عکس هایی مستند از جنایات منافقین سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
عکس هایی مستند از جنایات منافقین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4
  1. #1
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    sham1 عکس هایی مستند از جنایات منافقین




    عکس هایی مستند از جنایات منافقین


    مهر 1361 ادامه عملیات مسلم بن عقیل، منطقه‌ی سومار

    ظهر روز پنج‌شنبه 15 مهر ماه، برادر کسائیان فرمانده گردان آمد و گفت: «وسایلتون رو جمع کنید و حاضر باشید تا بعد از ظهر برای ادغام با گردان سلمان به اون طرف رود خونه بریم.» ساعت 3 بعد از ظهر، سلاح بر دوش و تجهیزات بسته، بیرون چادر‌ها به‌خط شدیم. فرمانده گردان دستور حرکت داد. چند قدمی که رفتیم، پشیمان شد و گفت: نیم ساعتی همین جا بمونید و استراحت کنید تا من برگردم.
    تا خواستیم کوله‌ پشتی پر از وسایل را باز کنیم و خود‌مان را روی زمین رها کنیم، چند قدمی نرفته، رویش را برگرداند و گفت: زود باشید راه بیفتید.
    همه دنبال او راه افتادیم. از جاده‌ی آسفالته ‌ی سومار و رودخانه ‌ی کنار آن گذشتیم. یکی از نیروها دم می‌داد و بقیه در جوابش می‌خواندند. نوحه‌ ی زیبایی بود که بعدها فهمیدم تناسب جالبی با آن روز داشت. همه با هم می‌خواندیم:
    «کرب‌وبلا مدرسه ‌ی عشق و، شهادت
    حماسه ‌ی خون شهیدان، استقامت
    بگو تو با الله

    پیام ثارالله

    که من به دیدار خدا می‌روم

    به جمع پاک شهدا می‌روم»
    در ادامه هم به شوق شرکت در عملیات می‌خواندیم:
    «حسین حسین حسین جان

    جان‌ها همه فدایت

    ما می‌رویم از این‌ جا

    به سوی کربلایت»




    چادرهای گردان سلمان، در کنار چادرهای گردان «شهید مدنی» تیپ عاشورا، آن طرف آب، در محوطه ‌ای بسیار باز قرار داشتند. حدود 10 چادر پر از نفرات، کنار هم به چشم می‌خوردند. قبلاً وقتی برای شنا به رودخانه می‌رفتیم، با بچه‌های آنها دم‌ خور شده بودیم. همواره از اردوگاه آنها بدم می‌آمد. ناخواسته و فقط بر اساس تجربه می‌گفتم:

    این‌جا طعمه ‌ی خوبی برای هواپیماست. حالا که داشتیم به آن ‌جا می‌رفتیم، شور بدی در دلم افتاده بود و چندشم می‌شد. اصلاً خوشم نمی‌آمد شیار تنگ میان کوهستان را که به هیچ وجه هواپیماهای دشمن حتی نمی‌توانستند داخل آن را ببینند رها کنم و به محوطه ‌ی باز و گسترده‌ی سنگلاخی کنار رودخانه بروم که بهترین مکان برای شیرجه‌ ی هواپیماها بود، ولی حالا مجبور بودم.
    از صبح، هواپیماهای دشمن بیشتر از 20 بار ظاهر شده بودند، اما بر خلاف روزهای دیگر، به هیچ وجه بمباران نکردند؛ ظاهراً فقط به شناسایی و احتمالاً عکس‌ برداری اکتفا کردند. هر گاه به کنار رودخانه برای آب‌ تنی می‌رفتیم و چشمم به چادرهای آن ‌جا می‌افتاد، می‌گفتم: یکی نیست به اینا بگه آخه این همه شیار توی این کوهستان هست، ول کردید اومدین توی دشت چادر زدین که بهترین هدف واسه هواپیماها بشین؟
    با وجودی که نیمه ‌ی اول مهر ماه را می‌گذراندیم، ولی طبق روال همیشه، آب و هوای منطقه‌ ی سومار، مثل جنوب گرم بود. بسیاری از بچه‌ها برای فرار از گرما، به آب ‌تنی روی آورده بودند؛ همان کاری که خود ما صبح مشغولش بودیم.
    در یکی از چادرهای تیپ عاشورا، به یاد شهدایشان در مرحله‌ی اول عملیات، مجلس نوحه‌ خوانی و سینه ‌زنی برقرار بود که فقط صدایش بیرون می‌آمد.
    بچه‌های گردان سلمان، خنده ‌رو و بشاش، برای خوش‌آمدگویی از چادرها خارج شدند. قرار بود آن شب با هم به خط دشمن حمله کنیم و مرحله ‌ی بعدی عملیات را انجام دهیم.
    من و سه تا از بچه‌ها که توی این چند روزه با هم رفیق شده بودیم، کنار هم بودیم؛ «علی‌ رضا شاهی»، «فرهنگ ناصری» و «حمید رضا شکوری» که هر سه نفرشان از پایگاه شهید بهشتی اعزام شده بودند. مصطفی درست پشت سر من نشسته بود.
    ما در فاصله ‌ی کمی با چادر نیروها، در محوطه‌ ی باز سنگلاخ کنار رودخانه تجمع کردیم. دستور دادند که به هم نزدیک‌ تر شده و روی زمین بنشینیم تا یکی از فرماندهان تیپ («سید محمدرضا دستواره» قائم ‌مقام لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) که جمعه 13 تیر 1365 در عملیات کربلای 1 در مهران به شهادت رسید.) درباره ‌ی ادغاممان با گردان سلمان و عملیاتی که باید امشب انجام بدهیم، برایمان سخنرانی کند.


    عکس هایی مستند از جنایات منافقین


  2.  

  3. #2
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    goll پاسخ : عکس هایی مستند از جنایات منافقین




    ظاهراً چون سخنان فرمانده طولانی بود، گفتند راحت روی زمین بنشینیم. کوله‌ پشتی‌ها را از پشت درآوردیم و کلاهخودها را گذاشتیم زمین تا به‌ جای صندلی راحتی، روی آنها بنشینیم.
    هنوز ننشسته بودم، که دو نفر چهره‌شان به نظرم خیلی آشنا آمد.

    جلو آمدند و پس از سلام و احوال ‌پرسی، یکی از آنها -که شلوار کردی آبی ‌رنگ به پا داشت و مرا به اسم می‌شناخت- گفت: صحبتای فرمانده که باهاتون تموم شد، بیایید چادر ما؛ اون‌ جا.
    آنها هم قرار بود امشب همراه ما وارد مرحله‌ ی بعدی عملیات شوند. فرمانده که هنوز خودش را برایمان معرفی نکرده بود، بلند گوی دستی قرمزی به دست گرفت و خواست سخنرانی‌اش را شروع کند. نگاه من و مصطفی و سه چهار نفری که دورمان بودند و سر ستون نیروها بودیم، به او بود.
    تا گفت: بسم الله الرحمن ... ، ناگهان صدای سه انفجار شدید، همه‌ مان را میان زمین و هوا معلق کرد. تا آن زمان چنان انفجار مهیبی ندیده بودم. بد جوری ترسیدم. مانده بودم چه شده!
    در صورتم سوزشی عجیب احساس کردم.

    گوش‌هایم درد شدیدی داشتند و مدام زنگ می ‌زدند. اول فکر کردم شاید بر اثر بی‌ احتیاطی، نارنجکی در دست کسی منفجر شده یا گلوله‌ ی آر‌پی‌جی‌ای دررفته، اما عمق فاجعه بیش از این حرف‌ ها بود.
    خواستم دستم را روی گوشم بگذارم تا شاید از سوت تند و آزاردهنده‌اش کاسته شود که متوجه شدم چیز خیسی کف دستم است. کمی که گرد و خاک و دود کنار رفت، با وحشت دیدم مغز یکی از بچه‌ها روی دستم پاشیده.



    تازه داشتم متوجه قضیه می ‌شدم. خوب که نگاه کردم، دیدم چادرها در آتش می ‌سوزند. ناله‌ی مجروحان، از هر طرف به گوش می‌رسید. چشمانم را که به اطراف چرخاندم، وحشت سراپای وجودم را گرفت.

    بسیاری از آنهایی که تا لحظاتی قبل اطرافم نشسته بودند، به شدیدترین وجه ممکن تکه‌ تکه شده بودند و روی زمین پراکنده بودند.
    ناگهان به یاد آن که لحظاتی قبل ما را به چادرشان دعوت کرد، افتادم. جلویم دمرو درازکش شده بود روی زمین. خودم را بالای سرش رساندم.
    با دست که بر شانه‌اش گذاشتم تا رویش را برگردانم، از ترس، بدنم به لرزه افتاد. صورتش از وسط بینی به بالا، کاملا رفته بود.
    دوستش را که بغلش افتاده بود، برگرداندم؛ سر او هم کاملاً از گردن متلاشی بود. تازه فهمیدم آن مغزی که کف دستم پاشیده بود، مال یکی از این دو نفر بود که اصلاً نشناختم ‌شان و هنوز فرصت نکردم اسم ‌شان را هم بپرسم، ولی آنها مرا به نام می‌شناختند و رفیق بودند.

    بیشتر که به خودم آمدم، به یاد مصطفی افتادم. لرز سردی در تنم روان شد. هیچ‌ کدام از آشنایانی را که با هم رفیق بودیم، دور و برم ندیدم. هر چه اطراف را جست ‌وجو کردم، بیشتر ترسیدم. بدن‌های تکه ‌تکه همه جا پخش بود.

    به جایی رفتم که تا چند دقیقه ‌ی قبل آن ‌جا نشسته بودیم. کوله‌ پشتی و کلاهخود مصطفی را پیدا کردم، با خط خودم و با ماژیک آبی جلوی کلاهخود نوشته بودم «یا حسین شهید».
    هراسان و بی‌ توجه به آن ‌چه در اطرافم می‌گذشت، گیج و منگ میان اجساد و مجروح ‌ها که دست و پا‌شان قطع شده بود، دنبال مصطفی می‌گشتم. با دیدن کوله و کلاهش، احتمال زیاد دادم که یکی از بدن‌های متلاشی مال او باشد. دیوانه‌ وار نامش را صدا می‌کردم.


    عکس هایی مستند از جنایات منافقین


  4. #3
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    goll پاسخ : عکس هایی مستند از جنایات منافقین






    بي‌هدف و گيج، راه افتادم طرف رودخانه تا از معركه دور شوم. ناگهان از دور، مصطفي را ديدم كه به طرفم مي‌آمد. صورتش از دود و خون، سرخ و سياه شده بود. خودم را كه ميان دست‌هاي گشوده‌اش انداختم، جاني دوباره گرفتم و نفسم تازه شد، ولي او اصلاً چنان احساس شيريني نداشت. فقط متعجب لبخندي زد و با تأسف گفت: تو هم شهيد نشدي؟
    لرز و سرمايي شديد، سراپاي وجودم را گرفته بود. مصطفي با دست به شهدايي كه بر زمين ريخته بودند، اشاره كرد و گفت: ديدي حميد! خوش به حالشون! چه باحال شهيد شدند. حيف كه ما نشديم!

    از عكس‌ العمل او كه براي اولين بار به جبهه مي‌آمد، خيلي جا خوردم. با خنده‌ي ملايمي ادامه داد: اين همه مي‌گفتي خمپاره و بمب و راكت، همه ‌اش همين بود؟ اين ‌كه نه صدايي داشت، نه ترسي!
    تازه متوجه شدم هواپيماهايي كه از صبح در آسمان مي‌ پلكيدند، با خيال راحت و ناغافل، نيروهاي سه گردان را كه بي‌ اطلاع از همه چيز و خونسرد در محوطه‌اي كاملاً باز و دور از شيارهاي كوهستاني تجمع كرده بودند، با بمب و راكت بمباران كرده‌اند.
    يك راكت درست در فاصله‌ ي ميان چادرها و جمعيت خورده بود.
    آنهايي كه در چادرها سينه ‌زني مي‌كردند، در آتش مي‌سوختند و فقط فرياد و ضجه‌ شان به گوش مي‌رسيد. مهمات داخل چادرها كه قرار بود براي حمله ‌ي آن شب استفاده شود، منفجر مي‌شد و به كسي اجازه‌ي نزديك شدن نمي‌داد. دود سياهي آسمان را گرفته بود.


    راكتي ديگر درست پشت جمعيت و طرف رودخانه خورده بود. راكت سوم هم درست كنار رودخانه خورده بود و تلفاتي شديد به بار آورده بود؛ خورده بود جايي كه بچه‌ها شنا مي‌كردند، ميان چند توالت صحرايي كه چند نفري جلويش صف بسته بودند.
    به خاطر شدت انفجار مهمات داخل چادرهاي شعله ‌ور، ترجيح دادم كمي با صحنه ‌ي انفجار فاصله بگيريم و به كنار رودخانه برويم. در آن ميانه ‌ي خون و وحشت، چشمم به حاج علي موحد دانش افتاد. با وجودي كه قبلاً يك دستش در جبهه قطع شده بود، عجولانه اين طرف و آن طرف مي‌دويد و مجروحان را از معركه خارج مي‌كرد.
    آمبولانس‌هايي كه براي انتقال آنها مي‌آمدند، در ماسه و شن‌هاي كنار رودخانه گيرمي‌كردند و درجا مي‌زدند. فكري به ذهن مصطفي رسيد. از دور و اطراف چند پتو و تكه‌هايي چوب جمع كرد و زير چرخ ماشين‌ها گذاشت تا بتوانند به حركت خود ادامه بدهند. يكي دو بار نزديك بود دستش زير چرخ آمبولانس‌ها برود كه عجله داشتند. جست و خيزش براي كمك به مجروحان، دل‌ سوزانه و بسيار ديدني بود.


    همه جا پر بود از خون و تكه‌هاي بدن.
    ناگهان از جمع شهدايي كه در كنار چادرهاي در حال انفجار قرار داشتند، يك نفر برخاست و به طرف‌ مان آمد. قد بلندي داشت و زير پيراهن سفيدش، از خون سرخ بود. هر دو دستش از كتف قطع شده بود و رگ و پي‌هايش آويزان و خون ‌ريزان بود.
    جلو رفتم تا كمكش كنم. با حركات ناموزون سعي كرد خود را از دستم بربايد. با لهجه‌ي غليظ آذري، با پرخاش و عصبانيت گفت: «من كه چيزيم نيست ... بريد سراغ اونايي كه اون جلو هستن.» با چشم اشاره به چادرها كرد و با طمأنينه به طرف آمبولانس رفت. يكي از بچه‌ها در را برايش باز كرد و او با خونسردي سوار شد؛ بي آن ‌كه ذره‌اي درد در چهره‌ و صدايش پيدا باشد.



    عکس هایی مستند از جنایات منافقین


  5. #4
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض






    پيكر متلاشي روحاني‌ اي كه هنگام نشستن و قبل از انفجار، او را ديدم و در بدو ورود به چادرشان براي ما دست تكان ‌داد، حدود صد متر آن طرف ‌تر، در رودخانه افتاده بود.

    از صف قبل از انفجار جلوي دو توالت صحرايي، فقط تعداد زيادي دست و پا به جا مانده بود.
    چند تكه‌ بدن هم داخل چاه افتاده بود. وسط آن همه هراس و وحشت، ناگهان چشممان به بچه‌هايي افتاد كه در رودخانه مشغول شنا بودند؛ هراسان و لخت و بي ‌هدف مي‌دويدند تا جان ‌پناهي پيدا كنند.


    با مصطفي و چند نفر ديگر، مجروحي را كه يك پايش از زانو قطع و آويزان بود، داخل پتو گذاشتيم و هر كدام يك گوشه‌اش را گرفتيم تا به آن طرف آب منتقل كنيم. پاي آويزان او در دست من بود. وسط آب بوديم كه ناگهان يكي از گلوله‌هاي آر‌پي‌جي از چادرهاي سوخته، پرتاب شد و در وسط رودخانه، نزديك ما منفجر شد.
    انفجار گلوله و ليزي كف رودخانه و شدت فشار آب، باعث شد من به داخل رودخانه بيفتم.
    مجروح كه پايش به چند رگ و تكه‌اي پوست آويزان بود، ناله‌اش به هوا بلند شد. مصطفي، بلافاصله پاي او را در بغل گرفت و مثل كسي كه كودكي را ناز مي‌كند، دست بر پاي قطع شده‌ي او كشيد و با التماس از مجروح عذرخواهي كرد.


    دو نفر از بچه‌ها را كه بر اثر موج انفجار حالشان بدجوري خراب بود، انداختيم عقب وانت و به بهداري برديم.
    سوله‌هاي بهداري، در محوطه‌اي باز نزديك شهر سومار قرار داشت كه هلي‌كوپترها هم آن‌جا مي‌نشستند و مجروح‌ها را به شهرهاي عقب منتقل مي‌كردند. حدود 10 كيلومتر با محل انفجار فاصله داشت. چند مجروح را به آن‌ جا برديم.
    با تاريك شدن هوا، بالاجبار شب را همان جا خوابيديم.

    صبح روز بعد، دوربينم را برداشتم و به طرف محل بمباران رفتيم. هنوز دود از چادرها بلند بود و تكه‌هاي بدن شهدا روي زمين پراكنده بود. دو سه تا عكس بيشتر نگرفتم، چون فيلم كم داشتم.
    علي شاهي گفت: چادرها داشتند توي آتيش مي‌سوختند. من سعي كردم خودم رو به اون ‌جا برسونم؛ بلكه بتونم اونايي رو كه داشتند مي‌سوختند، نجات بدم.
    ناگهان متوجه دو سه نفر شدم كه پشت تپه‌ي كوچك كنار چادرها، پنهان شده بودند و تند و تند نارنجك مي‌انداختند وسط چادرها، كه انفجار همان‌ها باعث مي‌شد كسي جرأت نكند به آن‌جا نزديك شود.





    منافقين كثيف، در آن صحنه‌ ي خون و وحشت هم بيكار ننشسته بودند و به ارباب خود، صدام، وقيحانه خدمت مي‌كردند.
    از آنها چيز ديگري انتظار نمي‌رفت.

    *********************************
    حميد داودآبادي

    تنظيم : فرهنگ پايداري تبيان




    عکس هایی مستند از جنایات منافقین


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. Root کردن چیست و چه کارایی هایی دارد ؟
    توسط رایکا در انجمن مقالات آموزش و ترفندها
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 09-01-1392, 23:00
  2. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 14-01-1389, 16:42

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •