دیوان شاعره معروف ایران زمین ، پروین اعتصامی سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
دیوان شاعره معروف ایران زمین ، پروین اعتصامی
صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 35
  1. #21
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 61,268      تشکر : 56,237
    169,660 در 49,361 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* هم اکنون آنلاین است.

    پیش فرض








    وقت بیداری ست

    اگر چه در ره هستی هزار دشواریست
    چو پر کاه پریدن ز جا سبکساریست
    به پات رشته فکندست روزگار و هنوز
    نه آگهی تو که این رشتهٔ گرفتاریست
    بگرگ مردمی آموزی و نمیدانی
    که گرگ را ز ازل پیشه مردم آزاریست
    بپرس راه ز علم، این نه جای گمراهیست
    بخواه چاره ز عقل، این نه روز ناچاریست
    نهفته در پس این لاجورد گون خیمه
    هزار شعبده‌بازی، هزار عیاریست
    سلام دزد مگیر و متاع دیو مخواه
    چرا که دوستی دشمنان ز مکاریست
    هر آن مریض که پند طبیب نپذیرد
    سزاش تاب و تب روزگار بیماریست
    بچشم عقل ببین پرتو حقیقت را
    مگوی نور تجلی فسون و طراریست
    اگر که در دل شب خون نمیکند گردون
    بوقت صبح چرا کوه و دشت گلناریست
    بگاهوار تو افعی نهفت دایهٔ دهر
    مبرهن است که بیزار ازین پرستاریست
    سپرده‌ای دل مفتون خود بمعشوقی
    که هر چه در دل او هست، از تو بیزاریست
    بدار دست ز کشتی که حاصلش تلخیست
    بپوش روی ز آئینه‌ای که زنگاریست
    بخیره بار گران زمانه چند کشی
    ترا چه مزد بپاداش این گرانباریست
    فرشته زان سبب از کید دیو بیخبر است
    که اقتضای دل پاک، پاک انگاریست
    بلند شاخهٔ این بوستان روح افزای
    اگر ز میوه تهی شد، ز پست دیواریست
    چو هیچگاه به کار نکو نمیگرویم
    شگفت نیست گر آئین ما سیه کاریست
    برو که فکرت این سودگر معامله نیست
    متاع او همه از بهر گرم بازاریست
    بخر ز دکهٔ عقل آنچه روح می‌طلبد
    هزار سود نهان اندرین خریداریست
    زمانه گشت چو عطار و خون هر سگ و خوک
    فروخت بر همه و گفت مشک تاتاریست
    گلش مبو که نه شغلیش غیر گلچینیست
    غمش مخور که نه کاریش غیر خونخواریست
    قضا چو قصد کند، صعوه‌ای چو ثعبانی است
    فلک چو تیغ کشد، زخم سوزنی کاریست
    کدام شمع که ایمن ز باد صبحگهی است
    کدام نقطه که بیرون ز خط پرگاریست
    عمارت تو شد است این چنین خراب ولیک
    بخانهٔ دگران پیشهٔ تو معماریست
    بدان صفت که تو هستی دهند پاداشت
    سزای کار در آخر همان سزاواریست
    بهل که عاقبت کار سرنگونت کند
    بلندئی که سرانجام آن نگونساریست
    گریختن ز کژی و رمیدن از پستی
    نخست سنگ بنای بلند مقداریست
    ز روشنائی جان، شامها سحر گردد
    روان پاک چو خورشید و تن شب تاریست
    چراغ دزد ز مخزن پدید شد، پروین
    زمان خواب گذشتست، وقت بیداریست




    دیوان شاعره معروف ایران زمین ، پروین اعتصامی
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی ک
    ه سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************


  2. تشكرها 2


  3. #22
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 965      تشکر : 1,492
    1,517 در 638 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض








    قلم دهر نوشت


    عاقل از کار بزرگی طلبید
    تکیه بر بیهده گفتار نداشت
    آب نوشید چو نوشابه نیافت
    درم آورد چو دینار نداشت
    بار تقدیر به آسانی برد
    غم سنگینی این بار نداشت
    با گرانسنگی و پاکی خو کرد
    همنشینان سبکسار نداشت
    دانه جز دانهٔ پرهیز نکشت
    توشهٔ آز در انبار نداشت
    اندرین محکمهٔ پر شر و شور
    با کسی دعوی پیکار نداشت
    آنکه با خوشه قناعت میکرد
    چه غم ار خرمن و خروار نداشت
    کار جان را به تن سفله مده
    زانکه یک کار سزاوار نداشت
    جان پرستاری تن کرد همی
    چو خود افتاد، پرستار نداشت
    چه عجب ملک دل ار ویران شد
    همه دیدیم که معمار نداشت
    زهد و امساک تن از توبه نبود
    کم از آن خورد که بسیار نداشت
    کار خود را همه با دست تو کرد
    نفس جز دست تو افزار نداشت
    روح چون خانهٔ تن خالی کرد
    دگر این خانه نگهدار نداشت
    تن در این کارگه پهناور
    سالها ماند ولی کار نداشت
    به هنر کوش که دیبای هنر
    هیچ بافنده ببازار نداشت
    هیچ دانی چه کسی گشت استاد
    آنکه شاگرد شد و عار نداشت
    کار گیتی همه ناهمواریست
    این گذرگه ره هموار نداشت
    دیده گر دام قضا را میدید
    هرگز این دام گرفتار نداشت
    چشم ما خفت و فلک هیچ نخفت
    خبر این خفته ز بیدار نداشت
    گل امید ز آهی پژمرد
    آه از این گل که به جز خار نداشت
    زینهمه گوهر تابنده که هست
    اشک بود آنکه خریدار نداشت
    در میان همه زرهای عیار
    زر جان بود که معیار نداشت
    دل پاک آینهٔ روی خداست
    این چنین آینه زنگار نداشت
    تن که بر اسب هوی عمری تاخت
    نشد آگاه که افسار نداشت
    آنکه جز بید و سپیدار نکشت
    ز که پرسد که چرا بار نداشت
    دهر جز خانهٔ خمار نبود
    زانکه یک مردم هشیار نداشت
    اندرین پرتگه بی پایان
    هیچکس مرکب رهوار نداشت
    قلم دهر نوشت آنچه نوشت
    سند و دفتر و طومار نداشت
    پردهٔ تن رخ جان پنهان کرد
    کاش این پرده برخسار نداشت




    دیوان شاعره معروف ایران زمین ، پروین اعتصامی


  4. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  5. #23
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 965      تشکر : 1,492
    1,517 در 638 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض








    بحر روزگار


    ای دل، بقا دوام و بقائی چنان نداشت
    ایام عمر، فرصت برق جهان نداشت
    روشن ضمیر آنکه ازین خوان گونه گون
    قسمت همای وار به جز استخوان نداشت
    سرمست پر گشود و سبکسار برپرید
    مرغی که آشیانه درین خاکدان نداشت
    هشیار آنکه انده نیک و بدش نبود
    بیدار آنکه دیده بملک جهان نداشت
    کو عارفی کز آفت این چار دیو رست
    کو سالکی که زحمت این هفتخوان نداشت
    گشتیم بی شمار و ندیدیم عاقبت
    یک نیکروز کاو گله از آسمان نداشت
    آنکس که بود کام طلب، کام دل نیافت
    وانکس که کام یافت، دل کامران نداشت
    کس در جهان مقیم به جز یک نفس نبود
    کس بهره از زمانه به جز یک زمان نداشت
    زین کوچگاه، دولت جاوید هر که خواست
    الحق خبر ز زندگی جاودان نداشت
    دام فریب و کید درین دشت گر نبود
    این قصر کهنه، سقف جواهر نشان نداشت
    صاحب نظر کسیکه درین پست خاکدان
    دست از سر نیاز، سوی این و آن نداشت
    صیدی کزین شکسته قفس رخت برنبست
    یا بود بال بسته و یا آشیان نداشت
    روز جوانی آنکه به مستی تباه کرد
    پیرانه سر شناخت که بخت جوان نداشت
    آگه چگونه گشت ز سود و زیان خویش
    سوداگری که فکرت سود و زیان نداشت
    روگوهر هنر طلب از کان معرفت
    کاینسان جهانفروز گهر، هیچ کان نداشت
    غواص عقل، چون صدف عمر برگشود
    دری گرانبهاتر و خوشتر ز جان نداشت
    آنکو به کشتزار عمل گندمی نکشت
    اندر تنور روشن پرهیز نان نداشت
    گر ما نمیشدیم خریدار رنگ و بوی
    دیو هوی برهگذر ما دکان نداشت
    هر جا که گسترانده شد این سفرهٔ فساد
    جز گرگ و غول و دزد و دغل میهمان نداشت
    کاش این شرار دامن هستی نمی‌گرفت
    کاش این سموم راه سوی بوستان نداشت
    چون زنگ بست آینهٔ دل، تباه شد
    چون کند گشت خنجر فرصت، فسان نداشت
    آذوقهٔ تو از چه در انبار آز ماند
    گنجینهٔ تو از چه سبب پاسبان نداشت
    دیوارهای قلعهٔ جان گر بلند بود
    روباه دهر چشم بدین ماکیان نداشت
    گر در کمان زهد زهی میگذاشتیم
    امروز چرخ پیر زه اندر کمان نداشت
    دل را بدست نفس نمیبود گر زمام
    راه فریب هیچ گهی کاروان نداشت
    خوش بود نزهت چمن و دولت بهار
    گر بیم ترکتازی باد خزان نداشت
    از دام تن بنام و نشانی توان گریخت
    دام زمانه بود که نام و نشان نداشت
    هشدار ای گرسنه که طباخ روزگار
    نامیخته به زهر، نوالی بخوان نداشت
    گر بد بعدل سیر فلک، پشهٔ ضعیف
    قدرت بگوشمالی پیل دمان نداشت
    از دل سفینه باید و از دیده ناخدای
    در بحر روزگار، که کنه و کران نداشت
    آسوده خاطر این ره بی اعتبار را
    پروین، کسی سپرد که بار گران نداشت




    دیوان شاعره معروف ایران زمین ، پروین اعتصامی


  6. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  7. #24
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 965      تشکر : 1,492
    1,517 در 638 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض











    زندگی بحربی کرانی داشت


    دل اگر توشه و توانی داشت
    در ره عقل کاروانی داشت
    دیده گر دفتر قضا میخواند
    ز سیه کاریش امانی داشت
    رهزن نفس را شناخته بود
    گنجهایش نگاهبانی داشت
    کشت و زرعی به ملک جان میکرد
    بی نیاز از جهان، جهانی داشت
    گوش ما موعظت نیوش نبود
    ورنه هر ذره‌ای دهانی داشت
    ما در این پرتگه چه میکردیم
    مرکب آز گر عنانی داشت
    با چنین آتش و تف و دم و دود
    کاشکی این تنور نانی داشت
    آزمند این چنین گرسنه نبود
    اگر این سفره میهمانی داشت
    همه را زنده می‌نشاید گفت
    زندگی نامی و نشانی داشت
    داستان گذشتگان پند است
    هر که بگذشت داستانی داشت
    رازهای زمانه را میگفت
    در و دیوار گر زبانی داشت
    اشکها انجم سپهر دلند
    این زمین نیز آسمانی داشت
    تن بدریوزه خوی کرد و ندید
    که چو جان گنج شایگانی داشت
    خیره گفتند روح گنج تن است
    گنج اگر بود، پاسبانی داشت
    تن که یک عمر زندهٔ جان بود
    هرگز آگه نشد که جانی داشت
    آنچنان شو که گل شوی نه گیاه
    باغ ایام باغبانی داشت
    نیکبخت آن توانگری که بدل
    غم مسکین ناتوانی داشت
    چاشت را با گرسنگان میخورد
    تا که در سفره نیم نانی داشت
    زندگانی تجارتی است کاز آن
    همه کس غبنی و زیانی داشت
    بوریاباف بود جولهٔ دهر
    نه پرندی نه پرنیانی داشت
    رو به روزگار خواب نکرد
    تا که این قلعه ماکیانی داشت
    گم شد و کس نیافتش دیگر
    گهر عمر، کاش کانی داشت
    صید و صیاد هر دو صید شدند
    تا قضا تیری و کمانی داشت
    دل بحق سجده کرد و نفس بزر
    هر کسی سر بر آستانی داشت
    ما پراکندگان پنداریم
    ورنه هر گله‌ای شبانی داشت
    موج و طوفان و سیل و ورطه بسی است
    زندگی بحر بی کرانی داشت
    خامهٔ دهر بر شکوفه نوشت:
    هر بهاری ز پی خزانی داشت
    تیره و کند گشت تیغ وجود
    کاشکی صیقل و فسانی داشت



    دیوان شاعره معروف ایران زمین ، پروین اعتصامی


  8. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  9. #25
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 965      تشکر : 1,492
    1,517 در 638 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض








    دهر دریاست، بیندیش ز طوفانش

    ای شده شیفتهٔ گیتی و دورانش
    دهر دریاست، بیندیش ز طوفانش
    نفس دیویست فریبنده از او بگریز
    سر بتدبیر بپیچ از خط فرمانش
    حلهٔ دل نشود اطلس و دیبایش
    یارهٔ جان نشود لل و مرجانش
    نامهٔ دیو تباهیست همان بهتر
    که نه این نامه بخوانیم و نه عنوانش
    گفتگوهاست بهر کوی ز تاراجش
    داستانهاست بهر گوشه ز دستانش
    مخور ای یار نه لوزینه ونه شهدش
    مخر ای دوست نه کرباس ونه کتانش
    نه یکی حرف متینی است در اسنادش
    نه یکی سنگ درستی است بمیزانش
    رنگها کرده در این خم کف رنگینش
    خنده‌ها کرده بمردم لب خندانش
    خواندنی نیست نه تقویم و نه طومارش
    ماندنی نیست نه بنیاد و نه بنیانش
    شد سیه روزی نیکان شرف و جاهش
    شد پریشانی پاکان سرو سامانش
    گلهٔ نفس چو درنده پلنگانند
    بر حذر باش ازین گله و چوپانش
    علم، پیوند روان تو همی جوید
    تو همی پاره کنی رشتهٔ پیمانش
    از کمال و هنر جان، تو شوی کامل
    عیب و نقص تو شود پستی و نقصانش
    جهل چو شب‌پره و علم چو خورشید است
    نکند هیچ جز این نور، گریزانش
    نشود ناخن و دندان طمع کوته
    گر که هر لحظه نسائیم بسوهانش
    میزبانی نکند چرخ سیه کاسه
    منشین بیهده بر سفرهٔ الوانش
    حلقهٔ صدق و صفا بر در دین میزن
    تا که در باز کند بهر تو دربانش
    دل اگر پردهٔ شک را ندرد، هرگز
    نبود راه سوی درگه ایقانش
    کعبه‌مان عجب شد و لاشه در آن قربان
    وای و صد وای برین کعبه و قربانش
    گرگ ایام نفرسود بدین پیری
    هیچگه کند نشد پنجه و دندانش
    نیست جز خار و خسک هیچ درین گلشن
    شوره‌زاریست که نامند گلستانش
    چشم نیکی نتوان داشت از آن مردم
    که بود راه سوی مسکن شیطانش
    همه یغما گر و دزدند درین معبر
    کیست آنکو نگرفتند گریبانش
    راه دور است بسی ملک حقیقت را
    کوش کاز پای نیفتی به بیابانش
    آنکه اندر ظلمات فرو ماند
    چه نصیبی بود از چشمهٔ حیوانش
    دامن عمر تو ایام همی سوزد
    مزن از آتش دل، دست بدامانش
    ره مخوفست، بپرهیز ازین خفتن
    ابر تیره است، بیندیش ز بارانش
    شیر خواری که سپردند بدین دایه
    شیر یک قطره نخوردست ز پستانش
    شخصی از بحر سعادت گهری آورد
    خفت از خستگی و داد بزاغانش
    چه همی هیمه برافروزی و نان بندی
    به تنوری که ندیدست کسی نانش
    خرلنگ تو ز بس بار کشیدن مرد
    چه بری رنج پی وصلهٔ پالانش
    گر که آبادی این دهکده میخواهی
    باید آباد کنی خانهٔ دهقانش
    پر این مرغ سعادت تو چنان بستی
    که گرفتند و فکندند بزندانش
    تن بدخواه ز تو لقمه همی خواهد
    چه همی یاد دهی حکمت لقمانش
    پست اندیشه بزرگی نکند هرگز
    گر چه یک عمر دهی جای بزرگانش
    اگرت آرزوی کعبه بود در دل
    چه شکایت کنی از خار مغیلانش
    گر چه دشوار بود کار و برومندی
    همت و کارشناسی کند آسانش
    سزد ار پر کند از در و گهر دامن
    آنکه اندیشه نبودست ز عمانش
    گهری گر نرود خود بسوی دریا
    ببرد روشنی لؤلؤ رخشانش
    آنکه عمری پی آسایش تن کوشید
    کاش یک لحظه بدل بود غم جانش
    گوی علم و هنر اینجاست، ولی بیرنج
    دست هرگز نتوان برد بچوگانش
    وقت فرخنده درختی است، هنر میوه
    شب و روز و مه و سالند چو اغصانش
    روح را زیب تن سفله نیاراید
    رو بیارای به پیرایهٔ عرفانش
    نشود کان حقیقت ز گهر خالی
    برو ای دوست گهر میطلب از کانش
    بگشا قفل در باغ فضیلت را
    بخور از میوهٔ شیرین فراوانش
    ریم وسواس بصابون حقایق شوی
    نبری فایده زین گازر و اشنانش
    جهل پای تو ببندد چو بیابد دست
    فرصتت هست، مده فرصت جولانش
    تنگ میدان شدن عقل ز سستی نیست
    ما ندادیم گه تجربه میدانش
    بره‌ها گرگ کند مکتب خودبینی
    گر بتدبیر نبندیم دبستانش
    نفس با هیچ جهاندیده نخواهد گفت
    راز سر بسته و رسم و ره پنهانش
    ره اهریمن از آن شد همه پیچ و خم
    تا نپرسند ز سر گشتهٔ حیرانش
    دهر هر تله نهد، بگذر و بگذارش
    چرخ هر تحفه دهد، منگر و مستانش
    تیره‌روزیست همه روز دل افروزش
    سنگریزه است همه لعل بدخشانش
    آهن عمر تو شمشیر نخواهد شد
    نبری تا بسوی کوره و سندانش
    معبد آنجا بگشودی که زر آنجا بود
    سجده کردی گه و بیگاه چو یزدانش
    پاسبانی نکند بنده چو ایمان را
    دیو زان بنده چه دزدد به جز ایمانش
    جز تو کس نیست درین داد و ستد مغبون
    دین گران بود، تو بفروختی ارزانش
    گرگ آسود، نجستیم چو آثارش
    درد افزود، نکردیم چو درمانش
    سالها عقل دکان داشت بکوی ما
    بهچ توشی نخریدیم ز دکانش
    خیره سر گر نپذیرفت ادب، بگذار
    تا که تادیب کند گردش دورانش
    طبع دون زان نشد آگه ز پشیمانی
    که چو بد کرد، نکردیم پشیمانش
    دل پریشان نبد آنروز که تنها بود
    کرد جمعیت نا اهل پریشانش
    شیر و روباه شکاری چو بدست آرند
    روبهش پوست برد، شیر خورد رانش
    کشور ایمن جان خانهٔ دیوان شد
    کس ندانست چه آمد به سلیمانش
    نفس گه بیت نمیگفت و گهی چامه
    گر نمیخواند کسی دفتر و دیوانش
    روح عریان و تو هم درزی و هم نساج
    جامه کن زین دو هنر بر تن عریانش
    لشکر عقل پی فتح تو میکوشد
    چه همی کند کنی خنجر و پیکانش
    خرد از دام تو بگریخته، باز آرش
    هنر از نزد تو برخاسته، بنشانش
    کار را کارگر نیک دهد رونق
    چه کند کاهل نادان تن آسانش
    همه دود است کباب حسد و نخوت
    نخورد کس نه ز خام و نه ز بریانش
    سود دلال وجود تو خسارت شد
    تاجر وقت بگیرد ز تو تاوانش
    گنج هستی بستانند ز ما، پروین
    ما نبودیم، قضا بود نگهبانش



    دیوان شاعره معروف ایران زمین ، پروین اعتصامی


  10. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  11. #26
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 965      تشکر : 1,492
    1,517 در 638 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض








    دور از تو همرهان تو صد فرسنگ


    ای بی خبر ز منزل و پیش آهنگ
    دور از تو همرهان تو صد فرسنگ
    در راه راست، کج چه روی چندین
    رفتار راست کن، تو نه ای خرچنگ
    رخسار خویش را نکنی روشن
    ز آئینهٔ دل ار نزدائی زنگ
    چون گلشنی است دل که در آن روید
    از گلبنی هزار گل خوش رنگ
    در هر رهی فتاده و گمراهی
    تا نیست رهبرت هنر و فرهنگ
    چشم تو خفته است، از آن هر کس
    زین باغ سیب میبرد و نارنگ
    این روبهک به نیت طاوسی
    افکنده دم خویش به خم رنگ
    بازیچه‌هاست گنبد گردان را
    نامی شنیده‌ای تو ازین شترنگ
    در دام بسته شبرو چرخت سخت
    در بر گرفته اژدر دهرت تنگ
    انجام کار در فکند ما را
    سنگیم ما و چرخ چو غلماسنگ
    خار جهان چه میشکنی در چشم
    بر چهره چند میفکنی آژنک
    سالک بهر قدم نفتد از پا
    عاقل ز هر سخن نشود دلتنگ
    تو آدمی نگر که بدین رتبت
    بیخود ز باده است و خراب از بنگ
    گوهر فروش کان قضا، پروین
    یک ره گهر فروخته، صد ره سنگ



    دیوان شاعره معروف ایران زمین ، پروین اعتصامی


  12. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  13. #27
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 965      تشکر : 1,492
    1,517 در 638 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض








    تا چشم بهم بر زنی خرابست


    شالودهٔ کاخ جهان بر آبست
    تا چشم بهم بر زنی خرابست
    ایمن چه نشینی درین سفینه
    کاین بحر همیشه در انقلابست
    افسونگر چرخ کبود هر شب
    در فکرت افسون شیخ و شابست
    ای تشنه مرو، کاندرین بیابان
    گر یک سر آبست، صد سرابست
    سیمرغ که هرگز بدام نیاد
    در دام زمانه کم از ذبابست
    چشمت بخط و خال دلفریب است
    گوشت بنوای دف و ربابست
    تو بیخود و ایام در تکاپو است
    تو خفته و ره پر ز پیچ و تابست
    آبی بکش از چاه زندگانی
    همواره نه این دلو را طنابست
    بگذشت مه و سال وین عجب نیست
    این قافله عمریست در شتابست
    بیدار شو، ای بخت خفته چوپان
    کاین بادیه راحتگه ذئابست
    بر گرد از آنره که دیو گوید
    کای راهنورد، این ره صوابست
    ز انوار حق از اهرمن چه پرسی
    زیراک سئوال تو بی جوابست
    با چرخ، تو با حیله کی برآئی
    در پشه کجا نیروی عقابست
    بر اسب فساد، از چه زین نهادی
    پای تو چرا اندرین رکابست
    دولت نه به افزونی حطام است
    رفعت نه به نیکوئی ثیابست
    جز نور خرد، رهنمای مپسند
    خودکام مپندار کامیابست
    خواندن نتوانیش چون، چه حاصل
    در خانه هزارت اگر کتابست
    هشدار که توش و توان پیری
    سعی و عمل موسم شبابست
    بیهوده چه لرزی ز هر نسیمی
    مانند چراغی که بی حبابست
    گر پای نهد بر تو پیل، دانی
    کز پای تو چون مور در عذابست
    بی شمع، شب این راه پرخطر را
    مسپر بامیدی که ماهتابست
    تا چند و کی این تیره جسم خاکی
    بر چهرهٔ خورشید جان سحابست
    در زمرهٔ پاکیزگان نباشی
    تا بر دلت آلودگی حجابست
    پروین، چه حصاد و چه کشتکاری
    آنجا که نه باران نه آفتابست




    دیوان شاعره معروف ایران زمین ، پروین اعتصامی


  14. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  15. #28
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 965      تشکر : 1,492
    1,517 در 638 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض










    ماند خاکستری از دفتر و طوماری چند

    سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چند
    ماند خاکستری از دفتر و طوماری چند
    روح زان کاسته گردید و تن افزونی خواست
    که نکردیم حساب کم و بسیاری چند
    زاغکی شامگهی دعوی طاوسی کرد
    صبحدم فاش شد این راز ز رفتاری چند
    خفتگان با تو نگویند که دزد تو که بود
    باید این مسئله پرسید ز بیداری چند
    گر که ما دیده ببندیم و بمقصد نرسیم
    چه کند راحله و مرکب رهواری چند
    دل و جان هر دو بمردند ز رنجوری و ما
    داروی درد نهفتیم ز بیماری چند
    سودمان عجب و طمع، دکه و سرمایه فساد
    آه از آن لحظه که آیند خریداری چند
    چه نصیبت رسد از کشت دوروئی و ریا
    چه بود بهره‌ات از کیسهٔ طراری چند
    جامهٔ عقل ز بس در گرو حرص بماند
    پود پوسید و بهم ریخته شد تاری چند
    پایه بشکست و بدیدیم و نکردیم هراس
    بام بنشست و نگفتیم بمعماری چند
    آز تن گر که نمیبود، بزندان هوی
    هر دم افزوده نمیگشت گرفتاری چند
    حرص و خودبینی و غفلت ز تو ناهارترند
    چه روی از پی نان بر در ناهاری چند
    دید چون خامی ما، اهرمن خام فریب
    ریخت در دامن ما درهم و دیناری چند
    چو ره مخفی ارشاد نمیدانستیم
    بنمودند بما خانهٔ خماری چند
    دیو را گر نشناسیم ز دیدار نخست
    وای بر ما سپس صحبت و دیداری چند
    دفع موشان کن از آن پیش که آذوقه برند،
    نه در آن لحظه که خالی شود انباری چند
    تو گرانسنگی و پاکیزگی آموز، چه باک
    گر نپویند براه تو سبکساری چند
    به که از خندهٔ ابلیس ترش داری روی
    تا نخندند بکار تو نکوکاری چند
    چو گشودند بروی تو در طاعت و علم
    چه کمند افکنی از جهل به دیواری چند
    دل روشن ز سیه کاری نفس ایمن کن
    تا نیفتاده بر این آینه زنگاری چند
    دفتر روح چه خوانند زبونی و نفاق
    کرم نخل چه دانند سپیداری چند
    هیچکس تکیه به کار آگهی ما نکند
    مستی ما چو بگویند به هشیاری چند
    تیغ تدبیر فکندیم به هنگام نبرد
    سپر عقل شکستیم ز پیکاری چند
    روز روشن نسپردیم ره معنی را
    چه توان یافت در این ره بشب تاری چند
    بسکه در مزرع جان دانهٔ آز افکندیم
    عاقبت رست بباغ دل ما خاری چند
    شوره‌زار تن خاکی گل تحقیق نداشت
    خرد این تخم پراکند به گلزاری چند
    تو بدین کارگه اندر، چو یکی کارگری
    هنر و علم بدست تو چو افزاری چند
    تو توانا شدی ایدوست که باری بکشی
    نه که بر دوش گرانبار نهی باری چند
    افسرت گر دهد اهریمن بدخواه، مخواه
    سر منه تا نزنندت بسر افساری چند
    دیبهٔ معرفت و علم چنان باید بافت
    که توانیم فرستاد ببازاری چند
    گفتهٔ آز چه یک حرف، چه هفتاد کتاب
    حاصل عجب، چه یک خوشه، چه خرواری چند
    اگرت موعظهٔ عقل بماند در گوش
    نبرندت ز ره راست بگفتاری چند
    چه کنی پرسش تاریخ حوادث، پروین
    ورقی چند سیه گشته ز کرداری چند






    دیوان شاعره معروف ایران زمین ، پروین اعتصامی


  16. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  17. #29
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 965      تشکر : 1,492
    1,517 در 638 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض









    هفته‌ها کردیم ماه و سالها کردیم پار
    نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار
    یافتیم ار یک گهر، همسنگ شد با صد خزف
    داشتیم ار یک هنر، بودش قرین هفتاد عار
    گاه سلخ و غره بشمردیم و گاهی روز و شب
    کاش میکردیم عمر رفته را روزی شمار
    شمع جان پاک را اندر مغاک افروختیم
    خانه روشن گشت، اما خانهٔ دل ماند تار
    صد حقیقت را بکشتیم از برای یک هوس
    از پی یک سیب بشکستیم صدها شاخسار
    دام تزویری که گستردیم بهر صید خلق
    کرد ما را پایبند و خود شدیم آخر شکار
    تا بپرد، سوزدش ایام و خاکستر کند
    هر که را پروانه آسانیست پروای شرار
    دام در ره نه هوی را تا نیفتادی بدام
    سنگ بر سر زن هوس را تا نگشتی سنگسار
    نوگلی پژمرده از گلبن بخاک افتاد و گفت
    خوار شد چون من هر آنکو همنشینش بود خار
    کار هستی گاه بردن شد زمانی باختن
    گه بپیچانند گوشت، گه دهندت گوشوار
    تا کنی محکم حصار جسم، فرسود است جان
    تا بتابی نخ برای پود، پوسیداست تار
    سالها شاگردی عجب و هوی کردی بشوق
    هیچ دانستی در این مکتب که بود آموزگار
    ره نمودند و نرفتی هیچگه جز راه کج
    پند گفتند و نپذرفتی یکی را از هزار
    جهل و حرص و خودپسندی دشمن آسایشند
    زینهار از دشمنان دوست صورت، زینهار
    از شبانی تن مزن تا گرگ ماند ناشتا
    زندگانی نیک کن تا دیو گردد شرمسار
    باغبان خسته چون هنگام حاصل شد غنود
    میوه‌ها بردند دزدان زین درخت میوه‌دار
    ما درین گلزار کشتیم این مبارک سرو را
    تا که گردد باغبان و تا که باشد آبیار
    رهنمای راه معنی جز چراغ عقل نیست
    کوش، پروین، تا به تاریکی نباشی رهسپار



    دیوان شاعره معروف ایران زمین ، پروین اعتصامی


  18. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

  19. #30
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 965      تشکر : 1,492
    1,517 در 638 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض







    براهی در، سلیمان دید موری
    که با پای ملخ میکرد زوری
    بزحمت، خویش را هر سو کشیدی
    وزان بار گران، هر دم خمیدی
    ز هر گردی، برون افتادی از راه
    ز هر بادی، پریدی چون پر کاه
    چنان در کار خود، یکرنگ و یکدل
    که کارآگاه، اندر کار مشکل
    چنان بگرفته راه سعی در پیش
    که فارغ گشته از هر کس، جز از خویش
    نه‌اش پروای از پای اوفتادن
    نه‌اش سودای کار از دست دادن
    بتندی گفت کای مسکین نادان
    چرائی فارغ از ملک سلیمان
    مرا در بارگاه عدل، خوانهاست
    بهر خوان سعادت، میهمانهاست
    بیا زین ره، بقصر پادشاهی
    بخور در سفرهٔ ما، هر چه خواهی
    به خار جهل، پای خویش مخراش
    براه نیکبختان، آشنا باش
    ز ما، هم عشرت آموز و هم آرام
    چو ما، هم صبح خوشدل باش و هم شام
    چرا باید چنین خونابه خوردن
    تمام عمر خود را بار بردن
    رهست اینجا و مردم رهگذارند
    مبادا بر سرت پائی گذارند
    مکش بیهوده این بار گران را
    میازار از برای جسم، جان را
    بگفت از سور، کمتر گوی با مور
    که موران را، قناعت خوشتر از سور
    چو اندر لانهٔ خود پادشاهند
    نوال پادشاهان را نخواهند
    برو جائیکه جای چاره‌سازیست
    که ما را از سلیمان، بی نیازیست
    نیفتد با کسی ما را سر و کار
    که خود، هم توشه داریم و هم انبار
    بجای گرم خود، هستیم ایمن
    ز سرمای دی و تاراج بهمن
    چو ما، خود خادم خویشیم و مخدوم
    بحکم کس نمیگردیم محکوم
    مرا امید راحتهاست زین رنج
    من این پای ملخ ندهم بصد گنج
    مرا یک دانهٔ پوسیده خوشتر
    ز دیهیم و خراج هفت کشور
    گرت همواره باید کامکاری
    ز مور آموز رسم بردباری
    مرو راهی که پایت را ببندند
    مکن کاری که هشیاران بخندند
    گه تدبیر، عاقل باش و بینا
    راه امروز را مسپار فردا
    بکوش اندر بهار زندگانی
    که شد پیرایهٔ پیری، جوانی
    حساب خود، نه کم گیر و نه افزون
    منه پای از گلیم خویش بیرون
    اگر زین شهد، کوته‌داری انگشت
    نکوبد هیچ دستی بر سرت مشت
    چه در کار و چه در کار آزمودن
    نباید جز بخود، محتاج بودن
    هر آن موری که زیر پای زوریست
    سلیمانیست، کاندر شکل موریست



    دیوان شاعره معروف ایران زمین ، پروین اعتصامی


  20. تشكر

    عهد آسمانى (15-06-1395)

صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •