داستان باستان سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
داستان باستان
صفحه 7 از 9 نخستنخست ... 3456789 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 90
  1. #61
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    وصيت زيد به فرزندش يحيى

    وقتى كه زيد در جنگ با دشمن ، سخت مجروح شد و او را بطور پنهانى به خانه يكى از يارانش بردند و در آنجا بسترى گرديد، يحيى بر پدر وارد شد و خود را كنار بستر پدر انداخت و سخت گريه كرد، زيد به فرزند رشيدش رو كرد و گفت :
    ((فرزندم ! دست از پيكار با اين قوم برمدار؟ به خدا سوگند تو در مسير حق هستى و آنها در مسير باطل ، كسانى كه در ركاب تو كشته شوند، اهل بهشت خواهند بود.)) (174)
    زيد از دنيا رفت ، اصحاب باوفاى او با يحيى در مورد دفن پنهانى جسد پاك زيد به مشاوره پرداختند، تا سرانجام ، با راءى واحد، جسد زيد را در كنار نهرى شبانه دفن كردند، و آب را به روى قبر انداختند كه قبر زيد معلوم نشود.
    يوسف بن عمر ثقفى حاكم كوفه پس از تسلط بر اوضاع ، چونان افعى زخم خورده ، با خشونت فوق العاده براى مردم كوفه سخنرانى كرد و در ضمن سخنرانى گفت :
    همه شما از اين مطلب باخبر باشيد كه يحيى فرزند زيد خود را در حجله زنهاى شما پنهان كرده است ، همانگونه كه پدرش چنين كرد، (اين سخن درباره زيد و فرزندش جز افترا و تهمت نيست و مهمترين حربه ستمگران تهمت است ) سوگند به خدا اگر دستگيرش كنم ، به سخت ترين بلا گرفتارش ‍ خواهم ساخت . (175)
    يحيى در چنين شرائط سختى به سر مى برد، او مى دانست كه براى تقويت اسلام غير از نهضت چاره اى نيست ، از طرفى در صورتى نهضت او نتيجه بخش خواهد شد، كه از كوفه بيرون رود و تا آنجا كه ممكن است ، مردم را بر ضد حكومت ستمگرانه هشام بن عبدالملك دعوت نمايد، از اينرو پس از دفن بدن مطهر پدر، با ده نفر از اصحاب و ياران باوفاى پدرش بطور پنهان از كوفه به عزم خراسان بيرون آمدند(176) او و همراهان از راه مدائن به طرف رى و از آنجا به شهر ((سرخس )) و از آنجا به بلخ روانه شدند.
    يوسف (حاكم كوفه ) ماءمورينى را با تداركات كافى براى دستگيرى يحيى و همراهانش گماشت .
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  2. #62
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    يحيى زير شكنجه زندان قرار مى گيرد

    جريش بن عبدالرحمان ، در بلخ با كمال احترام از يحيى و همراهان پذيرائى مى كرد و در حفظ آنها مى كوشيد.
    از اين جريان مدت درازى نگذشت كه هشام بن عبدالملك ، از دنيا رخت بربست ، و وليد بن يزيد بر مسند خلافت نشست ، او توسط حاكم كوفه (يوسف بن عمر) براى حاكم خراسان (نصر بن سيار) نامه نوشت و در آن نامه تاءكيد كرد كه آنى از فكر يحيى غافل نباشد تا او را دستگير كند.
    نصر براى حاكم بلخ (عقيل بن معقل ) نامه نوشت كه ميزبان يحيى ((جريش بن عبدالرحمان )) را دستگير كن تا يحيى را تحويل دهد.
    عقيل ماءمورانى فرستاد، جريش را دستگير كردند، و تحت شكنجه قرار دادند كه جايگاه يحيى را نشان دهد، حتى ششصد تازيانه ببدنش زدند، و به او مى گفتند: آنقدر ترا مى زنيم كه جان بسپارى ، مگر اينكه محل سكونت يحيى را نشان دهى ، او با كمال شهامت به ضارب مى گفت : ((والله لوكان تحت قدمى ما رفعتها عنه فاصنع ما انت صانع )) ((به خدا سوگند اگر يحيى زير قدمم باشد، قدمم را برنميدارم ، هر چه مى كنى بكن .)) فرزند جريش كه قريش نام داشت ، وقتى كه پدر را زير شكنجه ديد گفت من جاى يحيى را به شما نشان مى دهم ، جماعتى از ماءمورين با راهنمائى او به اطاقى كه يحيى با يكى از يارانش بنام ((يزيد بن عمرو بن فضل )) در آنجا بود، رفتند و هر دو را دستگير كردند و نزد عقيل (والى بلخ ) بردند، عقيل نيز آن دو را به نزد نصر (والى خراسان ) روانه كرد نصر آنها را زندانى نمود، و تاءكيد كرد كه با سخت ترين شكنجه ها يحيى و يزيد را شكنجه دهند.
    يحيى همچنان در زندان تحت شكنجه هاى سخت و زنجيرهاى سنگين و آهنين بسر مى برد.
    نصر والى خراسان ، جريان را براى يوسف بن عمر (حاكم كوفه ) نوشت و او نيز براى وليد بن يزيد نوشت ، ولى وليد در جواب براى يوسف نوشت كه يحيى را از زندان رها سازند.(177)
    دستور وليد به نصر والى خراسان ابلاغ شد، نصر، يحيى را احضار كرد و پس ‍ از گفتگوى سختى ، به او گفت تو يك شخص آشوبگر هستى ! يحيى با كمال شهامت در پاسخ گفت : ((شما آشوبگر هستيد، آيا در امت اسلام ، اخلال و فتنه اى بالاتر از اين مى شود كه با كمال بى باكى به خونريزى بى گناهان ادامه مى دهيد.))
    نصر جواب يحيى را نداد بلكه دو هزار درهم با دو استر به او داد و او را آزاد ساخت .(178)
    يحيى پس از آزادى به طرف ((سرخس )) رفت ، عامل آنجا طبق دستور نصر (والى خراسان ) يحيى را از سرخس بيرون كرد، يحيى از آنجا به ((ابرشهر)) و از آنجا به سبزوار رفت . (179)
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  3. #63
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    شهادت مردانه يحيى در راه هدف

    يحيى از بى عدالتيها و مفاسد دستگاه بنى اميه كه همه چيز را به بازيچه گرفته بودند، رنج مى برد، و هر لحظه در اين فكر بود كه آئين مقدس اسلام را از شر اين پليدان سفاك حفظ كند، او پى فرصت مى گشت تا سرانجام در سبزوار كه آخرين نقطه استان خراسان در آن زمان بود هفتاد نفر را با خود همدست كرد و به تجهيز جنگى پرداختند، و از سبزوار به قصد ابرشهر بيرون آمدند، مبارزات علنى آنها در ابرشهر شروع شد، والى آنجا (عمرو بن زراره ) جريان را به حاكم خراسان (نصر بن سيار) گزارش داد، نصر براى والى سرخس (قيس بن عباد بكرى ) و والى طوس (حس بن يزيد) نامه نوشت و در آن نامه بآنها تاءكيد كرد كه به ابرشهر روند، والى ابرشهر را رئيس خود قرار داده و با هم با يحيى و همراهانش جنگ كنند والى سرخس و طوس ، طبق دستور به ابرشهر رفته و به عامل آنجا پيوستند، و جمعا سپاهى در حدود ده هزار نفرى تشكيل دادند و براى جنگ با يحيى آماده شدند.
    يحيى با هفتاد نفر(180) به جنگ با ده هزار نفر پرداخت ، عجيب اينكه طبق نوشته مورخين ، سپاه دشمن شكست خورد و والى ابرشهر (عمرو بن زراره ) در اين درگيرى كشته شد.
    يحيى و همراهان با پيروزى غير عادى و بدست آوردن غنائم و مركبهائى به سوى شهر هرات روانه شدند، والى هرات (مفلس بن زياد) متعرض يحيى نشد، يحيى و همراهان از آنجا به شهر جوزجان (181) رهسپار شدند.
    حاكم خراسان (نصر بن سيار) با هشت هزار جنگجو از اهل شام و غير شام براى كشتن يحيى و همراهانش ، وارد قريه اى نزديك جوزجان بنام ((ارغوى )) شدند، در همانجا بين يحيى و سپاهش با سپاه نصر، جنگ شديدى درگرفت و سه روز و سه شب اين جنگ ادامه داشت ، همه ياران يحيى كشته شدند، و تيرى به پيشانى يحيى خورد، و او نيز بسان پدرش زيد كه بر اثر تير شهيد شد، به شهادت نائل آمد(182) و وصيت پدر را در مورد پيكار با دشمن به انجام رسانيد.
    در همان صحنه جنگ كه جسد مطهرش غرق در خون به زمين افتاده بود، سرش را از بدنش جدا كردند و براى ((وليد بن يزيد)) فرستادند، و بدنش ‍ را روى دار آويزان كردند، همچنان بدن خون آلودش روى دار بود تا آنكه ابومسلم خراسانى پس از تسلط بر اوضاع و انقراض بنى اميه ، جسد يحيى را با كمال احترام از چوبه دار گرفت و نماز بر آن خواند و در همان محل قتل دفن كرد، و هفت روز به عنوان سوگوارى براى يحيى مجالسى تشكيل داد.(183)
    وليد پس از ديدن سر يحيى ، اظهار خوشحالى كرده و دستور داد كه آنرا براى مادر يحيى (ريطه ) كه در مدينه سكونت داشت ؛ هديه ببرند؛ وقتى كه سر را براى مادر بردند؛ او به آن سر نگاه كرد و گفت : ((درود فراوان و جاويد بر پسرم و بر پدران پاكش باد، مدتها فرزند عزيزم را از من دور نگهداشتيد و اينك سر مقدسش را به من هديه مى كنيد.))
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  4. #64
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    عيسى بن زيد مرد آگاه ، شجاع و وارسته

    عيسى بن زيد همواره در فكر نهضت ، بر ضد حكومت بنى عباس به سر مى برد از فرزندان زيد ((عيسى )) است ، او از علما و مردان پرهيزگار و وارسته بود، و همواره زبانش به ياد خدا حركت داشت ، او همچون پدرش شخصى غيور و آزاد انديش بود و هيچگاه حاضر نبود كه تسليم حكومت خودكامه بنى عباس گردد، و براى او زندگى غير از شهادت براى استوارى اسلام و نابودى كفر و ستم ، مفهومى نداشت .
    او همواره در فكر نهضت ، بر ضد حكومت بنى عباس به سر مى برد اما يار و ياور نداشت از اينرو، تقريبا نيمى از عمرش مخفى بود و سرانجام در سن شصت سالگى در مخفيگاه از دنيا رفت .(184)
    در زمان خلافت منصور، وقتى كه ابراهيم (185) (قتيل باخمرى ) بر ضد حكومت شورش كرد، عيسى پرچمدار سپاه او شد، و مردانه با سپاه دشمن مى جنگيد. ولى پس از شهادت ابراهيم و متلاشى شدن سپاهش ، دگر در خود نيروى مبارزه در برابر سپاه بيكران منصور، نمى ديد لذا از آن زمان به بعد متوارى شد.
    وقتى كه مهدى عباسى پس از منصور بر مسند خلافت نشست ، عطايا و اموال فراوانى را براى عيسى بن زيد، منظور كرد كه به او برسانند و به او قول امان بدهند، در شهرها اعلام شد كه عيسى از ناحيه خليفه در امان است و به اضافه عطاياى فراوان براى او از طرف خليفه منظور شده است (186) او وقتيكه اين مطلب را شنيد به ((جعفر احمر)) و ((صباح زعفرانى )) (كه با او ملاقات داشتند) گفت : ((بخدا سوگند اگر يك شب ، با ترس بخوابم براى من بهتر از همه عطاياى او و همه دنيا است .))
    نيز نقل شده : سالى عيسى و حسن بن صالح ، بطور ناشناس در مراسم حج شركت كردند، در آنجا شنيدند كه منادى خليفه مى گويد:
    حاضران به غائبان برسانند، عيسى بن زيد در هر كجا كه هست از طرف خليفه در امان مى باشد، عيسى ديد كه رفيق راهش حسن بن صالح از شنيدن اين ندا بسيار خوشحال شده و آثار سرور در چهره اش آشكار است .
    به او گفت : گويا از شنيدن اين ندا خوشحال شدى .
    او پاسخ داد: آرى .
    عيسى گفت :
    ((بخدا سوگند يكساعت ترس آنها از من كه در نتيجه اين رعبى كه از من در دل آنها است ، حقوق مظلومان و محرومان را رعايت مى كنند از طغيان و تجبر خود مى كاهند، براى من بهتر از همه اين وعده ها است .))(187)
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  5. #65
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    زندگى ساده عيسى در مخفيگاه

    عيسى مى دانست كه تا تسليم بنى عباس نشود از چنگ ظلم آنها در امان نخواهد ماند، از طرفى تسليم شدن نيز از ساحت مقدس او دور بود. و بدون يك نهضت هم نبايد خود را به هلاكت انداخت ، شرائط نهضت هم نبود.
    لذا راه سوم را كه همان متوارى بودن باشد كه يكنوع مبارزه منفى و نهى از منكر عملى بود انتخاب كرد، در اينجا مناسب است بطور فشرده به تشريح وضع زندگى ساده او در مخفيگاه بپردازيم و از اين رهگذر به اختناق و عدم آزادى زمامداران خودكام بنى عباس پى ببريم .
    براى ترسيم اين مطلب كافى است كه به اين روايت دقت كنيد:
    ابوالفرج در مقاتل الطالبيين مى نويسد: يحيى فرزند حسين بن زيد (برادر زاده عيسى ) مى گويد:
    روزى به پدرم گفتم : بسيار دوست دارم بگوئى عمويم (عيسى بن زيد) در كجا است ؟ تا بروم با او ملاقات كنم ، براى مثل من ناپسند است كه عمويش ‍ را نديده باشد.
    پدرم گفت :
    از اين خيال بيرون باش ، چه آنكه عموى تو عيسى خود را پنهان كرده است ، و دوست ندارد كه شناخته شود، مى ترسم اگر ترا به سوى او راهنمائى كنم و نزد او بروى او به سختى و دشوارى بيفتد و منزل خود را تغيير دهد.
    بسيار اصرار كردم تا اينكه پدرم را راضى نمودم ، كه مكان عيسى را به من نشان دهد، و به من گفت : فرزندم عموى تو در كوفه است ، از مدينه به كوفه مسافرت كن ، چون به كوفه رسيدى از محله ((بنى حى )) سؤ ال كن ، وقتى كه آن محله را شناختى برو به فلان كوچه (و آن كوچه را براى او وصف كرد) وقتى كه به آن كوچه رفتى خانه اى را داراى چنين اوصافى مى بينى (اوصاف آنرا گفت ) عموى تو در آن خانه سكونت دارد، ولى نزديك خانه نشين ، بلكه برو در اوائل كوچه بنشين تا وقت مغرب ، آنگاه مردى مى بينى بلند قامت ، در سن پيرى ، داراى صورت ملكوتى كه آثار سجده در پيشاپيش ‍ نمايان است ، و لباسى از پشم در تن دارد و شترى را در پيش انداخته ، از سقائى برگشته ، بهر قدمى كه بر مى دارد، ذكر خدا مى گويد و اشك تاءثر از اوضاع روزگار از چشمانش فرو مى ريزد، همان شخص عموى تو ((عيسى )) است .
    چون او را ديدى برخيز و بر او سلام كن و دست در گردن او آور، عموميت ابتدا از تو وحشت خواهد كرد و تو خود را به او بشناسان ، تا آرامش خاطر پيدا كند، آنگاه در نزد او جز زمان كوتاه درنگ نكن تا مبادا كسى شما را ببيند و او را بشناسد، سپس با او خداحافظى كن و ديگر نزد او مرو، وگرنه از تو هم پنهان خواهد شد و به زحمت خواهد افتاد.
    يحيى گفت آنچه فرمودى اطاعت مى كنم ، و بى درنگ عازم مسافرت به كوفه شد، وقتى كه به كوفه رسيد طبق آدرس پدر به جستجوى عمويش ‍ عيسى پرداخت ، تا آن كوچه اى را كه عيسى در آن سكونت داشت پيدا كرد، بيرون كوچه تا هنگام غروب به انتظار عمو نشست ناگاه مردى را كه شترى در پيش انداخته و مى آمد، به همان اوصافى كه پدرش نشان داده بود كه زبانش به ذكر خدا مشغول و از سيمايش آثار عظمت و تاءثر از اوضاع پيدا است ، مشاهده كرد، يحيى از جا برخاست و به پيش رفت و سلام كرد و با او معانقه نمود.
    يحيى مى گويد: در اين وقت ، وحشت عمويم را گرفت ، من خود را معرفى كردم ، تا مرا شناخت به سينه اش چسبانيد و آنچنان گريه كرد كه منقلب شد، وقتى كه آرام گرفت ، شتر خود را در كنارى بخوابانيد و با من نشست و جوياى احوال بستگانش از مردان و زنان ، يك يك شد، و من حالات آنها را برايش بازگو مى كردم و او مى گريست آنگاه حال خود را براى من نقل كرد، و گفت : اگر از حال من بپرسى من نسب و وضع خودم را از مردم پنهان كرده ام و اين شتر را كرايه كرده هر روز آنرا براى سقائى و آبيارى مى برم و براى مردم كار مى كنم ، هر چه كسب كردم ، اجرت شتر را به صاحبش مى دهم و آنچه باقى مى ماند در راه نياز و قوت خود مصرف مى نمايم .
    و اگر روزى مانعى براى من پيدا شود كه نتوانم در آن روز به آب كشى بيرون روم ، آن روز را قوتى ندارم ، ناچار از كوفه به جانب صحرا بيرون مى روم و بوسيله گياهان صحرا خود را از گرسنگى حفظ مى كنم .
    در اين مدت كه پنهان شده ام در همين خانه در ميان اين كوچه منزل كرده ام ، صاحب خانه هنوز مرا نشناخته است ، و در اين مدتى كه در اين خانه مانده ام ، صاحب خانه دختر خود را به من تزويج كرد، و خداوند از آن ، دخترى به من عنايت نمود، آن دختر پس از اينكه بحد بلوغ رسيد وفات يافت ، در حالى كه نمى دانست از ذريه پيغمبر است ، و من نتوانستم خود را حتى بدخترم بشناسانم !.
    در اين هنگامه عمويم با من وداع كرد و مرا قسم داد كه ديگر نزد او نروم ، مبادا كه شناخته شود و دستگير گردد، بعد از چند روز رفتم او را ببينم ديگر او را ديدار نكردم ، و ملاقات من با او همان يك دفعه بود.(188)
    كوتاه سخن آنكه : عيسى تا زنده بود، به همين حال به سر مى برد تا آنكه در مخفيگاه دار دنيا را وداع كرد، مهدى عباسى ، از عيسى سخت مى ترسيد و لذا از هر راهى براى پيدا كردن او وارد شد او را نيافت .
    جا و مكان عيسى را فقط چند نفر مى شناختند مانند ابن علاق صيرفى ، صباح زعفرانى و حسن بن صالح و ((حاضر)) (189) مهدى وقتى كه از پيدا كردن عيسى نااميد شد، به اطرافيان گفت : اگر عيسى را نمى توان پيدا كرد، لااقل بايد اين چند تن را كه او را مى شناسند پيدا كرد، به دنبال اين تصميم ، ((حاضر)) را دستگير كردند و نزد مهدى آوردند، مهدى از هر راهى وارد شد تا ((حاضر)) جا و مكان عيسى را نشان دهد، ولى او كتمان كرد، تا اينكه در اين راه كشته شد.
    صباح زعفرانى پس از وفات عيسى ، دو كودك او را سرپرستى مى كرد، او مى گويد به حسن بن صالح گفتم : اكنون كه عيسى از دنيا رفته ، چه مانعى دارد كه ما خود را ظاهر كنيم و خبر فوت او را به مهدى برسانيم ، تا او راحت شود و ما نيز از ترس او در امان باشيم ، حسن كه در مكتب عيسى درس ‍ خوانده بود گفت نه ، بخدا سوگند، هرگز چشم دشمن را به مرگ ولى خدا فرزند پيغمبر (ص ) روشن نمى كنم ، اگر من يكشب به حالت ترس به سر ببرم بهتر است از اينكه يكسال به جهاد و عبادت بپردازم .
    صباح زعفرانى همچنان در خفا بسر مى برد تا اينكه حسن بن صالح نيز از دنيا رفت ، در اين وقت دو ماه از وفات عيسى گذشته بود، آنگاه صباح نتوانست با بچه هاى عيسى مخفى بماند ناچار با آنها به بغداد آمد و جريان را به مهدى عباسى خبر داد، مهدى عباسى از خبر فوت عيسى و حسن بن صالح بسيار خوشحال شد و سجده شكر بجا آورد...(190)
    اين بود ظلم و اختناق زمامداران خودكام عباسى ، كه اين چنين در كمين آزاد مردانى همچون عيسى بن زيد و... بودند.
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  6. #66
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    مبارزات قهرمانانه آل حسن (ع )

    يكى از فرازهاى جالب و حساس تاريخ اسلام ، كه نمودار فداكارى و جوانمردى مردان آزاده و غيورى است كه در راه دو وظيفه مقدس امر به معروف و نهى از منكر، تا آخرين امكان و توان خود در برابر طاغوت زمانشان منصور دوانيقى و غير او از بنى اميه و بنى عباس ايستادگى كردند و سرانجام در اين راه شهد شهادت نوشيدند، داستان نهضت قهرمانانه آل امام حسن مجتبى (ع ) است .
    شايسته است در اين بخش ، بطور فشرده نخست از منصور و سپس از چگونگى نهضت آل حسن (ع ) در برابر او، سخنى به ميان بياوريم :
    منصور دوانيقى در سال 136 هجرى پس از فوت برادرش عبدالله سفاح ، به عنوان دومين خليفه عباسى بر مسند خلافت نشست و قريب 22 سال خلافت كرد.
    او مردى بسيار جبار و سفاك و بد انديش بود و با آل على (ع ) سخت دشمنى مى كرد، و هر كجا آنها را مى يافت به بهانه هاى مختلف به كشتن آنها اقدام مى نمود، و علت اين دشمنى اين بود كه او مى خواست بطور خودمختار و مستبد، به نام حكومت و امپراطورى عظيم اسلامى ، هر چه را كه مى خواست ، انجام دهد، ولى مردان آگاه و آزاده اى چون امام صادق (ع ) و آل على (ع ) و آل حسن (ع ) هرگز تن به اين شيوه جاهلى نمى دادند. او رئيس مذهب ، امام صادق (ع ) را مسموم كرد و بسيارى از مردان بزرگ و پارسا و غيور از اهلبيت (ع ) را كشت كه از جمله آنها از آل حسن (ع ) بودند، مانند عبدالله محض (191)، و فرزندانش چون ابراهيم و محمد (معروف به نفس زكيه ) و برادرانش چون محمد ديباج ، حسن مثلث (192) و فرزندان حسن مثلث ، على و عبدالله و عباس ، و على بن حسن بن زيد بن حسن بن مجتبى (ع ) و... مى باشند.
    و ناگفته نماند كه عده اى از مردان آل حسن (ع ) بعد از منصور نيز در راه مقدس امر به معروف و نهى از منكر، نهضت كردند، مانند حسين بن على (فرزند حسن مثلث ) شهيد قهرمان ((فخ )) و همراهان او همچون يحيى و سليمان و ادريس فرزندان عبدالله محض و ابراهيم بن اسماعيل طباطبا و...كه در عصر خلافت موسى هادى برادر هارون الرشيد، در راه مبارزه شهيد شدند.(193)
    براى ترسيم چگونگى مبارزات اين سلحشوران حسنى ، كافى است كه بطور اختصار از چند تن از معاريف آنها، يعنى عبدالله محض و دو فرزندش ‍ محمد (نفس زكيه و ابراهيم قتيل باخمرى ) و سپس حسن مثلث و حسين بن على (شهيد فخ ) اسم ببريم .
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  7. #67
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    مبارزات پيگير عبدالله محض و فرزندان او

    عبدالله محض فرزند حسن مثنى ، و فرزندانش همچون محمد (ملقب به نفس زكيه ) و ابراهيم از مردان آگاه و شجاع و غيور بودند، كه به خوبى درك كرده بودند كه تا هر زمان قدرت خلافت اسلامى و رهبرى آن در دست بنى اميه است ، از اسلام عزيز جز نامى باقى نمى ماند و قوانين عاليقدر اسلام زير چكمه بنى اميه از بين مى رود. از اين رو با عزمى راسخ و نهضتى پيگير و دامنه دار بر ضد حكومت بنى اميه به تلاش پرداختند، تا آن هنگام كه وليد بن يزيد بن عبدالملك بن مروان (يازدهمين خليفه اموى ) كشته شد،
    اقتدار بنى اميه رو به ضعف و زوال رفت ، در اين موقع عبدالله محض و دو پسرش محمد و ابراهيم و برادرش محمد ديباح و عده اى از بنى هاشم و بنى عباس كه از آنها منصور دوانيقى و برادران او سفاح و ابراهيم بودند از فرصت استفاده كرده در ابواء (194) اجتماع كردند و با پسران عبدالله محض به عنوان خلافت بيعت نمودند، و ((محمد)) (ملقب به نفس ‍ زكيه ) را به عنوان خليفه نصب نمودند.(195)
    محمد و ابراهيم فرزندان عبدالله همواره با تبليغات دامنه دار بر ضد حكومت پليد بنى اميه ، مردم را به دور خود مى خواندند، و در فكر نهضت اساسى و گرفتن دستگاه حكومت بودند.
    ولى طولى نكشيد كه حكومت بنى اميه سرنگون شد، اما بنى عباس ‍ حكومت را به دست گرفتند، محمد و ابراهيم كه بنى عباس را مى شناختند از اين نظر كه بقول معروف سگ زرد برادر شغال است ، سخت از اين پيش ‍ آمد ناراحت بودند، مدتى براى حفظ خود، خود را پنهان كردند و در پى فرصت مى گشتند كه آب از دست رفته را بجوى خود برگردانند.
    سفاح وقتى كه بر مسند خلافت نشست هيچگاه از ياد اين دو نفر بيرون نمى رفت ، و همواره در فكر اين بود كه مبادا اين دو مرد آزاده نهضت و شورش كنند.
    سفاح ، مكرر عبدالله محض را احضار مى كرد و از او درباره پسرانش جويا مى شد، تا اينكه روزى به عبدالله گفت :
    پسران خود را تو پنهان كرده اى و بدانكه هر دو پسرانت را خواهم كشت .
    پس از سفاح ، وقتى منصور بر مسند خلافت نشست ، او بيش از برادرش در مورد پسران عبدالله ، هراس داشت ، از اين رو در تعقيب آنها كوشش فراوان كرد، و در سنه 140 به عنوان حج به مكه رفت و سپس به مدينه مراجعت كرد و در مدينه عبدالله محض را طلبيد و از پسرانش جويا شد، عبدالله اظهار بى اطلاعى كرد، منصور سخت به عبدالله تندى كرد و به او ناسزا گفت و سپس دستور داد تا او را در مدينه زندانى كردند و مرد جلادى بنام رياح بن عثمان را ماءمور زندان نمود، و پس از عبدالله عده ديگرى را نيز گرفتند و زندانى كردند، و در زندان ، فوق العاده به آنها سخت مى گرفتند به گونه اى كه تدريجا يكى پس از ديگرى در زندان از بين مى رفتند.
    زندان بقدرى سخت بود كه ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين از اسحاق بن عيسى روايت مى كند، روزى عبدالله محض در زندان براى پدرم پيغام داد كه نزد من بيا، پدرم از منصور اجازه گرفت و به زندان رفت ، عبدالله گفت تو را خواستم كه برايم قدرى آب بياورى ، زيرا خيلى تشنه ام پدرم شخصى را فرستاد، كوزه آبى به زندان بردند، عبدالله همينكه كوزه را به دهان گذاشت كه از آن آب بياشامد، يكى از ماءموران زندان سر رسيد و چنان با لگد به آن كوزه زد، كه آن كوزه به دندان عبدالله خورد و چند دندان او را شكست . (196)
    سه سال بدين منوال گذشت . ولى هر چه بر شدت افزودند، عبدالله جاى پسران خود را نشان نداد، تا آنجا كه گفت : امتحان من از ابراهيم خليل شديدتر است ، چه آنكه او ماءمور ذبح فرزندش شد و اين ذبح اطاعت از خدا بود ولى به من امر مى كنند كه جاى فرزندانم را نشان دهم تا آنها را بكشند، در صورتى كه كشتن آنها معصيت خدا است . (197)
    سرانجام محمد و ابراهيم ، قيام كردند، و كشته شدند و به دستور منصور، سر ابراهيم را بزندان نزد عبدالله بردند، و عبدالله نيز پس از مدتى در زندان از دنيا رفت . (198)
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  8. #68
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    نهضت محمد (نفس زكيه ) در مدينه

    محمد فرزند عبدالله محض ، از مردان شجاع و غيور تاريخ اسلام است ، كه بر اثر كثرت عبادت و پارسائى او را ((نفس زكيه )) (وجود پاك ) مى خواندند، او در اين مدتى كه مخفى بود، همواره در انديشه نهضت بر ضد حكومت ظالمانه منصور بسر مى برد و تا آنجا كه امكان داشت ، كمك مى طلبيد و براى يك نهضت اساسى تدارك مى ديد، تا آن زمان كه بسال 145 هجرى در ماه رجب همراه 250 نفر وارد مدينه شد و صداى تكبير را بلند كرد و علنا بر ضد منصور پرچم برافراشت ، و با همراهان درب زندان مدينه را شكستند و زندانيان بى گناه را آزاد ساختند او مردم را به دور خود جمع نمود و به منبر رفت و هدف خود و جنايت ها و ستمهاى حكومت منصور را تشريح نمود و طولى نكشيد كه حجاز را قبضه كرد.
    منصور از راههاى گوناگون براى تسليم شدن محمد وارد شد ولى نتيجه نگرفت ، سرانجام از راه جنگ وارد شد و عيسى بن موسى برادرزاده خود را با چهار هزار سوار و دو هزار پياده براى مقابله با محمد، به مدينه فرستاد.
    محمد با همراهان اندك خود، در برابر سپاه مجهز منصور مردانه مى جنگيدند، در اين ميان محمد ليست اسامى بيعت كنندگان با او را سوزاند، و سپس فرياد زد كه اكنون مرگ براى من گوارا است ، و اگر آن ليست را از بين نمى بردم ، اسامى آنها به اطلاع منصور مى رسيد، و عده زيادى كشته مى شدند.
    محمد و همراهان همچنان با كمال شهامت مى جنگيدند، حتى چند بار ((عيسى بن موسى )) تقاضاى آتش بس كرد، ولى محمد كه از حيله و نيرنگ او آگاهى داشت ، به جنگ ادامه داد، اما در اين بحران دشوار، بيعت كنندگان ، اطراف محمد را خالى كردند و تنها 316 نفر با او ماندند، اين مردان با شهامت گويا مرگ را به دوش مى كشيدند، آنقدر جنگيدند تا شهيد شدند.(199)
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  9. #69
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    نهضت ابراهيم در بصره

    ابراهيم در سنه 145 پرچم مخالفت با حكومت منصور را برافراشت

    در همين سال شهادت محمد بود، كه ابراهيم در ماه رمضان و يا اوائل شوال سنه 145 پرچم مخالفت با حكومت منصور را برافراشت ، عده بسيارى از مردم شهرهاى فارس و بصره را در اين راه همراه خود كرد و مردم كه از ستم منصور، سخت ناراحت شده و بستوه آمده بودند از روى ميل و اشتياق با ابراهيم بيعت مى كردند.
    جريان مبارزات ابراهيم را به منصور گزارش دادند، منصور كه در اين هنگام به شهرسازى بغداد، اشتغال داشت ، از آن دست كشيد و از شدت ناراحتى همه تفريحات و كارها را تعطيل كرد، چه آنكه مطلع شده بود، حدود صد هزار نفر در ركاب ابراهيم آماده جنگ هستند. و خطر بسيار نزديك و جدى است !
    منصور برادرزاده خود، عيسى بن موسى را طلبيد و او را با سپاه مجهزى به جنگ ابراهيم فرستاد.
    از كوفه براى ابراهيم خبر بردند كه مردم كوفه خود را براى جان نثارى و يارى او آماده كرده اند: ابراهيم با سپاه خود به جانب كوفه رهسپار شد، وقتى كه در راه به شانزده فرسخى كوفه به سرزمين ((باخمرى )) رسيدند، سپاه منصور سر رسيد، و دو سپاه در برابر هم قرار گرفتند و نائره جنگ شعله ور شد، اما به خوبى پيروزى و تفوق سپاه ابراهيم بر سپاه منصور آشكار بود، ولى يك پيش آمد، ورق را برگرداند و موجب شكست سپاه ابراهيم شد، و آن اين بود(200).
    سپاه منصور و حتى عيسى بن موسى ، فرمانده سپاه ، پشت به جنگ كرده و راه فرار را بر قرار اختيار كرده بودند، در اين هنگام ، شدت گرمى جنگ ، ابراهيم را كلافه كرده بود، ابراهيم براى رفع گرما تكمه هاى قباى خود را گشود و پوشش سينه را رد كرد، در همين لحظه ناگهان شخصى كه معلوم نشد چه كسى بود، تيرى به طرف ابراهيم انداخت و اين تير بر گودى گلوى ابراهيم وارد آمد، و پس از لحظه اى ابراهيم از پاى درآمد و شهيد شد، وقتى كه لشكر منصور از شهادت او مطلع شدند، جان گرفتند و برگشتند، طولى نكشيد كه بر لشكر ابراهيم فائق شدند، و سر ابراهيم را از بدن جدا كرده و براى منصور فرستادند.(201)
    منصور آنرا براى عبرت مردم كوفه فرستاد و مدتى آن را در آنجا نصب كردند.(202)
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  10. #70
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان باستان




    شهادت حسن مثلث در زندان

    حسن مثلث (203) برادر عبدالله محض فرزند حسن بن امام مجتبى (ع ) كه مادرش فاطمه دختر امام حسين (ع ) بود، از مردان الهى و آگاه و پرهيزكار در دودمان امام حسن مجتبى است .
    وى نيز در امر به معروف و نهى از منكر، مشى برادرش عبدالله محض و پسران او را داشت تا سرانجام خود و فرزندانش در اين راه شهيد شدند.
    ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين (204) مى نويسد:
    وقتى كه عبدالله محض را به دستور منصور در زندان مدينه حبس كردند، حسن مثلث آنچنان ناراحت شد كه سوگند ياد كرد و تصميم گرفت تا برادرش عبدالله در زندان است ، لباس نرم نپوشد و بدنش را خوشبو نسازد و غذاى لذيذ نخورد، از اين رو منصور دوانيقى او را ((حاد)) مى ناميد يعنى ترك كننده لذائذ و زينتها.
    او از راههاى گوناگون از دستگاه منصور اظهار تنفر مى كرد تا سرانجام او را در كوفه زندانى كردند، و در سال 145 هجرى در سن 68 سالگى در همان زندان از دنيا رفت . (205)
    داستان باستان
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

صفحه 7 از 9 نخستنخست ... 3456789 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •