست بار الها! به سوى رحمت و روايات مى شتابم ، خداوندا! امروز را كفاره گناهانم قرار ده ، بدرستى كه من در راه دفاع از فرزند دخت پيامبرت صلى الله عليه و آله تعصب ورزيدم و حميت نشان دادم (344).
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  9. #79
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    بر زمين كشيدن دو شهيد و مژده دادن به يزيد
    به دستور والى ، جلادان طناب به پاى دو شهيد بزرگوار- مسلم و هانى - بستند و آنان را در كوى و برزنها بر زمين كشيدند تا خشم دشمن فروكش كند و جمهور مردم كوفه بيشتر هراسان شوند و قضيه شهدا پايان يابد و ديگر مردم در انديشه اهداف به دست نيامده خود نباشند.
    اين جنايت اموى زشت ، اولين لكه سياهى نيست كه بر صفحات تاريخ بشرى نمايان است ، ليكن اولين حركت او نوع خود در تاريخ اسلام مى باشد؛ جنايتى كه اوج آن كشيدن اجساد شهيدان در ميان كوچه ها و خيابانها است .
    نه تنها مسلم را بر زمين كشيدند، كه هر چه با وى - از قبيل اسلحه - بود نيز غارت كردند؛اين غارت بى شرمانه ، توسط محمد بن اشعث صورت گرفت ، كه يكى از معاصرين خود او، وى را بخاطر رفتار و مواضعش رسوا كرد و سرود:
    و تركت عمك ان تقاتل دونه
    قشلا، و لولا انت كان كنيعا
    و قتلت وافد آل بيت محمد
    و سلبت اسيافا له و دروعا(345)
    عمويت را(346) بدون اينكه از او دفاع كنى ، با سستى رها كردى . و اگر تو نبودى كسى بر او دست نمى يافت . و نماينده اهل بيت محمد را كشتى و شمشير و زره او را به يغما بردى .
    پس از آنكه اجساد مطهر اين دو شهير در كوچه ها و خيابانها بر زمين كشانده شدند، به دستور ابن زياد آنها را نزديك قصر تحت حفاظت شديد، به دار آويختند و با اين كار، حكومت سه جنايت مرتكب شد و از حدود اسلام تجاوز كرد؛همچنانكه مجاهد دلير مسلم ، پيشاپيش اين سه پيامد را با نظر ثاقب خود دريافته و به ابن زياد گوش زد كرده بود. اين سه جنايت عبارت بودند از:
    1- انداختن پيكر حضرت از بلندى قصر بر زمين .
    2-كشيدن اجساد مسلم و هانى در كوچه ها و راهها.
    3- آويختن اجساد، به مدت چند روز!.
    نكته قابل توجه در اينجا، عمق ادراك و بينش قوى حضرت و آينده نگرى وى بود كه از طبيعت جنايتكارانه طغيانگران ، به خوبى اطلاع داشت و مى دانست كه آنان با قربانيان خود چگونه رفتار مى كنند و از مثله كردن و لطمه زدن ره اجساد نيز خوددارى نمى كنند. لذا مسلم يكى از موارد وصيت را دفن كردن جسد شريفشان قرار مى دهد و همين - توجه به چنين مساءله - بيانگر بصيرت حضرت از رويدادهاى آينده است .
    همچنين خضرا با آگاهى تام نسبت به ويژگيهاى موروثى و اكتسابى ابن زياد و خصوصيات رفتارى وى ، او را مخاطب ساخته گفت :
    اما تو سزاوارترين كسى هستى كه در اسلام بدعتهاى نبوده را ايجاد كنى و بنياد كج را پى بريزى . تو از كشتنهاى ناگوار، مثله كردنهاى ناپسند، بدطينتى و كسب قدرت ، به هر وسيله اى ، پرهيز نمى كنى ...(347).
    اين زياد سرهاى مسلم و هانى را پس از آماده شده براى از سال ، توسط دو پيك به نامهاى زبير بن الاروح و هانى بن ابى دحيه به شام فرستاد. گفته مى شود كه سر مجاهد؛عماره بن صلخب ازدى - كه بزودى به او خواهيم پرداخت - نيز همراه اين پيكها به شام فرستاده شد.
    ابن زياد كه از باده پيروزى سرمست شده بود، نامه مخصوصى را نيز همراه اين دو پيك براى يزيد فرستاد. متن نامه چنين است :
    اما بعد: سپاس خداى را مه حق اميرالمؤمنين ! كه خداوند او را گرامى بدارد خبر مى دهم كه : مسلم بن عقيل به خانه هانى بن عروه مرادى وارد شد و من بر ايشان جاسوسهايى گماشتم و مردانى را به نيرنگ نزدشان فرستادم و با مكر و فريب موفق شدم آنان را از آنجا خارج كنم . و خداوند مرا بر ايشان مسلط ساخت و من گردن آنها را زدم و سرهاى آنان را توسط هانى بن ابى دحيه همدانى و زبير بن الاروح تميمى كه هر دو از افراد مطيع و ناصح مى باشند به نزدت فرستادم . اميرالمؤمنين هر پرسشى كه دوست داشته باشد مى تواند از آنان سؤ ال كند؛زيرا آنان زا دانش ، صداقت ، فهم و ورعى تام است (348).
    يزيد، مضمون نامه و معناى ورع از ديدگاه اموى دانست ؛و از اين هديه كه در قالب سرهاى شهيدان متجلى شده بود شادمان گشت . و نامه اى به او نوشته انجام چنين كارهايى را تشويق كرده ، افزايش آنها را خواستار شد. و نقديم بيشترى از اين گونه هدايا را طلب كرد، و استمرار نامه نگارى را درخواست كرد!.
    در اين نامه ، وى ابن زياد را بخاطر نيرنگهايش و ورع آشكارش ! ستود و از او خواست تا سياست مجازات ، بر اساس اتهام را براى حفظ قدرت و دستگاه اموى بشدت به كار بندد. و در اين كار كوتاهى نكند.
    پاسخ نامه بدين مضمون بود:
    اما بعد: تو همان طور كه دوست مى داشتم عمل كردى ؛رفتارت دورانديشانه و حمله ات باقوت قلب و شجاعانه بود! مرا از انديشه ، بى نياز كردى و دشمن را كافى بودى ، و با اين كارت گمان و راءى من در باره ات درست از آب در آمد. من دو پيك و فرستاده ات را فرا خواندم از آنان پرسيدم و با ايشان گفتگو كردم . راءى ، فضل و فرزانگى آنها همان بود كه تو نوشته بودى ، پس با آنان به نيكى رفتار كن .
    به من خبر رسيده است كه حسين بن على متوجه عراق گشته است ، پس ‍ بر سر راهها پستهاى نگهبانى و افراد مسلح بگمار، با بدبينى و سوءظن به امور بنگر و با تهمت ، دستگير و مجازات كن ! و هر اتفاقى كه مى افتد برايم بنويس
    (349).
    و: ... در هر روز هر اتفاق نيك و بدى كه روى مى دهد(350).
    شهادت مسلم و هانى به دست ابن زياد عواطف مردان را برانگيخت و احساسات آزادگان را به غليان در آورد. پس برخى بر آن شدند تا غيرت و حميت مذحجيان را براى گرفتن انتقام از ابن زياد و حفظ كرامت خودشان ، به جوش آوردند؛ مثلا ابوالاسود دؤ لى چنين سرود:
    اقول : وذاك من جزع و وجد
    ازال الله ملك بنى زياد
    هم جدعوا الانوف و كن شما
    بقتلهم الكريم اخا مراد (351)
    با اندوه و شادى مى گويم : خداوند ملك بنى زياد را به باد دهد. آنان را كشتن گرامى مردى چون هانى ، ريشه هاى عظمت را خشكاندند.
    و يا اخطل چنين گفت :
    ولم بك عن يوم ابن عروه غائبا
    كمالم يغب عن ليله ابن عقيل
    اخوالحرب صراها، فليس بنا كل
    جبار، ولا وجب الفؤ اد ثقيل (352)
    مرد جنگى نه روز شهادت ابن عروه غايب بود و نه از شب ابن عقيل بى خبر ماند. وى اين حوادث را ديد، ليكن نه از جباران انتقام گرفت ، و نه دل سنگين او تكانى خورد.
    در حالى كه ابيات زير با صراحت بيشترى ، سكوت شرم آور، در برابر اين جنايات خونين را محكوم مى كند و بشدت روح قبيله اى مذحجيان را بر مى انگيزد تا انتقام خود را بستانند و در تلاش است تا زمان انتقام را جلو انداخته ، آتش آن را تند كند. از ترس انتقام امويان ، نام خود را پنهان كرده است :
    اذا كنت لا تدرين ما الموت فانظرى
    الى هانى فى السوق و ابن عقيل
    الى بطل قد هشم السيف وجهه
    و آخر يهورى من طمار قتيل
    ترى جسدا قد غير الموت لونه
    ونضح دم قد سال مل مسيل
    فتى كان احيى من فتاه حييه
    واقطع من ذى شفرتين صقيل
    واشجع من ليث بخفان مصحر
    واءجرء من ضار بغابه غيل
    اصابهما امر الامير فاءسبحا
    احاديث من يسرى بكل سبيل
    اءيركب اءسماء(353) الهماليج آمنا
    وقد طلبته مذحج بذحول
    تطوف حواليه مراد، و كلهم
    على رقبه من سائل و مسول
    فان انتم لم تتاءروا لاءخيكم
    فكونوا بغايا ارضيت بقليل (354)
    اگر نمى دانى مرگ چيست ، پس به هانى و ابن عقيل در بازار بنگر.
    به قهرمان بنگر كه شمشير، چهره اش را پاره كرده است . و به ديگرى كه كشته اش از بلنداى قصر پرتاب مى گردد.
    جسدى مى بينى كه مرگ ، رنگش را دگرگون ساخته است و جويهاى خون كه در آبراهها به حركت در آمده است .
    رادمردى كه از دختر جوانى ، ازرمگين تر بود، و از لبه شمشير دو دم ، برنده تر.
    دلاورى كه شجاعتر از شيرى در صحرا به شمار مى رفت و از درنده بيشه هاى انبوه با جراءت تر بود.
    اينان به دستور امير از پا در آمدند و خاطره شان زبانزد مردم كوچه و بازار گشت .
    آيا اسماء با ايمنى بر اشتران سوار مى شود، در حالى كه مذحجيان از او خونى طلبكار هستند؟!.
    روح هانى ، همچنان در اطراف قابل پرسه مى زند و تمامى قبيله مسؤ ول انتقام گرفتن هستند، و باز خواست خواهند شد.
    پس اگر شما تقاص خون برادرتان را نگيريد، بدكارگانى باشيد كه به درهمى چند راضى مى گردند.
    بعدها يكى از غيرتمندان مذحجى ، موفق به گرفتن انتقام مجاهد؛هانى شد و وى كه عبدالرحمن بن حصين مرادى نام داشت در موصل در جنگ خازر، كه در آن مجاهد مختار بن عبيد ثقفى ، بر ابن زياد پيروز گشت ، شركت داشت و در اثناى نبرد شنيد كسى مى گويد: اين قابل هانى بن عروه است وى كه به دنبال او بود، بر راشد تركى دست يافت و بر او حمله برده با نيزه اى او را زخمى كرد(355). و پس از آن وى را كشت . و بعد بدين ابيات مترنم گشت :
    انى قتلت راشد التركيا
    وليته ابيض مشرفيا
    ارضى بذاك الله والنبيا(356)
    من راشد تركى را كشتم . و با شمشيرى درخشان و سفيد، او را از پاى در آوردم . و بدين وسيله ، خدا و پيامبر را خشنود كردم .
    پس از آنكه سرهاى اين بزرگواران به يزيد رسيد؛ديگر اثرى از آنها به دست نيامد و سرنوشت اين سرها پنهان ماند. تا آنكه جايگاه سر شهيد هانى بن عروه پس از تقريبا دويست و چهل سال (سال 304هجرى ) پيدا شد.
    ماجرا از اين قرار بود كه در آن سال ، در يكى از برجهاى ديوار شهر قندهار پنج هزار سر به دست آمد كه با عنايت خاصى در سبدهاى علفين نگهدارى مى شدند. تنها 29 سر از آنها شناسايى شدند؛ چون در گوش هر يك مكتوبى قرار داشت كه نام صاحت سر، بر آن نوشته شده بود. و سپس آن را با نخى ابريشمى بسته بودند. يكى از اين سرهاى بيست و نه گانه سر هانى بن عروه بود.
    اما تاريخ رسيدن سرها به آن برج ؛ سال هفتاد هجرى ؛ - آن طور كه بر آن مكتوبها ثبت شده بود(357) - يعنى ده سال پس از شهادت هانى بود.
    براى ما روشن مى شود كه تلاش براى نگهدارى اين سرها به وسايل مختلف و ترفندهاى گوناگون ، يكى از شيوه هاى مرسوم و متداول طغيانگران و جباران است . آنان از اينكه بر خاسته از كيد، مكر، فريب و نيرنگ خود را جاويدان سازند، لذت مى برند! و شيفته زنده نگهداشتن آثار جناياتى هستند كه درباره قربانيان خود اعمال كرده اند. اينها چنين آثارى را سمبل قدرت و سركوب مخالفان خود مى دانند و در حفظ آنها كوشا مى باشند! و آنها را تصاويرى مى دانند از حوادثى كه نقاشان و پيكر تراشان از ثبت آنها غافل مانده اند.
    با اين كارها ستمگران عملا نشان مى دهند كه كمترين پايبندى به ارزشهاى اسلامى ندارند.
    آرى ، اين سرها به عنوان هديه ، رد و بدل مى گردند يا از جايى به جايى نقل مكان مى كنند تا در خزانه يا برج يا اتاق خاص سلطانى ستمگر، به يادگار بمانند، و دليلى روشن بر جنايات آنان باشند.
    هانى بن عروه از بزرگ مردان استوار بر عقيده و از معروفين كوفه به شمار مى رفت . و از مؤمنان پايدار و مجاهدان جليل القدر بود. و على رغم كهنسالى و پيرى بسيار از بذل و بخشش ، دريغ نمى ورزيد- رحمه الله عليه .
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  10. #80
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام (نويسنده : محمد على حامدين)




    فصل سوم : ديگر مجاهدان آزاده
    در ميان آنان همه گونه افراد يافت مى شد؛ از فرستاده و سرباز و اءسوار گرفته تا فرمانده ، و از افراد قبيله جدلى ، ازدى ، همدانى و كندى تا حميرى و صائدى . آنان از نظر سنى و سلسله مراتب اجتماعى و وابستگى قبيله اى با يكديگر تفاوت داشتند، ليكن همه آنان يك خدا رامى پرستيدند و به يك آيين معتقد بودند و در پى هدفى واحد، راه مى سپردند. آنان مردانى بودند كه به عهد خويش با خدايشان وفا كردند.
    بازداشتهاى گسترده
    درست از هنگامى كه عقب نشينى از گرداگرد قصر شروع شد و حلقه محاصره سست گست ، و قبل از شهادت سفير حسينى ، ماءموران حكومتى ، شرطه ، عريفان و فرصت طلبان ، تعداد زيادى از هواداران و همگامان نهضت را بازداشت كردند.
    گسترده ترين عمليات بازداشت مردم به وسيله بر افراشتن پرچم هاى امان دادن و فريفتن مردم تحت عنوان : زير اين پرچمها جمع شويد و در امان باشيد! صورت گرفت .
    شايد اين عمليات دستگيرى ، وسيعترين عملياتى بود كه عموم كوفيان و خصوصا پايبندان به محبت اهل بيت نبوى صلى الله عليه و آله تا آن زمان به خود ديده بودند. به ويژه آنكه اين عمليات گسترده با تلاشى بيمارگون در صدد دستگيرى تمامى هواداران اهل بيت پيامبر عظيم الشاءن بر آمده بود. و محور اصلى آن را نابودى شيعيان تشكيل مى داد.
    كافى است اشاره كنيم كه تعداد بازداشت شدگان از صدها تن گذشته به هزاران نفر رسيد كه در شرايطى سخت ، در زندانهاى مرطوب و فاقد امكانات بهداشتى بسر مى بردند.
    انگيزه اين بازداشتهاى وسيع ، با كمترين شك يا تهمتى و پر كردن زندانها از محبان آل محمد صلى الله عليه و آله يا آنكه نهضت شكست خورده بود و مردم پراكنده گشته بودند ترس و وحشت حكومت از شركت آنان در نهضت حسينى بود كه رهبر آن ؛امام حسين عليه السلام در آستانه رسيدن به كوفه قرار داشت . اين بازداشت و زندان ، مردم را از مشاركت در دومين تحرك به رهبرى امام حسين عليه السلام محروم كرد و نوميدى تلخى بر آنان مستولى ساخت . آنان مدت زيادى در زندانها بسر مى بردند و كينه و خونخواهى در آنان هر دم ريشه دارتر مى شد. تا آنكه بعدها همراه ديگر مردمان كوفه در شورشهاى متعددى عليه حكومت شركت كردند. از جمله اين شورشها قيام توابين و قيام مختار ثقفى ، قابل ذكر مى باشند.
    تعداد تقريبى زندانيان را نمى دانيم و ليستى در دست نداريم كه نام كسان زيادى در آن آمده باشد، جز آنكه راويان و مورخين از ضبط بزرگان و برجستگان اين نهضت - طبق معمول هر نهضت - فروگذار نكرده اند. و ما نام تنى چند را در ذيل مى آوريم :
    1-سليمان بن صرد خزاعى : از بزرگان مجاهدان ، در خانه اش محاصره شد و مجبور به اقامت در همانجا تحت مراقبت شديد گشت . سپس به زندان منتقل شد تا ساليانى در آنجا نماند و بعدها آزاد شود و رهبرى قيام توابين معروف را به عهده بگيرد.
    2-مختار بن ابى عبيده ثقفى : مجاهد بزرگ ، لشكر سبز پرچم را فرماندهى كرد تا به محاصره كنندگان قصر بپيوندد، ليكن خبر عقب نشينى و پراكندگى مردم مانع ادامه كار گشت ؛ وى بازداشت شد. و به زندان افتاد و بعدها قيامى معروف را رهبرى كرد.
    دشمنانش شبهاتى در باره او ايجاد كردند و داستانهايى ساختند با شخصيت وى را زير سؤ ال برده مخدوش كنند!.
    3- عبدالله بن نوفل بن الحارث : فرمانده لشكر سرخ پرچم ، و از مجاهدان جليل القدر بود.
    4- اصبغ بن نباته : مجاهد بزرگ و معروف .
    5- عباس جعده جدلى : يكى از فرماندهان چهارگانه محاصره قصر.
    6- عبيد الله بن عمرو بن عزيز كندى : يكى ديگر از فرماندهان چهارگانه در عمليات محاصره قصر.
    7- عبدالاعلى بن يزيد كلبى : از جوانان كوفه و يكى از مخالفين سر سخت حكومت .
    8- عماره بن صلخب ازدى : يكى ديگر از جوانان غيرتمند و هواه خواه نهضت .
    9- مسيب بن نجبه فرازى :فرمانده سابق لشكر هفتم در سپاه اميرالمؤمنين ؛على بن ابى طالب عليه السلام ساليانى در زندان بسر برد و به خونخواهى خروج كرد.
    10- رفاعه بن شداد بجلى : مانند مسيب ، از فرماندهان سابق . وى مدت درازى را دى زندان باقى ماند.
    11- عبدالله بن والى ربيعى : فرمانده سابق مانند مسيب . وى نيز زمانى طولانى را در زندان سپرى ساخت .
    12- عبدالله بن سعد بن نفيل ازدى : يكى از فرماندهان پيشين .
    13- ميثم بن يحيى تمار: از مجاهدان آگاه و صالح . وى از حجاز بازگشت و سپس دستگير شد، ولى مدت زيادى در زندان نماند، زيرا به شهادت رسيد. و ما او را در زمره شهدا ياد خواهيم كرد.
    اينها مشهورترين و مبرزترين مجاهدان پاك اعتقاد كوفى بودند كه ديوارهاى تنگ و تاريك زندانها بر ايشان فشار آورد. در حالى كه نامهاى هزاران تن ديگر كه در عمليات بازداشتهاى دسته جمعى ، دستگير شدند، از نظرها پنهان مى باشند.
    زندگانى سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام   (نويسنده : محمد على حامدين)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

صفحه 8 از 9 نخستنخست ... 456789 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •