♥☻♥☻♥ ديوان اشعار ملك الشعراي بهار  ♥☻♥☻♥ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
♥☻♥☻♥ ديوان اشعار ملك الشعراي بهار  ♥☻♥☻♥
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 23
  1. #11
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    22851
    دلنوشته
    41
    اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    نوشته : 54,556      تشکر : 52,463
    163,795 در 46,266 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    moteharak3 پاسخ : ♥☻♥☻♥ ديوان اشعار ملك الشعراي بهار ♥☻♥☻♥






    کند از جا عاقبت سیلاب چشم تر مرا
    همتی یاران! که بگذشته است آب از سر مرا

    آتشی سوزانده‌ام وین گیتی آتش پرست
    هر زمان پنهان کند در زیر خاکستر مرا

    گر نکردی جامه و کفش و کله سنگین تنم
    چون گیاه خشک برکندی ز جا صرصر مرا

    کاشکی یک روز برکندی ز جا این تند باد
    و اندر افکندی درون خانه‌ی دلبر مرا

    خوی با نسرین و سیسنبر گرفتم کاین دو یار
    می‌کنند از روی و از مویت حکایت مر مرا

    سوی من بوی تو باد آورد، زین حسرت رقیب
    حیله سازد تا درافتد کار با داور مرا

    یافتم گنجی وز آن ترسم که روز داوری
    جنگ با داور فتد زین گنج باد آور مرا

    بر سر من گر نبودی از خیالت نیتی
    اندر این بیغوله جان می‌آمدی بر سر مرا

    دوستان رفتند از این کشور، رقیبان! همتی
    تا مگر بیرون کند سلطان از این کشور مرا

    هر کجا گیرم قلم در دست و بگشایم زبان
    چون سخن گیرند دانایان ز یکدیگر مرا

    تا زبان پارسی زنده است، من هم زنده‌ام
    ور به خنجر حاسد دون بر درد حنجر مرا

    بس که در میدان آزادی کمیتم تند راند
    گیتی کجرو به زندان می‌دهد کیفر مرا

    بس که بدخواهان بدم گفتند نزد شهریار
    قیمتم بشکست و کرد از خاک ره کمتر مرا

    در حق من مرگ تدریجی مگر قایل شدند؟
    کاین چنین دارند در زندان به غم همبر مرا

    مردم از این مرگ تدریجی و طول احتضار
    کاش در یک‌دم شدی پیراهن از خون تر مرا

    ای دریغا مرگ آنی کز چنین طول ممات
    هر سر مویی همی بر تن زند نشتر مرا

    چون به یاد کودکان از دیده بگشایم سرشک
    کودکان اشک درگیرند، گرد اندر مرا

    رنج حبس و دوری یاران و فکر کودکان
    با تهی‌دستی و بی‌برگی کند مضطر مرا

    با چنین درویشی اکنون سخت خرسندم، بهار!
    اختر کجرو نرنجاند دمادم گر مرا



    ♥☻♥☻♥ ديوان اشعار ملك الشعراي بهار  ♥☻♥☻♥
    *******************************
    من اونی ام که هرگز سایه ای نداشت .... اما توبخاطر بسپار،
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************




  2. تشكر


  3. #12
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    22851
    دلنوشته
    41
    اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    نوشته : 54,556      تشکر : 52,463
    163,795 در 46,266 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    moteharak3 پاسخ : ♥☻♥☻♥ ديوان اشعار ملك الشعراي بهار ♥☻♥☻♥







    بگرفت شب ز چهره‌ی انجم نقابها
    آشفته شد به دیده‌ی عشاق خوابها

    استارگان تافته بر چرخ لاجورد
    چونان که اندر آب ز باران حبابها

    اکنون که آفتاب به مغرب نهفته روی
    از باده برفروز به بزم آفتابها

    مجلس بساز با صنمی نغز و دلفریب
    افکنده در دو زلف سیه پیچ و تاب ها

    ساقی به پای خاسته چون سرو سیمتن
    و انباشته به ساغر زرین شرابها

    در گوش مشتری شده آواز چنگها
    بر چرخ زهره خاسته بانگ ربابها

    فصلی خوش و شبی خوش و جشنی مبارک است
    وز کف برون شده است طرب را حسابها

    بستند باب انده و تیمار و رنج و غم
    وز شادی و نشاط گشادند بابها

    رنگین کند به باده کنون دامن سپید
    زاهد که بودش از می سرخ اجتنابها

    گویند: « می منوش و مخور باده، ز آنکه هست
    می‌خواره را گناه و گنه را عقابها»

    در باده گر گناه فزون است، هم بود
    در آستان حجت یزدان ثوابها

    شمس‌الشموس، شاه ولایت که کرده‌اند
    شمس و قمر ز خاک درش اکتسابها

    بهر مقر و منکر او ایزد آفرید
    انعامها به خلد و به دوزخ عذابها

    خواهی اگر نوشت یکی جزوش از مدیح
    در پیش نه ز برگ درختان کتابها

    اکنون به شادی شب جشن ولادتش
    گردون نهاده بر کف انجم خضابها

    جشنی است خسروانه و بزمی است دلفروز
    گویی گرفته‌اند ز جنت حجابها

    آن آتشین درخت چو زر بفت خیمه است
    و آن تیرهای جسته، چو زرین طنابها




    ♥☻♥☻♥ ديوان اشعار ملك الشعراي بهار  ♥☻♥☻♥
    *******************************
    من اونی ام که هرگز سایه ای نداشت .... اما توبخاطر بسپار،
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************




  4. تشكر


  5. #13
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,179      تشکر : 15,630
    11,467 در 3,504 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض ۞۩*♥*۩۞ اشعار ملک الشعراء بهار ۞۩*♥*۩۞








    اي ديو سپيد پاي در بند!
    اي گنبد گيتي! اي دماوند!
    از سيم به سر يکي کله خود
    ز آهن به ميان يکي کمر بند
    تا چشم بشر نبيندت روي
    بنهفته به ابر، چهر دلبند
    تا وارهي از دم ستوران
    وين مردم نحس ديومانند
    با شير سپهر بسته پيمان
    با اختر سعد کرده پيوند
    چون گشت زمين ز جور گردون
    سرد و سيه و خموش و آوند
    بنواخت ز خشم بر فلک مشت
    آن مشت تويي، تو اي دماوند!
    تو مشت درشت روزگاري
    از گردش قرنها پس افکند
    اي مشت زمين! بر آسمان شو
    بر ري بنواز ضربتي چند
    ني ني، تو نه مشت روزگاري
    اي کوه! نيم ز گفته خرسند
    تو قلب فسرده‌ي زميني
    از درد ورم نموده يک چند
    شو منفجر اي دل زمانه !
    وآن آتش خود نهفته مپسند
    خامش منشين، سخن همي گوي
    افسرده مباش، خوش همي خند
    اي مادر سر سپيد! بشنو
    اين پند سياه بخت فرزند
    بگراي چو اژدهاي گرزه
    بخروش چو شرزه شير ارغند
    ترکيبي ساز بي‌مماثل
    معجوني ساز بي‌همانند
    از آتش آه خلق مظلوم
    وز شعله‌ي کيفر خداوند
    ابري بفرست بر سر ري
    بارانش ز هول و بيم و آفند
    بشکن در دوزخ و برون ريز
    بادافره کفر کافري چند
    ز آن گونه که بر مدينه‌ي عاد
    صرصر شرر عدم پراکند
    بفکن ز پي اين اساس تزوير
    بگسل ز هم اين نژاد و پيوند
    برکن ز بن اين بنا، که بايد
    از ريشه بناي ظلم برکند
    زين بي‌خردان سفله بستان
    داد دل مردم خردمند



    ♥☻♥☻♥ ديوان اشعار ملك الشعراي بهار  ♥☻♥☻♥

  6. تشكرها 2

    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ (13-03-1395), seyed yasin (27-11-1389)

  7. #14
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,179      تشکر : 15,630
    11,467 در 3,504 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*♥*۩۞ اشعار ملک الشعراء بهار ۞۩*♥*۩۞







    مرغ سحر ناله سر کن

    داغ مرا تازه‌تر کن
    زآه شرربار این قفس را

    برشکن و زیر و زبر کن
    بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
    نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
    وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را
    پر شرر کن
    ظلم ظالم، جور صیاد
    آشیانم داده بر باد
    ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!
    شام تاریک ما را سحر کن
    نوبهار است، گل به بار است
    ابر چشمم ژاله‌بار است
    این قفس چون دلم تنگ و تار است
    شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!
    دست طبیعت! گل عمر مرا مچین
    جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این
    بیشتر کن
    مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن
    عمر حقیقت به سر شد
    عهد و وفا پی‌سپر شد
    نالهٔ عاشق، ناز معشوق
    هر دو دروغ و بی‌اثر شد
    راستی و مهر و محبت فسانه شد
    قول و شرافت همگی از میانه شد
    از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
    دیده تر شد
    ظلم مالک، جور ارباب
    زارع از غم گشته بی‌تاب
    ساغر اغنیا پر می ناب
    جام ما پر ز خون جگر شد
    ای دل تنگ! ناله سر کن
    از قویدستان حذر کن
    از مساوات صرفنظر کن
    ساقی گلچهره! بده آب آتشین
    پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!
    ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!
    کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد
    کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد








    ♥☻♥☻♥ ديوان اشعار ملك الشعراي بهار  ♥☻♥☻♥

  8. تشكرها 2

    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ (13-03-1395), seyed yasin (27-11-1389)

  9. #15
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1396
    نوشته : 573      تشکر : 1,003
    1,126 در 437 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض








    یا که به راه آرم این صید دل رمیده را
    یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را
    یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن
    یا به تو واگذارم این جسم به خون طپیده را
    یا که غبار پات را نور دو دیده می‌کنم
    یا به دو دیده می‌نهم پای تو نور دیده را
    یا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکن
    یا بستان و بازده لعل لب مکیده را
    کودک اشگ من شود خاک‌نشین ز ناز تو
    خاک‌نشین چرا کنی کودک ناز دیده را
    چهره به زر کشیده‌ام بهر تو زر خریده‌ام
    خواجه به هیچ‌کس مده بندهٔ زر خریده را
    گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی
    کی ز نظر نهان کنم اشگ به ره چکیده را
    بانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهان
    یوسف خسته چون کند پیرهن دریده را
    گر دو جهان هوس بود بی‌تو چه دسترس بود
    باغ ارم قفس بود طایر پر بریده را
    جز دل و جان چه آورم بر سر ره چو بنگرم
    ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را
    بلعجبی شنیده‌ام‌، چیز ندیده دیده‌ام
    اینکه فروغ دیده‌ام دیده کند ندیده را
    خیز بهار خون‌جگر جانب بوستان گذر
    تا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را





    ♥☻♥☻♥ ديوان اشعار ملك الشعراي بهار  ♥☻♥☻♥


  10. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  11. #16
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1396
    نوشته : 573      تشکر : 1,003
    1,126 در 437 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض








    بر دل من گشت عشق نیکوان فرمان‌روا
    اشک سرخ من دلیل و رنگ زرد من گوا
    نیستی رنگم چنین و نیستی اشکم چنان
    گر بر این دل نیستی عشق بتان فرمانروا
    تا شدم با مهر آن نامهربان دلبر، قرین
    تا شدم با عشق آن ناپارسا یار آشنا
    مهربان بودم‌، به جان خود شدم نامهربان
    پارسا بودم‌، به کار دین شدم ناپارسا
    شد دژم جان من از نیرنگ آن‌ چشم دژم
    شد دوتا پشت من از افسون آن زلف دوتا
    از دل عاشق به عشق اندر درختی بردمد
    کش برآید جاودان برگ و بر از رنج و عنا
    تن اسیر عشق اگرکردم غمی گشتم غمی
    دل به دست یار اگر دادم خطا کردم خطا
    چاره ی خود را ندانم من به‌عشق اندرکنون
    بنده ی مسکین چه داند کرد پیش پادشا
    در بلای عشق اگر ماندم نیندیشم همی
    کافرین شهریار از من بگرداند بلا





    ♥☻♥☻♥ ديوان اشعار ملك الشعراي بهار  ♥☻♥☻♥


  12. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  13. #17
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1396
    نوشته : 573      تشکر : 1,003
    1,126 در 437 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض







    فریاد از این جهان و از این دنیا
    وین رسم ناستوده ی نازببا

    برباد رفته قاعدهٔ موسی
    و از یاد رفته توصیهٔ عیسی

    توراهٔ گشته توریهٔ بدعت
    انجیل گشته واسطهٔ دعوا

    خُلق محمدی شده مستنکر
    دستور ایزدی شده مستثنی

    هامون به خود نبیند جزکوشش
    دریا به خود نبیند جز غوغا

    گرد قتال خیزد از این هامون
    طوفان مرگ خیزد از این دربا

    بر ماهتاب‌، تیر زند کتان
    بر آفتاب‌، تیغ کشد حربا

    خون می‌چکد زکلک سیاسیون
    جان می‌طپد ز رای ذوی‌الارا

    جور و فساد سرزده درگیتی
    صلح و سدادگم شده از دنیا

    قومی پلنگ خوی ز هرگوشه
    درهم فتاده‌اند پلنگ‌آسا

    گرگان آدمی رخ و آدم‌خوار
    دیوان آهنین دل و آهن‌خار

    آن خون این مکد ز ره پلتیک
    این جان آن کند به ره یاسا

    ملک خدای گشته دو صدپاره
    هر ملک را گروهی گنج‌آرا

    وآنکه به خیره بر زبر هرگنج
    میران نشسته‌اند چو اژدرها

    هریک به دل گرفته بسی امید
    هریک به سر نهفته بسی سودا

    هر ساعتی به آرزوی این قوم
    صد جوی خون روان شد ازصحرا

    اوکام دل نیافته وز هر سوی
    بینی نشسته با دل خون پالا

    چندین هزار مادر بی‌فرزند
    چندین هزار بچهٔ بی‌بابا

    ای خود بر نهاده پی پرخاش
    وی تیغ برکشیده پی هیجا

    این خون پاک ملت یزدان است
    چندین چنین چه‌پزی بی‌پروا

    این باغ ایزد است و درختانش
    با دست حق دمیده چنین زیبا

    ای خیره باغ را چه زنی آتش
    وی خر درخت را چه‌خوری بی‌جا

    مشکن درخت یزدان را مشکن
    منما تهی گلستان را، منما




    ♥☻♥☻♥ ديوان اشعار ملك الشعراي بهار  ♥☻♥☻♥


  14. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  15. #18
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1396
    نوشته : 573      تشکر : 1,003
    1,126 در 437 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض







    دگر باره خیاط باد صبا
    بر اندام گل دوخت رنگین قبا

    بسی حله آورد و ببرید و دوخت
    به نوروز، خیاط باد صبا

    یکی را به بر ارغوانی سلب
    یکی را به تن خسروانی ردا

    ز اصحاب بستان که یکسر بدند
    برهنه تن و مفلس و بینوا

    به دست یکی بست زیبا نگار
    به پای یکی بست رنگین حنا

    بیاراست بر پیکر سروبن
    یکی سبزکسوت زسرتا به پا

    برافکند بر دوش بید نگون
    ز پیروزه درّاعه‌ای پربها

    بسی ساخت بازبچه و پخش کرد
    به اطفال باغ ازگل و ازگیا

    به دست یکی پیکری خوب‌چهر
    به چنگ یکی لعبتی خوش‌لقا

    یکی‌بسته شکلی‌به‌رخ بلعجب
    یکی هشته تاجی به سر خوشنما

    یکی را به بر طرفه‌ای مشگ‌بیز
    یکی را به کف حلقه‌ای عطرسا

    پس آنگه بسی عقد گوهر ز هم
    گسست و پراکندشان بر هوا

    درخت شکوفه ده انگشت خویش
    فراپیش کرد و ربود آن عطا

    سیه ابر توفنده کز جیش دی
    جدا مانده در کوه جفت عنا

    بر آن شد که آید به یغمای باغ
    بتاراجد آن ایزدی حله‌ها

    برآمد خروشنده از کوهسار
    بپیچید از خشم چون اژدها

    که ناگاه باد صبا دررسید
    زدش چند سیلی همی برقفا

    بنالید از آن درد ابر سیاه
    شد آفاق از ناله‌اش پرصدا

    تو گفتی سیه بنده‌ای کرده جرم
    دهد خواجه اکنون مر او را جزا

    ببارد ز مژگان سرشک آنچنان
    کزان تر شود باغ و صحن سرا

    گه از خشم دندان نماید همی
    بتابد ز دندانش نور و ضیا

    ببالد چمن زان خروش و غریو
    بخندد سمن زان فغان و بکا

    جنان کز خروشیدن کوس رزم
    بخندد همی لشکر پادشا

    نگه کن به ایران ز ده سال پیش
    ز آشوب و غوغا و قحط و غلا

    خزینه تهی‌تر ز مغز وزیر
    ذخیره تهی‌تر از آن هر دوتا

    ادارات‌، ویرانه و بی‌حقوق
    سپاهی‌، برهنه تن و بینوا

    سر ماه‌، دولت به دریوزگی
    شده بر در اجنبی چون گدا

    روان هر طرف جیش بیگانگان
    به یغمای این ملک داده صلا

    به هرگوشه‌ای ظالمی مقتدر
    به هر دسته‌ای مفسدی مقتدا

    شنیده خردمند هر بامداد
    ز نابخردان تهمت و ناسزا

    ز مردم کشان خون مردم هدر
    ز غارتگران مال ملت هبا

    شده ملک گیلان و مازندران
    به تاراج بیگانه و آشنا

    به هر برزن وکوی گرد آمده
    پی مفسدت لشگری زاشقیا

    به‌شهر ری اندر به هریک دو ماه
    شده چند بیچاره فرمانروا

    وطن‌دوستان‌سر ز خجلت به زیر
    ولی سفگان گرم چون و چرا

    درین حالت زار ناگه ز غیب
    برآمد یکی دست زورآزما

    نجنبید از هیبتش آب از آب
    لهیب فتن سرد شد جابجا

    تو بودی که‌ در جنگ‌ خونین ‌رشت
    سپر ساختی تن به تیر بلا

    تو بودی که کردی به رزم جنوب
    به دربا و صحرا تن خود فدا

    تو بودی که گرگان ز نیروی تو
    تهی شد ز یک گله گرگ دغا

    توبودی کز آن پست و تیره مغاک
    رساندی وطن را به اوج علا

    همیدون به شرح هنرهای تو
    زبان رهی قاصر است از ثنا

    مگر وام خواهم ز تیمورتاش
    زبانی فصیح و بیانی رسا

    هم ازکلک او مایه خواهم همی
    مگر کلک او مایه بخشد مرا

    پس آنگه زصد دفتر مدح تو
    توانم مگر کرد سطری ادا

    دریغا جدا ماندم از مهر شاه
    ز بس گفت دشمن بدم در قفا

    چو من نیکخواهی کم آید به‌دست
    سخن گستر و ثابت و باوفا

    نروبیده اندر دلش بیخ آز
    نخشکیده در چشمش آب حیا

    وطنخواه و بیدار و باتجربت
    نوبسنده و ناطق و پارسا

    به کار سیاست صدیق و دلیر
    گریزان ز زرق و فریب و ربا

    برون‌ ز اختصاصی که دارم به شعر
    ببستم زهر علم طرفی جدا

    ز اصل لغات و ز اصل خطوط
    ز اصل ملل کامدند ازکجا

    ز پیدایش خاک و استارگان
    ز حیوان و انسان و آب و گیا

    زگفتار داروبن و سر حیواه
    ز تبدیل و از نشو و از ارتقا

    ز تصنیف‌ الحان‌ و از صرف و نحو
    ز تشریح و تاریخ و جغرافیا

    فزون زین هنرها که از هر یکش
    مرا خاست خصمی پلید و دغا

    مرا این هنرها ز درگاه تو
    جداساخت‌ای شاه کشورگشا

    چه غم گر بمیرم به کام حسود
    که ماند پس از من ز من شعرها

    همه پخته مانند سیم رده
    همه سخته مانند زر طلا

    گر از شعر شاید که پوشش کنند
    بپوشد زمانه ز شعرم کسا

    حسودان ما هم بمیرند نیز
    منزه شود دستگاه قضا

    قضاوت ز روی عدالت شود
    نه از روی بیداد وبخل و جفا

    سخن‌های‌ ما خود ز دل‌ خاسته‌ است
    در آن نیست یک‌ذره ریو و ریا

    به نیک و بدکار ما پی برند
    پس از ما، چو خوانند اشعار ما

    بر آنم که شعرم نگوید دروغ
    وگر چندگوبد سخن در قفا

    بوبژه که در شعرم اغراق نیست
    صریح است و پاکیزه و جانفزا

    به لفظ ار به کس اقتفا کرده‌ام
    به معنی نکردم به کس اقتفا

    تنحل نکردم به شعر اندرون
    نسازد به دریوزه اهل غنا

    تتبع بسی کرده‌ام لاجرم
    توارد اگر شد تفضل نما

    بلای توارد بلایی است صعب
    به یزدان گریزم من از این بلا

    ببین دفتر فرخی و سروش
    که مصراع‌ها نیست از هم جدا

    من اینسان توارد ندارم به شعر
    که نبود مرا حافظه بی‌وفا

    مرا عیب کردند در سبک نظم
    که این باستانی سخن تاکجا

    همم عیب کردند درکار نثر
    که این شیوه ی تازه باری چرا

    ندانند کان باستانی سخن
    کلیدی‌است‌درفضل ،‌مشگل گشا

    زبان را نگه دارد از انحطاط
    سخن را نگه دارد از انحنا

    ولی نثر پیشین چنان ابتر است
    که مقصود را کرد نتوان ادا

    همان‌نظم،‌ خاص ‌است و نثر است عام
    نداند کس ار شعر، باشد روا

    ولی نثر را گر ندانند خلق
    ابا معرفت کی شوند آشنا

    در ایران به تازی نبشتند نثر
    که در نثر تازی فراخ است جا

    به نثر اعتنایی نبوده است پیش
    که بوده است افزون به شعر اعتنا

    بود سخت‌، بنیان نظم دری
    ز آرایش و لون و برگ و نوا

    ولی نثر تازی ز نثر دگر
    بسی بیش دارد جمال و بها

    بجز چند دفتر ز پیشینیان
    که تقلید از آنان بود نابجا

    نشان ده اگر هست نثری تمام
    که ‌بر جای پایش توان هشت پا

    ازبرا به نثر نوبن تاختم
    کز آن حاجت قوم گردد روا

    گر این طرز تحریر بودی گزاف
    نراندی بر آن هرکسی مرحبا

    نکردی به هر مغز چون مل اثر
    ندادی به هر بزم چون گل صفا

    هرآن چیز کان را پسندند خلق
    سراسر صوابست و جز آن، خطا

    دربغا که‌ خیره است ‌چشم حسود
    نبیند به جز عیب خلق خدا

    گرت صد هنر باشد و عیب یک
    صدت عیب گیرد حسود دغا

    حسودان به پیغمبر هاشمی
    ببستند از اینگونه بس افترا

    که شعر است‌قرآن و بی‌معنیست
    الف لام میم و الف لام را

    چو گرک حسد مصطفی را گزید
    تو گوبی که آهو نگیرد مرا؟‌!

    الا تا گلستان به فصل بهار
    چو روی نکو‌بان شود دل گشا

    سرت سبز باد و تنت زورمند
    تو را دولت و دولتت را بقا

    وطن باد در سایهٔ عدل تو
    برومند و بالنده و باصفا





    ♥☻♥☻♥ ديوان اشعار ملك الشعراي بهار  ♥☻♥☻♥


  16. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  17. #19
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1396
    نوشته : 573      تشکر : 1,003
    1,126 در 437 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض








    جز روی تو کافروخته گردد ز می ناب
    آتش که شنیده ‌است که روشن شود از آب
    شنگرف دو رخسار تو آمیخته با سیم
    سیم تو ز دو دیده‌ام انگیخته سیماب
    سیماب اگرم بارد به رخ عجبی نیست
    سیماب روان شیفته باشد به زر ناب
    دو چشم و جبین تو در آن زلف چه باشد؟
    دو نرگس نو ساخته اندر شب مهتاب
    گربوسه به من بخشی دانی به چه ماند؟
    مرغی که گه کشتن‌، قاتل دهدش آب
    ز اندوه شبانگاهی خود با تو چه گویم
    شب خفته چه داند اثر دیده ی بی‌خواب
    در دامنت آویزم تا مردم گویند
    آوبخته بر سرو یکی شاخک لبلاب
    تا خط ندمیده است رفیقان را دل‌جوی
    تا نقدی باقی است فقیران را دریاب
    بیم است که خط جوش زند گرد عذارت
    و اندیشهٔ او نیش زند بر دل اصحاب
    عناب لبت بی‌مزه گردد ز خط سبز
    اینست‌، بلی خاصیت سبزهٔ عناب





    ♥☻♥☻♥ ديوان اشعار ملك الشعراي بهار  ♥☻♥☻♥


  18. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  19. #20
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1396
    نوشته : 573      تشکر : 1,003
    1,126 در 437 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض







    گهی با دزد افتد کار و گاهی با عسس ما را
    نشد کاین آسمان راحت گذارد یک ‌نفس ما را

    عسس با دزد شد دمساز و ما با هر دو بیگانه
    به ‌شب ‌از دزد باشد وحشت ‌و روز از عسس‌ ما را

    گرفتار جفای ناکسان گشتیم در عالم

    دربغا زندگانی طی شد و نشناخت کس ما را

    ز بس ماندیم درگنج قفس‌، گر باغبان روزی
    کند ما را رها، ره نیست جز کنج قفس ما را

    نشان کاروان عافیت پیدا نشد لیکن
    به کوه و دشت کرد آواره آوای جرس ما را

    ز دست دل گریبان پاره کردیم از غمت شاید
    سوی دل باشد از چاک گریبان دسترس ما را

    درین تاریکی حیرت‌، به دل از عشق برقی زد
    مگر تا وادی ایمن کشاند این قبس ما را

    بریدیم از شهنشاهان طمع در عین درویشی
    که از خوبان نباشد جز نگاهی ملتمس ما را

    اگر خواهی که با صاحبدلان طرح وفا ریزی
    کنون درنه قدم‌، زبرا نبینی زین سپس ما را

    خداوندی و سلطانی به یاران باد ارزانی
    درین بیدای ظلمانی فروغ عشق بس ما را

    هوس بستیم تا ترک هوس گوییم در عالم
    بهار آخر به جایی می‌رساند این هوس ما را





    ♥☻♥☻♥ ديوان اشعار ملك الشعراي بهار  ♥☻♥☻♥


  20. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •