شرح و تفسير دعاى مكارم الاخلاق جلد 1 سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
شرح و تفسير دعاى مكارم الاخلاق جلد 1
صفحه 9 از 10 نخستنخست ... 5678910 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 94
  1. #81
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    در جنگ احزاب پس از سخنانى كه بين على (ع) و عمرو بن عبدود رد و بدل گرديد، امير المؤ منين فرمود: آيا كافى نبود ترا كه من به جنگ آمده ام و تو بزرگ سوار عربى با اين حال براى جنگ با من از دگرى كمك خواسته اى ؟ عمرو برگشت به پشت سر نگاه كند و ببيند كيست كه به يارى او مى آيد. على (ع) از اين فرصت ، برق آسا استفاده نمود و شمشير خود را محكم به ساقهاى پاهاى او فرود آورد و هر دو ساق را قطع نمود و با پيروزى به حضور رسول گرامى آمد در حالى كه از جاى ضربت عمرو بن عبدود كه قبلا به سر على (ع) زده بود، خون جريان يافت و از شمشير على (ع) نيز كه به ساق عمرو زده بود خون مى چكيد. رسول گرامى فرمود: على ! با عمرو مكر كردى ؟ عرض كرد: بلى يا رسول الله ، جنگ ، خدعه و مكر است .
    اين مكر در نبرد با دشمن مايه بقاى اسلام و ادامه حيات پيمبر گرامى و مسلمانان گرديد و موجب شد كه آيين حيات بخش اسلام باقى بماند و ميليونها انسان در طول قرون و اعصار از تعاليم آن بهره مند گردند. گاهى مكر محمود و مرضى خداوند در حين جنگ نيست ، بلكه در موردى است كه دشمن حيله و كيدى طرح نموده و اگر آن حيله خائنانه با خدعه و مكرى درهم شكسته نشود. عوارض و آفات بزرگى به بار مى آورد و نمونه اين قسم مكر عملى است كه رسول گرامى به امر بارى تعالى بعد از جنگ احد براى جلوگيرى از هجوم مجدد مشركين انجام داد.
    ان النبى صلى الله عليه و آله لما رجع من وقعه احد و دخل المدينه نزل عليه جبرئيل فقال يا محمد: ان الله يامرك ان تخرج فى اثر القوم ولا يخرج معك الا من به جراحه فامر رسول الله (ص ) مناديا ينادى يا معشر المهاجرين والا نصار من كانت به جراحه فليخرج و من لم يكن به جراحه فليقم . فاقبلوا يضمدون جراحاتهم و يداوونهم فانزل الله على نبيه (ص ): ((ولا تهنوا فى ابتغاء القوم ))(510)
    موقعى كه رسول اكرم از وقعه احد برگشت و به مدينه وارد شد، جبرئيل بر وى نازل گرديد و گفت : اى محمد! خداوند ترا امر مى كند كه براى تعقيب مشركين از مدينه خارج شوى و كسى جز افراد مجروح از شهر خارج نشود. رسول اكرم امر كرد منادى ندا دردهد اى مهاجرين و انصار! هر كس مجروح است از شهر خارج شود و هر كس جراحت ندارد در شهر بماند. مجروحين به ضماد و مداواى جراحات خود پرداختند و خداوند، اين آيه را نازل فرمود:
    و لا تهنوا فى ابتغاء القوم (511)
    در تعقيب دشمن سستى ننماييد.
    وقتى ابوسفيان و مشركين از احد برگشتند و مقدارى راه پيمودند از عمل خود پشيمان شدند، يكديگر را ملامت نمودند كه نه محمد را كشتيم و نه يارانش را از فعاليت انداختيم . تصميم گرفتند دوباره به مدينه باز گردند و به جنگ ادامه دهند.
    و انما خرج رسول الله صلى الله عليه و آله ليرهب العدو و ليبلغهم انه خرج فى طلبهم فيظنوا به قوه و ان الذى اصابهم لم يوهنهم من عدوهم فينصرفوا فخرج فى سبعين رجلا حتى بلغ حمراء الاسد و هى من المدينه على ثمانيه اميال (512)
    رسول اكرم از شهر خارج شد براى آنكه دشمن را بترساند و به آنان بفهماند كه مسلمين در طلب آنها از مدينه بيرون شده اند تا به آن حضرت گمان قوت ببرند و متوجه شوند كه آسيبهاى جنگ احد آنان را ضعيف نساخته و در مقابل دشمن سست نشده اند و با توجه به قوت مسلمين از تصميم خود برگردند و به مكه مراجعت نمايند. پيمبر گرامى با هفتاد نفر مجروح از مدينه بيرون آمد و تا حمراء الاسد كه در هشت ميلى مدينه است توقف نمود.
    در ناسخ التواريخ و بعضى كتب ديگر آمده كه پيغمبر اكرم سه روز در حمراء الاسد ماند، شبها دستور مى داد در پانصد نقطه آتش برافروزند تا جاسوس ابوسفيان كه براى آگاهى از اوضاع لشكر مسلمين به آن نقطه نزديك مى شود از مشاهده آن همه آتش و از لشكرى كه به آن آتشها نياز دارند دچار وحشت شود و احساس خود را در مراجعت براى ابوسفيان و دگر مشركين بيان نمايد تا آنان نيز وحشت زده شوند، فكر بازگشت به مدينه را از سر بيرون كنند، و راه مكه را در پيش گيرند.اين مكر بسيار مفيد واقع شد و به نتيجه مورد نظر منتهى گرديد.
    امام سجاد عليه السلام در جمله اول اين قطعه از دعاى ((مكارم الاخلاق )) كه موضوع قسمتى از سخنرانى امروز است ، از پيشگاه خداوند درخواست مى نمايد:
    وهب لى مكرا على من كايدنى
    بارالها! هر كس با من از در خدعه و كيد وارد مى شود توبه مكرى من عطا فرما كه خدعه او را دفع كنم .
    درخواست امام سجاد (ع) از پيشگاه خداوند در اعطاى مكر، نظير همان مكرى است كه پروردگار در مقابل حيله و كيد ابوسفيان و مشركين به پيغمبر اكرم اعطا فرمود و بدان وسيله اسلام و مسلمين را از خطر نجات داد.
    در جمله دوم اين قطعه از دعاى ((مكارم الاخلاق )) كه موضوع قسمتى از سخنرانى امروز است ، امام سجاد (ع) در پيشگاه خداوند عرض مى كند:
    و قدره على من اضطهدنى
    بارالها! هر كه مى خواهد از راه قهر و غلبه بر من مسلط گردد به من قدرتى بده كه مانع قهاريت او شوم .
    خداوندا مردم را آزاد آفريده و خواسته ذات مقدسش آزادى مردم است و نبايد انسانى ، خود را برده و بنده انسان دگرى قرار دهد.
    على (ع) ضمن نامه اى كه به فرزندش حضرت مجتبى نوشته فرموده است :
    و لا تكن عبد غيرك وقد جعلك الله حرا(513)
    فرزند عزيز! بنده كسى نباش كه قضاء الهى و اراده بارى تعالى در اين است كه تو آزاد باشى .
    بدبختانه در قرون گذشته مردمانى خود خواه و زورگو وجود داشته اند كه مردم را برده و بنده خود مى گرفتند و مورد انواع تحقير و اهانتشان قرار مى دادند و در عصر حاضر نيز اين قبيل خودخواهان حتى در كشورهاى پيشرفته بسيارند. يكى از خدمات بزرگ پيمبران الهى نجات دادن انسانها از اين ذلت و اسارت بود. در قرآن شريف و در روايات اولياى گرامى اسلام مكرر اين امر مهم ذكر شده است . از آن جمله موقعى كه فرعون در مصر جبارانه حكومت مى كرد و خود را مالك مردم مى دانست هر چه بر در بنى اسرائيل متولد مى شد سر مى بريد و حضرت موسى در همان زمان به دنيا آمد. خداوند براى حفظ جان او به مادرش الهام فرمود كه فرزندش را در صندوقچه اى قرار دهد و در رود نيل بيفكند و با الهام به او وعده داد كه او را حفظ مى كنم و او را به تو برمى گردانم . جريان آب به فرمان الهى صندوقچه را در نهرى برد كه در باغ بزرگ دربار جريان داشت . آسيه و فرعون صندوقچه را ديدند، به دستورشان از آب گرفتند. طفلى را در آن مشاهده كردند كه به اراده حضرت حق ، محبت كودك در دلشان قرار گرفت ، از خطر مرگ رهايى يافت . قرار شد او را نگاه دارند و يراى تغذيه كودك ، قضاى الهى ترتيبى را فراهم آورد كه طفل به مادرش برگشت و او فرزند خويش را شير مى داد. موقعى كه موسى به نبوت مبعوث گرديد و در معيت برادرش هارون به كاخ فرعون آمدند، خود را فرستادگان الهى معرفى نمودند و از وى خواستند كه از بنى اسرائيل دست بردارد و آنان را با آن دو نفر به خارج مصر بفرستد. فرعون موسى را شناخت ، از روزگار كودكى او سخن گفت و نگاهدارى وى را به رخش ‍ كشيد و بر وى منت گذاشت . موسى برآشفت و گفت :
    و تلك نعمه تمنها على ان عبدت بنى اسرائيل (514)
    برده گرفتن بنى اسرائيل را بر سر من منت مى گذارى ؟
    يعنى در جنايتى كه مرتكب شده اى به جاى شرمندگى ، خود را طلبكار مى دانى ؟ و خلاصه ، موسى در ذيل حمايت بارى تعالى با فرعون مبارزه كرد و سرانجام فرعون در رود نيل غرق شد و خداوند تعالى به حيات ننگينش خاتمه داد.
    پيشواى بزرگ اسلام نيز از طرف حضرت بارى تعالى ماءموريتى اينچنين داشت . خداوند در قرآن اشاره فرموده :
    و يضع عنهم اصرهم والاغلال التى كانت عليهم (515)
    پيغمبر اكرم موظف است كه از طرف خداوند فشارهاى سنگين را از دوش مردم بردارد، زنجيرهاى بردگى را بشكند، و آنان را آزاد سازد.
    على (ع) هدف عالى ماءموريت رسول گرامى را ضمن خطبه اى چنين بيان نموده است :
    اما بعد، فان الله تبارك و تعالى بعث محمدا صلى الله عليه و آله ليخرج عباده من عباده عباده الى عبادته و من عهود عباده الى عهوده و من طاعه عباده الى طاعته و من ولايه عباده الى ولايته (516)
    پس از حمد بارى تعالى فرمود: خداوند، پيغمبر اكرم را مبعوث نمود براى آنكه توجه بندگان خدا را از بندگى بندگان به بندگى خدا معطوف دارد و از تعهدات بندگان به تعهدات الهى ملتزم نمايد و از اطاعت بندگان به اطاعت خداوند وادار سازد و از ولايت و سلطه بندگان تسليم سلطه الهى شوند.
    بر اثر مجاهدات رسول گرامى ، مسلمانان واقعى كه به آن حضرت ايمان راستين داشتند از تمام بندگى ها، تعهدات ، اطاعتها و سلطه هاى ناروا رهايى يافتند و بنده و فرمانبر بى قيد و شرط خدا شدند و از جنايت جباريت جباران رهيدند و به آزادى واقعى و شايسته انسان دست يافتند، ولى بعد از مرگ رسول گرامى افراد خائنى تدريجا در ميان مسلمين نفوذ نمودند و آنان را از مسير حق منحرف ساختند و به انحراف سوق دادند و كار به جايى رسيد كه يزيد بن معاويه ، مرد خودسر و جبار، در كرسى خلافت اسلام مرتكب بدترين جرايم و جنايات گرديد، از آن جمله موقعى كه مردم مدينه بر اثر حادثه خونين عاشورا و قتل حضرت حسين (ع) بر ضد حكومت وى قيام نمودند مسلم بن عقبه را با لشكر شام به مدينه فرستاد تا مردم را سركوب كند و از آنان بيعت بگيرد. در آن زمان امام سجاد (ع) در مدينه بود؛ لشكر شام به فرماندهى مسلم ابن عقبه وارد مدينه شدند و ظرف چند روز مرتكب جرايمى گرديدند كه زبان و قلم از شرح آن شرم دارد و بر اثر آن همه جنايات و جرايم ، بسيارى از علماى عامه و خاصه در كتابهاى خود كلمه ((مسلم )) را از نام او برداشتند و به جاى آن كلمه ((مسرف )) گذاردند و اغلب نوشتند ((مسرف ابن عقبه )). مسعودى ، مورخ معروف ، ضمن جريان امر مدينه درباره بيعت گرفتن مسلم بن عقبه از مردم سخن مى گويد و گوشه اى از تاريخ زندگانى امام سجاد (ع) را در آن موضع نقل مى كند كه آن جمله تاريخى ، بسيار مناسب با بحث امروز است :
    و بايع الناس على انهم عبيد ليزيد و من ابى ذلك امره مسرف على السيف و نظر الناس الى على بن الحسين السجاد وقد لاذ بالقبر و هو يدعو فاتى به الى مسرف و هو مغتاض عليه فتبرا منه و من آبائه فلما رآه و قد اشرف عليه ارتعد و قام له و اقعده الى جانبه و قال له سلنى حوائجك . فلم يساله فى احد ممن قدم الى السيف الا شفعه فيه . ثم انصرف عنه و قيل لمسلم رايناك تسب هذا الغلام و سلفه فلما اتى به اليك رفعت منزلته . فقال : ما كان ذلك لراى منى لقد ملئى قلبى منه رعبا(517)
    مسلم بن عقبه از مردم بيعت مى گرفت كه بنده يزيد باشند و هر كس از چنين بيعتى ابا مى نمود به دستور مسلم بن عقبه كشته مى شد. در اين اوضاع و احوال وحشتزا مردم مدينه ديدند امام سجاد (ع) به قبر مقدس ‍ پيمبر پناهنده شده و در پيشگاه بارى تعالى دعا مى كند كه در اين موقع ، ماءمورين ، حضرتش را نزد مسلم بن عقبه بردند در حالى كه نسبت به آن حضرت خشمگين بود و على بن الحسين و آباى معصومش را مورد اسائه ادب قرار داده و تبرى مى جست . وقتى امام نزديك مسلم بن عقبه رسيد و چشمش به روى حضرت افتاد بر خود لرزيد، به پا خاست ، و آن جناب را پهلوى خود نشانده و به حضرتش عرض كرد: حوايج خود را بخواهيد. امام در اين فرصت براى نجات كسانى كه دستور قتلشان را داده بود استفاده نمود و تمام كسانى را كه براى كشتن به كنار شمشير برده بودند شفاعت نمود و مسلم بن عقبه شفاعت را پذيرفت و همه آنان از قتل رهايى يافتند. سپس امام على (ع) از مجلس بيرون آمد. پس از خروج آن حضرت كسانى به مسلم ابن عقبه گفتند: ترا ديديم كه به امام سجاد و پدرانش بد مى گويى ، اما وقتى او را نزد تو آوردند احترام نمودى . پاسخ داد من طبق اراده و راى خود چنين نكردم ، بلكه قلب من از ديدن آن حضرت مملو از ترس گرديد، از اين رو تكريم و احترامش نمودم .
    امام سجاد (ع) در جمله دوم اين قطعه از دعاى ((مكارم الاخلاق )) كه موضوع قسمتى از سخنزانى امروز است به پيشگاه خداوند عرض مى كند:
    و قدره على من اضطهدنى
    بارالها! هر كه مى خواهد از راه قهر و غلبه بر من سلطه پيدا كند قدرتى به من عطا فرما كه مانع قهاريت او شوم .
    قدرت اعطايى خداوند به امام سجاد (ع) همان ابهت و عظمتى بود كه در وجود آن حضرت مستقر فرمود و بر اثر آن ، مسلم بن عقبه از ديدن امام برخود لرزيد و بدون اراده در مقابل على بن الحسين خاضع گرديد و از اعمال جباريت چشم پوشيد، حضرت را مورد تكريم و احترام قرار داد و شفاعتش را درباره كسانى كه در آستانه قتل قرار گرفته بودند پذيرا شد.
    براى امام صادق (ع) نيز در زمان منصور دوانقى اين قبيل قضيه مكرر اتفاق افتاد و هرگاه منصور خواست جباريت خود را اعمال نمايد، امام با توجه به خداوند و استمداد از قدرت لايزال او از عظمت و ابهتى برخوردار گرديد كه تصميم منصور بر اثر آن درهم شكست و نتوانست نسبت به آن حضرت اعمال جباريت نمايد و در اينجا، به طور نمونه ، يك مورد ذكر مى شود: منصور دوانقى به وزير دستور داد امام صادق (ع) را به حضورش بياورد. حضرت را حاضر نمود. وقتى چشم منصور به امام افتاد گفت : خدا بكشد مرا اگر ترا به قتل نرسانم ، در سلطنت من اخلال مى كنى ، و در طلب هلاكت من هستى .
    امام (ع) قسم ياد كرد كه چنين قصدى نداشته ام و اگر كسى چنين خبرى داده ، دروغ گفته است . براى اينكه آتش خشم او را فرونشاند فرمود: به يوسف ظلم شد بخشيد، و ايوب مبتلا گرديد صبر كرد، و سليمان مشمول عطاى الهى شد شكر نمود. اينان پيمبران الهى بودند و نسبت تو به آنها مى رسد. منصور از شنيدن اين چند جمله آرام گرفت و امام را به نقطه رفيع مجلس دعوت نمود. حضرت در آنجا نشست ، سپس گفت : اين خبر را فلانى به من داده . امام فرمود: احضارش كن تا مرا با گفته خود موافق كند. او را وارد مجلس ‍ نمودند. منصور به وى گفت : آن را كه گفته اى از جعفر بن محمد شنيده اى ؟ جواب داد: آرى . امام به منصور فرمود: او را بر آنچه مى گويد قسم بده . منصور گفت : قسم ياد مى كنى ؟ پاسخ داد: بلى و سوگند را آغاز نمود. امام به منصور فرمود: مرا واگذار تا او را قسم بدهم . منصور پذيرفت . امام فرمود: بگو از حول و قوه خدا برى باشم و ملتجى به حول و قوه خودم باشم كه امام صادق (ع) چنين و چنان كرده و چنين چنان گفته . مرد سعايت كننده از اينچنين سوگندى چند لحظه توقف نمود و امتناع كرد، ولى بعدا آغاز نمود و در جريان قسم ياد كردن طولى نكشيد كه پاى خود را به زمين كوبيد و افتاد.
    منصور از مشاهده اين منظره بسيار ناراحت شد، گفت پاى اين درغگو را بگيريد و از مجلس بيرون بكشيد، خدايش لعنت كند.
    قال الربيع : و كنت رايت جعفر بن محمد عليهما السلام حين دخل على المنصور يحرك شفتيه فكلما حر كهما سكن غضب المنصور حتى ادنا منه و قدرضى عنه . فلما خرج ابوعبد الله عليه السلام من عند ابيجعفر اتبعته فقلت له : ان هذا الرجل كان من اشد الناس غضبا عليك فلما دخلت عليه دخلت و انت تحرك شفتيك و كلما حركتهما سكن غضبه ، فباى شى ء كنت تحركهما؟ قال بدعاء جدى الحسين بن على عليهما السلام . قلت جعلت فداك و ما هذا الدعاء؟ قال ((يا عدتى عند شدتى و ياغوثى عند كربتى احر سنى بعينك التى لاتنام واكنفنى بركنك الذى لايرام (518)
    ربيع گفت : مى ديدم وقتى جعفر بن محمد عليهما السلام وارد مجلس منصور مى شد دو لبش حركت مى كرد و آهسته چيزى مى گفت و به هر نسبت كه به گفته خود ادامه مى داد خشم منصور آرامتر مى شد تا نزديك منصور رسيد و سرانجام ، مجلس به خشنودى خليفه منتهى گرديد. وقتى امام صادق (ع) منصور را ترك گفت از پى حضرت رفتم و عرض كردم منصور در ابتدا نسبت به شما بسيار خشمگين بود، اما با حركت لبهاى شما خشمش آرام مى شد، مگر شما چه مى گفتيد؟ فرمود دعاى جدم حسين بن على عليهماالسلام را مى خواند. عرض كردم فدايت شوم ، آن دعا چيست ؟ حضرت دعا را خواند و ترجمه اش اين است : ((اى خدايى كه در شدايد و سختى ها پناه و ملجا منى ، اى خدايى كه در غم و اندوه جانكاه معين و ناصر منى ، بارالها! مرا با چشم خداييت كه هرگز به خواب نمى رود نگاهدارى و محافظت كن ، بارالها! مرا در كنف حمايت و پشتيبانى خود كه هرگز سست و ضعيف نمى شود قرار ده .
    شرح و تفسير دعاى مكارم الاخلاق جلد 1

  2. #82
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    25- وَ تَكْذِيباً لِمَنْ قَصَبَنِى ، وَ سَلَامَةً مِمَّنْ تَوَعَّدَنِى
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    به خواست حضرت بارى تعالى اين دو جمله از دعاى شريف ((مكارم الاخلاق )) موضوع بحث و سخنرانى امروز است . امام سجاد (ع) در جمله اول به پيشگاه خداوند عرض مى كند: بارالها! مرا از نيرويى برخوردار فرما كه بتوانيم عيبجويى و دشنامگويى بدخواهان را تكذيب نمايم . در جمله دوم عرض مى كند: پروردگارا! كسى كه مرا ارعاب مى كند و به اذيت و آزار تهديد مى نمايد تو مرا از شر او سالم و مصون بدار.
    در جوامعى كه حكام مستبد و زورگو فرمانروا هستند و منويات خائنانه خويش را بيچون و چرا به موقع اجرا مى گذاردند، مردم از حق و عدالت محروم اند و چون قدرت دفاع از خود ندارند، ناچارند كه بيدادگرى ها را تحمل كنند و به مصائب و بلايا تن دردهند. اگر افراد آزاده و شجاعى در گوشه و كنار وجود داشته باشند كه بتوانند در مواقعى به جبار خائن اعتراض كنند و مردم را به تخلف و سرپيچى از اوامرش تحريك نمايند، حكومت وقت با تهمت و افترا، عيبجويى و دشنامگويى ، و از هر راه ديگر كه ممكن شود مى كوشد تا آن عناصر شريف را بدنام نمايد، قدر و منزلتشان را از ميان ببرد، و سخنانشان را از اثر بيندازد. على (ع) و ديگر ائمه معصومين در طول حكومت معاويه و ساير حكام بنى اميه و بنى عباس با اين گرفتارى مواجه بودند و به صور مختلف مورد هتك و اهانت واقع مى شدند. يك روز معاويه على (ع) را به قتل عثمان متهم نمود و مردم را به نام خونخواهى بر ضد آن حضرت تحريك كرد، روز ديگر مردم را نسبت به سب على (ع) وادار نمود و بدگويى و اسائه ادب نسبت به آن حضرت را در منابر و مجالس معمول ساخت و آن را از وظايف عبادى خطبا و مردم به حساب آورد و ماءمورين دولت و عموم مردم را در اجراى اين دستور اكيدا مكلف و موظف ساخت . اين مطلب تاريخى را حتى وليد بن عبدالملك كه خود يكى از خلفاى بنى مروان است به فرزندان خويش گفته و آنان را به اين امر واقف ساخته است .
    قال الوليد ابن عبدالملك : مازلت اسمع اصحابنا و اهلنا يسبون على بن ابيطالب و يدفنون فضائله و يحملون الناس على شنانه فلايزيد ذلك من القلوب الا قربا و يجتهدون فى تقريبهم من نفوس الخلق فلا يزيد هم ذلك من القلوب الا بعدا و فى ما انتهى اليه الامر من دفن فضائل امير المؤ منين (ع) والحيلوله بين العلماء و نشرها مالا شبهه فيه على عاقل حتى كان الرجل اذا اراد ان يروى عن اميرالمؤ منين (ع) روايه لم يستطع ان يضيفها اليه بذكر اسمه و نسبه و تدعوه الضروره الى ان يقول : حدثنى رجل من اصحاب رسول الله صلى الله عليه و آله او يقول حدثنى رجل من قريش و منهم من يقول حدثنى ابو زينب (519)
    روزى وليد بن عبدالملك به فرزندان خود گفت : من پيوسته مى شنيدم كه اصحاب ما و خاندان ما على (ع) را سب مى كنند و فضايل و كمالات آن حضرت را دفن مى نمايند و مردم را به دشمنى با آن جناب وامى دارند، اما اين كار برخلاف انتظار اصحاب ما موجب مى شد كه على (ع) به دلها نزديكتر شود و آل اميه از دلها دورتر و كار دفن فضايل على (ع) و بى خبر نگاهداشتن افراد عالم و تحصيلكرده از مراتب كمالات آنحضرت به جايى رسيد كه احدى جرئت نمى كرد حديثى را در مجالس از على (ع) نقل كند و از آن حضرت اسم ببرد و ناچار بود بگويد: يكى از اصحاب رسول خدا حديث نموده است ، يا بگويد مردى از قريش حكايت كرده است ، و بعضى مى گفتند: پدر زينب حديث نموده است .
    علماى خاصه و عامه احاديث زيادى از رسول گرامى راجع به سب مسلمانان در كتب خود آورده اند و در اينجا به ذكر دو حديث اكتفا مى شود:
    عن النبى صلى الله عليه و آله : سباب المؤ من كالمشرف على الهلكه (520)
    سب كننده مؤ من مانند كسى است كه در پرتگاه هلاكت قرار گرفته است .
    و عنه صلى الله عليه و آله : سباب المسلم فسوق و قتاله كفر(521)
    دشنامگويى به مسلمانان فسق است و جنگ با او كفر.
    اين حديث در كتابهاى بخارى ، مسلم ، يرمذى ، نسائى و ابن ماجه آمده است . بدبختانه معاويه بن ابى سفيان برخلاف دستور رسول اكرم حق و عدل را ناديده گرفت ، هم على (ع) را سب نمود و هم با آن حضرت جنگيد و در نتيجه مشمول هر دو قسمت حديث پيمبر گرامى قرار گرفته است . در مقابل اعمال نارواى معاويه بن ابى سفيان به روش اسلامى و الهى على (ع) توجه بنماييد:
    و قد سمع قوما من اصحابه يسبون اهل الشام ايام حربهم بصفين : انى اكره لكم ان تكونوا سبابين ، ولكنكم لو وصفتم اعمالهم ، و ذكرتم حالهم ، كان اصوب فى القول و ابلغ فى العذر، و قلتم مكان سبكم اياهم : اللهم احقن دماء نا ودماء هم ، و اصلح ذات بيننا و بينهم و اهدهم من ضلالتهم حتى يعرف الحق من جهله (522)
    على (ع) شنيد كه بعضى از اصحابش در ايام جنگ صفين اهل شام را سب مى كنند. فرمود: ميل ندارم شما در جمع دشنام دهندگان باشيد و اگر اعمال اهل شام را بگوييد و متذكر حالشان بشويد از نظر سخن شايسته تر و از جهت عذر، رساتر است ، شما به جاى سب بگوييد: خدايا! ما و آنان را از ريختن خون يكديگر مصون و محفوظ دار، خدايا! بين ما و آنان اصلاح برقرار نما و آنها را از گمراهى به هدايت سوق ده تا جاهل ، حق را بشناسد.
    معاويه بن ابى سفيان و آل اميه علاوه بر نسبتهاى دروغ و خلاف واقع به على (ع) و سب و دشنام آن حضرت در مجالس ، و همچنين دفن نمودن فضايل آن جناب ، به خيانت بهت آور دگرى دست زدند و با تبليغات خائنانه خود، بخصوص در منطقه وسيع شام ، وابستگى و قرابت على (ع) و حضرت صديقه اطهر و فرزندان معصومشان را با رسول گرامى پنهان داشتند و هويت آنان را در افكار عوام مردم به گونه هاى مختلف ترسيم كردند و به مردم فهماندند كه تنها اهل بيت رسول خدا و وراث آن حضرت بنى اميه هستند و از اين راه ، خود را جانشين بحق پيشواى اسلام معرفى نمودند و تحت اين عنوان مقدس ، جنايات بزرگى را مرتكب شدند و اين تبليغات خائنانه و خلاف واقع همچنان جريان داشت تا با انقلاب بنى عباس ، كاخ ستمكارى بنى اميه فروريخت و دروغ آنان آشكار گرديد. براى آنكه تا اندازه اى شنوندگان به اين خيانت تبليغى واقف شوند، در اينجا گوشه اى از تاريخ را به عرض شنوندگان محترم مى رسانم . مسعودى ، مورخ نامى ، از قول يكى از برادران تحصيلكرده و عالم خود نقل مى كند كه مى گفت : روزها با جمعى مى آمديم ، در نقطه اى مى نشستيم ، و درباره ابوبكر و عمر و على (ع) و معاويه مناظره مى كرديم و گفته هاى اهل علم را در اين باره نقل مى نموديم . چند نفر عوام مى آمدند، نزديك ما مى نشستند و سخنان ما را استماع مى نمودند. روزى يكى از آنان كه عقل بيشتر و ريش بلندترى داشت به ما گفت : چقدر درباره معاويه و على و فلان و فلان سخن مى گوييد، از او پرسيديم شما در اين باره چه مى گوييد؟ گفت درباره چه شخصى مى پرسيد، مقصودتان كيست ؟ گفتم على (ع). گفت مگرنه اين است كه او پدر فاطمه بود، پرسيد فاطمه كيست ؟ گفت : عيال پيغمبر اسلام ، دختر عايشه ، و خواهر معاويه . پرسيدم قصه على (ع) به كجا انجاميد؟ گفت : در غزوه حنين كشته شد.
    سپس مسعودى مى گويد:
    و نزل عبدالله بن على الشام و وجه الى ابى العباس السفاح اشياخا من اهل الشام من ارباب النعم والرياسه من سائر اجناد الشام فحلفوا لابى العباس السفاح انهم ما علموا لرسول الله صلى الله عليه و آله قرابه و لا اهل بيت يرثونه غير بنى اميه حتى وليتم الخلافه (523)
    عبدالله بن على از افسران بنى عباس بود و براى كشتن مروان حمار، آخرين خليفه اموى ، به شام وارد شد. او جمعى از شيوخ اهل شام را كه صاحب ثروت و رياست بودند و غير از سپاهيان شام به حساب مى آمدند تحت الحفظ نزد ابوالعباس سفاح فرستاد. اينان در حضور ابوالعباس سفاح قسم ياد كردند كه ما براى پيمبر گرامى اسلام قرابت و اهل بيتى كه وراث او باشند جز بنى اميه نمى شناختيم تا شما عهده دار امر خلافت شديد و زمام امور را به دست گرفتيد.
    نه تنها اهل بيت رسول گرامى براى مردم شام ناشناخته بودند، بلكه عده زيادى از مردم كوفه نيز از اين امر آنچنان كه بايد آگاهى نداشتند و اهل بيت را بخوبى نمى شناختند. متجاوز از چهل سال بر اثر تبليغات خائنانه بنى اميه ، سب على (ع) در مجالس ، معمول بود و گويندگان خودفرخته در منابر به حضرتش دشنام مى گفتند و فرزندان معصوم آن حضرت نيز از اين جسارت و اسائه ادت مصونيت نداشتند.
    عمر بن عبدالعزيز كه به مقام خلافت رسيد تصميم گرفت از سب آن حضرت جلوگيرى نمايد. تصميم خود را به موقع اجرا گذارد و به تمام ماءمورين دولت ، در سراسر كشور، دستور داد اين مهم را عملى نمايند و بر اثر اين تصميم ، رفته رفته ، سب على (ع ) در مجامع و منابر متروك گرديد. واقعه دردناك عاشورا و اسارت امام سجاد (ع) و ساير اهل بيت رسول گرامى در خلال آن چهل سال صورت گرفت .
    خطبه هاى نافذ امام سجاد و حضرت زينت در نقاط حساس كوفه و شام بخصوص در مسجد اموى و مجلس ‍ يزيد مردم را به مقدار قابل ملاحظه اى از حقيقت امر و خيانت آل اميه آگاه نمود و مكر آنان را كه مدعى قرابت نزديك با پيغمبر بودند و خويشتن را وراث بحق پيشواى اسلام مى خواندند آشكار ساخت و بر اثر نشر آن سخنان ، سب و دشنام در داخل كوفه و شام تقليل يافت . امام سجاد (ع) در جمله اول دعا كه موضوع سخنرانى امروز است به پيشگاه خدا عرض مى كند:
    و تكذيبا لمن قصبنى
    بارالها! مرا از نيرويى برخوردار فرما كه بتوانم عيبجويى و دشنا گويى بدخواهان را تكذيب نمايم .
    مقصود امام از اين تكذيب نه آن است كه به مردم بفرمايد آن گفته ها دروغ است ، بلكه هدف آن حضرت اين است كه خداوند موجباتى را فراهم آورد كه بتواند حقايق امر را براى مردم بيان كند و شنوندگان را به دروغ بودن آن تبليغات خائنانه واقف سازد تا مردم بدانند كه سب و دشنامشان گناه بوده و از عمل خود پشيمان شوند و از آن پس خويشتن را به آن گناهان آلوده ننمايند. اين موفقيت در سفر كوفه و شام نصيب آل رسول (ص ) گرديد و موجب شد كه زن و مرد در مواقع مختلف گريستند و از اعمال خود ابراز شرمندگى نمودند. آنجا كه حضرت زينب در آغاز خطبه كوفه فرمود:
    و الصلواه على ابى محمد، به مردم فهماند كه او دختر پيمبر اسلام است كه با شما سخن مى گويد.
    وقتى ام كلثوم فرمود:
    ان الصدقه علينا محرمه ، و به زن صدقه دهند فرمود: ما فرزندان پيمبريم .
    اما مهمتر از تمام سخنرانى ها در سفر اسارت سخن امام سجاد (ع) در مسجد شام با حضور يزيد و مردم بود. در روايت چنين مى گويد:
    انه عليه اسلام ساءل يزيد ان يخطب يوم الجمعه فقال نعم . فلما كان يوم الجمعه امر ملعونا ان يصعد المنبر و يذكر ماجاء على لسانه من المساوى فى على و الحسين عليهما السلام . فصعد الملعون المنبر و قال ما شاء من ذلك . فقال الامام (ع) ائذن لى حتى اخطب انا ايضا. فندم يزيد على ماوعده من ان ياذن له فلم ياذن له . فشفع الناس فيه فلم يقبل شفاعتهم . ثم قال معاويه ابنه و هو صغير السن : يا اباه ! ما يبلغ خطبته . ائذن له حتى يخطب . قال يزيد: انتم فى امر هولاء فى شك . انهم ورثوا العلم والفصاحه و اخاف ان يحصل من خطبته فتنه علينا، ثم اجازه . فصعد (ع) المنبر
    امام سجاد (ع) قبلا از يزيد خواسته بود كه روز جمعه منبر برود و يزيد پاسخ مثبت داده بود. روز جمعه فرارسيد. مرد منحرفى را امر نمود كه منبر برود، به حضرت على و حضرت حسين عليهما السلام بدگويى نمايد. او منبر رفت و هر چه خواست در اين باره گفت .
    سپس امام (ع) استيذان منبر نمود. يزيد كه از وعده قبل خود پشيمان شده بود اجازه نداد. مردم شفاعت نمودند پذيرفته نشد. سپس معاويه فرزند يزيد كه سن كمى داشت در مقام تقاضا برآمد و گفت : پدر! اين شخص چه كارى را مى تواند با خطبه خود انجام دهد، اجازه بده .
    يزيد گفت : اينان وارث علم و فصاحت اند و من مى ترسم از سخنرانى او فتنه اى به ضرر ما برپا شود. سرانجام اجازه داد و حضرت سجاد (ع) منبر رفت . پس از حمد خداوند و ذكر ازلى و ابدى بودن ذات مقدسش به معرفى خود پرداخت و قسمت اعظم سخنان آن حضرت اين بود كه به حضار بفهماند كسى كه با شما سخن مى گويد فرزند حضرت محمد بن عبدالله رسول گرامى اسلام است تا بر مردم آشكار شود كه بنى اميه بدروغ خود را اهل بيت و وراث پيشواى اسلام خوانده اند.
    امام سجاد (ع) در مقام معرفى خود تنها به اسم نبى اكرم اكتفا نكرد، بلكه بعضى از آيات قرآن شريف را كه در امر معراج نازل شده و همه مى دانستند كه مربوط به شخص نبى اسلام است خاطرنشان ساخت و فرمود:
    انا ابن من اسرى به الى المسجد الاقصى ، انا ابن من بلغ به الى سدره المنتهى ، انا ابن من دنى فتدلى ، فكاب قاب قوسين اوادنى ، انا ابن من اوحى اليه الجليل ما اوحى
    شرح و تفسير دعاى مكارم الاخلاق جلد 1

  3. #83
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    خلاصه ، پس از ذكر پاره اى از مميزات و اوصاف آن حضرت فرمود:
    انا ابن الحسين القتيل بكربلا، انا ابن على المرتضى ، انا ابن محمد المصطفى ، انا ابن فاطمه الزهراء
    من فرزند حسين قتيل كربلايم ، من پسر على مرتضايم ، من پسر محمد مصطفايم ، من فرزند فاطمه زهرايم .
    وقتى سخن امام (ع) به اينجا رسيد صداى شيون و گريه شديد مردم بلند شد، يزيد احساس فتنه و آشوب كرد، به مؤ ذن گفت برخيزيد براى نماز اذان بگويد. امام كرسى سخن را ترك نفرمود، وقتى مؤ ذن به اسم مبارك رسول اكرم رسيد، امام سجاد عمامه خود را از سر برداشت و به مؤ ذن قسم داد كه ساكت شود. سپس ‍ از روى كرسى خطابه متوجه يزيد شد و فرمود: اين محمد جد توست يا جد من است ، اگر او را جد خودت بدانى همه مى دانند دروغ گفته اى ، اما اگر او را جد من بدانى از تو مى پرسم چرا فرزند او را كشته اى و چرا اموال اهل بيت را به غارت برده اى و چرا خانواده پيغمبر را اسير گرفته و گرد بلاد گردانده اى ؟ يزيد اوضاع و احوال را خطرناك ديد و به مؤ ذن فرياد زد اقامه نماز را بگويد.
    فوقع بين الناس دمدمه و زمزمه عظيمه ، فبعض صلى و بعضهم لم يصل حتى تفرقوا
    در اين موقع از مردم كلمات خشم آلود شنيده مى شد و صداهايى همانند لهيب آتش به گوش مى رسيد، بعضى نماز خواندند، بعضى نماز نخواندند و متفرق شدند.
    ثم ارسلت زينب عليهماالسلام الى يزيد تساءله الاذن ان يقمن الماتم على الحسين فاجاز ذلك و انزلهن فى دار الحجاره فاقمن الماتم هناك سبعه ايام و يجتمع عند هن فى كل يوم جماعه كثيره لا تحصى من النساء فقصد الناس ان يهجموا على يزيد فى داره و يقتلوه . فاطلع على ذلك مروان و قال ليزيد: لايصلح لك توقف اهل بيت الحسين فى الشام فاعد لهم الجهاز وابعث بهم الى الحجاز فهيا لهم المسير و بعث بهم الى المدينه (524)
    حضرت زينب عليهما السلام براى يزيد پيام فرستاد كه موافقت كند براى حسين بن على عليهماالسلام مجلس ‍ ماتمى تشكيل دهد، موافقت نمود، هفت روز مجلس عزا ادامه داشت و هر روز عده زيادى از زنان شام در مجلس شركت مى كردند، مجموع جريانها زمينه هيجان در مردم آماده نمود، مى خواستند به خانه يزيد هجوم برند و او را به قتل برسانند. مروان از اين تصميم آگاهى يافت ، براى يزيد پيام فرستاد كه ماندن اهل بيت در شام به صلاح نيست ، وسايل حركتشان به حجاز را آماده كن ، آماده نمود و آنان را روانه مدينه ساخت .
    معاويه بن ابى سفيان مرتكب گناهى بزرگ و عملى خائنانه گرديد، به على (ع) نسبتهايى دروغ و خلاف واقع داد، سب و دشنام آن حضرت را در مجالس عمومى و منابر پايه گذارى نمود و فرزندان معصوم و بزرگوار آن حضرت نيز از اين بدگويى و بدعت ظالمانه مصون نبودند و كم و بيش مورد اسائه ادب و تعرض افراد ناآگاه قرار مى گرفتند. امام سجاد و حضرت زينب عليهماالسلام در سفر كوفه و شام با اين خيانت بزرگ مبارزه نمودند، دروغگويى و عمل ناحق آل اميه را برملا ساختند و آنچنان شد كه مردم به يزيد و آل اميه با چشم كينه و بغض مى نگريستند. حضرت على بن الحسن عليهما السلام در پاره اى از مواقع با سخنان ناروا و ظالمانه بعضى از افراد به طور خصوصى مواجه مى شد و در آن موارد نيز با منطق حكيمانه و اخلاقى به گفته هاى آنان پاسخ مى داد و كذبشان را آشكار مى نمود. مردى از بستگان امام سجاد در حضور حضرت توقف نمود و به آن جناب ظالمانه دشنام داد و سخنان ناروا گفت . حضرت ساكت بود. پس از آنكه دشنام دهنده از مجلس خارج شد امام به حضار محضر خود فرمود: سخنان آن مرد را شنيديد، ميل دارم با من بياييد تا رد گفته هاى او را از من بشنيد. گفتند: دوست داريم شما بگوييد و ما هم بگوييم . امام حركت كرد و راه منزل او را در پيش گرفت ، ولى با خود آهسته مى گفت :
    الكاظمين الغيظ والعافين عن الناس و الله يحب المحسنين (525)
    آنانكه با حضرت بودند فهميدند امام به مردى كه دشنام گفته با تندى برخورد نمى نمايد و مقابله نخواهد كرد. امام (ع) به در منزل آن مرد رسيد، به صداى بلند فرمود: به او بگوييد كه على بن الحسين آمده ، از منزل برون بيايد. از منزل خارج شد، در حالى كه آماده شده بود با پيشامدهاى بد روبه رو شود ولى برخلاف انتظارش ‍ امام (ع) فرمود:
    يا اخى ! انك كنت قد وقف على انفا وقلت وقلت . فان كنت قد قلت ما فى فانا استغفرالله منه ، و ان كنت قلت ما ليس فى فغفر الله لك . قال : فقبل الرجل بين عينيه و قال : بلى قلت فيك ما ليس فيك و انا احق به (526)
    برادر! تو ساعتى قبل مقابل من توقف نمودى و سخنانى گفتى . اگر گفته هايت در من وجود دارد، از خداوند طلب عفو و بخشش مى نمايم ، و اگر گفته هاى تو در من نيست ، خداوند ترا مشمول عفو و غفران خود قرار دهد. مرد پيش آمد و بين دو چشم امام را بوسيد و گفت : بلى من چيزهايى گفتن كه در شما نيست و خود من به آنچه گفتم شايسته ترم .
    با آنچه مذكور افتاد معناى جمله اول دعاى امام سجاد كه موضوع سخنرانى امروز است روشن شد:
    و تكذيبا لمن قصبنى
    بارالها! مرا از نيرويى برخوردار فرما كه بتوانم عيبجويى و بدگويى بدخواهان را تكذيب نمايم .
    اين نيروى اعطايى خداوند بود كه امام سجاد را در سفر كوفه و شام موفق به آشكار نمودن دروغ بنى اميه نمود، و از نيرويى برخوردار ساخت تا در مقابل شخص جسور به گونه اى عمل كند كه او به پاكى امام و دروغ بودن گفته هاى خويش اعتراف نمايد.
    در جمله دوم دعا كه موضوع سخنرانى امروز است امام به پيشگاه خدا عرض مى كند:
    و سلامه ممن توعدنى
    بارالها! كسى كه مرا ارعاب مى كند و به اذيت و آزارم تهديد مى نمايد، تو مرا از شر او سالم و مصون بدار.
    خوف و رجاء يا ترس و اميد دو حالت روحى است كه از نظر دينى در افراد با ايمان بايد وجود داشته باشد. ترس از عذاب الهى و اميدوارى به رحمت واسعه او. راغب در كتاب مفردات در لغت ((خوف )) مى گويد:
    الخوف توقع مكروه عن اماره مظنونه اومعلومه كما ان الرجاء توقع محبوب عن اماره مظنونه او معلومه
    ((خوف )) توقع ناملايم است از نشانه اى كه انتظار ناملايم از آن علامت ، يا به طور گمان است يا به گونه علم و قطع ، و ((رجاء)) انتظار رسيدن چيزى است مطلوب و ملايم از نشانه اى كه وصول به آن ملايم از آن علامت يا مظنون است يا معلوم .
    نكته شايان دقت اين است كه وجود خوف و رجاء در ضمير افراد باايمان بايد به طور متوازن و معتدل باشد تا اثر سوئى به جاى نگذارد. اين مطلب از كلام امام صادق (ع) كه به ابن جندب فرموده مشهود است :
    عن ابيعبد الله عليه السلام قال : وارج الله عزوجل رجاء لايجريك على معصيته و خفه خوفا لايويسك من رحمته (527)
    به ابن جندب فرمود: به خداوند اميدوار باش اميدى كه ترا بر معصيت جرى نكند و از خداوند خائف باش ، خوفى كه ترا از رحمتش مايوس ننمايد. كلمه ((رعب )) نيز مانند كلمه ((خوف )) در كتاب و سنت ، بسيار آمده است . راغب مى گويد:
    الرعب الانقطاع عن امتلاء الخوف
    ((رعب )) حالت خودباختگى است كه بر اثر پرشدن ضمير آدمى از ترس ، پديد مى آيد. حالت ((رعب )) شديدتر از ((خوف )) است و اثر آن در ضمير آدمى بيشتر. يكى از عواملى كه مايه نصرت رسول گرامى اسلام شد و آن حضرت را به پيروزى سريع موفق كرد، رعبى بود كه از آن جناب در قلوب مشركين و كفار پديد آمد.
    شرح و تفسير دعاى مكارم الاخلاق جلد 1

  4. #84
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    عن النبى صلى الله عليه و آله قال : نصرت بالرعب (528)
    من به وسيله رعبى كه در دل دشمنان راه يافت از نصرت و يارى برخوردار گرديدم .
    قرآن شريف در چند مورد از مرعوب شدن دشمنان سخن گفته و از آن جمله فرموده است :
    سنلقى فى قلوب الذين كفروا الرعب بما اشركوا بالله (529)
    من عنقريب دل كفار را دچار رعب و هراس خواهم نمود كه اينان مرتكب ظلم بزرگى شده اند و موجود جماد ناچيزى را در پرستش ، شريك آفريدگار بزرگ جهان قرار داده اند.
    مورد ديگرى كه قرآن شريف از ((رعب )) سخن گفته درباره يهود بنى قريظه است :
    و انزل الذين ظاهروهم من اهل الكتاب من صياصيهم و قذف فى قلوبهم الرعب (530)
    شرح جريان در تفسير مجمع البيان ذيل همين آيه و همچنين در ساير تفاسير آمده است . خلاصه آنكه يهود بنى قريظه با رسول اكرم عهد بسته بودند كه دشمنان پيمبر را يارى ندهند، ولى نقض عهد كردند. رسول اكرم صلى الله عليه و آله با مسلمانان به جايگاه آنان آمد و در اطراف قلعه هاى آنان مستقر گرديد.
    و حاصرهم رسول الله خمسا و عشرين ليله حتى اجهدهم الحصار ((و قذف الله فى قلوبهم الرعب ))(531)
    رسول اكرم بيست و پنج شب آنان را در محاصره نگاه داشت و از اين محدوديت سخت به زحمت افتادند و خداوند در دلشان رعب و هراس افكند.
    و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخيل تزهبون به عدوالله و عدوكم (532 )
    اى مسلمانان ! شما به مقدار توانايى خود قواى نظامى و مركب جنگى تهيه كنيد و همواره آماده باشيد تا دشمن از نيروى شما مرعوب شود و از قوه و قدرتتان دچار خوف و آميخته به اضطراب گردد و فكر تجاوز به مسلمين را در سر نپرورد.
    خوف مؤ منين از عذاب الهى ضامن اجراى قوانين دينى است و مردم را از ارتكاب گناه باز مى دارد و اين خوف ، مرضى ذات اقدس الهى است . رعب مشركين و كفار از رسول اكرم و مسلمانان نيز فيضى است الهى و موجب اعلاى كلمه حق و نشر عدل و دادگرى است و اين نيز مرضى خداوند تواناست . اما در بعضى از مواقع خوف و رعب ظالمانه و ناروا در قلوب افراد شريف و با ايمان از ناحيه اشرار و زورگويان پديد مى آيد، گاهى بر اثر نگاههاى تند و خشم آلود و گاه با تهديد و وعيد و ارعاب و اخافه ، اين قبيل اعمال ، نه تنها مرضى خداوند نيست ، بلكه از گناهان كبيره است و عذاب خدا را از پى دارد و در اين باره اولياى اسلام به مردم تذكر لازم را داده اند:
    عن النبى صلى الله ليه و آله : من نظر الى مؤ من نظره ليخيفه بها اخافه الله عزوجل يوم لاظل الا ظله (533)
    رسول اكرم فرمود: اگر كسى نظر تندى به مؤ منى بيفكند كه او را بترساند، خداوند او را در روزى كه سايه و پناهگاهى جز سايه او وجود ندارد مى ترساند.
    عن ابيعبد الله عليه السلام قال : من روع مومنا بسلطان ليصته منه مكروه فلم يصبه فهو فى النار، و من روع مومنا بسلطان ليصيبه منه مكروه فاصابه فهو فرعون و آل فرعون فى النار(534)
    امام صادق (ع) فرموده است : كسى كه مؤ منى را از ايذاء صاحب قدرتى بترساند و آن اذيت به وى نرسد، ترساننده جهنمى است ، و اگر كسى مؤ منى را از ايذاء صاحب قدرتى بترساند و آن اذيت به وى برسد، ترساننده با فرعون و آل فرعون در آتش است .
    امام سجاد عليه السلام در جمله دوم اين قطعه از دعاى ((مكارم الاخلاق )) كه موضوع آخرين قسمت سخنرانى امروز است ، به پيشگاه خدا عرض مى كند:
    و سلامه ممن توعدنى
    بارالها! كسى كه مرا ارعاب مى كند و به اذيت و آزارم تهديد مى نمايد تو مرا از شر او سالم و مصون بدار.
    ترساندن و ارعاب نمودن مردم كه مايه سلب امنيت فكرى و آرامش روحى است در اسلام ، عملى مذموم شناخته شده و اولياى دين آن را مهم تلقى نموده اند و براى روشن شدن مطلب به يك مورد تاريخى در اينجا اشاره مى شود.
    رسول گرامى اسلام پس از فتح مكه افرادى را ماءموريت داد به اطراف مكه بروند و عشاير نواحى را به اسلام دعوت نمايند، از آن جمله خالد بن وليد را به سوى بنى جذيمه كه از بنى المصطلق بودند فرستاد و نامه اى نوشت و آنان را به اسلام دعوت نمود. خالد بن وليد با نظاميان خود به محل آمد، نامه ، پيمبر را داد، آنان اسلام را پذيرا شدند. خالد اقامه نماز جماعت نمود، آنان به وى اقتدا كردند و نماز گزاردند، اما خالد در باطن از بنى جذيمه خشمگين بود زيرا در جاهليت ، عموى خالد را كشته بودند. موقع نماز صبح كه رسيد مردم دوباره آمدند، اقامه جماعت نمودند، ولى اين بار به فرمان خالد بن وليد نظاميان به خونريزى دست زدند، عده اى كشته شدند و خسارت بسيارى به آنان وارد شد. به جستجوى نامه پيمبر افتادند، نامه را يافتند و هر چه زودتر نزد پيمبر اسلام آمدند و نامه را تقديم نمودند و حضرتش را از جريان امر آگاه ساختند. رسول اكرم سخت ناراحت شد، رو به قبله ايستاد و گفت :
    اللهم اين اتبرء اليك مما صنع خالد بن وليد
    بارالها! من در پيشگاه تو از عمل ظالمانه خالد تبرى مى جويم .
    آنگاه مبلغ قابل ملاحظه اى در اختيار على (ع) گذارد و فرمود نزد بنى جذيمه برود و آنان را از كارهاى ظالمانه اى كه خالد انجام داده راضى سازد. على (ع) به محل ماءموريت رفت و تمام وظايف شرعى را طبق موازين و مقررات انجام داد و سپس حضور پيغمبر اكرم مراجعت نمود.
    فلما رجع الى النبى صلى الله عليه و آله قال يا على ! اخبرنى بما صنعت . فقال : يا رسول الله ! عمدت فاعطيت لكل دم ديه و لكل جنين غره و لكل مال مالا و فضلت معى فضله فاعطيتهم لميلغه كالابهم و حبله رعاتهم و فضلت معى فضله فاعطيتهم لروعه نسائهم و فزع صبيانهم و فضلت معى فضله فاعطيتهم لما يعلمون و لما لايعلمون و فضلت معى فضله فاعطيتهم ليرضو عنك يارسول الله (535)
    وقتى على (ع) از سفر برگشت و حضور رسول اكرم شرفياب شد، حضرت به وى فرمود على ! بگو با آن مردم ستمديده چه كردى . عرض كرد يا رسول الله ! براى خونها ديه دادم ، براى جنينها پرداختهايى نمودم ، براى هر مال از بين رفته مال دادم ، مقدارى از پولى كه داده بوديد زياد آمد، براى ظرف غذاى سگها و ريسمانى كه در دست چوپانهاست نيز مبلغى پرداختم ، باز هم مقدارى پول زياد آمد، براى خساراتى كه مى دانند يا نمى دانند پرداخت كردم ، باز هم مبلغى زياد آمد، آن را براى اينكه مردم از شما راضى شوند به آنان پرداختم .
    ملاحضه مى كنيد كه على (ع)، آن فقيه دين شناس و آگاه به تمام دقايق اسلام ، مبلغى از پول رسول اكرم را بابت ترس زنها و جزع بچه ها پرداخت نموده و از اين عمل روشن مى شود كه ارعاب و اخافه مردم مسلمان تا چه حد مورد توجه اولياى دين است كه على عليه السلام براى جبران آن حالت روحى و ناراحت روانى ، پول پرداخت مى نمايد يا بگوييم خسارت مى دهد.
    شرح و تفسير دعاى مكارم الاخلاق جلد 1

  5. #85
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    26- وَ وَفِّقْنِى لِطَاعَةِ مَنْ سَدَّدَنِى ، وَ مُتَابَعَةِ مَنْ أَرْشَدَنِى .
    $بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    اين دو جمله از دعاى شريف ((مكارم الاخلاق )) به خواست حضرت بارى تعالى موضوع بحث و سخنرانى امروز است . امام سجاد عليه السلام در جمله اول به پيشگاه خداوند عرض مى كند: بارالها! به من توفيق ده تا از كسى كه مرا به راه درستى و صواب وامى دارد اطاعت كنم . در جمله دوم عرض مى كند: بارالها! مرا موفق بدار تا از كسى كه مرا به سعادت و رستگارى هدايت مى نمايد پيروى نمايم .
    در شرح جمله اول دعا لازم است كلمه ((توفيق )) مورد بحث و بررسى قرار گيرد. راغب مى گويد:
    الوفق المطابقه بين الشيئين : قال ((جزاءا وفاقا)) و يقال ذلك فى الخير و الشر. يقال : اتفق لفلان خير واتفق له شر و التوفيق نحوه لكنه يختص فى التعارف بالخير دون الشر
    وقتى عبارت از مطابقت و توافق بين دو چيز است . قرآن شريف فرموده : ((جزايى بر وفق عمل ))، وفق در مورد كار خوب و بد به كار برده مى شود. مى گويند: براى فلانى خوب پيش آمد يا بد پيش آمد، و توفيق به معناى وفق است ، ولى در عرف مردم ، كلمه ((توفيق )) فقط به خير و خوبى اطلاق مى شود و بدى .
    مجمع البحرين مى گويد:
    التوفيق من الله : توجيه الاسباب نحو المطلوب الخير
    توفيق از خداوند عبارت از اين است كه براى تحقق يك امر خوب ، وسايل و اسباب به گونه اى تنظيم شود كه مقصود حاصل گردد. خداوند براى اداره امور زندگى و ادامه حيات مادى و معنوى انسانها نيروى كار و فعاليت در وجودشان قرار داده تا آنها را در جاى خود اعمال نمايند و موجبات سعادت دنيوى و اخروى خويش را فراهم آورند. نكته شايان توجه اين است كه براى به كار افتادن و تحرك نيروهاى فعال انگيزه و محرك لازم است ، در جايى كه هدف فعاليت جلب مال و مقام ،لذت و شهوت ، برترى طلبى و تفوق جويى ، و خلاصه ، اقناع هواى نفس و لذت گرايى باشد غريزه حيوانى ، خود محرك نيرومندى است و افراد را به فعاليت وامى دارد تا در ارضاى غريزه بكوشند و موجبات خشنودى و كامروايى را فراهم آورند. اما اعمال عبادى و كارهاى روحانى كه مايه سعادت ابدى انسان و هدف اصلى پيمبران الهى است ، نه تنها مورد رغبت و ميل غرايز نيست ، بلكه مخالف تمايلات و خواهشهاى نفسانى است .
    كان رسول الله صلى الله عليه و آله يقول : ان الجنه حفت بالمكاره و ان النار حفت بالشهوات . و عن على عليه السلام قال : واعلموا انه ما من طاعه الله شى ء الا ياتى فى كره و ما من معصيه الله شى ء الا ياتى فى شهوه (536)
    رسول اكرم مى فرمود: بهشت را ناملايمات طبيعت و مكروهات نفسانى احاطه نموده است ولى جهنم محفوف به هوى و شهوات است . على (ع) نيز فرموده است : بدانيد، هيچيك از طاعتهاى الهى انجام نمى شود مگر با كراهت و بى ميلى ، و هيچيك از معصيتهاى خدا تحقق نمى يابد مگر با رغبت و تمايل شهوى .
    براى آنكه نيروى كار و فعاليت در مجارى غير غريزى و به منظور تعالى روحانى به كار افتد، بايد از راه ايمان نيت عمل در ضمير آدمى پديد آيد و براى آنكه بتواند نيت مقدس خود را پياده كند، لازم است توفيق بارى تعالى شامل حالش گردد، و براى آنكه نيت موفقش راه صحيح را بپيمايد و عمل ، بر وفق رضاى بارى تعالى واقع شود لازم است احكام دين را بشناسد و عمل را طبق سنت الهى انجام دهد. در اين صورت مى توان گفت كه او راه رستگارى را پيموده است ، و اين مطلب در سخنان حكيمانه امام صادق (ع) آمده است :
    ما كل من نوى شيئا قدر عليه و لاكل من قدر على شى ء وفق له و لا كل من وفق اصاب له موضعا، فاذا اجتمعت النيه والقدره و التوفيق و الاصابه فهنا لك تمت السعاده (537)
    چنين نيست كه هر كس چيزى را نيت كند به انجامش قادر باشد، چنين نيست كه هر كس قدرت كارى را دارد به آن موفق گردد، چنين نيست كه هر كس واجد توفيق شود عملش به موضع حق اصابت نموده است ، پس وقتى نيت و قدرت و توفيق و اصابت حق به هم پيوسته سعادت كامل نصيب گرديده است .
    امام موسى بن جعفر عليهما السلام در حديث دگرى براى بيان ارزش و اهميت توفيق و اينكه قدرت عمل بتنهايى نمى تواند منشاء كار خير شود به مردى چنين فرموده است :
    ان رجلا ساءل العالم عليه السلام فقال : يا بن رسول الله : اليس انا مستطيع لما كلفت ؟ فقال (ع) ما الاستطاعه عندك ؟ قال : القوه على العمل . قال له (ع): قد اعطيت القوه ان اعطيت المعونه . قال له الرجل : فما المعونه ؟ قال : التوفيق . قال : فلم اعطاء التوفيق ؟ قال : لو كنت موفقا كنت عاملا و قديكون الكافر اقوى منك ولا يعطى التوفيق فلايكون عاملا(538)
    مردى از امام (ع) سؤ ال نمود آيا چنين نيست كه من به تكاليفم مستطيعم ؟ امام فرمود: استطاعت در نظر تو چيست ؟ پاسخ داد: نيروى عمل . امام فرمود: قوه عمل به تو عطا شده است اگر يارى و نصرت نيز عطا شده باشد. مرد پرسيد: يارى چيست ؟ فرمود: توفيق . مرد پرسيد: اعطاى توفيق براى چيست ؟ امام فرمود: اگر موفق بودى عامل عمل خير، خواهى بود، چه گاهى كافر در عمل از تو قوى تر است و چون از توفيق برخوردار نشده ، عامل عمل خير نيست .
    كسى كه از نظر قواى طبيعى واجد شرايط تحصيل علم است و خودش براى درس خواندن علاقه جدى دارد، ولى وسايل و اسباب تحصيل از قبيل معلم و كتاب و كاغذ و قلم در اختيارش نيست ، حق دارد از خداوند طلب توفيق كند تا با عنايت او وسايل تحصيلش توجيه گردد، اما كسى كه با داشتن نيروى طبيعى براى تحصيل علم علاقه به درس خواندن ندارد و در آن راه مجاهده نمى كند، اگر از خداوند درخواست توفيق نمايد به فرموده حضرت على بن موسى الرضا عليهما السلام خود را مسخره كرده است . حضرت مى فرمود:
    و من ساءل التوفيق و لم يجتهد فقد استهزاء بنفسه (539)
    كسى از خداوند طلب توفيق كند، ولى در آن راه مجاهده و كوشش ننمايد، خود را مسخره كرده است .
    حضرت على بن الحسين عليهماالسلام ، آن امام معصوم ، آن انسان الهى ، كه علاقه دارد همواره مطيع حضرت حق باشد و در راه درستى و صواب قدم بردارد، در جمله اول دعا كه موضوع بحث امروز است ، با اراده جدى و عزم ثابت از پيشگاه خداوند درخواست توفيق نموده ، عرض مى كند:
    و وفقنى لطاعه من سددنى
    بارالها! به من توفيق ده تا از كسى كه مرا به راه درستى و صواب مى خواند اطاعت كنم . فيض توفيق بارى تعالى در انجام عمل خير شامل حال كسانى مى شود كه خواهان آن باشد، كسى كه در باطن به انجام عمل خير بى تفاوت است و نسبت به آن علاقه ندارد توفيق در مقابل خذلان آمده است . خذلان به معناى ترك نصرت است و توفيق به معناى يارى نمودن .
    عن على عليه السلام قال : التوفيق و الخذلان يتجاذبان النفس فايهما غلب كانت فى حيزه (540)
    على (ع) فرموده : توفيق و خذلان در كشاكش جذب نفس آدمى هستند، هر يك از اين دو غلبه كرد نفس به آن ميل مى كند و به سوى آن گرايش مى يابد.
    غلبه توفيق و شكست خذلان ، يا برعكس ، بر وفق خواسته درونى ماست ، اگر به كار خير علاقه داشته باشيم و خواهان يارى خدا باشيم توفيق غلبه مى كند، و اگر به انجام كار خير بى علاقه هستيم و نسبت به يارى خداوند بى توجه ، خذلان پيروز مى شود. امام صادق عليه السلام نيز به بيان ديگرى توفيق و خذلان را در مقابل هم قرار داده و چنين فرموده است :
    اذا فعل العبد ما امره الله عزوجل به من الطاعه كان فعله وفقا لامر الله عزوجل و سمى العبد به موفقا، و اذا اراد العبد ان يدخل فى شى ء من معاصى الله عزوجل فحال الله تبارك و تعالى بينه و بين تلك المعصيه فتركها كان تركه لها بتوفيق الله تعالى ذكره و متى خلى بينه و بين تلك المعصيه فلم يحل بينه و بينها حتى يرتكبها فقد خذله ولم ينصره ولم يوفقه (541 )
    موقعى كه بنده خدا امر الهى را اطاعت مى كند و بر وفق دستور ذات مقدسش انجام وظيفه مى نمايد، او بنده موفق خوانده مى شود. وقتى اراده مى كند كه مرتكب معصيتى شود، خداوند بين او و معصيت حايل مى گردد و بر اثر آن ، گناه را ترك مى گويد، اين ترك نمودن به توفيق بارى تعالى انجام شده است و هر زمان خداوند بين گناه و گناهكار فاصله نشود و او را به حال خودش واگذارد و مرتكب معصيت گردد، خداوند آن بنده را مخذول نموده و از نصرت و توفيقش برخوردار نساخته است .
    وسايل و اسباب توفيق براى انجام عمل خير متعدد است و بعضى از آن وسايل در اختيار خود ماست و اگر از آنها در موقع خود استفاده نماييم به توفيق خويشتن كمك نموده ايم . اولياى گرامى اسلام براى راهنمايى پيروان خود بعضى از آنها را در خلال روايات خاطرنشان ساخته اند كه قسمتى از آنها در اينجا ذكر مى شود:
    عن على عليه السلام قال : من التوفيق حفظ التجربه (542)
    على (ع) فرموده : از جمله امور موثر در توفيق آدمى ضبط تجربه است .
    مرد نيكوكارى از جلو منزل شخص محترمى گذر مى كند و مى داند كه او در زندگى تهيدست است . به فكرش مى رسد كه بايد به وى كمك كرد. همان موقع در كيف بغل به قدر لازم پول دارد، دو سه قدمى به طرف او مى رود. ناگهان با خود مى گويد: عجله براى چيست ؟ فردا زودتر مى آيم ، او را ملاقات مى كنم ، قدرى با هم صحبت مى كنيم و در ضمن كمك مى كنم . به طرف منزل خود مى رود. بين راه با جمعى برخورد مى كند كه در نقطه اى گرد آمده اند. نزديك مى شود كه بفهمد چه خبر است و چرا مردم جمع شده اند: در حالى كه مرد نيكوكار تمام توجهش به مردم است . و در جستجوى علت تجمع آنان است ، جيب برى از فرصت استفاده مى كند و كيف را مى زند و او متوجه نمى شود. به منزل مى رود، شب را مى گذراند. صبح در موقع پوشيدن لباس متوجه مى شود كه كيفش نيست ، فكر مى كند يادش مى آيد كه ديروز عصر موقعى كه بين جميعت بود از جيبش درآورده اند، متاءثر مى شود، با خود مى گويد: چرا من ديروز به منزل آن شخص محترم نرفتم و كمك ننموده ام ، ولى افسوس و تاثرش بى اثر است . اگر شخص نيكوكار اين واقعه تجربه آموز را به ذهن بسپرد و تصميم بگيرد از اين پس به دستور قرآن شريف كه فرموده است :
    و استبقوا الخيرات
    در كارهاى خير پيشى گيريد، هر جا با خيرى مواجه شود فورا اقدام مى نمايد و به انجام آن موفق مى گردد.
    و عنه عليه السلام : من التوفيق الوقوف عند الحيره (543)
    و نيز فرموده است : از جمله توفيقها اين است كه آدمى در مواقع حيرت توقف كند.
    شرح و تفسير دعاى مكارم الاخلاق جلد 1

  6. #86
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    گاهى انسان با امرى مواجه مى شود كه قطعا خوب است و بر وفق حق ، براى تحقق آن اقدام مى نمايد و گاهى انسان با امرى مواجه مى شود كه قطعا نادرست و برخلاف حق است ، از آن اعراض مى كند، اما اگر با چيزى مواجه شود كه درباره اش متحير است ، نمى داند خوب است يا بد، بايد در آنجا توقف كند و اقدامى ننمايد، زيرا توقف در آن مورد از طرفى در آن امر مجهول ، نيروى خود را به هدر نداده است و از طرف ديگر اگر خلاف حق بودنش واضح گردد نادانسته در باطلى واقع نشده است .
    رفيق دانا و خيرخواه از جمله عوامل موفقيت آدمى است و اين مطلب در خلال روايات با تعبيرهاى مختلفى آمده است :
    عن على عليه السلام قال : اشفق الناس عليك اعونهم لك على صلاح نفسك و انصحهم لك فى دينك (544)
    علاقه مندترين مردم نسبت به تو كسى است كه بيش از دگران در اصلاح نفست بكوشد و بيش از هر كس به دين تو خيرخواه باشد.
    رفيقى اينچنين زمانى مايه توفيق است كه آدمى به تذكرات خيرخواهانه او گوش فرا دهد و عملا آنها را به كار بندد و اگر از پى زشتى ها برود و نصايح آن دوست ارزشمند را مورد اعتنا و توجه قرار ندهد، به توفيق و سعادت نايل نمى گردد.
    عن عليه السلام قال : لم يوفق من استحسن القبيح و اعرض عن قول النصيح (545)
    على (ع) فرموده است : موفق نمى شود كسى كه بدى ها را نيكو بشمرد و از گفته دوست خيرخواه و ناصح خود اعراض نمايد.
    از آنچه مذكور افتاد معنى توفيق واضح شد و ضمنا روشن گرديد كه به كار بستن نصايح خيرخواهانه دوستان دانا و با ايمان كه آدمى را به راه صلاح و صواب مى خوانند آنقدر ارزش دارد كه امام سجاد (ع) در جمله اول اين قسمت از دعاى ((مكارم الاخلاق )) كه موضوع سخنرانى امروز است به پيشگاه خدا عرض ‍ مى كند:
    و وفقنى لطاعه من سد دنى
    بارالها به من توفيق ده تا از كسى كه مرا به راه صواب و صراط مستقيم مى خواند اطاعت نمايم .
    در جمله دوم اين قطعه از دعاى ((مكارم الاخلاق )) كه موضوع قسمت دوم سخنرانى امروز است ، حضرت سجاد (ع) به پيشگاه خداوند عرض مى كند:
    و متابعه من ارشدنى
    بارالها مرا موفق بدار تا از كسى كه مرا به راه سعادت و رستگارى هدايت مى نمايد پيروى كنم .
    هدايت نمودن به راه خير و صلاح عملى است بسيار شريف و مقدس و اين كار در درجه اول شايسته ذات اقدس الهى است ، چه او از نظر علم صلاح واقعى تمام موجودات را كه خود آفريده است مى داند و از جهت راهنمايى چون منزه از بخل و عجز است ، راه صلاح هر موجودى را آنطور كه بايد و شايد به وى ارائه مى نمايد.
    هدايت انسان : خداوند در قرآن شريف راجع به هدايت انسان فرموده است :
    انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا(546)
    ما راه صلاح و سعادت انسان را به وى ارائه نموده ايم ، او آزاد است در اينكه شكرگزار نعمت هدايت ما باشد و از آن پيروى كند يا كفران كننده نعمت هدايت ما باشد و از آن اعراض نمايد.
    هدايت تمام عوامل هستى : موقعى كه موسى و هارون براى دعوت فرعون آمدند پرسيد: اى موسى ! خداى شما دو نفر كيست ؟
    قال : ربنا الذى اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى (547)
    موسى در پاسخ گفت : خداى ما كسى است كه در مجموع جهان هستى آفريده هاى خود را به تمام آنچه لازمه خلقتشان بوده مجهز ساخته و سپس همه آنها را به راه صلاح و كمالشان هدايت فرموده است .
    پيمبران الهى نيز با راهنمايى پروردگار، هادى مردم اند.
    هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق (548)
    اين خداوند است كه پيمبر خود را به منظور هدايت مردم و ارائه دين حق مبعوث فرموده است .
    على (ع) درباره هدايت رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است :
    و اقتدوا بهدى نبيكم فانه افضل الهدى و استنوا بسنته فانها اهدى السنن (549)
    به هدايت پيمبرتان اقتدا نماييد كه آن برترين هدايت است و پيرو سنت او باشيد كه در هدايت از تمام سنن كاملتر است .
    ائمه معصومين عليهم السلام نيز هر يك در عصر خود هادى مردم اند و راه صلاح را به آنان ارائه مى نمايند.
    عن ابيجعفر عليه السلام فى قول الله عزوجل : ((انما انت منذر و لكل قوم هاد)) فقال : رسول الله صلى الله عليه و آله المنذر و لكل زمان مناهاد يهديهم الى ماجاء به نبى الله صلى الله عليه و آله و سلم (550)
    قرآن شريف فرموده است : اى پيمبر! تو هشياردهنده مردمى و هر قومى را هادى و راهنمايى است .
    امام باقر (ع) در تفسير اين آيه فرموده است : رسول گرامى انذاركننده است و در هر زمان از ما اهل بيت راهنمايى است كه مردم را به آنچه رسول اكرم آورده است هدايت مى نمايد.
    عن على عليه السلام قال : بنا اهتديتم فى الظلماء(551)
    در تيرگى ها و ظلمتها به وسيله ما راه صلاح را شناختيد و هدايت شديد.
    عقل نيز از عوامل موثر در هدايت مردم به راه صلاح و رستگارى است و در اين باره روايات زيادى از اولياى گرامى اسلام رسيده كه در اينجا پاره اى از آنها ذكر مى شود. امام موسى بن جعفر عليهماالسلام ضمن حديث مفصلى كه مخاطب آن هشام بن حكم است ، عقل را حجت باطنى خداوند خوانده و از آن در كنار حجج ظاهرى پروردگار نام برده است :
    يا هشام ! ان لله على الناس حجتين : حجه ظاهره و حجه باطنه فاما الظاهره فالرسل و الانبياء و الائمه ، و اما الباطنه فالعقول (552)
    براى خداوند در بين مردم دو حجت است : يكى حجت آشكار و آن ديگر حجت نهان . اما حجت آشكار، پيمبران و انبيا و امامان هستند و اما حجت نهان عقلهاى مردم است .
    عقل چراغى است فروزان و راهنمايى است روشن بين و مى تواند راه صلاح را از فساد و هدايت را از گمراهى تميز دهد.
    عن على عليه السلام قال : كفاك من عقلك ما اوضح سبل غيك من رشدك (553)
    على (ع) فرموده : كافى است ترا از عقلت ، كه راههاى گمراهيت را از راههاى هدايتت روشن مى كند.
    انسان عاقل پيش از آنكه به كارى دست بزند بايد از نيروى خرد استفاده كند و با هدايت عقل خير و شر آن كار را تميز دهد سپس اقدام كند يا خوددارى نمايد. نقش عقل در راهنمايى انسانها آنقدر مهم است كه پيشواى گرامى اسلام به پيروان خويش توصيه فرموده كه از عقل خود بخواهيد تا در هر مورد، نيك و بد را بگويد و شما را به خير و صلاح هدايت نمايد.
    عن النبى صلى الله عليه و آله : استرشدوا العقل ترشدوا ولا تعصوه فتندموا(554)
    پيغمبر اكرم فرموده است : از عقل بخواهيد تا ارشادتان نمايد و از دستورش سرپيچى نكنيد كه سرانجام پشيمان خواهيد شد.
    به موازات استفاده از عقل خود در مواقعى كه لازم است از عقل دگران نيز استفاده كنيد و به وسيله شور با عقلا بر نيروى درك خود بيفزايد، و اين مطلب نيز در روايات اسلامى آمده است .
    عن على عليه السلام قال : من شاور ذوى العقول استضاء بانوار العقول (555)
    على (ع) فرموده : كسى كه با خردمندان شور كند از نور عقلها خويشتن را روشن نموده است .
    پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله با همان عبارتى كه به مردم توصيه نموده است از عقل خود راهنمايى بخواهند در مورد استفاده از عقل افراد عاقل نيز عبارت را به كار برده است .
    عن النبى صلى الله عليه و آله : استرشدوا العاقل ترشدوا ولا تعصوه فتندموا(556)
    رسول اكرم فرموده : از عاقل راهنمايى بخواهيد تا به رشد و هدايت دست يابيد و از راهنمايى او تخلف نكنيد كه با ندامت مواجه خواهيد شد.
    اين حديث شريف از پيغمبر گرامى اسلام محتواى جمله دوم اين قطعه از دعاى ((مكارم الاخلاق )) است كه در سخنرانى امروز مورد بحث قرار گرفت . امام سجاد (ع) در پيشگاه خداوند عرض مى كند:
    ومتابعه من ارشدنى
    بارالها! مرا موفق بدار تا از كسى پيروى كنم كه به خير و صلاح ارشادم مى نمايد.
    بعضى از مضامين و جملات دعاى شريف ((مكارم الاخلاق )) براى كسانى كه به مبدا و معاد ايمان دارند درس دينى است ، خلوص نيت را در شاءن توحيد و يكتاپرستى مهم مى شمرند، براى تقوا و پاكى ضمير ارزش الهى قائل اند و مى خواهند خويشتن را طبق دستور امام سجاد (ع) بسازند و به تعالى معنوى و سعادت ابدى نايل آيند، اما پاره اى از مضامين اين دعا براى تمام مردم از الهى و مادى ، مسلمانان و غير مسلمانان كه خواهان زندگى خوب و اطمينان بخش اند درس انسانيت و ارشاد است و راهنماى خير و مصلحت ، همه مى توانند از آن دستورها استفاده كنند و مطالبى را كه امام سجاد (ع) فرموده و از پيشگاه الهى براى خود درخواست كرده است آنان نيز به كار بندند و از نتايج آن بهره مند شوند. از جمله مضامينى كه جنبه انسانى و عقلانى دارد و براى تمام مردم جهان مفيد و ثمربخش است ، دو جمله اين قطعه از دعاى ((مكارم الاخلاق )) است كه امروز موضوع سخنرانى قرار گرفت . بى گمان در طول تاريخ براى اشخاص فهميده و دانا بسيار اتفاق افتاده است كه افراد عاقل در مواقعى به خير و صلاحشان سخنانى گفته و راهنمايى هايى نموده اند و آنان پس از مطالعه و دقت به صحت آن پى برده و عملا به كار بسته اند و از خطر و زيانى كه در مخالفت با آن ممكن بود دامنگيرشان شود مصون مانده اند، و در اينجا به طور شاهد يك مورد ذكر مى شود. در هندوستان شاهى بود قوى و مقتدر، در منطقه وسيع و آبادى حكومت مى كرد و مردم زيادى جمعيت كشور او بودند. شاه به جمع مال و اندوختن ثروت علاقه شديد داشت ، اموال زيادى در خزاين خود گرد آورده بود و همواره در ازدياد آن مى كوشيد. وزيرى داشت كه كاردان و عاقل ، او از عمل شاه ناراضى و متاءثر بود و براى آينده احساس خطر مى نمود، روش او را نادرست و خلاف مصلحت مى دانست ، مكرر گفته بود كه شاه اموال خود را از خزاين بيرون بياورد و در راه رفاه مردم و براى رفع نقائض مملكت و به منظور تقويت ارتش به كار گيرد، مى گفت : از مال نمى توان مرد ساخت ولى از مرد مى توان مال بسيار اندوخت . شاه از گفته هاى مكرر وزير رنجيده خاطر شده بود اما به زبان نمى آورد. يكى از روزها كه وزير براى قانع كردن شاه و تحقق بخشيدن به گفته هاى خود اصرار بسيار نمود، شاه دستور داد ظرف عسلى آوردند و نزد وزير به زمين گذاردند. طولى نكشيد كه مگس زيادى گرد انگبين جمع شد.
    وزير آن منظره را مشاهده نمود، سپس اجازه مرخصى خواست و گفت : مقصود شاه اين بود كه به من بفهماند زر و پول نقد همانند عسل است ، مردم با عرضه آن جمع مى شوند همانطور كه مگسان به طرف عسل هجوم مى برند.
    وزير از حضور شاه رفت ، منتظر ماند تا شب آمد و تاريكى همه جا را فراگرفت . وزير به خادمش گفت ظرف عسلى را بردارد و با آن بيايد. وزير به دربار آمد و پيام داد كار مهمى دارد و اجازه حضور مى خواهد. شاه اجازه داد، وزير وارد شد و به مستخدم خود گفت : ظرف عسل را مقابلش به زمين بگذارد. ظرف عسل را گذاشت ولى چون شب بود و تاريك مگسى نيامد. آنگاه وزير به شاه گفت : مردم با عرضه زر وقتى جمع مى شوند كه بموقع زر را به آنان بدهى ، مانند مگسان كه روز گرد انگبين جمع مى شوند، اما چون وقت بگذرد كسى به زر اعتنا نمى كند، همانطور كه مگس در شب به طرف انگبين نمى آيد. شاه سخت تحت تاثير عمل وزير و گفته وى قرار گرفت ، او را تحسين نمود و تمجيدش كرد و بعلاوه به وى جايزه داد. سپس درهاى خزاين را گشود، اموال را بيرون آورد، صرف عمران و آبادى كشور، آسايش و رفاه مردم ، و تقويت ارتش و تاءمين هر چه بهتر زندگى ارتشيان نمود، و در نتيجه شاه از عزت و محبوبيت زيادى برخوردار گرديد.
    اين پيروزى و موفقيت از آن جهت نصيب شد كه شاه به ارشاد و هدايت وزير عاقل خود گوش فرا داد، لجاجت نكرد، و عملا آن را به كار بست . اگر از راهنمايى وزير سرباز مى زد و اموال را همچنان در خزاين نگاهدارى مى نمود طولى نمى كشيد كه بر اثر اقتصاد ناموزون مملكت دچار ويرانى و مردم گرفتار مضيقه مالى مى شدند و قهرا اين رويداد عوارض ندامت بارى را پديد مى آورد و اين عمل خود از مصاديق حديث شريف رسول اكرم است كه مذكور افتاد:
    استرشد والعاقل ترشدوا و لا تعصوه فتندموا
    از عاقل ، راهنمايى و ارشاد بخواهيد تا هدايت شويد و از دستورش سرپيچى ننمايد كه پشيمان خواهيد شد.
    بموقع است اين نكته تذكر داده شود كه پيروى از ارشاد و هدايت افراد عاقل و خيرخواه امرى است بس مهم و براى دست يافتن به اين هدف مقدس بايد از دعاى حضرت على ابن الحسين عليهماالسلام درس بگيريم و از پروردگار بزرگ بخواهيم كه ما را به پيروى از خيرخواهان عاقل موفق و مويد بدارد. امام سجاد (ع) در جمله دوم اين قطعه از دعا به پيشگاه خداوند عرض مى كند:
    و متابعه من ارشدنى
    بارالها! موفقم بدار كه از كسى كه مرا به راه خير و صلاح ارشاد مى نمايد پيروى كنم .
    توفيق بارى تعالى اگر شامل حال شود آدمى به آسانى از ارشاد و هدايت خيرخواهان عاقل پيروى مى كند و به سعادت نايل مى گردد. ولى مهم اين است كه از توفيق الهى كسانى منتفع مى شوند كه داراى تقواى فكرى و آزادى خرد باشند، آنانكه عقل خود را اسير لجاج و عناد، تعصب و تقليد، هوى پرستى و خودخواهى ، و ديگر عوامل اسارت نموده اند، لايق توفيق الهى نيستند و نمى توانند از ارشاد عاقل و خيرخواه آنطور كه بايد استفاده نمايند. قرآن شريف كتاب هدايت انسانها است :
    ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم (557)
    اين كتاب آسمانى ، مردم را به استوارترين راه سعادت هدايت مى نمايد.
    ولى از هدايت قرآن كسانى بهره مند مى شوند كه عقلشان متقى و منزه از اوصاف جاهلانه باشد. در ابتداى قرآن شريف خاطرنشان گرديده :
    هدى للمتقين (558)
    اين كتاب راهنماى افراد باتقواست .
    ذيل اين آيه ، متقين معرفى شده اند:
    الذين يتقون الموبقات و يتقون تسليط السفه على انفسهم (559)
    متقين كسانى هستند كه از گناه و نافرمانى بارى تعالى كه فرار از عبوديت و دورافتادن از رحمت اوست پرهيز مى نمايند و همچنين پرهيز مى كنند از اينكه نادانى و سفاهت بر عقلشان چيره شود و از درك حقايق بازمانند.
    بنابراين كسانى كه بنده هواى نفس و تمنيات حيوانى خود هستند، كسانى كه در پرستش بت و ديگر معبودهاى ساختگى عقل را واپس مى زنند و از پدران نادان خويش تقليد مى نمايند و خلاصه ، آنانكه از تقواى خرد و آزادى فكر بى بهره اند و عقل خود را در محيط ظلمانى و تعصب و لجاج زندانى نموده اند، شايسته توفيق الهى نيستند و نمى توانند از ارشاد افراد عاقل و خيرخواه برخوردار گردند. از اين رو قسمتى از سرمايه عمرشان در اعمال جاهلانه و خلاف مصلحت مصروف مى گردد و بعلاوه از پى هر عملى ناروا كه مرتكب مى شوند گرفتار افسوس و ندامت آن هستند. اين قبيل افراد نادان در ادوار بعثت پيغمبران گذشته بسيار بوده اند و گفته هاى عاقلانه فرستادگان خدا را با سخنان سفيهانه و هذيان مانند پاسخ مى گفتند و ارشادشان را به باد مسخره مى گرفتند. تعاليم حكيمانه شعيب پيغمبر و پاسخهاى مردم آن عصر كه در قرآن شريف (سوره هود، از آيه 84 به بعد) آمده ، نمونه آن گفتگوهاست و شنوندگان محترم براى آگاهى از آن تعاليم و پاسخها مى توانند به كتب تفسير مراجعه فرمايند.
    شرح و تفسير دعاى مكارم الاخلاق جلد 1

  7. #87
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض





    27- اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ سَدِّدْنِى لِأَنْ أُعَارِضَ مَنْ غَشَّنِى بِالنُّصْحِ
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    اين جمله از دعاى شريف ((مكارم الاخلاق )) به خواست بارى تعالى موضوع سخنرانى امروز است . امام سجاد عليه السلام پس از درود بر محمد و آلش به پيشگاه خداوند عرض مى كند: بارالها! مرا به راه صواب تاءييد كن تا با كسى كه فريبم داده و به من خيانت نموده است با لطف و خيرخواهى مقابله نمايم .
    در اين عبارت دو كلمه است كه بايد مورد بررسى قرار گيرد تا معناى كلام امام سجاد (ع ) روشن شود: يكى كلمه ((غش )) است و آن ديگر كلمه ((نصح )). غش به معناى ناخالص و مشوب است و نصح به معناى خالص و غير مشوب . غش و نصح در لغت عرب معانى متعددى دارند:
    غشه اظهر له خلاف ما اضمره ، زين له غير المصلحه ، خدعه و خانه
    غش نمودن با ديگرى به معناى ظاهر نمودن چيزى است خلاف آنچه پنهان نموده است ، غش به معناى زينت نمودن و زيبا جلوه دادن چيزى است كه خلاف مصلحت مى باشد، غش به معناى خدعه و خيانت است .
    نصحه وعده ، اخلص له الموده . الناصح الخالص من العسل و غيره ، ناصح الجيب اى نقى القلب لاغش ‍ فيه
    او را نصيحت كرد يعنى موعظه نمود، يعنى مودت خود را درباره او خالص ساخت . ناصح به معناى خالص ‍ است ، عسل خالص باشد يا غير عسل . به كسى كه قلب پاك و خالى از غش دارد مى گويند ((ناصح الجيب )).
    اين جمله كه مورد بحث امروز است و چند جمله كه بعد از آن در كلام امام سجاد (ع) آمده از سجاياى انسانى و كرايم اخلاق است . بايد توجه داشت كه به كار بردن كرامت خلق و گذشتهاى بزرگ انسانى جنبه فردى و خصوصى دارد و شامل گناهان عمومى و جرمهاى اجتماعى نمى شود، به عبارت ديگر، كرامت اخلاق در اسلام عبارت از اين است كه اگر فردى نسبت به فرد ديگر ستم نمود و به حق او تجاوز كرد شخصى كه مورد ستم واقع شده از نظر قانون مى تواند او را تعقيب كند و كيفر دهد، ولى اگر شخص متجاوز لايق عفو و اغماض باشد و بر اثر گذشت و چشم پوشى ممكن است اصلاح شود او را مى بخشد و با كرامت خوب از وى مى گذرد. در همين جمله مورد بحث ، امام (ع) عرض مى كند: بارالها! مرا موفق بدار تا با كسى كه به شخص من ستم نموده و فريبم داده است از راه نصيحت و خيرخواهى با وى مقابله نمايم .
    براى آنكه مطلب دعاى امام (ع) هر چه بهتر و بيشتر روشن شود و بدانيم كدام غش است كه جنبه خصوصى دارد و دعاى امام سجاد (ع) شامل آن مى شود و كدام غش است كه مشمول دعاى امام سجاد نيست ، لازم است عين احاديثى كه در آنها از ((غش )) نام برده شده ذكر شود تا بدانيم دعاى امام ناظر به كدام غشى است كه مى شود با لطف و خيرخواهى با آن مقابله نمود و كدام غشى است كه دعاى امام سجاد آن را در بر نمى گيرد و نمى توان با لطف و اندرز از آن چشم پوشى كرد. معاملات و دادوستد از جمله امورى است كه در روايات اولياى دين كلمه ((غش )) درباره آنها به كار برده شده است .
    عن النبى صلى الله عليه و آله : من غش مسلما فى شراء اوبيع فليس منا و يحشر يوم القيامه مع اليهود لانهم اغش الخلق للمسلمين (560)
    رسول اكرم فرموده است : كسى كه با مسلمانى در خريد يا فروش خيانت نمايد و تقلب كند از ما نيست و در قيامت با يهوديان محشور مى گردد زيرا يهودى ها نسبت به مسلمانان خائنترين خلق اند.
    و عنه صلى الله عليه و آله : نهى عن شوب اللبن بالماء اذا اريد به البيع لانه يكون غشا(561)
    و نيز از آن حضرت حديث شده است كه فرمود: شير را وقتى براى معامله عرضه مى كنيد با آب مخلوط ننماييد، زيرا اين كار غش در معامله است .
    قال رسول الله صلى الله عليه و آله لرجل يبيع التمر: يافلان ! اما علمت انه ليس من المسلمين من غشهم (562)
    رسول اكرم (ص ) به مردى كه خرما مى فروخت فرمود: فلانى ! آيا نمى دانى از مسلمانان نيست كسى كه در معامله با آنان خيانت نمايد.
    گويى مرد خرما فروش مقدارى خرماى خوب و مرغوب را روى نامرغوب چيده تا مشترى جمع شود ولى موقع توزين و تحويل از قسم نامرغوب به مشترى مى دهد. بدبختانه در عصر ما نيز بعضى از مسلمانان اينچنين عمل مى كنند و موقع بسته بندى ميوه براى عرضه كردن چند دانه از مركبات يا سيب مرغوب يا چند خوشه انگور خوب را روى بار مى گذارند و نامرغوبها را زير بار پنهان مى كنند و به فرموده رسول گرامى با اين عمل خويشتن را از صف مسلمين جدا مى نمايند.
    انى سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول : لايحل لا حد ييبع شيئا الا بين ما فيه ولايحل لمن علم ذلك الا بينه (563)
    راوى مى گويد از رسول گرامى شنيدم كه فرمود: حلال نيست براى احدى چيزى را بفروشد مگر آنكه نقائصش را بيان كند و همچنين براى كسى كه به عيوب آن متاع واقف گرديده ، حلال نيست بدون بيان نقائص ‍ معامله نمايد.
    مثلا اگر فرشى رفو شده يا بيد خورده است ، فرش فروش بايد در موقع معامله به مشترى بگويد و او را از نقائص متاع آگاه سازد. همچنين خريدار آگاه شده اگر بخواهد بعدا آن را به دگرى بفروشد، بايد عيوب فرش ‍ را بيان نمايد تا آگاهانه معامله شود. در گذشته كه معاملات با سكه هاى طلا و نقره انجام مى شد كسانى خيانت مى كردند و سكه هايى با فلزات غيرطلا و نقره به صورت پول رايج مى ساختند و با پولهاى واقعى مخلوط مى نمودند و معامله مى كردند. افرادى كه پول تقلبى را تشخيص مى دادند آنها را از پول واقعى جدا مى ساختند. امروزه هم كه بجاى مسكوك طلا و نقره اسكناس در جريان است كسانى كه دست به تقلب مى زنند و اسكناسهاى داخلى يا خارجى را مى سازند و به جاى پول واقعى به دست مردم مى دهند.
    اگر كسى جنسى فروخت و در مقابل به او اسكناس تقلبى دادند و بعدا فهميد حق ندارد با آن پول ساختگى چيز بخرد كه اين عمل ، خيانت و غش در معامله است .
    عن موسى بن بكر قال : كنا عند ابى الحسن عليه السلام فاذا دنانير مصبوبه بين يديه . فنظر الى دينار فاخذ بيده ثم قطعه بنصفين ثم قال لى : القه فى البالوعه حتى لابياع شيئى فيه غش (564)
    موسى بن بكر مى گويد: در حضور حضرت اباالحسن عليهماالسلام بوديم . چند دينار مقابل حضرت روى زمين ريخته بود.
    به يكى از آنها با دقت نظر كرد و متوجه شد كه تقلبى است . حضرت آن را برداشت و با فشار انگشت نصف نمود، سپس به من فرمود: اين را ببر در چاه فاضلاب بينداز تا با آن معامله اى نشود كه در آن غش و خيانت صورت گيرد.
    يكى ديگر از مواردى كه در روايات كلمه ((غش )) به كار برده شده ، درباره كسى است كه در مشورت خيانت مى كند و به مشورت كننده راه خلاف مصلحت را ارائه مى نمايد.
    عن على عليه السلام قال : من غش المسلمين فى مشوره فقد برئت منه (565)
    على (ع) فرموده است : كسى كه با مسلمانان غش در مشورت نمايد و به آنان خيانت كند من از او برى و بيزارم .
    خيانت در مشورت دروغ گفتن است و دروغگويى عملى است غير وجدانى و خلاف فطرت و اگر كسى اين روش نادرست را در پيش گيرد تدريجا به انحراف فكرى دچار مى شود و از واقع بينى و مال انديشى باز مى ماند.
    عن على عليه السلام قال : من غش مستشيره سلب تدبيره (566)
    على (ع) فرموده : كسى كه با مشورت كننده خود غش و خيانت نمايد تدبير و مال انديشى از وى سلب مى شود.
    به موقع است در اينجا تذكر داده شود كه گاهى انسان به انجام كارى كه خلاف مصلحت اوست علاقه بسيار دارد. براى شناخت صلاح و فساد با انسان عاقل و خيرخواهى شور مى كند ولى در باطن ميل دارد كه او نظر موافق بدهد تا هر چه زودتر اقدام نمايد و به تمايل درونى خويش جامه تحقق بپوشاند، ولى آن انسان خيرخواه و عاقل از روى كمال خلوص و پاكدلى مى گويد: مصلحت نيست . اين پاسخ صريح و بر وفق مصلحت در ذائقه مشورت كننده تلخ و ناگوار مى آيد، ولى بايد با آن تلخى بسازد و سعادت خود را از دست ندهد.
    عن على عليه السلام قال : مراره النصح انفع من حلاوه الغش (567)
    على (ع) فرموده : ناگوارى خير و صلاح نافعتر از شيرينى غش و خيانت است .

    شرح و تفسير دعاى مكارم الاخلاق جلد 1

  8. #88
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    از آنچه مذكور افتاد اين نتيجه به دست آمد كه در روايات اسلامى ، كلمه ((غش )) و كلمه ((نصح )) در معاملات و دادوستدها و همچنين در مشورتها مكرر به كار برده شده است . امام سجاد(ع) در اين جمله از دعاى ((مكارم الاخلاق )) كه موضوع سخنرانى امروز است به غشها و نصحهايى از اين قبيل نظر دارد و كرامت خلق را در مواردى اينچنين اعمال مى فرمايد: امام (ع) در پيشگاه خدا عرض مى كند:
    و سددنى لان اعارض من غشنى بالنصح
    بارالها! مرا به راه صواب تاءييد كن تا با كسى كه فريبم داده و به من غش و خيانت نموده است با نصح و خيرخواهى مقابله نماييم .
    مثلا اگر امام از كسى جنسى خريده است كه در آن نقائص و عيوبى وجود داشته ، ولى فروشنده آنها را توضيح نداده و غش در معامله نموده است ، امام مى تواند به عنوان خيار عيب متاع را برگرداند و معامله را فسخ نمايد، مى تواند به فروشنده مراجعه كند و ما به التفاوت را بگيرد، مى تواند نزد او برود، به سرش فرياد بزند و از اينكه عيوب متاع را نگفته و در معامله خيانت نموده است توبيخش نمايد، ولى امام از حقوق قانونى خود استفاده نمى كند، بلكه از روى بزرگوارى و كرامت خلق با گشاده رويى نزد فروشنده مى رود و در كمال خلوص و خيرخواهى مقابله نمايم .
    مثلا اگر امام از كسى جنسى خريده است كه در آن نقائص و عيوبى وجود داشته ، ولى فروشنده آنها را توضيح نداده و غش در معامله نموده است ، امام مى تواند به عنوان خيار عيب متاع را برگرداند و معامله را فسخ نمايد، مى تواند به فروشنده مراجعه كند و مابه التفاوت را بگيرد، مى تواند نزد او برود، به سرش فرياد بزند و از اينكه عيوب متاع را نگفته و در معامله خيانت نموده است توبيخش نمايد، ولى امام از حقوق قانونى خود استفاده نمى كند، بلكه از روى بزرگوارى و كرامت خلق با گشاده رويى نزد فروشنده مى رود و در كمال خلوص و خيرخواهى او را موعظه مى كند و به وى مى گويد: در معاملات از غش و خيانت بپرهيز، دامن انسانيت را آلوده مكن و خويشتن را در پيشگاه الهى شرمنده نساز.
    او را با اين اخلاق انسانى متنبه مى كند، از كارهاى ناروايش باز مى دارد و به راه صلاح و سعادت هدايتش ‍ مى نمايد.
    درخواست امام سجاد (ع) از پيشگاه الهى در اين جمله از دعاى ((مكارم لاخلاق )) آن است كه در تمام خيانتهاى فردى و غشهاى خصوصى مورد تاءييدش قرار دهد تا با كسانى كه به او خيانت و غش مى نمايند به نصح و خيرخواهى مقابله كند و عمل آنان را با اندرزهاى حكيمانه خود تلافى نمايد. غشها و خيانتهايى كه فرد نسبت به فرد انجام مى دهد و روايات آن مذكور افتاد مشمول دعاى امام سجاد (ع) است . ولى در روايات اسلامى از غشها و خيانتهاى ديگرى نام برده شده كه دعاى امام سجاد (ع) شاملشان نمى شود و نمى توان با نصح و خيرخواهى با آنها مقابله نمود مانند خيانت به خدا و غش در عبادت ، خيانت به پيمبر و امام ، خيامت به جامعه مسلمين ، و همچنين خيانت به دين مردم و غش و خيانت آدمى به نفس خودش . براى توضيح و تعيين اين قسم خيانتها باقيمانده وقت سخنرانى به آنها اختصاص داده مى شود و روايات رسيده در اين باره مورد بحث قرار مى گيرد.
    عن النبى صلى الله عليه و آله قال : ثلاث لايغل عليهن قلب امرء مسلم : اخلاص العمل لله و النصيحه لائمه المسلمين و اللزوم لجماعتهم (568)
    رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد خيف خطبه خواند و ضمن بيانات خود فرمود: سه چيز است كه قلب شخص مسلمان بايد نسبت به آنها منزه از غش باشد: اول آنكه اعمال دينى را با خلوص نيت و عارى از هر شائبه اى انجام دهد، دوم آنكه نسبت به پيشوايان دين و ائمه مسلمين جدا نشود، وحدتشان را حفظ كند و موجبات تفرق و پراكندگى آنان را فراهم نياورد.
    اخلاص عمل براى خدا روح عبادت و حقيقت پرستش اوست . عمل خالص در اسلام اين است كه شخص ‍ مكلف ، عبادت را فقط براى خدا و به منظور اطاعت امر او انجام دهد و نيت پاك خود را با هيچ غشى آلوده ننمايد.
    عن النبى صلى الله عليه و آله قال : ليس فى الصلوه قيامك و قعودك انما الصلوه اخلاصك و ان تريد بها وجه الله تعالى (569)
    رسول اكرم فرموده است : نماز، قيام و قعودت نيست بلكه نماز، اخلاص تواست براى خدا و اينكه قصدت در انجام عمل نماز فقط اطاعت امر الهى باشد و بس .
    و عنه صلى الله عليه و آله : ان لكل حق حقيقه و ما بلغ عبد حقيقه الاخلاص حتى لايحب ان يحمد على شى ء من عمل لله (570)
    رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرموده : براى هر حقى حقيقتى است و بنده به حقيقت اخلاص نايل نمى گردد تا به آنجا برسد كه دوست نداشته باشد در كارى كه براى خدا انجام داده كسى از او تمجيد كند.
    عبادت خدا را براى غير خدا و به منظور جلب توجه ديگران انجام دادن رياكارى و غش در عبادت است و روايات اسلام رياى در عبادت را شرك به خدا شناخته است .
    عن الصادق جعفر بن محمد عليهما السلام ان رسول الله صلى الله عليه و آله سئل فى ما النجاه غدا فقال : انما النجاه فى ان لا تخادع الله فيخد عكم فانه من يخادع الله يخدعه و يخلع منع الايمان و نفسه يخدع لو يشعر. فقيل له : و كيف يخادع الله ؟ قال : يعمل بما امره الله ثم يريد به غيره فاتقوا الله و اجتنبوا الرياء فانه شرك بالله (571)
    حضرت جعفر بن محمد عليهما السلام حديث نمود كه از رسول گرامى سؤ ال شد: فرداى قيامت نجات در چيست ؟ فرمود:
    نجات در اين است كه با خداوند خدعه نكنيد كه با شما خدعه مى كند و ايمانتان را زايل مى نمايد و خدعه كننده اگر بفهمد با عمل خود خويشتن را فريب مى دهد. به حضرت عرض شد: چگونه يك انسان با خداوند خدعه مى كند؟ فرمود: به چيزى كه خدا امر نموده عمل مى نمايد ولى در ضمير خود غير خدا را اراده مى كند. از اين كار بپرهيزيد و از ريا اجتناب نماييد كه ريا شرك به خداوند است .
    شرك در عبادت يعنى غش و خيانت در پرستش بارى تعالى ، آنقدر مهم است كه اگر كسى مشرك بميرد، به صريح قرآن شريف ، در قيامت مغفرت الهى شامل حالش نمى شود.
    ان الله لايغفر ان يشرك به (572)
    خداوند كسى را كه به او شرك آورده و مشرك مرده است نمى آمرزد.
    رسول اكرم در خطبه مسجد خيف پس از ذكر خلوص عمل براى خدا از نصيحت مردم مسلمان نسبت به پيشوايان دين سخن گفته و فرموده است :
    النصيحه لائمه المسلمين
    راغب مى گويد:
    النصح تحرى فعل او قول فيه صلاح صاحبه
    نصح به معناى طلب خير و صلاح عملى يا قولى براى شخص مورد نظر است .
    اقرب الموارد مى گويد:
    نصح له وعظه و اخلص له الموده
    او را نصيحت كرد يعنى اندرزش داد و مودت خود را نسبت به وى خالص و عارى از شائبه نمود.
    نصيحت به معناى موعظه معمولا در جايى گفته مى شود كه گوينده و شنونده با هم مواجه باشند ولى نصح به معناى خيرخواهى يا مودت خالص شرطش مواجهه نيست . از اين رو در روايات اسلامى خاطرنشان گرديده است كه نصحيت مؤ من نسبت به مؤ من در حضور و غياب است .
    عن ابيعبد الله عليه السلام قال : يجب للمؤ من على المؤ من النصيحه له فى المشهد والمغيب (573)
    امام صادق (ع) فرموده : نصيحت مؤ من نسبت به مؤ من هم بايد در حضور باشد و هم در غياب .
    و عنه عليه السلام : للمسلم على اخيه المسلم من الحق ان يسلم عليه اذا لقيه و يعوده اذا مرض و ينصح له اذا غاب (574)
    و نيز فرموده است : از حقوق مسلمانان به برادر مسلمانش اين است كه موقع ملاقاتش سلام گويد و چون بيمار شد عيادتش نمايد و موقعى كه از او دور مى شود و غائب مى گردد ناصحش باشد.
    ائمه مسلمين كه پيمبر گرامى نصيحت و مودت بى شائبه آنان را به مردم توصيه فرموده است داراى دو جنبه هستند: يكى جنبه فردى و شخصى و آن ديگر جنبه امامت و اجتماعى . اگر كسى از جهت فردى به امام غش ‍ و خيانت نمايد امام مى تواند غش او را با لطف و خيرخواهى مقابله كند و با موعظه و اندرز به مسير صحيح رهبريش فرمايد، همانطور كه امام سجاد (ع) در جمله دعاى موضوع بحث امروز از خداوند اين توفيق را خواسته است كه اگر كسى نسبت به او غش و خيانتى نمايد از نظر خيرخواهى با وى مواجهه كند و او را براه سعادت هدايت بنمايد. اما اگر كسى به جنبه امامت امام ، يعنى شاءن رهبرى و پيشوائيش ، خيانت نمايد و در جامعه ، مفاسد بزرگ به بار آورد نمى توان از راه نصح و خيرخواهى با وى مقابله نمود و خيانتش را ناديده گرفت و شاهد روشن اين مطلب ، غش و خيانتى است كه معاويه در مورد امامت على (ع) مرتكب شد و بر اثر آن ، هزارها مسلمان كشته و ضربات سنگين و غيرقابل جبرانى به اسلام و مسلمين وارد آمد و در اينجا گوشه اى از آن خيانت توضيح داده مى شود:
    به موجب روايت بسيارى كه علماى عامه در كتب صحاح خود آورده اند و همچنين رواياتى كه در ساير كتب آمده است ، رسول اكرم صلى الله عليه و آله در ايام حيات خود مكرر و با تعبيرهاى مختلف درباره ولايت و زمامدارى على (ع) بعد از خودش سخن گفت و نسبت به اين مطلب مهم كه حافظ وحدت مسلمين و عامل پيشرفت آنان بود اتمام حجت فرمود. اما پس از آنكه پيشواى اسلام از دار دنيا رفت ، سخنان آن حضرت را ناديده انگاشتند و براى امر خلافت مسير دگرى در پيش گرفتند و براساس آن مسير ابى بكر و عمر و عثمان انتخاب شدند و پس از قتل عثمان ، مردم با شور و هيجان بى نظيرى متوجه على (ع) گرديدند و با اصرار و جديت از آن حضرت خواستند كه امر خلافت را بپذيرد و زمان امور مسلمين را به دست بگيرد. مهاجر و انصار و تمام افراد نامى از آن جمله طلحه و زبير با امام بيعت نمودند و حضرتش را بر كرسى خلافت و زمامدارى مستقر ساختند. سپس على (ع) براى معاويه ابن ابى سفيان ، كه فرمانرواى منطقه وسيع شام بود، نامه نوشت تا از جريان امر آگاهش سازد و طبق وظيفه با آن حضرت بيعت نمايد. امام (ع) در نامه خود نوشت :
    انه با يعنى القوم الذين بايعوا ابابكر و عمر و عثمان على مابا بعوهم عليه ، فلم يكن للشاهد ان يختار و لالغائب ان يرد(575)
    مردمى كه با ابى بكر و عمر عثمان بيعت كردند با من بيعت نمودند، طبق همان بيعتى كه با آنان انجام دادند، بنابراين نه آنكه حاضر است حق گزينش روش دگرى را دارد و نه آنكه غائب است مى تواند بيعت را رد نمايد.
    لما بويع اميرالمؤ منين على بن ابيطالب عليه السلام بلغه ان معاويه قد توقف عن اظهار البيعه له و قال ان اقرنى على الشام و اعمالى التى ولنيها عثمان بايعته فجاء المغيره الى امير المؤ منين فقال له يا امير المؤ منين ! ان معاويه قد عرفت فقد ولاه الشام من كان قبلك فوله انت كيما تتسق عرى الامور، ثم اعزله ان بدالك . فقال امير المؤ منين اتضمن لى عمرى يا مغيره فيما بين توليته الى خلعه ؟ قال لا. قال لايساءلنى الله عزوجل عن توليته على رجلين من المسلمين ليله سوداء ابدا و ما كنت متخذ المضلين عضدا لكن ابعث اليه و ادعوه الى ما فى يدى من الحق ، فان اجاب فرجل من المسلمين له ما لهم و عليه ما عليهم و ان ابى حاكمته الى الله تعالى (576 )
    پس از آنكه بيعت با على (ع) پايان پذيرفت به آن حضرت خبر دادند كه معاويه از بيعت خوددارى نموده و گفته است اگر على (ع) مرا در حكومت شام تثبيت مى كند و اختياراتى را كه عثمان به من داده است تاءييد مى نمايد بيعت مى كنم . مغيره حضور على (ع ) آمد و عرض كرد: معاويه را مى شناسى و خليفه قبل از شما به او حكومت داده است ، شما نيز با حكومت او موافقت فرماييد تا امر خلافت شما تحكيم يابد، سپس اگر لازم دانستيد عزلش نماييد. على (ع) به مغيره فرمود: آيا تو ضمانت مى كنى از زمانى كه او را مى گمارم تا زمانى كه خلعش مى نمايم زنده باشم ؟ گفت : نه . فرمود: نمى خواهم خداوند از من موآخذه نمايد كه چرا يك شب او را بر دو مسلمان مسلط و حاكم قرار دادى ، من گمراهان را به كمك نمى گيرم . براى او پيغام بده و دعوتش كن به حقى كه در دست من است ، اگر قبول كرد او هم مانند يك مسلمان در منافع و مضار با ساير مسلمين شريك خواهد بود و اگر ابا كرد با او در پيشگاه خداوند محاكمه مى نمايم .
    وقتى معاويه دانست على (ع) او را در حكومت شام ابقا نمى نمايد و بايد آن مقام را هر چه زودتر ترك گويد، به فكر افتاد درباره امام مسلمين برخلاف حق و مصلحت ، اقداماتى بنمايد و از راه غش و خيانت در جامعه ايجاد اختلاف كند و براى نيل به اين هدف در اولين قدم نامه اى به اين مضمون براى زبير نوشت :
    بسم الله الرحمن الرحيم ، لعبد الله الزبير امير المؤ منين من معاويه بن ابى سفيان . سلام عليك . اما بعد، فانى قد بايعت لك اهل الشام فاجابوا و استوثقوا الحرت فدونك الكوفه والبصره لايسبقنك لها ابن ابيطالب فانه لاشى ء بعد هذين المثلين و قد باتعت لطلحه بن عبيدالله من بعدك فاظهرا الطلب بدم عثمان و ادعوا الناس الى ذلك وليكن منكم الجد والتشمير(577)
    نامه اى است براى بنده خدا زبير امير المؤ منين از معاويه بن ابى سفيان . پس از سلام . من از مردم شام براى شما بيعت گرفتم ، همه اجابت نمودند و به پايدارى سوگند ياد كردند. بر شما باد كه پيش از آنكه پسر ابوطالب بر شما سبقت گيرد به امر كوفه و بصره بپردازيد، چه آنكه پس از تنظيم امر كوفه و بصره مشكلى در راه نيست و در پايان نامه نوشت بعد از شما از مردم شام براى طلحه بن عبيدالله بيعت گرفته ام . بايد هر دو نفر باهم خون عثمان را طلب كنيد و مردم را به آن راه سوق دهيد و در اين عمل با اراده جدى و آمادگى كامل اقدام بنماييد. اين نامه فريبنده ، حس طمع را در ضمير طلحه و زبير بيدار كرد، زمزمه مخالفت را آغاز نمودند و بعضى كه از عدل على (ع) و رعايت تساوى حقوق مردم ناراضى بودند به آن دو پيوستند. دوستان واقعى امام كه به انديشه باطل آنان پى برده بودند سخت ناراحت شدند. در آن موقع على (ع) به خارج مدينه رفته بود.
    فاجتمع عماربن ياسر و ابوالهيثم و رفاعه و ابو ايوب و سهل بن حنيف فتشاوروا ان يركبوا الى على عليه السلام بالقناه ؛ فيخبروه بخبر القوم فركبوا اليه فاخبروه باجتماع القوم و ما هم فيه من اظهار الشكوى و التعظيم لقتل عثمان و قال له ابوالهيثم : يا امير المؤ منين ! انظر فى هذا الامر. فركب بغله رسول الله صلى الله عليه و آله و دخل المدينه و صعد المنبر فحمد الله و اثنى عليه واجتمع اهل الخير والفضل من الصحابه والمهاجرين فقال على عليه السلام : ليس لاحد فضل فى هذا المال و هذا كتاب الله بيننا و بينكم و نبيكم محمد صلى الله عليه و آله و سيرته . ونزل عن المنبر و جلس ناحيه المسجد و بعث الى طلحه والزبير فدعاهما ثم قال لهما الم تاتيانى و تبايعانى طائعين غير مكرهين ؟ فما انكرتم ، اجور فى حكم اواستيثار فى فى ء؟ قالا: لا. قال : افى امر دعوتمانى اليه من امرالمسلمين فقصرت عنه ؟ قالا: معاذ الله . قال : فما الذى كرهتما من امرى حتى رايتما خلافى ؟ قالا: خلافك عمربن الخطاب فى القسم و انتقاصنا حقنا من الفى ء(578)
    عمار ياسر، ابوالهيثم ، رفاعه ، ابو ايوب و سهل بن حنيف گرد آمدند و شور نمودند كه سوار شوند به خارج شهر مدينه در قنات كه محل اقامت على (ع) است بروند و جريان امر را به اطلاع برسانند. تصميم خود را عملى نمودند، حضور حضرت رسيدند، عرض كردند عده اى جمع شده اند از تقسيم متساوى بيت المال شكايت دارند و قتل عثمان را نيز مهم مى شمردند. على (ع) بر قاطر پيمبر سوار شد، به مدينه آمد. مستقيما به مسجد رفت ، بر منبر قرار گرفت . اهل خير و فضيلت از اصحاب و مهاجر جمع شدند. امام به توقع نابجاى كسانى كه به تساوى حقوق مسلمين در تقسيم بيت المال اعتراض داشتند پاسخ داد و فرمود: هيچكس را در اموال عمومى بر دگرى برترى نيست و اين حكم كتاب خداوند است كه در دست ماست و روش پيغمبر گرامى اسلام است . سپس از منبر به زير آمد و در نقطه اى از مسجد نشست . طلحه و زبير را به حضور طلبيد، به آن دو فرمود: آيا شما به رغبت و بدون اكراه با من بيعت نكرديد؟ اكنون چه باعث شده است كه راه انكار در پيش گرفته ايد؟ آيا جورى در حكم يا پرداختى نابجا از بيت المال پيش آمده ؟ گفتند نه . آيا در كارى كه خير مسلمين در آن بوده و دعوتم نموده ايد من كوتاهى كرده ام ؟ گفتند نه . فرمود: پس چه چيز موجب مخالفت شما گرديده ؟ آنها از خون عثمان سخنى نگفتند زيرا مى دانستند دروغ است و على (ع) كمترين مداخله اى در اين امر نداشته ، از اين رو در پاسخ امام (ع) از تقسيم بيت المال سخن گفتند و اظهار داشتند شما روشى برخلاف عمر بن خطاب اتخاذ نموده ايد و در تقسيم بيت المال ما را با دگران مساوى قرار داده ايد و در واقع آن را ماده اعتراض خود خواندند. ولى حقيقت غير از آن بود كه گفتند.
    غش و خيانت معاويه به شخص على (ع) نبود، بلكه او به مقام امامت و رهبرى مسلمين خيانت نموده است ، غش و خيانتى كه موجب خونريزى هاى بزرگ در بصره و صفين و نهروان گرديد، غش و خيانتى كه براى اسلام و مسلمين زيانهاى غير قابل جبران به بار آورد. رسول اكرم صلى الله عليه و آله در خطبه مسجد خيف فرموده بود: سه چيز است كه دل هيچ مسلمانى در زمينه آنها نبايد به غل و غش آلوده باشد: اول اخلاص ‍ عمل براى خدا، دوم خيرخواهى و محبت خالص براى ائمه مسلمين و معاويه با اعمال ظالمانه خويش ‍ مخالفت صريح خود را با دومين دستور پيمبر اسلام آشكار ساخت ، به امام مسلمين خيانت نمود و بذر اختلاف و پراكندگى در قلوب مسلمانان افشاند.
    امام سجاد (ع) در جمله دعاى ((مكارم الاخلاق )) كه موضوع بحث امروز است از غش فردى و خيانت شخصى افراد سخن گفته و از پيشگاه خدا درخواست نموده :
    و سددنى لان اعارض من غشنى بالنصح
    بارالها! مرا موفق بدار تا با كسى كه مورد خدعه و فريبم قرار داده و به من غش و خيانت نموده است به نصح و خيرخواهى مقابله نمايم . اما امام على (ع) درباره غش و خيانت معاويه هرگز چنين دعايى نمى كند زيرا معاويه به شخص على (ع) خيانت ننموده ، بلكه خيانت او به مقام امامت و رهبرى آن حضرت بوده و در واقع به خدا و پيامبر و قرآن شريف و به اسلام و مسلمين خيانت نموده است . چنين شخصى شايسته عذاب عظيم الهى است نه آنكه خياتش را با وعظ و اندرز پاسخ گوييم و با غش و مكرش به نصح و خيرخواهى مقابله نماييم .
    سومين امرى كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله در مسجد خيف خاطرشان ساخت اين بود:
    واللزوم لجماعتهم
    بايد مسلمانان همواره باهم باشند و متحد، از غل و غش نسبت به يكديگر كه مايه پراكندگى است پرهيز نمايند. به موجب روايات ، اگر دل مسلمانى بى جهت نسبت به برادر دينيش ناخالص و آلوده به غش باشد پيوسته در سخط الهى خواهد بود مگر آنكه به خود آيد و آن انديشه ناپاك را از صفحه خاطر بزدايد، و در اينجا به ذكر يك روايت اكتفا مى شود:
    قال عليه السلام : من بات و فى قلبه غش لاخيه المسلم بات فى سخط الله واصبح كذلك و هو فى سخط الله حتى يتوب و يراجع (579)
    كسى كه شب را به صبح آورد و در دلش غشى نسبت به برادر مسلمانش باشد آن شب را در غضب خداوند صبح خواهد كرد و اگر شب را صبح كند و همچنان در دلش غش باشد آن روز نيز در سخط خداوند خواهد بود تا وقتى كه به خود آيد، توبه كند، و دل را از آن انديشه ناپاك منزه سازد.
    شرح و تفسير دعاى مكارم الاخلاق جلد 1

  9. #89
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    28- وَ أَجْزِيَ مَنْ هَجَرَنِي بِالْبِرِّ،
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    به خواست حضرت بارى تعالى اين جمله از دعاى شريف ((مكارم الاخلاق )) موضوع بحث و سخنرانى امروز است . امام سجاد عليه السلام در پيشگاه خداوند عرض مى كند: بارالها! مرا وفق بدار تا عمل آن كس را كه مرا ترك گفته و از من دورى جسته با خوبى و نيكوكارى تلافى نمايم .
    يكى از مهمترين عوامل پيشرفت اسلام و بسط آيين الهى محبت و الفتى بود كه به قضاى خداوند و در پرتو يكتاپرستى در قلوب مسلمانان ايجاد شد و اين سرمايه گرانقدر فقط در پرتو عنايت بارى تعالى نصيب مسلمانان گرديد و قرآن شريف در اين باره فرموده است :
    و الف بين قلوبهم لوانفقت ما فى الارض جميعا ما الفت بين قلوبهم ولكن الله الف بينهم (580)
    خداوند در دلهاى آنان ايجاد الفت و محبت نمود و تو اى رسول گرامى اگر تمام آنچه را در زمين است انفاق مى نمودى نمى توانستى آن الفت را در قلوب مسلمين ايجاد نمايى ، ولى خداوند اين الفت را به وجود آورد.
    علاقه معنوى و محبت ايمانى آنچنان مسلمانان را متحد نمود و به هم پيوند داد كه ابى بصير مى گويد:
    سمعت ابا عبدالله عليه السلام يقول : المؤ من اخ المؤ من كالجسد الواحد ان اشتكى شيئا منه وجد الم ذلك فى سائر جسده (581)
    از امام صادق (ع) شنيد كه مى فرمود: مؤ من برادر مؤ من است ،
    همانند يك جسد، اگر عضوى از بدن بيمار شود درد و ناراحتى عضو بيمار در تمام بدن اثر مى گذارد، گويى همه بدن دردمند است .
    اين محبت و الفت بى نظير شد كه مسلمانان به عز و عظمت رسيدند و دين خدا را با سرعت نشر دادند. بدون ترديد، بقاى عز و بزرگى مسلمين در اين است كه آن وحدت و الفت پايدار بماند و ضعف و سستى در آن راه نيابد. از اين رو اسلام براى ابقاى آن سرمايه الهى تمام گفتارها و رفتارهايى را كه موجب پراكندگى و اختلاف مى شود و به وحدت مسلمين آسيب مى رساند ممنوع اعلام نمود و مسلمانان را از آن برحذر داشته است ، و از جمله آن عوامل ، جداشدن و فاصله گرفتن دو مسلمان از يكديگر بر اثر دلگيرى و آزردگى است و اين مفارقت و جدايى در روايات اسلامى به كلمه ((هجران )) تعبير شده و امام سجاد (ع) نيز در جمله دعاى مورد بحث آن كلمه را ذكر كرده است . راغب در مفردات قرآن مى گويد:
    الهجر و الهجران مفارقه الانسان غيره اما بالبدن او باللسان او بالقلب
    هجر و هجران ، جدايى و مفارقت انسان است از غير خودش و اين جدايى گاه به بدن است ، گاه به زبان ، و گاه به دل .
    هجرت انسان از شهرى به شهر ديگر جدايى بدن است ، سكوت دو نفر در مقابل يكديگر جدايى سخن است ، و تيرگى قلب و آزردگى خاطر دو نفر از هم جدايى دل است . اما جدايى دو دوست از يكديگر در بسيارى از موارد شامل هر سه قسمت مى شود يعنى باهم سخن نمى گويند، در كنار هم نمى نشينند و محبتشان از دل يكديگر مى رود يا لااقل كاهش مى يابد. چنين هجرانى براى دو مسلمان در دين اسلام بسيار مذموم و ناپسند است و اولياى گرامى اسلام با تعبيرهاى تند درباره آن سخن گفته و تاكيد نموده اند كه دو مسلمان از هم جدا شده هر چه زودتر بايد با يكديگر آشتى كنند و تيرگى ها را زايل سازند و چون ممكن است براى آن دو نفر آشتى فرضا در كوتاه مدت سنگين و تلخ باشد تاكيد شده كه مدت جدايى بيش از سه روز به طول نينجامد و بايد هر چه زودتر روابط دوستانه ، قبل از پايان سه روز، برقرار گردد و براى آنكه شنوندگان محترم به اهميت اين امر از نظر دينى واقف شوند بعضى از روايات اولياى اسلام در اينجا ذكر مى شود.
    عن النبى صلى الله عليه و آله قال : ايما مسلمان تهاجرا فمكثا ثلاثا لايصطلحان الا كانا خارجين من الاسلام و لم يكن بينهما ولايه فايهما سبق الى كلام اخيه كان السلابق الى الجنه يوم الحساب (582)
    رسول اكرم مى فرمود: هر يك از دو مسلمان كه از هم جدا شدند و سه روز گذشت و آشتى نكردند از برنامه اسلام تخلف نموده اند و بين آن دو ولايت و محبتى برقرار نيست و هر كدام از آن دو نفر از ديگرى پيشى گرفت و با برادرش سخن گفت او روز حساب در رفتن به بهشت از دوستش پيشى مى گيرد.
    و عنه صلى الله عليه و آله قال : لايحل لاحد يومن بالله ان يهجره اخاه فوق ثلاثه ايام يلتقيان فيعرض هذا عن وجه هذا و هذا عن وجه هذا فخيرهما الذى يبدء بالسلام (583 )
    و همچنين فرموده است : حلال نيست براى احدى كه به خداوند ايمان آورده است از برادر دينى خويش ‍ بيشتر از سه روز جدا شود. آن دو وقتى به هم رسيدند اين از او و او از اين روى مى گرداند و بهترين آن دو نفر كسى است كه در سلام گفتن به آن دگرى سبقت بگيرد.
    عن ابيجعفر الباقر عليه السلام انه قال : ما من مؤ منين اهتجرا فوق ثلاث الا و برئت منهما فقيل له يابن رسول الله هذا حال الظالم فما بال المظلوم ؟ فقال عليه السلام : مابال المظلوم لايسير الى الظالم فيقول انا الظالم حتى يصطلحا(584)
    امام باقر (ع) فرمود: هيچ دو نفر مسلمانى بيش از سه روز از هم جدا نمى شوند مگر آنكه من از هر دو برى و بيزارم . به حضرت عرض شد: اين برائت شايسته ظالم است ، از مظلوم چرا؟ فرمود: چرا مظلوم در فرصت سه روز نزد ظالم نرفته كه بگويد: تقصير با من بود تا با يكديگر صلح و سازش نمايند.
    عن ابيعبد الله عليه السلام انه قال : المؤ من هديه الله عزوجل الى اخيه المؤ من فان سره و وصله فقد قبل من الله عزوجل هديته و ان قطعه و هجره فقد رد على الله عزوجل هديته (585)
    امام صادق (ع) فرمود: مؤ من هديه اى است از خداوند به برادر مومنش . اگر موجبات سرور وصله او را فراهم آورد هديه خداوند را پذيرا شده و اگر از او ببرد و قطع علاقه نمايد هديه الهى را رد كرده است .
    عن النبى صلى الله عليه و آله فى حديث المناهى قال و نهى عن الهجران فمن كان لابد فاعلا فلايهجر اخاه اكثر من ثلاثه ايام فمن كان مهاجرا لاخيه اكثر من ذلك كانت النار اولى به (586)
    رسول اكرم صلى الله عليه و آله در حديث مناهى مسلمانان را از هجرت و جدايى از يكديگر برحذر داشته و فرموده است : اگر مسلمانى در موردى از جدايى ناگزير باشد، مراقبت كند كه بيش از سه روز به طول نينجامد و اگر بيش از سه روز شد، آتش دوزخ براى او شايسته تر است .
    يكى از آثار و نتايج بد هجران دو مسلمان از يكديگر اين است كه عبادات و اعمال صحيح آن دو نفر در ايام جدايى مورد قبول بارى تعالى واقع نمى شود، به عبارت روشنتر انجام عمل صحيح از مكلف و قبول آن از خداوند. عمل صحيح آن است كه مكلف وظيفه خود را بر وفق دستور شرع مقدس انجام دهد، اگر مجتهد است طبق فتواى خود و اگر مقلد است طبق فتواى مرجع . قهر كردن و هجرت دو مسلمان از يكديگر بدون مجوز شرعى آنقدر مبغوض حضرت بارى تعالى است كه تا آشتى نكنند و روابط دوستانه را تجديد ننمايند، خداوند عبادت صحيح آن دو را نمى پذيرد و در پيشگاه الهى مورد قبول واقع نمى شود و اين فرموده حضرت رسول اكرم است .
    عن النبى صلى الله عليه و آله قال : يا اباذر! اياك و هجران اخيك فان العمل لايتقبل مع الهجران (587)
    پيشواى اسلام به ابوذر غفارى فرموده : بپرهيز از جدايى و هجران برادرت ، زيرا عمل مسلمانى كه از برادرش جدا شده و او را ترك گفته است مقبول واقع نمى شود.
    ممكن است اين روايت موجب نگرانى و تشويق خاطر آقايان و بانوان بسيار متدين و با ايمان گردد، با خود بگويند: اگر ما براى آشتى كردن مهياييم ، ولى طرف مقابل حاضر نيست ، آيا بايد تا آخر عمر از عبادت مقبول بى نصيب و محروم باشيم ؟ رسول اكرم صلى الله عليه و آله ضمن روايتى به اين پرسش پاسخ داده و از افراد باايمان رفع نگرانى فرموده است :
    عن النبى صلى الله عليه و آله : لايحل لمومن ان يهجر مومنا فوق ثلاث . فان مرت به ثلاث فلقيه فليسلم عليه فان رد عليه السلام فقد اشتركا فى الاجر و ان لم يرد عليه فقد باء بالاثم و خرج المسلم من الهجره (588)
    رسول اكرم فرموده : حلال نيست براى مؤ من كه بيش از سه روز از برادر دينيش قهر كند و او را ترك گويد. اگر سه روز منقضى شد، اين برادر وظيفه شناس به ملاقات آن برادر برود و به او سلام كند. اگر جواب سلامش را داد، هر دو در اجر آشتى شريك اند و اگر جواب سلام را نداد، او به گناه برگشت نموده و سلام كننده از جدايى و هجرت خارج شده است و بنابراين از جهت جدايى و هجران مانعى براى قبول عبادتش ‍ وجود ندارد.
    از آنچه مذكور افتاد روشن شد كه جدايى و هجرت دو مسلمان متشرع از يكديگر بدون مجوز شرعى تا چه حد زيانبار و مذموم است و افراد با ايمان موظف اند از آن برحذر باشند. براى آنكه اين مهم دينى و اخلاقى هر چه بهتر براى شنوندگان واضح گردد، لازم است در اينجا پيرامون سه مطلب ، به اختصار، بحث شود. اول تفكيك نمودن جدايى ها و هجرانهاى روا از ناروا، دوم شناخت قسمتهايى از علل و عوامل كه موجب آزردگى و رنجش خاطر برادران مى شود و رشته دوستى و محبت را قطع مى كند و سرانجام به هجران و جدايى منتهى مى گردد، سوم آنكه بدانيم با چيزهايى كه آزردگى و رنجش خاطر به بار مى آورد چگونه برخورد نماييم و چه كنيم كه آن عوامل در ضميرمان اثر عميق نگذارد و موجب قطع رابطه ما با برادرانمان نشود؟
    جدايى و هجران ناروا در اسلام ، قطع روابط دوستانه دو مسلمان وظيفه شناس و درستكار است كه به عللى از يكديگر رنجيده خاطر گرديده و رشته محبتشان گسسته است . اولياى گرامى دين از چنين هجرانى سخت ناراضى و متاءثرند و به موجب رواياتى كه مذكور افتاد آن دو مسلمان موظف اند هر چه زودتر به ملاقات هم بروند، پيوند دوستى خود را كه نمونه برادرى اسلامى است برقرار نمايند، تجديد رابطه كنند و جدايى و هجران را به دست فراموشى بسپارند. اما هجران يك مسلمان متشرع و درستكار از كسى كه اسماء مسلمان است ولى قولا و عملا لا ابالى و گناهكار، نه تنها آن جدايى مذموم نيست ، بلكه عملى است بسيار پسنديده و روا؛ مى توان گفت با هجران آن دو از يكديگر، مسلمانى درستكار از بلا رسته و از عذابى نجات يافته است ، بايد مراقبت كند كه آن پيوند مذموم دوباره تجديد نشود و رفت و آمد برقرار نگردد. اولياى گرامى اسلام ضمن روايات متعددى پيروان خود را از مصاحبت و همنشينى گروههاى متعدد از قبيل كذاب ، فاسق ، ماجن ، احمق ، و كسانى كه از اين قبيل برحذر داشته و براى شاهد در اينجا به ذكر چند روايت اكتفا مى شود.
    عن ابيجعفر عليه السلام قال : قال ابى على بن الحسين عليهما السلام : يابنى ! اياك و مصاحبه الكذاب فانه بمنزله السراب ، يقرب لك البعيد و يبعد لك القريب و اياك و مصاحبه الفاسق فانه بايعك باكله اواقل من ذلك (589)
    امام باقر (ع) از پدرش حضرت على بن الحسين عليهماالسلام حديث نموده كه فرمود: فرزند! از مصاحبت كسانى كه كذاب اند و بسيار دروغ مى گويند بپرهيز كه اينان به منزله سراب اند، دور را براى تو نزديك جلوه مى دهند و نزديك را براى تو دور. و همچنين از مصاحبت گناهكار پرهيز كن كه او ترا به يك شكم غذا يا كمتر از آن معامله مى كند.
    فى الحديث ينبغى للمومن ان يتجنب مواخاه الماجن (590)
    شايسته است كه مؤ من از اينكه ماجن را به برادرى انتخاب نمايد اجتناب كند.
    لغت مى گويد ((ماجن )) كسى است كه از اينكه چه مى گويد و چه مى كند باك ندارد.
    عن على عليه السلام قال : ولاتصحب المائق فانه يزين لك فعله و يود ان تكون مثله (591)
    على عليه السلام فرموده : با احمق مصاحبت منما كه او كار ناسنجيده خود را در نظرت زيبا جلوه مى دهد و دوست دارد كه تو نيز همانند او باشى .
    عن الصادق عليه السلام قال : من لم يجتنب مصاحبه الاحمق يوشك ان يتخلق باخلاقه (592)
    امام صادق (ع) فرمود: كسى كه از همنشينى احمق پرهيز ننمايد طولى نمى كشد كه به اخلاق او متخلق مى گردد.
    شرح و تفسير دعاى مكارم الاخلاق جلد 1

  10. #90
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    اين روايت به ما مى آموزد كه افراد باايمان اين قبيل اشخاص آلوده را به دوستى نگيرند و با آنان مجالست ننمايند، اگر مسلمان متشرعى غفلت كرد و با شخص فاسق و كذابى دوست شد و مدتى با وى رفت و آمد داشت ، اگر بر اثر پيشامدى رنجيده خاطر گرديد و از وى جدا شد، اين هجران براى مسلمان متشرع پيروزى و سعادت است ، رواياتى كه در آشتى كردن تاكيد دارد و خاطر نشان مى كند كه جدايى دو مسلمان بيش از سه روز به طول نينجامد، شامل رفيق فاسق و كذاب نيست . اگر مسلمان متشرعى با شخصى ظاهر الصلاح دوست شد و گمان مى كرد كه او مردى است درستكار و مراقب گفتار و رفتار خويش ولى در خلال ايام دوستى مرتكب گناهى بزرگ شد، به موجب روايتى كه از امام صادق (ع) است ، جداشدن از چنين دوست و مصاحبى همانند جداشدن از فاسق و كذاب بلامانع است .
    عمرو بن نعمان الجعفى قال : كان لابيعبد الله عليه السلام صديق لايكاد يفارقه اين يذهب . فبينا هو يمشى معه فى الحذائين و معه غلام له سندى يمشى خلفهما اذا التفت الرجل يريد غلامه ثلاث مرات فلم يره . فلما نظر فى الرابعه قال : يا ابن الفاعله اين كنت ؟ قال فرفع ابو عبدالله عليه السلام يده فصك بها جبهه نفسه ، ثم قال سبحان الله تقذف امه ؟ قد كنت ارى ان لك و رعا فاذا ليس لك ورع فقال : جعلت فداك ، ان امه سنديه مشركه . فقال : اما علمت ان لكل امه نكاحا تنح عنى ، فمارايتع يمشى معه حتى فرق الموت بينهما(593)
    عمرو بن نعمان جعفى مى گويد: امام صادق (ع) دوستى داشت كه هر جا امام مى رفت او نيز با آن حضرت بود. روزى در بازار كفاشها عبور مى كرد و با او غلامى بود از اهل سند كه پشت سر آن دو راه مى رفت . آن مرد سه بار متوجه شد و غلامش را نديد، دفعه چهارم كه او را ديد به صداى بلند گفت : پسر زن زناكار! كجا بودى ؟ تا اين سخن از دهان آن مرد خارج شد، امام صادق (ع) دست خود را بلند كرد و با شدت به پيشانى خود كوبيد. فرمود: مادرش را به زنا نسبت دادى ؟ من تصور مى كردم تو ورع دارى و اكنون مى بينم فاقد ورع و تقوايى . عرض كرد: مادر او سنديه است و مشرك . فرمود: آيا نمى دانى كه هر امتى نكاحى دارد، از من دور شو. راوى مى گويد: نديدم ديگر آن دو با هم حركت كنند و راه بروند تا مرگ بين آنان جدايى افكند.
    ملاحضه مى كنيد كه امام صادق (ع) با كسى كه از وى اميد ورع مى رفت دوست مى شود و با او رفت و آمد مى نمايد، اما وقتى از وى دشنامى بزرگ مى شنود و زنى را متهم به بى عفتى مى نمايد از او مى برد و تا پايان زندگى به آن هجران ادامه مى دهد.
    يكى از عوامل موثر و نافذ در هجران و جدايى دو دوست صميمى از يكديگر آزردگى و رنجش خاطر است و اين حالت روحى مى تواند علل و دلايل متعددى داشته باشد و در روايات اخلاقى اسلام ، بسيارى از آنها ذكر شده است ولى مهمترين عامل تيرگى اوست . بعضى به جاى آنكه از صفا و صميميت رفيق قدردانى كنند و مورد تكريم و احترامش قرار دهند درباره وى بى اعتنا مى شوند، حتى احترامى كه درباره عادى ترين افراد معمول مى دارند. درباره او رعايت نمى نمايند، مثلا در مجلس وارد مى شوند، به همه با گرمى دست مى دهد، و به رفيق صميمى خود كه شايسته است با گرمى بيشترى دست بدهد با سردى دست مى دهد يا اصلا نمى دهد. در مجلس جشن عقد ازدواج فرزند صميمى كارت نمى فرستد و به زبان مى گويد: شما هم در مجلس شركت كن . اين اعمال تحقيرآميز و نظاير آن كه به عنوان صفا و صميميت درباره رفيق انجام مى شود ناروا و برخلاف اخلاق حميده است و اولياى دين پيروان خود را از ارتكاب آن منع نموده اند.
    عن على عليه السلام قال : اياك ان تهمل حق اخيك اتكالا على مابينك و بينه فليس لك باخ من اضعت حقه (594)
    على (ع) فرموده : بپرهيز از اينكه در رعايت حق برادرت به اتكاى صفا و صميميتى كه بين شما وجود دارد اهمال نمايى ، چه آنكه كسى كه حق او را ضايع نموده اى برادر تو نيست . نصييع حق دوست صميمى و آزرده ساختن او نشانه عجز و ناتوانى رفيق وظيفه ناشناس است و على (ع) در اين باره فرموده است :
    اعجز الناس من عجز عن اكتساب الاخوان و اعجز منه من ضيع من ظفر به منهم (595)
    عاجزترين مردم كسى است كه نتواند در جامعه براى خود دوستان و برادرانى را به دست آورد و عاجزتر از او كسى است كه حق برادر به دست آمده را تضييع نمايد، يعنى با اين عمل ناروا پيوند دوستى را قطع كند.
    به طور كلى حقير شمردن ، مسخره كردن ، شرمنده ساختن ، اهانت نمودن ، و هر عملى از اين قبيل كه به ارزش انسانى و شخصيت اجتماعى يك مسلمان آسيب يا موجب جدايى دو رفيق متدين از يكديگر مى شود در اسلام ممنوع شناخته شده و علماى حديث روايات هر يك از اين اعمال را در بابى جداگانه جمع آورى نموده و در كتابهاى خود آورده اند. امام سجاد (ع) در دعاى ((مكارم الاخلاق )) ضمن جمله مورد بحث امروز از هجران و جدايى نام برده و به پيشگاه خداوند عرض مى كند:
    و اجزى من هجرنى بالبر
    بارالها! مرا موفق بدار تا عمل آن كس را كه از من جدا شده و تركم گفته است جزاى او را با خوبى و نيكوكارى بدهم .
    كسى كه امام سجاد (ع) جدا مى شود و آن حضرت را ترك مى گويد قطعا به علت عدم رعايت وظايف اخلاقى از ناحيه امام نيست ، چه آنكه او خود امام معصوم و مربى انسانهاست و هرگز مرتكب كوچكترين عمل خلاف اخلاق نمى شود تا دوست آن حضرت به استناد آن عمل ترك مراوده كند و رشته دوستى را قطع نمايد. هجران كسانى از دوستان ائمه معصومين ممكن است براى آن بوده كه امام به منظور رعايت تقيه و انجام وظيفه شرعى سخنى گفته يا عملى را انجام داده كه به نظر آن دوست ناآگاه درست نيامده و بدون اينكه سؤ ال كند و توضيح بخواهد با امام قطع رابطه نموده است و امام نيز در شرايط تقيه نمى توانسته نزد آن دوست برود و مطلب را توضيح دهد، چه ممكن است بر اثر همان رفتن و توضيح دادن مفاسد تازه اى به بار آيد. در بعضى از روايات آمده كه گاهى چند نفر يك روز در فواصل كوتاهى يك سؤ ال را از امام نموده اند و به هر يك پاسخى غير از پاسخى كه به آن ديگر داده گفته است . البته اين عمل موجب شگفتى بعضى از دوستان ناآگاه مى شد و ممكن بود نسبت به امام دلسرد شوند و قطع رابطه نمايند. گاهى عمل امام براى بعضى شگفت آور بود و خواستار توضيح مى شدند و امام بيان مى فرمود.
    فى تقيه جعفر بن محمد عليهما السلام بحيث افطر الصوم خوفا من ابى العباس و قال : ان صمت صمنا و ان افطرت افطرنا. فقيل له تفطر يوما من شهر رمضان فقال :اى والله افطر يوما من شهر رمضان احب الى من ان يضرب عنقى (596)
    در تقيه امام صادق (ع) است كه از خوف ابوالعباس روزه را افطار كرد و به وى گفت اگر روزه بگيرى روزه مى گيريم و اگر افطار كنى افطار مى نماييم . به حضرت عرض شد: يك روز از ماه رمضان را افطار مى كنيد؟ فرمود: آرى به خدا قسم ، يك روز از ماه رمضان را افطار نمايم بهتر است از اينكه كشته شوم .
    ممكن است هجران و جدايى بعضى از دوستان امام سجاد از ترس گزارش ماءمورين دولت جبار به مراقبه و رفت و آمد او با امام سجاد باشد. البته در چنين وضعى نه امام مى تواند سر وقت دوست برود و نه دوست مى تواند به ملاقات امام بيايد. براى اينكه روابط دوستانه بكلى قطع نشود، حضرت سجاد (ع) به پيشگاه خدا عرض مى كند: بارالها! مرا موفق بدار تا كسى را كه از من جدا شده و تركم گفته است با بر و نيكوكارى پاداش ‍ دهم و از اين راه دوستيش را تكريم نمايم .
    با عوامل رنجش چگونه برخورد نماييم ؟ از آنچه معروض افتاد هجرانها و جدايى هاى روا از ناروا تفكيك گرديده ، بعلاوه روشن شد كه گفتارها و رفتار خلاف اخلاق يكى از عوامل مهم جدايى دو دوست صميمى از يكديگر است . اينك در آخرين قسمت سخنرانى امروز در باب اين مطلب بحث مى شود كه با علل و عوامل جدايى چگونه برخورد نماييم و چه كنيم كه حتى المقدور كمتر تحت تاثير عوامل هجران قرار گيريم تا رشته دوستى ها به آسانى قطع نشود و زود دچار هجران و جدايى نشويم . براى نيل به اين هدف مقدس ‍ لازم است خويشتن را به پاره اى از صفات حميده و خلقيات پسنديده متخلق نماييم و حلم يا قدرت خويشتندارى يكى از آن صفات است ، بايد خود را طورى بسازيم كه بتوانيم با نيروى حلم بر غضب چيره شويم ، آن را مهار كنيم ، و خويشتن را از انتقامجويى مصون داريم .
    كان على بن الحسين عليهما السلام يقول : انه ليعجبنى الرجل ان يدركه حلمه عند غضبه (597)
    امام سجاد (ع) مى فرمود: براى من مايه شگفتى است كه وقتى مرد خشمگين مى گردد حلمش بتواند او را دريابد و از خطر مصون و محفوظش دارد.
    اگر حلم ندارد و نمى تواند بدون تكلف خويشتندار باشد به حلم تظاهر كند و با تصنع خود را حليم و بردبار وانمود نماييد تا اين حلق شريف تدريجا ملكه نفسانى او گردد و بتواند بدون تصنع حلم نمايد.
    عن على عليه السلام قال : ان لم تكن حليما فتحلم فانه قل من تشبه بقوم الا اوشك ان يكون منهم (598)
    على (ع) فرمود: اگر حليم و بردبار نيستى تظاهر به حلم كن و خود را همانند افرادى بساز كه خويشتندارند، چه آنكه كم يافت مى شود كسى كه خود را همانند قومى بسازد جز آنكه خيلى زود همانند آنها مى شود.
    يكى ديگر از صفات پسنديده كه مى تواند از تاثير علل هجران بكاهد و نگذارد رشته محبت دوستان به آسانى گسسته شود، تغافل است . تغافل عبارت از اين است كه آدمى چيزى را بداند و از آن آگاه باشد و روى مصلحت ، خود را غافل و بى خبر نشان بدهد و با اراده و عمد به گونه اى رفتار كند كه بيننده تصور كند از آن بى خبر است . اتخاذ چنين روشى در حسن معاشرت با مردم و خوب زندگى كردن بسيار مفيد و ثمربخش ‍ است .
    عن ابيعبد الله عليه السلام قال : صلاح حال التعايش والتعاشر ملا مكيال ثلثاه فطنه و ثلثه تغافل (599)
    امام صادق (ع) فرموده : صلاح زندگى و آميزش با مردم پرى پيمانه اى است كه دو سوم آن تفطن و آگاهى و يك سوم آن تغافل و ناديده گرفتن است .
    تغافل و خويشتن را ناآگاه جلوه دادن در مواردى كه مصلحت است آنقدر در اخلاق اسلام مهم تلقى شده كه افراد باايمان نمى توانند آن را ناديده انگارند و از كنار آن بى توجه بگذرند.
    عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم قال : المومن نصفه تغافل (600)
    رسول اكرم فرموده : نيمى از رفتار و گفتار مؤ من مبتنى بر تغافل است .
    از جمله مواردى كه به مصلحت است شخص با ايمان تغافل كند و خويشتن را ناآگاه بنماياند، در زمينه پاره اى از اعمال خلاف اخلاق رفيق متشرع و مؤ من است ، چه تغافل در اين قبيل موارد نمى گذارد رشته مودت بريده شود و پيوند دوستى دو مسلمان از هم جدا گردد و در نتيجه روابط گرم دو رفيق صميمى به سردى و كدورت گرايش يابد. جايى كه رفيق عاقل و مصلحت انديش مى تواند با تغافل روابط دوستانه برادر دينى خود را حفظ كند و مانع هجران و جدايى وى گردد، اما از انجام اين وظيفه خوددارى نمايد و به جاى تغافل ، لغزش اخلاقى رفيق خود را به رخش بكشد و او را مورد توبيخ و مواءخذه قرار دهد و سرانجام با قهر و دلتنگى از هم جدا شوند، با اين عمل ناروا مرتكب اشتباهى بزرگ گرديده و براى آنكه بداند چه كرده است بايد به روايتى كه از امام صادق (ع) حديث شده است گوش فرا دارد و با عذرخواهى از رفيق جدا شده اين لكه را از صفحه اعمال خويش بزدايد.
    سمعت اباعبدالله عليه السلام يقول : لا يفترق رجلان على الهجران الا استوجب احدهما البرائه واللعنه و ربما استحق ذلك كلاهما. فقيل له هذا الظالم فما بال المظلوم ؟ قال : لانه لايدعو اخاه الى صلته ولايتعامس له عن كلامه (601)
    راوى حديث مى گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مى فرمود: دو مسلمان با دلتنگى و هجران از هم جدا نمى شوند جز آنكه يكى از آن دو استحقاق دارد كه هم مورد تبرى و بيزارى واقع شود و هم مورد لعنت و چه بسا هر دو شايسته تبرى و لعن هستند. به حضرت عرض شد: يابن رسول الله ! ظالم به علت ظلمش ‍ استحقاق تبرى و لعن دارد، مظلوم براى چه ؟ حضرت در پاسخ فرمود: براى آنكه مظلوم برادر خود را به آشتى و تجديد پيوند دوستى نخوانده و از گفته هاى او تغافل ننموده است .
    اميدوارم عموم شنوندگان محترم از آقايان و بانوان ، نوجوانان و جوانان ، ميانسالان و كهنسالان ، و خلاصه تمام افرادى كه اين بحث را شنيدند در سخنان پيمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و همچنين در روايات ائمه معصومين عليهم السلام كه در اين بحث ذكر شد دقت كامل مبذول دارند، به مسئوليت خود توجه نمايند و هرگز غافل نشوند كه هجران و جدايى دو مسلمان از هم علاوه بر اينكه منافى با محبت دينى و برادرى اسلامى است مى تواند در دنيا عوارضى تلخ و ناگوار و احيانا رويدادهايى به دنبال آورد.
    شرح و تفسير دعاى مكارم الاخلاق جلد 1

صفحه 9 از 10 نخستنخست ... 5678910 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •