۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩
صفحه 7 از 8 نخستنخست ... 345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 78
  1. #61
    عضو ماندگار
    الهادی المهدی آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1390
    نوشته : 616      تشکر : 5,603
    1,785 در 492 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    الهادی المهدی آنلاین نیست.

    پیش فرض




    هركس برای مردن حاضر است برخیزد!‏


    گویند صاحب دلی، برای اقامه نماز به مسجدی رفت.
    نمازگزاران، همه او را شناختند؛ پس، از او خواستند ‏كه بعد از نماز، بر منبر رود و پند گوید.
    پذیرفت.

    نماز جماعت تمام شد.
    چشم ‏ها همه به سوی او بود.
    مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر ‏نشست.
    بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.
    آنگاه خطاب به جماعت گفت:
    ای مردم! هر كس از شما كه می‌‏داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!
    .كسی برنخاست
    گفت:
    حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است، برخیزد!
    .باز كسی برنخاست
    گفت:
    شگفتا از شما كه به ماندن اطمینان ندارید؛ اما برای رفتن نیز آماده نیستید!‏

    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩


  2. تشكرها 11

    *آیه های انتظار* (18-08-1391), mahsa (27-04-1391), tamana (09-12-1391), مانیل (19-11-1391), مدير اجرايي (19-11-1390), نرگس منتظر (19-08-1391), یاس بهشتی (19-08-1391), ال یاسین (26-04-1391), حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* (21-11-1391), شهیده (09-12-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (21-06-1391)

  3. #62
    همكار انجمن خدمات و دانلود
    محامین آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1390
    صلوات
    10
    دلنوشته
    1
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    نوشته : 710      تشکر : 2,363
    3,477 در 696 پست تشکر شده
    دریافت : 11      آپلود : 12
    محامین آنلاین نیست.

    پیش فرض غلام ايثارگر




    عبدالله بن جعفر(شوهر حضرت زينب كبرى) از سخاوتمندان بى نظير بود.

    روزى از كنار نخلستان عبور مى كرد، ديد غلامى در آنجا كار مى كند. همان وقت غذاى غلام را آوردند و او خواست مشغول خوردن شود؛ سگى گرسنه به آنجا آمد و به نشانه گرسنگى دُم خود را تكان مى داد.

    غلام مقدارى از غذا را جلوی سگ انداخت و سگ آن را خورد. غلام مقدارى ديگر انداخت و سگ آن را خورد تا اينكه همه غذاى خود را به سگ داد.

    عبدالله از غلام پرسيد: غذاى روزانه تو چقدر است؟ گفت: همين مقدار كه ديدى.

    فرمود: پس چرا سگ را بر خود مقدّم داشتى؟ گفت: اين سگ از راه دور آمده و گرسنه بود، من دوست نداشتم تا او را با گرسنگى از اينجا رد كنم.

    فرمود: پس خودت امروز گرسنگى را با چه غذائى رفع مى كنى؟ گفت: با صبر و مقاومت، گرسنگىِ روز را به شب مى رسانم.

    عبدالله وقتى ايثار و جوانمردى غلام را مشاهده كرد گفت: اين غلام از من سخاوتمندتر است؛ و براى تشويق و جبران آن نخلستان و غلام را از صاحبش خريد، سپس غلام را آزاد كرد و آن نخلستان را با تمام وسايلى كه داشت به او بخشيد.





    منابع: حكايتهاى شنيدنى، ج5، ص114 - المحجه البيضاء، ج6، ص80


    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩

  4. تشكرها 10

    *آیه های انتظار* (18-08-1391), mahsa (27-04-1391), tamana (09-12-1391), مانیل (19-11-1391), نرگس منتظر (19-08-1391), یاس بهشتی (19-08-1391), حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* (21-11-1391), شهیده (09-12-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (21-06-1391), عهد آسمانى (19-11-1390)

  5. #63
    عضو آشنا
    رهبر آواتار ها

    تاریخ عضویت : تیر 1391
    نوشته : 23      تشکر : 8
    103 در 24 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    رهبر آنلاین نیست.

    جديد حکایت آموزنده و جالب




    استادی با شاگرد خود از میان جنگلی می گذشت. استاد به شاگرد جوان دستور داد نهال نورسته و تازه بار امده ای را از میان زمین برکند.

    جوان دست انداخت و براحتی آن را از ریشه خارج کرد.پس از چندقدمی که گذشتند٬ به درخت بزرگی رسیدند که شاخه های فراوان داشت .استاد گفت:این درخت راهم از جای بر کن.




    جوان هرچه کوشید ٬نتوانست.استاد گفت:

    بدان که تخم زشتی ها مثل کینه ٬حسد و هرگناه دیگر هنگامی که در دل اثر گذاشت٬ مانند آن نهال نورسته است ٬ که براحتی می توانی ریشه ان را در خود برکنی٬ولی اگر آن را واگذاری٬بزرگ و محکم شود و همچون آن درخت در اعماق جانت ریشه زند.پس هرگز نمی توانی آنرا برکنی و ازخود دور سازی

    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩

  6. تشكرها 10

    *آیه های انتظار* (18-08-1391), mahsa (27-04-1391), tamana (09-12-1391), مانیل (19-11-1391), نرگس منتظر (19-08-1391), یاس بهشتی (19-08-1391), ال یاسین (26-04-1391), حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* (21-11-1391), شهیده (09-12-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (21-06-1391)

  7. #64
    مدیر ارشد انجمن
    mahsa آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    323
    دلنوشته
    2
    نوشته : 4,889      تشکر : 1,942
    6,104 در 2,952 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    mahsa آنلاین نیست.

    moteharak3 داستان کوتاه....((زود قضاوت نکنیم))







    پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد ،او پس از اینکه جواب تلفن را داد،

    بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد .
    او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود.

    به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟

    پزشک لبخندی زد و گفت: “متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید

    تا من بتوانم کارم را انجام دهم “.پدر با عصبانیت گفت: ”آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟

    اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟”پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: “من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم

    از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم، شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ، پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ، برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ،

    ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا
    ."

    پدر زمزمه کرد: ( نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است )

    عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد ” خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد”

    و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت :” اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید”

    پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: “چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد

    وضعیت پسرم از او سؤال کنم؟”پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد :” پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد ،

    وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد

    تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.”

    هرگز کسی را قضاوت نکنید

    چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و

    چه بر آنان میگذرد یا

    آنان در چه شرایطی هستند.



    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩
    سخت است حرفت را نفهمند،

    سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

    حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

    وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

    اشتباهی هم فهمیده اند.

  8. تشكرها 10

    *آیه های انتظار* (18-08-1391), tamana (09-12-1391), مانیل (19-11-1391), مدير اجرايي (31-04-1391), نرگس منتظر (19-08-1391), یاس بهشتی (19-08-1391), بيرق ظهور (31-04-1391), حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* (21-11-1391), شهیده (09-12-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (21-06-1391)

  9. #65
    عضو صمیمی
    maxi00800 آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    نوشته : 91      تشکر : 170
    249 در 79 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    maxi00800 آنلاین نیست.

    moteharak3 از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم !




    از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم !


    امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...
    پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...

    منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

    ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...

    دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

    حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

    یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

    تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

    همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...
    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩

  10. تشكرها 9

    *آیه های انتظار* (18-08-1391), ranji (23-05-1391), tamana (09-12-1391), مانیل (19-11-1391), مدير اجرايي (23-05-1391), نرگس منتظر (19-08-1391), یاس بهشتی (19-08-1391), حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* (21-11-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (21-06-1391)

  11. #66
    مدیر ارشد انجمن
    mahsa آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    323
    دلنوشته
    2
    نوشته : 4,889      تشکر : 1,942
    6,104 در 2,952 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    mahsa آنلاین نیست.

    پیش فرض





    مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را مي گيري؟
    فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است .


    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩
    سخت است حرفت را نفهمند،

    سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

    حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

    وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

    اشتباهی هم فهمیده اند.


  12. #67
    عضو ماندگار
    *آیه های انتظار* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 742      تشکر : 4,542
    2,528 در 714 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *آیه های انتظار* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    بنام تو اي قرار هستي


    حكايتى عجيب از اهل باطن‏


    خدا مرحوم آيت اللّه العظمى حاج آقا رحيم ارباب را رحمت كند. من خدمت ايشان رسيدم. يك‏بار كه خيلى سرحال بود فرمود: در اصفهان استادى داشتم به نام بديع. (از ايشان خيلى تعريف مى‏كرد). آن وقت من حدود بيست سالم بود (جريان مربوط به صد سال قبل است). يك روز، به اتفاق مرحوم آيت اللّه العظمى بروجردى و آقا شيخ مرتضى طالقانى، كه آن زمان با هم همدرس بوديم، در محضر جناب بديع نشسته بوديم و ايشان حكايت عجيبى را براى ما تعريف كردند.
    مرحوم بديع فرمودند: زمانى كه من در اصفهان طلبه بودم، استادى داشتم به نام حاج ميرزا حسن نائينى كه شنيده بودم صاحب ديد باطن است.
    يك‏بار كه با ايشان تنها بودم، گفتم: آقا، از آن چيزها كه مى‏دانيد و به كسى نمى‏گوييد يك كلمه به ما مرحمت كنيد! گفت: خودت مى‏گويى از آن‏ها كه مى‏دانى و به كسى نمى‏گويى! خب، تو هم يكى از آن افراد هستى كه به تو هم نبايد بگويم. گفتم: چشم استاد! و رفتم.
    در اين‏جا، حاج آقا رحيم چه نفس‏هايى مى‏كشيد، معلوم بود كه باطن دارد مى‏جوشد. ايشان ادامه داد: استادم بديع مى‏گفت: مرحوم نائينى را رها نكردم و آن‏قدر رفتم تا استاد را خسته كردم. گفتم: استاد، من شما را رها نمى‏كنم تا يك كلمه از آن‏ها كه مى‏دانيد و به كسى نمى‏گوييد به من بفرماييد! گفت: باشد، اما تو تحمل آن را ندارى! به من هم كه دادند، اول تحملش را دادند، ضمن اين كه من از آن استفاده نمى‏كنم. بعد، يك خط نوشته به من داد كه در هيچ كتاب دعايى آن را نديده بودم. گفتم:
    استاد، اين را چه زمانى بخوانم؟ در نماز شب، در سجده؟ گفت: نه، عصر پنج‏شنبه برو روبه ‏روى تخت فولاد بايست و آن را بخوان.
    دست‏هاى حاج آقا رحيم در اين جا مى‏لرزيد و لب‏ها و چانه ايشان مى‏لرزيد. فرمود: بديع براى ما تعريف كرد كه من عصر پنج‏شنبه به تخت فولاد رفتم. وقتى آن نوشته را خواندم، ديدم تمام تخت فولاد پر از سگ و خوك و خرس و حيوانات عجيب و غريب شد. دو سه‏ تا آدم خيلى عصبانى هم در ميان آن‏ها بودند. مدتى بعد، يكى از آن‏ها كه به شكل آدم بود جلو آمد و گفت: بديع، با ما چه كار داشتى؟
    من همان‏ جا غش كردم. نمى‏دانم چقدر در حالت غش بودم، ولى وقتى بيدار شدم، ديگر توان راه رفتن نداشتم. به زحمت آمدم اصفهان و فردا نزد استاد رفتم و سلام كردم. به من گفت: من كه گفتم تو طاقت ندارى.
    بيخود رفتى و ديدى آن‏ها كه در دنيا عوضى بودند آن طرف چه شكلى هستند. حالا، همين مقدار تو را بس، تا مواظب باشى و مانند آنان نشوى.

    برگرفته از سایت عرفان - استاد ارجمند حسین انصاریان


    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩

  13. تشكرها 8


  14. #68
    عضو ماندگار
    *آیه های انتظار* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 742      تشکر : 4,542
    2,528 در 714 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *آیه های انتظار* آنلاین نیست.

    پیش فرض







    یک داستان آموزنده

    یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.

    با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!'

    من برای آخر هفته­ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

    همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.

    عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.

    همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!'

    او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

    من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

    او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.

    او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.

    ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

    صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!' مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.

    در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.

    من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.

    او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

    مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

    من مارک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

    حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!

    امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!'

    او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ' مرسی'.

    گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...

    من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.'

    من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.

    مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

    او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.'

    من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

    پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

    من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

    هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.


    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩


  15. #69
    عضو خودماني
    مانیل آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1391
    صلوات
    1500
    دلنوشته
    3
    مهدی جان! کی می شود مستجاب این انتظار من ...
    نوشته : 1,041      تشکر : 13,000
    6,828 در 1,311 پست تشکر شده
    وبلاگ : 4
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مانیل آنلاین نیست.

    پیش فرض






    روزی حضرت سلیمان (ع) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کرد.
    سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود. مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد. ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود. آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.
    سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

    مورچه گفت:” ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند
    خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم.
    خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.
    این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم
    .

    سلیمان به مورچه گفت:
    “وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟

    مورچه گفت آری او می گوید:
    ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.



    -
    « هیچ گاه ازدرگاه خداوندناامید نشویم کافیست فقط به او ایمان واعتمادداشته باشیم آنگاه خواهیم دید که چگونه خداوندروزی مارادربن چاه هم که باشد به ماخواهد رساند.»
    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩

    ای
    یوسفی که یعقوب دلم

    منتظر عطر
    پیراهن تو ست!

    زودبیا ...

    ... اللهم عجل لولیک الفرج ...



  16. #70
    مدیر ارشد انجمن
    mahsa آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    323
    دلنوشته
    2
    نوشته : 4,889      تشکر : 1,942
    6,104 در 2,952 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    mahsa آنلاین نیست.

    پیش فرض











    حکمت کارهای خدا


    تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
    سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....

    تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»


    صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.


    مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
    آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم



    ۩۞۩   حكايتها و داستانهاي عبرت اموز   ۩۞۩
    سخت است حرفت را نفهمند،

    سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

    حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

    وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

    اشتباهی هم فهمیده اند.


صفحه 7 از 8 نخستنخست ... 345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

فرشته, قضاوت, لباس ژنده, لطف پروردگار, ملتفت مطلب, ميزان فاصله ي قلب آدم ها و تٌن صدا, ماجرايي تامل برانگيز, متواضعانه, مرد و فرشته, مرد روستایی, مشکل زندگی, معامله با اهل بيت (عليهم السلام), نیمه پر لیوان, چاله اي در شعبه رود زندگي, نجوا, نخواه گناه کنی.. نمیکنی, همدردی بین حیوانات, و خدائي كه در اين نزديكي ست, یک آیه و یک داشتان بسیار خواندنی, یک جرعه, کمال ناباوری, کوتاه, کاسه های نفیس و قدیمی, کاسه آب, کرامت خداوند, گشاینده گره ها, پاسخ فرشته, پرواز پروانه, آوارگی, آدم کش فراری, آرامش, آرامش و خونسردی, الطاف و رحمات خداوند, اموز, انتظار همدردی, ایثارگر, اتفاق, اتحاد, اخلاق نیک, بهترین اره حل, بخشش و کرامت خدا وند, بخشش خدا, تقلای پروانه, تماشای پروانه, تکبر و غرور, تحمل, تصدیق دعا, ثروتمندان مشهور اصفهان, حفظ حرمت, حكيمانه, حكايات, حكايت, حكايت شمع, حكايتها, حكايتها و داستانهاي عبرت آموز, حكايتها و داستانهاي عبرت اموز, حکایات آموزنده, حکایت گواهي كبك, حکایت ارزش تجربه, حکایت تاوان عشق, حرمت, خوش رویی, خدایی مهربانتر از مادر, خدایا متشکرم, خروج از پیله, خشمگین, دیوار شیشه ای, داستان, داستان مرد میوه فروش, داستان مرد جنایتکار, داستان همدردی حیوانات, داستان کوتاه, داستان پل زندگی, داستان پند آموز, داستان تله موش, داستان عتیقه فروش, داستان عتیقه فروش و مردروستایی, داستانها, داستانهای عبرت آموز, داستانی بسیار جالب و خواندنی, داستانی بسیار خواندنی, داستانی تامل برانگیز, داستانک, درنهایت فقر و تنگدستی, درس, درس راهب هندو به شاگردش, دعای مستجاب شده, رنج و اندوه, روح وقدرت, رحمتهای خدا, رعیت, زندگی, زود, سفرعجیب, ساختن پل در زندگی, سجده, سختیها, شوهر حضرت زينب كبرى, صدای ملایم, طلب بخشش, طول زندگی, عكس پروانه, عیادت بیمار, عبدالله بن جعفر, عبرت, عبرت اموز, عشق بین دو نفر, غلام

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •