نشریه طلبه 20 ساله در اردوگاه تکریت عراق منتشر شد سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
نشریه طلبه 20 ساله در اردوگاه تکریت عراق منتشر شد
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
  1. #1
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,773      تشکر : 57,586
    171,621 در 50,183 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    goll نشریه طلبه 20 ساله در اردوگاه تکریت عراق منتشر شد






    نشریه طلبه 20 ساله در اردوگاه تکریت عراق منتشر شد

    خبرگزاری رسا ـ روحانی جانباز و آزاده با بیان خاطرات خود از دوران اسارت گفت: در بیمارستان تکریت که به علت جراحت شدید در آنجا بستری بودم، یک سرباز بعثی هر روز می آمد و به من می گفت تو آخوندی، و به من وعده شکنجه می داد.



    • واژه سردار را بسیار شنیده‌ایم و خوانده‌ایم چه بسا در نوشته هایمان هم کم ننوشته‌ایم، برای چه این واژه زیاد به کار می رود اما اهالی آن ناپیدا، اندک و اگر باشند گمنام؟ برای من به کار بردن این واژه بهت آور است، چون به همین راحتی نمی شود انسانی را سردار نامید، سردار شدن خود مراحلی دارد و سردارماندن مهم تر از آن!


      دغدغه دانستن این معانی هنگامی به ذهنم رسید که در پای صحبت های روحانی آزاده، حجت الاسلام عبدالکریم مازندرانی نشسته‌ام، هنگامی بهت واژه «سردار» مرا تکان داده که در برابر سؤالم که در لحظه اسارت به چه فکر می کردید؟ این گونه شنیدم که در آن لحظه فقط خدا را احساس کردم. یعنی دشمن قابل دیدن نیست یعنی در پای دار بودن و ندیدن ریسمان و طناب و شکنجه، یعنی آماده شدن برای «سر» دادن و نه «دل»!
      حتی وقتی از او سؤال کردم «آیا در زندان به آزادی هم فکر می کردید و یا برنامه ریزی می کردید؟»منتظر بودم بگوید«اولین کاری که بعد از آزادی انجام می‌دهم به دیدار مادرم می‌روم» و یا فکر کردم می‌خواهد بگوید«دلم برای باران و هوای شرجی شمال ایران تنگ می شد»؛ اما این را از زبان او شنیدم«فکر می کردم که بعد از آزادی به لبنان بروم و در آنجا بجنگم» در واقع می‌خواست بگوید باز هم اسارت اما دلش نمی آمد از بیان این واژه پر از امتحان الهی.
      امروز خبرنگار رسا از دنیای اسارت و آزادی او می‌نویسد تا دنیای مجازی این روحانی آزاده در پایگاه اینترنتی «اردوگاه 11 تکریت».


      رسا ـ در ابتدا لطفا خود را معرفی کنید و از خانواده تان بگویید.
      این‌جانب عبدالکریم مازندرانی اسفند 1345 در روستای محمد‌ آباد که در هشت کیلومتری استان گرگان واقع است به دنیا آمدم. خانواده ام به کار کشاورزی اشتغال داشتند و بسیار مقید به دین و کسب روزی حلال بودند و به زحمت زندگی را می گذراند. دوران ابتدایی را در همان روستا گذراندم که مصادف با حوادث انقلاب بود و پس از اتمام دوران راهنمایی وارد حوزه علمیه شدم.
      پس از یک ماه که از ورود به حوزه، راهی مناطق عملیاتی شدم و در عملیات "مطلع الفجر" واقع در گیلان غرب شرکت کردم که در آن عملیات مجروح و مدتی بستری شدم و پس از بهبودی به حوزه علمیه امام صادق(ع) گرگان که زیر نظر آیت الله طاهری گرگانی بود، رفتم. به دلیل این که د آن زمان تا سال 63 بین حوزه و جبهه در حال رفت و آمد بودم نتوانستم دوره مقدماتی را به اتمام برسانم. البته در سال 62 وارد حوزه علمیه نواب مشهد شدم؛ اما به دلیل مشکلات مالی نتوانستم بیشتر از چند ماه در آنجا باشم بنابراین دوباره به گرگان برگشتم و بعد از مدتی به حوزه علمیه بابل رفتم و در آنجا با انگیزه بسیار بالا درس خواندم به گونه ای که در مدت دو سال و نیم با کمک حاج آقا محمدی، توانستم تا جلد دوم شرح لمعه را بخوانم!
      با شروع عملیات کربلای 5 به جبهه رفتم و پس از یک ماه اسیر شدم. بعد از حدودچهار سال اسارت، بار دیگر عزم حوزه کرده و در سال 70 به حوزه علمیه بابل رفتم و تا سال 76 در آنجا بودم، در دروس خارج فقه و اصول شرکت می کردم تا این که به شهر مقدس قم آمدم و در کلاس های خارج قم نیز مدتی شرکت کردم و بعد از آن به کارهای تحقیقات قرآنی و ادبی و مشاوره دانشگاهی پرداختم.

      رسا ـ چرا حوزه را انتخاب کردید؟

      من در خانواده مذهبی به دنیا آمدم و به همراه پدرم به مسجد می رفتم. باید توجه کرد در آن زمان که مردم به حال خود بودند و هیچ تبلیغ دینی نبود من چنین خانواده ای داشتم. بنابراین با رفتن به مسجد و آشنا شدن با روحانی مسجد که از محبت الهی و اهل بیت(ع) سخن می‌گفت، کم کم به این قشر علاقه مند شدم. از طرفی بعد از انقلاب به مسائل دینی بیشتر جذب شدم و همچنین چند باری را پای منبر آقای کافی در مشهد هم رفتم ولی در نهایت با سخنرانی آقای قرائتی در تلویزیون که بسیار برایم جذاب و شیوا بود، تصمیم نهای ام را گرفتم که وارد حوزه شوم.

      رسا ـ در مدرسه جزء کدام یک از شاگردان بودید؟

      نسبت به علوم انسانی هوش خوبی داشتم البته اگر تنبلی نمی کردم. در ادبیات سطح بالایی داشتم و در سال سوم راهنمای شاگرد اول کلاس بودم؛ ناگفته نماند که ریاضی‌ام ضعیف بود.

      رسا ـ همسران اسرا بسیار مظلوم واقع شدند! نقش همسر شما در این زمینه چه بوده است و نظرتان چیست؟

      طبیعتا همین گونه است. البته من در‌ آن زمان ازدواج نکرده بودم و این رنج متوجه مادر و خواهرم بوده است که یقینا سختی آنها نیز کمتر از سختی‌ ما نبوده است.

      بعد از ازدواج نیز به دلیل مجروحیتی که داشتم، خب همسرم بسیار نقش ارزنده ای در زندگی ام داشتند و همواره در کنار من مهربانانه و دلسوزانه حضور پررنگی داشتند. حضوری که در خانه پررنگ است در حالی که جامعه کمتر به آن می پردازد.
      از سویی دیگر به دلیل این که من اسیر هم بودم عوارض روحی که در این چند سال متحمل شدم به طور طبیعی با من همراه بود واین همسرم بود که باید این عوارض را تحمل می کرد. پس باید در ابتدا از همسران آزاده تقدیر شود به خصوص درباره من که بعد از اسارت درس خواندم و این همسرم بود که صبورانه من را همراهی کردند.

      رسا ـ آیا قبل از اسارت معمم بودید؟

      نه! من بعد از اسارت معمم شدم؛ یعنی به شکل رسمی بعد از آزادی، لباس مقدس روحانیت را برتن کردم. البته در جبهه عمامه می گذاشتم تا از نظر تبلیغی هم کاری کرده باشم.

      رسا ـ در لحظه اسارت چند نفر بودید؟

      ما یک گروهان بودیم که با دشمن درگیر شدیم؛ ولی در حین عملیات در شب، راه را گم کردیم و محاصره شدیم و در صبح، حدود ده نفری بودیم که اسیر شدیم. آن گروهان نیز گروه گروه شد وعده ای در جای دیگر اسیر شدند.
      رسا ـ در لحظه اسارت به چه فکر می کردید؟

      در آن لحظه فقط توکل به خدا داشتیم! ولی در بیمارستان تکریت که من در آنجا بستری بودم، یک سرباز بعثی هر روز می آمد و به من می گفت تو آخوندی و به من وعده شکنجه می داد. من هم از قبل اخبار اردوگاه اسرا را می دانستم و از انواع شکنجه ها ی و حشتناک آنها با خبر بودم و از آنجایی که من طلبه بودم این شکنجه به مراتب برای من سخت انجام می شد.

      بنابراین در یک ماهی که من بستری بودم با خدا مناجات داشتم که یک موقع در مقابل شکنجه آنان کم نیاورم!

      رسا ـ خاطره‌ای کوتاه از این یک ماه به یاد دارید؟
      یک بار در قنوت نماز آیه" ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرون" می خواندم و در همان حال نظافت چی بیمارستان آن را شنید و عصبانی شد و گفت: منظورت چیه؟! ما کافریم؟! و من گفتم این آیه ای در قرآن است. این مناجات همیشه مرا به آن روزها می‌‌برد.

      رسا ـ با عراقی ها توانستید ارتباط برقرار کنید و در واقع با کسی دوست شوید؟
      بله ! یکی از پرستاران مرد به نام جاسم بود که در همان بیمارستان بود و توانستم با او ارتباط برقرار کنم.

      جاسم در ماه رمضان برای ما دعای افتتاح آورد و خواند و ما هم استفاده کردیم. من برای سربازان شیعه عراقی صوت مرحوم کافی را تقلید می کردم که بسیار برایشان خوش آیند بود. یا بحث احکام را به آنها گوشزد می کردم مثلا نماز مغرب را به دلیل ترس و احتیاط یواش قرائت می کردند و به آنها گفتم که این‌گونه نباید باشد و آنها قبول می کردند به گونه ای که دو نفر از نگهبانان شیعی به نام اسماعیل و محمد که به خاطر ترس نماز نمی خواندند شروع به نماز خواندن کردند.پس از آن شروع با ارتباط با دکترها و پرستارهای شیعی عراقی کردم و در واقع یک گروه را تشکیل دادیم.
      یادم می‌ آید که که جاسم جوان هفده ساله ای بود که می گفت می خواهید برایتان اذان به سبک ایران بگویم و می خواند. از طریق جاسم توانستم با روحانیان نجف ارتباط خوب اما کوتاه، برقرار کردم.

      رسا ـ آیا به شهادت هم فکر می کردید؟

      حقیقتا اگر یک پاسدار یا طلبه به اسارت در آید، هر لحظه باید به فکر شهادت باشد. توصیف لحظات سنگینی اسارت برای خود من هم که یک اسیر بودم بسیار سخت است. آنها به گونه ای رفتار کرده بودند که ما هیچ احساس امنیتی نداشته باشیم.
      در بصره این احساس نا امنی به درجه بالایی می رسید تا جایی که در بازجویی ها به شدت کتک می زدند و هر از چند روز به ما غذا می دانند و آب را از محل دستشویی تأمین می کردیم. تونل وحشتی که در ابتدا برای اسرا می ساختند، با هر چیزی که در دستشان بود می زندند، احساس شهادت همیشه با ما بود خصوصا در سه ماه اول اسیری، که شکنجه های خاصی برای پاسدارها و طلبه ها تدارک دیده بودند.

      رسا ـ هیچ گاه احساس ترس نکردید؟

      احساس شهید شدن و نداشتن امنیت دلیل بر ترسیدن نیست. چون عراقی ها ما را در ابتدای اسارت، به یک صف ردیف کردند و یکی از دوستان به نام مازیار گفت: فلانی! می خواهند ما را به تیر ببندند و من که جوانی بیست ساله بودم حقیقتا در آنجا نترسیدم و به گناهانی که کردم فکر نمی کردم چون واقعا به شهادت اعتقاد داشتم و عاشقانه منتظرش بودم! که البته بعدا فهمیدیم که آنها قصد تمسخر ما را داشتند.

      رسا ـ اسارت یک ریاضت ناخواسته است! آیا تفاوتی بین این ریاضت با ریاضتی که اختیاری است وجود دارد؟

      ریاضت به هر حال اثر خودش را دارد که البته ریاضتی که اختیاری است مقدس تر و در درجه بالاتری از ریاضت نا خواسته قرار دارد. از آنجایی که اسارت ما دارای مقدمه اختیاری بود و ما داوطلبانه و بسیجی وارد جبهه شده بودیم خود را سهیم در این ریاضت ناخواسته می دانستیم. حتی من شخصا می توانستم اسیر نشوم چون یک رزمنده ای در لحظه اسارت، موقتا نابینا شده بود و می گفت: حتما حاج آقا مازندرانی دست من را بگیرد! در حالی که من راه برگشت را می دانستم چون قبل از آن راه را یکبار طی کرده بودم و به خوبی راه را یاد گرفته بودم. من می دانستم که یک کیلومتری از مسیر اصلی دور نشده ایم حتی یک رزمنده تهرانی بود که تخریب چی بود و در گروه ما بود و می گفت: مثلا مسیر این طرف است ولی بچه ها به حرفش اعتماد نداشتند و به فرمانده اعتماد داشتند و از آنجایی که فرمانده تازه به منطقه آمده بود راه را گم کرد، اما من حرفش را قبول کردم و می خواستم بروم ولی پایبند او شدم و نرفتم.
      اتفاقا من در شب آن برادر نابینا را گم کردم و او شب در آنجا ماند و ما صبح اسیر شدیم و بعدا متوجه شدیم که او را عراقی ها ندیدند و اسیر نشد و بعد از مدتی چشمهایش هم خوب شد!
      در مدت چهار سال اسارتی که بودیم خیلی از بچه های بسیجی به ساعات اولیه و لحظه اسارات بر می گشتند و می گفتند: اگر این کار را می کردیم اسیر نمی شدیم.
      پس تقدیر این بود که ما اسیر شویم به عبارتی برای اسارت انتخاب شویم.
      بنابر این چون مقدمه کار اختیاری بود ریاضت اسارت را هم یک ریاضت خود خواسته می دانستیم که البته خیلی سخت بود و در شرایط عادی هرگز نمی توان آن شرایط را تحمل کرد.
      تفاوت دیگر ریاضت ناخواسته با ریاضت اختیاری در این است که فرد خود را می تواند از ریاضت اختیاری رها کند؛ اما ریاضت ناخواسته امری اجتناب ناپذیر بود!


    نشریه طلبه 20 ساله در اردوگاه تکریت عراق منتشر شد
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  2. تشكرها 2

    parsa (07-07-1389), نرگس منتظر (24-01-1390)

  3.  

  4. #2
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,773      تشکر : 57,586
    171,621 در 50,183 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    goll پاسخ : نشریه طلبه 20 ساله در اردوگاه تکریت عراق منتشر شد




    • رسا ـ چگونه با این سختی ها مقابله می کردید به عبارتی دیگر چگونه سختی های اسارت را به خاطره تبدیل می کردید؟

      ما بیشتر به عبادات می پرداختیم و سه عنصر اساسی در اسارت برای خود تعریف کردیم: نماز، دعا و قرآن که برای تقلیل آلام خود و برای آرامش ذهنمان بسیار کمک رسان بودند.

      رسا ـ در اسارت امتحانات متراکم است آیا به همان میزان هم می تواند لغزشگاه باشد؟

      در تمامی امتحانات جای لغزش وجود دارد و حفظ فرد از لغزش بستگی به ظرفیت وجود او دارد. اما آنچه که ما را در اسارت از بسیاری از لغزش ها مصون می‌ساخت نیروی ایمان به رهبری بود. رهبری امام(ره) و محوریت دینی بسیار در به هم پیوستگی ما اثر گذار بوده است. همچنین جمعی بودن درست مانند یک جامعه ایده آل سبب حفظ هر یک از ما در شکنجه های عراقی ها می‌شد.
      به عنوان نمونه در روزهای گرسنگی‌، بعضی از بچه ها خمیر دندان می‌خوردند. یک روز من بسیار گرسنه بودم و از کنار باغچه می گذشتم و بادمجانی را چیدم با پوست و به صورت خام خوردم که برای من بسیار دلچسب جلوه کرد پس از آن به این فکر کردم که این بادمجان برای تمامی بچه ها بود و من آن را خورده بودم و بسیار از این کار ناراحت شدم. می خواهم بگویم در جوی بودیم که گرسنگی امان نمی داد اگر بچه ها مؤمن نبودند به راحتی می توانستند میدان را خالی کنند. جمعی که ما در آن اسیر بودیم چنین جمعی بود.

    • رسا ـ نقش طلبه ها در ایجاد چنین جمعی و جامعه ایده آلی در چه حدی بود؟
      یادم هست که یک روحانی به نام حاج آقا باطنی بود که بسیار باتقوا و شجاع بود. ایشان گفتند ما یک غذای اضافه ای یا نان اضافه ای که برخی عراقی در قبال کار کردن بچه ها به آنها می دادند را به بچه هایی که از نظر جسمی ضعیف تر بودند و یا در حال رشد بودند، بدهیم. وقتی یک نوجوان می‌بیند که روحانی به فکرش است، دلگرم تر می شد و ایمانش قوی‌تربود
      طلبه ها در بدترین شرایط سنگ صبور و یار بچه‌ها بودند و هم بهترین کتک خور برای عراقی‌ها!
      البته بچه های بسیجی نیز مهربان وصبور بودند ولی نقش طلبه ها در این زمینه پررنگ تر بود. طلبه های فاضل و خود ساخته غالبا این گونه بودند و نقش پدرانه ای در سختی ها برای بچه ها داشتند.

      رسا ـ آیا در اسارت، دیدتان و اعتقادتان به امام تغییر هم یافت یا تعدیل شد؟

      محوریت سیاسی ما امام بود او و عشق او سبب می شد که ما در مقابل عراقی ها کم نیاوریم. ما آنچنان به سیاست امام اعتقاد داشتیم که همیشه ایشان را سبب سرافرازگی خود می دانستیم و در طول اسارت هیچگاه از این که امام رهبر ماست احساس خجالت نمی کردیم؛ بلکه سخنان ایشان را موجب افتخار و سرافرازی خود می دانستیم. این احساس، حتی در مورد مسؤولان نظام جمهوری اسلامی ایران نیز وجود داشت و سبب عزت نفس ما می شد.

      به اعتقاد من اگر روحانیت توانست در اسارت هم نقش خوبی ایفا کند به دلیل رهبری محکمی بود که در ایران وجود داشت.

    • رسا ـ آیا در زندان به آزادی هم فکر می کردید و یا برنامه ریزی می کردید؟

      خب فکر زیاد می کردیم. مثلا فکر می کردم که بعد از آزادی به لبنان بروم و در آنجا بجنگم تا رزمنده خوبی باشم. یا کارهایی را که در دوران اسارت کردم را ادامه دهم و یا اشتباهاتی که داشتم را جبران کنم. ولی مهم‌ترین فکری که داشتم این بود که اگر به لبنان نرفتم حتما عقب ماندگی درسی خود را جبران کنم.

      رسا ـ ماه رمضان در اسارت چگونه بود؟

      دلتنگی ها در این ماه بیشتر جلوه می کرد. یاد سفره افطار در کنار مادر و بوی فرنی که همه جا را پر می کرد بسیار برایم خاطره انگیز بود. در واقع هم غم بود و هم لطافت روح!

      سختی روزه در اسارت چند برابر بود. عراقی حاضر نبودند که به ما افطار و سحر بدهند و ما مجبور بودیم که غذاها را به گونه ای حفظ کنیم که خراب نشود و یا سرد نشود چون ماه رمضان در آن زمان زمستان بود. از طرفی عراقی ها نمی گذاشتند که غذاها را در آسایشگاه نگه داریم بنابراین بچه ها غذا را در سطل آب در حمام نگهداری می کردند و هنگام افطار بچه ها سطل های مثلا آب را می آورند و این‌گونه افطار می کردیم.

      رسا ـ یعنی چایی نمی خوردید؟!
      یادم می آید که بچه ها برای این که چایی بخورند المنت درست کردند. سال اول به دلیل وحشتی که حاکم بود تمرکز این کارها نبود ولی بچه ها کم کم به کار مسلط شدند و با سیم های اضافه و کمی حلب المنت درست کردند. بعضی از بچه ها با همان پول کمی که می داند شیر خشک می خریدند و با کمک المنت آب جوش می آوردند و به بچه ها شیر می دادند. چای خشک را هم بچه ها از بوفه کوچکی در آنجا می خریدند. پولی که می دادند برابر با دو قوطی شیر خشک در ماه بود.
      در هر حال در ماه رمضان چایی را به هر صورت جور می کردیم و در کل آسایشگاه حدود شش تا المنت بود و هنگام افطار همه المنت ها را به برق می زدیم و برق ها می رفت و عراقی ها نمی فهمیدند که چی شده
      بعدها هماهنگ کردیم که ساعت خاصی برای هریک از آسایشگاه ها برای چایی درست کردن باشد تا به خاموشی برق نیانجامد.


      رسا ـ آیا بازجویی یا شکنجه فردی هم شدید؟

      بله. به استخبارات هم برای بازجویی می رفتم و تبعید هم می شدم و در واقع اسم من همیشه جزء شرورها بود ولی زیاد به من گیر نمی دادند. شاید به خاطر مناجات هایی بود که با خدا کردم و قبل از آن‌که به جبهه بیایم با خدا عهد بستم که اگر اسیر شدم خودش باید من را حفظ کند؛ چون طاقت اسارت را نداشتم و من این حفاظت را به عینه حس کردم.
      بعد از رحلت امام چند نفر از ما را جدا کردند و دسته جمعی شکنجه های سختی کردند ولی به شکل فردی شکنجه نشدم؛ اما می دانم که شکنجه های سخت و طاقت فرسایی است و هرکسی نمی تواند تحمل کند.

      رسا ـ از رحلت امام بگویید؟

      از آنجایی که من در آسایشگاه مسؤول خبر رسانی بودم ، نشریه ای به نام«سفیر» داشتیم که در آسایشگاه پخش می کردیم. در واقع با کاغذهای سیگار عراقی و با مدادی کوچکی، نشریه درست می کردیم و چندین صفحه داشتیم : صفحه اقتصادی، صفحه هنری و ....
      من خبر را از تلویزیون عراق جمع آوری می کردم و با کمک فردی به نام غلامرضا که بچه مشهد بود می نوشتیم. البته خبرها را پالایش می کردم و تحلیل خودم را نیز ارائه می کردم.
      این نشریه در 5 شماره و در روزهای یک‌شنبه منتشر شد. چگونگی خواندن این نشریه هم این گونه بود که غلامرضا اعلام می کرد که نشریه می خواهد خوانده شود و همه مشتاقانه گوش می دادند. پس از جریان رحلت امام این نشریه هم تعطیل شد.
      تلویزیون عراق صحنه های بیماری امام را نشان می داد و بچه ها حقیقتا ناراحت می شدند و از آینده انقلاب می ترسیدند.
      من خبر رحلت امام را بلافاصله اعلام کردم و بچه ها با شنیدن این خبر احتیاط و تقیه را کنار گذاشتند و با تمام عشق و شور عزاداری کردند. خبر رهبری، مقام معظم رهبری را نیز خودم اعلام کردم و دوباره امید به بچه ها برگشت و انقلاب را از دست داده احساس نکردند. در هر حال در اسارت خبر از دست دادن امام شوک بزرگی برای اسرا بود.

      رسا ـ عکس العمل تان پس از شنیدن خبر آزادی چه بود؟

      در اردوگاه ما، هوشیاری سیاسی خوبی حاکم بود و در مورد خبرها حتما تحلیل می کردیم. البته بعد از رحلت امام ما منتظر خبرهایی بودیم ولی اصلا به آزادی فکر نمی کردیم.

      وقتی مجری تلویزیون اعلام کرد که ساعت یازده صبح خبر مهمی را پخش خواهد کرد من چنین حسی را داشتم ولی به هر حال در ساعت یازده تمامی بچه ها با سکوت کامل به تلویزیون نگاه می کردند. وقتی تلویزیون خبر آزادی را اعلام کرد کسی باورش نمی شد که قرار است هفته دیگر در خانه اش باشد. البته من خبرها را ترجمه می کردم وقتی خبر را گفتم بچه ها آنچنان صلواتی فرستادند که انگار سقف آسایشگاه در حال فروریختن بود. خلاصه همه همدیگر را در آغوش گرفتند و با شادی به حیات آسایشگاه ریختند که سبب تعجب عراقی ها شد.

      رسا ـ برای ماندگاری آن روزها هم کاری کردید؟
      فعالیت‌های اینترنتی و انعکاس آن خاطرات را با دوستان پی گیری می کنیم.


      رسا ـ در حال حاضر میانه شما با رسانه چگونه است؟

      وبلاگی به نام آزادگان اردوگاه 11 داریم که به نوعی خبر رسانی می کنیم . این وبلاگ در حدود دو سال است که شروع به فعالیت کرده است که شامل خاطرات و مقالات وبخش های متنوعی است.
      رسا ـ از این که وقت گرانقدرتان را در اختیار خبرگزاری رسا گذاشته‌اید، سپاسگزارم./918/گ401/ع



    نشریه طلبه 20 ساله در اردوگاه تکریت عراق منتشر شد
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  5. تشكرها 2

    parsa (07-07-1389), نرگس منتظر (24-01-1390)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •