۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩
صفحه 23 از 103 نخستنخست ... 131920212223242526273373 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 221 تا 230 , از مجموع 1021
  1. #221
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩





    201 - روح متحد
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    شخصى بنام عمروبن شاس در يمن همراه على (عليه السلام ) بود. او پيش خود توهم كرده بود كه على (عليه السلام ) در موردى به او بى مهرى كرده . لذا هنگامى كه به مدينه آمد به هر كس مى رسيد مى گفت : على (عليه السلام ) به من جفا كرد، تا اينكه روزى به مسجد مدينه آمد و در حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه در آنجا بود نشست . وقتى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را ديد به او فرمود: اى عمروبن شاس مرا آزار دادى . عمرو گفت : انا لله و انا اليه راجعون . پناه مى برم به خدا و پناه مى برم از اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را آزرده باشم . پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من آذى عليا فقد آذانى كسى كه على را بيازارد مرا آزرده است ...(250)

    ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #222
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩





    202- چهار اسب يمنى
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    هنگامى كه حضرت على (عليه السلام ) از ماءموريت يمن به مدينه بازگشت به حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيد چهار اسبى را كه همراه خود آورده بود به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اهدا نمود. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على (عليه السلام ) فرمود: آنها را با ذكر نامشان براى من مشخص كن . على (عليه السلام ) فرمود: آن ها داراى رنگهاى مختلف هستند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آيا در ميان آنها اسبى هست كه پيشانى و زانوها و پاهايش سفيد باشد؟ على (عليه السلام ) عرض كرد آرى . يكى از آنها سرخ رنگ متمايل به زرد است و پيشانى و زانوها و پاهايش سفيد مى باشد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آن را براى من نگهدار. على (عليه السلام ) عرض كرد دو راءس آنها قرمز تيره رنگ هستند و همان سفيدى پيشانى و زانوها و پاها را نيز دارند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آنها را به دو پسرت بده . على (عليه السلام ) عرض كرد چهارمى آنها اسب يك رنگ و سياه است . پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آن را بفروش و پول آن را در مخارج زندگى خود صرف كن ... (251)
    ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #223
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩





    203- مير ميدان جانبازى
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    در آغاز جنگ احد، طلحة بن ابى طلحه از قبيله بنى عبدالدار نخستين پرچمدار دشمن بود كه به ميدان آمد و مبارز طلبيد، او در شجاعت آنگونه بود كه به قوچ گردان دشمن ناميده مى شد. امام على (عليه السلام ) در برابر او رفت ولى او شمشيرى به سوى على (عليه السلام ) فرود آورد. على (عليه السلام ) آنرا با سپرش رد كرد و سپس با شمشير بر دوران پاى او زد كه هر دو آنها قطع گرديد و به هلاكت رسيد، بعد از او برادرش ابوسعيد بن ابى طلحة پرچم كفر را برداشت و به ميدان آمد. على (عليه السلام ) او را نيز كشت ، بعد از او عثمان بن ابى طلحه پرچم كفر را بدست گرفت و به ميدان آمد. على (عليه السلام ) او را نيز كشت ، بعد از او عثمان بن ابى طلحه پرچم كفر را بدست گرفت و به ميدان آمد. على (عليه السلام ) او را نيز كشت . بعد از او حرث بن ابى طلحه به ميدان آمد. على (عليه السلام ) او را نيز به هلاكت رساند، بعد از او ابوعزيز بن عثمان به ميدان تاخت ، على (عليه السلام ) او را نيز به خاك سياه مرگ انداخت بعد از او عبدالله بن ابى جميله و سپس ارطاة بن شرجيل به ميدان آمدند كه جملگى بدست شير خدا حيدر كرار (عليه السلام ) كشته شدند و در آخر غلام اين قبيله (بنى عبدالدار) بنام صواب به ميدان آمد. على (عليه السلام ) اول دست راست او را قطع كرد تا اينكه پرچمش به زمين افتاد او پرچم را به دست چپ خود گرفت ، على (عليه السلام ) دست چپش را نيز جدا كرد. صواب با همان دستهاى بريده پرچم را به خود چسبانيد و گفت : اى قبيله بنى عبدالدار آيا حقى را كه بر من داشتيد ادا كردم ؟ على (عليه السلام ) هم ضربتى بر فرق سرش زد، او نيز به پرچمداران ملحد قبلى ملحق شد. در اين هنگام دختر عبقر حارثيه پرچم را برداشت و به ميدان آمد كه از اين پس بود كه جنگ بصورت دست جمعى و گروهى شروع شد. لذا در ابتداى جنگ احد دلاوريهاى على (عليه السلام ) آن چنان بر دشمن ضربه وارد ساخت كه صداى گريه زنان دشمن از همه جا به گوش مى رسيد. (252)

    ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #224
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩





    204- مسلمانى مردم يمن
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    سال دهم هجرت بود. هنوز مردم يمن در بت پرستى باقى بودند و به اسلام نگرويده بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خالد بن وليد را با جمعى از مسلمانان از جمله براء بن عازب به يمن فرستاد تا مردم را به اسلام دعوت كنند، خالد با همراهان خود مدت شش ماه در يمن بود ولى از مردم آنها حتى يك نفر هم مسلمان نشده بود، اين خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيد. آن حضرت رنجيده خاطر شد هماندم على (عليه السلام ) را به حضور طلبيد و به او فرمود: به سوى يمن برو و خالد و همراهانش را به مدينه بفرست و اگر كسى از همراهان خالد خواست به دنبال تو باشد از او جلوگيرى نكن . على (عليه السلام ) به يمن رفت خالد و همراهانش را به مدينه فرستاد ولى چند نفر از جمله براء بن عازب با على (عليه السلام ) در يمن ماند. براء مى گويد: وقتى كه ما همراه على (عليه السلام ) به اوائل يمن رسيديم مردم يمن از ورود على (عليه السلام ) باخبر شدند. نزد آن حضرت اجتماع كردند. امام على (عليه السلام ) نماز صبح را به جماعت خواند، و بعد از نماز سخنرانى كرد. سپس نامه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به مردم يمن را براى آنها خواند، آنها چنان شيفته كلام بلند على (عليه السلام ) شدند كه همان روز قبيله همدان كه جمعيتشان از همه قبايل يمن بيشتر بود مسلمان شدند عى (عليه السلام ) اين خبر مسرت بخش را در ضمن نامه اى به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گزارش داد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وقتى خبر را شنيد بسيار شاد شده و سجده شكر بجاى آورد. سپس برخاست و فرمود: سلام و درود بر قبيله همدان بعد از آن قبيله ساير قبائل نيز پياپى آمدند و مسلمان شدند.(253)

    ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #225
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩





    205- على (ع ) راهنماى ابوذر
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    به ابوذر خبر رسيد كه در مكه مردى برخاسته و ادعاى پيامبرى صلى الله عليه و آله و سلم مى كند و مردم را از بت پرستى بر حذر مى دارد و به خداى واحد دعوت مى كند. ابوذر برادرش انيس را خواست و به او گفت : به مكه برو و در اين مورد براى من خبر بياور، انيس برادر ابوذر به مكه مسافرت كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از نزديك ملاقات نمود و سخنان آن ، حضرت را شنيد، سپس او به نزد ابوذر برگشت و گفت : او شخصى است كه به نيكيها امر مى كند و از بديها نهى مى نمايد، و مردم را به صفات نيك اخلاقى دعوت مى نمايد. ابوذر با اين چند جمله قانع نشد و به برادرش گفت : سخنى كه دلم را آرام كند برايم نياوردى . سپس ‍ خود راهى مكه شد ابوذر وارد مكه شد تصميم داشت شبانه خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم برسد، لذا شب كنار كعبه آمد تا همانجا استراحت كند اين مسافر غريب ناگهان ديد مرد ناشناسى (على (عليه السلام )) به آنجا آمد و گفت اين مرد (اشاره به ابوذر) كيست ؟ ابوذر گفت : مردى از دودمان غفار است . على (عليه السلام ) فرمود: برخيز و به خانه خودت بيا. ابوذر برخاست و بى آنكه در راه با كسى تماس بگيرد و هدفش را بگويد آن شب مهمان على (عليه السلام ) شد. صبح برخاست و از خانه على (عليه السلام ) بيرون آمد و كنار كعبه رفت و همانجا بود تا شب شد، باز على (عليه السلام ) نزد او آمد و او را به خانه خود دعوت كرد و اين موضوع تا سه شب تكرار شد ولى ابوذر با كسى تماس ‍ نمى گرفت و مقصود خود را نيز پنهان مى كرد و روز سوم على (عليه السلام ) به ابوذر فرمود: اگر خود را معرفى كنى و علت مسافرت خود را بگويى قطعا به كسى نخواهم گفت ، و اسرار تو را مى پوشانم . ابوذر هدف و ماجراى مسافرت خود را به على گفت : او گفت مى خواهم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را ببينم . على (عليه السلام ) فرمود: من صبح به طرف منزل او (پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ) مى روم تو نيز به دنبال من بيا هر جا كه احساس خطر كردم از راه رفتن خود مى كاهم و گويى براى حاجتى مى خواهم كنار راه بروم ولى اگر احساس خطر نكردم پشت سر من بيا و در هر خانه اى كه وارد شدم تو نيز وارد شو. همين برنامه و طرح على (عليه السلام ) اجرا شد و ابوذر بدون پيش آمد خطرى به دنبال على (عليه السلام ) به راه افتاد و وارد خانه اى شد كه در آنجا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را ملاقات نمود، ابوذر بعد از ملاقات با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همان لحظه مسلمان شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به ابوذر فرمود: در مكه توقف نكن و به سوى قبيله خود برو و دعوت مرا به گوش آنان برسان و همانجا باش تا پيام من به تو برسد. ابوذر عرض كرد سوگند به خدايى كه جانم در دست او است در برابر مردم مكه با آواز بلند اظهار اسلام مى كنم . ابوذر برخاست و به كنار كعبه آمد و فرياد زد: (اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبدوه و رسوله ) مشركان به او حمله كردند و آنقدر او را زدند كه بيهوش به زمين افتاد عباس عبدى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و خود را به روى ابوذر انداخت و آنها را از اين كار نهى كرد...(254)

    ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #226
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩





    206- همسرى وفادار
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    روزى حضرت زهرا عليهاالسلام بيمار و بسترى شد. حضرت على (عليه السلام ) به بالين او آمد و گفت : چه ميل دارى تا برايت فراهم كنم ؟ فاطمه عليهاالسلام نمى خواست كه شوهرش را به زحمت اندازد در پاسخ گفت : من از شما چيزى نمى خواهم . حضرت على (عليه السلام ) اصرار كرد. فاطمه عليهاالسلام گفت : اى پسر عمو پدرم به من سفارش ‍ كرده كه هرگز چيزى از شوهرت درخواست نكن . مبادا او نداشته باشد و در برابر درخواست تو شرمنده شود. على (عليه السلام ) فرمود: اى فاطمه عليهاالسلام به حق من ، هر چه ميل دارى بگو. فاطمه عليهاالسلام اكنون كه مرا سوگند دادى اگر انارى برايم فراهم كنى خوب است . حضرت على (عليه السلام ) برخاست و براى فراهم نمودن انار از خانه بيرون رفت و با بعضى از مسلمانان روبرو شد و از آنها پرسيد، انار در كجا پيدا مى شود؟ آنها عرض كردند فصل انار گذشته ولى چند روز قبل شمعون يهودى چند انار از طائف آورده است . حضرت على (عليه السلام ) به در خانه شمعون رفت و در خانه او را زد. شمعون از خانه بيرون آمد وقتى كه چشمش به على افتاد از علت آمدن آن حضرت به آنجا پرسيد؟ على (عليه السلام ) ماجرا را گفت و افزود كه براى خريدارى انار آمده ام . شمعون گفت چيزى از انارها باقى نمانده است همه را فروخته ام . حضرت فرمود: شايد يك انار باقى مانده و تو اطلاع ندارى . شمعون گفت : من از خانه خود اطلاع دارم و مى دانم كه اكنون انارى در خانه نيست همسر شمعون در پشت در بود سخن آنها را شنيد و به شوهرش شمعون گفت : من يك انار را براى خودم برداشته بودم و در زير برگها پنهان كردم و تو اطلاع از آن ندارى ، آنگاه رفت و انار را آورد و به على (عليه السلام ) داد. آن حضرت چهار درهم به شمعون داد. شمعون گفت : قيمتش گفت : قيمتش نيم درهم است . امام على (عليه السلام ) فرمود: زن اين انار را براى خود ذخيره كرده بود تا روزى از آن نفع بيشترى ببرد. نيم درهم مال تو و سه درهم و نيم هم مال همسرت . در برگشت على (عليه السلام ) صداى ناله درمانده اى را شنيد به دنبال صدا رفت . ديد مردى غريب و بيمار و نابينايى در خرابه اى بدون سرپرست و غذا روى زمين خوابيده است . حضرت على (عليه السلام ) در بالين او نشست و سر او را به دامن گرفت و از او پرسيد تو كيستى ؟ و از كدام قبيله اى ! و چند روز است در اينجا بيمار مى باشى ؟ او گفت اى جوان صالح من از اهالى مدائن (ايران ) مى باشم در آنجا به بدهكارى بسيار مبتلا شدم ناگزير سوار بر كشتى شدم و با خود گفتم خود را به مولايم اميرمؤ منان (عليه السلام ) مى رسانم شايد آن حضرت چاره كار مرا بنمايد و قرضهايم را ادا كند. جوان كه نمى دانست سرش بر زانوى على (عليه السلام ) است ، على (عليه السلام ) فرمود: من يك انار براى بيمار عزيزم به دست آورده ام ولى تو را محروم نمى كنم و نصفش را به تو مى دهم آن حضرت آن انار را دو نصف كرد و نصف آن را كم كم در دهان آن جوان بيمار گذاشت تا تمام شد بيمار جوان گفت : اگر مرحمت فرمايى نصف ديگرش را نيز به من بخوران ، چه بسا حال من خوب شود! حضرت على (عليه السلام ) نيم ديگر انار را نيز كم كم به دهان بيمار گذاشت تا تمام شد، آنگاه على (عليه السلام ) با دست خالى به خانه خود بازگشت در حالى كه از شدت حيا غرق در فكر بود كه چگونه با دست خالى به خانه بازگردد آهسته آهسته تا نزديك خانه آمد ولى حيا كرد وارد خانه شود، از شكاف در به درون خانه خود نگاه كرد، تا ببيند فاطمه عليهاالسلام در خواب است يا بيدار، ديد فاطمه عليهاالسلام تكيه كرده و طبقى از انار در پيش روى او است و ميل مى فرمايد: حضرت على (عليه السلام ) بسيار خوشحال شد و وارد خانه شد و ديد كه اين انار مربوط به اين عالم نيست (بلكه از بهشت آمده ) پرسيد، اين انار را چه كسى اينجا آورد؟ فاطمه عليهاالسلام گفت : اى پسر عمو وقتى كه تشريف بردى چندان طول نكشيد كه نشانه سلامتى را در خود يافتم ناگاه صداى در به گوشم رسيد فضه خادمه رفت و در را گشود مردى را پشت در ديد، كه طبق انار را داد و گفت : اين طبق انار را اميرمؤ منان على (عليه السلام ) براى فاطمه عليهاالسلام فرستاده است .(255)

    ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #227
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩





    207- غذايى آماده
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    على (عليه السلام ) مى فرمايد: سه روز مى گذشت و ما در خانه خود غذايى براى خوردن نداشتيم . رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به خانه ما آمد و فرمود: اى على (عليه السلام ) خوراكى نرد خود داريد؟ عرض كردم به خدايى كه شما را گرامى داشته و به رسالت خويش ‍ برگزيده ، اكنون سه روز است كه خود و همسر و فرزندانم با گرسنگى سر كرده ايم پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به دخترش زهرا عليهاالسلام فرمود: تا به ميان اتاق (ديگر) برود شايد چيزى را براى خوردن بيابد. فاطمه عليهاالسلام گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم من الان از آن اتاق بيرون آمده ام (خوراكى در آنجا وجود ندارد) من به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عرض كردم : اگر اجازه دهيد من داخل اتاق شوم . حضرت فرمود: به اذن خداوند داخل شد. همين كه من وارد اتاق شدم طبقى ديدم كه در آن طبق ، خرماى تازه و ظرفى از غذا در كنار آن قرار دارد، غذا را برداشته نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آوردم حضرت فرمود: آيا آورنده غذا را ديدى ؟ گفتم : بله . فرمود او را برايم وصف كن . عرض كردم ، رنگهاى سرخ و سبز و زرد در برابر ديدگانم ظاهر شد. حضرت فرمود اينها خطوط پر جبرئيل است كه با در و ياقوت و جواهر تزيين شده است ...(256)

    ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #228
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩





    208- ابراهيم فرزند رسول خدا (ص )
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    على (عليه السلام ) مى فرمايد: ابراهيم كودك شيرخوار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حالى كه بيش از هيجده ماه نداشت از دنيا رفت و پدر را در عزاى خود نشاند. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از من خواست تا به كار غسل و تجهيز او بپردازم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نيز او را در كفن پيچيد و حنوطش كرد. سپس فرمود: على (عليه السلام ) تو پيكر كودك را بگير و به قبرستان ببر. على (عليه السلام ) مى فرمايد: جنازه را به همراه عده اى به قبرستان بقيع آوردم ، حضرت بر او نماز گزارد. سپس نزديك قبر آمد و به من فرمود: تا درون قبر روم ، من در قبر رفتم و حضرت پيكر طفل خود را به دستم داد در همين حال كه جنازه كودكش را به قبر سرازير مى كرد سرشك اشك از ديدگان مباركش باريدن گرفت از گريه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مسلمانان هم به گريه افتادند زن و مرد همه گريستند ولى صداى مردها بر زنها غلبه داشت لحظاتى به همين منوال گذشت و مردم همچنان مى گريستند، تا اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از مردم خواست تا ساكت شوند سپس خطاب به فرزندش فرمود: هر چند ديدگان اشك بار است و دل از فراغت مى سوزد اما هرگز سخنى كه موجب خشم و غضب خداوند شود نخواهيم گفت ما در سوگ تو نشسته ايم و از فقدان تو بسى اندوه در دل داريم ...(257)

    ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #229
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩





    209- آيه تطهير
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    على (عليه السلام ) مى فرمايد: آن روزى كه آيه نازل شد: (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل بيت و يطهركم تطهيرا)
    رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و من فاطمه عليهاالسلام و حسن (عليه السلام ) و حسين (عليه السلام ) را در ميان عبايى جمع كرده بود و آنها را گرد خود نشانده بود در آن جمع جزء اين پنج تن احدى حضور نداشت . رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم همانجا دست به نيايش ‍ برداشت و گفت : خداوندا! اينان عزيزان من و خويشان و نزديكان منند پس آنان را از هر رجس و پليدى دور گردان و آنان را در نهايت پاكى و طهارت قرار ده ام سلمه همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه حاضر بود و مى شنيد، نزديك آمد و از حضرت پرسيد آيا من هم جزو اين جمع هستم ؟ حضرت فرمود: تو بر خير و نيكى هستى ، اما آهى شريفه مشمول تو نيست بلكه فقط من و برادرم على (عليه السلام ) و فاطمه عليهاالسلام و حسن (عليه السلام ) و حسين (عليه السلام ) مصداق آيه هستيم و جز ما نه فرزند ديگر از نسل حسين (عليه السلام ) در شمار اهل البيت خواهند است

    ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #230
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩





    210- بهترين خوبى ها
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    على (عليه السلام ) مى فرمايد: بين من و عباس و عمر بحث در اين موضوع بود كه بهترين خوبيها كدام است ؟ من گفتم : بهترين خوبيها آن است كه در پرده و پنهان از همه انجام گيرد. عباس گفت : بهترين خوبيها آن است كه كار خوب در چشم صاحبش كوچك باشد و از آفت عجب محفوظ بماند، عمر عقيده داشت بهترين صفت در ميان خوبى ها آنست كه با سرعت صورت بگيرد، در اين بين رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر ما وارد شد و فرمود: در ميان خوبيها آنكه از همه بهتر است آن است كه هر سه صفت را دارا باشد، يعنى : هم پنهانى و دور از انظار و هم كوچك در ديد عامل و برهنه از عجب و هم با سرعت و شتاب تحقق پذيرد.(258)

    ۩۩*۞*۩۩ 1001 داستان از زندگاني امام علي "ع" ۩۩*۞*۩ ۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 23 از 103 نخستنخست ... 131920212223242526273373 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آشنايي با حديث مشهور ""سلسلة الذهب""
    توسط seyed yasin در انجمن علوم حديث
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 04-11-1391, 22:11
  2. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 28-07-1391, 23:27
  3. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 12-06-1391, 19:32
  4. آیا بهائیت یك "اقلیت دینی" یا "تفكر متفاوت" است؟
    توسط سابحات در انجمن اديان ، فرق و مكاتب غير آسماني
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 21-04-1390, 05:14
  5. •*"۞"*•توجه ...کلید زندگی موفق: بگویید...•*"۞"*•
    توسط خادمه صدیقه طاهره(س) در انجمن خانواده
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 24-08-1389, 01:16

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •