گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان ) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 28
  1. #11
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )




    آيت الله كاظم يزدى و شهادت نورى

    پس از اعدام آيت الله شيخ فضل الله نورى به دست مجاهدين مشروطه خواه !! مرحوم آيت الله سيد محمد كاظم يزدى كه از بزرگترين مراجع تقليد شيعه و مقيم نجف بود، به قدرى از اين جنايت متاءثر شد كه بيشتر اوقات از ملاقات با ايرانيان خوددارى مى كرد و مى گفت : ايرانيها دين ندارند او تا آخر عمر با مشروطه موافقت نكرد و در هنگامه اختلاف مجلس و دربار، وقتيكه مرحومان آخوند ملا كاظم خراسانى و ملا عبدالله مازندرانى و حاج ميرزا حسين تهرانى تلگراف خود را براى حمايت مجلس و تضعيف شيخ فضل الله نورى تهيه كردند، تلگراف را نزد آقا سيد كاظم هم بردند كه او هم تاءييد و امضاء كند، او از امضاء خوددارى كرده و گفته بود:
    آخوند خراسانى عالم است ولى دين ندارد. حاج ميرزا حسين دين دارد ولى علم ندارد. مازندرانى نه دين دارد و نه علم و من از چنين كسانى پيروى نمى كنم . (13)
    گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  2. #12
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )




    سوگلى ناصر الدين شاه

    در پى انتشار حكم تحريم تنباكو (توسط آيت الله شيرازى ) مردم بيدرنگ دست به كار شدند قليانها را شكستند و مواد را در ميادين آتش زدند. فتوا با سرعت در سراسر ايران انتشار يافت ، تمام توتون فروشها مغازه هاى خود را بستند. در مدت قليلى به طور كامل استعمال تنباكو و توتون در تمام كشور متروك گرديد.
    در بعضى نقاط تظاهرات مستقيما عليه شاه صورت گرفت . در حرمسراى ناصر الدين شاه هم قليان و چپق پيدا نمى شد همه را شكستند و جلوى خوابگاه ناصر الدين شاه ريختند.
    ناصر الدين شاه يك روز به اندرون براى سركشى سراغ انيس الدوله سوگلى حرم مى رود. مى بيند غلامان و كلفت ها مشغول پياده كردن قليانهاى نقره و مرصع هستند و خانم ناظر بر اعمال آنها، سؤ ال مى كند: علت چيست ؟ انيس الدوله جواب مى دهد: براى اينكه قليان حرام شده . شاه با تغير مى گويد: كى حرام كرده ؟
    انيس الدوله جواب مى دهد: همان كسى كه مرا به تو حلال كرده است . (14)
    گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  3. #13
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )




    اگر مدرس بميرد

    پس از اينكه آيت الله مدرس طرح استيضاح سردار سپه (رضا خان ) را تقديم مجلس كرد و روز تاريخى استيضاح (27 مرداد 1303) فرا رسيد، كارآگاهان شهربانى و پليسهاى آشكار و رجاله هاى مزدور، و چاقو كشان چريك و هوچيان داوطلب و امثال آنها در ميان گروه تماشاچيان كنجكاو، در حوالى مجلس پراكنده شدند و نگاههاى مظنون و كله هاى مشكوك همه جا به نظر مى رسيد و احساس مى شد. در حوالى ساعت ده صبح مدرس ‍ عصازنان به مجلس آمد و از همان بدو ورودش تعزيه شروع شد.
    هوكنان مزدور از دم در، طبق دستور شهربانى شروع به جنجال و اهانت را نسبت به مدرس گذاشتند.
    صداهاى قالبى مرده باد مدرس تمام صحن مجلس را پر كرد.
    مدرس در آن جنجال خطرناك نه تنها هراسى به خود راه نداد و دست و پاى خود را گم نكرد بلكه دست از متلك گويى هم نكشيد و مثل اينكه آن حوادث را كاملا عادى و با نظر حقارت نگريسته باشد برگشت و به آن دسته اى كه مرده باد مدرس مى گفتند، گفت : اگر مدرس بميرد ديگر كسى به شما پول نخواهد داد بالاخره مدرس هر طور بود خود را به سر سراى مجلس رساند. هنگاميكه از پله ها بالا مى رفت مجددا از صحن حياط صداى مرده باد مدرس شنيد، مدرس مجددا روى خود را برگردانيد فرياد كشيد و گفت زنده باد مدرس ، مرده با سردار سپه اين جمله را چند نفر از وكلاى طرفدار سردار سپه شنيده غرغر كنان رد مى شوند و مدرس خود را به اطاق فراكسيون اقليت مى رساند. سردار سپه به مجلس ‍ مى آيد و حتى به او خبر مى دهند كه مدرس گفته است مرده باد سردار سپه از اين سخن خيلى اوقاتش تلخ مى شود و به خود مى پيچيد، مجددا از پائين صداى مرده باد مدرس بلند مى شود. مدرس از همان اطاق بالا، پنجره را باز كرده سر خود را بيرون آورده فرياد مى زند زنده باد مدرس ، مرده باد سردار سپه .
    به محض اينكه مدرس اين جمله را تكرار مى كند چند نفر از طرفداران دو آتشه سردار سپه از جمله سيد يعقوب انوار و يكى دو نفر ديگر با دوات و بادبزن و غيره به طرف مدرس حمله ور شده به او بناى ناسزاگويى را مى گذارند. اما سردار سپه كه قبلا هم شنيده بود مدرس چنين جمله اى را گفته اكنون هم با گوش خود همان جمله را مى شنود از جا در مى رود و به طرف مدرس حمله مى كند و يقه آن پيرمرد لاغر خسته را گرفته و او را با غضب كنج ديوارى گذاشته مى گويد: آخر سيد تو از من چه مى خواهى ...؟!
    آن پهلوان هم در آن حال كه مثل جوجه اى در چنگال آن ببر مازندران گرفتار بود باز ذره اى ترس از خود ظاهر نكرد و فورا با رشادت و عزم راسخ با لهجه رضايت بخش گفت : مى خواهم كه تو نباشى !!! (15)
    گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  4. #14
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )




    مرد يونجه خوار و محمد على شاه

    در زمان انقلاب مشروطه چون تبريز به محاصره نيروهاى محمد على شاه درآمد مدت محاصره چهار ماه دوام يافت و در شهر قحطى شديدى افتاد.
    اما مردم شجاع شهر با خوردن برگ درختان و علف و يونجه به مبارزه ادامه دادند. يكى از مشروطه خواهان در اين مورد چنين مى گويد: يك روز در كوچه خودمان مشاهده كردم كه شخص فقيرى نشسته و يونجه مى خورد (در آن اوقات غالب مردم يونجه مى خوردند: و آن هم به آسانى و فور به دست نمى آمد) از وى پرسيدم كه داداش چه مى كنى ؟ گفت : حاجى آقا يونجه مى خوريم و اگر يونجه هم تمام شد برگ درختها را مى خوريم و اگر آن هم تمام شد پوست درخت را مى خوريم و دمار از روزگار محمد على شاه را در مى آوريم .(16)
    گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  5. #15
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )




    ميرزا كوچك خان و گداى سمج

    ميرزا كوچك خان جنگلى كه همراه با مشروطه خواهان در فتح تهران شركت داشت ، در دوران اقامت در تهران از كارهاى ناهنجار برخى از مجاهدين افسرده شد. با آنكه در نهايت عسرت مى زيست از پذيرش ‍ كمكهاى مادى سردار محى امتناع مى ورزيد.
    خودش نقل كرد كه : روزى بسيار دلتنگ بودم و به سرنوشت مردم ايران مى انديشيدم و رفتار بعضى از كوته نظران را كه مدعى نجات ملت اند تحت مطالعه قرار داده بودم كه گدائى به من برخورد و تقاضاى كمك نمود.
    من كه در اين حال مفلس تر از او بودم و درب جيبم را تار عنكبوت گرفته بود و باصطلاح معروف بخيه به آب دوغ مى زدم ، معذرت خواستم و كمك به وى را به وقت ديگر محول ساختم ، اما گداى سمج متقاعد نمى شد و پا بپايم مى آمد و گريبانم را رها نمى كرد.
    در جيبم ، حتى يك شاهى پول نداشتم و فنافى الله به نحوه گذراندن آينده ام مى انديشيدم . نه ميل داشتم از كسى تقاضاى اعانت كنم و نه آهى در بساطم بود كه دل را خشنود نگه دارم و گداى پرور دم به دم غوغا مى كرد و اصرار زياده از حدش خشمم را عليه خود برانگيخت . هر جا مى رفتم از من فاصله نمى گرفت و با جملات مكرر و بى انقطاع روح آزرده ام را سخت تر مى آزرد. عاقبت به تنگ آمده كشيده اى به گوشش خواباندم .
    گويى گداى سمج در انتظار همين كشيده بود زيرا فورا به زمين نقش بست و نفسش بند آمد و جابجا مرد.
    از مرگ گدا با همه پرروئيهايش متاءثر شدم و چون عمل خود را مستحق مجازات مى دانستم بيدرنگ به شهربانى حاضر و خود را معرفى كردم .
    رئيس شهربانى يفرم خان ارمنى بود. از اين كه به پاى خود به شهربانى آمده و خود را قاتل معرفى كرده ام متعجب شد و مدتهاى مديد براى همين ارتكاب در زندان ماندم تا اينكه اوضاع تغيير كرد و با گذشت مدعيان خصوصى آزاد گرديدم . (17)
    گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  6. #16
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )




    تفريح شاهزاده

    روزى ابوالفتح ميرزا سالار الدوله و پسر مظفرالدين شاه از راهى عبور مى كرد. پيرمردى را ديد، ديگى گلاب بر آتش نهاده مى جوشاند. امر داد گلاب جوشان و سوزان را به چهره بيفشاند. التماس باغبان نتيجه نبخشيد و چون ناگزير فرمان را به كار بست چهره اش يكباره سوخت و چشمش نابينا شد و حمل بار زندگى را از آن پس نتوانست . (18)
    گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  7. #17
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )




    قيمت كشور هارون

    روزى ابن سماك به نزد هارون الرشيد در آمد، در آن اثنا كه به نزد هارون بود
    وى آب خواست . كوزه آبى بياوردند و چون آن را به طرف دهان برد كه بنوشد، ابن سماك گفت :اى امير مؤ منان !دست نگهدار، تو را به حق خويشاوندى رسول خدا (ص ) اگر اين جرعه آب را از تو وامى داشتند آن را به چند مى خريدى ؟
    گفت : به همه ملكم (19)
    گفت : بنوش كه خداى بر تو گوارا كند.
    وقتى آن را بنوشيد گفت : به حق خويشاوندى پيمبر خدا (ص ) از تو مى پرسم كه اگر آب از بدن تو برون نمى شد آن را به چند مى خريدى ؟
    گفت : به همه ملكم . (20)
    ابن سماك گفت : ملكى كه قيمت آن يك جرعه آب باشد در خور آن نيست كه درباره آن رقابت كنند.
    گويد: هارون بگريست و فضل بن ربيع به ابن سماك اشاره كرد كه برود و او نيز برفت . (21)
    گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  8. #18
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )




    عاقبت دوستى با خليفه

    روزى هارون الرشيد به شكار رفت و جعفر پسر يحيى برمكى نيز همراه وى بود. جعفر از دوستان بسيار نزديك و خصوصى هارون بود و به همين دليل خليفه خواهر خود عباسه را به عقد او در آورده بود تا در جلسات خصوصى و دوستانه عباسه با او محرم باشد اما شايد جعفر پا را اين فراتر گذاشته بود و با عباسه دور از چشم هارون رابطه برقرار كرده بود، هارون با جعفر تنها بود بدون وليعهد با وى مى رفت ، دست به شانه وى نهاده بود، پيش از آن با دست خويش مشك زده بود و همچنان با وى بود و از او جدا نشد تا به وقت مغرب كه بازگشت و چون مى خواست به درون رود وى را به برگرفت و گفت : اگر نمى خواستم امشب با زنان بشينم از تو جدا نمى شدم ، تو نيز در منزلت بمان و بنوش و طرب كن ، تا به حالتى همانند من باشى .
    گفت : به جان من بايد بنوشى .
    پس از نزد هارون الرشيد سوى منزل خويش رفت ، فرستادگان هارون پيوسته ، با نقل و بخور و سبزه به نزد وى مى رسيدند تا شب برفت ، آنگاه هارون مسرور را به نزد وى فرستاد، مسرور به نزد جعفر وارد شد، جعفر در ركاب طرب بود، مسرور با خشونت او را بيرون آورده ، او را مى كشيد تا به منزلگاهى كه هارون در آن بود. جعفر را بداشت و با بند خرى ببست و به هارون خبر داد كه او را گرفته و آورده ، هارون در بستر بود. به او گفت : سرش را نزد من آر مسرور به نزد جعفر رفت بدو خبر داد. جعفر گفت : هارون اين دستور را از روى مستى داده ، در كار من تعلل كن تا صبح در آيد يا بار ديگر درباره من از او دستور بخواه ، مسرور مى گويد: رفتم كه دستور بخواهم و چون حضور را احساس كرد گفت : اى ... . سر جعفر را پيش من آر.
    مسرور: نزد جعفر بازگشت و خبر را با وى بگفت ، جعفر گفت : براى بار سوم درباره من به او مراجعه كن .
    مسرور گويد: به نزد هارون رفتم ، مرا با چماقى زد و گفت : از مهدى نيستم اگر بيايى و سرش را نيارى و كسى را به نزد تو نفرستم كه سر تو را اول و سر او را پس از آن بيارد.
    مسرور گويد: پس برون شدم و سر وى را پيش رشيد بردم . (22)
    آنگاه به دستور خليفه سر جعفر را بر جسر اوسط نصب كردند و جسدش را نيز به دو نيم كردند و بر جسر اعلى و جسر اسفل نهادند. دو سال بعد كه هارون آهنگ خراسان داشت اين جسد نافرجام را با خار و خس و چوب و نفت آتش زدند. (23)
    گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  9. #19
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )




    وقت چوب خوردن بايد چوب خورد

    در سال 1323 به واسطه روس و ژاپن قيمت قند در ايران گران شد و علاء الدوله حاكم تهران چند تن از تجار تهران را به جرم گرانفروشى به فلك بست و چوب زد. در آن هنگام حاج سيد هاشم پيرمرد شصت ، هفتاد ساله كه عمرى را به نيكوكارى گذرانده وارد مجلس حاكم تهران شد.
    علاءالدوله به او گفت : چرا قند را گران كرديد؟ سيد پاسخ داد: به واسطه پيش آمدن جنگ روس و ژاپن قند كمترى به ايران وارد مى شود.
    علاءالدوله گفت : بايد التزام بدهيد كه قند را به قيمت سابق بفروشيد. سيد جواب داد كه : چنين التزامى نمى دهم اما صد صندوق قند دارم كه به جنابعالى پيشكش مى كنم و دست از تجارت برمى دارم . در اين هنگام حاج سيد اسماعيل سرهنگ توپخانه سر رسيد و سلام كرد. علاءالدوله از اين كه تعظيم نكرده است عصبانى شد و گفت : تو چه داخل آدمى هستى كه سلام مى كنى و تعظيم نمى كنى ؟ آهاى بچه ها بياييد يك پاى سيد هاشم و يك پاى اين سرهنگ را به فلك ببنديد. در اين بين حاج على نقى پسر 27 ساله سيد هاشم سر رسيد. چون پدر پير را بدان حال ديد خود را به پاهاى او انداخت و گفت : تا زنده ام نخواهم گذشت پدرم را چوب بزنيد. فراشها او را عقب كردند اما او دوباره خود را روى فلك انداخت . علاءالدوله فرمان داد پدر را رها كنيد و پسر را فلك كنيد. فراشان به فرمان عمل كردند و چوب زيادى به پاهاى پسر بيگناه زدند. در اين وقت پيشخدمت وارد شد و گفت نهار حاضر است . علاءالدوله بر سر سفره نشست و آقا سيد هاشم را احضار كرد و گفت : آقا وقت چوب بايد چوب خورد، وقت نهار بايد نهار خورد. فعلا مشغول نهار شويد. (24)
    گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  10. #20
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )




    عمرى از نسل على عليه السلام

    معروف است كه در جنگ بين الملل اول و تشكيل حكومت موقت در غرب ايران كه بالاخره منجر به مهاجرت بعضى از اعضاء كابينه موقت به اسلامبول گرديد، موقع حركت از داخل تركيه ، چون تصميم ، ناگهانى بود جاى كافى در قطار نداشتند و دولت عثمانى از جهت رعايت حال مهاجران و احترام به شخص جناب مدرس ، دستور داد، يك واگن اختصاصى به قطار ببندند و چند ماءمور محافظ خاص ضابط از اين گروه حفاظت كنند.
    مرحوم مدرس به عادت طلبگى آدم منظم و با سليقه اى بود و خودش ‍ وسايل زندگى خود را فراهم مى كرد. در بين راه يك جا خواستند استراحت كنند، مدرس بلند شد و قليان تميزى چاق كرد و چاى خوش عطرى دم كرد. امير خيزى (ناقل اين داستان ) هم در اين سفر، سمت مترجمى داشت چند چاى و يك قليان برد و به نگهبانان (ضابطان ) داد. رئيس ضابطان از چاى بسيار خوشش آمد و از قيافه ساده و نحوه خدمتگزارى مدرس ، فكر كرد كه او قهوه چى هيئت است . با اشاره دستور داد كه چاى ديگرى هم بدهد. مرحوم مدرس با كمال خوشرويى چاى دوم را برد.
    وقتى به اسلامبول نزديك شدند رئيس ضابطها پيش آمد و به امير خيزرى گفت كه مى خواهد پول چايى را بپردازد. امير خيزرى پاسخ داد لازم نيست .
    آن افسر اصرار داشت كه مايل نيست ضررى متوجه اين پيرمرد قهوه چى بشود. در همين موقع قطار از حركت ايستاد. جمعى به استقبال هيئت آمده بودند و مدرى را با سلام و صلوات و احترام پيشاپيش بردند. افسر ضابط با حيرت و تعجب مى نگريست ، از امير خيزى جريان واقعه را پرسيد. او به افسر ضابط گفت : كه اصولا اين واگن فوق العاده به احترام همين پيرمرد محترم ، جناب مدرس ، به قطار اضافه شده است . رئيس افسران پس از شنيدن اين مطالب و ديدن آن استقبال پرشكوه شرمنده شد و با كمال تعجب رو به دوستان خود كرد و گفت : شهد الله ، عمر خضر تلريندن شكره ، بيله افندى بير كيمه گورمك كه ترجمه اين عبارت تركى مى شود:
    به خدا قسم كه بعد از حضرت عمر ما افندى به اين بزرگوارى نديده ايم شايد شرحى كه در مجلس گفته بودند مدرس ، عمرى است از نسل على اشاره به اين سابقه تاريخى بوده است . (25)
    گفتنيهاى تاريخ (شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان )
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •