♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥
صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 36
  1. #11
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    نماز كامل در سفر!
    دو مسافر با كوله بارى از خستگى و پريشانى ، نزديك ظهر به خراسان رسيدند. آبى به سرو صورت زده و خود و اسب هاى شان را سيراب كردند. هنوز خستگى كاملا از تنشان بيرون نرفته بود كه صداى مؤ ذن را شنيدند. اسب ها را به درخت جلوى مسجد بستند و وضو گرفته ، داخل مسجد شدند. كنار ايستاده بودند و به سقف و معمارى داخل مسجد نگاه مى كردند. از شخصى كه دست ها و صورتش از آب وضو خيس بود و داخل مى شد پرسيدند:
    - آقا! او كيست كه در محراب نشسته و نماز نافله(7) مى خواند؟ امام جماعت است ؟
    - چطور او را نمى شناسيد؟ مسافريد؟
    - آرى ! مسافر هستيم .
    - او آگاه به اسرار غيب ، وارث علم پيامبران و داناى شهرمان است .فرزند موسى بن جعفر، امام رضا عليه السلام است .
    اين را گفت و كفش هايش را در آورد و رفت . مسافران غريب ، به هم نگاه كردند و يكى از آن دو گفت :
    - برويم و بپرسيم نمازمان شكسته است يا كامل ؟
    - آرى ! معلوم نيست ماندنمان چقدر طول بكشد. تكليفمان را بدانيم بهتر است !
    منتظر شدند تا امام نماز مستحبى را تمام كرد. هر دو سلام كردند و يكى گفت :
    - اى بزرگوار! سؤ الى داريم و زياد وقت شما را نمى گيريم .
    - بپرسيد.
    سؤ الشان را مطرح كردند و منتظر پاسخ شدند. امام پس از نگاهى طولانى به هر دو، به يكى اشاره كرد و فرمود: ((تو بايد نمازت را شكسته بخوانى )) اما به ديگرى فرمود: ((تو بايد كامل بخوانى))!
    خيلى تعجب كردند و خواستند علت را بپرسند، اما امام نافله ى بعدى را شروع كرده بود. از جوابى كه شنيده بودند، قانع نشده بودند؛بنابراين منتظر شدند تا نماز امام تمام شود.
    آن كه بايد نمازش را كامل مى خواند، پرسيد:
    - آقا! ما هر دو از يك سرزمين آمده ايم . هر دو يك مسير را پيموده ايم . وضعمان در سفر مثل هم است . چرا او شكسته بخواند و من كامل ؟چرا بين ما فرق گذاشتيد؟!
    امام فرمود:
    - تو براى چه كارى به خراسان آمده اى ؟
    - براى ديدن ماءمون ، خليفه عباسى .
    بنابراين مسافرت تو گناه است و در سفرى كه معصيت باشد، نماز كامل است .
    - چه گناهى از من سر زده است ؟! كار بدى مرتكب شده ام ؟!
    - همين كه به ديدار طاغوت (حاكم ستمگر) آمده اى ، سفر معصيت است .(8)

    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥


  2. #12
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    پسر نوح با بدان بنشست

    با ديدن مجرمى كه دست هايش را بسته بودند، سرش را از دكان بيرون آورد و از همسايه اش پرسيد:
    - كيست كه دست بسته مى برندش ؟!
    - به گمانم ((زيد النار))(9) باشد.
    - زيد النار كيست ؟
    - زيد بن موسى ، برادر امام رضا!
    - برادر امام رضا؟
    - آرى !
    - پس چرا با او چنين رفتار ناشايستى دارند؟
    - لابد به دستور ماءمون اين كار را كرده اند. قبلا ماءمون دستور تعقيب و دستگيرى او را داده بود.
    - دكانت را ببند تا برويم نزديك از اصل ماجرا آگاه شويم .
    مغازه دارها، پارچه اى جلوى دكان شان كشيدند كه نشان مى داد موقتا تعطيل است و از پى ماءموران و زيد النار به راه افتادند. عمرو پرسيد:
    - علت دستگيرى او چيست ؟
    - من هم نمى دانم ، اما شنيده ام در مدينه شورش كرده و دست به كشتار زده است . خانه ى چند نفر را هم به آتش كشيده است .
    - عجب ! نه به على بن موسى كه امام است و نه به زيد بن موسى ، پدر هر دو يكى است ؛ اما اين كجا و آن كجا!
    عمرو از يكى از ماءموران پرسيد:((كجا مى بريدش )) و شنيد كه ماءمون دستور داده او را نزد امام رضا عليه السلام ببرند .
    حضرت با ديدن زيد گفت :
    - زيد! خجالت نمى كشى ؟ چرا با آبروى ما بازى مى كنى ؟ شنيده اى كه خداوند به خاطر پاكى و عفت مادرمان زهرا سلام الله عليها، آتش را بر فرزندان او حرام كرده است اما اشتباه نكن ! چنين نيست كه از ذرّيه ى او، آن كه از خدا اطاعت مى كند و آن كه معصيت و نافرمانى مى كند، هر دو به بهشت بروند. اگر مى خواهى در بهشت جايى داشته باشى بايد از خدا اطاعت كنى ، نه طغيان !
    زيد عرض كرد:
    - من و تو از يك پدر هستيم . درست نيست با من ، كه برادرت هستم ،اين گونه برخورد كنى !
    - تا زمانى برادرم هستى كه در خط خدا و اطاعت از او باشى . پسر نوح كه پيغمبر زاده بود، به خاطر نافرمانى خدا از خانواده اش اخراج شد و همراه كافران در آب غرق گشت .
    پس از شنيدن گفت و گوى امام با برادرش ، مردان با تعجب به يكديگر نگاه كردند و برگشتند. در راه بازگشت عمرو پرسيد:
    - ديدى چگونه رفتار كرد و چه فرمود؟!
    - آرى ! اتفاقا نظر من هم همان بود.
    - چرا؟ او برادرش بود. مى بايست از او حمايت مى كرد!
    - مگر نشنيدى ؟ فرمود تا زمانى برادرش است كه از دستور خدا اطاعت كند. گناه ، گناه است ؛ فرقى نمى كند كه از من و تو سر بزند يا از برادر امام .(10)

    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥


  3. #13
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    هديه ى امام

    وقت آن رسيده بود كه خداحافظى كند. دلش نمى خواست از امام جدا شود. شايد ديگر او را نمى ديد و اين ، آخرين ديدار بود. نگاهش را از او بى نمى داشت . چشم هاى امام همچون درياى آرامى بود كه امواج آن ، او را به ساحل آرامش هدايت مى كرد، ولى بايد مى رفت تا ببيند سرنوشت چه بازى اى برايش رقم زده است . از ديدن امام سيرنشده بود و بغض گلويش را مى فشرد. سرانجام بغضش تركيد و اشك هايش جارى شد. مثل كسى كه از عزيزش جدا مى شود، او را در آغوش گرفت وخداحافظى كرد، اما هنوز چند قدمى دور نشده بود كه شنيد:
    - ريّان !
    با گوشه ى پيراهنش اشك هايش را پاك كرد. وقتى برگشت ، امام را ديد كه با مهربانى صدايش مى كند:
    - برگرد. با تو كارى دارم .
    - در خدمتم آقا! بفرماييد.
    - دوست دارى يكى از پيراهن هايم را كه پوشيده ام ، يادگارى به تو بدهم ؟!
    - ولى ...
    - ولى ندارد. پيراهنى به تو مى بخشم تا كنار بگذارى و بعد وفات روى كفنت بگذارند.
    پيراهن را آورد و به او داد. ريّان خواست دست حضرت را ببوسد، اما امام نگذاشت و پيشانى ريّان را بوسيد. سپس از زير سجاده ى نمازش ، يك كيسه ى كوچك بيرون آورد و به او داد.
    ريّان پرسيد:
    - اين چيست ؟
    - چند درهم ناقابل ! براى دخترانت . زيور و انگشتر تهيه كن و سوغات ببر.
    - اى امام بزرگوار! به خدا قسم ! همين نياز را داشتم ، اما نتوانستم خواسته ام را بازگو كنم .
    ريّان مانده بود كه از امام چگونه تشكر كند. خداحافظى كرد و به راه افتاد. در بين راه پول هاى داخل كيسه را شمرد، ديد سى درهم است ؛چيزى بيش از پول انگشتر دخترانش ، در اين هنگام دست هايش را به سوی آسمان بلند كرد و... .(11)

    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥


  4. #14
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    مسافر بهشت

    سر از پا نمى شناختم ! نه تنها من ، بلكه همه ى اعضاىخانواده از رسيدنش ‍ خوشحال بوديم . هنگامى كه داشت بار و بنه ى سفر را جابه جا مى كرد، خوشحالى ام بيش تر شد، چون مى دانستم موقع تقسيم سوغاتى است . اوّل از همه هديه خواهرم را - كه كوچك تر از همه بود - داد. سپس هديه ى من و آخر از همه سوغاتى اى را كه براى مادرم آورده بود.
    پس از اين كه هديه ها را داد، از خاطراتش تعريف كرد؛ از حوادثى كه در طول راه و طى يك ماه مسافرت برايش اتفاق افتاده بود.
    صبر كردم تا صحبت هايش به پايان دسيد. آن گاه گِله و شكايت را آغاز كردم .
    - پدر! يك ماه كار و زندگى را رها كرديد و به زيارت رفتيد؛ خب مرا هم با خود مى برديد! نگاهى به من كرد و گفت :
    - پسر جان ! در نبود من ، خانه يك مرد مى خواهد يا نه ؟ اگر تو را مى بردم ، چه كسى از خواهر و مادرت مواظبت مى كرد؟
    از حرف او - كه مرا مرد خانه مى انگاشت - به خود باليدم و در دلم احساس ((بزرگى )) كردم . گلويم را صاف كردم و گفتم :
    - درست مى گوييد. در اين مدت ، مثل يك مرد مراقب همه چيز بودم ، اما اين يك ماه كه نبوديد به ما سخت گذشت ! از همه مهم تر، دلمان برايتان تنگ شده بود.
    - اين مسافرت لازم بود. حتما بايد مى رفتم .
    - چرا؟
    - برو به آن اسب بيچاره كمى آب بده ، بعد بيا تا بگويم . زبان بسته، تشنه است . بدو! به سرعت به طرف حياط رفتم . از چاه آب كشيدم و جلوى اسب گذاشتم . وقتى برگشتم ، پدر بر متكّايى لم داده بود.ظاهرش نشان مى داد كه خيلى خسته است . گفتم :
    - سيرابش كردم . حالا بگوييد.
    - مى دانى پسرم ! اين حكايتى كه مى خواهم برايت بگويم ، مربوط به سال ها قبل است . آن موقع بيست ساله بودم و هنوز با مادرت ازدواج نكرده بودم . تصميم گرفتم براى ديدن امام هشتم ، به خراسان سفر كنم . به محض ‍ ديدنش احساس كردم سال ها است كه او را مى شناسم . چهره اى نورانى و با صفا داشت . همان لحظه ى اوّل محبتش در دلم نشست .
    امام رضا عليه السلام كه ديد محو تماشاى او شده ام ، پرسيد:((جوان! كارى داشتى ؟)) گفتم : نه از راه دورى آمده ام تا فقط شما را ببينم . همين !
    لبخندى بر گوشه ى لبش شكفت . خوش آمد گفت و دعوت كرد در جمع زيارت كنندگان بنشينم . همه ى چهره ها صميمى و دوست داشتنى بود. گويى از مدت ها قبل با هم آشنا هستيم .
    حضرت رو به من و بقيه فرمود:
    - هر دوستى كه از راه دور به زيارت من بيايد، فرداى قيامت در سه مرحله ى حساس به يارى اش مى شتابم و او را از حال و روز بد نجات مى دهم :
    هنگامى كه نامه ى اعمالش را به دستش مى دهند؛ در لحظه عبور از صراط؛ و هنگامى كه اعمالش را بررسى مى كنند.
    پدرم به يك نقطه از در خيره شده بود و قطره ى اشكى از چشمش چكيد. نمى دانستم به چه مى انديشيد، اما به او كه از چنان سفر پر بركتى بازگشته بود، غبطه مى خوردم .(12)

    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥


  5. #15
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    فصل دوم : «« امام جواد عليه السلام »»




    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥


  6. #16
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    روز وداع ياران

    از رفتار پدرش فهميده بود كه اين سفر، بى بازگشت است . هنگامى كه با چشمى گريان كنار كعبه ايستاده بود و مانند كسى كه مى خواهد از عزيزترين محبوبش جدا شود مى گريست ، او زير چشمى مواظب بود.
    بعد از ديدن چنين صحنه اى ، او نيز كنار حجراسماعيل (13) رفت و همان جا نشست . بعد دست هاى كوچكش را به سوى آسمان بلند كرد و زير لب زمزمه كرد، سپس دست هايش را پايين آورد و بى حركت نشست .
    هر چه منتظر شدم ، بر نخاست و نشستن او طول كشيد. وقتى جلو رفتم ، ديدم ديدگانش را به پرده ى خانه ى خدا دوخته و چشم هاى معصومش پر از اشك است. هنگامى كه پلك زد، اشكش روى گونه اش سرازير شد، پهناى صورتش را طى كرد و سپس روى پيراهنش نشست . گفتم :
    - برخيز! فداى تو شوم ! برخيز تا برويم .
    - هيچ دوست ندارم از اين جا جدا شوم ، مگر اين كه خدا بخواهد.
    هر كار كردم ، نتوانستم او را از اندوه و بغض در آورم . نزد امام رضا عليه السلام رفتم و گفتم :
    - آقا! پسرتان كنار حجر اسماعيل نشسته و بسيار ناراحت است .
    - چرا؟
    - نمى دانم . اما وقتى گفتم برخيزد، در جوابم گفت :((هرگز بر نمى خيزم مگر اين كه خدا بخواهد)).
    هر دو پيش كودك شش ساله رفتيم . امام عليه السلام به من فرمود:((موفق ! تو عقب تر بايست )).سپس روبه فرزندش كرد و گفت :
    - عزيز دلم ! برخيز. چرا گريه مى كنى ؟ چرا اندوهگينى ؟
    - نه ، نمى خواهم از اين جا دور شوم .
    - چرا؟
    - اين بار طواف شما با طواف هاى ديگر فرق داشت . طورى با خانه ى خدا وداع كرديد، گويى ديگر بر نخواهيد گشت .
    شما از دورى كعبه ناراحت ايد و من از غم دورى شما! پس چگونه برخيزم ؟
    بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران
    كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران

    امام رضا عليه السلام جوادش را در آغوش گرفت و هر دو برخاستند.(14)

    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥


  7. #17
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    پرداخت بدهى پدر

    با خود حرف مى زد. مى گفت :
    - عجب اشتباهى كردم ! هيچ آدم عاقلى چنين اشتباهى مرتكب نمى شود كه من شده ام . يكى نبود بگويد: مرد ناحسابى ! رسيدى ، نوشته اى ، چيزى مى گرفتى ... اى داد و بيداد، پول هايم بر باد رفت ! حال چگونه ادعا كنم كه طلبكار بودم ؟
    خود را لعن و نفرين مى كرد كه به او گفتم :
    - مطرفى ! ديوانه شده اى ؟ چرا با خودت حرف مى زنى ؟
    - دست به دلم نگذار كه از ديوانه هم بدترم . بيچاره و بدبخت شده ام !
    - چرا؟
    - رهايم كن . بگذار با درد خود بسوزم و بسازم .
    - بگو ببينم چه شده ؟ شايد كارى از دستم بر بيايد.
    - نه . كارى از دست كسى ساخته نيست .
    - دست كم درد دل كن تا سبك شوى !
    - چهار هزار دهم از امام رضا عليه السلام طلبكار بودم . امروز صبح شنيدم كه چند روز است او را به شهادت رسانده اند. نه كاغذى ، نه نوشته اى ، هيچ مدركى در دستم نيست . چهار هزار درهم ، از دست رفت . خودم كردم كه لعنت بر خودم باد!
    - مطرفى ! هرگز اين گونه نگو. اوّلا كه او امام بود. تو با خدا معامله كرده اى ، پس پول هايت به هدر نرفته است . ثانيا اين كه ناراحتى ندارد.با هم نزد پسرش مى رويم و مطلبت را مى گويى . شايد از بدهى پدرش خبر داشت و پول هايت را پرداخت .
    - نه ! فكر نمى كنم . فقط من و او از اين جريان خبر داشتيم . گمان نمى كنم به همسر و فرزندانش گفته باشد.
    - حال به پيشنهاد من عمل كن . شايد مشكلت حل شد!
    در همين لحظه شخصى از جانب امام جواد عليه السلام پيغام آورد و گفت كه حضرت ، مطرفى را احضار كرده و گفته است براى پس گرفتن امانتش نزد امام برود. من و مطرفى با تعجب به هم نگاه كرديم . به او گفتم :
    - ديدى ! گفتم خدا چاره ساز است !
    ساعتى بعد نزديك ظهر به حضور امام رسيدند. امام با ديدن مطرفى فرمود:
    - همان طور كه مى دانى پدرم شهيد شده است . مبلغى از او طلب داشتى .درست است ؟
    - آرى ! ولى كسى جز من و او از ماجرا خبر نداشت . شما از كجا مى دانيد؟!
    حضرت لبخندى زد و از زير سجاده ى نمازش مقدارى سكه ى طلا بيرون آورد و گفت :
    - اين سكه ها بدهى پدرم به تو است . بگير.
    ((مطرفى )) مات و مبهوت مانده بود كه چه بگويد. سكه ها را گرفت . تشكر كرده ، بيرون آمديم .سكه ها را شمرد. اللّه اكبر! چهار هزار درهم بود كه از امام مى خواست .(15)
    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥


  8. #18
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    حاضر جوابى

    اسبش را به سمت كودك نُه ساله راند و پس از اين كه حسابى وراندازش ‍ كرد، گفت :
    - پسر جان ! مگر مرا نمى شناسى ؟
    - چرا. تو ماءمون ، خليفه ى عباسى هستى .
    - حال كه مى شناسى ، چرا اين جا ايستاده اى ؟ تمام هم بازى هايت فرار كردند.
    - آنان از تو ترسيدند و پا به فرار گذاشتند. كسى كه مرتكب اشتباه و خلافى نشده باشد، نه مى ترسد و نه مى گريزد. علاوه بر آن راه باز است و وجود من مزاحمتى براى عبور تو و همراهانت ايجاد نمى كند ؛ مى توانيد با همراهانتان بگذريد!
    ماءمون باشنيدن سخنان كودك ، انگشت به دهان ماند. با خود مى گفت : عجب بچه ى نترس و جسورى است و با اين سن كم چه حرف هاى منطقى و محكمى مى گويد!
    - اسمت چيست ؟
    - محمد. فرزند على بن موسى الرضا!
    - عجب ! پس تو پسر امام رضا هستى ! خدا روح او را غرق رحمت گرداند!
    اين را گفت و رفت تا به شكارش برسد.
    آن روز نتوانسته بود چيزى شكار كند. پرنده ى شكارى ماءمون فقط يك ماهى كوچك شكار كرده بود. در بازگشت ، دوباره از راه قبلى عبور مى كردند. اين بار نيز كودكان با ديدن او و همراهانش پشت در و ديوار مخفى شدند و دوباره فرزند امام رضا عليه السلام تنها ماند.
    وقتى ماءمون به او رسيد، ماهى كوچك را به همراه داشت با خود گفت : اگر او فرزند امام باشد، حتما مى داند در دستم چيست .
    - آقا پسر! محمد!
    - بله !
    - بيا اين جا ببينم ... اگر گفتى چه در دست دارم !
    امام جواد عليه السلام با آرامش و متانت فرمود:
    - خداى مهربان به خاطر قدرت و حكمت بى دريغش از موجوداتى كه در خشكى ها و درياها آفريده ، در آسمان هم قرار داده است ، و پرنده ى شكارى تو، يكى از آفريده هاى كوچك خدا را شكار كرده تا خليفه ، فرزند رسول خدا را امتحان كند و معلوماتش را بسنجد.
    هنگامى كه ماءمون چنين جوابى شنيد، گفت :
    - احسنت مرحبا! حقا كه تو از فرزندان پيامبر خدايى !(16)
    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥


  9. #19
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    خنياگر

    مراسم شروع شده بود و از پيش همه چيز تدارك ديده شده بود. ما هم به جشن عروسى دعوت شده بوديم و لحظه شمارى مى كرديم تا او را در لباس دامادى ببينيم .
    افراد دور تا دور مجلس نشسته بودند و خدمتكاران به پذيرايى از ميهمانان مشغول بودند. دوستم كه آن طرف تر نشسته بود، خود را به من رساند و گفت:
    - ريّان ! چرا مضطربى ؟
    - از كجا فهميدى كه اضطراب دارم ؟
    - رنگ رخساره خبر مى دهد از سرّ ضمير! چهره ات همه چيز را به خوبى بيان مى كند.
    - دلم شور مى زند!
    - چرا؟
    - آرامشى كه در ميهمانى وجود دارد، مثل آرامش قبل از طوفان است .
    اين همه خدمتكار و اين همه كنيز زيبا رو را ببين ! ته دل خوشبين نيستم!
    به دلت بد راه نده . فعلا از اين ميوه هاى تازه و خوشمزه بخور كه جاى ديگر نمى توانى پيدا كنى . شايد هرگز پيش نيايد كه دوباره به جشن عروسى دختر ماءمون دعوت شويم .
    مشغول خوردن ميوه بوديم كه عروس و داماد وارد شدند. به به ! چه جلال و جبروتى ! تاكنون او را چنين خوش لباس و آراسته نديده بودم ! جوان بود و رشيد! لباس دامادى هم برازنده ى آن قد و قامت رعنا بود! به دوستم گفتم :
    - مى بينى ؟
    - آرى . در اين لباس خيلى زيباتر شده است .
    در همين هنگام كه با هم صحبت مى كرديم ، كنيزكان - كه حدود صد نفر مى شدند - با جام هاى طلايى در دست براى خوشامدگويى و تبريك ، ميان مهمانان ، حركت كردند.
    از چهره ى امام جواد عليه السلام فهميدم كه ناراحت شده ، اما خشم خود را فرو مى خورد. سرش را به زير افكنده بود تا چشمش به نا محرم هاى مجلس نيفتد.
    در همين گيرودار مردى كه ريش بلندى داشت و در نواختن عود(17) ماهر بود، برخاست و شروع به نواختن موسيقى و خواندن كرد.
    هاج و واج مانده بودم ! يك چشمم به امام بود و چشم ديگرم به خواننده ى ترانه . دوستم گفت :
    - عجب صداى خوبى دارد! او كيست ؟
    - نمى شناسى اش ؟
    - نه . از كجا بايد بشناسمش !
    - او مخارق است ؛ نوازنده ى دربار خليفه .
    - عجب ! پس مخارق اين است ! چرا خودش را به شكل دلقك در آورده ؟!
    - نمى دانم . حتما اين همه از توطئه هاى ماءمون است .
    صداى سوت و كف بلند بود. هنوز يكى دو بيت بيش تر نخوانده بود كه صداى داماد جوان - امام جواد - همه را سر جاى شان ميخكوب كرد:
    - از خدا بترس ، اى ريش دراز!
    عود از دست مخارق به زمين افتاد و مثل مجسمه اى ثابت و بى حركت ماند. اصلا انتظار نداشت داماد جوان اين گونه بر او فرياد بزند. ماءمون كه ديد مجلس عروسى دخترش دارد به هم مى خورد، كنيزها را به بيرون فرستاد و دست خشك شده مخارق را گرفت و او را بيرون برد تا بيش تر از اين آبرويش نرود.
    آرامش به محفل بازگشته بود. نگاهم به نگاه امام گره خورد. جلو رفتم و لبخندى زدم و عرض كردم :
    ان شاء الله مبارك است !(18)
    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥


  10. #20
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    به فكر همه باش !

    با كاروانى سفر مى كردم و مسئوليت آماده كردن غذا و آب و هر چيزلازم را پذيرفته بودم . اين كار را به خاطر سير كردن شكم خود و تنها نبودن در سفر قبول كرده بودم . مردم خوبى بودند. قبلا گفته بودند كه حاضرند مرا رايگان به سفر ببرند، اما نمى خواستم سربار آنان باشم .
    صبح زود حركت كرده بوديم .نزديك ظهر براى نماز و ناهار توقف كرديم .جاى با صفايى بود ؛ آب و درختى داشت ؛ منظره ى خوبى ديده مى شد و نماز خواندن و ناهار خودردن ، حال و صفاى خاصى داشت .
    غذا را حاضر كردم و كاروانيان يكى پس از ديگرى آمدند و سر سفره نشستندو خوردن را با ((بسم الله )) شروع كردند.
    بين آنان جوان متين و با وقار ديده مى شد كه او را نمى شناختم ، اما محبت عجيبى نسبت به او در دلم احساس مى كردم . پس از خوردن ناهار،بلافاصله مشغول جمع كردن سفره شدم . تكه هاى نان و غذا را كه كنار سفره ريخته بود جمع مى كردم كه آن جوان خوش سيما گفت :
    - آن ها را جمع نكن . بگذار باشد!
    - چرا؟ حيف است . مسلمان نبايد اسراف كند. خدا در قرآن گفته كه اسراف كنندگان را دوست ندارد!
    جوان لبخندى زد و گفت :
    - اين كار اسراف نيست . در بيابان و صحرا هر قدر كه غذا كنار سفره بريزد نبايد جمع كرد. نبايد جمع كرد. نبايد حيوانات صحرا را از آن محروم ساخت ؛ اما در خانه تمامى آنچه را كنار سفره ريخته بايد جمع كرد،زيرا مورد بى احترامى قرار مى گيرد.
    در برابر حرف حساب او جوابى نداشتم . وقتى به حاضران نگاه كردم ، ديدم همه ، گفته هاى او را با سر تاءييد مى كنند.
    جوان برخاسته بود تا از آب جارى كنارمان وضو بگيرد. هنوز به حرف هاى او فكر مى كردم كه سنگينى دستى را روى شانه ام حس كردم . يكى از همسفران بود. گفت :
    - خسته نباشى !
    - درمانده نباشى !
    - مى دانى او كسيت ؟
    - نه ، ولى جوان بسيار متين و مهربانى است . از اخلاقش خوشم آمد!
    - او امام جواد است ، فرزند امام رضا.
    عرق سردى بر پيشانى ام نشست . دست و پايم سست شد. گفتم :
    - عجب ! پس چرا زودتر نگفتى ؟ مرا ببين كه برايش از آيات قرآن دليل مى آوردم .(19)
    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥


صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •