۩***۩  ملکوت اخلاق ۩***۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۩***۩  ملکوت اخلاق ۩***۩
صفحه 14 از 15 نخستنخست ... 4101112131415 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 131 تا 140 , از مجموع 143
  1. #131
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩***۩ ملکوت اخلاق ۩***۩




    106 - داورى خردمندانه

    درايت و تدبير رسول الله (ص) در حل و فصل مشكلات در نوع خود بى نظير بود. معضلات را چنان با سرانگشت تدبير و داورى حكيمانه خود برطرف مى كرد كه همه را به شگفتى وامى داشت . اگر چنين داورى حكيمانه اى نبود گاهى ممكن بود جنگ و درگيرى خونينى ميان قبيله ها و افراد رخ دهد.
    ده سال از ازدواج محمد امين (ص) با خديجه مى گذشت و او اكنون سى و پنج ساله بود. طايفه هاى قريش براى تجديد بناى كعبه گرد هم آمدند و كار ساختمان را ميان خود تقسيم كردند تا آنكه بر سر نهادن حجرالاسود در جايگاهش كشمكش پيش آمد؛ چون هر طايفه اى مى خواست افتخار نصب حجرالاسود نصيبش گردد. آنان پيمان خون بستند كه تا پاى مرگ بايستند. طايفه بنى عبدالدار، تشتى پر از خون آوردند و با طايفه بنى عدى بن كعب هم پيمان شدند تا پاى مرگ ايستادگى كنند و دست خود را در آن خون فرو بردند و به علقه الدم معروف شدند(822).
    اين نزاع ، چهار يا پنج روز به طول انجاميد تا آنكه فردى پيشنهاد كرد قريش ‍ هر كه را نخست از در مسجد درآيد، ميان خود حكم قرار دهند و هر چه گفت ، بپذيرند. همه اين پيشنهاد را پذيرفتند. نخستين كسى كه از مسجد در آمد، محمد امين بود. چون او را ديدند، ناگهان همه هم صدا، خشنودى خويش را ابراز داشتند و گفتند: هذا الامين رضينا هذا محمد؛ ((اين امين است ، به داورى او تن مى دهيم ، اين محمد است )).
    چون محمد از ماجرا آگاه شد، پارچه اى را درخواست كرد. سپس خود، حجرالاسود را در ميان آن نهاد و فرمود هر طايفه اى يك گوشه آن را بگيرد و بلند كند. پس نمايندگان طايفه ها پيش آمدند و آن را بلند كردند و به پاى كار رسانيدند. آنگاه محمد امين ، با دست خود، سنگ را برداشت و در جايگاه خاص آن نهاد. بدين سان ، ماجرايى را كه ممكن بود به خونريزى بينجامد، به خوبى پايان داد(823).
    ۩***۩  ملکوت اخلاق ۩***۩

  2. #132
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩***۩ ملکوت اخلاق ۩***۩




    107 - نفى قوم گرايى

    امام صادق (عليه السلام) به نقل از پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
    كسى كه در قلبش يك دانه خردل از عصبيت باشد، خداوند متعال در روز قيامت ، او را با اعراب جاهليت محشور مى فرمايد... كسى كه نسبت به مليت خويش تعصب به خرج دهد يا اينكه ديگران برايش تعصب قوم گرايانه به خرج بدهند و او راضى باشد، همانا ريسمان ايمان را از گردنش باز كرده است (824).
    در سال سوم هجرت ، جنگ احد ميان سپاه اسلام و سپاه شرك در كنار كوه احد نزديك مدينه رخ داد. در ميان سپاه اسلام ، شخص غريبى بود كه به او قزمان مى گفتند. او قهرمانانه به سپاه دشمن حمله مى كرد، خوب مى جنگيد و به تنهايى هفت يا هشت نفر را مى كشت . در بين اين افراد، شجاعانى مانند هشام بن اميه ، وليد بن عاص و خالد بن اعلم نيز وجود داشتند، ولى هر گاه از دلاورى ها و فداكارى هاى قزمان در محضر پيامبر سخن به ميان مى آمد، آن حضرت مى فرمود: قزمان اهل دوزخ است .
    قزمان در جنگ احد بر اثر زخم هاى بسيارى كه از جانب دشمن به او رسيد، بسترى شد. مسلمانان كنار بستر او مى آمدند و به او مى گفتند: اى قزمان ! آفرين بر تو، نيكو جنگيدى و نيكو فداكارى كردى ، بهشت را به تو مژده مى دهيم . قزمان كه به بهشت و دوزخ اعتقاد نداشت ، به آنها گفت : بهشت چيست ؟ به خدا سوگند، من به خاطر قبيله ام و براى حفظ حسب و نسبم مى جنگيدم . اگر جز اين بود، هرگز نمى جنگيدم . قزمان سرانجام وقتى كه زخم هاى بدنش بيشتر شد، خودكشى كرد(825). در اين هنگام ، مسلمانان به راز سخن پيامبر پى بردند كه مى فرمود: قزمان اهل دوزخ است .
    بنابراين ، يكى از سنت هاى مهم پيامبر گرامى اسلام اين بود كه قوم گرايى را بى اعتبار سازد و همه مسلمانان را در پناه اسلام ، يكسان و برادر بداند. در زمان آن بزرگوار، تمام مسلمانان با مليت هاى مختلف از قبيل بلال حبشى (اهل اتيوپى )، صهيب رومى (اهل روم ) ابوذر غفارى (عرب ) و سلمان فارسى (ايران ) و ديگران همه با هم برابر و برادر شدند و زنان مسلمان نيز با مليت هاى مختلف ، خواهران دينى يكديگر بودند. قرآن مجيد ارزش انسان را در پرهيزگارى مى داند و مى فرمايد:
    يا اءيها الناس انا خلقناكم من ذكر و اءنثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اءكرمكم عند الله اءتقاكم .(حجرات : 13)
    اى مردم ! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و به صورت ملت ها و قبيله هاى مختلف درآورديم تا با يكديگر آشنا شويد. همانا گرامى ترين شما نزد خداوند پرهيزكارترين شماست .
    ۩***۩  ملکوت اخلاق ۩***۩

  3. #133
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩***۩ ملکوت اخلاق ۩***۩




    108 - پيمان برادرى

    از كارهاى بسيار مهمى كه رسول خدا (ص) پس از تصميم هجرت به مدينه انجام داد، بستن پيمان برادرى ميان مهاجران بود. ايشان هر دو نفر از آنها را به دليل ارتباط و سنخيتى كه از نظر ظاهرى يا اخلاقى با هم داشتند، در مراسمى كه انجام شد، با يكديگر برادر ساخت . اين كار، در آن زمان كه تصميم مهاجرت دسته جمعى به مدينه داشتند و خواه و ناخواه با سختى ها و خطرهايى روبه رو مى شدند كه به تعاون و همكارى در بالاترين سطح و با عالى ترين انگيزه نياز بود، بهترين وسيله ايجاد صفا و صميميت به شمار مى رفت .
    پس از ورود به مدينه نيز پيمان برادرى ديگرى ميان مهاجر و انصار بسته شد كه آن نيز در راستاى ايجاد ارتباط و پيوستگى محكم ميان مهاجران از يك سو (كه براى سكونت و ادامه زندگى نياز شديدى به كمك مردم مدينه داشتند) و مسلمانان مدينه از سوى ديگر بود.
    مطلب قابل توجهى كه در هر دو پيمان به چشم مى خورد، اين است كه رسول خدا (ص) نيز خود را در اين پيمان ها شريك ساخت و على بن ابيطالب (عليه السلام) را برادر خود دانست .
    در پيمان برادرى اول كه ميان مهاجران برقرار شد، رسول خدا (ص) افرادى را با هم برادر ساخت كه بعضى از آنها عبارت بودند از: حمزه بن عبدالمطلب با زيد بن حارثه ، عثمان بن عفان با عبدالرحمان بن عوف (826)، زبير با ابن مسعود، عباده بن حارث با بلال حبشى ، مصعب بن عمير با سعد بن ابى وقاص ، ابوعبيده جراح با سالم مولى ابى حذيفه ، سعيد بن زيد با طلحه و...(827).
    ۩***۩  ملکوت اخلاق ۩***۩

  4. #134
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩***۩ ملکوت اخلاق ۩***۩




    109 - بت زدايى

    سال نهم هجرت از هر سو، مردم به سوى اسلام جذب مى شدند و سال گسترش اسلام و پيروزى هاى پى درپى بود. قبيله ثقيف و ديگران كه در درون قلعه طائف بودند، دريافتند كه همه مردمان اطراف قلعه ، آيين توحيد را پذيرفته اند. بنابراين ، تشكيل جلسه دادند و پس از گفتگو، شش نفر را به نمايندگى از خود به سوى مدينه به محضر رسول خدا (ص) فرستادند تا در مورد اسلام با پيامبر اعظم (ص) مذاكره كنند.
    اين شش نفر به حضور رسول اكرم (ص) شرف ياب شدند و در مذاكره خود، شرايطى را براى پذيرفتن اسلام عنوان كردند. نخست گفتند: ما حاضريم مسلمان شويم به شرطى كه بت لات همراه با بت خانه بزرگ طائف تا سه سال به همان حال باقى بماند. پيامبر اعظم (ص) كه اساس ‍ دعوتش بر يكتاپرستى بود، از اين پيشنهاد جاهلانه سخت ناراحت شد. نمايندگان وقتى چنين ديدند، از پيشنهاد خود پايين آمدند و گفتند: يك ماه بت خانه و بت لات به همين صورت باقى باشد. باز هم پيامبر روى خوش به آنها نشان نداد. آنها عذرخواهى كردند و گفتند: ما براى بستن زبان زنان و افراد جاهل قبيله ثقيف چنان تقاضايى كرديم ، ولى اكنون با اصل شكستن بت ها موافقيم . البته دستور بدهيد كه شكستن آنها به دست خودمان باشد. پيامبر اين شرط را پذيرفت ؛ زيرا هدف بت زدايى بود. به اين ترتيب ، قلعه طائف بدون خونريزى به دست سپاه اسلام افتاد(828).
    از امام صادق (عليه السلام) روايت است كه در مسجدالحرام ، 360 بت وجود داشت كه بعضى از آنها را به بعضى ديگر بسته بودند. رسول خدا (ص) كفى از ريگ از زمين برداشت و بر روى آنها پاشيد و سپس اين آيه را خواند: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا؛ ((حق آمد و باطل از بين رفت . همانا باطل ، نابود شدنى است )).(اسراء: 81) پس همه آن بت ها از ناحيه صورت به زمين افتادند. آنگاه پيامبر اكرم (ص) دستور داد آنها را از مسجد بيرون ببرند و به دور اندازند(829).
    واقدى در تاريخ خود مى نويسد: ((پيامبر و يارانش با شكوه هر چه تمام تر مشغول طواف بودند. آن حضرت در نخستين دور طواف ، متوجه بت هاى بزرگى به نام هبل ، اساف و نائله گرديد كه بالاى در كعبه نصب كرده بودند. پيامبر با چوب بلند يا نيزه اى كه در دست داشت ، ضربه محكمى به آنها زد و آنها را به روى زمينى افكند. آنگاه آيه و قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا را خواند. بت بزرگ هبل در برابر چشم مشركان به دستور پيامبر شكسته شد. اين بت بزرگى كه ساليان دراز بر افكار مردم بت پرست ، حكومت مى كرد، در برابر ديدگانشان ، چنين زبونانه ، قطعه قطعه گرديد. زبير به عنوان مسخره رو به ابوسفيان كرد و گفت : بت بزرگ ((هبل )) شكسته شد. ابوسفيان با كمال ناراحتى به زبير گفت : دست بردار. اگر از بت (هبل ) كارى ساخته بود، سرانجام كار ما اين نبود. ابوسفيان نيز دريافته بود كه مقدرات مردم به دست هبل و بت هاى ديگر نيست (830))).
    ۩***۩  ملکوت اخلاق ۩***۩

  5. #135
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩***۩ ملکوت اخلاق ۩***۩




    110 - خرافه زدايى

    اسلام ، دين دانش ، آگاهى و معرفت است و واقع گرايى در ذات آن نهفته است . از اين رو، نمى تواند با اوهام و خرافات هماهنگ باشد يا در برابر آن سكوت كند، بلكه اصولا اين مكتب ، مبارزه با افكار خرافى و باطل را در راءس كار خود قرار مى دهد. بر اين اساس ، پيامبر اسلام ، آگاهى دادن به مردم و جذب آنان به سوى واقعيت ها را در دستور كار خويش قرار داده بود.
    در آن هنگام كه محمد (صلى الله عليه و آله ) دوران كودكى خود را نزد حليمه سعديه ، مادر رضاعى خود مى گذراند، كمتر از پنج سال داشت . روزى به حليمه سعديه فرمود: اى مادر! چرا دو نفر از برادرانم را (منظور فرزندان حليمه بودند) در روز نمى بينم ؟ حليمه گفت : آنها روزها گوسفندها را به چراگاه مى برند و اكنون در دشت هستند. محمد گفت : چرا مرا همراه آنها نمى فرستيد؟ حليمه پاسخ داد: آيا دوست دارى همراه آنها به صحرا بروى ؟ پيامبر گفت : آرى .
    بامداد روز بعد، حليمه موى سر محمد (ص) را شانه زد و خوشبو كرد و سرمه بر چشمانش كشيد. يك عدد مهره يمانى نيز براى محافظت به گردنش آويخت . محمد (ص) بى درنگ آن مهره را از گردن بيرون آورد و به كنار انداخت و به حليمه فرمود: ((مادر جان آرام باش اين چيست ؟ من خدايى دارم كه مرا حفظ مى كند (نه مهر يمانى !)(831))).
    پيش از بعثت ، خرافات بر سرزمين حجاز سايه افكنده بود. پيامبر گرامى اسلام تلاش كرد تا اين اوهام و تاريكى ها را از دل و ذهن مردم پاك كند. براى نمونه ، ايشان پسرى از ماريه قبطيه به نام ابراهيم داشت . وى اين پسر را بسيار دوست داشت تا اينكه در هجده ماهگى از دنيا رفت . حضرت متاءثر شد و گريست و فرمود: دل مى سوزد و اشك مى ريزد. اى ابراهيم ، ما به خاطر تو محزونيم ، ولى هرگز چيزى برخلاف رضاى پروردگار نمى گوييم . تمام مسلمانان نيز به خاطر اينكه غبارى از حزن بر دل مبارك آن حضرت نشسته بود، ناراحت بودند.
    به طور اتفاقى ، همان روز خورشيد گرفت . مسلمانان نيز پنداشتند كه عالم بالا هم در غم حضرت رسول سوگمند است . اين مطلب در ميان مردم مدينه پيچيد و زن و مرد يك زبان شدند و گفتند خورشيد به سبب اندوهى كه به پيامبر رسيده ، گرفته است . گرچه اين كار سبب شد كه عقيده وايمان مردم به پيامبر افزوده شود، ولى پيامبر كه نمى خواست از نادانى مردم استفاده كند، بالاى منبر رفت و فرمود: اينكه خورشيد گرفت ، به خاطر فرزند من نبود. خورشيد و ماه گرفتگى دو نشانه از نشانه هاى الهى است (832).
    ۩***۩  ملکوت اخلاق ۩***۩

  6. #136
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩***۩ ملکوت اخلاق ۩***۩




    111 - امان دادن به دشمن

    امان دادن به دشمنان از نكته هاى قابل توجه در سيره عملى رسول الله (ص) است . ايشان با نشان دادن جلوه هاى اخلاق اسلامى ، وسيله رشد و هدايت دشمنان را فراهم مى كرد. در پرتو اين اخلاق كريمانه ، بسيارى از دشمنان از كرده خود پشيمان شدند و به دامن اسلام بازگشتند.
    عبدالله بن زبير مى گويد: وقتى كه مكه فتح شد، عكرمه (با توجه به اينكه رسول خدا (ص) اعلام كرده بود او را هر جا يافتيد، بكشيد) به سوى يمن فرار كرد. همسر او ام حكيم ، دختر حارث بن هشام ، زن هوشيار و كاردانى بود. وى به حضور رسول خدا (ص) آمد و عرض كرد: پسر عمويم عكرمه ، از ترس جانش به سوى يمن فرار كرده است . از شما مى خواهم به او امان بدهيد. پيامبر مهربان درخواست او را پذيرفت و فرمود: عكرمه را به امان خدا امان دادم . هر كس او را ديد، به او آسيبى نرساند.
    همسرش خوشحال شد و براى جستجوى شوهرش ، از مكه خارج شد. سرانجام او را در كرانه درياى تهامه پيدا كرد كه مى خواست از راه دريا فرار كند. همسرش او را طلبيد و به او گفت : اى پسر عموى من ! از نزد كسى كه نيكوترين و بهترين مردم است و از همه بيشتر رعايت پيوند خويشاوندى مى كند، آمده ام . خود را به هلاكت نرسان . براى تو امان گرفته ام و او به تو امان داده است . عكرمه با تعجب گفت : تو اين كار مهم را انجام داده اى ؟ او گفت : آرى . با پيامبر صحبت كردم و او به تو امان داد. عكرمه آرامش يافت و همراه همسرش به سوى مكه روانه شد. رسول خدا (ص) به اصحاب خود فرمود: عكرمه در حالى كه مؤمن و مهاجر است ، به سوى شما مى آيد. پدرش را فحش ندهيد؛ زيرا فحش دادن به مرده ، موجب ناراحتى زنده مى شود.
    عكرمه همراه همسرش به مكه وارد شد و همسرش در حالى كه نقاب بر صورت افكنده بود، به در خانه پيامبر اعظم (ص) آمد واجازه طلبيد. پس به حضور رسول خدا (ص) شرف ياب شد و آمدن عكرمه را به آگاهى ايشان رساند. پيامبر فرمود: به او بگوييد بيايد. عكرمه به خدمت پيامبر آمد و عرض كرد: همسرم به من خبر داد كه شما به من امان داده ايد. پيامبر فرمود: او راست مى گويد، تو در امان هستى . عكرمه همان دم گفت : گواهى مى دهم به يكتايى و بى همتايى خدا و اينكه تو بنده و رسول خدا (ص) هستى . با كمال شرمندگى مى گويم كه تو نيكوترين و با وفاترين مردم هستى و از شما مى خواهم براى هر دشمنى كه در گذشته بر تو روا داشتم ، از درگاه خدا برايم آمرزش بخواهى .
    رسول خدا (ص) براى آمرزش گناهان عكرمه دعا كرد. آنگاه عكرمه به پيامبر عرض كرد: اى رسول خدا! هر فرمانى كه دارى به من بياموز تا آن را انجام دهم . پيامبر فرمود: بگو گواهى به يكتايى خدا مى دهم و گواهى مى دهم كه محمد بنده و رسول خداست و عهد ببندى كه در راه خدا جهاد كنى . عكرمه گواهى داد و تصميم گرفت كه در راه اسلام جهاد كند. پس ‍ گفت : اى رسول خدا! هر گونه انفاقى كه در راه شرك كرده يا در راه شرك جنگيده ام ، دو برابر آن را در راه پيشرفت اسلام انجام خواهم داد. عكرمه از آن پس يك مسلمان واقعى شد و در جهاد با دشمن كوشش فراوان داشت تا اينكه در زمان خلافت ابوبكر در درگيرى با دشمن به شهادت رسيد(833).
    از سوى ديگر نوشته اند در جريان فتح مكه ، عده اى از مشركان به خانه ام هانى ، خواهر على (عليه السلام) پناهنده شدند. او نيز به آنها پناه داد. از جمله پناهندگان ، دو نفر از آن ده نفر جنايت كارانى بودند كه پيامبر دستور قتل آنها را صادر كرده و گفته بود هر جا آنها را يافتيد، به قتل رسانيد. حضرت على (عليه السلام) از پناهندگى آن دو نفر آگاه شد. پس در حالى كه كاملا مسلح بود و فقط چشمانش ديده مى شد، به سوى خانه ام هانى رفت و فرياد زد: آنها را كه پناه داده ايد، بيرون كنيد. جنايت كاران از ترس ، لرزه بر اندامشان افتاد. ام هانى از خانه بيرون آمد، ولى على (عليه السلام) را كه همه بدنش را پوشيده بود، نشناخت و گفت : اى بنده خدا! دختر عموى پيامبر و خواهر على بن ابيطالب به چند نفر پناه و امان داده است . از خانه من درگذر.
    على (عليه السلام) در اين لحظه ، كلاه خود را از سر برداشت . چشان ام هانى به چهره برادرش افتاد كه سال ها، حوادث روزگار ميان آنها فاصله انداخته بود. قطره هاى اشك از چشمان ام هانى سرازير شد و دست در گردن برادرش افكند. سپس گفت : من (پيش از آنكه تو را بشناسم ) سوگند خورده بودم كه نزد رسول الله (ص) از تو شكايت كنم . على (عليه السلام) فرمود: برو نزد پيامبر كه در ((اعلى الوادى )) است و خود را از ذمه سوگند، آزاد كن .
    ام هانى مى گويد: به حضور رسول خدا (ص) رفتم . آن حضرت در خيمه اى غسل مى كرد و فاطمه زهرا (عليها السلام ) لباسش را حاضر مى كرد. وقتى رسول خدا (ص) سخن مرا شنيد فرمود: خوش آمدى اى ام هانى . جريان ملاقاتم را با على (عليه السلام) به آن حضرت عرض كردم و پيامبر فرمود: آنان را كه پناه دادى ، مانعى ندارد. فاطمه زهرا (عليها السلام ) به او فرمود: اى ام هانى ! آمده اى از على (عليه السلام) شكايت كنى كه دشمنان خدا و دشمنان رسول خدا (ص) را ترسانده است . پيامبر با قدردانى از تلاش على (عليه السلام) براى او دعا كرد و امان ام هانى را نيز به خاطر مقامى كه نزد على (عليه السلام) داشت ، محترم شمرد(834).
    يكى ديگر از فراريان و جنايت كاران ، عمير بن وهب بود كه به حضور پيامبر اعظم (ص) آمد و درخواست عفو كرد. پيامبر او را بخشيد و عمامه خود را به عنوان نشانه امان به او داد. عمير با همان عمامه به شهر جده رفت و صفوان را كه يكى ديگر از فراريان بود، با خود نزد پيامبر آورد. وقتى چشم پيامبر به صفوان افتاد، با كمال بزرگوارى گفت : جان و مال تو محترم است ، در صورتى كه اسلام بياورى . او دو ماه مهلت خواست . پيامبر چهار ماه به او مهلت داد و فرمود: اين چهار ماه را به تو مهلت مى دهم تا با كمال بصيرت ، آيين اسلام را بپذيرى . هنوز چهار ماه نشده بود كه او اسلام آورد(835).
    ۩***۩  ملکوت اخلاق ۩***۩

  7. #137
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩***۩ ملکوت اخلاق ۩***۩




    112 - تاءليف قلوب

    سيره رسول خدا (ص) بر اين بود كه سران قومى كه تازه مسلمان شده بودند، از مال شخصى خود (خمس غنايم ) بيشتر مى داد تا دل هاى آنها را به سوى اسلام جلب كند كه از آن افراد به عنوان المؤلفه قلوبهم (براى پيوند قلب هاى آنها با اسلام ) ياد مى شود. زراره مى گويد: از امام باقر (عليه السلام) درباره المؤلفه قلوبهم (توبه : 61) پرسيدم . فرمود: آنها يكتاپرست بودند و رسالت محمد (ص) را قبول داشتند، ولى در مورد احكامى كه بر آن حضرت وارد شده است ، در شك و ترديد بودند. خداوند به پيامبرش فرمان داد تا با مال و عطايا، دل هاى آنها را جلب كند تا در راه اسلام نيرومند باشند و رسول خدا (ص) در جنگ حنين ، فرمان خدا را در اين مورد اجرا كرد(836).
    هنگام تقسيم غنايم يكى از اصحاب عرض كرد: اى رسول خدا! به عيينه و اقرع غنايم جنگى زيادى عطا كردى ، ولى به جعيل بن سراقه چيزى نداديد؟ رسول خدا (ص) در پاسخ فرمود: سوگند به خدايى كه جانم در دست قدرت اوست ، اگر زمين پر از افرادى مثل عيينه و اقرع باشد، من جعيل را از همه آنها محبوب تر و بهتر مى دانم . اعطاى غنايم به افرادى چون عيينه و اقرع براى جذب دل هاى آنها به سوى اسلام است ، ولى جعيل را به اسلام خودش نگريستم و بر اين اساس با او رفتار كردم (837).
    ۩***۩  ملکوت اخلاق ۩***۩

  8. #138
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩***۩ ملکوت اخلاق ۩***۩




    113 - مهربانى با اقليت هاى مذهبى

    مهرورزى پيامبر اعظم (ص) به تمامى انسان ها، چه مسلمان و چه كافر مى رسيد. با اينكه رهبر جامعه اسلامى بود، در برابر اقليت هاى دينى ، بسيار كوتاه مى آمد. روزى شخص يهودى كه از پيامبر اكرم (ص) طلبكار بود، طلبش را درخواست كرد. پيامبر فرمود: ندارم تا به تو بدهم . يهودى گفت : تا طلبم را ندهى ، رهايت نمى كنم . پيامبر فرمود: در اين صورت ، من با تو (همين جا) مى نشينم . پس همان جا نشست ، چندان كه نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و نماز فردا را همان جا خواند، اصحاب آمدند و يهودى را تهديد كردند. پيامبر به آنان نگريست و فرمود: به او چه كار داريد؟ گفتند: اى رسول خدا! او تو را زندانى كرده است . فرمود: خداوند والا مرتبه مرا نفرستاده تا بر غير مسلمانى كه با من پيمان بسته يا نبسته است ، ستم روا دارم .
    چون آفتاب بالا آمد، يهودى گفت : مى خواستم شما را بيازمايم . گواهى مى دهم خدايى جز الله نيست و محمد، بنده و فرستاده اوست . من نيمى از ثروت خويش را در راه خدا مى دهم .
    حضرت محمد (صلى الله عليه و آله ) مى فرمود:
    كسى كه غير مسلمانى را كه با دولت اسلامى پيمان بسته است ، بيازارد، من دشمن اويم و كسى را كه من دشمنش باشم ، در رستاخيز بر وى پيروز خواهم شد. از نفرين ستم ديده بپرهيزيد، گرچه كافر باشد؛ زيرا در برابر (رسيدن اين نفرين به خداوند) مانعى نيست (838).
    همچنين به همه مسلمانان هشدار مى داد:
    كسى كه فردى از اقليت هاى دينى را - كه با دولت اسلامى پيمان بسته است - بكشد، بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد(839).
    پيامبر اكرم (ص) همسايه اى يهودى داشت كه بيمار شد. پس خود به عيادتش رفت (840). همچنين روزى يهوديان به ديدارش شتافتند و از دخترش فاطمه (عليها السلام ) براى شركت در عروسى خود دعوت كردند و گفتند: ما حق همسايگى داريم . از تو درخواست مى كنيم دخترت را به خانه ما بفرستى تا عروسى ما با آمدن ايشان رونق بگيرد. يهوديان بر اين درخواست پاى فشردند. پيامبر نيز با خواست آنها موافقت كرد و دخترش را به عروسى شان فرستاد(841).
    آورده اند روزى زيد پسر سعنه ، يكى از دانشمندان يهود مدينه براى گرفتن طلبى كه از حضرت داشت ، نزد ايشان آمد. پس عباى حضرت را گرفت و با تندى به او گفت : شما فرزندان عبدالمطلب ، همواره در پرداخت وام خود تاءخير مى كنيد. عمر بر او بانگ زد. پيامبر لبخندى زد و فرمود: اى عمر! من و او به چيز ديگرى نيازمنديم . به من بگو خوش حساب باش و به او بگو با مهربانى طلبش را بخواهد. سپس فرمود: هنوز سه روز از مهلتى كه بين ما بوده ، باقى است . بعد به عمر فرمود تا طلب وى را بدهد و چون او را ترسانده است ، اندكى هم افزون بر طلب بپردازد. همين رفتار سبب شد اين دانشمند يهودى مسلمان شود(842).
    يكى از بزرگان قبيله كنده هم مى گويد: نزد على (عليه السلام) بوديم . اسقف نجران نزد حضرت آمد. امام خود را جابه جا كرد و جايى براى نشستن وى آماده ساخت . يكى از حاضران گفت : آيا براى مرد مسيحى چنين مى كنى ؟ امام فرمود: در زمان رسول خدا (ص) وقتى كه آنان خدمت حضرت مى رسيدند، او با آنها چنين رفتار مى كرد(843).
    ۩***۩  ملکوت اخلاق ۩***۩

  9. #139
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩***۩ ملکوت اخلاق ۩***۩




    114 - مشكل گشايى

    كارگشايى و برطرف كردن مشكلات ديگران مايه شادمانى آدمى است . پيامبر اعظم (ص) غم ديگران را اندوه خود و شادى آنان را سرور خود مى دانست و در راه زدودن غم ها از هيچ تلاشى فروگذار نمى كرد. نمونه زير يكى از عملكردهاى رسول خداست .
    على بن ابيطالب (عليه السلام) از طرف پيامبر اكرم (ص) ماءمور شد به بازار برود و پيراهن براى ايشان بخرد. رفت و پيراهنى به دوازده درهم خريد و آورد. رسول اكرم (ص) پرسيد: اين را به چه مبلغ خريدى ؟ حضرت فرمود: دوازده درهم . پيامبر فرمود: اين را چندان دوست ندارم . پيراهنى ارزانتر از اين مى خواهم . آيا فروشنده حاضر است پس بگيرد؟ على (عليه السلام) گفت : نمى دانم يا رسول الله ! پيامبر فرمود: برو ببين حاضر مى شود پس ‍ بگيرد.
    على (عليه السلام) پيراهن را با خود برداشت و به بازار برگشت و به فروشنده فرمود: پيامبر خدا پيراهنى ارزان تر از اين مى خواهد. آيا حاضرى پول ما را بدهى و اين پيراهن را پس بگيرى ؟ فروشنده قبول كرد. على (عليه السلام) نيز پول را گرفت و نزد حضرت آورد. آنگاه رسول اكرم (ص) و على (عليه السلام) با هم به طرف بازار راه افتادند.
    در ميانه راه چشم پيامبر به كنيزكى افتاد كه گريه مى كرد. نزديك رفت و از كنيزك پرسيد: چرا گريه مى كنى ؟ او گفت : اهل خانه به من چهار درهم دادند و مرا براى خريد به بازار فرستادند. نمى دانم چطور شد پول ها گم شد. اكنون جرئت نمى كنم به خانه برگردم . رسول اكرم (ص) چهار درهم از آن دوازده درهم را به كنيزك داد و فرمود: هر چه مى خواستى بخرى بخر و به خانه برگرد. خودش به طرف بازار رفت و جامه اى به چهار درهم خريد. در بازگشت ، برهنه اى را ديد. پس جامه را به او بخشيد. دگر باره به بازار رفت و جامه اى ديگر خريد و به سوى خانه به راه افتاد. در بين راه همان كنيزك را ديد كه حيران و نگران و اندوهگين نشسته است . فرمود: چرا به خانه نرفتى ؟ گفت : يا رسول الله ! خيلى دير شده است . مى ترسم مرا بزنند كه چرا اين قدر دير كردى ! پيامبر فرمود: بيا با هم برويم . خانه تان را به من نشان بده . من وساطت مى كنم كه مزاحم تو نشوند.
    رسول اكرم (ص) به اتفاق كنيزك به راه افتاد. همين كه به پشت در خانه رسيدند، كنيزك گفت : همين خانه است . رسول اكرم (ص) از پشت در با آواز بلند گفت : اى اهل خانه سلام عليكم . جوابى شنيده نشد. بار دوم سلام كرد، جوابى نيامد. سومين بار سلام كرد. جواب دادند. السلام عليك يا رسول الله و رحمه الله و بركاته . پيامبر فرمود: چرا اول جواب نداديد؟ آيا صداى مرا نمى شنيديد؟ گفتند: چرا، همان بار اول شنيديم و تشخيص ‍ داديم كه شماييد! پيامبر فرمود: پس علت تاءخير چه بود؟ گفتند: يا رسول الله ! خوشمان مى آمد سلام شما را مكرر بشنويم . سلام شما براى خانه ما فيض و بركت و سلامت است .
    رسول الله (ص) فرمود: اين كنيزك شما دير كرده ، من اينجا آمده ام از شما خواهش كنم او را بازخواست نكنيد. آنان گفتند: يا رسول الله ! به خاطر مقدم گرامى شما اين كنيز از همين ساعت آزاد است . پيامبر فرمود: خدا را شكر، چه دوازده درهم پر بركتى بود؛ برهنه را پوشاند و يك برده را آزاد كرد(844).
    پيامبر گرامى اسلام مى فرمايد:
    ان الله خلق عبيدا من خلقه لحوائج الناس يرغبون فى المعروف و يعدون الجود مجدا و الله يحب مكارم الاخلاق (845).
    خداوند از بندگان خويش مردمى را بيافريند كه نياز ديگر مردم را برآورند، ايشان شيفته احسانند و گشاده دستى را بزرگوارى مى شمارند و خدا خوى هاى نيك را دوست دارد.
    در جايى ديگر مى فرمايد:
    ان لله عبادا يفزع اليهم الناس فى حوائجهم اولئك هم الامنون من عذاب الله يوم القيامه (846).
    خداوند بندگانى را دارد كه مردم براى رفع نيازمندى هاى خود بدانان پناه برند. آنان همان كسانى هستند كه روز رستاخيز از عذاب خدا در امانند.
    ۩***۩  ملکوت اخلاق ۩***۩

  10. #140
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩***۩ ملکوت اخلاق ۩***۩




    واپسين كلام


    رفتار رسول اعظم (ص) به توصيف امام حسن و امام حسين (عليه السلام)

    شيخ صدوق (رحمه الله ) در معانى الاخبار از امام حسن و امام حسين (عليه السلام) نقل مى كند كه رفتار و اخلاق رسول خدا (ص) چنين بود:
    O با غصه ها، قرين بود و همواره متفكر به نظر مى رسيد.
    O بيشتر اوقات ساكت بود و جز به هنگام ضرورت سخن نمى گفت .
    O هنگام سخن گفتن در آغاز و پايان ، به آرامى ، لب به سخن مى گشود.
    O كلامش ، كوتاه و جامع و خالى از تفصيل بى جا و رساننده مقصود بود.
    O در راه رفتن ، قدم هايش را از زمين بلند مى كرد و به آرامى و باوقار راه مى رفت .
    O تند مى رفت مانند كسى كه بر زمين سراشيب راه مى رود.
    O چون به جانبى نگاه مى كرد، با تمام بدن متوجه مى شد.
    O چشم ها افتاده بود و به سوى زمين بيشتر نگاه مى كرد تا به آسمان .
    O به كسى خيره نمى شد، بلكه نگاه كردنش ، لحظه اى بيش نبود.
    O هر كه را مى ديد، ابتدا سلام مى كرد.
    O نعمت در نظرش بزرگ مى نمود، اگر چه ناچيز باشد.
    O هيچ نعمتى را نكوهش نمى كرد.
    O دنيا و ناملايمات آن هرگز او را به خشم نمى آورد.
    O اگر حقى پايمال مى شد، از شدت خشم ، كسى را نمى شناخت و از هيچ چيز پروا نداشت تا آنكه حق را يارى كند.
    O هنگام اشاره ، به تمام دست اشاره مى كرد.
    O چون از مطلبى تعجب مى كرد، دست ها را پشت و رو مى كرد.
    O هنگام صحبت كردن ، دست ها را به هم وصل مى كرد و انگشت ابهام دست چپ را به كف دست راست مى زد.
    O بيشتر خنده هاى آن حضرت ، لبخند بود.
    O با مردم انس مى گرفت و آنان را از خود دور نمى كرد و حالشان را جويا مى شد.
    O بزرگ هر قومى را گرامى مى داشت و او را بر قومش حاكم مى كرد.
    O هميشه از مردم حذر مى كرد و خود را مى پاييد، بدون آنكه صورت از آنان بگرداند و بدخلقى كند.
    O هر كار نيكى را تحسين و تقويت مى كرد.
    O از ياران خود تفقد مى كرد.
    O از كار مردم غفلت نمى كرد، مبادا آنان منحرف شوند.
    O درباره حق كوتاهى نداشت و از آن هم تجاوز نمى كرد.
    O اطرافيان آن حضرت ، نيكان مردم بودند. برترين آنان نزد ايشان ، كسانى بودند كه مردم را بيشتر نصيحت كنند و بزرگترينشان كسانى بودند كه درباره برادر دينى بيشتر مواسات و خيرخواهى داشت .
    O در هيچ مجلسى نمى نشست و برنمى خاست ، مگر به ياد خدا.
    O در مجالس ، جاى مخصوصى براى خود انتخاب نمى كرد و از اين كار نهى مى فرمود.
    O وقتى به جمعيتى مى پيوست ، هر جا كه خالى بود، مى نشست و اصحاب را به اين كار دستور مى داد.
    O حق هر يك از اهل مجلس را ادا مى كرد و كسى احساس نمى كرد كه ديگرى پيش آن حضرت از او محترم تر است .
    O با هر كس كه مى نشست ، آنقدر صبر مى كرد تا خود آن شخص ‍ برخيزد.
    O مجلس ايشان ، مجلس حلم و حيا و صداقت و امانت بود و در آن آوازها بلند نمى شد و حرمت مردم هتك نمى شد. اگر لغزشى سر مى زد، جاى ديگر گفته نمى شد.
    O كسى را زياد مدح نمى كرد و از چيزى كه به آن رغبت و ميل نداشت ، غفلت مى ورزيد.
    O از سه چيز پرهيز مى كرد: جدال ، پرحرفى و گفتن مطالب بى فايده .
    O نسبت به مردم از سه چيز پرهيز مى كرد: هرگز كسى را سرزنش نمى كرد؛ از او عيب نمى گرفت ؛ لغزش و عيب هاى مردم را جستجو نمى كرد.
    O سخن نمى گفت ، مگر در جايى كه اميد ثواب در آن داشت .
    O اگر اهل مجلس از چيزى به خنده مى افتادند، وى نيز مى خنديد واز آنچه تعجب مى كردند، تعجب مى كرد.
    O بر بى ادبى شخص غريب در پرسش و گفتار صبر مى كرد.
    O هرگز ثناى كسى را نمى پذيرفت ، مگر اينكه ثنايش به عنوان تشكر از آن حضرت باشد.
    O سخن هيچ كس را نمى بريد، مگر آنكه از حد مشروع تجاوز كند. در آن صورت ، با نهى كردن يا با برخاستن ، سخن او را قطع مى كرد(847).
    ۩***۩  ملکوت اخلاق ۩***۩

صفحه 14 از 15 نخستنخست ... 4101112131415 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •