۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩
صفحه 6 از 8 نخستنخست ... 2345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 78
  1. #51
    مدیر افتخاری
    ملکوت آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 3,144      تشکر : 3,634
    5,396 در 2,194 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ملکوت آنلاین نیست.

    kabotar. درس راهب هندو به شاگردش





    روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .

    استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
    شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "

    پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه .
    استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه .
    شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید . استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید.
    شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود ..
    "
    پیرهندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب . "
    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩

    رفتن دلیل نبودن نیست
    http://www.ayehayeentezar.com/galler...2332154524.gif
    در اوج نیزارهای پشیمانی ، به ابرهای سیاه و سرگردان که با من از یک طایفه اند سلام میگویم
    تو باور نکن اما من عاشقم

    رفتن دلیل نبودن نیست ...








  2. #52
    مدیر افتخاری
    ملکوت آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 3,144      تشکر : 3,634
    5,396 در 2,194 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ملکوت آنلاین نیست.

    پیش فرض ماجرايي تامل برانگيز : ميزان فاصله ي قلب آدم ها و تٌن صدا









    استادى از شاگردانش پرسيد:

    چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟

    چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟



    شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت:

    چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم



    استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟

    آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟



    شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.



    سرانجام او چنين توضيح داد:

    هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد.

    آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

    هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.



    سپس استاد پرسيد:

    هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟

    آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟

    چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است.

    فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.



    استاد ادامه داد:

    هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

    سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باش

    اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا حرف نمي زند اما هميشه صدايش را در همه وجودت مي تواني حس کني اينجا بين انسان و خدا هيچ فاصله اي نيست مي تواني در اوج همه شلوغي ها بدون اينکه لب به سخن باز کني با او حرف بزني.

    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩

    رفتن دلیل نبودن نیست
    http://www.ayehayeentezar.com/galler...2332154524.gif
    در اوج نیزارهای پشیمانی ، به ابرهای سیاه و سرگردان که با من از یک طایفه اند سلام میگویم
    تو باور نکن اما من عاشقم

    رفتن دلیل نبودن نیست ...








  3. تشكرها 2


  4. #53
    مدیر افتخاری
    ملکوت آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 3,144      تشکر : 3,634
    5,396 در 2,194 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ملکوت آنلاین نیست.

    kabotar. داستان مرد جنایتکار و میوه فروش





    جنایتکاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
    چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
    او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود.
    بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
    دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
    بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
    میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
    سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
    این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی می خواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
    آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه در مقابل مغازه به چشمش خورد.
    میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
    عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
    زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.


    عکس العمل مرد پرتقال فروش
    میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
    پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
    سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
    او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
    دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
    او ناگهان ایستاد و با کمال تعجب چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
    موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشته بودم، حالا برو پشتش را بخوان".
    سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
    میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
    بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!!
    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩

    رفتن دلیل نبودن نیست
    http://www.ayehayeentezar.com/galler...2332154524.gif
    در اوج نیزارهای پشیمانی ، به ابرهای سیاه و سرگردان که با من از یک طایفه اند سلام میگویم
    تو باور نکن اما من عاشقم

    رفتن دلیل نبودن نیست ...








  5. #54
    مدیر افتخاری
    خراباتي آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 4,962      تشکر : 3,978
    6,248 در 2,892 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خراباتي آنلاین نیست.

    پیش فرض یک آیه و یک داستان بسیار خواندنی !




    سفرعجیب

    و هرگز در زمین با تکبر و ناز راه نرو که به نیرو، زمین را نتوانی شکافت و به کوه در سربلندی؛ نتوانی رسید. که این قبیل کارها و اندیشه های بد، همه نزد خدا ناپسند خواهد بود.

    سوره ی اسری - آیات 38 -37



    خواجه رشید از ثروتمندان مشهور اصفهان بود. او با غرور فراوان به حمام رفت و هیچ کس را از تیر کنایه ها و دستور های پر از غرور خود بی نصیب نگذاشت و بعد از مدتی پلک هایش سنگین شد و به خواب رفت. هنوز خوابش سنگین نشده بود که ناگهان مرد حمامی را دید که با لگد او را بیدار می کند که دنبال کار خودش برود. خواجه ، هر چه می گوید که خواجه رشید است و از ثروتمندان بزرگ اصفهان، کسی به حرفش توجه نمی کند. او را کتک مفصلی می زنند و از حمام بیرون می اندازند.

    و حالا ادامه داستان...


    وقتی مطمئن شد که کسی او را نمی بیند، زود سکه را برداشت و به طرف بازار رفت و یک نان نیم سوخته خرید. وقتی آخرین لقمه ی نان را خورد، دست هایش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: « خدایا شکرت!» یکدفعه تکان خورد! سال ها بود که خدا را شکر نکرده بود. با خودش فکر کرد: « آخرین بار سر سفره پدر مرحومم خدا را شکر کردم. همیشه بعد از هر غذا، خدا را شکر می کرد. مرد مهربان و بزرگواری بود. همه هم او را دوست داشتند. اما عادت بدی داشت. شأن خودش را رعایت نمی کرد و با هر کسی نشست و برخاست می کرد. حتی مردم کوچه و بازار!» خواجه مالک آهی کشید و نگاهی به سر وضع خود انداخت و گفت: « فعلاً که من از مردم کوچه و بازار هم پایین ترم. مثل گداها برایم پول می اندازند و من هم مثل گداها ذوق می کنم. » بعد اشک هایش را با آستین لباس پاره اش پاک کرد و گفت: « شاید از اول خواجه رشید نبوده ام و همه اش خواب و رویا بوده! اما اگر خواجه رشید نبوده ام؛ کی هستم؟»

    خواجه رشید تصمیم گرفت که دیگر به خواجه رشید ثروتمند فکر نکند و دنبال کاری برود. آن شب در پناه دیواری خوابید و صبح زود به بازار رفت. اما کسی به او که هم غریب بود و هم ژنده پوش، کار نمی داد. بالاخره گذرش به یک حمام افتاد. سراغ صاحب حمام را گرفت. پیرمردی را به او نشان دادند که ایستاده بود و به کارها نظارت می کرد. مودبانه سلام کرد و گفت: « قربان! دنبال کار می گردم. خواهش می کنم اگر ممکن است کاری به من بدهید.»

    پیرمرد نگاهی به خواجه کرد و گفت:« کار دلاکی بلدی؟»

    خواجه مراد آهی کشید و گفت: « بلد نیستم ولی قول می دهم که زود یاد بگیرم. »

    پیرمرد گفت: « پس برو مشغول به کار شو! ولی حواست باشد! اگر پول و لباسی از مشتری ها گم شود، اول از همه؛ یقه تو را می گیرم.»

    به این ترتیب خواجه رشید دلاک حمام شد. هر وقت یاد زندگی خواجه رشید اصفهانی می افتاد، به خودش نهیب می زد و می گفت: « به این رویاهای عجیب فکر نکن وگرنه خیالاتی می شوی! بالاخره هم می فهمی که کی بودی؟ با لباس هایی که تنم بوده مطمئنم که مرد فقیری بوده ام و خانواده ای هم ندارم که دنبالم بگردند. »

    ماه ها گذشت تا اینکه یک روز در حمام، چشمش به میرزا شفیع بازرگان افتاد. برای لحظه ای بهتش زد. در حالیکه تمام تنش می لرزید، جلو رفت و با لکنت پرسید: « ببخشید شما از بازرگانان اصفهان هستید؟»
    میرزا شفیع گفت: « بله! دیروز رسیدیم و حالا با همراهانم آمده ایم که گرد و غبار راه را بشوییم. »

    خواجه رشید آب دهانش را قورت داد و گفت: « شما خواجه رشید از اهالی اصفهان را می شناسید؟»

    میرزا شفیع با تعجب به او نگاه کرد و گفت: « معلوم است که می شناسم! چطور مگر؟»
    خواجه رشید هیجان زده پرسید: « همان خواجه رشیدی که خانه اش کنار باغ گلستان است و همسرش عالیه خاتون، دختر علاءالدین خان است؟»

    میرزا شفیع گفت: « بله همان است. فکر کنم که تو از اقوام او می باشی چون خیلی به او شبیه هستی. فقط لاغرتری!»

    خواجه رشید خواست بگوید که خودم خواجه رشید هستم ولی پشیمان شد. مطمئن بود که میرزا شفیع حرف او را باور نمی کند. چند ماه پیش که کاروان میرزا از اصفهان خارج شده بود، خودش بدرقه اش کرده بود. پس با ناراحتی گفت: « بله از اقوام ایشان هستم و می خواستم حالشان را بپرسم.»

    میرزا شفیع با تاسف سرش را تکان داد وگفت: « عجب! نمی دانستم خواجه رشید، قوم و خویشی چنین فقیر دارد! » بعد وقتی کارش تمام شد؛ خواجه رشید را صدا کرد و با کارد، یکی از سکه هایی را که از ترس راهزن ها به لباسش دوخته بود، برید و به او داد و گفت: « بیا جانم! بیا این سکه را بگیر و خرج زندگی ات کن. »

    خواجه رشید به زحمت جلوی اشک هایش گرفت و به داخل حمام دوید. آن شب خواب به چشمانش نیامد. نمی توانست بفهمد که چه اتفاقی افتاده است. او واقعاً خواجه رشید بود ولی در آن حمام چکار می کرد؟ آنقدر گریه کرد و با خدا راز و نیاز کرد که صبح شد. خواجه رشید سکه را با ریسمانی به گردنش انداخت و بعد جارو را برداشت و گفت: « فعلاً که کارگر و دلاک حمام هستم و اگر کار نکنم، از غذا خبری نیست.»

    نزدیک ظهر، صاحب حمامی صدایش کرد و گفت: « چند نفر از اشراف آمده اند. سعی کن خوب به آنها خدمت کنی!»

    خواجه رشید با عجله وسایل شستشو را آماده کرد و کاسه آبی بر سر یکی از آنها ریخت. یکدفعه فریاد مرد بلند شد و داد زد: « چکار می کنی مردک؟ آبش سرد بود. »
    حمامی با شتاب جلو آمد و با عصبانیت به خواجه رشید گفت: « زود از جلوی چشمم دور شو تا بیایم تکلیف را مشخص کنم. آبروی مرا بردی!»
    خواجه رشید با دلی شکسته و نگران روی سکویی به انتظار نشست تا حمامی بیاید. ولی چون شب قبل نخوابیده بود. خوابش برد. یکدفعه صدایی شنید هراسان از خواب بیدار شد و گفت: « ای وای! خوابم برده بود.»
    خدمتکارش جلو دوید و گفت: « چی شده قربان؟ خواب بد دیده اید؟»
    خواجه رشید با حیرت به اطرافش نگاه کرد و گفت: « یعنی همه اش خواب بود؟»
    غلامش لبخندی زد و گفت: « خواب عمیقی کردید قربان! مدام ناله می کردید ولی من جرات نکردم بیدارتان کنم. ترسیدم عصبانی شوید. »
    خواجه رشید نفس راحتی کشید و گفت: « خدا را شکر! عجب خواب بدی بود. پس من هنوز خواجه رشید هستم.»
    یکدفعه غلام گفت: « قربان این سکه چیست که به گردنتان انداخته اید؟ تا حالا متوجه آن نشده بودم.» خواجه نگاهی به سکه انداخت و از هوش رفت. وقتی به هوش آمد، خدمتکارها و حمامی را دید که با شربت و نبات، بالای سر او ایستاده اند، خواجه رشید با ناراحتی از حمامی پرسید: « آن دلاک پیر کجاست؟»

    حمامی سرش را پایین انداخت و گفت:« هنوز اینجاست. گفتم بیاید دستتان را ببوسد تا شاید شما او را ببخشید.»

    خواجه رشید گفت: « زود او را صدا کن!»

    دلاک پیر با ترس و لرز جلوی او ایستاد و گفت: « قربان مرا ببخشید. پسر جوانم مرده و بچه های یتیمش را هم من سرپرستی می کنم.»

    خواجه رشید با مهربانی دست او را گرفت و گفت: « من کی باشم که بخواهم زندگی تو را نابود کنم؟! تو باید مرا ببخشی که سرت داد زدم و دلت را شکستم.» بعد رو به حمامی که از تعجب دهانش باز مانده بود کرد و گفت: « برو در حمام را باز کن تا هر کسی خواست بتواند داخل شود. من کی هستم که معاشرت با مردم کوچه و بازار را کسر شأن بدانم؟!»

    اما هیچکس از جایش تکان نخورد. خواجه رشید برای اولین بار به آنها لبخند زد و گفت: « فکر می کنید که دیوانه شد ه ام!؟ نه! خیالتان راحت باشد. تا حالا به این عاقلی نبوده ام.»


    کسی نفهمید که چطور شد وقتی خواجه رشید از خواب بیدار شد، آدم دیگری شده بود. ولی خدمتکارهایی که آن روز در حمام بودند، می گفتند که راز این اتفاقات هر چی هست، به همان سکه طلایی مربوط است که همیشه در گردن خواجه رشید است.



    منبع : شاهد نوجوان شماره 60

    کلوب امام رضا (علیه السلام)


    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩

  6. تشكرها 3


  7. #55
    عضو خودماني
    شهیده آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 1,658      تشکر : 8,737
    6,830 در 1,628 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شهیده آنلاین نیست.

    doooaaa داستان پند آموز...خدایا متشکرم








    مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید كه نزد فرشتگان رفته و به كارهای آنها نگاه می كند هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هایی را كه توسط پیك ها از زمین می رسند ، باز می كنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.

    مرد از فرشته‌ای پرسید : شما دارید چكار می كنید ؟
    فرشته در حالیكه داشت نامه ی را باز می كرد ، جواب داد : اینجا بخش دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را كه توسط فرشتگان به ملكوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم.


    --------------------------------------------------------------------------------

    مرد كمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید كه كاغذهایی را داخل پاكت می گذارند و آنها را توسط پیك هایی به زمین می فرستند.
    مرد پرسید : شماها چكار می كنید ؟

    یكی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم.


    --------------------------------------------------------------------------------

    مرد كمی جلوتر رفت و یك فرشته را دید كه بیكار نشسته!!
    مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چكار می كنی و چرا بیكاری ؟
    فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی كه دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب تصدیق دعا بفرستند ولی تنها عده بسیار كمی جواب می دهند .

    مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند ؟!
    فرشته پاسخ داد : بسیار ساده است ، فقط كافیست بگویند :


    خدایا متشكرم :???


    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩



  8. تشكرها 4


  9. #56
    مدیر افتخاری
    بيرق ظهور آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1390
    صلوات
    500
    دلنوشته
    3
    دلتنگی هات آخرش منو میکشه آقا جونم
    نوشته : 3,911      تشکر : 5,514
    14,631 در 3,862 پست تشکر شده
    وبلاگ : 7
    دریافت : 37      آپلود : 144
    بيرق ظهور آنلاین نیست.

    پیش فرض داستان بخشش و کرامت خداوند ..............




    پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در… همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:

    من تو را کی گفتم ای یار عزیز
    کاین کره بگشای و گندم را بریز
    آن گره را چون نیارستی گشود
    این گره بگشوندنت دیگر چه بود

    پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.
    تو مبین اندر درختی یا به چاه/ تو مرا بین که منم مفتاح راه ( مولانا)
    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩
    ***************************

    http://img4up.com/up2/76449078655624950011.jpg

    ܓ✿ اللهم عجل لولیک الفرج ܓ✿

    ***************************

  10. تشكرها 3

    *آیه های انتظار* (28-08-1390), مدير اجرايي (28-08-1390), نرگس منتظر (01-06-1391)

  11. #57
    مدیر افتخاری
    بيرق ظهور آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1390
    صلوات
    500
    دلنوشته
    3
    دلتنگی هات آخرش منو میکشه آقا جونم
    نوشته : 3,911      تشکر : 5,514
    14,631 در 3,862 پست تشکر شده
    وبلاگ : 7
    دریافت : 37      آپلود : 144
    بيرق ظهور آنلاین نیست.

    پیش فرض داستان عتیقه فروش و مرد روستایی . ..............




    عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید كاسهای نفیس و قدیمی دارد كه در گوشهای افتاده و گربه در آن آب میخورد. دید اگر قیمت كاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن مینهد.

    لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری! آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند میخری؟ گفت: یك درهم.
    رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقهفروش داد و گفت: خیرش را ببینی.
    عتیقهفروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممكن است در راه تشنهاش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشی.
    رعیت گفت: امکان ندارد! من با این کاسه تا به حال پنج گربه فروختهام. كاسه ام فروشی نیست!

    "همیشه نباید راه حل خود را بهترین راه حل دانست."
    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩
    ***************************

    http://img4up.com/up2/76449078655624950011.jpg

    ܓ✿ اللهم عجل لولیک الفرج ܓ✿

    ***************************

  12. تشكرها 2


  13. #58
    مدیر افتخاری
    بيرق ظهور آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1390
    صلوات
    500
    دلنوشته
    3
    دلتنگی هات آخرش منو میکشه آقا جونم
    نوشته : 3,911      تشکر : 5,514
    14,631 در 3,862 پست تشکر شده
    وبلاگ : 7
    دریافت : 37      آپلود : 144
    بيرق ظهور آنلاین نیست.

    پیش فرض داستان زیبای پـــل زندگی...............





    سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد ...

    كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید .

    نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

    برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .

    سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.

    برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !

    هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

    در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است...

    کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

    نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم....


    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩
    ***************************

    http://img4up.com/up2/76449078655624950011.jpg

    ܓ✿ اللهم عجل لولیک الفرج ܓ✿

    ***************************

  14. #59
    عضو خودماني
    شکيبا آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1390
    صلوات
    500
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 1,427      تشکر : 6,052
    4,852 در 1,201 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شکيبا آنلاین نیست.

    parandeh داستان زیبای تله موش




    (تله موش)
    موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود .
    موش لب‌هایش را لیسید و با خود گفت :«كاش یك غذای حسابی باشد. اما همین كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.
    موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هركسی كه می‌رسید، می گفت: «توی مزرعه یك تله موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . .». مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت: « آقای موش، برایت متأسفم.
    از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من كاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد».
    میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سر داد و گفت: «آقای موش من فقط می‌توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی، چون خودت خوب می‌دانی كه تله موش به من ربطی ندارد.
    مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.
    موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تكان داد و گفت: « من كه تا حالا ندیده‌ام یك گاوی توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خنده‌ای كرد و دوباره مشغول چریدن شد.
    سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟
    در نیمه‌های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببیند.
    او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده، موش نبود بلكه مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود.
    همین كه زن به تله موش نزدیك شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت. وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود، گفت: برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.
    مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر كردند، تب بیمار قطع نشد.
    بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد می‌كردند تا جویای سلامتی او شوند.
    برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی كند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .
    روزها می‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد تا این كه یك روز صبح، در حالی كه از درد به خود می پیچید از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید.
    افراد زیادی در مراسم خاكسپاری او شركت كردند.
    بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند .حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته‌ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!
    نتیجه : به مسائل سطحی نگاه نكنیم.
    شاید مسائلی كه در نگاه اول، بی ارتباط با یكدیگر به نظر می رسند ، به هم مربوط باشند.
    نگاه عمیق و سیستماتیك به مسائل و تفكر دقیق در مورد آنها ، می‌تواند به ما كمك كند تا ریشه مسائل و مشكلات را بهتر و درست تر شناسایی و بتوانیم راه حل های مناسبی برای حل آنها بیابیم.



    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩

  15. تشكر

    شهیده (05-09-1390)

  16. #60
    عضو خودماني
    شهیده آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 1,658      تشکر : 8,737
    6,830 در 1,628 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شهیده آنلاین نیست.

    ghalb. خدایی مهربانتر از مادر!









    روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.
    ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

    آن شخص خواست به پروانه کمک کندو با یك قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.
    پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند.

    آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد .
    او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز كند؛
    اما نه تنها چنین نشد و برعكس ، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند .

    آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .

    گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.
    اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ؛به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم...

    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩



  17. تشكر

    نرگس منتظر (01-06-1391)

صفحه 6 از 8 نخستنخست ... 2345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

فرشته, قضاوت, لباس ژنده, لطف پروردگار, ملتفت مطلب, ميزان فاصله ي قلب آدم ها و تٌن صدا, ماجرايي تامل برانگيز, متواضعانه, مرد و فرشته, مرد روستایی, مشکل زندگی, معامله با اهل بيت (عليهم السلام), نیمه پر لیوان, چاله اي در شعبه رود زندگي, نجوا, نخواه گناه کنی.. نمیکنی, همدردی بین حیوانات, و خدائي كه در اين نزديكي ست, یک آیه و یک داشتان بسیار خواندنی, یک جرعه, کمال ناباوری, کوتاه, کاسه های نفیس و قدیمی, کاسه آب, کرامت خداوند, گشاینده گره ها, پاسخ فرشته, پرواز پروانه, آوارگی, آدم کش فراری, آرامش, آرامش و خونسردی, الطاف و رحمات خداوند, اموز, انتظار همدردی, ایثارگر, اتفاق, اتحاد, اخلاق نیک, بهترین اره حل, بخشش و کرامت خدا وند, بخشش خدا, تقلای پروانه, تماشای پروانه, تکبر و غرور, تحمل, تصدیق دعا, ثروتمندان مشهور اصفهان, حفظ حرمت, حكيمانه, حكايات, حكايت, حكايت شمع, حكايتها, حكايتها و داستانهاي عبرت آموز, حكايتها و داستانهاي عبرت اموز, حکایات آموزنده, حکایت گواهي كبك, حکایت ارزش تجربه, حکایت تاوان عشق, حرمت, خوش رویی, خدایی مهربانتر از مادر, خدایا متشکرم, خروج از پیله, خشمگین, دیوار شیشه ای, داستان, داستان مرد میوه فروش, داستان مرد جنایتکار, داستان همدردی حیوانات, داستان کوتاه, داستان پل زندگی, داستان پند آموز, داستان تله موش, داستان عتیقه فروش, داستان عتیقه فروش و مردروستایی, داستانها, داستانهای عبرت آموز, داستانی بسیار جالب و خواندنی, داستانی بسیار خواندنی, داستانی تامل برانگیز, داستانک, درنهایت فقر و تنگدستی, درس, درس راهب هندو به شاگردش, دعای مستجاب شده, رنج و اندوه, روح وقدرت, رحمتهای خدا, رعیت, زندگی, زود, سفرعجیب, ساختن پل در زندگی, سجده, سختیها, شوهر حضرت زينب كبرى, صدای ملایم, طلب بخشش, طول زندگی, عكس پروانه, عیادت بیمار, عبدالله بن جعفر, عبرت, عبرت اموز, عشق بین دو نفر, غلام

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •