۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه - دهه اول )۞۩۞ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه - دهه اول )۞۩۞
صفحه 18 از 40 نخستنخست ... 814151617181920212228 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 171 تا 180 , از مجموع 394
  1. #171
    عضو خودماني
    آسیه سادات آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1388
    نوشته : 1,217      تشکر : 4,500
    1,990 در 887 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آسیه سادات آنلاین نیست.

    اشاره پاسخ : ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه 5)۞۩۞




    سخن با معشوق :

    در کتاب بحر الغرائب ج2 قریب به این مضامین می نویسد:حارث که یکی از لشگریان یزید(لعنه الله علیه) بود گفت:یزید (لعنه الله علیه) دستور داد سه روز اهل بیت علیهم السلام را پشت دروازه ی شام نگاه بدارند تا تزئین شهر کامل شود.حارث گوید شب اول من به شکل خواب بودم دیدم دختری کوچک بلند شد و نگاهی کرد دید لشکر از خستگی راه خوابیده اند و کسی بیدار نیست،امّا فوراً از ترسش باز نشست و باز بلند شد و چند قدم آمد به طرف سر امام حسین (ع) که به درختی که نزدیک خرابه دم دروازه ی شام آویزان بود.آری به طرف آن درخت و سر مقدس آمد و از ترس برگشت. تاچند مرتبه. آخر الامر زیر درخت ایستاد و به سر بابایش نگاه کرد،و کلماتی فرمود و اشک ریخت. سپس دیدم سر مقدس امام حسین علیه السلام پایین آمد و در مقابل نازدانه قرار گرفت و رقیه3گفت:السَلامُ عَلَیکَ یا أبَتاه وا مُصیبَتاهُ بَعدَ فِراقِک و اغُربَتاه بَعدَ شَهادَتِک.بعد دیدم سر مقدس با زبان فصیح فرمود:دختر من مصیبت تو و زجر و تازیانه و روی خار مغیلان دویدن تو تمام شد و اسیریت به پایان رسید ای نور دیده چند شب دیگر به نزد ما خواهی آمد برآنچه بر شما وارد شد صبر کن که جزاء و مزد او شفاعت را در بر دارد.حارث می گوید من خانه ام نزدیک خرابه ی شام بود،از این که حضرت به او فرموده بود نزد ما خواهی آمدمنتظر بودم کی از دنیا می رود،تا یک شبی شنیدم صدای ناله و فریاد از میان خرابه بلند است، پرسیدم چه خبرا ست گفتند:حضرت رقیه سلام الله علیها از دنیا رفته است.(31) نیز حضرت حجه الاسلام صدر الدین قزوینی در جلد 2 کتاب شریف ثمرات الحیاه به سند خود آورده است.حضرت رقیه سلام الله علیها لب خود را به بر لب پدرش امام حسین علیه السلام نهاد و آن حضرت فرمود:الیّ الیّ،هلمی،فإذا لک بالانتظار.(ا ی نور دیده،بیا بیا به سوی من که من چشم به راه تو می باشم)و در اینجا بود که که دیدند حضرت رقیه سلام الله علیها از دنیا رفتند.(32)ونیز آمده سر امام حسین علیه السلام را در طبقی گذاشتند و روی آن را با حوله ای پوشاندند و نزد رقیه سلام الله علیها آوردند و جلوی او گذاشتند.رقیه سلام الله علیها گفت:این چیست؟من پدرم را می خواهم،غذا نمی خواهم.گفتند:پدر تو در همین جاست.رقیه سلام الله علیها حوله را برداشت ناگهان سر بریده ای را دید، گفت این سر کیست؟ گفتند سر پدرت می باشد.سر را برداشت و به سینه اش چسبانید و می گریست و چنین می گفت:
    یا اَبَتاه!مَن ذَاالَّذی خَضَبَ بِدِمائِک؟یا اَبَتاه!مَن ذَاالَّذی قَطَعَ وَریدَک؟یا اَبَتاه!مَن ذَاالَّذی أیتَمَنی عَلی صِغَرِسِنی؟یا اَبَتاه لِلیَتیمَهِ حَتّی تَکبُرَ...؟یا اَبَتاه!لَیتَنی تَوَسَّدتُ التُراب و لا اَری شَیبَکَ مُخضباً بِالدِّماءِ.(ای بابا جان!چه کسی تورا به خونت رنگین کرد؟چه کسی رگهای گردنت را برید؟چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟دختر بی بابا به که پناه ببرد تا بزرگ شود؟کاش نابینا بودم. کاش خاک را بالش زیر سر قرار می دادم،ولی محاسن تو را خضاب شده به خون نمی دیدم.
    ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه - دهه اول )۞۩۞

    بهار همه طراوتش را مدیون یک گل است
    گل نرگس





  2. تشكر

    شكوه انتظار (21-09-1389)

  3. #172
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    shamee پاسخ : ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه 6)۞۩۞






    احلي من عسل

    شبیه بارش فریادها با ذکر « یا رب » ها
    عطش می ریخت بر روی زمین از خشکی لب ها

    زمین می سوخت در تب ، عاشقان در تاب بی تابی
    تماشایی است طرز سوختن در تاب ها تب ها

    چه دشتی بود : غرق داغ ، غرق درد ، غرق خون
    تمام دشت وصف گوشه ای از حال زینب ها

    جهان با آخ های استخوان ها زیر و رو می شد
    چه قاسم ها که افتادند زیر پای مرکَب ها

    عسل ها مات از شیرینی شهد شهادت ها
    که « احلی من عسل » ها عاجزند از شرح مطلب ها

    قلم ها سال ها نام تو را دارند می گریند
    فدای مُصحف خونین تو خون مُرکّب ها...

    صادق کریمی


    ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه - دهه اول )۞۩۞
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  4. تشكرها 4

    parsa (24-09-1389), نرگس منتظر (21-09-1389), آسیه سادات (21-09-1389), خادمه صدیقه طاهره(س) (21-09-1389)

  5. #173
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    shamee پاسخ : ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه 5)۞۩۞







    پرچم اسیری


    مجنون صفت به دشت وبیابان دویده ام


    اکنون به کوی عشق تو جانا رسیده ام


    در راه عشق تو شده پایم پر از آبله


    از بس که روی خار مغیلان دویده ام


    تنها نشد از داغ تو موی سرم سفید


    همچون هلام از غم عشقت خمیده ام


    دیوانه وار بر سر کویت گر آمدم


    منعم مکن که داغ روی داغ دیده ام


    من پرچم اسرم ، وبار غم تو را


    از کوفه تا به شام به دوشم کشیده ام


    عمرم تمام گشته عزیزم در این سفر


    دست از حیات خویش حسینم بریده ام


    گاهی چو بلبل از غم عشق تو در نوا


    گاهی چو جغد گوشۀ ویران خزیده ام


    دیدی به پای تخت یزید از جفای او


    چون غنچه ، پیرهن به تن خود دریده ام


    گنج تو را به گوشۀ ویرانه گذاشتم


    چون اشک اوفتاد رقیّه ز دیده ام


    می گفت ومی گریست (رضایی ) ز سوز دل


    اشکم ، به خاک پای شهیدان چکیده ام
    ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه - دهه اول )۞۩۞



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. تشكر


  7. #174
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    shamee پاسخ : ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه 5)۞۩۞





    این صحنه ها را پیش از این یکبار دیدم
    من هر چه می بینم به خواب انگار دیدم
    شکر خدا اکنون درون تشت هستی
    بر روی نی بودی تو را هر بار دیدم
    بابا خودت گفتی شبیه مادرم باش
    من مثل زهرا مادرت ازار دیدم
    یک لحظه یادم رفت اسم من رقیه است
    سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم
    احساس کردم صورتم آتش گرفته
    خود را میان یک در و دیوار دیدم
    مجموع درد خارها بر من اثر کرد
    من زیر پایم زخم یک مسمار دیدم
    (سوغات مکه)توی گوشم بود بردند
    کوفه همان را داخل بازار دیدم

    ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه - دهه اول )۞۩۞



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟



  8. #175
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    shamee پاسخ : ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه 5)۞۩۞








    روایت کربلا از زبان دختر سه ساله

    صلی الله علیک یا بنت الحسین(ع) یا رقیه
    آن هنگام که خورشید وجودت در گودی قتلگاه به خون نشست و لحظاتی بعد در افق کربلا طلوع کرد، آسمان تیره و تار شد.
    صدای برادرم علی بن الحسین(علیه السلام) را می‌شنیدم که به عمّه‌ام زینب کبری(سلام‌الله‌علیها) فرمود : این همان لحظه‌ای است که همه ارکان هستی، از زمان هبوط آدم(علیه السلام) تا قیامت کبری بر آن گریسته‌اند.
    زمین و زمان ناله می‌کرد و کودکان می‌دویدند. نبودی ببینی که دامنهایشان آتش گرفته بود و از گوشهایشان خون می‌چکید و من در آن میان مأمن و مأوایی جز دامن عمّه‌ام نداشتم. زمان به سختی می‌گذشت.قرار بر رفتن نداشتم. دوست داشتم که بیشتر نزدت می‌ماندم. اماّ مگر داغ تازیانه ها‌ بر جان کوچکم امان داده بود؟ کربلا جهنّم دشمنان تو شده بود و بهشت تو و یارانت. نمی‌توانستم چشم از چشمان به خون نشسته‌ات بردارم.
    مرا به زور می‌کشیدند. چقدر سخت بود جدا شدن از پاره‌پاره‌های وحی.
    کاش مانده بودم و غبار از چهره‌ات برمی‌گرفتم. کاش پروانه وار دور شمع وجودت می‌گشتم و در پرتو عشق تو می‌سوختم. قرار بر رفتن نبود. از پا‌های آبله دارم بپرس که در این مسیر چقدر دویدم و الآن که سر زیبای تو در دامنم به میهمانی آمده؛ در گوشه‌ی این خرابه، در شهری که مردمانش بویی از مردانگی نبرده‌اند، به برکت آمدنت آرام گرفته ام.
    من بهشت را در آغوش گرفتم، من به وصال محبوبم رسیدم.
    اماّ ای کاش زودتر می‌آمدی چون رقیّه‌ات دیگر توانی در جان خسته و رنجورش ندارد.
    دختر سه‌ساله‌ای که گرمی چشمانت او را متعالی می‌کرد.
    می‌گویند من رقیّه‌ام1،کسی که جهتش به سوی تعالی است. آری، از آن زمان که در تقدیر تو متولد شدم؛ من دختر تو شدم و تو بابای من، رفعت گرفتم و بال‌و پر برای پرواز در آوردم و برای عروج آماده شدم.
    من در کربلا دیدم که ملائکه به تو و اهل بیتت غبطه می‌خوردند. خودم صدای شیون آن‌ها را هنگامی که بر سرنیزه بودی شنیدم.
    خودم دیدم که دسته‌دسته جنیان و ملائکه از برای یاری تو آمدند و در برابرت زانو زدند.
    خودم دیدم که از مقتل تو آیه والشّمس‌وضحِها تفسیر شد، خودم دیدم که خداوند تأویل آیه‌ی «یا ایها النفس المطمئنّه اِرجِعی اِلی رَبِّكِ راضیه مَرضیّه فَادخُلی فی عِبادی وَادخُلی جَنَّتی»2 را در قیام تو و یارانت به ظهور رسانید.
    چه لذّتی دارد هم کلام شدن با تو. چه شیرین است لحظه‌ی وصال. جانم دیگر طاقت ماندن ندارد. دستان کوچکم را بگیر و با خودت ببر تا در محضر تو، باب‌الحوائجیم امضا شود.
    می‌خواهم مانند علی‎اصغر و علی‌اکبر(علیهمالسلام)، نزد جدّمان رسول خدا حاضر شوم و بگویم دشمنانت با تو و فرزندانت چه کرده‌اند.
    پی نوشت ها:
    1.اشاره به معنای کلمه رقیّه که به معنی صعود به طرف بالا و ترقّی است. می‌توانید به کتاب‌های لغت در زبان عربی مانند مفردات راغب اصفهانی رجوع‌ نمایید.
    2.در تفسیرهای روایی آمده که شأن نزول آیات آخر سوره فجر، امام‌حسین(علیه السلام) هستند.


    نویسنده: ف . بهمنی

    منبع:سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی
    ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه - دهه اول )۞۩۞



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟



  9. #176
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    shamee پاسخ : ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه 6)۞۩۞






    مختصرى از زندگينامه حضرت قاسم ‏عليه السلام

    حضرت قاسم بن الحسن ‏عليه السلام فرزند امام حسن مجتبى ‏عليه السلام است در مورد تاريخ ولادت ايشان اطلاع دقيقى در دست نيست ولى عموما در پنجم رمضان شهرت يافته است.

    مادر او بانويى بزرگوار به نام ام ولد است كه نام ايشان نجمه بوده است. حضرت قاسم‏عليه السلام


    حدود 2-3 سال قبل از شهادت پدر بزرگوارش ديده به جهان گشود. از اين رو با عموى مهربان


    خويش حضرت اباعبدالله الحسين‏ عليه السلام خو گرفته بود. و در دامان امام حسين ‏عليه السلام پرورش يافت



    ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه - دهه اول )۞۩۞
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  10. تشكرها 4

    parsa (24-09-1389), نرگس منتظر (21-09-1389), آسیه سادات (21-09-1389), خادمه صدیقه طاهره(س) (21-09-1389)

  11. #177
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه 6)۞۩۞





    درخواست به ميدان رفتن قاسم بن الحسن علیه السلام


    در آن شب،بعد از آن اتمام حجت‏ها وقتی که همه یکجا و صریحا اعلام وفاداری کردندو گفتند:ما هرگز از تو جدا نخواهیم شد،یکدفعه صحنه عوض شد.امام علیه السلام فرمود:

    حالا که این طور است،بدانید که ما کشته خواهیم شد.
    همه گفتند:الحمد لله،خدا راشکر می‏کنیم برای چنین توفیقی که به ما عنایت کرد،این برای ما مژده است، شادمانی است.

    طفلی در گوشه‏ای از مجلس نشسته بود که سیزده سال بیشتر نداشت.این طفل پیش خودششک کرد که آیا این کشته شدن شامل من هم می‏شود یا نه؟از طرفی حضرت فرمود:تمام شماکه در اینجا هستید،ولی ممکن است من چون کودک و نا بالغ هستم مقصود نباشم.
    رو کرد بهابا عبد الله و گفت:«یا عماه!»عمو جان!«و انا فی من یقتل؟ »آیا من جزء کشته شدگان فردا خواهم بود؟

    نوشته‏اند ابا عبد الله در اینجا رقت کرد و به این طفل که جناب قاسم بن الحسن است جوابی نداد.از او سؤالی کرد،فرمود: پسر برادر!تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم.

    اول بگو: «کیف الموت عندک؟»
    مردن پیش تو چگونه است،چه طعم و مزه‏ای دارد؟

    عرض کرد: «یا عماه احلی من العسل‏»
    از عسل برای من شیرین‏تراست،تو اگر بگویی که من فردا شهید می‏شوم، مژده‏ای به من داده‏ای.

    فرمود:بله فرزندبرادر،«اما بعد ان تبلو ببلاء عظیم‏»
    ولی بعد از آنکه به درد سختی مبتلا خواهی شد،بعد از یک ابتلای بسیار بسیار سخت.گفت:خدا را شکر،الحمد لله که چنین حادثه‏ای رخمی‏دهد.

    حالا شما ببینید با توجه به این سخن ابا عبد الله،فردا چه صحنه طبیعی عجیبی به وجود می‏آید.

    بعد از شهادت جناب علی اکبر،همین طفل سیزده ساله می‏آید خدمت ابا عبدالله در حالی که چون اندامش کوچک است و نابالغ و بچه است،اسلحه‏ای به تنش راست نمی‏آید.زره‏ها را برای مردان بزرگ ساخته‏اند نه برای بچه‏های کوچک.کلاه خودها برای سر افراد بزرگ مناسب است نه برای سر بچه کوچک.

    عرض کرد:عمو جان!نوبت من است،اجازه بدهید به میدان بروم.(در روز عاشورا هیچ کس بدون اجازه ابا عبد الله به میدان نمی‏رفت.هر کس وقتی می‏آمد،اول سلامی عرض می‏کرد: السلام علیک یا ابا عبد الله،بهمن اجازه بدهید.)

    ابا عبد الله به این زودیها به او اجازه نداد.او شروع کرد به گریه کردن .قاسم و عمو در آغوش هم شروع کردند به گریه کردن .نوشته‏اند: «فجعل یقبل یدیه ورجلیه‏» (1)
    یعنی قاسم شروع کرد دستها و پاهای ابا عبد الله رابوسیدن.

    آیا این[صحنه]برای این نبوده که تاریخ بهتر قضاوت کند؟او اصرار می‏کند و اباعبد الله انکار.

    ابا عبد الله می‏خواهد به قاسم اجازه بدهد و بگوید اگر می‏خواهی بروی برو،اما با لفظ به او اجازه نداد،بلکه یکدفعه دستها را گشود و گفت: بیا فرزندبرادر،می‏خواهم با تو خداحافظی کنم.قاسم دست‏به گردن ابا عبد الله انداخت و ابا عبدالله دست‏به گردن جناب قاسم . نوشته‏اند این عمو و برادر زاده آنقدر در این صحنه گریه کردنداصحاب و اهل بیت ابا عبد الله ناظر این صحنه جانگداز بودند که هر دو بی حال واز یکدیگر جدا شدند.






    ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه - دهه اول )۞۩۞
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 21-09-1389 در ساعت 09:05
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  12. تشكرها 4

    parsa (24-09-1389), نرگس منتظر (21-09-1389), آسیه سادات (21-09-1389), خادمه صدیقه طاهره(س) (21-09-1389)

  13. #178
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه 6)۞۩۞





    به میدان رفتن حضرت قاسم بن الحسن(ع)

    قاسم به میدان مى ‏رود.چون کوچک است،اسلحه‏اى که با تن او مناسب باشد،نیست.ولى در عین حال شیر بچه است،شجاعت‏به خرج مى‏دهد،تا اینکه با یک ضربت که به فرقش وارد مى‏آید از روى اسب به روى زمین مى‏افتد.حسین با نگرانى بر در خیمه ایستاده،اسبش آماده است،لجام اسب را در دست دارد،مثل اینکه انتظار مى‏ کشد. ناگهان فریاد«یا عماه‏»در فضا پیچید،عموجان من هم رفتم،مرا دریاب!

    مورخین نوشته‏اند حسین مثل باز شکارى به سوى قاسم حرکت کرد.کسى نفهمید با چه سرعتى بر روى اسب پرید و با چه سرعتى به سوى قاسم حرکت کرد.
    عده زیادى از لشکریان دشمن(حدود دویست نفر)بعد از اینکه جناب قاسم روى زمین افتاد،دور بدن این طفل را گرفتند براى اینکه یکى از آنها سرش را از بدن جدا کند.یکمرتبه متوجه شدند که حسین به سرعت مى‏آید.مثل گله روباهى که شیر را مى‏بیند فرار کردند و همان فردى که براى بریدن سر قاسم پایین آمده بود،در زیر دست و پاى اسبهاى خودشان لگدمال و به درک واصل شد.

    آنقدر گرد و غبار بلند شده بود که کسى نفهمید قضیه از چه قرار شد. دوست و دشمن از اطراف نگران هستند.«فاذن جلس الغبره‏»تا غبارها نشست،دیدند حسین بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.فریاد مردانه حسین را شنیدند که گفت:

    «عزیز على عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک‏»

    فرزند برادر!چقدر بر عموى تو ناگوار است که فریاد کنى و عموجان بگویى و نتوانم به حال تو فایده‏اى برسانم،نتوانم به بالین تو بیایم و یا وقتى که به بالین تو مى‏آیم کارى از دستم بر نیاید.چقدر بر عموى تو این حال ناگوار است (۱) راوى گفت:در حالى که سر جناب قاسم به دامن حسین است،از شدت درد پاشنه پا را محکم به زمین مى‏کوبد.در همین حال‏«فشهق شهقه فمات‏»فریادى کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد.یک وقت دیدند ابا عبد الله بدن قاسم را بلند کرد و بغل گرفت.دیدند قاسم را مى‏کشد و به خیمه‏گاه مى‏آورد.خیلى عظیم و عجیب است:وقتى که قاسم مى‏خواهد به میدان برود،از ابا عبد الله خواهش مى‏کند.

    ابا عبد الله دلش نمى‏ خواهد اجازه بدهد.وقتى که اجازه مى‏دهد،دست‏به گردن یکدیگر مى‏اندازند،گریه مى‏کنند تا هر دو بیحال مى‏شوند. اینجا منظره بر عکس شد،یعنى اندکى پیش،حسین و قاسم را دیدند در حالى که دست‏به گردن یکدیگر انداخته بودند ولى اکنون مى‏بینند حسین قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهایش به پایین افتاده است چون دیگر جان در بدن ندارد.

    و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.



    ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه - دهه اول )۞۩۞
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  14. تشكرها 3

    parsa (24-09-1389), آسیه سادات (21-09-1389), خادمه صدیقه طاهره(س) (21-09-1389)

  15. #179
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    shamee پاسخ : ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه 6)۞۩۞






    بعد از آن قاسم (ع)مقابل باعمو
    اذن میدانش نداده روبه رو

    مضطرب این سو و ان سو بی قرار
    مادرش امد کند درمان کار

    نامه بابا برایش خوانده است
    چون ژدر اذنش به میدان داده است

    نامه را بگرفته و بس شادمان
    همچو رعدی تندری شیر دمان

    بند کفشی بسته ان دیگر رها
    رو به سوی خیمه ان مه لقا

    السلام مولای من بابا عمو
    قاسم این سو وا ه حسین است روبه رو

    نامه را داد ودگر خاموش بود
    از دل وجان او سراپا گوش بود

    چون که دست خط برادر را بدید
    خط اشکی روی رخسارش دوید

    با سوالی رمز حق را باز کرد
    از بلایی بس عظیم اغاز کرد

    مرگ در کامت چگونه در سر است؟
    از عسل ای جان جان شیرین تر است

    نوجوان قاسم (ع)در آغوشش نشست
    از عموصد بوسه بر رویش نشست

    بر تنش ایا زره اندازه بود؟!!
    نه رفیقان قاسمم دردانه بود

    داشت پایش تا رکابش فاصله
    دشمنان ان سو کشیدند هلهله

    با خدایش لحظه هایی راز کرد
    او سپس اهنگ میدان ساز کرد

    تیغ در کف در دفاع حق شتافت
    قلب اقا در فراقش می شتافت

    حمله ور غرید بر اعدای دون
    نعره زن چون شیر غران غرق خون

    گفت لشکر قاسمم ابن الحسن
    در دفاع از عمو بر تن کفن

    کوفیان اماده ام بر جنگتان
    حق کند لعنت بر این نیرنگتان

    او رجز میخواند و در لشکر تنید
    هر کسی از روبه رویش می دوید

    یکنفر فریاد زد سنگش زنید
    همچو بابا تیر بارانش کنیند

    چون کمان داران نشستند بر زمین
    گشت بر پا در فلک صوتی حزین

    تیرها بر جسم پاکش بوسه زد
    خاک خون بر چشم ماهش سرمه زد

    مهر عشقی بر تنش سم ستور
    زیر تیغ و مشت کین و درد و زور

    شهد شیرین عسل در جام او
    کرد فریاد ای عمو جان!ای عمو

    قاسمت روی زمین افتاده است
    جان خود بر تیغ دشمن داده است

    استخوانم با هزاران زمزمه
    خرد شد چون استخوان فاطمه

    بر زمین افتاده و ارام بود
    چون سرش در دامن مه کام بود

    جسم پاره پاره بر جانش گرفت
    آسمان غرید و بارانش گرفت...


    ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه - دهه اول )۞۩۞
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  16. تشكرها 3

    parsa (24-09-1389), آسیه سادات (21-09-1389), خادمه صدیقه طاهره(س) (21-09-1389)

  17. #180
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    shamee پاسخ : ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه 6)۞۩۞







    شرح به ميدان رفتن قاسم بن الحسن به روايت ديگر


    این طفل فورا سوار بر اسب خودش شد.راوی که در لشکر عمر سعد بود می‏گوید:یک مرتبه ما بچه‏ای را دیدیم که سوار اسب شده و به سر خودش به جای کلاه خود یک عمامه بسته است و به پایش هم چکمه‏ای نیست،کفش معمولی است و بند یک کفشش هم باز بود و یادم نمی‏رود که پای چپش بود،و تعبیرش این است:
    «کانه فلقة القمر» (2)

    گویی این بچه پاره‏ای از ماه بود،اینقدر زیبا بود.همان راوی می‏گوید: قاسم که داشت می‏آمد،هنوز دانه‏های اشکش می‏ریخت.رسم بر این بود که افراد خودشان را معرفی می‏کردند که من کی هستم . همه متحیرند که این بچه کیست؟ همین که مقابل مردم ایستاد، فریادش بلند شد:

    ان تنکرونی فانا ابن الحسن سبط النبی المصطفی المؤتمن
    مردم!اگر مرا نمی‏شناسید،من پسر حسن بن علی بن ابی طالبم.
    هذا الحسین کالاسیر المرتهن بین اناس لا سقوا صوب المزن(3)


    این مردی که اینجا می‏بینید و گرفتار شماست، عموی من حسین بن علی بن ابی طالب است

    جناب قاسم به میدان می‏رود.ابا عبد الله اسب خودشان را حاضر کرده و[افسار آنرا]به دست گرفته‏اند و گویی منتظر فرصتی هستند که وظیفه خودشان را انجام بدهند. من نمی‏دانم دیگر قلب ابا عبد الله در آن وقت چه حالی داشت.منتظر است،منتظر صدای قاسم که ناگهان فریاد«یا عماه‏»قاسم بلند شد.راوی می‏گوید:ما نفهمیدیم که حسین با چه سرعتی سوار اسب شد و اسب را تاخت کرد.

    تعبیر او این است که مانند یک باز شکاری خودشرا به صحنه جنگ رساند.نوشته‏اند بعد از آنکه جناب قاسم از روی اسب به زمین افتاده بود در حدود دویست نفر دور بدن او بودند و یک نفر می‏خواست‏سر قاسم را از بدن جداکند ولی هنگامی که دیدند ابا عبد الله آمد،همه فرار کردند و همان کسی که به قصد قتل قاسم آمده بود،زیر دست و پای اسبان پایمال شد.از بس که ترسیدند،رفیق خودشان را زیرسم اسبهای خودشان پایمال کردند.جمعیت زیاد،اسبها حرکت کرده‏اند، چشم چشم رانمی‏بیند.به قول فردوسی:

    ز سم ستوران در آن پهن دشت
    زمین شد شش و آسمان گشت هشت

    هیچ کس نمی‏داند که قضیه از چه قرار است.«و انجلت الغبرة‏» (4) همینکه غبارها نشست، حسین را دیدند که سر قاسم را به دامن گرفته است.

    (من این رافراموش نمی‏کنم،خدا رحمت کند مرحوم اشراقی واعظ معروف قم را،گفت:یک بار من در حضورمرحوم آیت الله حائری این روضه را که متن تاریخ است،عین مقتل است و یک کلمه کم وزیاد در آن نیست-خواندم.به قدری مرحوم حاج شیخ گریه کرد که بی تاب شد.بعد به منگفت:فلانی! خواهش می‏کنم بعد از این در هر مجلسی که من هستم این قسمت را نخوان کهمن تاب شنیدنش را ندارم).در حالی که جناب قاسم آخرین لحظاتش را طی می‏کند و از شدتدرد پاهایش را به زمین می‏کوبد(و الغلام یفحص برجلیه) (5) شنیدند که اباعبد الله چنین می‏گوید:

    «یعز و الله علی عمک ان تدعوه فلا ینفعک صوته‏» (6)

    پسر برادرم!چقدر بر من ناگوار است که تو فریاد کنی یا عماه،ولی عموی تو نتواند به تو پاسخ درستی بدهد، چقدر بر من ناگوار است که به بالین تو برسم امانتوانم کاری برای تو انجام بدهم.
    و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین


    پی‏نوشت‏ها:
    1) این عبارت در مقاتل به این صورت است:«فلم یزل الغلام یقبل یدیه و رجلیه حتیاذن له‏»(بحار الانوار،ج 45/ص 34).
    2) مناقب ابن شهر آشوب،ج 4/ص‏106.
    3) بحار الانوار ج 45/ص 34.
    4) همان،ص 35.5 و 6) مقتل الحسین مقرم،ص 332



    ۞۩۞ پر زنيم تا ملکوت افق عاشورا...(محرمنامه - دهه اول )۞۩۞
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  18. تشكرها 2

    parsa (24-09-1389), خادمه صدیقه طاهره(س) (21-09-1389)

صفحه 18 از 40 نخستنخست ... 814151617181920212228 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •