♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥
صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 36 , از مجموع 36
  1. #31
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    سردار خاكسار!

    ابوهاشم كه وارد شد، نفس نفس مى زد. جمعى كه اطراف امام بودند، همه به او نگاه كردند.
    گفت :
    - سرورم ! خبر را شنيده ايد؟
    - كدام خبر؟
    - قرار است به مدينه بروند و شورشيان آن جا را سر جاى شان بنشانند. همه جا را مى خواهند به آتش بكشند!
    - چه كسى ؟
    - بغا، سردار دلير حكومت ! سپاهى عظيم تدارك ديده و قصد حركت دارد. از آن جا مى آيم .
    امام هادى عليه السلام با شنيدن خبر برخاست و فرمود:
    - سوار مركب هاى تان شويد تا برويم از نزديك ببينيم اين سردار چگونه نيروهايش را تجهيز و مسلح كرده است .
    ابوهاشم در راه به امام گفت :
    - هر طور شده بايد جلوى او را بگيريم . مدينه شهر پيامبر (ص ) است و نبايد مورد بى حرمتى قرار گيرد.
    - نگران نباش !
    به لشكرگاه رسيدند. سپاه در حال حركت از مقابل آنان بود. اسب شواران به طور منظم در گروه هاى 36 نفرى حركت مى كردند و برق شمشيرها زير نور خورشيد، خبر از آمادگى جنگجويان و تازه بودن تسليحات مى داد.
    ابوهاشم با خود فكر مى كرد: اگر اينان به مدينه برسند، همه را تار و مار مى كنند. در همين افكار و غرق تماشا بود كه ((بغا)) فرمانده تنومند سپاه از جلوى آنان عبور كرد. ((بغا)) با اشاره ى امام ايستاد و به امام و همراهانش ‍ نگاه كرد. امام به زبان تركى او صحبت كرد. همراهان نفهميدند امام چه فرمود:
    فرمانده با آن اندام ورزيده و قوى ، در حالى كه لباس جنگى سنگينى بر تن داشت ، از اسبش پياده شد و نزديك حضرت آمد. ابوهاشم از ترس ،خود را عقب كشيد. ((بغا)) بر خلاف ظاهر خشنش برخوردى كرد كه تعجب همه را برانگيخت . او جلو آمد و زانو زد. سپس پاى امام را بوسيد. حضرت دوباره چيزى به وى فرمود و خداحافظى كرد.
    ابوهاشم بسيار تعجب كرده بود، نمى توانست صحبت هاى امام و پياده شدن فرمانده و اداى احترام او را به هم ربط دهد. صبر كرد تا امام و همراهيان ، از سپاه دور شدند. آن گاه رو به سردار سپاه كرد و گفت :
    - اى سردار! تو را سوگند مى دهم به خدا، جريان چه بود؟ چه شد كه چنين كردى ؟!
    فرمانده پرسيد:
    - اين مرد پيغمبر است ؟
    - نه ، چطور؟!
    - او مرا به اسمى صدا كرد كه در زمان كودكى ام در سرزمين ما، مرا بدان مى خواندند، كه تا اين لحظه كسى از آن آگاهى نداشت . اگر پيغمبر نيست ، پس كيست ؟
    - او فرزند پيغبر است . على بن محمد، امام هادى عليه السلام است .(31)
    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥

  2. #32
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    نقشه ى عجيب

    از پدرانش شنيده بود كه خاندان وحى و رسالت ، هيچ كس را دست خالى و نوميد بر نمى گردانند و خواسته ى آنان را بر آورده كرده ، اگر حقى نيز ضايع شده باشد، آن را مى ستانند.
    كمى با خود انديشيد. بالاخره عزمش را جزم كرد و رهسپار خانه ى آن بزرگوار شد. پرسان پرسان خانه ى او را پيدا كرد و در زد. غلامى در را باز كرد. مرد عرب پرسيد:
    - آقا تشريف دارند؟
    - نه ! چه كار داريد؟
    - با خودش كار دارم .
    - فردا مى آيد. شما هم فردا تشريف بياوريد.
    - مگر كجا است ؟ كار مهمى دارم ! حتما بايد امروز ببينمش !
    - به دهكده ى خارج از شهر رفته است . كارى داشت و امروز مراجعت نمى كند. اگر عجله دارى ، به آن جا برو. مرد عرب به جايى كه غلام گفته بود، رفت . در راه با خود مى گفت : عجب آدم بدشانسى هستم . اين همه راه كوبيدم و آمدم تا او را ببينم ، امّا در شهر نيست ! با خود غُر مى زد و مى رفت تا به دهكده رسيد. پرس و جو كرد و به محل اقامت امام رسيد و جلو رفت :
    - آقا! به منزل شما رفتم ، گفتند اين جا هستيد. اين بود كه خدمت رسيدم .
    - تو كيستى ؟
    - اسمم مهم نيست . فقط بدانيد كه از شيعيان و دوستداران جدتان على عليه السلام هستم .
    - چه كمكى از من ساخته است ؟ چه كار مى توانم برايت انجام دهم .
    - فدايت شوم ! حاكمى كه متوكل در شهر ما گمارده . بسيار بى رحم است. پول زور مى خواهد. دستم به هيچ جا بند نيست . ماءمورانش چند بار براى ماليات آمده بودند و چون چيزى در بساط نداشتم ، اسب مرا گروگان گرفته اند، تا پس از پرداخت ماليات آن را برگردانند. باور كنيد بچه هايم براى خوردن چيزى ندارند!
    - چقدر بدهكارت كرده اند؟
    - ده هزار درهم .
    - نگران نباش . به يارى خدا مشكل تو حل مى شود.
    - ولى چگونه ؟
    امام دست به داخل كيسه برد. مرد عرب خوشحال شد. با خود گفت : الآن است كه پول را در آورده و به من مى دهد، اما امام قلم و كاغذى در آورد. اميد مرد عرب بر باد رفت . امام چيزى نوشت و فرمود:
    - اين نوشته را بگير و فردا كه به سامرا آمدم ، در حضور مردم ،مبلغ نوشته شده رابه سماجت از من مطالبه كن . مبادا كوتاهى كنى !
    مرد برگه را گرفته و به سامرا بازگشت . با خود فكر مى كرد كه امام چه نقشه اى دارد!
    صبح به محلى كه امام ، گفته بود، رفت . عده اى از اطرافيان خليفه و مردم عادى را در اطراف حضرت ديد. كمى درنگ كرد كه مقابل مردم چگونه ادعاى طلب كند؟ چه بگويد؟ وقتى ياد فرمايش امام افتاد، حس كرد در شيوه اى كه امام آموخته ، حتما رمز و رازى است و گرنه امام چنين سفارشى را نمى كرد.
    جلو رفت و طلب خود را خواست . كاغذ را هم به عنوان مدرك نشان داد.امام با نرمى و ملايمت از تاءخير پرداخت عذر خواست و گفت :
    - مهلتى بده تا در وقتى مناسب پرداخت كنم !
    مرد عرب از فرمايش حضرت جا خورد. نمى دانست چه بگويد، ولى فهميد سفارش امام براى اصرار و سماجت نمى تواند بى حكمت باشد. از اين رو دوباره گفت :
    - من از اين جا تكان نمى خورم . وقتم ارزش دارد. بيكار كه نيستم بروم و بعدا بيايم . بايد الآن بپردازى . يكى دو نفر از اطرافيان خواستند مرد عرب را گوشمالى دهند. يكى از آنان گفت :
    - مرد خجالت بكش ! مى دانى با چه كسى حرف مى زنى ؟
    - به تو مربوط نيست . طرف حساب من اين آقا است ، نه تو. پس بهتر است تو دخالت نكنى . خواستند درگير شوند كه امام مانع شد و آن ها را به آرامش دعوت كرد.
    - خبر چينان متوكل ، بلافاصله خبر را به گوش خليفه رساندند. متوكل دستور داد سى هزار درهم براى امام فرستادند. امام همه ى پول را به مرد عرب بخشيد.
    مرد عرب در راه بازگشت ، مى خنديد و با خود مى گفت :
    - خدا بهتر مى داند رسالتش را در چه خاندانى قرار دهد. عجب نقشه اى بود. از پول دستگاه حكومتى ، به آنان مالياتم را مى دهم ؛ تازه مقدارى براى خودم مى ماند!(32)
    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥

  3. #33
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    زرين تره كو بر خوان؟!

    - باور بفرماييد قصد سخن چينى ندارم و آنچه را شنيده ام مى گويم . او قصد شورش دارد!
    - از كجا مى دانى ؟
    - مى گويند در خانه اش پول و اسلحه جمع كرده تا بر ضد شما قيام كند و حكومت را از آن خود كند. متوكل ، كه سومين بار بود اين حرف ها را مى شنيد، به ماءمورانش دستور داد به خانه ى امام بروند و پس از جست و جوى كامل ، على بن محمد عليه السلام را در حر حال كه باشد، به كاخ حكومتى بياورند.
    سربازان ، شبانه از در و ديوار خانه ى امام بالا رفتند و همه جا را جست و جو كردند؛ ولى نتيجه اى نگرفتند. حضرت را ديدند كه روى تكه حصيرى رو به قبله نشسته و مشغول خواندن قرآن است . حتى هجوم ماءموران حكومتى نتوانسته بود مانع ارتباط او با خدا شود.
    ماءموران او را نزد خليفه بردند. فرمانده جلو آمد و گفت :
    - اى خليفه ى بزرگ ! چيزى نيافتيم . طبق دستور او را به محضر شما آورديم . اكنون پشت در است .
    با اشاره ى خليفه ، امام را به داخل آوردند. متوكل كه مست بود،امام را كنار خود نشاند. جامى زرين را پر از شراب كرد و به امام تعارف نمود و گفت :

    مى نوش كه عمر جاودانى اين است
    خوش باش دمى كه زندگانى اين است

    بوى تند شراب از دهانش به مشام امام رسيد. امام روى خود را به نشانه ى بيزارى برگرداند، امّا متوكل دست بردار نبود. حضرت فرمود:
    - هرگز گوشت و پوست من با شراب آميخته نشده است !
    متوكل كوتاه آمد و گفت :
    - هر طور دوست دارى . پس من به سلامتى ات مى نوشم .
    با يك جرعه تمام شراب را سركشيد. بعد برخاست ، وسط مجلس ايستاد و در حالى كه تلو تلو مى خورد گفت :
    - آن قدر مستم كه از چشمم شراب آيد برون !
    دوباره نزد امام آمد و گفت :
    - شراب كه ننوشيدى ! پس برايمان شعر بخوان .
    - من كه شاعر نيستم . شعر زيادى هم نمى دانم .
    - نه حتما بايد بخوانى ! لااقل چند بيت بخوان تا عيش ما امشب تكميل شود.
    امام هادى پس از مكثى كوتاه ، به طورى كه همه صدايش را بشنوند، اشعارى در بى وفايى دنيا و زود گذر بودن لذت هاى آن و نيز عذاب آخرت خواند:
    بر قله هاى بلند عمارت هايى محكم بنا مى كنند و مردان دلاور نگهبانشان هستند، اما براى شان فايده اى ندارد و از آن مرتبه و درجه پايين آورده مى شوند.
    هنگامى كه در سياهى گور دفن مى شوند، صدايى روى قبرشان طنين مى افكند كه زر و زيورها و آن همه طلا و جواهر چه شد؟! آن چهره هاى ناز پرورده كه پشت پرده هاى ناز و نعمت پنهان بودند، چه شد؟! قبر در پاسخشان مى گويد: اكنون بر آن چهره هاى ناز پرورده ، كرم ها و حشرات مى لولند. اينان زمانى دنيا را مى خوردند، حال نوبت دنيا است كه اين ها را بخورد.
    شعر امام كه تمام شد، سكوتى عجيب حكمفرما گشت . صدايى از كسى شنيده نمى شد. متوكل با چشمانى وحشت زده امام را نگاه مى كرد. اشعار كوبنده و تلخ حضرت ، مستى را از سر متوكل پرانده بود. دست هايش لرزيد و جام شراب از دستش رها شد.
    صداى چرخش جام زرين شراب روى زمين گوش ها را مى آزرد. متوكل از يادآورى قبر و عالَم برزخ و عذاب خدا، سخت وحشت زده بود!به قدرى ترسيده بود كه مى گريست و دستور داد امام را با احترام به منزلش ‍ برگردانند.(33)
    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥

  4. #34
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    لشكر خدا

    از ديدن نود هزار سواره نظام و مرد جنگى پشتم لرزيد و وحشت سراسر وجودم را فرا گرفت . آرايش جنگى سپاه بهترين شيوه اى بود كه مى شد براى ارعاب دشمن ترتيب داد. همه لباس هايى يك شكل پوشيده و بر اسب هاى شان نشسته بودند؛ با سپر و شمشيرى در دست كه هر بيننده اى را مى ترساند.
    كيسه هايى نيز در سمت چپ اسب هاى شان بسته بودند. متوگل و دو نفر محافظش به اتفاق امام هادى عليه السلام و من از جلوى سپاه عبور كرديم . مگر تمام مى شد! هر از چند گاه متوكل به امام مى گفت :
    - مى بينيد چه زيبا صف آرايى كرده اند! به به ! آدم لذت مى برد! چه قدرتى ! چه هيبتى ! با اشاره ى خليفه دسته دسته اسب ها را به محل مشخصى راندند و محتوى كيسه ها را روى هم خالى كردند. تازه فهميدم كه كيسه ها پر از خاك سرخ بوده و هدف اين است كه تپه اى درست شود.
    مدت زيادى گذشت تا گرد و غبارى كه از خالى كردن خاك ها به هوا بلند شده بود، بخوابد. من و متوكل و امام به اتفاق چند نفر حركت كرديم و نزديك آن تلّ رسيدم . سپس از اسب هاى مان پياده شديم و روى آن تپه رفتيم . متوكل كه با غرور سپاهش را نگاه مى كرد، سينه را صاف نمود و به حضرت گفت :
    - شما را احضار كردم كه لشكر مرا ببينيد و رژه ى آنها را تماشا كنيد. حال بگوييد كدام قدرت يارى قد علم كردن در برابر سپاه عظيم خليفه را دارد؟!
    تازه متوجه انگيزه ى پليد متوكل شده بودم . حضرت آرام و خونسرد،نگاهى به سپاه خليفه كرد و فرمود:
    - پس اگر سپاهيان مرا ببينى چه مى كنى ؟
    خليفه كه سپاهى سراغ نداشت و اصلا انتظار شنيدن اين سخن را هم نداشت ، قهقه اى سر داد و گفت :
    - مگر شما هم سپاه داريد؟
    - البته !
    - آن سپاه كجاست كه من نمى بينم ؟
    امام دست هايش را به سوى آسمان بلند كرد. يك باره از شرق و غرب تا مرز بى نهايت ، و تا جايى كه چشم كار مى كرد، سپاه الهى (ملائكه ها) همه جا را احاطه كرد؛ همگى نيز مجهز به سلاح بودند!
    متوكل پس از ديدن چنين صحنه اى بيهوش روى زمين افتاد. ابتدا فكر كردم كه مُرده ، اما وقتى آب به رويش پاشيدند، چشم هايش را باز كرد و به هوش ‍ آمد. امام پرسيد:
    - چه ديدى ؟ اى خليفه ؟
    - آن چه را ديدم باور نمى كنم . قطعا شعبده بازى هم نبود! امام در حال پايين رفتن از تپه بود؛ متوكل هم به دنبالش ، حضرت رو به متوكل كرد و فرمود:
    - ما در دنيا و براى رياست با شما درگير نشده وبه ستيز بر نمى خيزيم ؛ با اين كه كار مشكلى نيست . ما به كار آخرتمان مشغوليم كه سراى ابدى است ، نه مثل دنيا زود گذر و فانى ! بنابراين نترس و گمان بد نسبت به ما نداشته باش . از جانب ما زيانى به تو نخواهد رسيد.(34)
    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥

  5. #35
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥




    دست بالاى دست بسيار است

    متوكل فكر همه جا را كرده بود و مى خواست به گونه اى ماهرانه آبروى امام را بريزد. به شعبده باز هندى گفت :
    - مى توانى كارى بكنى كه على بن محمد كِنِف شود؟!
    - چه جور كارى ؟
    - نمى دانم ! هر كارى كه مى توانى انجام بده تا سرافكنده شود. اگر چنين كنى ، هزار دينار به تو مى دهم . شعبده باز از شنيدن پاداش ((هزار دينار)) دست و پاى خود را گم كرد. پول چنان او را سر مست كرده بود كه سر از پا نمى شناخت .
    نقشه اش را به متوكل گفت . متوكل قهقه سر داد و گفت :
    - آفرين ، آفرين بر تو! ببينم چه كار مى كنى !
    به دستور شعبده باز نان هاى سبكى پختند و سر سفره ى ناهار گذاشتند. از امام دعوت كرد براى صرف ناهار به قصر بيايد. وقتى امام وارد شد و سر سفره نشست ، شعبده باز كنار امام نشست و منتظر ماند.
    - بفرماييد. بخوريد. بسم الله .
    امام به محض اين كه دست به سوى نان دراز كرد، شعبده باز با حركاتى عجيب و تكان دادن دست هايش ، نان را به عقب پرتاب كرد.
    حضرت دست به سمت نان ديگرى دراز كرد. دوباره نان به هوا بلند شد و عقب تر افتاد. اين كار سه بار تكرار شد.
    حاضران كه از درباريان و دوستان متوكل بودند، از خنده روده پر شده بودند و نيششان تا بنا گوش باز بود.
    امام فهميد هدف چيست . آن گاه بر خواست و همه را از نظر گذراند. آن گاه به شير نرى كه يال و كوپال مهيبى داشت و روى پشتى نقش بسته بود، اشاره كرد و گفت :
    - او را بگير.
    امام به شعبده باز اشاره كرد. شيرى واقعى و خشمناك از پشتى بيرون جهيد و به شعبده باز حمله كرد. اين كار به قدرى با سرعت انجام شد كه امكان حركتى به هيچ كس نداد. شير درنده او را دريد و خورد. پس به جاى اوّلش ‍ بازگشت و دوباره به پشتى نقش بست !
    برخى از حاضران از ديدن صحنه ى وحشتناك خورده شدن شعبده باز توسط شير، نزديك بود قالب تهى كنند. چند نفرى غش كرده بودند. گروهى زبانشان بند آمده بود و نمى دانستند چه بگويند. اصلا انتظارش را نداشتند و آنچه را ديده بودند، باور نمى كردند.
    متوكل كه اوضاع را خراب ديد، برخاست و به حضور حضرت آمد و عرض ‍ كرد:
    - اى على بن محمد! حقا كه تو از او شعبده بازترى ! آفرين ! خواستم مزاح كرده باشيم . حال بنشين غذايمان را بخوريم . واقعا كه دست بالاى دست بسيار است !
    - به خدا قسم ! شعبده بازى نبود. اين ، قدرت خدا بود و ديگر هيچگاه شعبده باز را نخواهيد ديد. واى بر تو متوكل ! آيا دوستان خدا را به دشمنانش مى فروشى ؟ آيا دشمنان را بر ما ترجيح مى دهى ؟!
    امام اين سخنان را گفت و رفت . خون شعبده باز روى زمين ريخته بود و حاضران هنوز به حال عادى بازنگشته بوند؛ حتى از نزديك شدن به عكس ‍ بى جان شير وحشت داشتند.(35)
    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥

  6. #36
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥





    ♥♥♥ حيات پاکان۴ ♥♥♥

صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •