« وصيت نامه طلبه شهيد سعيد حشمي كلهر » سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
« وصيت نامه طلبه شهيد سعيد حشمي كلهر »
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
  1. #1
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض « وصيت نامه طلبه شهيد سعيد حشمي كلهر »




    « بسم الله الرحمن الرحيم »
    « وصيت نامه طلبه شهيد سعيد حشمي كلهر »

    من المومنين رجال صدقوا ماعاهدو الله عليه فمنم من قضاء نحبه و منهم من ينتظر
    احساس مي كنم امان بيانش نتوانم كرد. اي همه چيزم بيادت هستم، بيادم باش كه بي تو هيچ و پوچ خواهم بود. خدايا سپاسم را بپذير.
    خدايا : بهترين لذتهاي آخرتي و دنيائي را به من عطاكن و آن لذت بهتريني كه ميدهي در عبادت كردن تو قرار ده.
    خدايا : ميدانم آنچه تو ميخواهي ميكني مرا بر آن راهي بگذار كه مصلحت توست.
    خدايا : تو جانم داديي و جانم راخواهي گرفت مرا درآن صراطي گذار كه ، هيچگاه در لحظۀ جان دادن غفلت نخورم.
    خدايا : به من نعمتها دادي كه نه قدرش رادانستم و نه لياقتش داشتم پس مرا زباني ده كه سپاسگزار تو باشم .
    خدايا : به من دانشي ده كه تو را بهترين بشناسم و زباني ده كه تو را بهترين وصف كنم و هوشي ده كه تو را بهترين درك كنم وحافظه اي ده كه تو را هميشه بهترين درنظر گيرم و ذهني ده كه تو را دائم در ذهنم بگيريم و به من بينايي ده كه تو را هميشه ببينيم ، به من حسي ده كه تو را هميشه احساس كنم:
    خدايا : تو خدايي يعني آفريننده اي و من هيچ ولي خدايا بنا به حكم تو بشر مي تواند به جائي برسد كه فقط تو باشي خدايا لياقت رسيدن به اين مقام را به من عطا بفرما.
    خدايا : بقدري گناه كردم و از فرمان تو سر پيچي كردم كه شرمنده ام . مرا از بخشيده گان درگاه خودت قرار ده.
    خدايا : خدايا هرگز آني مرا بخود وامگذار كه بي تو هميشه هيچم.
    خدايا : هرچه بخوهم كم است و هر چه بگويم كافي نيست و هر چه بشنوم ناقص و هر چه از تو بخواهم و تو بدهي لازم و هرچه درك كنم ناكامل و هرچه حس كنم محسوس پس و هرچه ببينيم نامعلوم پس خدايا آني بمن عطا كن كه با داشتن اش تو را بهتر درك كنم .
    بنام خدا كه همه چيزم از اوست. بنام او كه زندگيم از اوست. بنام او كه زنده به اويم . زندگيم بخاطر اوست . بودنم از اوست ، رفتنم از اوست يادم اوست جانم اوست معشوقم اوست معبود و مقصودم اوست مرادم اوست اميدم اوست احساس مي كنم با قلبم و ذره ذرۀ وجودم با تمام سلولهايم به همه شما وصيت مي كنم كه به دوستان وآشنايان تبريك بگوئيد و
    به آنها بگوئيد جان او هديه اي براي امام امت خميني بت شكن و راه خداست و بگوئيد فقط براي دين اسلام به جهاد رفته و شربت شهادت نوشيده است، اميدوارم به من ، هيچ وقت ناكام نگوئيد چون درنهايت كام را گرفتم كه بهترين نعمتهاست ، امروز من در راه جاودانه ايي گام نهادم كه انتهاي آن حكومت مستضعفين برجهان است راه و حركت ما امروز يا چند روز پيش آغاز نشده بلكه از تاريخ و داستان هابيل شروع شده است و تا ظهور حضرت مهدي « عج » ادامه خواهد داشت :
    وصيتم به پدر و مادر و خواهرم و برادرانم اين است كه بعد از شهادتم لباس سياه نپوشيد و نگرييد چون شب داماديم است و خوب مي دانيد قلب و روحم هميشه پيش معبودي بود كه از همه كس به او نزديكتريم واين آرزوي من بود و مي خواهم ك شيريني و نقل و ميوه بدهيد و افتخار كنيد كه براي اسلام و به فرمان مردي به جهاد رفتم كه به حق نايب مهدي « عج» و براي حق و حقيقت ومبارزه با كفر و الحاد است و خداوند فرموده ما من قطره احب الله من قطره دم في سبيل الله يعني هيچ قطره ايي در مقياس حقيقت و در تردد خدا از قطره خوني كه در راه خدا ريخته شود بهتر نيست ومن مي خواهم با اين قطره خونم به عشقم برسم كه راه خداست ، پدرم درود بر تو كه چونان ابراهيم فرزند خويش را به فرمان خداي بزرگ به قربانگاه فرستادي و آگاه باش كه اسماعيلت هرگز از فرمان باريتعالي سرباز نميزند و مرگ در راه خدا را جزء اجر وسعادت نمي داند و شهادت را بهترين نعمت خداوند مي دانم و زندگي مرا جز جهاد در راه عقيده چيزي درست نمي كند.
    مادرم سلام بر تو كه بالاخره براحساس مادرانه ات پيروز شدي و فرزندت را روانه ميدان نبرد كفار با مسلمين كردي گفتي كه تو را در راه خدا هديه به انقلاب اسلامي مي كنم و من به وجود توافتخار مي كنم كه مادري از پيروا ن فاطمه زهرا ( س) و از تبار زينب كبري (س) هستي. خواهرم ؛ تو زينب باش و از هر آنچه هوس كردي بپرهيز و در راه خدا مبارزه كن.
    برادرانم : راه خدا بهترين و برترين راههاست پوينده وكوشنده در اين راه باش.
    مادرجان: حال وقت آن رسيده كه رسالت زينب وار خود را نشان دهي مادر جان گريه نكن بخند و خوشحال باش زيرا در راه هدف مقدسي گام برداشته ام وجان باخته ام . مادر بمن درس آموخته ايي كه پاي خود را جاي پاي ياران حسين ابن علي « ع» گذارده ام و شهادت من براي توافتخار و من اين سعادت را مرهون تو ميدانم كه از هنگامي كه حرف زدن و راه رفتن آموختم توسط تو به هيتهاي مذهبي راه يافتم و درآنجا بود كه حسين عليه السلام را شناختم.
    عزيزان من امكان دارد اتفاقي بيفتد كه جنازه من بدست شما نرسد آنگاه بياد شهداء كربلا بيفتيد و ناراحت نشويد و برويد بهشت زهرا «س» كه آنجا چونان من هزاران است . انسان يك بار بيشتر نمي ميرد، چه بهتر است اين مردن در راه الله باشد چنين انساني هرگز خود را تنها و بي پناه و سرگردان و يا پوچ و بي ارزش نمي يابد ، بلكه به عكس خود را ذره اي بي انتها وابسته ابديتي بي پايان و جاودانۀ به ، عظمتي با شكوه و به كمالي بي عنايت و ... و بي نهايت دوست داشتني ميابد و هرگز به نابودي مطلق كشيده نمي شود وحتي مرگ او در حقيقت آغاز دورۀ جديدي از حيات است .
    چشمانم را باز بگذاريد تا كوردلان بدانند كه كوركورانه به اين راه نرفتم ، دستانم را بيرون بگذاريد تا راحت طلبان و دنيا پرستان ببينند كه چيزي با خود به آن دنيا نمي برم ، مشتانم راگره كنيد تا ملحدان و منافقان بدانند كه حتي جسم بي جانم نيز نخواهد گذاشت حتي لحظه اي آرامش بخود ببينند.

    «« خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار الهي آمين يا رب العالمين »»
    با اميد فتح كربلا و قدس عزيز انشاءالله
    بنده كوچك خدا سعيد حشمي كلهر
    « وصيت نامه طلبه شهيد سعيد حشمي كلهر »


  2.  

  3. #2
    عضو آشنا
    hastie آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    نوشته : 20      تشکر : 116
    134 در 25 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    hastie آنلاین نیست.

    پیش فرض




    هرروزوقتي برمي گشتيم،بطري آب من خالي بود اما بطري مجيد پازوکي پربود،...
    توي اين حرارت آفتاب،لب به آب نمي زد. ..
    همش دنبال يک جاي خاص مي گشت. ..
    نزديک ظهر،روي تپه خاک با ارتفاع هشت متري نشسته بوديم و ديد مي زديم. که مجيد بلند شد.
    خيلي حالش عجيب بود. تا حالا اين طورنديده بودمش
    هي مي گفت پيداکردم. اين همون بلدزره و...
    يک خاکريز بود که جلوش سيم خاردارکشيده بودند
    روي سيم خاردار دو شهيد افتاده بودند که به سيم ها جوش خورده بودند وپشت سرآنها چهارده شهيد ديگر.
    مجيد بعضي از آنها رابه اسم مي شناخت. مخصوصاً آنهايي که روي سيم خاردارخوابيده بودند.
    جمجمه شهدا با فاصله کمي روي زمين افتاده بود.
    مجيد بطري آب را برداشت. روي دندان هاي جمجمه مي ريخت وگريه مي کرد
    ومي گفت: بچه ها! ببخشيد اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم...تازه آب براتون ضرر داشت.!

    « وصيت نامه طلبه شهيد سعيد حشمي كلهر »


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •