ديوان غزليات عطار نيشابوري سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
ديوان غزليات عطار نيشابوري
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 27
  1. #11
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ديوان غزليات عطار نيشابوري









    ای عجب دردی است دل را بس عجب
    مانده در اندیشه‌ی آن روز و شب
    اوفتاده در رهی بی پای و سر
    همچو مرغی نیم بسمل زین سبب
    چند باشم آخر اندر راه عشق
    در میان خاک و خون در تاب و تب
    پرده برگیرند از پیشان کار
    هر که دارند از نسیم او نسب
    ای دل شوریده عهدی کرده‌ای
    تازه گردان چند داری در تعب
    برگشادی بر دلم اسرار عشق
    گر نبودی در میان ترک ادب
    پر سخن دارم دلی لیکن چه سود
    چون زبانم کارگر نی ای عجب
    آشکارایی و پنهانی نگر
    دوست با ما، ما فتاده در طلب
    زین عجب تر کار نبود در جهان
    بر لب دریا بمانده خشک لب
    اینت کاری مشکل و راهی دراز
    اینت رنجی سخت و دردی بوالعجب
    دایم ای عطار با اندوه ساز
    تا ز حضرت امرت آید کالطرب




    ديوان غزليات عطار نيشابوري

  2. تشكرها 2


  3. #12
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ديوان غزليات عطار نيشابوري








    روز و شب چون غافلی از روز و شب
    کی کنی از سر روز و شب طرب
    روی او چون پرتو افکند اینت روز
    زلف او چون سایه انداخت اینت شب
    گه کند این پرتو آن سایه نهان
    گه کند این سایه آن پرتو طلب
    صد هزاران محو در اثبات هست
    صد هزار اثبات در محو ای عجب
    چون تو در اثبات اول مانده‌ای
    مانده‌ای از ننگ خود سردرکنب
    تا نمیری و نگردی زنده باز
    صد هزاران بار هستی بی ادب
    هر که او جایی فرود آمد همی
    هست او را مرددون‌همت لقب
    چون ز پرده اوفتادی می‌شتاب
    تا ابد هرگز مزن دم بی‌طلب
    طالب آن باشد که جانش هر نفس
    تشنه‌تر باشد ولیکن بی سبب
    نه سبب نه علتش باشد پدید
    نه بود از خود نه از غیرش نسب
    چون نباشد او صفت چون باشدش
    خود همه اوست اینت کاری بوالعجب
    گر تو را باید که این سر پی بری
    خویش را از سلب او سازی سلب
    بر کنار گنج ماندی خاک بیز
    در میان بحر ماندی خشک لب
    چون رطب آمد غرض از استخوان
    استخوان تا چند خائی بی رطب
    هین شراب صرف درکش مردوار
    پس دو عالم پر کن از شور و شعب
    مست جاویدان شو و فانی بباش
    تا شوی جاوید آزاد از تعب
    چون تو آزاد آیی از ننگ وجود
    راستت آن وقت گیرد حکم چپ
    از دم آن کس که این می نوش کرد
    دوزخ سوزنده را بگرفت تب
    همچو عطار این شراب صاف عشق
    نوش کن از دست ساقی عرب




    ديوان غزليات عطار نيشابوري


  4. #13
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ديوان غزليات عطار نيشابوري








    ندارد درد ما درمان دریغا
    بماندم بی سرو سامان دریغا
    در این حیرت فلک ها نیز دیری است

    که میگردند سرگردان دریغا
    رهی بس دور میبینم در این ره

    نه سر پیدا و نه پایان دریغا
    چو نه جانان بخواهد ماند و نه جان

    ز جان دردا و از جانان دریغا
    پس از وصلی که همچون یاد بگذشت

    در آمد این غم هجران دریغا



    ديوان غزليات عطار نيشابوري


  5. #14
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ديوان غزليات عطار نيشابوري








    چه شاهدی است که با ماست در میان امشب
    که روشن است ز رویش همه جهان امشب
    نه شمع راست شعاعی، نه ماه را تابی
    نه زهره راست فروغی در آسمان امشب
    میان مجلس ما صورتی همی تابد
    که آفتاب شد از شرم او نهان امشب
    بسی سعادت از این شب پدید خواهد شد
    که هست مشتری و زهره را قران امشب
    شبی خوش است و ز اغیار نیست کس بر ما
    غنیمت است ملاقات دوستان امشب
    دمی خوش است مکن صبح دم دمی مردی
    که همدم است مرا یار مهربان امشب
    میان ما و تو امشب کسی نمی گنجد
    که خلوتی است مرا با تو در نهان امشب
    بساز مطرب از آن پرده‌های شور انگیز
    نوای تهنیت بزم عاشقان امشب
    همه حکایت مطبوع درد عطار است
    ترانه‌ی خوش شیرین مطربان امشب




    ديوان غزليات عطار نيشابوري


  6. #15
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ديوان غزليات عطار نيشابوري






    سحرگاهی شدم سوی خرابات
    که رندان را کنم دعوت به طامات
    عصا اندر کف و سجاده بر دوش
    که هستم زاهدی صاحب کرامات
    خراباتی مرا گفتا که ای شیخ
    بگو تا خود چه کار است از مهمات
    بدو گفتم که کارم توبه‌ی توست
    اگر توبه کنی یابی مراعات
    مرا گفتا برو ای زاهد خشک
    که تر گردی ز دردی خرابات
    اگر یک قطره دردی بر تو ریزم
    ز مسجد بازمانی وز مناجات
    برو مفروش زهد و خودنمائی
    که نه زهدت خرند اینجا نه طامات
    کسی را اوفتد بر روی، این رنگ
    که در کعبه کند بت را مراعات
    بگفت این و یکی دردی به من داد
    خرف شد عقلم و رست از خرافات
    چو من فانی شدم از جان کهنه
    مرا افتاد با جانان ملاقات
    چو از فرعون هستی باز رستم
    چو موسی می‌شدم هر دم به میقات
    چو خود را یافتم بالای کونین
    چو دیدم خویشتن را آن مقامات
    برآمد آفتابی از وجودم
    درون من برون شد از سماوات
    بدو گفتم که ای داننده‌ی راز
    بگو تا کی رسم در قرب آن ذات
    مرا گفتا که ای مغرور غافل
    رسد هرگز کسی هیهات هیهات
    بسی بازی ببینی از پس و پیش
    ولی آخر فرومانی به شهمات
    همه ذرات عالم مست عشقند
    فرومانده میان نفی و اثبات
    در آن موضع که تابد نور خورشید
    نه موجود و نه معدوم است ذرات
    چه می‌گویی تو ای عطار آخر
    که داند این رموز و این اشارات




    ديوان غزليات عطار نيشابوري


  7. #16
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 965      تشکر : 1,492
    1,530 در 641 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض








    تا درین زندان فانی زندگانی باشدت
    کنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت
    این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهان
    این جهانت گر نباشد آن جهانی باشدت
    کام و ناکام این زمان در کام خود درهم شکن
    تا به کام خویش فردا کامرانی باشدت
    روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غم
    تا که بعداز رنج گنج شایگانی باشدت
    روی خود را زعفرانی کن به بیداری شب
    تا به روز حشر روی ارغوانی باشدت
    گر به ترک عالم فانی بگویی مردوار
    عالم باقی و ذوق جاودانی باشدت
    صبحدم درهای دولتخانه‌ها بگشاده‌اند
    عرضه کن گر آن زمان راز نهانی باشدت
    تا کی از بی حاصلی ای پیرمرد بچه طبع
    در هوای نفس مستی و گرانی باشدت
    از تن تو کی شود این نفس سگ سیرت برون
    تا به صورت خانهٔ تن استخوانی باشدت
    گر توانی کشت این سگ را به شمشیر ادب
    زان پس ار تو دولتی جویی نشانی باشدت
    گر بمیری در میان زندگی عطاروار
    چون درآید مرگ عین زندگانی باشدت



    ديوان غزليات عطار نيشابوري



  8. #17
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 965      تشکر : 1,492
    1,530 در 641 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض







    (♥) فتوت نامه (♥)

    الا! ای هوشمند خوب کردار
    بگویم با تو رمزی چند ز اسرار
    چو دانش داری و هستی خردمند
    بیاموز از فتوت نکتهای چند
    که تادر راه مردان ره دهندت
    کلاه سروری بر سر نهندت
    اگر خواهی شنیدن گوش کن باز
    زمانی باش با ما محرم راز
    چنین گفتند پیران مقدم
    که از مردی زدندی در میان دم
    که: هفتاد و دو شد شرط فتوت
    یکی زان شرطها باشد مروت
    بگویم با تو یک یک جملهٔ راز
    که تا چشمت بدین معنی شود باز
    نخستین، راستی را پیشه کردن
    چو نیکان از بدی اندیشه کردن
    همه کس را بیاری داشتن دوست
    نگفتن: آن یکی مغز و دگر پوست
    ز بند نفس بد، آزاد بودن
    همیشه پاک باید چشم و دامن
    اگر اهل فتوت را وفا نیست
    همه کارش به جز روی و ریا نیست
    کسی،کو را جوانمردیست در تن
    ببخشاید دلش بر دوست و دشمن
    بهر کس خواستی میباید آنت
    اگر خواهی بخود، نبود زیانت
    مکن بدبا کسی کو باتو بدکرد
    تو نیکی کن، اگر هستی جوانمرد
    زبان را در بدی گفتن میآموز
    پشیمانی خوری تو هم یکی روز
    ترا آنگه به آید مردی و زور
    که بینی خویشتن را کمتر ازمور
    مگو هرگز که: خواهم کردن اینکار
    اگر دستت دهد میکن بکردار
    کسی کو را بخشم اندر رضانیست
    فتوت درجهان او را روا نیست
    فتوت دار چون باشد دلازار
    نباشد در جهانش هیچ کس یار
    درین ره خویشتن بینی نگنجد
    بجز خاکی و مسکینی نگنجد
    فتوت ای برادر، بردباریست
    نه گرمی ستیزه، بلکه زاریست
    بده نان، تا برآید نامت،ای دوست
    چو خوشتر درجهان ازنام نیکوست؟
    زبان ودل یکی کن با همه کس
    چنان کز پیش باشی، باش از پس
    مکن چیزی،که دیدن را نشاید
    اگر گویی شنیدن را نشاید
    چو اندر طبع بسیاری نداری
    مزن دم از طریق بردباری
    طریق پارسایی ورز مادام
    که نیکو نیست فاسق را سرانجام
    مکن با هیچکس تزویر و دستان
    که حیلت نیست کار زیردستان
    درون را پاک دار از کین مردم
    که کین داری نشد آیین مردم
    چو خواندندت برو، زنهار میپیچ
    ورت هم بیم جان باشد،مگو هیچ
    بجان گر با زمانی اندرین راه
    نباشد از فتوت جانت آگاه
    دماغ از کبر خالی دار پیوست
    ز شیطانی چه گیری عذر بردست؟
    تواضع کن، تواضع، برخلایق
    تکبر جز خدا را نیست لایق
    تکبر خیرگی خود را مرنجان
    که افزونی جسمست کاهش جان
    سخن نرم و لطیف و تازه میگوی
    نه بیرون از حد و اندازه میگوی
    مگو راز دلت با هر کسی باز
    که در دنیا نیابی محرم راز
    حسد را بر فتوت ره نباشد
    حسود از راه حق آگه نباشد
    اخی را چون طمع باشد بفرزند؟
    ببر، زنهار، از وی مهر و پیوند
    اگر گفتی ز روی، آنرا بجا آر
    وگر خود میرود سر بر سردار
    بخود هرگز مرو راه فتوت
    بخود رفتن کجا باشد مروت؟
    ریاضت کش، که مرد نفس پرور
    بود از گاو و خر بسیار کمتر
    مرو ناخوانده، تا خواری نبینی
    چو رفتی جز جگر خواری نبینی
    بچشم شهوت اندر دوست منگر
    که دشمن کام گردی، ای برادر
    ز کج بینان فتوت راست ناید
    که کج بینی فتوت را نشاید
    بکام خود منه زنهار! یک گام
    که ایمن نیست دایم مرد خودکام
    مروت کن تو با اهل زمانه
    که تا نامت بماند جاودانه
    هزاران تربیت گر هست اخی را
    ندارد دوست زیشان جز سخی را
    مدارا کن تو با پیران مسکین
    ببخشا بر جوانان بد آیین
    مزن لاف ای پسر، بادوست و دشمن
    که باشد مرد لافی کمتر از زن
    فتوت چیست؟ داد خلق دادن
    بپای دستگیری ایستادن
    هر آن کس، کو بخود مغرور باشد
    بفرسنگ از مروت دور باشد
    ادب را گوش دار اندر همه جای
    مکن بابی ادب هرگز محابای
    بخدمت میتوان این ره بریدن
    بدین چوگان توان گویی ربودن
    بعزت باش، تا خواری نبینی
    چو یاری کردی اغیاری نبینی
    گر آید از درت سیلاب خون باز
    بپوشانش درون پرده راز
    مبر نام کسی جز با نکویی
    اگر اندر فتوت نام جویی
    بعصیان در میفکن خویشتن را
    مجو آخر بلای جان و تن را
    هوای نفس خودبشکن، خدا را
    مده ره پیش خود صاحب هوارا
    چنان کن تربیت پیرو جوان را
    که خجلت برنیفتد این و آن را
    نصیحت در نهانی بهتر آید
    گره از جان و بند ازدل گشاید
    لباس خود مده هر ناسزا را
    بگوش جان شنو این ماجرا را
    میان تربیت زان روی میبند
    که باشد در کنارت همچو فرزند
    فتوت جوی، گر دارد قناعت
    همه عالم برند ازوی بضاعت
    بطاعت کوش، تا دیندارگردی
    که بی دین را نزیبد لاف مردی
    پرستش کن خدای جاودان را
    مطیع امر کن تن را و جان را
    قدم اندر طریق نیستی زن
    که هستی بر نمیآیی ازین فن
    چوسختی پیشت آید کن صبوری
    در آن حالت مکن از صبر دوری
    بنعمت در،همی کن شکر یزدان
    چو محنت در رسد صبرست درمان
    چو مهمان در رسد شیرین زبان شو
    بصد الطاف پیش میهمان شو
    تکلف از میان بردار و از پیش
    بیاور آنچه داری از کم و بیش
    باحسان و کرم دلها بدست آر
    کزین بهتر نباشد در جهان کار
    چو احسان از تو خواهد مرد هشیار
    چو مردان راه خود چالاک بسپار
    اگر شکرانهای گوید مگو: کی؟
    بباید گشتنت تسلیم دروی
    فتوت دار چون شمعست در جمع
    از آن سوزد میان جمع چون شمع
    ترا با عشق باید صبر همراه
    که تاگردی از این احوال آگاه
    بگفتار این سخنها راست ناید
    ترا گفتار با کردار باید
    چو چشمت روی آن هستی ببیند
    سخنهای منت، در جان نشیند
    مکن زنهار! ازین معنی فراموش
    همی کن پند من چون حلقه در گوش
    گر این معنی بجا آری، ترا به
    بشرط این راه بسپاری، ترا به
    اگر خواهی که این معنی بدانی
    فتوت نامهٔ عطار خوانی
    خدا یار تو باشد در دو عالم
    چه مردانه درین ره میزنی دم


    ديوان غزليات عطار نيشابوري


  9. #18
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 965      تشکر : 1,492
    1,530 در 641 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض







    (♥) ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را (♥)


    ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را
    ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را
    سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن
    به بلبل می‌برد از گل صبا صد گونه بشری را
    کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی
    برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را
    گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی
    بسوزی خرقهٔ دعوی بیابی نور معنی را
    دل از ما می‌کند دعوی سر زلفت به صد معنی
    چو دل‌ها در شکن دارد چه محتاج است دعوی را
    به یک دم زهد سی ساله به یک دم باده بفروشم
    اگر در باده اندازد رخت عکس تجلی را
    نگارینی که من دارم اگر برقع براندازد
    نماید زینت و رونق نگارستان مانی را
    دلارامی که من دانم گر از پرده برون آید
    نبینی جز به میخانه ازین پس اهل تقوی را
    شود در گلخن دوزخ طلب کاری چو عطارت
    اگر در روضه بنمایی به ما نور تجلی را



    ديوان غزليات عطار نيشابوري



  10. #19
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 965      تشکر : 1,492
    1,530 در 641 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض







    (♥) ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا (♥)

    ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا
    من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
    جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر
    چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا
    ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک
    نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا
    گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق
    پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا
    گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم
    تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا
    چون تو می‌دانی که درمان من سرگشته چیست
    دردم از حد شد چه می‌سازی تو درمان مرا
    جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو
    جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا



    ديوان غزليات عطار نيشابوري



  11. #20
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 965      تشکر : 1,492
    1,530 در 641 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض







    (♥) گفتم اندر محنت و خواری مرا (♥)

    گفتم اندر محنت و خواری مرا
    چون ببینی نیز نگذاری مرا
    بعد از آن معلوم من شد کان حدیث
    دست ندهد جز به دشواری مرا
    از می عشقت چنان مستم که نیست
    تا قیامت روی هشیاری مرا
    گر به غارت می‌بری دل باک‌نیست
    دل تو را باد و جگرخواری مرا
    از تو نتوانم که فریاد آورم
    زآنکه در فریاد می‌ناری مرا
    گر بنالم زیر بار عشق تو
    بار بفزایی به سر باری مرا
    گر زمن بیزار گردد هرچه هست
    نیست از تو روی بیزاری مرا
    از من بیچاره بیزاری مکن
    چون همی بینی بدین زاری مرا
    گفته بودی کاخرت یاری دهم
    چون بمردم کی دهی یاری مرا
    پرده بردار و دل من شاد کن
    در غم خود تا به کی داری مرا
    چبود از بهر سگان کوی خویش
    خاک کوی خویش انگاری مرا
    مدتی خون خوردم و راهم نبود
    نیست استعداد بیزاری مرا
    نی غلط گفتم که دل خاکی شدی
    گر نبودی از تو دلداری مرا
    مانع خود هم منم در راه خویش
    تا کی از عطار و عطاری مرا



    ديوان غزليات عطار نيشابوري



صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •