♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥
صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 36
  1. #21
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    خواستگارى

    - مرد! چرا سنگ اندازى مى كنى ؟ هر دختر و پسرى سر انجام بايد ازدواج كنند و زندگى مشترك خود را آغاز كنند.
    - سنگ اندازى كدام است زن ؟ هر كه از راه رسيد و دخترمان را خواست ، بايد بدهيم ؟ مگر تو او و خانواده اش را چقدر مى شناسى كه اين همه اصرار مى كنى ؟!
    - شناخت زيادى ندارم ، ولى مگر تو با آنها آشنا نيستى ؟
    - من فقط چند بار در مسجد با او سلام و عليك داشته ام ، همين ! ظاهرش ‍ نشان مى دهد كه جوان بدى نيست . زحمتكش است . با زور بازو مخارج خود و مادر پيرش را تاءمين مى كند.
    - اين سه بارى كه با مادرش به خواستگارى آمده بود، از برخوردهايش ‍ فهميدم كه انسان مؤ من و خوبى است . مادرش مى گفت : اهل محل همه قبولش دارند!
    - نمى دانم . من كه عقلم به جايى قد نمى دهد. جميله چه مى گويد؟ نظرش ‍ چيست ؟
    - حرفى نزده ، اما با شناختى كه از روحيه ى دخترمان دارم ، مى دانم كه سكوتش نشان رضايتش است ... راستى قرار است مادرش نزديك غروب براى گرفتن جواب بيايد. در جوابش چه بگويم ؟
    - بگو يك هفته ى ديگر صبر كنند تا خوب فكرهاى مان را بكنيم .
    - يك هفته ؟!
    - آرى . بايد با امام جواد عليه السلام مشورت كنم . دخترمان را كه از سر راه پيدا نكرده ايم ، ولى مبادا به آن ها درباره ى مشورت چيزى بگويى!
    جميله در آشپزخانه بود و گفت گوى پدر و مادرش را مى شنيد. از شدت اضطراب ناخن هايش را مى جويد. او به خواستگارش علاقه داشت ، از طرفى صحبت هاى پدرش را هم منطقى مى ديد.
    يك هفته از ماجرا گذشت . نزديك ظهر بود كه زن صداى در را شنيد. وقتى در را باز كرد، قاصدى نامه اى را كف دست او گذاشت و رفت .
    زن مى دانست كه ابراهيم دوست ندارد نامه هايش باز شود. اين بود كه تا عصر صبر كرد. وقتى ابراهيم به خانه آمد، دست و رويش را شست و داخل اتاق شد، زن نامه را جلوى او گذاشت و گفت : امروز رسيد.
    چشم هاى ابراهيم برق زد. نامه را برداشت و بوسيد. زن گفت :
    - از كيست ؟
    - از امام جواد عليه السلام نظرش را پرسيده بودم و جواب نوشته است .
    - بخوان ، ببينم چه نوشته ؟
    مرد نامه را گشود و بلند خواند، طورى كه جميله هم در آشپزخانه بشنود:
    اگر خواستگارى براى دختر شما آمد و اخلاق و ديانت او مورد رضايت شما بود، با ازدواج موافقت كنيد. اگر چنين نكرديد و پسر و دختر مجرد باقى ماندند، در جامعه فتنه و فساد بزرگى به وجود مى آيد.
    مرد نامه را بست . رو به زنش كرد و گفت :
    - اگر براى جواب آمدند، بگو مبارك است ان شاء الله !
    جميله وقتى اين حرف را شنيد، خيالش راحت شد و در حالى كه از خجالت توى صورتش خون دويده بود، يك ليوان شربت خنك براى پدرش ريخت و جلوى او گذاشت .(20)
    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥


  2. #22
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    معجزه ى صلوات

    تسبيح را در دست راستش گرفته بود و پشت سر هم صلوات مى فرستاد: اللهم صل على محمد و آل محمد. دوستش كه مدت ها از او بى خبر بود، به ديدنش آمده بود. از ديدن اين صحنه بسيار تعجب كرد و گفت :
    - چرا صلوات مى فرستى ؟
    - مگر بد است ؟
    - نه ، اتفاقا خوب است ! اما چه خبر است ! هر چيز حد و اندازه دارد.خسته نمى شوى ؟ اگر من باشم ، خسته مى شوم !
    - نه ، من خسته نمى شوم . با خود عهد كرده ام كه زياد صلوات بفرستم .
    - چرا؟
    - زيرا نتيجه ها گرفته ام .
    - چه نتيجه اى ؟
    مرد صلوات گو حكايت خود را چنين تعريف كرد:
    مدتى پيش فقر و ندارى و مشكلات زندگى به حدى فشار آورده بود كه نمى دانستم چه كنم . به كجا پناه ببرم و از چه كسى قرض بگيرم . از آن همه پول و ثروتى كه پدر خدا بيامرزم داشت ، نيز اثرى نبود. هيچ كس خبر نداشت كجا پنهانشان كرده است . زير كدام سنگ و پاى كدام درخت ، معلوم نبود، كم مانده بود تك تك آجرهاى خانه را بكَنم . به دنبال راه علاج مى گشتم تا اين كه فكرى به خاطرم رسيد. به حضور امام جواد عليه السلام رفتم و گفتم :
    - اى بزرگوار! پدرم آدم پولدارى بود و مال و ثروت زيادى از خود باقى گذاشت ، امّا جاى آن را نمى دانم .
    - مگر هنگام مردن وصيت نكرده بود؟
    - او صحيح و سالم بود و سابقه بيمارى نداشت و ناگهان فوت كرد. اين بود كه فرصت نكرد وصيت نمايد.
    - چند وقت است كه فوت كرده ؟
    - هفته ى بعد چهلمين روز در گذشت او است .
    - خدا رحمتش كند!
    - خيلى ممنونم ! شما را به خدا كمكم كنيد! من از دوستداران شما هستم . دعا كنيد تا با پيدا شدن محل اين ارث هنگفت ، مشكل من حل شود!
    امام فرمود:
    - امشب كه نماز عشا را خواندى و خواستى بخوابى ، بر جدّم - محمد مصطفى (ص ) - و خاندانش زياد صلوات بفرست . آن گاه پدرت را در خواب مى بينى و او از محل پول ها آگاهت مى كند.
    آن شب بعد از نماز عشا، شروع به فرستادن صلوات كردم . حتى در رختخواب آن قدر صلوات فرستادم تا خوابم برد. در خواب پدرم را ديدم و او محل پول ها را گفت و از من خواست كه بعد از يافتن آن ها را نزد امام جواد عليه السلام ببرم .
    صبح كه از خواب برخاستم ، مدتى هاج و واج بودم ، اما با يادآورى خواب شب گذشته ، به جست و جو پرداختم همان گونه كه گفته بود، عمل كردم و پول ها را يافتم .
    خدا را شكر مى كنم كه محمد و فرزندانش (ص ) را برگزيده و آن ها را چنين گرامى داشته كه به واسطه ى آنان ، مردم از بدبختى و گرفتارى نجات پيدا مى كنند!(21)

    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥


  3. #23
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    پيراستگى از آلودگى

    - كجا مى رويد؟
    - به عيادت .
    - عيادت چه كسى ؟
    - عبدالله ! شنيده ايم چند روزى است كه به شدت بيمار است . اگر تو هم دوست دارى ، بيا، خوشحال مى شود.
    سه نفرى به سمت خانه ى مريض به راه افتاديم . در طول مسير بازار تا خانه ى او، دوستم گفت :
    - مى گويند روحيه اش را باخته . اميدى هم به زنده ماندنش نيست !
    وقتى بر بالين مريض حاضر شديم ، ابتدا به ديدن من ، هاشم و امام جواد عليه السلام خوشحال شد، اما بعد گريه كرد. با همان حالت گفت :
    - دوستان ! دارم مى ميرم . حلالم كنيد. به قدرى از مردن مى ترسم كه حد و حسابى ندارد. چه كنم ؟! گفتم :
    - خدا نكند، دشمنانت بميرند! اين چه حرفى است ؟!
    هاشم گفت :
    - زبانت را گاز بگير مرد! چرا مثل بچه ها حرف مى زنى ؟ مطمئنم كه خوب مى شوى !
    امام جواد كه تا آن لحظه ساكت بود، او را دلدارى داد و گفت :
    - بنده ى خدا! ترس تو به خاطر اين است كه نمى دانى مرگ چيست !
    - وقتى فكرش را مى كنم ديوانه مى شوم . خيلى مى ترسم .
    - ببين برادر! اگر به خاطر چرك و كثافت بدنت ، در معرض بيمارى قرار بگيرى و بدانى كه حمام و شست وشو، آلودگى را از بين مى برد، به حمام مى روى يا از آن فرار مى كنى ؟
    - البته كه دوست دارم كثيفى هاى بدنم را بشويم .
    - مردن هم براى مؤ من ، درست مثل حمام است . مردن آخرين ايستگاه پيراستگى و مرحله ى نهايى شست و شو، از آلودگى گناهان است . اگر به سمت مرگ مى روى ، بدان كه غم و اندوه هايت پايان مى يابد. پس نترس و خود را ناراحت نكن ! با حرف هاى آرام بخش امام ، چهره اش تغيير كرد. ديگر از اضطراب چند دقيقه پيش خبرى نبود و حالت چشم هايش خبر از آرامش مى داد.
    به خاطر اين كه مزاحم او و خانواده اش نشويم ، برخاستيم و خداحافظى كرديم . فرداى آن روز با خبر شديم كه عبدالله از دنيا رفته است .(22)


    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥


  4. #24
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    نامه اى پر بركت

    سال ها بود كه آرزوى خانه ى خدا را داشت . سرانجام آرزويش برآورده شد و زيارت كعبه نصيبش گرديد.
    بين راه ، كاروان آنان با گروهى ديگر همسفر شد. بين گروه امام نهم نيز حضور داشت . احساس خوبى داشت و به خاطر افتخار بزرگ همسفر بودن با امام ، خدا را سپاس مى گفت .
    هنوز چندين فرسخ از راه باقى بود. هنگام ظهر براى خوردن و استراحت ، توقف كردند.
    مرد سجستانى (23) وقتى امام را ديد كه در گوشه اى خلوت كرده و تنها نشسته ، انديشيد كه بهتر است برود و مشكلش را براى امام بازگو كند.
    فكر مى كرد حتما امام برايم قدمى بر خواهد داشت . بهتر است دل را به دريا بزنم و از او كمك بخواهم . جلو رفت و سلام كرد. امام پاسخش را گفت و او را دعوت به نشستن كرد. مرد گفت :
    - اى فرزند رسول خدا! اهل سجستان هستم . در شهر ما شخصى به نام حسين بن عبدالله از طرف حكومت مسئول خزانه دارى و امور مربوط به ماليات است . شنيده ام به خاندان پيامبر (ص ) ارادت دارد و به شما نيز علاقه مند است .
    - او را نمى شناسم . حال بگو چه كمكى از من ساخته است ؟
    - ماليات سنگينى براى من وضع كرده و من توان پرداخت آن را ندارم . اگر ممكن است ، نامه اى برايش بنوسيد و سفارش مرا بكنيد. با علاقه اى كه به شما دارد، به حرف شما احترام خواهد گذاشت . حضرت قلم و كاغذى برداشت و نامه اى براى والى سجستان نوشت . مرد تشكر كرد و برخواست . حس كنجكاوى اش تحريك شده بود. خيلى دلش مى خواست بداند در نامه چه نوشته شده ، امّا به خود اجازه گشودن نامه را نداد.
    مراسم حج تمام شد و او همراه كاروان به ديار خود برگشت . پس از يكى دو روز استراحت نامه را برداشت و نزد حسين بن عبدالله نيشابورى ، والى سجستان رفت . حسين با ديدن او گفت :
    - چه مى خواهى ؟
    - نامه اى از امام جواد عليه السلام برايت آورده ام .
    - امام جواد؟! او كه مرا نمى شناسد و نديده است .
    - اتفاقا ايشان نيز همين را گفتند.
    نامه را گرفت و خواند.
    به نام خداى بخشنده ى مهربان . حامل نامه از تو و عقيده ات بسيار تعريف كرد. بدان كه خوشبختى و سعادت تو به اعمال و رفتارت بستگى دارد. سعى كن نسبت به دوستان و همنوعان خود دلسوز باشى ، زيرا فرداى قيامت در پيشگاه خدا در برابر اعمال و كردارت مسئول هستى و مورد مؤ اخذه و باز جويى قرار خواهى گرفت .
    والى بعد از خواندن گفت :
    - قربان دستخط زيبايت آقا!
    بعد رو به مرد بدهكار كرد و گفت :
    - بسيار خوب ! از من چه كارى ساخته است ؟
    - مالياتى كه براى من قرار داده ايد، سنگين است و توانايى پرداخت آن را ندارم . اگر لطف كنيد و... . حسين دستور داد مبلغى پول آوردند و نام مرد بدهكار را از فهرست ماليات دهندگان آن سال حذف كردند.
    مرد سجستانى با خوشحالى خداحافظى كرد و بيرون آمد. در راه با خود مى گفت :
    - عجب نامه ى پر بركتى بود! نه تنها ماليات را نگرفتند ؛ بلكه هزينه ى يك سال زندگى ام را نيز پرداخت كردند.(24)

    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥


  5. #25
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    خيانت

    از يادآورى جريان پرسش و پاسخ ((يحى بن اكثم )) در مجلس ماءمون و اين كه هيچ يك از افراد به جز امام جواد، نتوانسته بود جواب مسائل شرعى را بدهند، شديدا ناراحت بود. مى ديد هر روز بيش از پيش بر محبوبيّت امام افزوده مى شود و آبروى خلفاى عباسى روز به روز بيش تر مى رود! كينه ى ديرينه زمانى بيش تر شد كه دزدى را دستگير كردند و براى قطع دست او عالِم نمايان دربارى همه نظريات اشتباه دادند، اما امام با آيات قرآن و دستور خدا، راه درست مجازات شرعى را بيان كرد.
    اكنون كه معتصم بر تخت سلطنت تكيه زده بود، فكر انتقام را در سرش ‍ مى پروراند. وقتى به گذشته ها مى انديشيد و به ياد مى آورد محمد بن على - امام جواد - چندين بار آنان را رسوا كرده ، انگيزه ى انتقام در ذهنش تقويت مى شد. از اين رو به سراغ دختر برادرش رفت .
    او نقطه ى ضعف ((امّ فضل )) را مى دانست و فهميده بود دل خوشى از شوهرش ندارد و گرفتار احساسات زنانه بوده ، به همسر ديگر امام حسادت مى ورزد.((ام فضل )) را مناسب ترين راه براى عملى كردن نقشه ى شومش ‍ مى ديد.
    با جعفر، برادر امّ فضل نقشه اش را در ميان گذاشت و او را هم براى كشتن امام تحريك كرد. سه نفرى - معتصم ، جعفر و امّ فضل - فكرهاى شان را روى هم ريختند.
    امّ فضل زير چشمى به دانه هاى انگورى كه به مرور كم مى شد، نگاه مى كرد و نفس نفس مى زد. مى دانست چه خيانتى در حق شوهرش مى كند. پس از كم شدن نوزده حبه ى انگور، وقتى به ياد آورد كه بيوه خواهد شد، فريادى زد و به گريه افتاد.
    امام به امّ فضل - همسر بى وفايش - نگاه كرد و متوجه عمل خائنانه ى او شد. فرمود:
    - زن ! مى دانى چه كردى ؟
    امّ فضل فقط گريه مى كرد و حرفى براى گفتن نداشت . حضرت دوباره فرمود:
    - به خدا قسم ! خدا تو را به مرضى مبتلا خواهد ساخت كه هيچ راه درمانى براى آن پيدا نمى كنى ؛ حتى از بازگو كردن دردت نيز شرم خواهى كرد.
    دو روز بعد انگور مسموم اثر خود را گذاشته و امام در غربت به شهادت رسيد.(25)

    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥


  6. #26
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    صوفيان مسلمان نما

    در مسجد پيامبر خدا (ص ) دايره وار نشسته و موهاى شان را پريشان كرده بودند. به حركات مخصوص سرشان را تكان مى دادند و لا اله الّا الله مى گفتند.
    ذكر گفتنشان هم طورى ديگرى بود، هر چه بود، جمعيتى را به تماشا مشغول ساخته بودند. ابوهاشم جعفرى هم به ما پيوست و مشغول نگاه كردن شد. سپس امام نزد ما آمد و گفت :
    - به آنان توجه نكنيد ؛ حقه بازارند!
    - چرا؟ ظاهرشان به اين حرف ها نمى خورد.
    - آنان همنشين شياطين هستند و پايه هاى دين را ويران مى كنند. مبادا گول ظاهر آنان را بخوريد! اين جماعت با شب زنده دارى هاى دورغين و رياضت كشيدن و لا اله الّا الله گفتن ، عده اى احمق را دور خود جمع مى كنند تا جيب هاى شان را خالى كرده و آنان را آرام آرام در چاه گمراهى بيفكنند.
    - اى امام بزرگوار! ولى اينان ذكر لا اله الّا اللّه را بر زبان جارى مى كنند ؛ يعنى به يگانگى خدا اقرار مى كنند.
    - نه ، اشتباه نكنيد! گفتن ((ورد و ذكرى ))كه با رقص و كف باشد و ذكرى كه شبيه آواز خواندن باشد ذكر نيست . به جز انسان هاى ساده و بى خِرَد كسى جذب آنان نمى شود.
    - يعنى اين عده اى كه همراه آنان هستند...
    - آرى ! هرگز در زمان حياتشان به ديدن آنان نرويد، حتى پس از مرگشان بر قبر آنان فاتحه نخوانيد. اگر چنين كنيد، گويى به ديدار بت پرستان رفته ايد. بدانيد كه كمك به آن ها حكم كمك رساندن به معاويه و يزيد را دارد. ابوهاشم ديگر چيزى نگفت . اين بار من پرسيدم :
    - اگر اينان شما را قبول داشته باشند چه ؟ باز شما چنين موضعى مى گيريد؟
    امام با شنيدن سؤ ال ، با ناخشنودى نگاهى به من كرد و فرمود:
    - چه مى گويى مرد؟! هر گروهى كه به حقوق ما معترف باشند و قبولمان داشته باشند، از دوستان ما به حساب مى آيند؛ نه اين كه نفرين ما پشت سر آنان باشد. راه صوفيان با راه ما تفاوت دارد. آنان هدفى ندارند جز خاموش ‍ كردن نور الهى !
    ديگر كسى چيزى نپرسيد و به اتفاق از مسجد النبى بيرون آمديم .
    با خود انديشيدم كه عجب ((مسلمان نماهايى)) پيدا مى شوند. اگر امام هدايتم نمى كرد، اى بسا من نيز فريب ظاهر آنان را مى خوردم و در دامشان گرفتار مى شدم !(26)

    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥


  7. #27
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    مرو راهى كه بر پا سنگت آيد!

    با حركات عجيب و غريب و كارهايى استثنايى مردم را دور خود جمع مى كرد. بعضى مريدش شده بودند؛ البته حق داشتند. كارهاى غيرعادى انجام مى داد. ايستاده بودم و به شعبده بازى او نگاه مى كردم كه ((ابن سكّيت )) را در حال عبور ديدم . صدايش كردم :
    - ابن سكّيت ! صبر كن . تو نمى خواهى تماشا كنى ؟
    - نه علاقه اى ندارم !
    - ولى كارهاى عجيبى مى كند! به ديدنش مى ارزد!
    - در اين دوره و زمانه ، اين كارها اتلاف وقت است . سودى هم به حال كسى ندارد.
    - چه اتلاف وقتى ؟ ببين چقدر از مردم را به دور خود جمع كرده است !
    - اى آدم ساده ! آن هايى كه دور و بر چنين افرادى را مى گيرند، عقل درست و حسابى ندارند.
    - خيلى ممنون ! يعنى من هم ...
    - ناراحت نشوى ، ولى واقعيت همين است كه گفتم . همراه من بيا تا جريانى را برايت تعريف كنم . به راه افتاديم و شعبده باز را با مردمى كه اطرافش ‍ بودند، به حال خود گذاشتيم . ابن سكّيت گفت :
    در يكى از روزهايى كه با امام هادى عليه السلام همنشين و هم صحبت بودم از ايشان پرسيدم :
    - چرا خدا هر پيامبرى را به معجزه ى مخصوصى فرستاد، مثلا حضرت موسى را به عصاى سحرآميز، حضرت عيسى را به زنده كردن مردگان و شفاى كور مادر زاد و پيامبر را با قرآن ؟ فرمود:
    - زمانى كه خدا حضرت موسى را به پيامبرى برگزيد و مسئوليت رسالت را بر دوش او نهاد، بيش تر افراد، دوستدار سحر و جادو بودند. آن حضرت با قدرت خدا عصايش را به اژدها تبديل كرد و سحر جادوگران را خنثى نمود.
    حضرت عيسى در زمانى مبعوث شد كه علم پزشكى پيشرفت قابل ملاحظه اى كرده بود و مردم امراض گوناگون را با كمك پزشكان مداوا مى كردند. به همين خاطر به طبيبان توجه نشان مى دادند و بدون چون و چرا، از آنان پيروى مى كردند. آن حضرت به قدرت خدا امراض ‍ درمان ناپذير را شفا مى داد، حتى مرده را زنده مى كرد.
    پيامبر ما زمانى كه به رسالت بر انگيخته شد، سخنرانى و شعر و خطابه ، حرف اول را مى زد. حضرت كلام خدا را با زبانى فصيح و در عين حال ساده براى مردم مى خواند و موعظه شان مى كرد، طورى كه سخنانش از خطابه ى همه ى سخنرانان برتر بود.
    - راستى ابن سكّيت ! پس چرا در زمان ما چنين اتفاق هايى رخ نمى دهد؟ ما بايد به چه طريقى راه را از چاه بشناسيم ؟
    - اتفاقا همين سؤ ال را از امام پرسيدم . فرمود:
    با عقل سالم كه بدان بتوان صداقت و دروغ گويى و نفاق را شناخت و از روى بى عقلى ، دنباله رو هر ناكسى نشد.(27)

    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥


  8. #28
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    تجديد نظر

    با دُلو از چاه آب كشيده بود و دست و پايش را مى شست . جلو رفتم و پرسيدم :
    - كارت تمام شد؟
    - آرى ، تمام تمام . حالا پول مرا چه كسى مى دهد؟ تو يا صاحب خانه ؟
    - من خدمتگزارم . وقتى سرورم آمد، پولت را مى دهد. راستى با دستمزدت چه كار مى كنى ؟ مى خواهى پس انداز نمايى يا همه را خرج مى كنى ؟
    - نمى دانم . هنوز تصميم نگرفته ام . شايد نيمى از آن را پارچه بخرم تا همسرم براى بچه ها لباس بدوزد، نصفه ى ديگر را هم خرما.
    - آن همه خرما به چه دردت مى خورد؟ مى خورى ؟
    - نه ، شايد شراب درست كنم و بفروشم .
    - شراب بسازى ؟!
    - آرى !
    از شنيدن حرف كارگر، لب هايم را ورچيدم و با ناراحتى سرم را برگرداندم . درهمين لحظه امام على النقى عليه السلام وارد شد. چهره اش نشان مى داد كه بسيار ناراحت است .
    به داخل اتاق رفت و صدايم كرد.
    محضرش رفتم . چهارصد درهم داد و فرمود:
    - اين را به او بده و بگو زود از اينجا برود.
    - ولى آقا!او تصميم دارد كه ...
    - خودم مى دانم . او براى من كار كرده و اين مبلغ ، حق اوست .
    مى تواند در هر راهى كه دلش مى خواهد، خرج كند. از قول من به او بگو كه با دويست درهم پارچه بخرد، ولى نسبت به دويست درهم باقى مانده ، در تصميمش تجديد نظر كند و از خدا بترسد.
    پول ها را گرفتم و نزد مرد برگشتم و پيام امام را به او رساندم .گفت :
    - اى خبر چين ! چرا به او گفتى ؟
    - من چيزى نگفتم .
    - اگر تو نگفتى ، چگونه از تصميم من با خبر شد؟
    - واى بر تو! او امام است و همه چيز را مى داند. فكر مى كنى از درون من و تو بى خبر است ؟
    - اگر مى داند، چرا پول داد؟
    - چون حق تو است . برايش كار كرده اى ، ولى اگر كارى را كه گفتى بكنى ، ضررش را مى بينى ! مرد به گريه افتاد و گفت :
    - مقبل ! من خجالت مى كشم از او عذر خواهى كنم ، اما تو به ايشان بگو: به خدا سوگند مى خورم كه تا حال نه شراب ساخته ام و نه نوشيده ام .
    پول ها را برداشت و با ديده اى گريان از خانه ى امام خارج شد.
    وقتى در را بست ، گفتم :
    - اى بيچاره ! چرا عاقل كند كارى كه باز آرد پشيمانى ؟!(28)
    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥

  9. #29
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    مقام حسين عليه السلام

    بى هدف در كوچه قدم مى زدم . چند روزى مى شد كه ((يار خِرَد پيشه ى نورانى)) ام را نديده بودم و از حال و روزش خبر نداشتم . طورى به او عادت كرده بودم كه اگر يك روز نمى ديدمش ، تمام روز بى قرار بودم .
    او را مثل برادر، حتى بيشتر دوست داشتم . هر چه داشتم از او بود. چيزهاى زيادى از او آموخته بودم .
    سر كوچه به ((محمد بن حمزه)) برخوردم . بعد از سلام و عليك پرسيد:
    - ابوهاشم ! بى حالى ! نكند خداى نكرده مريض باشى !
    - نه ! حالم خوب است ؛ فقط...
    - فقط چى ؟ بى پولى ؟
    - نه بابا! تو هم حرف ها مى زنى ! راستش چند روز است امام هادى عليه السلام را نديده ام . دلم برايش تنگ شده . فكر مى كنم به مسافرت رفته است .
    - مگر خبر ندارى ؟
    - چه شده ؟
    - به به ! عجب مريدى هستى كه از حال مرادت خبر ندارى !
    - چه شده ؟ اتفاقى افتاده ؟
    - حضرت بيمار است . دو روز است كه در بستر افتاده و تب شديدى دارد.
    همين الآن از عيادت او مى آيم .
    - پس من رفتم . خداحافظ...
    - با شتاب خود را به خانه ى امام رساندم . هنوز چند دقيقه از نشستنم نمى گذشت كه امام فرمود:
    - ابوهاشم !
    - بله آقا!
    - اگر كارى به تو محوّل كنم ، انجام مى دهى ؟
    - حتما، با كمال ميل !
    - مى خواهم يكى از دوستان را به حرم امام حسين عليه السلام بفرستى تا براى شفاى من دعا كند. هزنيه ى سفرش را هم مى دهم ! كيسه ى كوچك پول را از زير متكايش بيرون آورد و به من داد:
    - اين هم خرج سفر.
    - هاج و واج بودم كه چه بگويم . كيسه را گرفته ، بيرون رفتم . در راه به ((على بن بلال )) برخوردم . تمام آنچه را كه اتفاق افتاده بود گفتم و از او خواستم به كربلا برود و براى بهبودى امام دعا كند.
    على بن بلال گفت :
    - با جان و دل حاضرم ، ولى حضرت ، خودش از حرم امام حسين عليه السلام برتر و بالاتر است . او از آل پيغمبر (ص ) است و مسلّما دعايش از دعاى من روسياه زودتر مستجاب مى شود. چرا چنين گفته ؟
    - نمى دانم ! حال حاضرى بروى يا نه ؟
    - گفت كه حاضرم ، اما ابتدا بايد به منزل بروم و به همسر و فرزندانم خبر بدهم ، سپس عازم مى شوم . پول ها را به او دادم و خواستم مرا نيز از دعاى خير فراموش نكند. به منزل حضرت برگشتم تا هم بيش تر ببينمش و هم از قرارم با على بن بلال آگاهش كنم .
    جريان را براى امام تعريف كردم و من نيز مثل على بن بلال تعجبم را از درخواست ايشان ابراز كردم ، فرمود:
    - ابو هاشم ! مگر جدّم ، رسول خدا(ص ) از خانه ى كعبه و حجرالاسود برتر نبود؟
    - چرا؟
    - با اين حال به گرد خانه ى خدا طواف مى كرد و حجر الاسود را مى بوسيد. خدا روى زمين مكان هاى مقدسى دارد كه دعا در آن جا مستجاب است . اطراف قبر امام حسين عليه السلام نيز يكى از همان مكان ها است .(29)
    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥

  10. #30
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    گذشت و بخشش

    - اگر مكّه و مدينه را مى خواهى ، على بن محمد را از اينشهر تبعيد كن . اخلاق او باعث شده عده ى زيادى جذب او شوند و از او پيروى كنند. اگر چنين نكنى ، پايه هاى حكومتت به لرزه خواهد افتاد! متوكل عباسى نامه را بست و به فكر فرو رفت . مى انيشيد كه((بُريحه )) از ما است . ما او را به امامت جمعه ى مكه و مدينه منصوب كرده ايم . لابُد خطر را حس كرده كه نوشته است . اين چندمين بار است كه به ماهشدار مى دهد.
    سرانجام در اثر سخن چينى هاى ((بريحه)) و اخبار نادرستى كه به دربار مى رسيد،متوكل امام را از كنار مدفن جدش پيامبر اكرم (ص ) به سامرا فراخواند، اما براى فريفتن مردم به ((يحى بن هرثمه )) دستور داد با كمال احترام او را از بغداد به سامرا ببرد.
    بريحه ، امام جمعه ى دست نشانده ى حكومت عباسان ، مثل اربابش ،متوكل براى اين كه مردم را بفريبد، مقدارى از راه را به مشايعت و بدرقه ى امام آمد. هنگامى كه مى خواست خداحافظى كند و برگردد، با خود گفت : بهتر است او را تهديد كنم مبادا نزد متوكل يا شخص ديگرى از من بدگويى كند!
    به حضرت نزديك تر شد و به آرامى ، طورى كه اطرافيانش نشنوند، گفت :
    - خوب مى دانى كه عامل تبعيد تو من بودم . به خدا سوگند! اگر نزد متوكل و دربار. ... از من شكايت كنى ، جوى آب هايى را كه به مزرعه ات مى رسند، كور مى كنم ؛ هر چه درخت خرما در مدينه دارى ، همه را آتش مى زنم و همه ى خدمتكارانت را مى كشم !
    امام نگاه معنى دارى به او كرد و چيزى نگفت . همين سكوت كافى بود تا كاسه ى صبر ((بريحه ))را لبريز كند و او را عصبانى تر نمايد. گفت :
    - على بن محمد! گفتم قسم خورده ام . اگر چنان فكرى كه گفتم در سرت باشد، آن كارها را انجام خواهم داد.
    امام كه دريايى از شكيبايى و صبر بود و همچون نياكان پاكش در برابر جسارت و توهين دشمنان صبور بود، فرمود:
    - چرا راه دورى مى روى ! من ديشب از دست تو به خدا شكايت كرده ام . شكايتى كه از تو بر خدا عرضه كرده ام ، نزد غير او و بندگانش هرگز عنوان نخواهم كرد.
    بريحه كه انتظار چنين حرفى را نداشت ، خيلى ترسيد. مى دانست كه شكايت امام معصوم پيش خدا، چه عواقبى به دنبال دارد و او را به خاك مذلت خواهد نشاند.
    به روى پاى حضرت افتاد و گريه و زارى سر داد. آن گاه معذرت خواست و از امام درخواست كرد او را ببخشد. امام فرمود:
    - برخيز! تو را بخشيدم .(30)
    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥

صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •