*♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*
صفحه 6 از 8 نخستنخست ... 2345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 73
  1. #51
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*




    وهب بن وهب




    طريحى در كتاب با ارزش منتخب از اين جوان كم نظير و عارف بى بديل ياد كرده است و محدث قمى در نفس المهموم از روضة الواعظين فتّال نيشابورى و امالى حضرت صدوق نقل مى كند كه : وهب بن وهب مردى نصرانى بود و در مسير راه با كاروان نور برخورد كرده و خود و مادر و همسرش به دست حضرت حسين (عليه السلام)به شرف اسلام مشرف شدند و به كاروان نور پيوستند و دل از هرچه بود جز حضرت حسين (عليه السلام) گسستند .


    روز عاشورا براى رفتن به ميدان كارزار و جهاد فى سبيل اللّه از معشوق طلب رخصت كرد ، و چون از شب زفافش با همسرش بيش از هفده روز نگذشته بود مفارقت او بر همسرش گران آمد .


    زن در آن وضعيت شگفت ، به شوى خود گفت : اى وهب ! براى من روشن است كه چون تو در ركاب حضرت حسين (عليه السلام) به شهادت رسى در بهشت عنبر سرشت جاى گيرى ، و با حور بهشت هم آغوش شوى ، واجب و فرض است كه در محضر حضرت حسين (عليه السلام) با من عهد استوار و پيمان پايدار بندى كه فرداى قيامت جداى از من در بهشت اقامت ننمايى .


    پس هر دو به محضر حضرت حسين (عليه السلام)رسيدند زن به امام ملكوتيان و هادى خاكيان عرضه داشت : مرا از حضرت تو دو خواسته است : نخست اين كه اين جوان برومند و شوى نيكو صورت و زيبا سيرت به زودى شهيد مى شود ، و مرا در اين معركه هيچ فريادرسى نيست بنابر اين مرا به اهل بيت خويش سپار تا هم چون يكى از خودشان از من محافظت نمايند .

    و ديگر اين كه : امروز وهب شما را گواه گيرد كه فرداى قيامت مرا فراموش نكند .


    امام از شنيدن اين سخنان به شدت گريست و هر دو درخواست او را اجابت فرمود و خاطر آن زن با معرفت و وفادار را مطمئن ساخت .


    وهب براى دفاع از دين به ميدان شتافت . در گرماگرم كارزار دو دستش از بدن جدا شد .

    همسر مهربان و گران قدرش عمود خيمه را بر گرفت و به رزمگاه آمد و فرياد زد : اى وهب ! پدر و مادرم فدايت باد ، چندان كه در توان دارى و قدرت و نيرويت اجازه مى دهد به رزم و جهاد ادامه ده ، و دشمن را از حريم رسول خدا دور كن .


    وهب گفت : همسر با وفايم ! چه شده كه مرا به جنگ ترغيب مى كنى و به جهاد تشويق مى نمايى ؟


    زن گفت : من خود وقتى صداى وَاغُرْبَتَاه وَاقِلَّةَ نَاصِراه وَوَاوَحْدَتاه هَلْ مِنْ ذابٍّ يَذُبُّ عَنّا را از حسين شنيدم دل از حيات شستم و به زندگى دنيا پشت پا زدم و با خود گفتم : زندگى پس از اهل بيت به چه كار آيد ؟ اكنون عزم جزم كرده ام تا با اين نابكاران بجنگم و جان بر سر اين كار دربازم !


    وهب گفت : اى زن ! به خيمه ها باز گرد كه تو را جهاد بر عهده نيست .


    همسر شير دلش گفت : من روى از جهاد نتابم تا همراه تو به خون درغلطم و جان ناقابل فداى حسين (عليه السلام)كنم .


    وهب چون دست در بدن نداشت كه او را باز دارد ، با دندان جامه همسر برگرفت و از حمله به دشمن باز داشت .


    زن خود را از دست وهب رهانيد . وهب فرياد برداشت و از حضرت حسين (عليه السلام)براى بازگرداندن همسرش يارى خواست .







    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  2. #52
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*










    امام به ميدان آمد و فرمود : خدايتان پاداش خير دهد ، شما را از سوى اهل بيت من جزاى نيكو باد . اى زن ! به سراپرده زنان بازگرد ; زيرا مقاتلت بر زنان روا نيست .


    زن گفت : مولاى من ! بگذار تا بجنگم چون كشته شدن بر من آسانتر از اسارت به دست بنى اميه است .


    حضرت فرمود : برگرد تو با زنان ما به يك حال خواهى زيست و نهايتاً او را به زبان نصيحت و موعظت بازگردانيد .


    از طرف ديگر دشمن به وهب حمله كرد و او را دستگير نمود و نزد عمر سعد گسيل داشت . عمر سعد گفت : ما اشد صولتك ! حمله ات در اين ميدان رزم چه سخت و دشوار بود ! و آنگاه فرمان داد تا سر از بدن وهب جدا كردند و آن سر را به سوى سپاه حسين پرتاب كرد . مادر وهب سر بريده دل بندش را گرفت و بوسيد و گفت :


    « اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذي بَيَّضَ وَجْهي بِشَهَادَتِكَ بَيْنَ يَدَي اَبي عَبْدِاللّه »

    خدا را سپاس كه به سبب شهادتت در پيش روى حسين مرا آبرومند ساخت .


    سپس روى به دشمن كرد و گفت : اى امت نكوهيده ، و جمعيت عارى از شرف ! و اى مردمان ناخلف ! گواهى مى دهم كه نصارى در كليسا و يهود در كنيسه بر شما شرف و برترى دارند .
    و سپس از روى خشم سر بريده را به سوى سپاه عمر سعد پرتاب كرد ، و آنگاه عمود خيمه را برگرفت و به ميدان تاخت و دو نفر از نفرات دشمن را به خاك هلاك انداخت .


    حضرت حسين (عليه السلام) به ميدان رفت و او را بازگردانيد و گفت : بر جاى بنشين كه جهاد بر زنان روا نيست تو و فرزندت وهب با جدّ من پيامبر در بهشت جاى داريد .


    آن مادر نيكو سيرت به فرمان امام بازگشت و گفت :


    اِلَهي لاَ تَقْطَعْ رَجَائي .


    خدايا ! اميدم را به رحمت و عناياتت و به لطف و كراماتت نااميد مكن .

    امام به او فرمود : خدا هرگز اميد تو را قطع نخواهد كرد .






    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  3. #53
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*




    جابر بن حجاج



    مامقانى در كتاب رجال خود از او ياد كرده ، و ارباب تاريخ در باره او گفته اند :


    او سواركارى بسيار شجاع و انسانى والا و از مردم كوفه و شيعه اى ناب و خالص بود .


    وى در كوفه با كمال صلابت با مسلم بن عقيل به عنوان نايب خاص حضرت حسين (عليه السلام) دست بيعت داد ، و هنگامى كه مردم سست پيمان آن شهر ، مسلم را رها كردند ، جابر ميان قبيله خود پنهان شد تا زمانى كه شنيد حضرت حسين (عليه السلام)به كربلا آمده است .


    او با ترفندى شگفت و با حيله اى كارساز و نقشه اى عجيب و تدبيرى غريب ، خود را به لباس دشمن آراست و وارد لشگر عمر سعد شد و در كمال آرامش خود را به كربلا رسانيد .


    آنگاه از صف دشمن جدا شد و به صف دوست پيوست و روز عاشورا به فيض با عظمت شهادت نايل شد ، تا ثابت كند اگر انسان بخواهد صراط الهى را طى كند و به دوست بپيوندد مى تواند ، گرچه مسيرش از لابلاى هزاران دشمن و انواع فتنه ها و بلاها بگذرد .





    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  4. #54
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*




    جابر بن عروه غفارى




    شرح شافيه از مقتل خوارزمى روايت مى كند :


    جابر بن عروه مردى سالخورده و پارسا بود ، و در جنگ بدر و ديگر جنگ ها در ركاب پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)براى اعتلاى دين شمشير زد .


    روز عاشورا دستمالى بر پيشانى بسته بود كه ابروانش را از فرو افتادن بر چشم حفظ كند تا از ديدار چهره مبارك و نورانى حضرت حسين (عليه السلام) باز نماند .


    امام چون نگريست جابر با آن سالخوردگى و پيرى ـ كه هنگام استراحت و بازنشستگى است ـ با كمال رغبت و شوق آهنگ رزم با دشمن را دارد تا با خون درخت دين را آبيارى نمايد ، و چراغ اسلام را روشن نگاه دارد ، و از حريم اهل بيت دفاع نمايد ، فرمود :



    شَكَرَ اللّهَ سَعْيَكَ يَا شَيْخ .

    اى پيرمرد ! خدا به كوشش و جهادت پاداش فراوان دهد .


    او ثابت كرد كه انسان براى دفاع از اسلام و كيان انسانيت زمانى به نام بازنشستگى ندارد .







    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  5. #55
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*




    جنادة بن حرث انصارى





    ابن عساكر در تاريخ خود از ابن مسعود روايت مى كند كه : رسول خدا براى جنادة بن حرث نامه اى به اين مضمون نوشت :


    اين نوشته اى است از محمد رسول خدا براى جناده و قوم او و كسانى كه زير مجموعه او هستند و از وى پيروى مى نمايند به اين كه : نماز را بر پا بدارند ، و زكات بپردازند ، و از خدا و رسول اطاعت كنند كه هر كس چنين كند ، در امان خدا و رسول است .


    نصر بن مزاحم در كتاب وقعه صفين مى گويد : جناده در جنگ صفين در محضر اميرمؤمنان (عليه السلام)جهاد كرد ، و داد مردانگى داد .


    در ابصار العين آمده : جناده از مشاهير شيعه بود و در كوفه با مسلم بيعت كرد ، و هنگامى كه مردم مسلم را رها كردند ، جناده با عمرو بن خالد صيداوى و نافع بن هلال و مجمع بن عبداللّه در سرزمين غريب هجانات به حضرت حسين (عليه السلام)ملحق شدند .


    از شگفتى هاى برنامه اين چهار يار خالص حضرت حسين (عليه السلام) اين است كه حر بن يزيد كه در آن هنگام سردار لشگر دشمن بود به حضرت حسين (عليه السلام)گفت : اين چهار نفر از كوفه آمده اند و بر من است كه آنان را حبس كنم يا به كوفه بازگردانم .


    حضرت حسين (عليه السلام) در پاسخ حر فرمود : اينان از ياران من هستند و به منزله مردمى مى باشند كه با من آمده اند ، از ايشان چنان حمايت مى كنم كه از خود حمايت مى نمايم ; پس هرگاه بر اين قرار هستى كه كارى با تو ندارم وگرنه با تو براى حفظ اينان مى جنگم .


    حر با ديدن اين وضع و ايستادگى حضرت حسين (عليه السلام)در دفاع از يارانش ، از تعرض به آن چهار نفر باز ايستاد .


    اينان نشان دادند كه بايد آن گونه شد كه امامى چون حضرت حسين (عليه السلام) براى حفظ انسان در برابر دشمن از جان مايه بگذارد و به دفاع از كيان و كرامت آدمى حاضر به جنگ با دشمن شود .


    جناده در ابتداى جنگ همراه عمرو بن خالد و سعد مولى عمرو بن خالد و مجمع بن عبداللّه ، به ارتش شيطانى حمله بردند و در محاصره دشمن غدار قرار گرفتند . وجود مبارك قمر بنى هاشم با حمله خود به دشمن ، حلقه محاصره را شكست و آنان را نجات داد . ديگر باره كه لشگر به آن بزرگواران حمله كردند همگى يك جا و در يك مكان به شرف شهادت دست يافتند .


    امام زمان (عليه السلام) در زيارت ناحيه مقدسه به جنادة بن حرث سلام داده است .






    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  6. #56
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*




    حبيب بن مظاهر اسدى




    شيخ طوسى در رجال خود او را از اصحاب اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) به شمار آورده است .


    طريحى در منتخب مى گويد :

    پيامبر اسلام با گروهى از ياران و اصحاب از راهى عبور مى كردند .

    جمعى از اطفال مشغول بازى بودند . پيامبر در آن ميان كودكى را گرفت و نزد خود نشانيد و ميان ديدگانش را پيوسته بوسه داد ، و نسبت به او كمال ملاطفت و مهربانى را روا داشت .


    ياران سبب اين همه لطف و محبت پيامبر را به آن كودك جويا شدند .


    حضرت فرمود :

    ديدم اين كودك همراه حسين قدم برمى داشت ، هرگاه حسين بر خاك راه عبور مى كرد او خاك زير قدم حسين را برمى داشت و به صورت خود مى ماليد ، به اين خاطر او را دوست دارم و مورد محبت قرار مى دهم ، امين وحى به من خبر داد كه اين كودك در حادثه كربلا خواهد بود و به يارى حسين من خواهد شتافت ! !


    و آن كودك به روايت تحفة الحسينيه حبيب بن مظاهر اسدى بود ، كه نشان مى دهد انسان از نظر معنويت و ارزش هاى باطنى مى تواند به جايى برسد كه امين وحى گزارش گر وضع مثبت او گردد .



    رجال كشى به سند خود از فضيل بن زبير روايت مى كند كه : روزى ميثم تمّار در حالى كه سوار بر مركب بود مورد استقبال حبيب قرار . گرفت هر دو با هم مشغول صحبت شدند .


    حبيب گفت : من مردى را مى نگرم كه جلوى پيشانى اش مو ندارد ، خربزه و خرما مى فروشد ، او را در خانه الزرق بر دار مى كشند و به پهلويش نيزه مى زنند .

    كنايه از اين كه : ميثم ! در آينده در راه عشق على با تو اينگونه رفتار خواهد شد .


    ميثم هم گفت : من مردى را مى نگرم كه داراى صورت سرخى است و از براى او دو گيسو است ، براى يارى پسر دختر پيامبر از كوفه خارج مى شود و به شهادت مى رسد و سر بريده اش را در كوفه مى گردانند !


    آنگاه از هم جدا شدند ، گروهى كه سخنان آن دو را شنيدند گفتند : مردمى دروغگوتر از اين دو نديديم . در اين حال رشيد هجرى به طلب آنان از راه رسيد و سراغشان را گرفت .


    گفتند : اينجا بودند و چنين و چنان گفتند . رشيد گفت : خدا برادرم ميثم را رحمت كند كه دنباله حديث را نگفت كه آورنده سر بريده حبيب عطايش از ديگران صد درهم بيشتر است .


    آن جماعت گفتند : اين از آن دو نفر دروغگوتر است .


    راوى مى گويد : به خدا سوگند روزگارى نگذشت كه ميثم را بر دار زدند ، و سر حبيب را به كوفه آوردند و آنچه هر دو خبر دادند واقع شد ! !



    كشى در رجال خود مى گويد :


    حبيب از هفتاد نفرى است كه حسين را يارى مى دادند و با كوه هاى آهن ملاقات كردند ، يعنى با سوارانى كه غرق آهن و فولاد بودند و به قصد كشتن حسين (عليه السلام) آمده بودند روبرو شدند .


    آنان با سينه ها و صورت هاى خود از تيرها و شمشيرها با كمال شجاعت استقبال كردند ، در حالى كه دشمن امانشان مى داد و با مال و ثروت به تطميع آنان دست مى يازيد ;

    ولى نه امان دشمن را پذيرفتند ، و نه به قبول مال و ثروت تن دادند ، و نه به وعده هاى دشمن رغبت نمودند .

    و مى گفتند : ما را در پيشگاه خدا در تنها گذاردن حسين (عليه السلام)عذرى نخواهد بود ، و اگر حسين (عليه السلام) را واگذاريم تا كشته شود و ما زنده بمانيم به رسول خدا در قيامت چه جواب دهيم ، به خدا سوگند تا مژگان چشم ما حركت مى كند دست از يارى حسين (عليه السلام) برنداريم .

    سپس جهاد كردند تا همگى شهيد شدند .





    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  7. #57
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*








    كشى مى گويد : چون حبيب از خيمه بيرون شد شادان و خندان بود . برير كه سيد قاريان قرآن بود گفت : اى حبيب ! اين زمان ساعت خنده زدن نيست .

    حبيب گفت : كدام وقت سزاوارتر از اين زمان به خوشحالى و خنده است ؟ به خدا سوگند ميان ما و معانقه حور همين است كه اين كافران بر ما حمله كنند .


    آيت اللّه سيد محسن جبل عاملى در اعيان الشيعه در جلد بيستم در ترجمه حبيب مى گويد :


    او حافظ همه قرآن بود ، و هر شب پس از نماز عشا تا طلوع فجر يك ختم قرآن داشت ! !



    حبيب در جنگ جمل و صفين و نهروان در ركاب اميرمؤمنان (عليه السلام) حاضر بود . و او را از خواص اصحاب آن حضرت و از حاملان علوم و اسرار شاه ولايت و اصفياى آن حضرت شمرده اند .



    حضرت حسين (عليه السلام) هنگامى كه وارد كربلا شد ، نامه اى به اهل كوفه به طور عام و نامه اى ويژه به اين مضمون براى حبيب بن مظاهر نوشت :



    بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم مِنْ الحُسَيْنِ بْنِ عَلي اِلىَ الرَّجُل الفَقيه حَبيبِ بْنِ مَظَاهِرِ الأسَدي ، أمّا بَعْد فَقَدْ نَزَلْنا كَرْبَلاَ وَاَنْتَ تَعْلَمْ قرَابَتي مِنْ رَسُولِ اللّهِ فَاِنْ اَرَدْتَ نُصرَتَنا فَاقْدِمْ اِلَيْنَا عَاجِلاً .


    بنام خداى بخشاينده مهرگستر . از حسين بن على به آن مرد فقيه فهيم حبيب بن مظاهر اسدى ، ما در كربلا اقامت گرفته ايم ، تو نزديكى مرا به رسول خدا مى دانى ، اگر قصد يارى ما را دارى به سرعت به سوى ما بشتاب .


    حبيب پس از خواندن نامه با عبور از مقدماتى كه بيشتر جنبه حفظ اسرار و تقواى سياسى داشت به همسرش گفت :

    مطمئن باش كه اين محاسن سپيدم را در يارى و نصرت حسين به خون گلويم رنگين خواهم كرد . سپس از خانه بيرون شد كه راه فرار از كوفه را به دور از چشم دشمن ارزيابى كند .

    در مسير راه با مسلم بن عوسجه مصادف شد كه مى خواهد از مغازه عطارى جهت خضاب محاسن خود حنا بخرد .


    حبيب گفت :

    اى مسلم ! مگر خبر ندارى كه مولايمان حسين (عليه السلام)به سرزمين كربلا وارد شده بيا به يارى او بشتابيم . مسلم بن عوسجه بى درنگ مهياى خارج شدن از كوفه شد !


    حبيب غلام خود را طلبيد و اسبش را به او سپرد و گفت : اين اسلحه را زير لباس خود پنهان دار و از فلان راه عبور كن و در فلان منطقه منتظر من باشد ، و اگر كسى از تو احوال پرسيد بگو : بر سر فلان مزرعه مى روم .


    غلام به فرمان حبيب عمل كرد .

    سپس حبيب خود را از راه و بى راه به طور ناشناس به غلام رسانيد . شنيد غلام با آن اسب به اين گونه سخن مى گويد : اى اسب ! اگر آقايم حبيب نيامد من خود بر تو سوار مى شوم و براى يارى حسين (عليه السلام)به كربلا مى روم .






    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  8. #58
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*










    اين سخن دل حبيب را لرزانيد و سيلاب اشك از ديدگانش جارى كرد و گفت :

    يا اباعبداللّه ! پدر و مادرم فدايت كنيززادگان براى تو غيرت به خرج مى دهند واى بر آزادگان كه دست از يارى تو باز دارند !


    سپس سوار بر اسب شد و به غلام گفت :

    تو در راه خدا آزادى به هر كجا كه مى خواهى برو .

    غلام روى دست و پاى حبيب افتاد و گفت :

    اى سيد من ! مرا از اين فيض محروم مكن ، مرا هم همراه خود ببر كه دوست دارم جانم را فداى حسين كنم !


    حبيب درخواست او را پذيرفت و با غلام روانه كربلا شد .


    ياران حسين به استقبال حبيب شتافتند . زينب كبرى پرسيد : چه خبر است كه ياران به هم برآمده اند ؟ گفتند : حبيب بن مظاهر به يارى شما آمده است . حضرت فرمود : سلام مرا به حبيب برسانيد .



    چون سلام زينب كبرى را به حبيب رسانيدند ، حبيب كفى از خاك برگرفت و بر فرق خود پاشيد و گفت : من كيستم كه دختر كبراى امير عرب به من سلام رساند ! !



    از برنامه هاى بسيار مهم حبيب ، درخواست وصيت در آخرين لحظات عمر مسلم بن عوسجه از مسلم بود :



    هنگامى كه حبيب با حضرت حسين (عليه السلام) بر سر مسلم بن عوسجه آمدند ، او را رمقى در بدن بود ، حبيب خطاب به مسلم گفت : اى مسلم ! بر من سخت است كه تو را اينگونه آغشته در خون ببينم ، تو را به بهشت بشارت باد .


    مسلم با صدايى ضعيف گفت :


    بَشَّرَكَ اللّه بِخَيْر .
    خدا تو را به خير مژده دهد .



    حبيب گفت : اگر نبود كه ساعت ديگر به تو ملحق مى شوم يقيناً دوست داشتم كه اگر وصيتى دارى با من در ميان بگذارى ! كه من با جان و دل در انجام آن كوشش لازم نمايم .


    مسلم به سوى امام اشاره كرد و گفت : وصيت من با تو اين است كه از يارى اين غريب دست باز ندارى !



    حبيب گفت : به پروردگار كعبه جز اين عمل نكنم و ديده ات را به اجراى اين وصيت روشن سازم .


    و در كتاب مهيج الاحزان گويد : هنگامى كه حبيب آماده شهادت شد ، حضرت حسين (عليه السلام) به او فرمود : تو از جد و پدرم يادگارى ، پيرى تو را دريافته ، چگونه راضى شوم به ميدان بروى ؟


    حبيب گريست و گفت : مى خواهم نزد جدت روسپيد باشم و پدر و برادرت مرا از يارى كنندگان شما به حساب آورند .


    در مقتل ابو مخنف آمده :



    لمّا قُتِلَ حبيب بَانَ الاِنْكِسَار فِي وَجهِ الْحُسَيْن وَقَالَ : لِلّهِ درك يَا حَبيب لَقَدْ كُنْتَ فَاضِلاً تَخْتِمُ الْقُرآنَ فِي لَيْلَة وَاحِدَة ! !

    هنگامى كه حبيب شهيد شد ، در چهره حضرت حسين (عليه السلام) شكستگى نمايان گشت ، و گفت : حبيب خدا تو را پاداش نيك دهد ، تو مرد دانشمند و بافضلى بودى و در يك شب يك ختم قرآن مى نمودى !







    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  9. #59
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*





    حنظلة بن اسعد شباسى




    حنظله ، از جوان مردان روزگار و شجاعان نامدار ، و از انسان هاى برجسته بود .


    ارباب رجال و مقاتل و محدثين ، نام نامى و اسم گرامى و نورانى او را زينت كتاب هاى خود كرده اند ، و او را از بزرگان كم نظير شيعه به شمار آورده اند ، و وى را به شجاعت و فصاحت زبان ، و قرائت قرآن ستوده اند .


    او در دلِ فتنه و ناامنى ، و جوّ ارعاب و وحشت ، و فضاى جاسوسى و ترس ، خود را از كوفه به كربلا رسانيد ، تا با دفاع از دين و اهل بيت (عليهم السلام) گوى سعادت دنيا و آخرت را به دست آورد .


    حنظله از جمله كسانى است كه حضرت حسين (عليه السلام) او را براى گفتگو با سردار سپاه دشمن ، ابن سعد عنيد ، گسيل داشت .


    در كتاب شريف منتهى الآمال آمده : حنظله قَدّ مردى برافراشت و پيشاپيش امام ايستاد و در حفظ و نگهدارى آن حضرت ، خود را سپر تير و نيزه و شمشير ساخت ، و هر زخم شمشير و سنانى كه به قصد امام مى رسيد آن را عاشقانه به جان خود مى خريد ; و همى ندا در مى داد كه :


    اى قوم ! من مى ترسم بر شما همانند آن عذاب هايى كه بر امت هاى گذشته وارد شد وارد شود ، و مانند عذاب هاى قوم نوح و عاد و ثمود ، و آنان كه پس از ايشان راه كفر و انكار گرفتند بر شما نازل گردد ، من بر شما از روز قيامت مى ترسم ، روزى كه از صحراى محشر رو به دوزخ گردانيد و شما را از عذاب الهى نگاه دارنده اى نباشد .


    اى قوم ! حسين را مكشيد كه خدا شما را به سبب عذاب ، مستأصل و هلاك كند .


    مطابق برخى از روايات ، حضرت حسين (عليه السلام)فرمود :


    اى حنظلة بن اسعد ! خدا تو را رحمت كند . بدان كه اين گروه مستوجب و مستحق عذاب شدند . تو اينان را به سوى حق دعوت كردى ولى آنان از پذيرش دعوتت امتناع كردند ، و بر تو و يارانت تاختند و به تو و اصحاب تو ناسزا گفتند .


    حنظله گفت :
    فدايت شوم سخن به صدق گفتى ، آيا من به سوى پروردگارم نروم ، و به برادرانم ملحق نشوم ؟


    حضرت فرمود :
    چرا اى حنظله ! شتاب كن و به سوى آنچه از جانب حق برايت مهيا شده برو كه از دنيا و آنچه در دنياست بهتر است . آرى ، برو به سوى سلطنتى كه هرگز كهنه نشود و زوال نپذيرد .


    پس حضرت را وداع كرده و گفت :



    اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أبَاعَبْدِاللّه !
    صَلّى اللّهُ عَلَيْكَ وَعَلى أهل بَيْتِكَ وَعَرَّفَ بَيْنَنَا وَبَيْنَكَ فِي الْجَنَّةِ .



    حضرت حسين دعاى حنظله را آمين گفت ، سپس حنظله به ميدان شتافت و سر در راه جانان داد و جان به جان آفرين از طريق شهادت تسليم كرد .







    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

  10. #60
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*




    مردى با بصيرت از قبيله خزيمه


    در مقتل ابومخنف آمده : عمر سعد مردى از قبيله خزيمه را به رسالت نزد حضرت حسين (عليه السلام)فرستاد كه به آن حضرت بگو : قصد تو از آمدن به اين سرزمين چيست ؟


    آن مرد تا كنار خيمه امام آمد ، حضرت به يارانش فرمود : او را مى شناسيد ؟


    گفتند : آرى ، وى اهل خير و صلاح است و جاى شگفتى است كه در چنين موقعيتى شنيع و فظيع و خطرناك و پر فتنه پيدا شده است .

    حضرت فرمود : از او بپرسيد چه مى خواهد ؟

    به او گفتند : چه قصدى دارى ؟

    گفت مى خواهم خدمت حضرت حسين برسم .

    زهير بن قين گفت : سلاح خود را زمين بگذار و وارد شو .


    گفت : اطاعت مى كنم . سلاحش را بر زمين گذاشت و وارد شد . پس از سلام به محضر حضرت حسين (عليه السلام) ، دست و پاى آن بزرگوار را بوسيد و گفت : مولاى من ! چه چيز شما را به اين صحرا كشانيد ؟


    حضرت فرمود : نامه هاى شما مردم كوفه كه پى در پى فرستاديد .

    گفت : پسر پيامبر ! مردمى كه به سوى شما نامه فرستادند امروز از خواص ابن زيادند .

    حضرت فرمود : برگرد و صاحب خود را از آنچه شنيدى خبر ده .


    گفت : مولاى من ! كدام عاقل و خردمند بهشت را مى گذارد و آتش دوزخ را انتخاب مى كند ، به خدا سوگند از تو جدا نمى شوم تا جانم را فدايت كنم .


    حضرت فرمود :

    وَاصَلَكَ اللّه كَمَا وَاصَلْتَنَا بِنَفْسِكَ .
    خدا تو را از مقربين قرار دهد چنان كه با همه وجودت با ما پيوند برقرار كردى .






    *♥♥♥*با کاروان نور*♥♥♥*

صفحه 6 از 8 نخستنخست ... 2345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •