داستان باستان سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
داستان باستان
صفحه 3 از 9 نخستنخست 1234567 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 90
  1. #21
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    نمونه اى از سخاوت فضل بن يحيى

    پس از اينكه هارون الرشيد، برمكى ها را برانداخت ، قدغن كرد كه كسى نام برمكى ها را ببرد، و از فضيلت آنها سخن بگويد، و اين موضوع در سراسر كشور رعايت مى شد، تا اينكه بوى گفتند:
    پيرمردى هر شب در كاخهاى خراب شده برمكيان مى نشيند و به مدح و تمجيد آنها مى پردازد و ورد و ذكرش ، ذكر فضائل براى برمكيان است .
    هارون در خشم شد و دستور احضار او را داد، وقتى كه پيرمرد نزد هارون آمد، آثار خشم را از سيماى هارون مشاهده كرد.
    گفت : پيش از آنكه بر من آسيب برسانى به من مهلت بده كه علت مديحه سرائيم از برمكيان را معروض دارم .
    هارون اجازه داد. پيرمرد گفت :
    نام من ((منذر)) پسر مغيره شعبى است ، پدران من از بزرگان شام بوده اند، از حوادث روزگار، مستمند و بيچاره شدم ، از روى اضطرار و ناچارى با اهل و عيالم به بغداد آمدم ، آنها را در مسجد گذاشتم و خودم از مسجد بيرون آمده و در جستجوى كسى بودم تا مرا پناه دهد.
    در اين لحظه ديدم ، عده اى از بزرگان با لباسهاى فاخر بجائى مى روند، از پشت سر آنها راه افتادم ، ناگاه آنها نزديك درب بسيار باشكوه رسيدند و از آنجا وارد خانه اى شدند، من به طفيل آن جماعت وارد آن خانه شدم مجلس بسيار اشرافى بود، در گوشه مجلس نشستم و از بغل دستى خود پرسيدم اين منزل كيست ؟
    جواب داد اين منزل فضل بن يحيى برمكى است كه به عنوان مجلس عقد برپا شده است .
    پس از فراغ از عقد، طبقهاى طلا آوردند و نزد هر نفر يك طبق گذاردند، يك طبق طلا نيز به من دادند.
    سپس اسناد و قباله هاى باغها و مزرعه هائى نثار كردند كه هر كسى به هر اندازه از آنها بردارد، به همان اندازه صاحب باغها و مزرعه ها خواهد شد، در اين ميان سه قباله به دست من افتاد.
    من طبق طلا را با آن قباله ها برداشتم و خواستم كه از منزل خارج گردم ، غلام فضل دستم را گرفت و به حضور فضل برد.
    فضل به من رو كرد و گفت :
    من ترا در مجلس ، غريب ديدم خواستم حالت را بپرسم .
    من داستان خود را گفتم ، حتى سكونت اهل و عيالم در گوشه مسجد را نيز تذكر دادم .
    گفت : ناراحت مباش ، آنچه را بخواهى به تو خواهيم داد، آن شب مرا نگهداشتند و لباس فاخر به تنم كردند، فرداى آن شب ، غلام فضل مرا به خانه باشكوه و دلگشائى برد، اهل و عيال خودم را در آنجا ديدم بسيار مسرور شدم .
    از اينرو همواره ملازم برمكيان هستم و مدح آنها را مى گويم .
    هارون از شنيدن اين جريان خوشش آمد، و پيرمرد را آزاد ساخت . (73)
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  2. #22
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    برگشت اوضاع برمكيان

    در اينكه چرا هارون بر برمكى ها غضب كرد، و تصميم گرفت كه اين خاندان را از ميان بردارد، سخنهاى فراوان گفته اند، ولى از همه قابل قبولتر اين است كه او از قدرت و نفوذ آنها براى حكومت خود، احساس خطر كرد و مقتدرترين و با نفوذترين اين خاندان ((جعفر)) فرزند يحيى بن بود، كه مى توان او را نخست وزير هارون ناميد، ولذا در آغاز، تصميم به كشتن جعفر گرفت .
    روزى يكى از ماءمورين جلادش بنام ((مسرور)) را طلبيد و او را امر كرد كه برو سر جعفر را براى من بياور مسرور نزد جعفر رفت و او را از جريان مطلع كرد.
    جعفر گفت :
    شايد هارون شوخى كرده است .
    مسرور گفت :
    نه به خدا سوگند، هارون اين فرمان را از روى جديت گفت .
    جعفر گفت :
    من بر گردن تو حقوقى دارم ، بخاطر آن حقوق ، امشب را بمن مهلت بده ، نزد هارون برو و بگو من جعفر را كشتم ، اگر صبح شد اظهار پشيمانى كرد كه بجا بوده و مرا نكشته اى و گرنه آنوقت فرمان هارون را انجام بده .مسرور گفت :
    نمى توانم مهلت دهم .
    جعفر گفت :
    پس مرا نزد خيمه هارون ببر، بار ديگر درباره قتل من به هارون مراجعه كن ، اگر باز فرمان قتل مرا صادر كرد، در آنوقت بيا و مرا به قتل رسان .مسرور گفت :
    عيبى ندارد.
    مسرور و جعفر وارد محوطه كاخ هارون شدند، مسرور، جعفر را در آنجا گذارد و نزد هارون رفت و گفت :
    جعفر را آوردم .
    هارون گفت :
    همين الان سر او را بياور و گرنه ترا مى كشم .
    مسرور نزد جعفر رفت و گفت :
    شنيدى فرمان قتل را.
    جعفر گفت : آرى .
    در اين هنگام ، جعفر دستمال كوچكى از جيبش بيرون آورد و چشمان خود را بست و گردن خود را كشيد، مسرور سر جعفر را از بدن جدا كرد و نزد هارون برد.
    به اين ترتيب جعفر در حالى كه بيش از 37 سال از عمرش نگذشته بود كشته شد.
    سپس هارون دستور داد، كليه اموال برمكى ها ضبط شود، و كاخ ‌هاى آنان خراب گردد، و مردان اين خاندان همه زندانى شوند، جمعى از آنان در زندان درگذشتند، و عده اى از آنها پس از مدتى آزاد شدند.
    از جمله كسانى كه در زندان درگذشت ، يحيى بن خالد، پدر جعفر و فضل ، برادر جعفر بود، و آنها كه از زندان آزاد گرديده بودند، با وضع عجيبى زندگى مى كردند(74) براى نمونه به اين دو داستان توجه كنيد.
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  3. #23
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    دلاكى پسر فضل برمكى در حمام

    به فضل بن يحيى برمكى كه مانند پدر و برادرانش ، در اقتدار و سخاوت ، شهره شهر بود، خداوند پسرى عنايت كرد، و او جشن مفصلى به اين مناسبت بر پا نمود، مردم از شعرا و غير آنها مى آمدند و در آن مجلس ‍ شركت كرده و مديحه سرائى مى نمودند و جايزه مى گرفتند و مى رفتند.
    محمود دمشقى (75) مى گويد:
    من هم در اين مجلس شركت كردم ، مى ديدم افراد مختلف به مجلس ‍ مى آيند، با شعر و نثر به مناسبت تولد پسر فضل داد سخن مى دهند ولى هيچيك از آنها در نظر فضل جلوه نمى كرد، در اين وقت فضل به من رو كرد و گفت :
    چه مى شود كه تو نيز چند شعرى در اين مورد سروده و بخوانى .
    گفتم شكوه مجلس مرا از اين كار مانع است .
    گفت باكى نيست ، من هم برخاستم و اين اشعار را خواندم :
    و يفرح بالمولود من آل برمك
    ولا سيما ان كان من ولد الفضل
    و يعرف فيه الخير عند ولادة
    ببذل الندى والمجد والجود والفضل
    ((تولد فرزندى از دودمان برمك ، مخصوصا اگر از فرزندان ((فضل )) باشد باعث خوشحالى است ، فرزندى كه در لحظه تولد از چهره او آثار بزرگوارى و بخشش و شكوه و سخاوت و فضيلت آشكار است )).
    فضل از اشعار من بسيار مسرور شد، ده هزار دينار به من انعام كرد از آن وجه املاكى خريدم ، رفته رفته داراى ثروت كلانى شدم .
    سالها از اين جريان گذشت ، پس از واژگونى دولت برمكيان روزى به حمام رفتم و به حمامى گفتم شخصى را بفرست تا بدنم را كيسه بكشد، حمامى مرد زيبا چهره اى را نزد من فرستاد، اتفاقا در آن حال در گرمخانه حمام بياد انعام برمكيان افتاده و آن اشعار را كه به طفيل آن به مكنت و ثروت رسيده بودم با خاطره ويژه اى زمزمه مى كردم .
    ناگهان ديدم آن پسر بيهوش شد و به زمين افتاد، گمان كردم كه آن مرد گرفتار عارضه غشوه است ، بيرون رفتم و به حمامى گفتم .
    كسى نبود كه براى خدمت من بفرستى ، اين جوان را با اين حال فرستادى ؟ حمامى سوگند ياد كرد كه مدتى است اين جوان در اين حمام دلاكى مى كند، هرگز در او اين نوع بيمارى ديده نشده است .
    وقتى كه آن جوان به هوش آمد، به من گفت : گوينده آن اشعار كه خواندى كيست ؟ گفتم : خودم هستم ، پرسيد آن اشعار را براى چه كسى گفته اى ؟ گفتم : آنرا در تهنيت ولادت پسر فضل بن يحيى گفته ام ، گفت : آن پسر كه در جشن تولدش اين اشعار را خواندى اينك در كجاست ؟ گفتم نميدانم ، گفت :
    آن پسر من هستم !
    اين سخن دنيا را در نظرم تاريك كرد، پس از آن به بى اعتبارى و بى ثباتى اوضاع دنيا پى بردم . (76)
    گرت اى دوست بود ديده روشن بين
    بجهان گذران تكيه مكن چندين
    نه ثباتيست به اسفند مه و بهمن
    نه بقائيست به شهريور و فروردين
    دل به سوگند دروغش نتوان بستن
    كه بيك لحظه دگرگونه كند آئين
    به ربوده است زدارا و زاسكندر
    مهر سينه ، كله و مه كمر زرين
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  4. #24
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    چگونگى وضع عباده مادر جعفر برمكى

    از عجائب روزگار آنكه فواره زندگى برمكيان آنچنان سرنگون شد كه محمد بن عبدالرحمان هاشمى نقل مى كند روز عيد قربانى بود، نزد مادرم رفتم ، ديدم زنى فرتوت با لباسهاى مندرس نزد مادرم نشسته و صحبت مى كند، مادرم گفت : اين زن را مى شناسى ؟ گفتم : نه ، گفت : اين ((عباده )) مادر جعفر برمكى است ، من وقتى كه او را شناختم با او قدرى صحبت كردم و لحظه به لحظه از وضع او تعجب مى كردم ، تا آنكه از او پرسيدم اى مادر از شگفتيهاى دنيا چه ديده اى ؟
    گفت : اى پسر جان ! روز عيدى مثل چنين روز بر من گذشت در حالى كه چهارصد كنيز در خدمت من ايستاده بودند و من مى گفتم پسرم جعفر، در اداى حق من كوتاهى كرده ، بايد كنيزان و خدمتكاران من بيشتر باشند.
    و امروز هم يك عيد است كه بر من مى گذرد، يگانه آرزويم اين است كه دو پوست گوسفند داشته باشم ، يكى را فرش و ديگرى را لحاف خود كنم .
    محمد مى گويد: من پانصد درهم به او دادم ، و از اين عطاى ناچيز من فوق العاده خوشحال شد. (77)
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  5. #25
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    دو صفحه از اقبال و ادبار

    پس از آنكه سر از بدن جعفر برمكى جدا كردند، بدنش را به فرمان هارون به بغداد برده و بر سر جسر بغداد آويختند، تا وقتى كه هارون عازم خراسان بود، دستور داد آنرا آتش زدند و سوزاندند.
    از عجائب اينكه : يكى از كاتبان دولت هارون مى گويد:
    روزى دفتر محاسبات هارون را بررسى مى كردم ورقى را ديدم كه نوشته بود:
    در اين روز به موجب فرموده امير، چندين زر و لباس و فرش و عطر به ابوالفضل جعفر بن يحيى داده شده است ، و چون آن را محاسبه كردم ، هزار هزار درهم بود، و بعد از آن در ورقى ديگر ديدم كه قيمت نفت و بوريائى كه جعفر را با آن سوزاندند، چهار دينار و نيم دانگ بود.(78)
    اى طفل دهر گر تو زپستان حرص و آز
    روزى دو، شير دولت و اقبال برمكى
    در مهد عمر غره مشو از كمال خويش
    ياآور از زمان بزرگان برمكى
    جالب اينكه : آنهمه سر و صدا و بگير و ببند برمكيان از اول تا آخر بيش از 17 سال و هفت ماه و پانزده روز نكشيد، بسيارى از شعرا و انديشمندان درباره برگشت اوضاع برمكيان ، سخنها و شعرها سرودند و خواندند، در ميان آنها به اين شعر على ابن ابى معاذ توجه كنيد:
    يا ايها المغتر بالدهر
    والدهر ذو صرف و ذو غدر
    لا تاءمن الدهر وصولاته
    وكن من الدهر على حذر
    ان كنت ذا جهل بتصريفه
    فانظر الى المصلوب بالجسر
    هان اى مغرور به روزگار، متوجه باش كه اين روزگار، فانى و نيرنگ باز است ، براى هيچكس ، امين و وفادار نيست ، از آن برحذر باش ، و گول آنرا نخور، اگر مى خواهى كه به فنا و عدم ثبات روزگار يقين پيدا كنى ، به بدار آويخته روى جسر بغداد (بدن جعفر برمكى ) نگاه كن . (79)
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  6. #26
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    مخالفت حاسدان با فردوسى

    خواجه حسن ميمندى (87) در دربار سلطان محمود، تقرب خاصى داشت ، سلطان به او گفت هر گاه فردوسى هزار شعر گفت ، هزار مثقال طلا به او بده .
    ميمندى هم طبق دستور، براى هر هزار شعر فردوسى ، هزار مثقال طلا به او مى داد، ولى فردوسى قبول نمى كرد و نيت آن را داشت كه همه را يكدفعه بگيرد تا صرف در ساختن سيل بند طوس كند (چنانكه قبلا ذكر شد ذكر شد كه اين عهد را كرده بود.)
    فردوسى شاهنامه را به پايان رساند. (88)
    جالب اينكه گرچه فردوسى در شاهنامه به تاريخ ايران قديم پرداخته ، ولى در موارد متعدد علاوه بر اشعار حكمت آميز و نصيحت و پند، اشعار دينى بسيار در توحيد و عدل و نبوت و معاد و نماز و روزه و حج و صدقات و اخلاقيات گنجانده است ، و در اين كتاب حماسى ، وظيفه دين خود را ادا نموده است .
    مخصوصا در مورد تشيع خود و علاقه سرشارش به حضرت على (ع ) و فرزندان پاك او در لابلاى شاهنامه داد و سخن داده است . (89)
    همين مطلب باعث شد كه عده اى از مخالفان و حاسدان ، به سلطان محمود گفتند: فردوسى ، رافضى (شيعه ) است ، و اشعارى از شاهنامه او را به عنوان تاءييد ذكر كردند.
    سلطان محمود كه سخت در مذهب خود (تسنن ) متعصب بود با آنها در مورد صله فردوسى به مشورت پرداخت ، آنها گفتند پنجاه هزار درهم به فردوسى ، بدهى كافى است بلكه بسيار است . (90)
    فردوسى وقتى كه اين سخن را شنيد از اين پيمان شكنى بسيار ناراحت شد و اشعارى در هجو و انتقاد سلطان محمود گفت و شبانه از غزنين فرار كرد.
    از اشعار انتقادى او است :
    به عزنى مرا گر چه خونشد جگر
    زبيداد آن شاه بى دادگر
    كز آن هيچ شد رنج سى ساله ام
    شنيد آسمان از زمين ناله ام
    و در مورد حسن ميمندى گويد:
    زميمندى آثار مردى مجوى
    زنام و نشانش مكن جستجوى
    قلم بر سر او بزن همچو من
    كه گم باد نامش بهر انجمن
    او سرانجام به طوس زادگاه خود مراجعت كرد، و با يكدنيا افتخار و آزادى بيان سرانجام بسال 411 قمرى از اين جهان درگذشت و اثر جاويد خود شاهنامه را بيادگار گذاشت . (91)
    سلطان محمود مردى مال دوست و دست تنگ بود، به طورى كه مى نويسد: دو روز قبل از مرگش دستور داد انواع جواهرات و درهم و دينارهاى سرخ و سفيد را از خزانه آوردند و در پيش رويش انباشتند، به گونه اى كه زمين وسيعى را پر كرد، او به چشم حسرت به آنها نگاه مى كرد و زارزار مى گريست و سپس دستور داد همه را به خزانه بردند و درهمى را به مستحقى نداد، با اينكه مى دانست دو روز ديگر بيشتر زنده نيست (92) سرانجام با يكدنيا حسرت و آز روز پنجشنبه 23 ربيع الاخر سنه 421 بر اثر بيمارى سل درگذشت . (93)
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  7. #27
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    نمودارى از چهره خلافت عثمان

    نمونه هائى از خلافهاى عثمان : 1 - در راءس امور قرار دادن خويشان

    يكى از فرازهاى برجسته تاريخ اسلام ، كه در آن امر به معروف و نهى از منكر ياران و اصحاب بزرگ پيامبر اكرم (ص ) بسان عمار و ياسر و ابوذر غفارى و... منعكس شده و تبليغات پى گير و مستدل و مستحكم اين مردان آزاده ، اثر رسانده و بسيار چشمگيرى داشته ، با زندگى فئودالى عثمان ارتباط دارد. در اينجا نخست بطور فشرده نمودارى از چهره خلافت عثمان را به اتكاء اساتيد و مدارك اسلامى ترسيم مى كنيم و سپس به ذكر شيوه امر به معروف و نهى از منكر بعضى از اصحاب چون عمار و ابوذر مى پردازيم تا از اين رهگذر نيز به جهان بينى اسلام و انديشه درست اسلامى پى ببريم .
    در سال 24 هجرت ، نتيجه شوراى شش نفرى عمر، اين شد كه حدود 12 سال طول كشيد، ولى از عثمان در اين دوران خلافهاى آشكار و عجيبى سرزد كه ناچار مسلمين اجتماع كرده و او را در خانه اش كشتند.
    خلافهاى عثمان بسيار است ، در اينجا بچند نمونه مى پردازيم :
    1 - پس از آنكه عثمان بر مسند خلافت نشست ، خويشان خود را در راءس ‍ امور قرار داد و از اصحاب و مسلمين پرهيزكار اعراض كرد و در نخستين فرصت ، امپراطورى اسلام را ميان بنى اميه تقسيم نمود، حكومت شام را بعنوان يك حكومت خودمختار به معاوية بن ابوسفيان گذاشت ، بطورى كه او هر چه دلش مى خواهد در آن ايالت بزرگ انجام دهد، حكومت كوفه را به برادرش (برادر مادريش ) وليد بن عقبه و بعد به سعد بن عاص واگذار كرد، حكومت مصر را به عبدالله بن سعد بن ابى سرح (كه در زمان رسول اكرم (ص ) مرتد شده بود و آن حضرت خون او را هدر كرده بود) بخاطر اينكه برادر رضاعيش بود، هديه كرد.
    عبدالله بن عامر اموى را كه پسر عمويش بود، مستبدانه بر كرسى حكومت بصره و كشور پهناور ايران نشاند، يعلى بن اميه را به نام اينكه از خاندان اميه است و پسر عموى او است ، در كشورى همچون يمن ، مطلق العنان ساخت ، و خانواده هاى اميه را بر جان و مال ملت اسلام تسلط داد.
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  8. #28
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    نمونه هائى از خلافهاى عثمان : 2- دادن منصب وزارت به تبعيد شده پيامبر (ص) 2 - از خلافهاى عثمان اين بود كه مروان بن حكم بن عاص ، تبعيد شده پيامبر (ص ) را به مدينه آورد و منصب وزارت خود را به وى بخشيد، مروان با پدرش در عصر رسولخدا (ص ) آنچنان در نفاق و فساد غوطه ور بودند كه رسول اكرم (ص ) با آن ((خلق عظيم )) دستور داد، تا اين پدر و پسر را از مدينه طرد كنند. تا رسول اكرم (ص ) حيات داشت مروان و پدرش مطرود و ملعون بودند، عثمان هر چه از آنها شفاعت كرد، شفاعتش قبول نشد. (94)
    پس از رحلت رسول اكرم (ص )، عثمان دست به دامن ابوبكر زد بلكه اين دو موجود مطرود را بار ديگر به مدينه بياورد، ابوبكر هم به خود اين جراءت را نمى داد كه اين دو نفر را به مدينه راه دهد.
    در عصر خلافت عمر، نيز به دست و پا افتاد كه آنها را به مدينه بازگرداند، ولى عمر اجازه نداد.
    پس از عمر، وقتى كه خود بر مسند خلافت نشست ، در وحله اول ، مروان را به مدينه برگرداند و سپس منصب وزارت خود را به وى بخشيد، و دختر خود را همسر برادر مروان كرد و يك پنجم بيت المال را به مروان داد و براى نخستين بار مورد اعتراض مسلمانان گرديد.(95)
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  9. #29
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    نمونه هائى از خلافهاى عثمان : 3-اجحاف در بيتالمال مسلمين 3 - او فوق العاده بيت المال مسلمين را مورد اجحاف خود قرار مى داد و آنرا بطور بى حساب بخويشان خود مى بخشيد.
    بعنوان نمونه : آنقدر به عبدالرحمان بن عوف (برادر خوانده و شوهر خواهرش ) از بيت المال بخشيد كه بگفته مورخ معروف ابن سعد در طبقات ، وقتى كه عبدالرحمان از دنيا رفت ، هزار شتر و سه هزار گوسفند و صد اسب كه در بيابان بقيع مى چريدند به جاى گذاشت اينها همه بغير از زمين مزروعى بسيارى بود كه در سرزمين ((جرف )) نزديكى مدينه واقع گرديده بود. عبدالرحمن يكى از زنانش را طلاق داد، وقتى كه اين طلاق با يك چهارم ثمن (يك هشتم ) مصالحه شد به هشتاد و سه هزار دينار رسيد. (96)
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  10. #30
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    نمونه هائى از خلافهاى عثمان : 4- ساختن يك قصر عالى براى خود

    4 - عثمان در سال 28 هجرى يعنى در پنجمين سال خلافت خود دستور داد براى خود قصرى عالى كه اطاقهاى زيبا و تالارهاى وسيع و بالكن هاى خوش نما داشته باشد بسازند، اين نخستين قصرى بود كه به خاطر يك مسلمان در شهر مدينه ساخته مى شد، در آغاز اين ساختمان مردم مدينه فقط مى توانستند طرح عمارت و فعاليت معمارها و بناها را تماشا كنند و وقتى كه اين قصر مجلل ساخته و پرداخته شد از چهار طرف سر و صداى مسلمين بلند شد.
    عجبا اين مرد خود را جانشين پيامبرى مى داند كه در طول 63 سال زندگانى خود، خشت بر روى خشت نگذاشته و اگر يك شب سير مى خوابيد شب ديگر حتما گرسنه سر به بالين مى نهاد، اگر عثمان خليفه محمد (ص ) است بايد مثل او زندگى كند، بعلاوه مصالح و مصارف اين قصر از كجا آمده ؟ جز اينكه او از بيت المال مسلمين چپاول كرده است اگر چنين باشد به بيت المال خيانت كرده و اگر از ميراث پدر اين قصر را ساخته ، اسراف كرده است ... (97)
    براى ترسيم تجاوز عثمان به بيت المال مسلمين ، كافى است كه به گفته ابن سعد در طبقات توجه كنيد، وى مى نويسد: وقتى كه عثمان به قتل رسيد، سى ميليون و پانصد درهم و 150 هزار دينار نزد خزانه دارش بود، در ربذه هزار شتر گذاشت و در قريه هاى : براديس ، خيبر و وادى القرى ، معادل قيمت دويست هزار دينار طلا اموالى را كه به عنوان زكات از مسلمين اخذ كرده بود، بجاى گذاشت .
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

صفحه 3 از 9 نخستنخست 1234567 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •