*♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*
صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 73
  1. #41
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*




    يزيد بن ثبيط عبقسى






    او از شيعيان پاك دل و از دوستان ابو الاسود دوئلى و در قبيله خود از بزرگان بوده و مورد سلام حضرت مهدى ( عج ) در قائميّات است .




    ماريّه سعديّه دختر سعد ، در شهر بصره از شيعيانى بود كه در تشيّع سخت و استوار بود . همواره خانه او مجمعى براى شيعه بود كه در آن گرد آمده الفت مى گرفتند و حديث بازگو مى كردند و سخن مى شنودند و مى سرودند .


    به پسر زياد در كوفه خبر رسيد كه : حسين آهنگ عراق دارد و اهالى عراق با او در مكاتبه اند .


    به كارگزار خود در بصره فرمان داد كه ديده بانان بگمارد و راه را بر آينده و رونده بگيرد .


    ابن ثبيط عبقسى تصميم گرفت كه به قصد حضرت حسين (عليه السلام) از بصره بيرون بيايد . ده پسر داشت ، آن ها را دعوت كرد كه با او همراه شوند و فرمود : آيا كدام يك از شما با من پيشاپيش بيرون خواهيد آمد ؟


    دو نفر از آن ها « عبداللّه و عبيداللّه » دعوت او را پذيرفتند . پس با ياران و همگنان خود كه با او در خانه ماريّه سعديّه بودند گفت : من عزم جزم كرده ام و خواهم رفت . از شما كه با من خواهد آمد ؟


    آنان گفتند : ما از اصحاب پسر زياد هراس داريم .


    اين مرد بزرگ به آنان فرمود : امّا من به خدا قسم همين كه ببينم پاى شترم به سر زمين سخت استوار و آشنا شود ديگر باكى از تعقيب نخواهم داشت ، هر كه خواهد گو مرا دنبال كند .


    اين بزرگ مرد با ادهم بن اميّه و بلند همّتان ديگر از بصره بيرون شتافتند ، و به سوى مكه رفتند . محبوب خود را آنجا نديدند . از مكّه بيرون آمده راه بيابان هاى دور دست را پيش گرفته تا خود را به حضرت حسين (عليه السلام)رساندند .



    يزيد بن ثبيط پس از استراحت در بنه خود ، قصد ديدار امام كرد و به كوى حضرت حسين روان شد . از طرف ديگر امام هم به جستجوى او رفته تا در بنه و آسايشگاه او وارد شد ، و آنجا به انتظار او نزول اجلال فرمود .

    به عرض حضرت رساندند كه يزيد به ديدن شما رفته . امام در بنه او به انتظار بازگشت وى نشست « زهى مهر و يگانگى ، زهى بزرگى و بزرگوارى » .


    بارى ابن ثبيط به منزل حضرت كه رسيد و شنيد كه امام به سراغ او بيرون رفته است به منزل خود باز گشت تا وقتى به منزل رسيد و چشمش به جمال كشتى نجات افتاد اين آيه را خواند .



    بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا . . . ) .


    ] اين موعظه ، دارو ، هدايت و رحمت [ به فضل و رحمت خداست ، پس بايد مؤمنان به آن شاد شوند كه آن از همه ثروتى كه جمع مى كنند ، بهتر است .


    خواندن اين آيه بدان ماند كه به خود گويد : من و اين دولت !








    باور از بخت ندارم كه تو مهمان منى


    خيمه سلطنت آنگاه سراى درويش










    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  2. #42
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*














    خلاصه اين كه نه از بخت ماست ، بلكه فقط از فضل خداست كه يار در منزل ماست .




    پس از قرائت آيه به امام سلام كرد و روبروى حضرت نشست و قصدش را از آمدن كه جان فشانى در محضر حضرت است بيان كرد .




    امام او را دعاى خير فرمود سپس بنه و خرگاهش را ضميمه خيمه هاى حسينى كرد .


    از امام جدا نشد تا در فضاى ملكوتى جانبازى قرار گرفت . دو پسرش در حمله اول شهيد شدند و خودش در مبارزه تن به تن به وصال جانان رسيد .




    اين مرد بزرگ از دعوتى كه در ابتدا از هم قطاران كرد و از پافشارى خود و سر بر شتافتن از كوى حقيقت و از سفر دور و دراز خود به سوى حضرت حسين (عليه السلام) و از تربت آرام خود پيامى مى دهد كه :



    من چون منش اشرافيّت را در درياى حقيقت انداختم ، به دولت هم قطارى با شهيدان كوى حسين رسيدم . در راه قدر دانى از آن سرچشمه نور و منبع فضيلت آن قدر كوشيدم كه هفت نفر را به همراه خود به توفيق دولت شهادت رساندم .



    هان اى مردم ! نبايد هراس و وحشت جلوگير راه مقصد شود ، بيابان دور و دراز و بى آب و آبادانى را در راه حقيقت بزرگ مشماريد .




    و بمانند سروشى مى گويد : براى موقع شناسى موقعى بهتر از فداكارى و صدق در راه حقيقت نيست .








    سر غيرت فرو نارند مردان پيش نامردان
    اگرچه از قفا از من جدا سازند آن سر را



    زهى مردان كه اندر بيعت فرزند پيغمبر
    گر افتد دستشان از تن دهند آن دست ديگر را



    زهى اصحاب باهمّت كه پيش نيزه و خنجر
    براندازند از تن جوشن و از فرق مغفر را



    نهنگانى كه بهر تشنه كامان تا برند آبى
    شكافند از دم شمشير صد درياى لشگر را



    شهادت بود صهبايى درون ساغر خنجر
    زهى مستان كه بوسيدند و نوشيدند ساغر را




    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  3. #43
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*




    عابس بن شبيب شاكرى





    اين بزرگ مرد حقّ و حقيقت ، از رجال شيعه و رئيس قبيله خود و شجاع بمعنى الكلمه و سخنور و خطيب و پارسا و شب زنده دار بود .


    ابوجعفر طبرى مى گويد : مسلم وقتى وارد كوفه شد رجال شهر و مردم شيعه براى ملاقات او به خانه مختار گرد آمدند . او هم نوشته امام را بر آن ها قرائت مى كرد . آنان از شوق مى گريستند . عابس در يكى از آن جلسات از جاى برخاست و بدين صورت داد سخن داد :


    اى فرستاده حضرت حسين (عليه السلام) ! راستى را من نه از اين مردمان خبرت مى دهم و نه از انديشه ايشان آگاهى دارم و نه از طرف آن ها وعده فريب آميزت مى دهم ، ولى به خدا قسم من خبرى كه از خودم مى دهم و مى گويم بر آن دل نهاده ام و آخرين تصميم را گرفته ام ، هرگاه و بيگاه كه مرا صدا زنيد اجابتتان مى كنم .

    به همراهتان با دشمنانتان مى جنگم . براى آن كه نگذارم هيچ صدمه اى به شما نزديك شود ، تا دم مرگ و نفس آخر كه خدا را ملاقات كنم در برابرتان شمشير مى زنم و مراد و مقصودى هم از اين كار ندارم و چيزى نمى جويم جز آنچه نزد خداست .


    اين گونه سخنرانى عابس در برابر مسلم در آن انجمن ، هم خدمت به مافوق است و هم به مادون و هم به همگنان وظيفه مى آموزد و زبان به دهان آنان مى گذارده ، دستور به آن ها مى دهد و حرارت مى بخشد .


    براى مافوق همين گونه سخن ، كار چندين داعى و مبلّغ را انجام مى دهد . معلوم است خطيب لشگر بلكه كشور ، اگر اعتماد به نفس را به پايه اى رساند كه گفت : با تنهايى هم بايد پيش رفت ، و اكتفا به حقيقت را به پايه رسانيد كه گفت :

    اين گونه هدف براى جان نثارى كافى است ، در منطقه مردانگى و برازندگى جوّ اعتماد به نفس را ايجاد مى كند ، و به اهتزاز اين جوّ از امواج شجاعت و هنر و رشادت ، ديگران و خود را در عالم زندگى جديدى وارد مى كند و بر حسّ اعتماد مى افزايد و گوينده را در فداكارى پيشرو خواهد كرد .

    يعنى كم يا بيش مردم را به دنبال خود مى كشاند ، و اگرچه خود او نظرى به اين گونه اغراض نداشته باشد به ناچار ، آن ها را وادار مى كند كه آنان نيز بر رشادت برخيزند ، سخن بگويند و اقدام كنند .


    اينجا چون عابس تكيه به حقيقت داشت براى اقدام خود جز اعتماد به نفس را لازم نشمرده ، گفت : اعتماد به ديگرى در مقام خدمت به حقيقت لازم نيست و نبايد هم باشد ، براى اقدام ، در آغاز اعتماد به نفس بايد و بس ، و در بهره بردارى از وجود در انجام ، اكتفاى به احراز حقيقت بايد و بس . رشيدانه گفت : در اقدام ، كمكى لازم نيست جز نفس ، و در بهره بردارى از عمر ، جز به فضيلت نظرى نبايد داشت .


    وقتى مردم با مسلم بيعت كردند و زمانى كه از خانه مختار به خانه هانى منتقل شد نامه اى براى حضرت حسين (عليه السلام) نوشت و همراه عابس به مكّه فرستاد .


    در هنگامه عاشورا كه تنور جنگ گرم شده و بعضى از اصحاب شهيد شدند ، عابس شاكرى همراه شوذب آماده دفاع از حقّ شد . با شوذب گفتارى عجيب دارد .


    در آتش فشان جنگ تو گويى انفجار آتش فشانى از حكمت است . در ميان جنگ هاى هوايى و دريايى و خشكى و سواره و پياده ، جنگ تن به تن از همه خطرناك تر است ، و آن هنگامى رخ مى دهد كه كارد به استخوان رسيده باشد و در آن موقع عقل از سر مى پرد ، و ضبط نفس و حكومت داخلى از بين مى رود ، و اگر حكمى مختصر در نفرات باقى بماند از دايره حفظ جان بيرون نيست ولى اصالت رأى باقى نخواهد ماند .





    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  4. #44
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*










    اينك بنگريم گوينده يك نفر حكيم است در پيراهن سلحشور ، يا سلحشورى در پيراهن حكمت ؟
    گويا كوه حكمت منفجر شد ، عابس فرمود : اى شوذب ! امروز مى خواهى چه كنى ، چه بسازى ؟


    به پاسخ گفت : چه مى سازم ؟ به همراه تو پيش روى پسر دختر پيامبر جنگ مى كنم تا كشته شوم .


    عابس گفت : گمانم به تو همين گونه بود ، حاليا كه تكليف معلوم شد ، پيش افتاده در مقابل ابوعبداللّه فداكارى كن ، تا با كشته شدن چون تو احتساب كند ، هم چنان كه به جان نثاران ديگرش احتساب كرده و من نيز به كشته دادن چون تو احتساب كنم .


    احتساب يعنى چه ؟ مرگ عزيزى را بيند و داغ او را در حساب خدا آورد و از خدا عوض بگيرد .
    عابس بعد از آن گفت وگويى كه با شوذب كرد ، رو به امام آمد ، پيش روى حضرت ايستاده و به قصد وداع سلام كرد و با جوشش وفا خطاب به حضرت عرضه داشت :


    اى ابوعبداللّه ! آگاه باش به حقّ خدا در پشت زمين ، نه خويش و نه بيگانه ، نه دور و نه نزديكى دارم كه عزيزتر يا محبوب تر از تو باشد ، اگر مقدور بود كه براى دفع ظلم و دفاع از اين ستم و جلوگيرى از كشته شدنت ، چيزى عزيزتر از جان و خونم صرف كنم البتّه مى كردم .


    شاهد باش كه من همانا بر هدايت تو و هدايت پدرت استوارم و بر آن رفتم .


    سپس پياده با شمشير برهنه به جانب آن مردم رفت . احدى را جرأت آمدن به ميدان او نبود .


    اين معنى براى پسر سعد سنگين بود .


    فرمان سنگ باران داد و فرياد زد : با سنگ بدنش را درهم بشكنيد .


    پس از آن فرمان از هر جانب سنگ بارانش كردند . او وقتى چنين ديد ، زره را از تن و كلاه خود را از سر به عقب انداخت و سپس بر آن ديوانگان جهنّمى حمله كرد .


    راوى مى گويد : به خداوندى خدا ديدمش كه بيشتر از دويست نفر از اين مردم را در جلوى شمشيرش پراكنده مى كرد و مى تاراند ، بالاخره در ميانه اش گرفتند ، جنگ سختى در گرفت تا او را كشتند و سرش از تن بريدند .


    محدّث سماوى مى گويد : از سرهاى بريده اصحاب امام ، سه سر بريده را پيش پاى حسين پرتاب كردند :


    اول : سر عبداللّه بن عمير .


    دوم : سر عمر بن جناده كه مادرش آن را برگرفت و گفت : احسنت اى ميوه دلم !


    سوم : سر سربلند عابس ، چون آن هنگام كه كشته شد سرش از تن بريده شد ، جمعى گرد سرش با هم منازعه كردند و عمر سعد كشمكش آن ها را فيصل داد ، سپس سر را نزد حسين پرتاب كرد ! !






    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  5. #45
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*




    ابو ثمامه صائدى


    نام مباركش عمرو بن عبد اللّه صائدى و از دلاوران و شجاعان قبيله هَمْدان ، و از پيروان و شيعيان خاص امير مؤمنان (عليه السلام) بود ; و در همه امور و مشاهد و مجاهدت ها با ولى اللّه الاعظم ، صاحب ولايت كليّه و جانشين بلافصل رسول اسلام (صلى الله عليه وآله)همراهى داشت ; و ملازم ركاب سرور عارفان و امام عاشقان و چراغ روح پاكان بود .



    پس از شهادت امير مؤمنان با همه وجود و خالصانه و عاشقانه در محضر حضرت مجتبى (عليه السلام)قرار گرفت و جانانه از آن حضرت در امور دين و دنيا متابعت كرد .


    پس از هلاكت معاويه و قرار گرفتن آن نابكار در چاه هاويه شيعيان از جمله ابوثمامه در خانه سليمان بن صرد خزاعى گرد آمدند و به وسيله نامه از حضرت حسين (عليه السلام) براى آمدن به كوفه براى مبارزه با امويان و تشكيل حكومت اسلامى دعوت كردند تا به دل گرمى نامه هاى آنان ، نماينده ويژه آن حضرت ، جناب مسلم بن عقيل در كوفه مستقر شد .


    به روايت فقيه بزرگ و محدث سترگ و دانشمند كم نظير ، شيخ مفيد در كتاب ارشاد ، ابوثمامه براى مسلم بن عقيل اسلحه مى خريد و ابزار جنگ فراهم مى ساخت و در اين كار كوششى چشم گير و سعى كامل و تلاش جامع داشت ، و اموالى كه براى مسلم مى آوردند به دستور جنابش به وسيله ابوثمامه ، هزينه تهيه اسلحه و ساز و برگ جنگى مى شد .


    ابن اثير در كتاب خود معروف به كامل مى گويد : چون ابن زياد وارد كوفه شد و ياران مسلم به سرپرستى او آماده مبارزه با آن جرثومه پليدى و فساد شدند ، مسلم بن عقيل ابوثمامه را به سرپرستى يك بخش از چهار بخش لشگر خود به سوى آن غدّار نابكار گسيل داشت و پرچمى به نام ابوثمامه برافراشت و او را سردار قبيله هَمْدان و تميم نمود .



    ابوثمامه دلاور ، آن رزمنده جنگ آور عبيداللّه بن زياد را در قصر دارالاماره محاصره كرد ، و چندان كه توانست در اين محاصره پافشارى ورزيد .

    و نيت و اراده اش اين بود كه آن دشمن خدا را با همه عوامل و دست يارانش از پاى در آورد ، ولى حيله گرى ابن زياد و ترس مردم كوفه ، مسلم را غريب و تنها گذاشت ، و او را به ناچار در تاريكى شب به خانه طوعه كشانيد ، و ابوثمامه هم پس از بىوفايى مردم و عقب نشينى آنان ، از مبارزه با دشمنان خدا در قبيله خود پنهان شد .


    ابن زياد به جستجوى ابوثمامه برخاست ، و در اين زمينه اصرار و پافشارى داشت ; و اگر به او دست مى يافت بى درنگ آن انسان والا را به سخت ترين مرحله دچار شكنجه و سپس او را قطعه قطعه مى كرد .


    ولى آن عارف عاشق ، و صادق پاك دل و وضو گرفته از چشمه عشق ، در كمال شجاعت و بدون واهمه به صورتى پنهان از راه و بيراه از كوفه بيرون آمد و خود را ميان راه به معشوق ابدى و امام حقيقى و مطلوب واقعى اش حضرت حسين (عليه السلام)رسانيد و دل از غم دنيا و آخرت رهانيد ،

    و به همه جهانيان ثابت كرد كه در هر شرايطى ، و در هر موقعيتى مى توان صراط مستقيم را طى كرد ، و به دامان معشوق آويخت ، و گوى سعادت و خوشبختى دنيا و آخرت با كوششى اندك و زحمتى خالصانه و بى درنگ به دست آورد .







    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  6. #46
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*








    طبرى و ديگران روايت كرده اند : چون عمر سعد با ارتش نحس خود به كربلا رسيد ، مى خواست فرستاده اى را نزد حضرت حسين (عليه السلام) گسيل دارد ، تا راز آمدن آن حضرت را به آن سرزمين بفهمد ، ولى افراد لشگر از رفتن نزد آن جناب امتناع مى كردند و عذر و بهانه مى آوردند كه ما با نامه نوشتن از او دعوت به كوفه كرديم و حيا مى كنيم به عنوان سفارت نزد او رويم !


    كثير بن عبداللّه شعبى به پا خاست و گفت : مرا انتخاب كن تا نزد حسين بروم و پيغامت را به او برسانم و اگر بخواهى سر بريده اش را نزدت بياورم !



    عمر سعد گفت : نمى خواهم سربريده اش را بياورى فقط نزد او برو و بگو براى چه به اين سرزمين آمده اى ؟



    او به جانب حضرت حسين (عليه السلام) روانه شد . ابو ثمامه وقتى چشمش به كثير بن عبداللّه افتاد روى به حضرت حسين (عليه السلام) كرد و گفت :


    يا اباعبداللّه ! همانا شريرترين و بى باك ترين مردم به سوى شما مى آيد ، سپس به سرعت به سوى كثير بازگشت و سر راه بر او گرفت و به او فرمان داد : شمشيرت را بگذار آنگاه نزديك بيا .


    كثير گفت : نه به خدا سوگند تو را نمى رسد كه اين سخن با من گويى ، من هرگز اسلحه خود را از خود جدا نمى كنم ، من پيام آورى از سوى ابن سعد هستم ، اگر مى خواهى با همين صورت پيامم را برسانم وگرنه بازگردم .


    ابوثمامه گفت : من اجازه نمى دهم با اسلحه به محضر مولايم برسى ، پيامت را به من بگو تا من به مولايم برسانم ، تو مرد فاسق و فاجر و خونريزى هستى و لياقت رسيدن به محضر حسين را ندارى .


    كثير برآشفت و دشنام داد و مراجعت كرد .



    در بيشتر كتاب هاى مقتل آمده :


    در گرماگرم روز عاشورا ، در حالى كه دو بخش از ياران حضرت حسين (عليه السلام) به شرف شهادت رسيده بودند و جز اندكى باقى نبودند ابوثمامه وسط ميدان جنگ و كنار شهيدان به خون خفته به محضر حضرت حسين (عليه السلام) آمد و گفت :




    يا ابا عبداللّه ! نَفسى لك الفِداء . إنى أرى هؤلاء قَد اقْتَرَبُوا مِنْكَ وَلا وَاللّه لاتُقتَل حتّى اقتل دونَك إنشاءَ اللّه ، وَاُحبُّ أن ألقى رَبّي وَقدْ صَلّيتُ هَذِه الصَّلاةِ قَدْ دَنى وَقْتُها .


    اى ابا عبداللّه ! جانم فدايت ، اگر چه پرچم مقاتلت افراخته اند ، و تنور جنگ افروخته اند ، به خدا سوگند تو كشته نشوى تا من به خون خود نغلطم ، دوست دارم خدايم را ديدار كنم در حالى كه اين نمازى كه وقتش رسيده با جماعت با تو بگذارم ! !




    قالَ : فَرَفَعَ الحُسينُ رَأسَهُ ثم قَالَ : ذَكرتَ الصَّلاةَ جَعَلَكَ اللّهُ مِنَ المُصَلّينَ الذّاكِرينَ ، نَعَمْ هذا أوّلُ وَقتها . ثُمَّ قالَ سَلُوهُمْ أنْ يَكُفُّوا عَنّا حَتّى نُصَلّي .

    امام (عليه السلام) سر به جانب آسمان برداشت و فرمود :


    ابوثمامه آرى ، هنگام ظهر است خدا تو را از نمازگزاران به حساب آورد كه وقت نماز را متذكر شدى ، اكنون از اين مردم بخواهيد كه مهلت دهند تا ما به نماز قيام كنيم ، سپس جنگ را ادامه دهيم .







    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  7. #47
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*









    حبيب بن مظاهر در برابر لشگر يزيد آمد و فرياد برداشت : آيا شرايع اسلام را از ياد برده اى ؟ آيا از جنگ و قتال باز نمى ايستى تا ما اقامه نماز كنيم ؟ و پس از نماز جنگ را ادامه دهيم ؟


    حصين بن نمير فرياد برداشت : يا حسين ! هر چه مى خواهى نماز به جاى آر كه نماز تو مورد پذيرش خدا نيست ! !


    حبيب فرياد برداشت : اى فرزند زن شراب خوار ! آيا نماز تو پذيرفته مى شود و نماز فرزند رسول خدا به درگاه خدا قبول نمى شود ؟ !


    ديگر اصحاب نيز پاسخى دندان شكن به دشمن دادند ، از پى اين گفتگو جنگ سختى درگرفت كه حبيب بر اثر آن به شرف شهادت نايل آمد .


    ابو ثمامه پس از اداى نماز خوف آماده جان فشانى شد ، به محضر حضرت حسين (عليه السلام)عرض كرد :




    إنّي قَدْ هَمَمتُ أنْ الْحِق بِأصحابي وَكَرِهْتُ أنْ أتَخَلَّفَ وَأراكَ وَحيداً مِنْ أهْلِكَ قَتيلاً ،


    فَقالَ الحُسَينُ (عليه السلام) :

    تَقَدَّم يَا أباثُمامة فَإنّا لاحِقُونَ بِكَ عَنْ سَاعَة

    همانا من آماده شده ام كه خود را به يارانم برسانم و به آنان ملحق شوم ، و دوست ندارم كه از راهى كه آن بزرگواران رفتند باز بمانم و مرا طاقت نيست كه تو را اين گونه غريب و بى مدد كار يا مقتول ببينم ، حضرت فرمود : اى ابوثمامه ! قدم پيش بگذار كه ما هم به همين نزديكى به شما ملحق خواهيم شد .


    در اين هنگام ابوثمامه چون سيل سراشيب و شير مهيب خود را به سپاه دشمن زد و از چپ و راست بر آن روبهان بى ريشه و اساس حمله برد و گروهى را به خاك هلاك انداخت ، تا بر اثر جراحت زياد به لقاء اللّه پيوست .


    در زيارت ناحيه مقدسه آمده :




    السَّلامُ عَلى أبي ثُمَامة عَمْرو بْنِ عَبدُاللّهِ الصَّائِدي .

    آرى ، او ثابت كرد كه مى توان نماز واجب را در ميدان هر حادثه سنگين و خطرناكى گرچه پاى از دست دادن جان باشد حتى با جماعت به جاى آورد .


    و ثابت كرد كه در دل همه سختى ها مى توان شيعه واقعى و پيرو امام زمان خود بود .

    و ثابت كرد كه مى توان در سخت ترين موقعيت ها از حق دفاع كرد ، و در برابر دشمن غدّار ايستاد ، و با او تا فروش جان به حضرت جانان و رسيدن به لقاى حضرتش ، و قرار گرفتن در جنّت ذات مقابله كرد .







    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  8. #48
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*





    فرزند برادر حذيفة بن اسيد غفارى


    شيخ جليل محمد بن حسن صفار قمى در كتاب معتبر و با ارزش بصائر الدرجات به سند خود از حذيفة بن اسيد كه از اصحاب رسول خدا بود ، و از بيعت كنندگان زير درخت كه خدا از آنان اعلام رضايت كرد ، و در قيامت از حوارى حضرت حسن (عليه السلام) است روايت مى كند : چون حضرت مجتبى پس از صلح با معاويه كه مايه بقاى درخت دين و حافظ اسلام تا قيامت بود به سوى مدينه حركت كرد ، من با حضرت همراه شدم .


    در طور مسير ملاحظه مى كردم شترى با بارش پيش روى حضرت در حركت است و آن بزرگوار از آن شتر جدا نمى شود !


    من از بار آن شتر خبر نداشتم ، ولى مى ديدم شتر به هر طرف مى رود حضرت مجتبى متوجه اوست ! به حضرت گفتم : پدر و مادرم فدايت ، مگر بار اين شتر چيست كه شما چشم از آن بر نمى داريد ، و از آن جدا نمى شويد ؟


    فرمود : نمى دانى بارش چيست ؟ گفتم : نه . فرمود : بارش ديوان و دفتر است . گفتم چه ديوان و دفترى ؟ فرمود : ديوان و دفترى كه نام شيعيان و پيروان ما در آن ثبت است .


    حذيفه مى گويد : به حضرت گفتم : اى فرزند رسول خدا ! من دوست دارم نام خود را در اين ديوان ببينم ، حضرت فرمود : فردا بيا تا به تو نشان دهم .


    حذيفه مى گويد : چون صبح دميد با فرزند برادرم به محضر حضرت رسيديم ، فرمود : حاجتت چيست ؟


    عرض كردم وفا به وعده اى كه ديروز به من داديد فرمود : اين جوان كيست ؟ گفتم : فرزند برادر من است . او با سواد است و من بى سواد .

    وى را همراه خود آورده ام تا اسامى را در آن ديوان بخواند . حضرت فرمان داد ديوان و دفتر اوسط را بياوردند .

    چون آوردند پسر برادر حذيفه شروع به مطالعه كرد ، ناگهان در حال قرائت گفت : اى عمو ! اين نام من است كه در اين ديوان ثبت است و نور مى دهد و از آن روشنائى تلألؤ دارد !


    حذيفه گفت : بنگر به بين نام من در كجاى دفتر است ؟ فرزند برادرش نام او را در آن ديوان ملكوتى پيدا كرد ، هر دو مسرور و خوشحال شدند كه نامشان به عنوان شيعه در دفتر اهل بيت ثبت است .


    پسر برادرش كه نور ايمان و اخلاق و عمل صالحش از افق نامش در ديوان نام شيعيان مى درخشيد و از نوريان و ملكوتيان بود در حادثه بى نظير كربلا كنار حضرت سيد الشهدا (عليه السلام) ثابت قدم ماند تا به درجه رفيع شهادت رسيد و ثابت كرد كه : نوريان مر نوريان را جاذبند . و ثابت كرد كه :



    ( الطَّيِبينَ لِلطَّيِبات ) .


    و ثابت كرد كه انسان خاكى با تحقق دادن مقام خلافت اللّهى مى تواند انسان نورى شود و از پهن دشت ناسوت به عرضه گاه ملكوت برسد و آوازه اش را در همه هستى پايدار و جاودان سازد





    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  9. #49
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*




    ابوالحتوف بن حرث وسعد بن حرث




    رجال مامقانى و اعيان الشيعه والكنى والالقاب از كتاب حدائق الورديه نقل مى كنند كه : اين دو برادر از خوارج نهروان بودند، و با عمر سعد براى جنگ با حضرت حسين (عليه السلام)و مقاتله با امام معصوم به سرزمين كربلا آمدند و تا روز عاشورا در لشگر عمر سعد بودند .


    چون ياران حضرت حسين (عليه السلام) در كمال معرفت و اخلاص به جهاد برخاستند ، و با جانفشانى از تنگناى زندگى موقت دنيا رستند و به لقاى حق پيوستند ، آن دو برادر صداى غربت امام و يارى خواهى او را با جمله :


    هل من ناصر ينصرنى و هل من معين يعيننى


    شنيدند ، و اضطراب و ناله و فرياد اهل بيت و زنان و دختران حرم را ديدند ، با اندكى تأمل و انديشه در كار خود و در كار حضرت حسين (عليه السلام)دريافتند كه مسيرشان باطل و مسير حضرت حسين (عليه السلام) حق است ، و اين تفكر و انديشه پاك سبب شد كه رحمت حضرت محبوب آنان را دريابد ، و دست لطف و عنايت حق از آنان دست گيرى كند .


    روى به يكديگر كردند و گفتند : ما شعارمان اين است :


    لاَحُكْمَ إلاّ لِلّه وَلاَطَاعَة لِمَنْ عَصَى اللّه

    حكومت جز ويژه خدا نيست ، و هرگز اطاعت و پيروى از كسى كه بر خدا عصيان ورزيده جايز نمى باشد .

    آيا يزيد و ابن زياد و عمر سعد مطيع خدايند تا اطاعت از آنان جايز باشد ، و حسين عاصى بر خدا تا پيروى از او حرام و ممنوع باشد ؟ !



    اين حسين است كه فرزند پيامبر ماست ، و از افق وجودش جز بندگى و عبادت و دانش و بصيرت طلوع نمى كند . اين عمر سعد است كه به خواسته حرام زاده اى چون ابن زياد براى كشتن حسين فرزند پيامبر ـ آن پيامبرى كه فرداى قيامت به شفاعت حضرتش در عرصه محشر اميد داريم ـ آمده !


    چگونه و با چه دليل عقلى در اين حالى كه يكّه و تنهاست و دچار غربت و بى يارى است و هدفى جز حق ندارد با او بجنگيم و فرياد هل من ناصر او را پاسخ نگوييم ؟ !


    پس هر دو كه از برق بصيرت دلشان روشن شده بود ، و به عروة الوثقاى هدايت خاص حق چنگ زده بودند ، و از چاه ضلالت بِدر آمده و به قلّه هدايت رسيده بودند ، و اين معنا را عملا به اثبات رسانيدند كه مى توان با كمترين وقت به تجارت پرسود ابدى دست زد ،

    و ساختمان بى پايه گمراهى را با توبه و بازگشت به حق و چنگ زدن به دامان امام هدايت تخريب و به جايش ساختمان با بنيان هدايت و فضيلت را ساخت ، شمشير از غلاف كشيدند و به سوى حضرت حسين (عليه السلام)آمده ، پيش روى حضرت با دشمن به مقاتله برخاستند و گروهى را به چاه هاويه در دوزخ پر عذاب فرستادند ،

    و هر دو با كمال اخلاص و معرفت و بينش و بصيرت در برابر ديدگان حضرت حسين (عليه السلام) آن منبع شرافت و عزت به شرف شهادت نائل شدند ، تا به جهانيان ثابت كنند كه توبه و بازگشت ، و انديشه و تفكّر و از خود گذشتگى ، و پيروى از مقام امامت و ولايت گرچه در زمانى اندك مى تواند مايه به دست آوردن سعادت دنيا و آخرت و سبب نيك نامى در فضاى گنبد دوّار ، و پاك شدن زشتى هاى پرونده گردد .







    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  10. #50
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*




    اسلم بن عمرو برده اى برتر از همه آزادگان



    اسلم بن عمرو برده اى بود كه حضرت حسين (عليه السلام) او را پس از شهادت برادرش حضرت مجتبى (عليه السلام) خريد و وى را به حضرت زين العابدين (عليه السلام) بخشيد . محمد بن يوسف گنجى شافعى ، و ابونعيم اصفهانى ، و محدث قمى از اسلم بن عمرو در كتاب هاى خود ياد كرده اند و بزرگان دين هم چون صاحب كتاب فرسان الهيجا او را از قاريان قرآن شمرده اند .


    شغل او كتابت براى حضرت حسين (عليه السلام) بود ، و چون حضرت از مدينه به سوى مكه حركت كرد ملازم ركاب آن حضرت شد ، و با آن بزرگوار از مكه به كربلا آمد تا در روز عاشورا به شرحى كه مى آيد به شرف شهادت نايل آمد و بر كرامت همه آزادگان جهان افزود .


    در كتاب بحر اللئالى و روضة الاحباب آمده : چون اين غلام وفادار و برده خريدارى شده كه از همه آزادگان برتر بود در طلب اذن جهاد به محضر حضرت حسين (عليه السلام) آمد .


    حضرت فرمود : از فرزندم سيد سجاد (عليه السلام) اجازه جهاد بخواه .


    آن سعادتمند دنيا و آخرت از امام سجاد (عليه السلام) اذن جهاد خواست و با اهل حرم وداع گفت و به ميدان جنگ شتافت ، و هفتاد نفر را به شمشيرش كه در راه دفاع از امامت به كار گرفته بود به دوزخ فرستاد .


    حضرت سجاد (عليه السلام) با بالا زدن دامن خيمه به تماشاى كارزار آن مرد الهى نشست ، و از اين كه برده اى زر خريد به دفاع از امامت برخاسته مسرور و شاد بود .


    برده وفادار پس از كارزارى عظيم و جنگى نمايان و جهادى خالص ، دوباره به محضر حضرت سجاد (عليه السلام)شتافت و با آن حضرت وداع گفت و به ميدان بازگشت .


    اين بار از كثرت كوشش و سعى و مقاتله سنگين و شدت عطش و جراحت زياد ، به خاك افتاد .


    حضرت حسين (عليه السلام) به بالين او حاضر شد و سخت گريست و صورت مبارك برگونه غلام گذاشت تا به جهانيان بفهماند كه ارزش معنوى اين برده هم چون ارزش فرزندش على اكبر است ، و ثابت كند كه او از همه تعلقات براى خدا و در راه خدا رهيد و از مصاديق بارز فانى لا اعلم اصحاباً خيراً من اصحابى شد .


    آرى ، حضرت حسين (عليه السلام) يارانى را در جهان به خوبى آنان و بهتر از آنان سراغ نداشت .





    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •