(¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
(¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 32
  1. #1
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,702      تشکر : 57,538
    171,590 در 50,165 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)







    حكايت حضرت سليمان و مورچه


    روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آآورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.

    سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .

    سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

    مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .

    این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار

    من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."

    سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))

    مورچه گفت آری او می گوید :

    ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.






    (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 23-07-1388 در ساعت 19:32
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  2. تشكرها 6

    parsa (28-12-1388), محب فاطمه (15-07-1388), نرگس منتظر (01-06-1391), خراباتي (15-07-1388), شكوفه ياس (18-12-1388), عهد آسمانى (19-10-1389)

  3.  

  4. #2
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,702      تشکر : 57,538
    171,590 در 50,165 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض حضرت سليمان و گنجشك عاشق









    حضرت سليمان و گنحشك عاشق

    در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند.

    گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت

    تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم.

    چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟

    فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟

    من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا.

    باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند.

    حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من.

    آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن ببینم.

    گفت من چنین قدرتی ندارم.

    سلیمان گفت پس چرا الان به همسرت گفتی؟

    گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره.

    حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیذاری؟

    گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو.

    مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟

    این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد

    و فقط یک دعا می کرد. می گفت:

    الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.



    (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 23-07-1388 در ساعت 19:37
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  5. تشكرها 5

    parsa (28-12-1388), نرگس منتظر (01-06-1391), خراباتي (15-07-1388), شكوفه ياس (18-12-1388), عهد آسمانى (19-10-1389)

  6. #3
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,702      تشکر : 57,538
    171,590 در 50,165 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض وصيت ناصواب









    وصيت نا صواب

    عصر پیامبر اعظم(ص) بود، یکی از مسلمانان دارای چند دختر بود، و از مال دنیا جز شش غلام چیزی نداشت.

    او بر اثر بیماری بستری شد.

    وقتی احساس مرگ کرد (به خیال ثواب بردن وصیت کرد) همه دارایی اش که شش غلام هستند را آزاد کنند، لذا پس از مردن همه آنها آزاد شدند.

    وقتی وفات کرد و دفنش کردند، این خبر به پیامبر اعظم(ص) رسید که فلان مسلمان این چنین وصیت کرد و چیزی برای بچه هایش نگذاشت.

    پیامبر اعظم(ص) فرمود: جنازه اش را چه کردید؟

    عرض کردند: دفن کردیم.

    فرمود: اگر به من اطلاع می دادید، نمی گذاشتم جنازه او را در قبرستان مسلمان ها دفن کنند، زیرا او کودکان خود را از مال بی نصیب کرد و آنها را فقیر گذاشت تا دست گدایی به سوی مردم دراز کنند



    (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 23-07-1388 در ساعت 19:41
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  7. تشكرها 4

    parsa (28-12-1388), نرگس منتظر (01-06-1391), شكوفه ياس (18-12-1388), عهد آسمانى (19-10-1389)

  8. #4
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,702      تشکر : 57,538
    171,590 در 50,165 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)










    استجابت دعا

    يك كشني در يك سفر دریایی در میان طوفان در دریا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا كنان خود را به جزیره كوچكی برسانند.

    دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند. چون هر كدامشان ادعا می كردند كه به خدا نزدیك ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می كند، تصمیم گرفتند كه جزیره را به 2 قسمت تقسیم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند كدام زود تر به خواسته هایش می رسد.ا

    نخستین چیزی كه هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف كرد.اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.ا

    هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی كردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر كرد. روز بعد كشتی دیگری شكست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یك زن بود كه به طرف بخشی كه مرد اول قرار داشت شنا كرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.ا

    بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بیشتری نمود. در روز بعد مثل اینكه جادو شده باشه همه چیزهایی كه خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت.

    سرانجام مرد اول از خدا طلب یك كشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد یك كشتی كه در قسمت او در كناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا كرد. مرد با همسرش سوار كشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم كه تنها ساكن آن جزیره دور افتاده بود ترك كند.

    با خودش فكر می كرد كه دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا كه هیچ كدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.

    هنگامی كه كشتی آماده ترك جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید :

    "چرا همراه خود را در جزیره ترك می كنی؟"

    مرد اول پاسخ داد:
    " نعمتها تنها برای خودم است چون كه من تنها كسی بودم كه برای آنها دعا و طلب كردم ، دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هیچ كدام نیست "

    آن صدا سرزنش كنان ادامه داد :

    "تو اشتباه می كنی او تنها كسی بود كه من دعاهایش را مستجاب كردم وگرنه تو هیچكدام از نعمتهای مرا دریافت نمی كردی"
    مرد پرسید:

    " به من بگو كه او چه دعایی كرده كه من باید بدهكارش باشم؟ "

    "او دعا كرد كه همه دعاهای تو مستجاب شود"




    (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  9. تشكرها 3

    parsa (28-12-1388), نرگس منتظر (01-06-1391), شكوفه ياس (18-12-1388)

  10. #5
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)





    گره گشایى


    صفوان در محضر امام صادق نشسته بود. ناگهان مردى از اهل مكه وارد مجلس شد و گرفتاریى كه برایش پیش آمده بود شرح داد. معلوم شد موضوع كرایه‏اى در كار است و كار به اشكال و بن بست كشیده است. امام به صفوان دستور داد:
    «فورا حركت كن و برادر ایمانى خودت را در كارش مدد كن.».
    صفوان حركت كرد و رفت و پس از توفیق در اصلاح كار و حل اشكال مراجعت كرد. امام سؤال كرد: «چطور شد؟».
    - خداوند اصلاح كرد.
    - بدان كه همین كار به ظاهر كوچك كه حاجتى از كسى برآوردى و وقت كمى از تو گرفت، از هفت شوط طواف دور كعبه محبوبتر و فاضلتر است.

    (به نقل از داستان و راستان شهید مطهری )


    (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  11. تشكرها 3

    parsa (28-12-1388), نرگس منتظر (01-06-1391), شكوفه ياس (18-12-1388)

  12. #6
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)





    شكایت از روزگار


    مفضل بن قیس سخت در فشار زندگى واقع شده بود. فقر و تنگدستى، قرض و مخارج زندگى او را آزار مى‏داد. یك روز در محضر امام صادق لب به شكایت گشود و بیچارگیهاى خود را مو به مو تشریح كرد: «فلان مبلغ قرض دارم، نمى‏دانم چه جور ادا كنم. فلان مبلغ خرج دارم و راه درآمدى ندارم. بیچاره شدم، متحیرم، گیج شده‏ام. به هر در بازى مى‏روم به رویم بسته مى‏شود ...» در آخر از امام تقاضا كرد درباره‏اش دعایى بفرماید و از خداوند متعال بخواهد گره از كار فروبسته او بگشاید.
    امام صادق به كنیزكى كه آنجا بود فرمود: «برو آن كیسه اشرفى كه منصور براى ما فرستاده بیاور.» كنیزك رفت و فوراً كیسه اشرفى را حاضر كرد. آنگاه به مفضل بن قیس فرمود: «در این كیسه چهارصد دینار است و كمكى است براى زندگى تو.».
    - مقصودم از آنچه در حضور شما گفتم این نبود، مقصودم فقط خواهش دعا بود.».
    - «بسیار خوب، دعا هم مى‏كنم. اما این نكته را به تو بگویم، هرگز سختیها و بیچارگیهاى خود را براى مردم تشریح نكن، اولین اثرش این است كه وانمود مى‏شود تو در میدان زندگى زمین خورده‏اى و از روزگار شكست یافته‏اى. در نظرها كوچك‏ مى‏شوى، شخصیت و احترامت از میان مى‏رود.»
    مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهر ، ج‏18، ص: 380


    (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  13. تشكرها 3

    parsa (28-12-1388), نرگس منتظر (01-06-1391), شكوفه ياس (18-12-1388)

  14. #7
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)







    خاندان علم و فضیلت


    روزى عثمان در كنار مسجد نشسته بود. مرد فقیرى از او كمك مالى خواست. عثمان پنج درهم به وى داد. مرد فقیر گفت: مرا نزد كسى راهنمایى كن كه كمك بیشترى به من بكند. عثمان به طرف حضرت مجتبى(ع) و حسین بن على (ع) و عبدالله جعفر، كه در گوشه ‏اى از مسجد نشسته بودند، اشاره كرد و گفت: نزد این چند نفر جوان كه در آنجا نشسته ‏اند برو و از آنها كمك بخواه.

    وى پیش آنها رفت و اظهار مطلب كرد. حضرت مجتبى (ع) فرمود: از دیگران كمك مالى خواستن، تنها در سه مورد رواست: دیه‏ اى (خونبها) به گردن انسان باشد و از پرداخت آن بكلى عاجز گردد، یا بدهى كمر شكن داشته باشد و از عهده پرداخت آن برنیاید، و یا فقیر و درمانده گردد و دستش به جایى نرسد. آیا كدام یك از اینها براى تو پیش آمده است؟

    گفت: اتفاقاً گرفتارى من یكى از همین سه چیز است. حضرت مجتبى (ع) پنجاه دینار به وى داد. به پیروى از آن حضرت، حسین بن على (ع) چهل و نه دینار و عبدالله بن جعفر چهل وهشت دینار به وى دادند.

    فقیر موقع بازگشت، از كنار عثمان گذشت. عثمان گفت: چه كردى؟ جواب داد: از تو پول خواستم تو هم دادى، ولى هیچ نپرسیدى پول را براى چه منظورى می ‏خواهم؟ اما وقتى پیش آن سه نفر رفتم یكى از آنها (حسن بن على) در مورد مصرف پول از من سوال كرد و من جواب دادم و آنگاه هر كدام این مقدار به من عطا كردند.

    عثمان گفت: این خاندان، كانون علم و حكمت و سرچشمه نیكى و فضیلتند، نظیر آنها را كى توان یافت؟

    (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  15. تشكرها 3

    parsa (28-12-1388), نرگس منتظر (01-06-1391), شكوفه ياس (18-12-1388)

  16. #8
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)






    انفاق را باید از ابوذر آموخت





    روزی مهمانی بر ابوذر وارد شد، ابوذر به او گفت معذرت می خواهم كه من بر اثر گرفتاری نمی توانم شخصا از تو پذیرایی كنم. ولی چند شتر در فلان نقطه دارم، قبول زحمت كن بهترین آنها را بیاورد تا برای تو قربانی كنم میهمان رفت شتر لاغری با خود آورد، ابوذر به او گفت: به من خیانت كردی چرا چنین شتری آوردی؟ او در پاسخ گفت: من فكر كردم روزی به شترهای دیگر نیازمند خواهی شد. ابوذر گفت: روز نیاز من زمانی است كه مرا در قبر می گذارند، از طرفی خداوند در قرآن در سوره آل عمران آیه 92 می فرماید: «لن تنالو البر حتی تنفقوا مما تحبون»

    هرگز به (حقیقت) نیكوكاری نمی رسید مگر اینكه از آنچه دوست می دارید در راه خدا انفاق كنید.»


    منبع: مجمع البیان، ج2، ص 74
    (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  17. تشكرها 3

    parsa (28-12-1388), نرگس منتظر (01-06-1391), شكوفه ياس (18-12-1388)

  18. #9
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)





    شام و شراب

    یك نفر از اهالى اصفهان شراب خورده بود. او را در همان حال مستى، نزد مرحوم آیة اللّه‏ نجفى اصفهانى بردند. ایشان حكم كردند كه حدّش بزنند. ولى چون مست بود، امر كردند تا فردا صبح صبر كنند تا از حالت مستى خارج شود. بعد هم، شام خوبى به او دادند و فردا هم هشتاد ضربه شلاق خورد و مرخص شد.

    دوباره فردا شب، آن شخص با پاى خودش خدمت آقاى نجفى آمد و عرض كرد: «آقا! امشب هم شرابم را خورده‏ام و آمده‏ام شامم را بخورم و بعد هم شلاق بزنید و بروم».

    البته، شراب را به شوخى مى‏گفت؛ ولى شامش را خورد و رفت و از همان شب نسیم توفیق بر او وزید و از مستى غفلت به هوش آمد و صداى گریه و مناجاتش هر شب بلند بود.

    به خلق و لطف توان كرد صید اهل نظر به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
    در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
    (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  19. تشكرها 3

    parsa (28-12-1388), نرگس منتظر (01-06-1391), شكوفه ياس (18-12-1388)

  20. #10
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)





    همسفر حج

    مردى از سفر حج برگشته سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را براى امام صادق تعریف مى‏كرد، مخصوصا یكى از همسفران خویش را بسیار مى‏ستود كه، چه مرد بزرگوارى بود، ما به معیت همچو مرد شریفى مفتخر بودیم، یكسره مشغول طاعت و عبادت بود، همینكه در منزلى فرود مى‏آمدیم او فورا به گوشه‏اى مى‏رفت و سجاده خویش را پهن مى‏كرد و به طاعت و عبادت خویش مشغول مى‏شد.
    امام: «پس چه كسى كارهاى او را انجام مى‏داد؟ و كه حیوان او را تیمار مى‏كرد؟».
    - البته افتخار این كارها با ما بود. او فقط به كارهاى مقدس خویش مشغول بود و كارى به این كارها نداشت.
    امام فرمودند: بنابراین همه شما از او برتر بوده‏اید
    داستانهای بحار الانوار

    (¯`•.*~.*._.*.~*داستانها و حكايت هاي مذهبي *~.*._.*.~*.•´¯)
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  21. تشكرها 3

    parsa (28-12-1388), نرگس منتظر (01-06-1391), شكوفه ياس (18-12-1388)

صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •