شرحي بر قصه حضرت يوسف سلام الله عليه سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
شرحي بر قصه حضرت يوسف سلام الله عليه
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3
  1. #1
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض شرحي بر قصه حضرت يوسف سلام الله عليه








    شرحي بر قصه حضرت يوسف(عليه‌السلام)

    قسمت اول :


    حضرت يوسف(عليه‌السلام) يكي از پيامبران الهي است، كه نام مباركش بيست و هفت بار در كلام الله مجيد ذكر شده است.[214] سوره دوازدهم قرآن كه داراي صد و يازده آيه بوده، به نام اوست و از آغاز تا پايان آن، پيرامون سرگذشت يوسف(عليه‌السلام) مي‌باشد.
    نام مادرش راحيل«راحله» است،[215] وي فرزند يعقوب (عليه‌السلام) و نواده اسحاق و فرزند سوم ابراهيم(عليه‌السلام) است.
    در سرزمين حران (حاران يا فران آرام)، مرز بين سوريه و عراق به دنيا آمد، او مجموعاً يازده برادر داشت و از ميان آن‌ها فقط بنيامين برادر پدر و مادري او بود. يوسف (عليه‌السلام) از همه برادران جز بنيامين كوچكتر بود.[216]

    يوسف(عليه‌السلام) مدت صد و ده سال زندگاني كرد و چون فوت كرد، بدنش را موميايي كردند و در تابوتي محفوظ داشتند[217] و همچنان در مصر بود تا زماني كه حضرت موسي(عليه‌السلام) مي‌خواست با بني اسرائيل از مصر خارج شود، جنازه يوسف(عليه‌السلام) را همراه خود برده و در فلسطين دفن نمود.
    بنابر آنچه مشهور است، وي در شهر الخليل (واقع در كشور فلسطين) در شش فرسخي بيت المقدس در مقبره خانوادگيشان نزديك مكفيليه (محل دفن ابراهيم، ساره، رفقه، اسحاق و يعقوب (عليهم‌السلام) به خاك سپرده شد.[218]

    خواب ديدن يوسف(عليه‌السلام) و توطئه برادرانش

    يوسف نه سال بيشتر نداشت، كه در يكي از شب‌ها رويايي لذيذ در خواب ديد. نفس صبح كه دميد و خورشيد بال و پر زرين بر جهان بگسترد، از خواب بيدار شد، نزد پدر آمد، آنچه ديده بود براي پدر بازگو كرد: «پدرم! من در عالم خواب ديدم، كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده مي‌كنند».[219]
    حضرت يعقوب(عليه‌السلام) كه تعبير خواب را مي‌دانست[220] از او خواست تا راز خود را از برادرانش پوشيده دارد. به يوسف(عليه‌السلام) گفت: فرزندم خواب خود را براي برادرانت بازگو نكن، زيرا در حق تو حيله و نيرنگ خواهند كرد و نقشه خطرناكي براي تو مي‌كشند، چرا كه شيطان دشمن آشكار انسان است.
    سپس برايش روشن ساخت كه وي در آينده شخصيتي برجسته خواهد شد كه همه، فرمانش را گردن مي‌نهند و خداوند او را به پيامبري برمي‌گزيند و تعبير خواب را بدو مي‌آموزد و به زودي نعمت خويش را با خبر و رحمت و بركاتش بر او و بر آل يعقوب (عليه‌السلام) تمام مي‌كند، همان گونه كه آن را قبلاً بر ابراهيم و اسحاق(عليهماالسلام) تمام كرده بود.[221]

    همين خواب ديدن يوسف(عليه‌السلام) و الهامات ديگر، موجب شد كه يعقوب(عليه‌السلام) امتياز و عظمت خاصي در چهره يوسف(عليه‌السلام) مشاهده كند،‌وي مي‌دانست كه فرزندش يوسف(عليه‌السلام) آينده درخشاني دارد و پيغمبر خدا مي‌شود، از اين رو بيشتر به او اظهار علاقه مي‌كرد[222] و نمي‌توانست اشتياق و علاقه‌اش نسبت به يوسف(عليه‌السلام) را پنهان سازد.

    اين روش يعقوب(عليه‌السلام) نسبت به يوسف(عليه‌السلام) باعث حسادت برادران شد، به همين خاطر چون يعقوب(عليه‌السلام) مي‌دانست كه فرزندانش نسبت به يوسف(عليه ‌السلام) حسادت دارند اصرار داشت كه يوسف(عليه‌السلام) خواب ديدن خود را كتمان كند تا برادران ناتني،[223] براي او توطئه نكنند.

    طبق برخي از روايات بعضي از زن‌هاي يعقوب(عليه‌السلام) موضوع خواب ديدن يوسف (عليه‌السلام) را شنيدند و به برادرانش خبر دادند. از اين رو حسادت برادران نسبت به ا و بيشتر شد، جلسه‌اي محرمانه تشكيل دادند و نقشه خطرناكي در مورد او كشيدند. گفتند: يوسف(عليه‌السلام) و برادرش بنيامين نزد پدر از ما محبوب‌ترند، در حالي كه ما گروه نيرومندي هستيم و بيش از آن دو به پدر سود و منفعت مي‌رسانيم، قطعاً پدرمان اشتباه مي‌كند و از حق و حقيقت به دور است. يوسف(عليه‌السلام) را بكشيد و يا او را به سرزمين دور دستي بيندازيد، تا توجه پدر تنها به شما باشد و بعد از آن از گناه خود توبه مي‌كنيد و افراد صالحي خواهيد بود.

    يكي از برادران،[224] اشاره كرد كه: يوسف(عليه‌السلام) نكشند، بلكه او را در جايي دور از چشم مردم در چاهي بيندازند، شايد كارواني از راه برسد و او را از چاه برگرفته و با خود ببرد و بدين ترتيب به هدف خود كه دور كردن او از پدرش بود، رسيده باشند واز گناه كشتن يوسف(عليه‌السلام) رهايي يابند.

    برادران همين پيشنهاد را پذيرفتند و تصميم گرفتند در وقت مناسبي همين نقشه و نيرنگ را اجرا كنند. در يكي از روز‌ها نزد پدرشان يعقوب(عليه‌السلام) آمدند و از پدر خواستند تا يوسف(عليه‌السلام) را همراه خود به صحرا ببرند و در آنجا در كنار آن‌ها بازي كند، در اين مورد بسيار اصرار كردند، ولي يعقوب(عليه‌السلام) پاسخ مثبت به آن‌ها نمي‌داد.

    بعد از آن‌كه احساس كردند، پدر وي را از آن‌ها دور نگاه مي‌دارد بدو گفتند: پدر جان! چرا تو درباره برادرمان يوسف به ما اطمينان نمي‌كني؟ در حالي كه ما او را دوست مي‌داريم و به او مهربان هستيم، فردا او را با ما به دشت و سبزه زارها بفرست، تا در آن‌جا بازي كند و به شادماني پرداخته و گردش نمايد و ما مواظب او هستيم.[225]

    پدرشان كه علاقه زيادي به يوسف(عليه‌السلام) داشت به آنان پاسخ داد: من از بردن يوسف (عليه‌السلام) غمگين مي‌شوم و از اين مي‌ترسم كه گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشيد.
    برادران گفتند: «ما گروهي نيرومند هستيم، اگر گرگ او را بخورد، ما از زيانكاران خواهيم بود» هرگز چنين چيزي ممكن نيست، ما به تو اطمينان مي‌دهيم .

    يعقوب(عليه‌السلام) هر چه در اين مورد فكر كرد كه چگونه با حفظ آداب و پرهيز از بروز اختلاف بين برادران،‌آنان را قانع كند، راهي پيدا نكرد، جز اينكه صلاح ديد تا اين تلخي را تحمل كند و گرفتار خطر بزرگتري نگردد، ناگزير اجازه داد كه يوسف(عليه‌السلام) را با خود ببرند.

    آن‌ها لحظه‌شماري مي‌كردند كه فردا فرا رسد و تا پدر پشيمان نشده، يوسف(عليه‌ السلام) را همراه خود ببرند. آن شب، صبح شد. صبح زود نزد پدر آمدند و يوسف(عليه‌السلام) را با خود بردند، وقتي كه آن‌ها از يعقوب(عليه‌السلام) فاصله بسيار گرفتند، كينه‌‌هايشان آشكار شد و حسادتشان ظاهر گشت و به انتقام جويي از يوسف(عليه‌السلام) پرداختند.

    وي در برابر آزار آن‌ها نمي‌توانست كاري كند، آن‌ها به گريه و خردسالي او رحم نكردند و آماده اجراي نقشه خود شدند. پيراهن يوسف (عليه‌السلام) را از تنش بيرون آوردند و او را بر سر چاه آوردند و در چاه انداختند.

    يوسف(عليه‌السلام) در درون چاه قرار گرفت، در ميان تاريكي اعماق چاه با آن سن كم[226] تنها و درمانده شده، به خدا توكل كرد، خداوند نيز به او لطف نمود، فرشتگاني را به عنوان محافظ و تسلي خاطر او، نزد وي فرستاده و به او وحي نمود: «ناراحت نباش! روزي خواهد آمد، كه برادران خود را، از ا ين كار بدشان آگاه خواهي ساخت، آن‌ها نادانند و مقام تو را درك نمي‌كنند».

    برادران يوسف(عليه‌السلام) پس از نداختن وي به چاه به طرف كنعان بر مي‌گشتند، براي اينكه پيش پدر روسفيد شوند و به دروغي كه قصد داشتند، به پدر بگويند‌رونقي دهند، پيراهن يوسف(عليه‌السلام) را كه از تنش بيرون آورده بودند به خون بزغاله،[227] (يا آهويي) آلوده كردند، تا آن را نزد پدر شاهد قول خود بياورند، كه گرگ يوسف را دريده است، اين پيراهن خون آلود هم دليل بر سخن ماست.

    شب فرا رسيد آنان با سرافكندگي نزد پدر آمدند. تا پدر آنان را ديد و يوسف (عليه‌السلام) را نديد، فرمود: يوسف(عليه‌السلام) كجاست؟
    گفتند: «اي پدر! ما او را نزد وسايل واسباب‌هاي خود گذاشتيم و براي مسابقه به محل دور دستي رفتيم‌از بخت برگشته ما، گرگ او را طعمه خود ساخت، اين پيراهن خون آلود اوست، كه آورده‌ايم تا گواه گفتار ما باشد، گرچه شما گفته صد در صد صحيح ما را باور نداريد.»

    وقتي يعقوب(عليه‌السلام) پيراهن را نگاه كرد،‌ديد آن پيراهن هيچ پارگي و بريدگي ندارد. فرمود:‌اين گرگ، عجب گرگ مهرباني بوده است! تاكنون چنين گرگي نديده‌ام كه شخصي را بدرد، ولي به پيراهن او كوچكترين آسيبي نرساند.

    سپس رو به آن‌ها كرد و گفت: «نفس‌هاي شما، اين كار زشت را در نظرتان زيبا جلوه داد و من در اين مصيبت صبري پايدار خواهم كرد و خداوند مرا بر آنچه شما توصيف مي‌كنيد ياري خواهد فرمود».[228]




    شرحي بر قصه حضرت يوسف سلام الله عليه


  2.  

  3. #2
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : شرحي بر قصه حضرت يوسف سلام الله عليه







    نجات يوسف (عليه‌السلام) از چاه

    يوسف(عليه‌السلام) سه روز و سه شب در ميان چاه به سر برد تا اينكه كارواني از «مدين» به مصر مي‌رفتند. براي رفع خستگي و استفاده از آب، كنار همان چاهي كه يوسف (عليه‌السلام) در آن بود آمدند.
    يكي از مردان كاروان[229] را فرستادند تا برايشان از چاه آب بياورد. وي بر سر چاه آمده، دلو را به چاه دراز كرد، هنگام بالا كشيدن دلو، يوسف(عليه‌السلام) ريسمان را محكم گرفته و بدان آويزان شد و از چاه بيرون آمد، آن مرد ناگاه چشمش به پسري ماه چهره افتاد، بسيار خوشحال شد و فرياد برآورد: مژده باد! مژده باد! چه بخت بلندي داشتم، به جاي آب، اين گوهر گرانمايه را از چاه بيرون آوردم.
    شادي كنان او را نزد رفقايش آورد، كاروانيان همه به دور يوسف(عليه‌السلام) جمع شدند[230] و از اين نظر كه سرمايه خوبي به دستشان آمده، در ميان كالاهاي خود پنهانش كردند تا او را به مصر برده و بفروشند.
    كاروانيان وقتي به مصر رسيدند، از ترس اين‌كه مبادا بستگان اين بچه، از راه برسند و او را از آن‌ها بستانند، وي را در مصر به بهايي اندك فروختند، تا از وي خلاصي يابند، كسي كه يوسف(عليه‌السلام) را خريداري كرد،‌وزير پادشاه مصر بود.[231]
    وي يوسف(عليه‌السلام) را به منزلش آورد و به همسرش زليخا،[232] سفارش كرد كه به نيكي با او رفتار كند و وي را احترام نمايد تا از زندگي با او خرسند باشند و براي آن‌ها سودمند واقع شود و يا او را به فرزندي انتخاب كنند.
    عزيز مصر و همسرش زليخا از نعمت داشتن فرزند محروم بودند و به همين خاطر يوسف (عليه‌السلام) را به نيكي تربيت كردند، اما او هنگامي كه به سن بلوغ رسيد، زليخا به خاطر زيبايي يوسف(عليه‌السلام) به او علاقه‌مند شد و عاشق دلداده يوسف(عليه‌السلام) گشته و احساساتش در مورد وي شعله‌ور شد. نمي‌دانست چگونه احساسات و عواطف خويش را به يوسف(عليه‌السلام) ابراز كند، تا اينكه عشق و علاقه بر عواطف وي چيره گشته و ضعف طبيعي بر احساساتش حكمفرما شد.
    در يكي از روز‌ها يوسف(عليه‌السلام) را در خانه خود تنها يافت، فرصت را غنيمت شمرد و خود را چون عروس حجله با طرز خاصي آراست و درهاي كاخ را بست و به سراغ يوسف (عليه‌السلام) آمد، با حركات عاشقانه در خلوتگاه، كاخ، زيبايي و زينت‌هاي خود را بر يوسف(عليه‌السلام) عرضه كرد، تا با عشوه‌گري او را بفريبد.
    به وي گفت: نزد من بيا، كه خود را برايت آماده كرده‌ام.
    يوسف گفت: من به خدا پناه مي‌برم، تا مرا از اين گناه حفظ كند، چگونه دست به چنين گناهي بيالايم، در حالي كه شوهرت عزيز، بر من حق بزرگي داشته و مرا احترام كرده و در اين خانه، به من احسان روا داشته است و كسي كه احسان را با مكر و حيله و خيانت پاسخ دهد، رستگار نخواهد شد.
    ولي چشم زليخا كور شده، و از آنچه يوسف(عليه‌السلام) مي‌گفت، پروايي نداشته و بر اين امر پافشاري مي‌كرد، در چنين لحظه‌اي ياد خدا و الهام پروردگار به يوسف(عليه‌السلام) توانايي داد او از تمام امور چشم پوشيد و از انجام آن گناه خودداري نمود و به سرعت به طرف در كاخ حركت كرد تا راه فراري بيابد، زليخا نيز پشت سر او به سرعت به حركت درآمد تا از بيرون رفتن او جلوگيري كند.
    در پشت در، زليخا پيراهن يوسف(عليه‌السلام) را از پشت گرفت تا او را به عقب بكشاند، وي هم كوشش مي‌كرد كه در را باز كند و فرار نمايد. در اين كشمكش، پيراهن يوسف(عليه‌السلام) از پشت پاره گشته و وي سرانجام موفق به فرار شد.
    در همين حال، همسر زليخا را مقابل در ديدند، زليخا براي اين كه خود را تبرئه كند، پيش دستي كرده و به شوهرش گفت: يوسف(عليه‌السلام) قصد داشت با من عمل ناروا انجام دهد. در ادامه گفت:‌آيا كيفر كسي كه قصد خيانت به همسر تو داشته، چيزي جز زندان و عقاب دردناك است؟ زليخا شوهر را تحريك نمود تا يوسف(عليه‌السلام) را زنداني سازد.
    ولي يوسف(عليه‌السلام) اين ا تهام را از خود رد كرده و گفت: «اين زليخا بود كه مي‌خواست به شوهرش خيانت كند و مرا به سوي گناه و فساد بكشاند، من براي اينكه مرتكب گناهي نشوم و خيانت به سرپرستم نكنم‌ فرار كردم‌، او به دنبال من آمد، از اين رو، ما را با اين حال ديديد».
    در همان حال كه يكديگر را متهم مي‌ساختند، يكي از نزديكان زليخا[233] در محل بحث و جدل حاضر گرديده و در آن قضيه داوري كرد و گفت: اگر پيراهن يوسف(عليه‌السلام) از جلو پاره شده است، او قصد سوء داشته و مجرم است و اگر از عقب و پشت سر پاره شده، او اين قصد را نداشته.
    وقتي شوهر ملاحظه كرد پيراهن يوسف(عليه‌السلام) از پشت سر پاره شده، به همسرش زليخا گفت: اين تهمت و افتراء از مكر زنانه شماست، شما زنان در خدعه و فريب زبردست هستيد، مكر و نيرنگ شما بزرگ است، تو براي تبرئه خود اين غلام بي‌گناه را متهم كردي.
    شوهر زليخا مي‌خواست بر اين كار زشت سرپوش بگذارد. لذا به يوسف(عليه‌السلام) گفت: آنچه برايت پيش آمده فراموش نما و آن را مخفي بدار، كسي از اين جريان مطلع نشود. و به زليخا نيز گفت: تو از گناه خود توبه و استغفار كن، زيرا مرتكب خطاي بزرگي شدي.[234]
    ماجراي عشق و دلباختگي زليخا به غلام خود، كم كم از حواشي كاخ توسط بستگان به بيرون رسيد و در بين شهر پخش شد و اين موضوع نقل مجالس شد.
    زنان مصر، به ويژه زنان پولدار دربار، كه با زليخا رقابتي هم داشتند اين موضوع در جلسات خود با آب و تاب نقل مي‌كردند و او را ملامت و سرزنش مي‌كردند و مي‌گفتند: همسر عزيز، دلباخته غلام زير دستش شده و مي‌خواسته از او كام بگيرد.
    به زليخا خبر رسيد كه زن‌ها در غياب او سخناني ناروا مي‌گويند، وي نقشه‌اي كشيد كه آنان را دعوت كند تا يوسف(عليه‌السلام) را ببينند و ديگر او را در مورد دلدادگي يوسف (عليه‌السلام) سرزنش نكنند، روزي آنان را به كاخ دعوت كرد و براي نشستن آن‌ها جايگاهي بسيار باشكوه تدارك ديد، متكاهايي در دور مجلس گذاشت، تا به آن‌ها تكيه كنند.
    پس از ورود مهمانان به مجلس[235] به كنيزكان خود دستور پذيرايي داد و همانگونه كه رسم است، براي بريدن و پوست كندن ميوه‌جات، در بشقاب‌ها، كارد قرار مي‌دهند (به هر يك از مهمان‌ها براي پاره كردن ميوه، كاردي داد) و شروع به پوست كندن و خوردن نمودند و با شادماني و خنده‌كنان به گفتگو پرداختند.
    در اين هنگام زليخا به يوسف (عليه‌السلام) دستور داد كه وارد مجلس شود، يوسف (عليه‌السلام) اكنون غلام است و بايد از خانم اطاعت كند، سرانجام وارد مجلس زنانه شد، زنان مجلس تا چشمشان به يوسف(عليه‌السلام) افتاد، از چهره فوق العاده زيباي او، مات و مبهوت شده و همه چيز را فراموش كردند، حتي با كاردهايي كه در دست داشتند، عوض بريدن ميوه‌ها، دست‌هاي خود را بريدند و گفتند: اين شخص، با اين زيبايي و صفات، بشر نبوده بلكه فرشته است.
    وقتي زليخا ديد مهمانان نيز در محو جمال يوسف(عليه‌السلام) با وي شريك شدند، بسيار خوشحال شده و گفت: اين همان غلامي است كه شما مرا در گرفتاري عشق او نكوهش مي‌كرديد، هر چه كردم وي كمترين تمايلي به من نشان نداد، عفت ورزيد و اگر از اين پس هم، خواسته مرا رد كند و به من اعتنا نكند، قطعاً بايد زنداني شود و خوار و ذليل گردد.
    يوسف(عليه‌السلام) كه اين سخن را شنيد، عرضه داشت: «پروردگارا! زندان نزد من محبوب‌تر است از آنچه اين زنان، مرا به سوي آن مي‌خوانند. اگر مكر و نيرنگ آنان را از من بازنگرداني، به سوي آنان متمايل خواهم شد و در زمره جاهلان و شقاوتمندان در خواهم آمد.»
    خداوند دعاي وي را اجابت كرده و مكر و نيرنگ زنان را از او برطرف ساخت.[236]
    با وجودي كه يوسف(عليه‌السلام) تبرئه شده و امانتداري و پاكدامني وي روشن شده بود، ولي زليخا و خاندانش براي اينكه اين لكه ننگ را از پرونده خود محو كنند،‌اين تهمت را به يوسف(عليه‌السلام) بستند و دستور زنداني كردن وي را صادر نمودند. وقتي يوسف (عليه‌السلام) وارد زندان شد، دو جوان[237] ديگر هم به تهمت توطئه بر ضد پادشاه با وي زنداني شدند، پس از مدتي هر يك از آن دو نفر خوابي ديده بودند، كه آن را براي يوسف (عليه‌السلام) نقل كردند.
    فرد نخست گفت: من در خواب ديدم آب انگور مي‌گيرم، تا آن را شراب ‌سازم و ديگري اظهار داشت، كه در خواب ديدم بالاي سرم نان حمل مي‌كنم و پرندگان از آن مي‌خورند.
    يوسف(عليه‌السلام) هم كه بر اثر بندگي و پاك زيستي، مقامش به جايي رسيده بود، كه خاوند علم تعبير خواب را به او آموخته بود، خواب زندانيان را تعبير كرد و فرمود: اي دو يار زنداني من، يكي از شما (كه در خواب ديده بود، براي شراب، انگور مي‌فشارد) به زودي آزاد مي شود و ساقي و شراب دهنده شاه مي‌گردد، اما ديگري (آن‌كه در خواب ديده بود غذايي به سر گرفته، مي‌برد و پرندگان از او مي‌خورند) به دار آويخته مي‌شود و پرندگان از سر او مي‌خورند. اين تعبيري كه كردم حتمي و غيرقابل تغيير است.
    در اين موقع يوسف(عليه‌السلام) از آن كسي كه تعبير خوابش اين بود كه اهل نجات است و ساقي پادشاه مي‌شود، تقاضايي كرد كه‌: چون آزاد شوي پيش پادشاه سفارش مرا بكن، شايد باعث نجات من از زندان شوي.[238]
    بعد از مدتي زمان آزادي يكي از زندانيان (ساقي پادشاه) فرا رسيد، وي از زندان آزاد شد. اما آن سفارش يوسف(عليه‌السلام) را فراموش كرد و هفت سال از اين قضيه گذشت تا در يكي از شب‌ها پادشاه مصر، خوابي ديد كه او را آشفته ساخت و از آن سخت به وحشت افتاد، دانشمندان و معبران و كاهنان را به حضور طلبيد و به آنان گفت: من در خواب ديدم هفت گاو لاغر به جان هفت گاو فربه افتاده و آن‌ها را خوردند و نيز هفت خوشه سبز را ديدم كه طعمه هفت خوشه خشك شدند، شما خواب مرا تعبير كنيد.
    آنان از تعبير خواب عاجز ماندند، جوان ساقي كه مدتي در زندان همراه يوسف (عليه ‌السلام) بود و اينك از نزديكان شاه محسوب مي گشت، داستان مهارت يوسف (عليه‌ السلام) در تعبير خواب را براي پادشاه بيان كرد.
    پادشاه كه از معبرين مأيوس شده بود، فوري ساقي را به زندان فرستاد تا اگر راست مي‌گويد اين معما را حل كند، وي به زندان آمده، يوسف(عليه‌السلام) را ملاقات كرد و پس از معرفي و احوالپرسي، خواب پادشاه را براي وي نقل كرد.
    يوسف(عليه‌السلام) فرمود:‌ تعبير اين خواب چنين است كه: هفت سال، سال فراواني محصول خواهد شد، سپس هفت سال قحطي و خشكسالي مي‌شود و سال‌هاي قحطي، ذخيره‌هاي سال‌هاي فراواني نعمت و محصولات را نابود مي‌كند.
    تدبير اين است كه در اين سال‌هاي فراواني، بايد در فكر سال‌هاي سخت بود، آنچه در اين سال‌هاي فراواني به دست آورديد به قدر احتياج از آن استفاده نمائيد و بقيه را بدون آنكه از خوشه‌ها خارج نماييد انبار كنيد،[239] تا در آن هفت سال قحطي، كه پس از هفت سال فراواني اتفاق مي‌افتد، مردم از آنچه ذخيره شد، استفاده نمايند، بعد از اين هفت سال قحطي، وضع مردم خوب خواهد شد و مردم به آسايش و فراواني نعمت مي‌رسند.
    ساقي نزد پادشاه آمد و تعبير خواب يوسف(عليه‌السلام) را به عرض شاه رسانيد. پادشاه در فكر فرو رفت و به درايت و عقل و بينش يوسف(عليه‌السلام) پي برد، دستور داد كه يوسف(عليه‌السلام) را نزد وي بياورند. فرستاده شاه خود را به زندان رسانده و پيام شاه را به وي ابلاغ كرد كه پادشاه او را طلبيده.
    يوسف(عليه‌السلام) گفت: من از زندان بيرون نمي‌آيم تا تهمتهايي كه به من زدند از من بزدايند. اي فرستاده شاه! برو و به شاه بگو: براي كشف حقيقت، پيرامون ماجرايي كه بر ضد من به عرض وي رسيده تحقيق كند و از آن زناني كه در مراسم مهماني همسر عزيز مصر (زليخا همسر وزير پادشاه) شكرت كرده و در آن مجلس دست‌هاي خود را بريدند بازجويي نمايد.
    فرستاده شاه، مطالب يوسف(عليه‌السلام) را به عرض وي رسانيد، پادشاه زنان مورد نظر را حاضر كرد، كه در ميان آنان همسر عزيز (زليخا) نيز بود، بازجويي به عمل آمد و گفت: درباره يوسف(عليه‌السلام) قصه خود را توضيح بدهيد، آيا او مجرم است يا نه؟
    همه گفتند: ما هيچ بدي و آلودگي از يوسف(عليه‌السلام) نديده‌ايم. زليخا نيز اذعان كرد كه من درصدد آن بودم او را بلغزانم، ولي او در تمام مراحل، پاكي خود را حفظ كرد و آدمي راستگو و درستكار است. [240]

    ادامه دارد.....

    شرحي بر قصه حضرت يوسف سلام الله عليه


  4. #3
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : شرحي بر قصه حضرت يوسف سلام الله عليه





    جزء 12 سوره آيه نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَـذَا الْقُرْآنَ وَإِن

    كُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِينَ ما بهترين سرگذشتها را از طريق اين قرآن -كه به تو

    وحى كرديم‏- بر تو بازگو مى‏كنيم‏؛ و مسلّماً پيش از اين‏، از آن خبر نداشتى‏!

    داستان ((زليخا و يوسف )) زيباترين داستانهاى قرآن است . خداوند خود در آغاز سوره يوسف مى فرمايد: ((ما زيباترين داستانى را كه مى توان نقل كرد به تو وحى كرديم (42))).

    زليخا همسر ((عزيز)) يعنى نخست وزير مصر بود. تواريخ اسلامى ، پست و مقام شوهر زليخا را، مختلف نقل كرده اند: صدراعظم ، رئيس زندانها يا رئيس كل تشريفات دربار.

    پادشاه مصر، فرعون (ريان الوليد) از فراعنه عرب بود كه بر مصر حكم مى راندند(43). شوهر زليخا كسى است كه ما او را به گفته قرآن مجيد، ((عزيز)) مى خوانيم . از اينجا پيداست كه او هر كه بوده و هر مقامى كه داشته ، از مقربان درگاه و مردى با نفوذ بوده است چون ((عزيز)) در زبان عربى كه قرآن ذكر مى كند به معناى شخص مقتدر و با نفوذ است .

    همسر او ((زليخا)) در زيبائى و رعنايى و اعتدال قامت ، گوى سبقت از همگان ربوده و از اين جهات در تمام مصر ضرب المثل بود.

    يوسف كوچكترين فرزند يعقوب پيامبر كه به وسيله برادرانش در فلسطين به چاه افتاده بود، توسط كاروانى كه روانه مصر بود از چاه در آمد و در بازار برده فروشان مصر فروخته شد. در آنجا او را به عنوان غلام بچه براى عزيز مصر خريدند و بدينگونه وارد خانه او شد.

    يوسف در خانه عزيز زير نظر مستقيم همسر او ((زليخا)) بزرگ شد تا به سن هيجده سالگى رسيد و از علم و حكمت برخوردار گرديد. در آن اوقات هنگامى كه ((عزيز)) مى خواست به مسافرتى برود، همسرش را مخاطب ساخت و گفت : ((جايگاه او را گراميدار، اميد است در تنهائى ما مؤ ثر باشد يا او را چون فرزند خود بگيريم (44))).

    با اين وصف ، زليخا زنى جوان بود واينك جوانى بيگانه را با اندامى برازنده و سيمايى زيبا و قيافه اى خوش تركيب در كنار خود مى ديد و سعى داشت به هر نحوى شده او را به خود متمايل سازد و راز دل خويش را با وى در ميان بگذارد.

    به همين جهت نخست با نگاههاى معنادار تمام حركات يوسف را زير نظر گرفت ، باشد كه او را به خود متوجه سازد و چون نتيجه اى نگرفت ، از راه غَنْج و دَلال وارد شد و آنچه در قدرت داشت به كاربرد تا با اين حربه برنده او را وادار به تسليم كند ولى يوسف هم كه هاله اى از نور نبوت و تربيت صحيح خانوادگى ، تمام وجودش را فراگرفته بود، بيدى نبود كه با اين بادها بلرزد. يوسف علاوه بر مقام عصمت ، مى دانست كه زليخا زنى شوهردار است و نسبت به او حق پرستارى دارد و سالهاست كه خود و شوهرش او را تحت مراقبت گرفته اند تا به اين سن و سال رسانده اند و نبايد به آنان خيانت كرد.

    سرانجام ((زليخا)) در غيبت همسرش ((عزيز)) كه به سفر رفته بود، يوسف را به خوابگاه خود برد تا در آنجا به طور آشكار از مراوده خود با وى و برخوردهاى معنا دارى كه با او داشته است ، پرده بردارد. بدين منظور، درها را بست و گفت : ((من خود را مهياى تو كرده ام ! ولى يوسف گفت : پناه به خدا! اين خيانت است . او خداوندگار من است و مرا گرامى داشته و مقامى نيكو عطا كرده است . اگر من مرتكب چنين خيانتى شوم ، ستمكار و متجاوز خواهم بود. و خدا هرگز ستمكاران را رستگار نمى گرداند(45))).

    ((زليخا پند يوسف را به هيچ گرفت و چون هوى و هوس تمام وجودش را فراگرفته بود، نزديك آمد تا با وى در آميزد. چنان لحظه حساسى فرا رسيده بود كه يوسف چون به ياد خداست به مخالفت پرداخت و خدا نيز او را مورد عنايت قرار داد و قصد سوء و عمل زشت را از وى بگردانيد؛ زيرا يوسف از بندگان پاك سرشت بود(46))).

    با اينكه يوسف مى دانست درها بسته است ، مع الوصف براى اينكه از تماس با زليخا بركنار بماند به طرف در دويد. در اين هنگام قفل در شكست و در باز شد! زليخا يوسف را دنبال كرد و از پشت سر پيراهن او را گرفت و كشيد تا او را به خوابگاه باز گرداند. همين موضوع نيز موجب شد كه پيراهن يوسف پاره شود.
    يوسف و زليخا در حال غيرعادى از اطاقها بيرون پريدند و چون وارد حياط كاخ شدند ((عزيز)) را ديدند كه از سفر بازگشته است .

    ((عزيز)) آن دو را ديد كه با رنگى پريده و سر و وضعى غيرعادى از اطاق بيرون مى آيند. ((زليخا)) بدون درنگ گفت : ((مجازات كسى كه نسبت به همسر تو قصد سوئى داشته است اين است كه يا به زندان افتد و يا سخت شكنجه ببيند(47))).

    يوسف كه خود را در معرض اتهام ديد گفت : ((اى عزيز! همسر تو است كه با من مراوده نموده و مرا به سوى خود كشيده است )).

    در اين هنگام طفلى شيرخوار از بستگان زليخا با قدرت كامله خدا به زبان آمد و گفت : اگر پيراهن يوسف از جلو سينه دريده است ، زليخا راست مى گويدويوسف دروغگوست - زيرادراين صورت يوسف به طرف اورفته است و زليخا با وى گلاويز شده و پيراهن او را پاره كرده است - ولى اگر پيراهن يوسف از پشت سر پاره شده زليخادروغ مى گويدو يوسف راستگوست .

    عزيز كه از سخن گفتن طفل شيرخوار در شگفت مانده بود، جلوآمد و پيراهن يوسف را نگاه كرد و چون ديد كه پيراهن از پشت سر پاره شده به زليخا رو كرد و گفت : ((هرچه هست زير سر شما زنان است ؛ زيرا افسون شما زنان بسى بزرگ است (48))).

    ماجرا رفته رفته درز گرفت و به گوش خانمهاى دربار و اشراف بلكه عموم زنان شهر رسيد و همه ، زليخا را به باد انتقاد و سرزنش گرفتند:
    ((زنان شهر شايع ساختند كه همسر عزيز، پيشخدمت جوان خود را به سوى خويش فراخوانده و دل در گرو عشق او نهاده و سخت به او دلبسته است ، ما او را در گمراهى آشكارى مى بينيم (49))).

    چون زليخا از مضمونهاى نيشدار زنان شهر كه برايش ساخته بودند آگاه شد، آنان را دعوت كرد و براى هر كدام بالشى در گوشه و كنار سالن پذيرايى نهاد و به دست هر كدام ، كاردى براى قاش كردن ميوه داد و همينكه مجلس آراسته شد از يوسف خواست كه به مجلس در آيد!

    همينكه زنان اشرافى و خانمهاى دربارى مصر، يوسف را با آن اندام دل آرا و قامت موزون و سيماى درخشان ديدند، چنان محو تماشاى او شدند كه بى اختيار انگشتان خود را با كارد به جاى ميوه بريدند و متوجه نشدند و گفتند: ((محال است كه اين جوان محبوب و دلفريب ، بشر باشد، نه ، نه ، او فرشته اى بزرگوار است (50))).

    و به گفته سعدى :
    گرش ببينى و دست از ترنج بشناسى
    روا بود كه ملامت كنى زليخا را
    در اينجا زليخا از فرصت استفاده كرد و به زنان مصر گفت : اين است آنچه مرا به خاطر آن سرزنش مى كنيد. شما طاقت نياورديد او را به يك نظر ببيند ولى او شبانه روز در كنار من است !

    ((اين است آنچه مرا در خصوص عشق او ملامت كرده ايد. من او را به خود دعوت كردم ولى او خوددارى كرد. صريحا مى گويم اگر آنچه را از وى مى خواهم و به او دستور مى دهم عملى نسازد، به زندان خواهد افتاد يا خوار و ذليل مى شود(51))).
    عزيز و همسرش زليخا به منظور جلوگيرى از آبروريزى بيشتر و بدگويى و سرزنش مردم ، يوسف را به زندان افكندند ولى يوسف كه از خطر بزرگ معصيت الهى رهيده بود گفت : ((پروردگارا! من زندان را بهتر از اين مى دانم كه زنان مرا به آن مى خوانند. اگر افسون زنان را از من بر طرف نسازى ممكن است به سوى آنان كشيده شوم و از نادانان به شمار آيم (52))).

    خداوند مهربان هم دعاى يوسف را مستجاب كرد و با زندانى شدن او خطر فريب و افسون زنان را از وى برطرف ساخت .

    يوسف در زندان به سر مى برد تا سالها بعد كه فرعون مصر خواب ديد كه هفت گاو لاغر هفت گاو چاق را خوردند. چون از معبّران تعبير خواست آنان گفتند خوابى پريشان است كه قادر به تعبير آن نيستيم . جوانى كه نديمان فرعون و با يوسف در زندان بود، در اين موقع به ياد يوسف افتاد و به فرعون گفت : شخصى بزرگوار و پاكدل در زندان است كه كاملا از عهده تعبير اين خواب برخواهد آمد.
    فرعون دستور داد او را از زندان در آورند. ولى يوسف گفت : قبل از هر چيز بايد معلوم شود گناه من چيست كه بايد سالها در زندان بمانم ؟ و به ماءمور گفت : برگرد و به پادشاه بگو از زنان مصر سؤ ال كند علت چه بود كه زنان اشرافى و خانمهاى دربارى انگشتان خود را بريدند؟! خداى من از افسون آنان خبر دارد.
    فرعون زنان را احضار كرد و پرسيد: چرا با يوسف مراوده برقرار ساختيد و او را به خود دعوت كرديد؟ زنان گفتند: نه ، به خدا سابقه بدى از او سراغ نداريم . در اين هنگام زليخا كه به واسطه مرگ شوهرش ((عزيز)) ديگر نه آن عزت و احترام را داشت و نه آن آب و رنگ را، گفت :

    ((هم اكنون حقيقت آشكار شد. من اعتراف مى كنم كه اين من بودم كه او را به خود دعوت كردم ، او هر چه مى گويد راست است (53))).
    يوسف با تجليل خاصى از اتهامات وارده تبرئه شد و با عزت و سرافرازى از زندان بيرون آمد، در حالى كه مرد و زن مصر اطلاع يافتند كه يوسف به خاطر پاكى و ترتيب اثر ندادن به خواهشهاى همسر عزيز مصر به زندان افتاده بود!
    فرعون مصر چون يوسف را از نزديك ديد و با او سخن گفت ، چنان شخصيت وى در نظرش بزرگ آمد كه به نفع او از سلطنت كناره گرفت و سرنوشت ملت و مملكت مصر را به دست او سپرد.

    بدينگونه يوسف كه به خاطر خويشتندارى از معصيت الهى و پاس احترام ناموس مردم به زندان افتاد، سرانجام همه كاره مصر شد. او، هم پيغمبر خدا بود و هم عزيز مصر، هم با كمال قدرت بر مصر حكومت مى كرد و هم چشم و چراغ مصريان بود.

    مطابق برخى از روايات اسلامى سالها بعد كه زليخا پير و نابينا شده بود، روزى بر سر راه يوسف نشست و همينكه يوسف خواست از آنجا بگذرد، برخاست و از وى خواست كه دعا كند تا خدا چشمش را بينا كند و جوانى و زيبايى روزگار نخستين را به او بازگرداند تا بتواند او را ببيند، و به همسرى او در آيد. پيك الهى فرود آمد و از يوسف خواست دعا كند. يوسف پيامبر محبوب خدا هم دعا كرد و زليخا به همان شكل و اندام خوش تركيب ، ايامى كه با يوسف برخورد داشت و مى خواست به طور نامشروع با وى تماس بگيرد، بازگشت و به صورت مشروع به همسرى يوسف در آمد.

    اين نتيجه دورى از گناه و دورى از نافرمانى خداست !
    شرحي بر قصه حضرت يوسف سلام الله عليه


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •