♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥
صفحه 4 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 61
  1. #31
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥





    پُل رهايى

    وقتى كه روز عاشورا، همه حاضران آرامش و راحتى امام و همراهانش را ديدند، شگفت زده شدند. لرزه بر اندام دشمن افتاده و رنگ از چهره هاشان پريده بود. در اين حال بعضى از افراد به يكديگر گفتند: «نگاه كنيد امام از مرگ باكى ندارد!» در آن لحظه حسّاس و تاريخى امام فرمود: «... راستى مرگ جز پلى نيست كه شما را از سختى ها و فشارها به سوى باغ هاى فرحناك و نعمت هاى جاويدان عبور دهد. كدام يك از شما نخواسته باشد از زندانى به قصر منتقل شود. امّا براى دشمنان شما، مرگ جز آن نيست كه از قصرى به زندان و عذاب منتقل شوند. پدرم از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) براى من حديث كرد كه: "همانا دنيا زندانِ مؤمن و بهشتِ كافر است و مرگ پُل آنها ] مؤمنان [ است به سوى بهشت هايشان، و پل آنها ] كافران [ است به سوى دوزخشان..."».


    ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥

  2. تشكر

    آسیه سادات (12-10-1389)

  3. #32
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥





    «حُرّ» به يارى امام آمد

    حُرّبن يَزيد رِياحى ـ كه از فرماندهان لشكر عمربن سعد بود ـ با شنيدن سخنان امام حسين (عليه السلام) از لشكر جدا شد و به بهانه اينكه اسب خود را آب بدهد، به كنارى آمد. چند دقيقه بعد راه خود را كج كرد و در حالى كه به شدّت مى لرزيد به سوى امام رفت. يكى از افراد دشمن پرسيد: اى حرّ، مى خواهى چه كار كنى؟ آيا قصد دارى حمله كنى؟» حرّ جوابش را نداد. مرد ادامه داد: «تو را در هيچ جنگى لرزان نديده بودم. اگر از من مى پرسيدند: شجاعترين مرد كوفه چه كسى است؟ مى گفتم: حرّبن يزيد است. پس حالا چه كار مى خواهى بكنى؟» حرّ گفت: «به خدا سوگند خودم را بين بهشت و جهنّم آزاد و با اختيار مى بينم. اما هيچ چيز را با بهشت عوض نمى كنم اگرچه پاره پاره شوم و مرا بسوزانند.»
    آن گاه خود را به امام رساند و گفت: «اى پسر رسول خدا، من باعث توقّف شما شدم و به اين صحراى خشك آوردمتان، اما فكر نمى كردم با شما چنين رفتار ظالمانه اى داشته باشند. و الاّ هرگز با شما اين رفتار را نمى كردم. حالا از آنچه انجام داده ام به سوى خدا توبه مى كنم، آيا توبه من پذيرفته است؟» امام فرمود: «آرى، خدا توبه ات را مى پذيرد.» سپس حرّ از امام اجازه گرفت تا با لشكريان دشمن صحبت كند و امام اجازه داد.
    حرّ به وسط ميدان جنگ آمد و در برابر لشكر دشمن گفت: «شما كه امام را دعوت كرديد تا يارى اش كنيد، آيا امروز مى خواهيد او را بكشيد؟ جان او را در دست گرفته ايد و راه نفس كشيدن را بر او بسته ايد و از هر طرف محاصره اش كرده ايد و از رفتنش به طرف سرزمينها و شهرهاى ديگر جلوگيرى مى كنيد; يعنى مثل اسيرى در دست شما است كه نه مى تواند سودى به خود برساند و نه زيانى را از خود دور كند. آب فُرات را ـ كه يهوديان و مسيحيان از آن مى نوشند ـ بر روى امام و خاندانش بسته ايد. چقدر بد رعايتِ سفارشِ پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) را در مورد فرزندانش انجام داديد! خدا شما را در روز قيامت تشنه نگه دارد!»
    در اين وقت تيراندازان دشمن، او را هدف تيرهاى خود قرار دادند. حرّ نزد امام برگشت. حدود سى نفر از سپاهيان عمربن سعد، تحت تأثير حرفهاى حرّ، به لشكر امام پيوستند.


    ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥

  4. تشكر

    آسیه سادات (12-10-1389)

  5. #33
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥




    اولين حمله

    عمربن سعد كه از رفتار حرّ تكان خورده بود، براى اينكه كسى ديگر به لشكر امام نپيوندد، به غلام خود دستور داد كه پرچم را جلو ببرد. سپس عمربن سعد تيرى در كمان گذاشت و به طرف خيمه امام حسين (عليه السلام) رها كرد.
    با علامت عمربن سعد، بقيه لشكرش تيراندازى را شروع كردند و ياران امام را هدف قرار دادند. سپس حمله عمومى شروع شد و عده اى از ياران امام به شهادت رسيدند. كمى بعد عَمْرِوبنِ حَجّاج با لشكريان عمربن سعد به خيمه امام حمله كرد ولى با دفاع سرسخت ياران امام مواجه شد. در اين نبرد تعدادى از دشمنان به هلاكت رسيدند و تعدادى هم زخمى شدند.


    ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥

  6. تشكر

    آسیه سادات (12-10-1389)

  7. #34
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥




    جنگ تن به تن

    روز عاشورا، اصحاب امام حسين (عليه السلام) تا زنده بودند، نگذاشتند از بنى هاشم كسى به ميدان برود. وقتى كه ياران امام ديدند عدّه زيادى از همراهانشان به شهادت رسيدند، دو يا سه نفرى خدمت امام مى آمدند و اجازه جنگ تن به تن گرفتند.
    ياران امام با تمام توان خود يك به يك مى جنگيدند و با حمله هاى شديد دشمن به شهادت مى رسيدند. ياران امام كه دست از دنيا شسته بودند و براى يارى دين خدا نبرد مى كردند، تا آخرين نفس شمشير مى زدند و تا جايى كه مى توانستند دشمنان را روانه دوزخ مى كردند. جنگ، جنگى نابرابر بود اما ايمانِ ياران امام باعث مى شد تا هركدام به تنهايى بر چندين نفر از دشمنان پيروز شوند.


    ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥

  8. تشكر

    آسیه سادات (12-10-1389)

  9. #35
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥




    آخرين نماز

    جنگ ادامه داشت و خورشيد. بر زمين كربلا آتش مى ريخت. عده اى از ياران امام به شهادت رسيده بودند. ظهر عاشورا بود و وقت نماز رسيده بود. امام به يارانش فرمود: «از اينها ] دشمنان [ بخواهيد دست از جنگ بردارند تا ما نماز بخوانيم.»
    درخواست امام به اطلاع دشمن رسيد. حصين بن تَميم از لشكر عمربن سعد فرياد زد: «نماز شما قبول نيست!» در اين حال حبيب بن مظاهر به او گفت: «تو خيال مى كنى نماز خواندنِ پسر رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) قبول نيست ولى نماز تو قبول است، اى الاغ؟!»
    دقايقى بعد «حبيب بن مَظاهر» و «حربن يزيد رياحى» به شهادت رسيدند. سپس امام با بقيه يارانش به نماز ايستادند. دشمن مهلت نمى داد و باران تير بر سر امام و يارانش مى ريخت. «زُهَيْرِبن قَيْن» و «سَعيدبن عبدالله حَنَفى» جلو امام قرار گرفتند و از آن حضرت دفاع كردند. آن دو يار با وفا خود را سپر امام كردند تا امام و يارانش نماز بخوانند.
    نماز جماعت به پايان رسيد و روح از بدنِ آن دو يار فداكار پرواز كرد. اين آخرين نماز امام حسين و يارانش بود. صداى طبل و شيپور سپاه دشمن صحراى كربلا را پر كرده بود.

    ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥

  10. تشكر

    آسیه سادات (12-10-1389)

  11. #36
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥





    اولين شهيد اهل بيت در كربلا

    وقتى كه بيشتر ياران امام به شهادت رسيدند، «بنى هاشم» دور هم جمع شدند و با يكديگر وداع كردند. در اين موقع «على اكبر»، فرزند امام حسين (عليه السلام) پيش پدر آمد و اجازه گرفت تا به ميدان برود. امام به او نگاه كرد و بى اختيار اشكش سرازير شد و فرمود: «پروردگارا، تو شاهد باش بر اين مردم كه نوجوانى به مبارزه ايشان رفت كه از نظر خِلقت و خوى و گفتار شبيه ترين مردم به رسول تو بود و رسم ما اين بود كه هر وقت اشتياق به ديدار پيامبرت پيدا مى كرديم به روى او نگاه مى كرديم. خدايا، بركت هاى زمين را از ايشان ] دشمنان [ دريغ دار و آنها را به سختى پراكنده ساز و ميان آنان جدايى انداز كه هر يك به راهى رود، و واليان ] حاكمان [ را از ايشان راضى نگردان; زيرا ما را دعوت كردند كه ياريمان كنند، ولى به جاى يارى، بر ما تاختند و به جنگ با ما پرداختند.»
    سپس امام اجازه داد تا على اكبر به ميدان برود. على اكبر با شجاعت و قدرت شمشير مى زد. حدود صد و بيست نفر از دشمنان را هلاك كرد. لشكريان عمربن سعد كه از اين وضع ناراحت بودند، اعتراضشان بلند شد و همه مايل بودند تا هر چه زودتر على اكبر كشته شود.
    على اكبر تشنه بود و زخم هاى فراوانى در بدن داشت. نزد امام برگشت تا شايد تشنگى اش برطرف شود، اما در آنجا يك قطره آب هم نبود. على اكبر گفت: «پدرجان تشنگى مرا كُشت...» امام فرمود: «... چقدر نزديك است تا به ديدار جدّت محمد ـ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ـ نائل گردى و او از آن جام پُربهره و جاويدانش شربتى به تو بنوشاند كه پس از آن هرگز تشنه نشوى».
    على اكبر به ميدان برگشت. گروهى از لشكريان دشمن او را محاصره كردند. او با شجاعت و سرسختى به آنها حمله مى كرد، تا اينكه تعداد كشته هاى دشمن به دويست نفر رسيد. در اين حال «حَكيم بن مُنْقِذ عَبْدى» با نيزه بر پشت سر او زد و بقيه لشكر ـ كه على اكبر را محاصره كرده بودند ـ با شمشيرهاى خود بر بدن او ضربه زدند و پاره پاره اش كردند.
    على اكبر بر زمين افتاد و فرياد زد: «سلام بر تو اى ابا عبدالله، اين جدّ من، رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) است كه از جام پُربهره خود مرا سيراب كرد، كه ديگر هيچ وقت تشنه نخواهم شد. پيامبر مى فرمايد: اى حسين، بشتاب بشتاب، كه تو هم جامى ذخيره دارى و بيا تا همين ساعت آن را بنوشى.»
    امام كه صداى فرزند را شنيد با شتاب بالاى سر او آمد و فرمود: «خدا بكشد مردمى را كه تو را كشتند. اى پسرم، چه جرئتى داشتند اين مردم بر خدا و بر پاره كردن حرمت رسول خدا.» بعد سيلاب اشك از چشمان امام جارى شد و فرمود: «پس از تو خاك بر سر دنيا!»
    در اين هنگام حضرت زينب (عليها السلام) خواهر امام حسين (عليه السلام) ، گريان از خيمه بيرون آمد و خود را روى بدن پاك على اكبر انداخت. امام خواهرش را به خيمه بازگرداند. به دستور امام جوانان بنى هاشم جنازه را به خيمه بردند.


    ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥

  12. تشكر

    آسیه سادات (12-10-1389)

  13. #37
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥





    قاسم، فرزند امام حسن (عليه السلام)


    ياران امام يك به يك شهيد مى شدند و امام تنهاتر مى شد. «قاسم»، فرزند امام حسن (عليه السلام) ، كه نوجوانى بسيار زيبا بود، نزد امام آمد و خود را بر دست و پاى آن حضرت انداخت تا سرانجام اجازه گرفت به ميدان برود. او علاقه زيادى به عمويش داشت.
    قاسم به ميدان رفت و جنگ سختى با دشمنان كرد و سى و پنج نفر را به هلاكت رساند. در اين وقت «عَمروبن سَعْدبن نُفَيْل اَزْدى» به قاسم حملهور شد و با شمشير او را مجروح كرد. ناگهان قاسم فرياد زد: «اى عمو!»
    امام خشمگينانه به عمرو ازدى نگريست و چون شيرى خشمگين به او حمله كرد و دستش را جدا نمود. عمرو نعره كشيد و جمعى از سپاهيان دشمن آمدند تا او را نجات دهند، امّا موفق نشدند و اسبها عمرو را لگدكوب كردند و او به هلاكت رسيد.
    وقتى كه گرد و غبار فرو نشست، امام بالاى سر قاسم آمد و فرمود: «اين قوم كه تو را كشتند از رحمت دور باشند و جدّ تو، در روز قيامت دشمن ايشان باد!» سپس امام او را بلند كرد و در آغوش خود گرفت; و او را پيش بقيه شهداى خاندانش به خيمه برد.


    ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥

  14. تشكر

    آسیه سادات (12-10-1389)

  15. #38
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥




    حضرت عباس، سقّاى تشنه لب

    حضرت عباس، برادر امام حسين و تكيه گاه آن حضرت بود. حضرت عباس تا آخرين نفس در راه يارى دين خدا جانبازى و فداكارى كرد. پدرش حضرت على (عليه السلام) و مادرش امّ البنين است و به خاطر زيبايى فوق العاده اش به «قمر بنى هاشم» لقب گرفت. حضرت عباس پرچمدار امام حسين (عليه السلام) در روز عاشورا بود و هنگام شهادتش امام حسين فرمود: «الآن كمرم شكست و چاره ام كم شد.»
    ظهر عاشورا، كودكان از خيمه هاى امام حسين (عليه السلام) فرياد مى زدند: «العطش!» حضرت عباس كه طاقت ديدنِ تشنگىِ كودكان را نداشت تصميم گرفت براى آنها آب بياورد. به همين جهت در مقابل دشمن قرار گرفت و به عمربن سعد گفت: «اين حسين پسر دختر رسول خداست كه شما ياران و خاندانش را كشتيد، و اين زن و بچه او هستند كه تشنه اند، آنها را سيراب كنيد چون تشنگى دلهايشان را آتش زده...».
    شمربن ذى الجوشن جلو آمد و گفت: «اى پسر على، اگر همه زمين را آب بگيرد و در اختيار ما باشد، حتى يك قطره به شما نمى دهيم. مگر اينكه با يزيد بيعت كنيد.» صداى كودكان امام كه فرياد مى زدند «العطش العطش!» به گوش حضرت عباس رسيد و او بى درنگ بر اسب خود سوار شد و مَشك آب را بر دوش خود انداخت و با شهامت و شجاعت زيادى صف دشمن را شكافت و به كنار رود فرات رسيد. از بسيارى تشنگى، دستهاى خود را زير آب برد و مشتى آب گرفت تا بنوشد، ولى به ياد تشنگى امام و كودكان و زنان افتاد و آب را بر آب ريخت.
    مَشك آب را پُر كرد و خواست از كنار رود فرات دور شود كه دشمن محاصره اش كرد. جنگ سختى آغاز شد و حضرت عباس، همچون شيرى شجاع، شمشير مى زد و دشمنان را به خاك و خون مى كشيد.
    عده اى از سربازان دشمن فرار كردند اما شخصى به نام «زَيْدبن رقاد جهنى» ـ كه كمين كرده بود ـ از پشت سر ناجوانمردانه حمله كرد و دست راست حضرت عباس را بريد. اما حضرت عباس اعتنايى نكرد و همچنان پيش مى رفت تا آب را به خيمه ها برساند. شخص ديگرى به نام «حَكيم بن طُفَيْل طائى» از كمين بيرون آمد و دست چپ آن حضرت را قطع كرد. حضرت عباس بَند مَشك آب را به دندان گرفت و سعى داشت آب را به كودكان و زنان برساند، اما ناگهان تيرى بر مَشك آب خورد و آب ها روى زمين ريخت و آن حضرت با ناراحتى ايستاد. در اين لحظات يكى ديگر از دشمنان، عَمودى آهنى بر سر حضرت عباس زد و فَرقش را شكافت. در اين هنگام از بالاى اسب بر زمين افتاد و فرياد زد: «عَلَيكَ مِنّى السَّلام يا اَبا عَبْدِاللّه; درود من بر تو باد اى اباعبدالله!»
    امام با دلى غمناك و اندوهگين، به بدن مقدس حضرت عباس نزديك شد، خود را بر آن پيكر شريف انداخت و شروع به بوئيدن او نمود. اشك از چشم هاى امام مى باريد. اين غم، براى امام سخت بود اما مى دانست كه به زودى به برادرش مى پيوندد. امام با دنيايى غم و اندوه، از كنار بدن برادرش بلند شد و به طرف خيمه ها رفت. در اين هنگام با دخترش «سكينه» روبه رو شد كه فرياد مى زد: «عمو كجاست؟!»
    امام كه غرق گريه و اندوه بود، خبر شهادت برادر را به او داد. خبر به حضرت زينب (عليها السلام) رسيد. آن حضرت بى تاب شد و دست بر قلب خود گذاشت و فرياد زد: «واى برادرم، واى عبّاسم...!» امام نيز با خواهرش همدردى كرد.


    ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥

  16. تشكر

    آسیه سادات (12-10-1389)

  17. #39
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥




    نوزاد شيرخوار


    روز عاشورا ياران با وفاى امام به خاك و خون غلتيدند و امام تنها و بدون يار باقى ماند. امام به هر طرف كه نگاه مى كرد، كشته هايى را مى ديد كه بر زمين افتاده اند، امام به ميدان آمد و با صداى بلند فرمود: «آيا كسى هست كه دشمن را از حرم رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) براند؟ آيا خدا پرستى هست كه در راه كمك به ما از خدا بترسد؟ آيا فريادرسى هست كه به اميد ثواب خدا ما را يارى كند؟» اين فرياد به گوش زنان رسيد و صداى گريه آنها بلند شد. امام زين العابدين (عليه السلام) كه با بيمارى در ميان خيمه نشسته بود، با شنيدن صداى يارى پدر، از جا بلند شد و شمشيرش را از غلاف بيرون كشيد تا به يارى پدر به سوى ميدان حركت كند. ولى تا چشم امام حسين (عليه السلام) به او افتاد و متوجّه شد كه براى جهاد به طرف ميدان مى آيد از خواهرش خواست تا او را نگهدارد و از آمدنش به سوى ميدان جلوگيرى كند تا زمين از نسل آل محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) خالى نماند. امّ كلثوم، امام زين العابدين (عليه السلام) را به خيمه بازگرداند.
    امام حسين (عليه السلام) جلو خيمه آمد و از حضرت زينب (عليه السلام) خواست فرزند كوچكش را بياورد، تا با او وداع كند. وقتى كه نوزاد شيرخوارش، «عَبْدُالله رَضيع» را در آغوش گرفت تا او را ببوسد، «حَرْمَلَةِ بنِ كاهِل اَسَدى» بهترين تيرانداز دشمن، تيرى به طرف آن نوزاد رها كرد و گلويش را پاره كرد. نوزاد مثل كبوتر، در آغوش امام، بال و پر مى زد. در اين هنگام، امام نوزاد را به حضرت زينب داد، سپس دستهايش را زير گلوى نوزاد گرفت، وقتى كه دستهايش از خون پُر شد، آن خون را به آسمان پاشيد و فرمود: «آنچه موجب تسلّى خاطر من است و تحمّل اين مصيبت را بر من آسان مى گرداند اين است كه مى دانم هر چه بر من نازل مى شود، خدا مى بيند...».
    از آن خونى كه امام حسين (عليه السلام) به آسمان پاشيد، حتّى يك قطره هم بر روى زمين نريخت و اين موضوع، از مسائل عجيب روز عاشورا است.


    ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥

  18. تشكر

    آسیه سادات (12-10-1389)

  19. #40
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥




    آخرين مرد ميدان

    مؤمن از كوه سخت تر است. كوه هرچقدر محكم و مقاوم باشد، اما عاقبت در گذر زمان و با حوادث طبيعى چون باد و طوفان و باران و ... فرسوده مى شود، اما مؤمن در گذر ايّام، در حوادث و بلايا، چون فولاد آبديده مى گردد و مانند الماس هرچه صيقل بخورد، شفاف تر و برّنده تر خواهد شد. هر شكست، مؤمن را براى مبارزه اى ديگر، نيرومند مى سازد و هر پيروزى، ايمان او را قوى تر مى كند. امام حسين (عليه السلام) در ميدان جنگ با آنكه سپاه كوچكى را رهبرى مى كند اما محكم و استوار در برابر لشكر بيشمار يزيد مى ايستد، در هنگام مبارزه، شاداب تر و بشاش تر از زمانى است كه بيرون ميدان ايستاده است. براى همين، دشمن را به تعجب وامى دارد. در حال جنگ با چنان روحيه اى شمشير مى زند كه هيچ كس تاب مقاومت در برابر ضربه هاى او را ندارد. و عاقبت وقتى دشمنان مى بيند رو در رو حريف او نمى شوند، از اطراف محاصره اش مى كنند و ناجوانمردانه او را از پاى درمى آورند.
    دشمن مى پندارد با مرگ امام حسين (عليه السلام) مبارزه او به پايان رسيده است، در لحظه اى كه سر مقدس امام را از پيكر مطهرش جدا مى كنند همه نفس راحتى مى كشند. گويى كوه بزرگى را از سر راه خود برداشته اند، اما نمى دانند كه اگر خواست خداوند نبود كه حسين در اين راه شهيد شود، قادر نبودند كوچكترين آسيبى به او برسانند. از طرفى اگر امام حسين (عليه السلام) در برابر آن لشكر انبوه زنده مى ماند، همه مشرك مى شدند و مى گفتند «حسين خداست» بنابراين تقدير الهى هم اين بود كه حسين (عليه السلام) در اين راه كشته شود. زيرا هدف، زنده ماندن و زندگى كردن نبود، بلكه امام براى توحيد و حكومت توحيدى آمده بود و بر اثر سلطه معاويه و همدستانش، دين خدا در معرض خطر جدى قرار داشت كه راهى جز ايثار و فداكارى حسين و يارانش باقى نمانده بود.
    همه ياران امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيدند و امام آخرين كسى بود كه بايد با دشمنان خونخوار مى جنگيد. امام با زنها و كودكان خداحافظى كرد و به آنها سفارش فرمود تا صبر داشته باشند. «سكينه» دختر امام خيلى بى تاب بود، او امام را بسيار دوست مى داشت. امام او را به سينه چسباند و اشك چشم هايش را پاك كرد و او را دلدارى داد.
    سپس امام در آخرين ساعتهاى عمرِ شريفش، از اَهل حَرَم لباسهاى كهنه اى خواست تا زير لباسهاى خود بپوشد كه پس از شهادت، بدن او را برهنه نكنند.
    امام هنگام حمله به قلب سپاه شيطان، اشعارى حماسى و به يادماندنى خواند و مبارز طلبيد. هر كس به جنگ امام مى آمد با شمشير آن حضرت، به جهنّم مى رفت. امام تعداد زيادى از لشكر دشمن را به هلاكت رساند و بعد به طرف راست لشكرِ عمربن سعد حمله كرد، عده اى را كشت و سپس به سمت چپ حمله كرد.
    دشمن، با انبوه سپاهش، امام را محاصره كرد، امّا فرزندِ حيدر (عليه السلام) با دلاورى و شجاعت به آنها حمله مى كرد و دسته هاى هزار نفرى آنها را از هم مى پاشيد و بعد به جاى خود بازمى گشت و مى گفت:
    «لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّه الْعَلىِّ الْعَظيم».
    امام براى اينكه زنان و كودكان محفوظ بمانند و از آنان نگهبانى كند، زياد از خيمه ها دور نمى شد و هرگاه حمله مى كرد، به نزديك خيمه ها بازمى گشت. شهامت و شجاعت امام حسين (عليه السلام) در روز عاشورا، يادآور دلاوريهاى پدرش حضرت على (عليه السلام) بود. دشمن مثل گله روباهى كه از مقابل شيرى فرار مى كند، مى گريختند و هر كس مى ماند با اولين ضربت شمشير امام كشته مى شد.
    سماواتيان مات و حيران همه***سرانگشت حيران به دندان همه
    كه يارب چه زور و چه بازوست اين***مگر با فلك همترازوست اين
    حدود هزار و نهصد و پنجاه نفر از دشمنان به دست امام به هلاكت رسيدند. در اين حال عمربن سعد به قوم خود گفت: «واى بر شما! آيا مى دانيد با چه كسى مى جنگيد؟ اين فرزند على ابن ابى طالب است. پدرش كسى است كه پدران ما را كشت، پس از همه طرف به او حمله كنيد.» بى درنگ چهار هزار نفر، امام را هدف تيرهاى خود قرار داده و او را تيرباران كردند. دشمن تصميم گرفت كه ضربه اى روحى به امام بزند و او را از كار بيندازد. به همين جهت بين امام و خاندانش قرار گفت و ميان آن حضرت با خيمه ها فاصله انداخت. امام با ديدن اين صحنه فرياد زد: «اى پيروان خاندان ابوسفيان، اگر دين نداريد و از معاد و روز جزا نمى هراسيد، لااقل در دنياىِ خود آزادمرد باشيد.»
    شمر فرياد زد: «اى پسر فاطمه چه مى گويى؟»
    امام فرمود: «من با شما مى جنگم، شما هم با من مى جنگيد و زنان را گناهى نيست، پس تا جان در بدن دارم و زنده هستم به اهل بيت من تعرّض نكنيد و با آنان كارى نداشته باشيد.»
    شمر گفت: «حق دارى.» آن گاه فرياد زد: «از حَرَم اين مرد دور شويد و با خودش كار داشته باشيد، سوگند به جان خودم كه او جنگجويى بزرگوار است.»
    دشمن، نهايت نامردى و پَستى را انجام داد. ديوانهوار، امام را محاصره كرد و مثل حلقه اى دورش را گرفت. تشنگى بر امام غلبه كرده بود. صحراى كربلا در آتش مى سوخت و گرما بيداد مى كرد. هر لحظه كه امام اسب خود را به سمت رود فرات به حركت در مى آورد، با حمله اى عمومى به آن حضرت، نمى گذاشتند به آب برسد.
    امام خود را به خيمه ها رساند و يكبار ديگر با اهل بيت خويش خداحافظى كرد و به آنها فرمود: «آماده باشيد براى بلا; و بدانيد كه خدا نگهبان و حامى شما است و از شرّ دشمنان شما را نجات خواهد داد و پايان كارِ شما به خير و خوبى است و دشمنانتان را به انواع گرفتارى ها عذاب خواهد كرد; و شما را نيز در عوضِ اين بلا انواع نعمت ها و كرامت ها خواهد داد. پس زبان به شكايت نگشاييد و چيزى نگوييد كه از قدر و منزلت شما بكاهد.» لحظاتى بعد امام به ميدان برگشت.
    عمربن سعد مجدداً دستور حمله عمومى داد، صد و هشتاد نيزه دار و چهار هزار تيرانداز، به آن حضرت حمله كردند. ضربه هاى پى درپى بر بدن امام وارد مى شد و او را مجروح مى كرد. امام ـ كه از مبارزه خسته شده بود ـ لحظاتى ايستاد تا رفع خستگى كند، اما ناگهان دشمن سنگى به پيشانى امام زد و پيشانى مطهرش شكست. خون از سر حضرت جارى شد. لباسش را كمى بالا آورد تا خونى كه بر اثر برخورد سنگ بر چهره اش ريخته بود، پاك كند كه ناگهان تير سه شاخه زهر آلودى آمد و سينه امام را شكافت و قلب مقدّسش را پاره كرد. امام در اين حالت فرمود: «بِسْمِ اللّه وَ بِاللّه وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّه». سپس تير را از پشت خود بيرون آورد و خون جارى شد.
    زخمهاى بدن امام زياد و سنگين شده بود. «صالح بن وَهَب مزنى» نيزه اى به تُهيگاه ] پهلو، طرف راست يا چپ شكم [ امام زد و آن حضرت از اسب بر زمين افتاد. در اين هنگام، حضرت زينب (عليه السلام) از خيمه بيرون آمد و فرياد زد: «اى كاش آسمان بر زمين مى آمد! اى كاش كوهها خُرد و پراكنده صحرا مى شد!»
    شمر فرياد زد: «منتظر چه هستيد؟» لشكريان عمربن سعد حلقه محاصره امام را تنگ تر و از هر طرف حمله نمودند. «زَرْعَة بن شَريك» ضربه اى بر شانه امام زد و شخص ديگرى شمشيرى بر كِتف ديگرِ آن حضرت فرود آورد، تا اينكه امام به رو افتاد، گاهى بلند مى شد و گاهى مى افتاد. «گودال قتلگاه» قيامت بود. آنگاه «سَنانِ بن اَنَس» نيزه اى بر گودىِ زير گلوى امام زد، آن گاه نيزه خود را كشيد و بر سينه آن حضرت زد. در همان حال، تيرى به سوى امام پرتاب كرد كه در گلوى مقدّس امام قرار گرفت.
    امام تير را بيرون آورد و دو دست خود را پر از خون كرد، بر صورت و ريش خود كشيد و فرمود: «با اين حال، كه به خون آغشته ام و حقّم را غصب كرده اند، خداوند را ملاقات خواهم كرد.» در اين هنگام عمربن سعد به «خُولى بن يَزيد اَصْبَحى» گفت: «پياده شو و كارش را تمام كن». خولى بالاى سر امام نشست ولى لرزه تمام بدنش را گرفت و برگشت. امام در آخرين لحظات، با خداى خويش مناجات و راز و نياز مى كرد.
    عمربن سعد منتظر بود. «سنان بن انس» و «شمربن ذى الجوشن»، با كمك يكديگر ـ در حالى كه روى سينه امام نشسته بودند ـ سر مطهّر امام را جدا كردند. خون، گودال قتلگاه را گرفته بود. امام حسين (عليه السلام) با مردانگى و به دور از ذلّت و خوارى، در خاك و خون مى غلتيد.
    امام در وقت شهادت، پنجاه و هفت سال از عمر شريفش گذشته بود. سال 61 هجرى، شاهد حادثه غم انگيز كربلا بود. در آن سال، سر امام را بالاى نيزه زدند و براى اين پيروزى(!) شادى كردند.


    ♥**♥ دانستنيهاي عاشورا براي نوجوانان ♥**♥

  20. تشكر

    آسیه سادات (12-10-1389)

صفحه 4 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •