۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞
صفحه 11 از 15 نخستنخست ... 789101112131415 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 101 تا 110 , از مجموع 143
  1. #101
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    چه زيبا است حسين عليه السلام

    هلال بن نافـع گـويد: كنار قـتـلگـاه ايستـاده بودم حسين را تماشا مى كردم كه در حال جان دادن است ، بخدا قسم هرگز كشته اى نديدم كه به خون خود آغشته و تمام خون بدنش رفته باشد و اين چنين زيبا و نورانى ، آنچنان در نور جمالش خيره شدم كه نمى توانستم در زمينه شهادتش فكر كنم .
    حسين در همين حال تقاضاى آب كرد ولى كسى آبش نداد.
    نانجيبى حسين را گفت : آب نياشامى تا وارد جهنم گردى (نعوذ باللّه ) و از حميم جهنم بياشامى ، امام فرمود: من وارد جهنم مى شوم ؟!
    و انّمـا ارد عـلى جدّى رسول اللّه و اسكن معه فى داره فى مقعد صدق عند مليك مقتدر و اشكو اليه ما ارتكبتم منّى و فعلتم بى .
    (( نه بلكه بر جدم رسول خدا وارد مى شوم و در خانه او در جايگاه صدق و نزد خداى مقتدر ساكن مى شوم و نزد او شكايت مى كنم از جناياتى كه بر من وارد كرديد. ))
    با اين سخـن ابى عـبدالله خـشم دشمـنان بالا گـرفـت آنچـنانكه گـويا خـدا در دل اينان رحم نيافريده است .(323)

    مصيبت عظمى شهادت ابى عبدالله
    در آخـرين دقـايق زندگى ابى عبدالله ارازل و اوباش كوفه كه مرد ميدان ابى عبدالله نبودند در حالت ضعـف حسين از هر طرف ضربات مهلك بر پيكر آن حضرت وارد مى ساختند، هركس با هر وسيله اى كه در اختيار داشت به حسين عليه السلام حمله مى كرد، عده اى با شمشير و عده اى با نيزه زرعة بن شريك تميمى ضربه بر دست چپ حضرت وارد ساخـت ، نانجيب ديگرى ضربه اى به شانه حسين ، سنان بن انس پليد با دو سلاح : نيزه و شمـشير گـاهى با نيزه و بار ديگر با شمشير ضرباتى بر حضرتش ‍ وارد ساخت و با چنين حركت شرم آور افتخار مى كرد.
    حسين مدتى روى زمين افتاده بود مع ذلك كسى جرئت نمى كرد حضرت را شهيد كند حميد بن مسلم گويد:
    خـرجت زينب بنت عـلىّ و هى تـقـول و اخـاه وا سيّداه ليت السّماء انطبقتت على الارض ، فقال يا عمربن سعد اءيقتل ابو عبدالله و انت تنظر اليه .
    (( زينب دخـتـر امـيرالمـؤ مـنين از خـيمه خارج شد و فرياد مى كشيد، آه برادرم ! آه سيد و سرورم ! اى كاش آسمان بر زمين فرود مى آمد، آنگاه به عمر سعد خطاب كرد و فرمود: عمر سعد، حسين را مى كشند و تو تماشا مى كنى ؟! ))
    اشكهاى عمر سعد از مظلوميت زينب جارى شد و صورت را از او برگردانيد.
    نكتـه : راستـى زينب دخـتـر امـير عـرب چـقـدر تـنها و بيكس شده كه به دشمـن مـتـوسل مـى گـردد شمر ملعون به لشكر خطاب كرد و گفت : واى بر شما چه انتظار مى كشيد مادر به عزايتان بنشيند حسين را بكشيد.
    عـمـر سعد به مردى كه در كنارش بود دستور داد فرود آى و حسين را خلاص كن خولى بن يزيد اصبحى پيش رفت تا سر از بدن حسين جدا سازد لرزه بر اندامش افتاد و به عقب برگشت .
    سنان بن انس نزديك شد و شمشيرى حواله گلوى ابى عبدالله كرد و گفت : ترا مى كشم و سر از بدنت جدا مـى كنم در حالى كه مـى دانم تـو پـسر رسول خدايى و پدر و مادرت بهترين خلق خدايند!! سپس سر حسين را از بدن جدا كرد.
    نكته : راستى علاقه به دنيا و رياست انسان را به كجا مى برد با اينكه معترف است كه فـرزند پـيغمبر است و پدر و مادرش در چنين رتبه و مقامى هستند مع ذلك به خاطر تقرب به حاكم كوفه بزرگترين جنايت تاريخ را مرتكب مى شود.
    در روايت ديگر شمر بن ذى الجوشن حضرت را شهيد كرد و چون مبتلا به برص و پيسى بود حسين عليه السلام با ديدن او تكبير گفت و سپس ‍ فرمود:
    صدق اللّه و رسوله قـال رسول اللّه كانّى انظر الى كلب ابقـع يلغ فـى دم اهل بيتى .
    (( رسول خـدا صلى الله عـليه و آله و سلم فـرمود: گويا مى بينم كه سگى پيس ‍ در خون اهل بيتم مى غلطد.(324)
    ))
    اسب سوارى ابى عبداللّه
    اسب حيوان باهوشى است و در تاريخ و كتب داستانهائى از هوش اسبان ذكر شده است ، پس از آنكه حسين از اسب بر زمين افتاد عمر سعد دستور داد: اسب حسين را بگيرند كه از اسبان خـوب پـيغمبر خدا است سپاه عمر سعد اسب را محاصره كردند تا دستگيرش كنند، ليكن اين حيوان كه نمى خواست تسليم دشمنان خدا شود با دندان و لگد دشمن را از خود مى راند تـا عـده اى را هلاك كرد، ابن سعـد صدا زد: او را بحال خود گذاريد تا چه مى كند.
    اسب حسين عـليه السلام پـس از شهادت حضرت گـويا احساس كرد كه اهل بيت حسين در خـيمـه گـاه مـنتـظر حسين اند براى اينكه اهل حرم را از انتـظار برهاند پـس از آنكه از چـنگـال مـردم كوفـه نجات يافـت كاكل خود را با خون حسين رنگين ساخت و در حاليكه شيهه مى كشيد دوان دوان بطرف خيام حرم روان شد.
    امام باقر عليه السلام فرمود: اسب ابى عبدالله در شيهه اش مى گفت :
    الظّليمة الظّليمة من امّة قتلت ابن بنت نبيّها.
    (( امام از ظلم و ستم جماعتى كه پسر دختر پيامبر خود را مى كشند. ))
    زنان حرم از آمـدن مـركب بدون راكب دريافتند كه حسين را شهيد كرده اند مركب حسين عليه السلام جلو خيام حسينى شيهه مى كشيد و مى ناليد و آنقدر سر را بر زمين كوفت تا جان داد.لا حول و لا قوّة الاّ باللّه العلىّ العظيم .
    نكتـه : يك حيوان آنچـنان عـلاقـه به صاحبش دارد و حسين را مـى شناسد كه تـحمل فراق او را ندارد و اين چنين خود را هلاك مى كند!! اما مردم كوفه كه خود را امت جدش مى دانستند نه تنها متاءثر نشدند بلكه بر شقاوت و بيرحمى و سنگدلى آنان افزود.
    زنان و خـواهران و دختران ابى عبدالله كه ديدند مركب سوارى پدر و سرورشان از ميدان برگشته و حسين سوار آن نيست صداها را به گريه و شيون بلند كردند.
    فـوضعـت امـّكلثـوم يدها عـلى امّ راسها و نادت : وا محمّداه ! وا جداه ! وا نبيّاه ! وا ابا القـاسمـاه ! وا عـليّاه ! وا جعـفـراه ! وا حمـزتـاه ! وا حسناه ! هذا حسين بالعراء، صريع بكربلا، مجزور الرّاءس من القفا، مسلوب العمامة و الرّداء،غشى عليها.
    (( امـّكلثـوم دستـها را روى سر نهاد و فـرياد زد: يا مـحمـد يا جداه يا رسول الله يا عـلى يا جعـفـر يا حمزه يا حسن اين حسين است كه در خاك كربلا روى زمين افـتـاده سرش را از پشت جدا كردند، عبا و عمامه اش را به غارت بردند (آنقدر ناله كرد) كه بيهوش شد. ))
    در زيارتـى كه از ناحيه مـقـدسه امام زمان عليه السلام رسيده است در مورد مركب ابى عبدالله عليه السلام چنين آمده :
    و اسرع فرسك شاردا الى خيامك قاصدا مهمهما باكيا فلمّا راين النّساء جوادك مخزيّا و نظرن سرجك عليه ملويّا برزن من الخدور ناشرات الشّعور على الخدود لا طمات والوجوه سافرات و بالعويل داعيات و بعد العزمذ للاّت و الى مصرعك مبادرات .
    (( مـركب سواريت در حاليكه از تسليم شدن به دشمن سركشى مى كرد شيهه كشان و ناله كنان با سرعت تمام به طرف حرم حركت كرد، زنان كه اسب بى صاحبت را با زين واژگـون و يال غـرقـه خـون ديدند از خـيمـه ها بيرون دويدند با موى پريشان و چهره گـشاده لطمـه بصورت مى زدند و صدا را به گريه و شيون بلند كردند و خود را در برابر دشمن خوار مى ديدند و بطرف قتلگاه شتافتند.(325)
    ))
    شاعر عرب داستان اسب ابى عبدالله را با اهل بيت چنين تعريف مى كند:
    فواحدة تحنو عليه تضمه

    و اخرى عليه بالزداء تضلل

    و اخرى بفيض النحر تصبغ وجهها

    و اخرى تفديه و اخرى تقبل

    و اخرى على خوف تلوذ بجنبه

    و اخرى لما قد ناله ليس ‍ تعقل

    (( زنان اطراف اسب را گـرفـتـند يكى از كثـرت عـلاقـه اسب را در بغـل مـى گـرفت و ديگرى با چادر خود بر اسب سايه مى افكند كه خسته و تشنه است ، سومى صورت خود را با خون كاكل اسب رنگين مى كرد، يكى قربان صدقه اسب مى رفت و ديگـرى اسب را مى بوسيد، يكى از ترس ‍ دشمن در كنار اسب پناه مى گرفت ، ديگرى از كثرت مصيبت خود را گم كرده و نمى دانست چه كند.(326) ))

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  2. #102
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    غارت سلاح و لباسهاى حسين عليه السلام
    لشكر كوفـه پس از شهادت حسين عليه السلام به غارت سلاح و البسه ابى عبدالله پـرداخـتـند، و حتـى برخـى آنقـدر رذالت و پـستـى از خـود نشان دادند كه قـبل از شهادت امام عليه السلام نيز به غارت پرداختند، مردى از قبيله كنده بنام مالك بن بسر ضمـن توهين و ناسزا به پسر پيغمبر حمله كرد و شمشيرى بر ابى عبدالله وارد كرد كه كلاه آن حضرت كه از خز بود افتاد مرد كندى كلاه ابى عبدالله را به خانه برد و آنرا شست ، همـسر مـرد كندى گفت : اموال پسر پيغمبر را غارت مى كنى و به خانه من آورده اى از نزد من بيرون برو كه خدا قبرت را از آتش پر كند، اين مرد تا زنده بود با فقر و تنگدستى بسر برد و دستهايش خشك شد و در زمستان خون و چرك از آن جارى بود.
    پـيراهن حضرت را اسحاق بن حويه حضر مى گرفت و پوشيد بحمدالله مبتلا به برص گـرديد روايت شده كه در پيراهن حضرت يكصد و هفده سوراخ از آثار شمشير و نيزه و تير وجود داشت شلوار حضرت را ابجر بن كعب تميمى گرفت و پوشيد و روايت شده زمين گـير شد عـمـامـه امـام را اخـنس بن مـرثـد حضرمـى برداشت و به نقـل ديگر عمامه حضرت را جابربن يزيد اودى گرفت و بر سر نهاد و ديوانه شد و در روايتى مبتلا به جذام گرديد زره حضرت را مالك بن بشير كندى گرفت و ديوانه شد.
    كفـشهاى حضرت را اسودبن خـالد برداشت ، انگـشتـر امـام را بجدل بن سليم كلبى با قطع انگشت حضرت بدست آورد، گويند مختار او را گرفت و دستـها و پـاهايش را بريد آنقـدر خـون از او رفـت تـا به جهنم واصل شد حوله خز حضرت را قيس بن اشعث گرفت ، زره مخصوص حضرت كه فقط جلو را مى پوشانيد و پشت نداشت عمر بن سعد گرفت و پس از آنكه عمر سعد كشته شد مختار اين زره را به ابوعمره قاتل عمر سعد بخشيد.
    شمشير حضرت را جميع بن خلق ازدى يا اسودبن حنظله گرفت .(327)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  3. #103
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    غارت اهل حرم ابى عبدالله

    سپـاه عـمـر سعد به سركردگى شمر بن ذى الجوشن خيمه گاه را محاصره كردند شمر ملعون دستور داد وارد خيمه شويد و زينت و زيور زنان را غارت كنيد! جمعيت وارد خيام و حرم رسول خـدا شدند و هرچـه بود به غارت بردند حتى گوشواره حضرت ام كلثوم دختر امـيرالمـؤ مـنين را از گـوشش كشيدند و گـوشهاى مـخـدره را پـاره كردند، ارازل كوفه جامه زنان را از پشت سر مى كشيدند تا از بدنشان بيرون آورند.(328)
    يك زن از آل الله حمايت مى كند
    در برابر بى شرمـى مـردم كوفـه و جسارتـى كه نسبت به آل الله روا داشتـند فـقـط يك زن به حمايت از اهل بيت برخاست و او زنى از قبيله بكر بن وائل بود كه همـراه شوهرش به كربلا آمده بود، هنگاميكه مشاهده كرد مردان كوفه با تمام قساوت زنان حرم را غارت مى كنند به غيرت آمد و شمشير برداشت و به طرف خيمه گـاه ابى عـبدالله حمـله كرد و ضمـنا قبيله اش را با اين جمله به حمايت مى خواند:يا آل بكر اتـسلب بنات رسول الله لا حكم الا لله يا لثـارات رسول الله .اى قـبيله بكر، دختران رسول خدا غارت مى شوند و شما نگاه مى كنيد؟! حكم و فـرمـانى جز براى خـدا نيست (يعـنى از دستـور آل امـيه نبايد اطاعـت كرد) اى خـونخـواهان ذريه رسول خدا حمايت كنيد. ))
    شوهرش آمد و او را به جايگاهش ‍ برگردانيد.(329)

    فاطمه دختر ابى عبدالله عليه السلام
    مـرحوم مـجلسى رضوان الله تـعـالى عـليه از فـاطمـه صغـرى دخـتـر ابى عـبدالله نقل كرده كه : جلو خيمه ايستاده بودم و بر بدن پدرم و اجساد اصحاب كه مانند قربانى روى زمـين افـتـاده بودند نگاه مى كردم كه دشمن از بدنهاى بيجان هم دست بر نداشته و اسب بر بدنشان مـى تـازند و در اين فكر بودم كه پس از شهادت آنان بر سر ما چه خواهد آمد؟ آيا ما را هم مى كشند يا اسير مى كنند، ناگاه متوجه شدم كه مردى سوار بر اسب زنان را با نيزه تعقيب مى كند و زنان به يكديگر پناه مى بردند و تمام لباسها و زينت هاى آنانرا ربوده اند و فرياد مى كردند:وا جداه وا ابتاه وا علياه وا قلة ناصراه وا حسناه ، امـا من مجير يجيرنا، اما من زائد يذود عنا.با ديدن اين صحنه هوش از سرم و بدنم به لرزه افتاد، به طرف راست و چپ مى دويدم تا عمه ام ام كلثوم را بيابم زيرا مى ترسيدم آن مـرد به سراغم آيد، در همين حال متوجه شدم كه آن مرد به سوى من مى آيد، چاره اى جز فـرار نداشتـم گمان مى كردم كه مى توانم از دست او خلاصى يابم ، ناگهان سوزش سر نيزه را در پشتم احساس كردم برو، بر زمين افتادم ، گوشهايم را دريد و گوشواره را از گوشم خارج كرد و چادر را از سرم گرفت ، خون از گوشها بصورتم جارى بود، با سر برهنه بيهوش بر زمين افتادم يك مرتبه به خود آمدم ديدم عمه ام در كنارم نشسته گريه مى كند، فرمود:
    دخـتـر برادرم برخـيز تـا ببينم بر سر دخـتـران و بيمـار عليل چه آمده ، گفتم عمه جان هل من خرفة استربها راءسى ؟ (( آيا چيزى دارى كه سرم را بپـوشانم ؟ ))
    فـرمـود: يا بنتـاه عـمـتـك مـثـلك . (( دخـتـرم عـمـه ات هم مـثـل تـو است . ))
    ديدم عمه ام نيز سر برهنه است و مشاهده كردم كه تمام بدن عمه ام از ضربات دشمـن سياه شده است و چـون به خيمه برگشتم همه چيز را به غارت برده بودند، برادرم عـلى بن الحسين عليه السلام با صورت روى زمين افتاده كه از كثرت گرسنگى و تشنگى قدرت حركت ندارد، ما به وضع او گريه مى كرديم و او از وضع ما مى گرييد. لا اله الا الله .(330)

    از كشتن بيمار هم نمى گذرند!
    مـرحوم شيخ مـفـيد از حمـيد بن مـسلم خـبرنگـار صحراى كربلا نقـل كرده است كه : در عـمل غارت خيمه ها به خيمه على بن الحسين رسيديم كه در بستر آرمـيده و سخـت بيمـار است ، عده اى از پيادگان شمر را گفتند: آيا اين بيمار را نكشيم ؟ گـفـتـم سبحان الله همـين مـرض او را كافـى است با اصرار آنها را مانع شدم ، در همين حال عـمـر سعد آمد، زنان حرم با گريه و خشم بر او اعتراض كردند و از رفتار سپاهيان شكايت نمودند، عمر سعد اصحابش را گفت : هيچكس وارد خيمه هاى زنان نشود و متعرض اين جوان بيمار نگردد.
    زنان از عـمـر سعـد خـواستـند كه لباسهايشان را به آنان برگردانند تا خود را بپـوشانند، ابن سعد گفت : هر كه از اموال ايشان چيزى گرفته به آنها برگرداند، اما بخدا قسم يك نفر هم آنچه برده بود برنگردانيد.
    آنگاه عمر سعد جماعتى را بر خيمه گاه زنان گماشت تا ايشان از خيمه گاه خارج نشوند و كسى هم متعرض آنان نگردد.(331)

    اگر من نبرم ديگرى مى برد
    عـبدالله بن الحسن بن حسن على عليه السلام از مادرش فاطمه دختر امام حسين عليه السلام نقـل مـى كند كه : در كربلا دخترى كوچك بودم وقتى كه سپاه عمر سعد وارد خيمه گاه شدند، مـردى از كوفـه چـشمـش به خـلخـال پـايم افـتـاد كه از طلا بود خلخال را از پايم بيرون مى آورد و گريه مى كرد!
    گـفـتـم : دشمن خدا چرا گريه مى كنى ؟ گفت : چرا گريه نكنم كه دختر پسر پيغمبر را غارت مى كنم !! گفتم : پس چرا ما را غارت مى كنى .
    گفت : مى ترسم اگر من نبرم ديگرى ببرد!!(332)

    خولى و سر ابى عبدالله عليه السلام
    عـمر سعد براى اينكه هر چه زودتر سر ابى عبدالله به ابن زياد برسد و از پيروزى ظاهرى كفر بر ايمان آگاهى يابد عصر عاشورا خولى بن يزيد اصبحى را ماءمور كرد تـا به اتـفـاق حميد بن مسلم سر حسين را به ابن زياد برسانند، خولى با عجله و شتاب خـود را به كوفـه رسانيد و جلو دارالامـاره آمـد مـشاهده كرد كه در قـصر بسته است مـاءيوسانه به خـانه اش برگشت و سر حسين را زير طشتى قرار داد به نزد همسرش نوار حضرميه كه نوبت او بود رفت .
    از نوار دخـتـر مـالك بن عـقرب حضرمى روايت شده كه چون خولى در بستر قرار گرفت پرسيدم : چه خبر؟ گفت : جئتك بغنى الدهر. (( ثروت دنيا را برايت آوردم ))
    . سر حسين در خانه است !
    عـجبا مـردم با طلا و نقـره برمـى گـردند و تـو سر پـسر دخـتـر رسول خدا را آورده اى .
    لا و الله يجمع راءسى و راءسك بيت ابدا.
    (( نه بخدا قسم هرگز سر من و تو در يك خانه جمع نخواهد شد. ))
    از اطاق بيرون آمـدم ديدم نور از زير طشت بطرف آسمـان مـانند ستـون متصل است و مرغان سفيدى اطراف طشت و در مسير نور در پروازند.
    فرداى آن روز خولى سر امام عليه السلام را به دارالاماره نزد عبيدالله برد.
    الا لعنة الله على القوم الظالمين .(333)

    تقسيم سرها بين قبائل
    عـمـر سعد عصر عاشورا سر ابى عبدالله حسين بن على عليهماالسلام را وسيله خولى بن يزيد اصبحى و حميدبن مسلم نزد ابن زياد فرستاد و بقيه روز عاشورا و روز يازدهم تا حدود ظهر به دفن اجساد پليد كوفيان پرداخت ولى پيكر شريف فرزندان پيامبر و ابدان مـطهر صحابه ابى عـبدالله در زير آفـتـاب قـرار داشت بقـيه سرها را مـيان قـبائل تـقـسيم كرد تـا بدين وسيله نزد ابن زياد تـقرب بجويند حاملان رؤ س به فرماندهى شمر ملعون روانه كوفه شدند.
    1 ـ قبيله كنده به سركردگى قيس بن اشعث با سيزده سر.
    2 ـ هوازن به سركردگى شمر ملعون دوازده راءس .
    3 ـ قبيله تميم با 17 سر.
    4 ـ بنى اسد با 9 سر.
    5 ـ قبيله مذحج با 7 راءس .
    6 ـ بقيه قبائل با 13 راءس كه جمع اين اعداد 71 سر و با سر حضرت ابى عبدالله 72 سر.
    تـكمـيل مـى گـردد، و حرم اهل بيت را كلا اسير نمودند و به جز شهربانو كه خود را در فـرات افـكند و غرق نمود.(334)
    ليكن به اتفاق مورخين جناب شهربانو هنگام ولادت امام سجاد وفات كرد و در كربلا نبوده است .
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  4. #104
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    بدن ابى عبدالله پايمال سُم ستوران

    مـردم كوفـه به خـاطر تـقـرب نزد ابن زياد و يزيد بن معاويه از هيچ نوع هتك حرمت خـوددارى نكردند، و از ارتـكاب هيچ گـناهى كوتـاهى ننمـودند، عـمر سعد به جهت امـتـثـال دستـور ابن زياد كه فرمان داده بود بدن حسين را پس از كشتن زير سم ستوران قرار دهد صدا زد:
    من ينتدب للحسين فيوطى الخيل صدره و ظهره ؟
    (( كيست كه دواطلب باشد بر پيكر حسين اسب بتازد تا زير سم اسبان سينه و پشت حسين خورد گردد؟ ))
    شمـر خـبيث پـيشقـدم شد و مـنتـظر كسى نماند و اسب بر بدن حضرت تاخت و ده نفر از فرزندان زنان ناپاك از او تبعيت كردند كه آنها 1 ـ اسحاق بن يحيى حضرمى 2 ـ هانى بن ثـبيت حضرمـى 3 ـ ادلم بن ناعـم 4 ـ اسد بن مـالك 5 ـ حكيم بن طفيل طائى 6 ـ اخنس بن مرئد 7 ـ عمرو بن صبيح مذحجى 8 ـ رجاء بن منقذ عبدى 9 ـ صالح بن وهب يزنى 10 ـ سالم بن خـيثـمـه الجحفـى ، بودند اينها بدن فرزند پيغمبر را با اسبانشان آنقـدر لگـدمـال نمـودند كه پـيكر مـقدس ابى عبدالله به زمين چسبيد، اين ارازل نه تـنها از اين عمل شرمنده نشدند بلكه افتخار هم مى كردند چنانكه اسد بن مالك در برابر ابن زياد چنين مى گويد:
    نحن رضضنا الصدر بعد الظّهر

    بكلّ يعبوب شديد الاسر

    (( ما با اسبان قـوى هيكل سينه حسين را شكستـيم و خـورد كرديم بعـد از آنكه پشت او را لگدمال نموديم . ))
    ابن زياد پرسيد شما كيستيد و چه كرديد؟ گفتند ما كسانى هستيم كه با اسبانمان آنچنان بر بدن حسين تاختيم كه استخوانهاى او را آرد كرديم ، ابن زياد جايزه بى ارزش به آنها داد.
    ابوعـمـرو زاهد گـويد: چون از نسب اين افراد تحقيق كرديم همه آنها را زنازاده يافتيم ، مـخـتـار اين افـراد را دستـگـير كرد و دست و پاى آنها را بر زمين ميخكوب نمود و اسب بر بدنشان تاختند تا به جهنم واصل شدند الحمد لله .(335)


    اهل بيت در قتلگاه

    پـس از آنكه سپـاه كوفـه از دفـن اجساد پليد افراد خود خلاص شدند و آماده حركت به كوفـه گـشتـند، عـمر سعد دستور داد زنها را از خيمه گاه بيرون كنند و خيمه ها را آتش زنند، زنان از خـيمه ها بيرون آمدند در حاليكه پوشش كافى و مناسبى نداشتند كه همه چيزشان به غارت رفته بود، احساس كردند كه به اسارت مى روند به سپاهيان گفتند: شما را به خدا ما را به قتلگاه ابى عبدالله ببريد، و چنين كردند.
    همينكه چشم زنان به كشته ها افتاد فريادشان به شيون بلند شد و لطمه بصورت مى زدند راوى مـى گـويد: بخـدا قـسم فراموش نمى كنم هنگاميكه زينب دختر على را كه بر حسين نوحه سرائى مى كرد با حالتى افسرده و قلبى شكسته و صداى محزون فرياد مـى كرد:وا مـحمـداه صلّى عـليك مـليك السّمـاء هذا حسين مـرمـل بالدمـاء مـقـطع الاعضاء، يا محمداه بناتك سبايا و ذرّيّتك مقتلة ، تسفى عليهم ريح الصبا، هذا حسين بالعـراء مـجزور الراس مـن القـفا مسلوب العمامة و الرداء، ياءبى من اءضحى عـسكره يوم الاثنين نهبا، بابى من فسطاطه مقطع الغرى ، بابى من لا هو غائب فيرتجى و لا جريح فيداوى ، باءبى المهموم حتى قضى ، باءبى العطشان حتى مضى . فابكت والله كل عدو و صديق .
    (( اى مـحمـد كه درود پروردگار خدا بر تو باد، اين حسين تو است كه به خون آغشته و اعـضايش قـطعـه قـطعـه گـشتـه است ، اى رسول خـدا دخـتـرانت اسير و ذريه ات همگى مـقـتول ، باد صبابر آنها مى وزد، اين حسين تو است كه روى خاك افتاده و سرش را از قفا بريدند عمامه ورداء و البسه او را به غارت بردند.
    پـدرم فـداى آنكه خيمه گاهش در روز دوشنبه تاراج شد، پدرم فداى آنكه طنابهاى خيمه اش بريده شد و فـرو نشست ، پـدرم فـداى آنكه نه به سفرى رفته كه اميد مراجعتش باشد و نه زخـمـى برداشت كه مـرهم پـذير باشد، پـدرم فـداى آنكه با دل پر غصه از دنيا رفت ، پدرم فداى آنكه با لب تشنه جان سپرد.
    زينب آنقـدر ناله كرد و نوحه سرائى نمود كه دوست و دشمن را گريانيد آنگاه فرمود: پروردگارا اين قربانى را از آل محمد قبول فرما. ))
    ثمّ ان سكينة اعتنقت جسد الحسين عليه السلام فاجتمع عدّة من الاعراب حتى جروها عنه .
    (( سپـس سكينه دختر ابى عبدالله نعش پدر را در آغوش گرفت هر چه كردند پدر را رها كند مـمـكن نشد تـا آنكه عـده اى اعـراب آمدند و به عنف و جبر او را از بدن بابايش جدا كردند.از سكينه خـاتـون نقـل شده است كه در همـين حال شنيدم پدرم فرمود:
    شيعـتـى مـا ان شربتـم مـاء عذب فاذكرونى

    او سمعتم بشهيد او غريب فاندبونى

    ليتـكم فى يوم عاشورا جميعا تنظرونى

    كيف استسقى لطفلى فابوا ان يرحمونى

    1 ـ (( شيعيانم هرگاه آب گوارا مى نوشيد مرا ياد كنيد يا اگر غريب و شهيدى را ديديد بر من بگرييد. ))
    2 ـ (( اى كاش در روز عـاشورا بوديد و مـى ديديد چـگـونه براى طفل شير خوارم آب طلب مى كردم و بر من رحم نكردند. )) (336)

    اسارت اهل بيت

    عمر سعد كه از كار دفن كشتگان خود فارغ گشت حدود ظهر روز يازدهم به حميد بن بكير احمـرى دستـور داد كه حركت به كوفـه را به همـگـان اعـلام كند، اهل بيت حسين را با صورتهاى باز بر جهاز شتران بدون پوشش ‍ سوار كردند و ودايع نبوت و ذريه رسول خـدا را همانند اسراى جنگى غير مسلمان حركت دادند و بسوى كوفه رهسپار شدند.
    مـردان را بر امـام زين العـابدين و زنان بنى هاشم كه بيست نفر بودند گماشت ابن عبد ربه در عقدالفريد گويد: در ميان اسرا دوازده نفر پسر بچه و نوجوان بود كه از جمله محمد بن الحسين و على بن الحسين عليهم السلام بودند.(337)


    امام زين العابدين در كنار قتلگاه

    از امـام زين العـابدين عـليه السلام روايت شده : چون پدر و برادران و انصار پدرم در كربلا شهيد شدند، حرم اهلبيت را با آن وضع اسير كردند و بطرف كوفه مى بردند از قتلگاه عبور كرديم كشته ها را ديدم كه قطعه قطعه به روى زمين افتاده اند و اجساد سپاه ابن اسعـد دفـن شده اند و اين پاكان ذرارى رسول خدا دفن نشده اند سينه ام تنگ شد و قلبم گرفت و نزديك بود جان از كالبدم خارج شود.
    عـمـه ام زينب مـتـوجه شد صدا زد:مالى اراك تجود بنفسك يا بقية جدى و ابى و اخوتى . (( چـه مـى شود تـرا كه مـى ببينم با جانت بازى مى كنى اى يادگار جد و پدر و برادرم ؟! ))
    گفتم : عمه چگونه بى تابى نكنم در حاليكه سرورم ابى عبدالله و برادران و عموها و پـسر عـموها و افراد خاندانم را مى بينم كه به خون غلتيده و سر از بدنشان جدا شده و لباسشان غارت گشته نه كفن شدند و نه دفن گرديده اند، احدى به آنها نزديك نمى شود عـمـه ام فـرمـود: پـسر برادرم ناراحت مـباش كه اين پـيمـانى است رسول خدا از جدت اميرالمؤ منين و پدرت حسين و عمويت حسن بن على عليهم السلام گرفته است و آنان هم پـذيرفـتـه اند خـدا هم از مـردمى از اين امت كه فراعنه زمان آنها را نمى شناسند و نزد اهل آسمان معروفند پيمان گرفته كه اين اعضاء قطعه قطعه را جمع كنند و دفـن نمـايند و براى اين شهدا بارگاهى بسازند كه با گذشت زمان از بين نمى رود هر چند ستمكاران در محو آن بكوشند.(338)


    دفن اجساد مطهره

    پـيكرهاى پـاك و ابدان طاهره شهدا بنابر قول مشهور بين علماء سه روز در روى زمين افـتـاده بود آفـتـاب بر آنها مى تابيد و باد بر اجساد پاكشان از خار و خاشاك بيابان كفـن مـى پـوشانيد تا آنكه جماعتى از مؤ منين كه دستشان به خون ابى عبدالله و يارانش آغـشتـه نگـشتـه به دفن اجساد پرداختند، آنان طايفه اى از قبيله بنى اسد بودند كه در غـاضريه نزديك كربلا منزل داشتند، پس از آنكه سپاه عمر سعد از كربلا كوچ كرد اين طايفه به كربلا آمدند و اجساد مطهره را در ميان خاك و خون مشاهده كردند زن و مرد گريه و شيون بپـا كردند، آنگـاه تـصميم گرفتند شهدا را دفن كنند ليكن چون سر در بدن نداشتـند نتـوانستـند شناسائى كنند متحير و سرگردان ناگاه امام زين العابدين عليه السلام حاضر شد و شهدا را به آنان مـعـرفـى كرد، قبل از همه بدن پدرش حسين را آورد و در محل دفن مقدار كمى خاك را كنار زد قبرى ساخته و پـرداخـتـه ظاهر شد، دستـها را زير بدن قـرار داد و به تـنهائى بدن را داخـل قـبر گذاشت فرمود: با من كسانى هستند كه مرا يارى كنند، چون بدن را در قبر نهاد صورت مـباركش را بر گلوى بريده ابى عبدالله نهاد و در حاليكه اشك همچون قطرات باران بهارى بر گونه هايش جارى بود فرمود:
    طوبى لارض تضمنت جسدك الطّاهر فان الدّنيا بعدك مظلمة و الاخرة بنورك مشرقة .
    (( چه مبارك است زمينى كه بدن مطهر ترا دربرگرفته است دنيا بعد از تو تاريك است و آخـرت با نور جمال تو روشن و نورانى ))
    آنگاه قبر را پوشانيد و با انگشت مبارك روى قـبر حسين نوشت :هذا قـبر الحسين بن على بن ابى طالب الذى قتلوه عطشانا غـريبا. (( اين قـبر حسين بن على است كه او را تشنه و غريب كشتند ))
    على اكبر را پـائين پاى حسين دفن كردند بقيه شهداء بنى هاشم و اصحاب را در يك قبر دفن كردند، سپـس ‍ امام سجاد عليه السلام بنى اسد را به نهر علقمه هدايت فرمود و قمر بنى هاشم ابى الفـضل العـباس را در مـحل شهادتـش دفـن نمـودند و هنگـام دفـن ابى الفـضل گـريه سوزناكى داشت و فرمود:على الدنيا بعدك العفا و عليك منى السلام . (( بعد از تو خاك بر سر زندگى دنيا. ))
    (339)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  5. #105
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    اهل بيت جلو دروازه كوفه (و مسلم جصاص )

    ابن زياد كشتـن پـسر پيغمبر را پيروزى بزرگ براى يزيد و پيروانش به حساب مى آورد و لذا در كوفـه زياد تـبليغ كردند كه مردم براى تماشاى اسراء و سرهاى شهدا بيرون دروازه اجتـمـاع كنند، منتهى در اعلاناتشان حسين را با نام معرفى نمى كردند كه اگـر چـنين مـى كردند اكثر مردم قاتلين او را مورد لعن و شتم قرار مى دادند و چون در آن زمـان گـروهى بنام خـوارج وجود داشت كه از زمـان خـلافـت عـلى عـليه السلام تـشكيل شده بود و امير مؤ منان با آنها جنگيد و جمعيت بسيارى از آنها را كشت و انحراف و فـسق اين گـروه مـورد قـبول همـگـان بود، لذا حسين پـسر دخـتـر رسول خدا را به اين گروه منتسب كردند و در تبليغاتشان مى گفتند يك نفر خارجى يعنى از خـوارج بر حكومـت يزيد خـروج كرده است ورود اهل بيت پـيغـمـبر به كوفه همراه با ذلت و خوارى و انواع مصيبت و اندوه بود چنانكه داستان مسلم جصاص (گچ كار) اين حقيقت را بخوبى بيان مى كند مسلم جصاص مى گويد: عـبيدالله زياد مـرا خـواست تـا اطاقـهاى دارلحكومـه را تـعـمـير نمـايم ، در حال گـچ كارى بودم كه سر و صداى عـجيبى شنيدم كه گـويا كوفه يك پارچه تـبديل به هلهله و شادى شده است ! يكى از خدام ابن زياد بر من عبور كرد پرسيدم : اين سرو صدا چيست ؟ گفت : الان سر يك نفر خارجى را كه بر يزيد خروج كرده مى آورند.
    خارجى كيست ؟ـ حسين بن على !
    چـون خـادم از من گذشت آنچنان لطمه به صورت زدم كه ترس آن بود چشمهايم كور شده باشد، سپـس دستم را شستم و بطرف دروازه كوفه رفتم مردم منتظر آمدن اسرا بودند، طولى نكشيد كه چـهل شتـر كه زنان و اطفـال را حمـل مـى كرد با سرهاى شهدا در بالاى نيزه ها در كنار اسرا وارد شدند در اين ميان چشمم به عـلى بن الحسين افـتـاد كه روى شتـرى بدون پـوشش سوار است و غـل جامعه دست و گردن امام را بهم بسته و از رگهاى گردن امام خون جارى است . امام زين العابدين با چشمى گريان خطاب به مردم كوفه مى فرمود:
    يا امّة السوء لا سقيا لربعكم


    يا امّة لم تراع جدنا فينا

    لواننا و رسول الله يجمعنا

    يوم القيامة ما كنتم تقولونا

    تسيرونا على الاقتاب عارية

    كانّنا لم نشيّد فيكم دينا

    1 ـ (( اى امـت بدسيرت خدا بهار شما را سيراب نگرداند، اى امتى كه در مورد ما جدمان را رعايت نكرديد. ))
    2 ـ (( اگر در روز قيامت ميان ما و رسول خدا را جمع كند شما چه جواب خواهيد داد. ))
    3 ـ (( مـا را بر چـوبهاى بدون پـوشش جهاز شتـر حمل مى كنيد مثل اينكه براى شما دينى نياورده ايم . )) (340)

    صدقه بر ما اهل بيت حرام است
    مـوقـعـيكه اسراى اهل بيت وارد كوفه شدند، زنى از زنان كوفه از وضعيت اسراء تعجب كرد كه اينها اسراى كفار روم و ايران نيستند بلكه عربند و جزيرة العرب جائى نمانده كه مسلمان نشده باشند لذا يكى از اسرا پرسيد:
    مـن اى الاسارى انتـن ؟ (((شمـا از كدام اسيرانيد؟))) در پـاسخ گفته شد: نحن اسارى اهل البيت ! (( ما اسيران خاندان پيامبريم !! ))
    زن همـينكه شنيد اين اسراء اهل بيت پيامبرند فريادش به گريه بلند شد و ساير زنان نيز صدا را به گريه و شيون بلند كردند، به خانه رفت و هر چه لباس داشت جمع كرد و آورد در مـيان اسراء تقسيم كرد تا اهل پيغمبر خود را بپوشانند. زنى ديگر مقدارى طعـام و خـرمـا آورد در مـيان اطفـال تقسيم كرد، ام كلثوم صدا زد:انّ الصّدقة حرام علينا اهل البيت . (( صدقـه بر مـا اهل بيت پـيغـمـبر حرام است ))
    اطفـال كه سخن ام كلثوم را شنيدند خرماها را از دهانشان بيرون ريختند و به يكديگر مى گفتند: عمه ام مى گويد صدقه بر ما حرام است .(341)

    زينب و سر ابى عبدالله عليه السلام

    مـسلم جصاص گـويد: ام كلثوم سر از محمل بيرون آورد و خطاب به مردم كوفه كرد و فـرمـود: ساكت ، مـردم كوفه ! مردانتان ما را مى كشند و زنانتان بر ما مى گريند! حاكم بين ما و شما در روز رستاخيز خدا است .
    در حاليكه ام كلثـوم با مردم سخن مى گفت ناگهان ضجه و ناله مردم بلند شد، از اين شيون ناگهانى تعجب كردم كه سرهاى شهدا را مشاهده در حاليكه سر ابى عبدالله مقدم بر آنها بود وارد جمـعـيت شد سر حسين مـانند ماه شب چهارده شبيه ترين انسانها به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود با موهاى مشكين كه بن موها از خضاب جدا شده و سفـيد بود، باد محاسن شريفش را به چپ و راست حركت مى داد چشم زينب به سر بريده برادر افـتـاد و ناراحت گـرديد و بى اخـتـيار سر به چـوبه مـحمـل زد كه خـون از زير مقنعه اش جارى شد و با اشاره به سر مقدس با سوز و گداز عجيبى به اين اشعار مترنم گرديد:
    يا هلالا لمّا استتم كمالا

    غاله خسفه و اءبدى غروبا

    ما تو همت يا شفيق فواءدى

    كان هذا مقدرا مكتوبا

    يا اخى فاطم الصغيرة كلّمها

    فقد كاد قلبها ان يذوبا

    يا اخى قلبك الشّفيق علينا

    ما له قد قسى و صار صليبا

    يا اخى لو ترى عليا لدى الا

    سرمع اليتم لا يطيق جوابا


    يا اخى ضمّه اليك و قرّبه

    و سكّن فواده المرعوبا

    ما اذلّ اليتيم حين ينادى

    بابيه و لا يراه مجيبا

    1 ـ (( اى ماه يكشبه زينب هنوز وقتى بر تو نگذشته و زمان خسوف فرا نرسيده ، چه شده كه منخسف گشته و غروب نمودى ؟! ))
    (زيرا خسوف در شبهاى 13 و 14 و 15 ماه رخ مى دهد.)

    2 ـ (( اى برادر زينب (شهادت ترا فكر مى كردم ) ليكن تصور نمى كردم كه مقدر شده باشد سرت را بالاى نيزه كنند. ))
    3 ـ برادر! با فاطمه كوچكت حرف بزن كه نزديك است قلبش ‍ بگدازد. ))

    4 ـ (( برادر چـه شده كه قـلب مهربان تو از ما جدا شده و بر سر نيزه به دار آويخته شده . ))
    5 ـ (( برادر اگـر عـلى را ببينى خـواهى يافت كه اسارت و يتيمى چگونه قدرت سخن گفتن را از او گرفته است . ))
    6 ـ (( برادر او را در آغـوش گـير و به خـود نزديك گـردان تـا قـلب لرزانش آرام گيرد. ))
    7 ـ (( چـه قـدر بر يتـيم سخـت مـى گـذرد كه پـدرش را بخـواند و او پـاسخـش ‍ ندهد ))
    (342)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  6. #106
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    خطبه زينب كبرى در جلو دروازه كوفه

    زينب كبرى دخـتـر امـير مؤ منان جلو دروازه كوفه مشاهده كرد جمعيت انبوهى به گمان خود براى تـمـاشاى اسراى خـارجى آمـده اند، لذا براى ارشاد مـردم و مـعـرفـى حسين و اهل بيت پيغمبر و يادآورى آنان از حكومت عدل على عليه السلام در كوفه و مفتضح ساختن ابن زياد و امـيرش يزيد بن مـعـاويه به سخـنرانى پـرداخـت و قبل از شروع به سخنرانى فرمود: ساكت شويد.
    تـاءثـير اين صدا و تصرف ولايتى زينب آنچنان اثرى گذاشت كه نفس در سينه ها حبس شد و زنگ شتران از صدا افتاد.
    اهل كوفـه با صداى دلنشين على عليه السلام آشنائى داشتند و لذا وقتى فرمود ساكت شويد مردم كوفه صداى اميرالمؤ منين عليه السلام را شنيدند.
    آرى اين صداى عـلى عـليه السلام بود كه از حلقوم دخترش زينب خارج مى شد راوى مى گـويد: بخـدا قـسم زنى با چـنين حيا نديدم كه مـثـل زينب سخـن گـويد مثل اينكه سخن از زبان اميرالمؤ منين خارج مى شود.
    وقـتـى سكوت كامل حكم فرما شد، زينب سلام اللّه عليها اين چنين آغاز سخن فرمود:الحمد للّه و الصّلوة عـلى ابى مـحمـد و آله الطّيبين الاخـيار، امـا بعـد يا اهل الكوفـة يا اهل الخـتل و الغدر اتبكون ؟ فلا رقاءت الدمعة و لا هلات الرّنّة انّما مثلكم كمـثـل التـى نقـضت غـزلها مـن بعـد قـوّة انكاثـا تـتـّخـدون ايمـانكم دخـلا بينكم الا و هل فـيكم الا الصّلف و النّطف و الصدر و الشنف و ملق الاماء و غمز الاعداء او كمرعى على دمـنة او كفـضّة على ملحوده ، الا ساء ما قدّمت لكم انفسكم ان سخط اللّه عليكم و فى العذاب انتم خالدون .
    (( زينب كبرى پـس از حمـد خدا بر پدر خود درود مى فرستد تا مردم را توجه دهد به اينكه ايشان فرزندان پيامبرند.
    خـدا را سپـاس مى گويم و به پدرم محمد و برگزيدگان و پاكان از دودمانش ‍ درود مى فرستم و بعد اى مردم كوفه ؛ اى نيرنگ بازان و بيوفايان ، بر ما مى گرييد؟!
    هرگز اشكتان خشك نشود و ناله تان آرام نگردد كه شما مانند آن زنى هستيد كه رشته هاى خـود را پـس از تـابيدن پـنبه مى كرد، شما هم ايمانتان را وسيله زندگى و مكر و فريب قـرار داده ايد و ارزشى برايش قـائل نيستـيد (مگر نه اين است كه بخاطر دنيا اطراف كسانى را مـى گـيريد كه شخصيتى ندارند) و مانند كنيزان تملق گو از آنها تعريف و تمجيد بى مورد مى كنيد و به كسانى (كه به نفع دنيا و آخرت شما هستيد چون با منافع مـاديتـان تـضاد دارند) نسبت ناروا مى دهيد، در شما جز خودخواهى و دروغ و دشمنى بيجا و پستى و خوارى و تهمت و افتراء وجود ندارد و يا مانند گياهى هستيد كه در مزبله مى رويد (كه ظاهرى فـريبنده و باطنى مسموم دارد) و يا مانند نقره اى كه بر تابوت مردگان مزين شده درخشندگى كنيد ولى در داخل آن تعفن و مردار است .
    (مـگـر سبزه اى كه در نجاسات روئيده و عصاره پليديها را مكيده قابليت چه را دارد؟ و يا نقـره اى كه بر قـبر مـردگـان نقـش شده قـدر و جلال و شاءن و كمـال مـرده را مـى افـزايد؟ و از بديهايش مى كاهد و بر نيكى هايش ‍ مى افزايد؟ هرگز.)
    آگـاه باشيد كه بد توشه اى پيش فرستاديد (يا بد سابقه اى براى خود ساختيد) كه خشم خدا را بر خود خريديد و براى هميشه در عذاب الهى جاى گرفتيد.
    اتـبكون و تـنتـحبون ؟ اى والله فابكوا كثيرا و اضحكوا قليلا، فلقد ذهبتم بعارها و شنارها و لن تـرحضوها بغـسل بعـدها ابدا، و انّى تـرحضون قـتـل سليل خـاتـم النّبّوة و مـعـدن الرّسالة و سيد شباب اهل الجنّة و ملاء ذخيرتكم و مفزع نازلتكم و منار حجتكم و مدرة سنّتكم ، الا ساء ما تزرون و بعدا لكم و سحقا، فلقد خاب السّعى و تبت الايدى و خسرت الصّفقة و بؤ تم بغضب من اللّه و ضربت عليكم الدلّة و المسكنة .
    (( آيا گـريه و شيون مـى كنيد؟ آرى بخدا قسم زياد بگرييد و كم بخنديد كه عار و ننگـى در زندگـى مرتكب شديد كه همه ننگهاى روزگار و جوامع بشرى را پوشانيد و هرگـز نمـى تـوانيد آنرا بشوئيد، آخر چگونه مى توانيد عار و ننگ كشتن پسر پيغمبر خاتم ، و معدن رسالت و سيد جوانان اهل بهشت را بزدائيد شما كسى را كشتيد كه پناه بى پـناهان و طبيب دردمندان و گنجينه دين و دانش و نور هدايت انسانها به سوى حق و پيشواى امـت و حجت پـروردگـار بود. به وسيله او به راه راست هدايت مى شديد و در سايه همت بلندش از قزع و جزع حوادث و سختى ها تسكين مى يافتيد و به نور ولايت او از گمراهى و ضلالت نجات پيدا مى كرديد.
    آگاه باشيد كه گناه زشت و ناپسندى را مرتكب شديد كه از رحمت خدا دور باشيد سعى و كوشش شما بى فايده ماند، و دستهاى شما از درگاه خدا قطع شد، و در معامله تان زيان كرديد، و به حسرت و ندامت گرفتار و خشم غضب الهى دامنگيرتان شد و ذلت و مسكنت گريبانگيرتان گرديد. ))
    ويلكم يا اهل الكوفـة ؛ اتـدرون اى كبد لرسول اللّه فريتم و اى دم له سفكتم و اى كريمة له ابرزتم و اىّ حرمة له انتهكتم ؟!
    و لقد جئتم بها صلعاء عنقاء فقماء خرقاء شوهاء كطلاع الارض و ملاء السماء.
    افـعـجتـم ان قـطرت اسماء دما و لعذاب الاخرة اءخزى و اءنتم لا تبصرون ، فلا يستخفّنكم المهل فانّه لا يحفزه البدار و لا يخاف فوت الثار و ان ربّكم لبالمرصاد.

    (( واى بر شمـا اى اهل كوفـه آيا مـى دانيد چـه جگـرى از رسول خـدا بريديد و چه خونهائى بر زمين ريختيد و چه پرده نشينان بزرگوارى را از پرده بيرون افكنديد.
    هتـك حرمـتـش نموديد و اهل بيتش را به اسيرى كشانديد، از آنچه كه بر ما وارد نموديد از كشتـن ذرارى پـيغـمـبر و آتـش زدن خـيام و غـارت امـوال و اسيرى زنان و اطفـال آنچـنان فـضيع و فجيع بوده كه جا دارد آسمانها شكافته و زمين پاره پاره شود كوهها از هم متلاشى گردند.
    شمـا كار شرم آور و احمقانه و بسيار زشتى مرتكب شديد كه قباحت و زشتى آن از وسعت زمين و آسمان بيشتر است ، آيا تعجب كرديد كه آسمان خون باريد بلكه عذاب آخرت خوار كننده تـر است ولى شمـا چشم بصيرت نداريد، پس از مهلتى كه خدا به شما داده است مـوضوع را كوچك نشماريد و خوش دل نباشيد كه او در مكافات شتاب نمى كند زيرا بيم ندارد از اينكه فرصت از دست برود بدرستى كه پروردگار شما پيوسته در كمين است . ))
    چـون زينب سلام اللّه عـليها سخـنان خود را به پايان رسانيد امام سجاد عليه السلام فرمود: عمه جان آرام باش .انت بحمد الله عالمة غير معلّمة و فهيمة غير مفّهمة .
    راوى گـفـت : مـردم را ديدم كه در بهت فرو رفته اند و انگشت حسرت به دندان مى گزند در كنارم پـيرمـردى را ديدم كه اشك چـشمش از محاسنش ‍ جارى است ، دستها را به طرف آسمـان بلند كرده مـى گـويد:بابى انتـم و امـّى كهو لكم خـير الكهول و شبابكم خـير اشّباب و نسلكم لا يبور و لا يخزى ابدا.پدر و مادرم به قـربانتـان كه پـيرانتـان بهتـرين پـيران و جوانانتـان بهتـرين جوانان و نسل شما هرگز خوار و زبون نمى شوند. )) (343)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  7. #107
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    سخنرانى فاطمه دختر ابى عبدالله

    جناب فـاطمـه (344) دختر ابى عبدالله عليه السلام نيز پس از عمه اش ‍ زينب كبرى (س ) سخنرانى فرمود و خطبه اش را چنين شروع كرد:
    الحمـد لله عـدد الرّمـل و الحصى ، وزنة العـرش الى الثـّرى احمـده و اومن به و اتو كّل عـليه و اشهد ان لا اله الا اللّه وحده لا شريك له و ان محمدا عبده و رسوله و ان اولاده ذبحوا بشط الفرات من غير ذحل و لا تراث ...
    (( خـدا را به عدد سنگريزه ها و شماره ماسه ها حمد مى گويم ، و به وزن عرش تا زمين سپـاس مـى گـويم ، و به او ايمـان دارم و بر او تـوكل مـى كنم ، و گواهى مى دهم خدائى جز اللّه وجود ندارد كه يكتا و بى همتا است . و شريك ندارد، و شهادت مى دهم كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم بنده و فرستاده او است ، و گـواهى مى دهم كه فرزندانش را در كنار فرات تشنه سر بريدند بدون اينكه خونى ريخته يا كينه سابق داشته باشند.
    خـدايا به تـو پـناه مـى برم از اينكه دروغـى به تـو نسبت دهم و يا بر خلاف آنچه فرستاده اى بگويم ...
    امـا بعـد اى اهل كوفـه ، اى اهل حيله و مـكر، خـدا مـا اهل بيت را به وسيله شما و شما را به وسيله ما آزموده و گرفتارى ما را سبب اجر براى ما قرار داد، و علم خود را به ما سپرد و ما خزينه علم و حكمت خدائيم ، و حجت خدا در روى زمين ، خـدا مـا را به كرامت خود گرامى داشت و ما را به وسيله پيامبرش بر بسيارى از خلق خدا برترى داد.
    ليكن شمـا مـا را تـكذيب كرديد و كافـر شمـرديد، كشتـن مـا را حلال دانستـيد و امـوال مـا را غـارت كرديد كه گـويا اولاد تـرك يا كابل بوده ايم ، چـنانكه ديروز جدمان امير مؤ منان را كشتيد و خون ما از شمشير شما مى چـكد، و با اين كار چشمتان روشن و دلتان خنك شد و اينها جز مكر و افتراء بر خدا نيست ولى خدا بهترين مكر كنندگان است ...
    واى بر شمـا آيا مى دانيد چه دستى شما را عليه ما شورانيد، و چه كسى شما را به جنگ با ما خوانده است و با چه پائى به سوى ما آمديد؟ دلهاى شما به قساوت گرائيده ، خدا بر دلهاى شما مهر زده و بر گوشها و ديدگان شما پرده كشيده است و هرگز هدايت نمى شوند.
    مـرگ بر شمـا اى اهل كوفه ، چه خونى از رسول خدا طلب داريد، و با چه بهانه اى با برادرش على بن ابى طالب دشمنى مى كنيد و فرزندانش را مى كشيد آنگاه بر كشتن آنها افـتـخـار مـى كنيد و مى گوييد ما على و فرزندانش را با شمشيرهاى هندى و نيزه كشتيم و زنانشانرا همانند ترك اسير كرديم !!
    اى خـاك بر دهنت گـوينده سخن كه با كشتن كسانيكه خداوند آنان را پاك و منزه ساخته و رجس و پليدى را از آنها دور ساخته افتخار مى كنى ، آيا حسد مى ورزيد بر چيزى كه خدا ما را به آن فضيلت داده است . )) (345)
    در نتـيجه سخـنرانى فاطمه بنت الحسين صداى مردم به گريه و ناله بلند شد و مى گفتند: بس است اى دختر پاكان كه دل ما را آتش زدى و در درون ما آتش افكندى .

    سخنرانى ام كلثوم دختر امير مؤ منان

    حضرت ام كلثـوم (346) سلام اللّه عـليها موقع را مناسب دانسته به منظور تذكر و تـوضيح و بيدار ساخـتـن مـردم كوفه در حاليكه با صداى بلند گريه مى كرد به سخـنرانى پرداخت و فرمود: (( ساكت شويد مردان شما ما را مى كشند و زنان شما بر ما مى گريند. ))
    يا اهل الكوفة سوئة ما لكم خذلتم حسينا و قتلتموه و انتهبتم امواله و ورثتتموه و سبيتم نسائه و نكبتـمـوه فـتبالكم و سحقا ويلكم اتدرون اى دواه دهتكم و اى وزر على ظهوركم حمـلتـم ؟! و اى دمـاء سفـكتـمـوها؟! و اىّ كريمة اصبتموها؟! و اى صبية سلبتموها؟! و اى امـوال انتـهبتموها؟! قتلتم خير رجالات بعد النبىّ و نزعت الرحمة من قلوبكم ، الا ان حزب اللّه هم الغالبون و حزب الشّيطان هم الخاسرون .
    (( واى بر شمـا اى اهل كوفـه براى چـه حسين را يارى نكرديد و او را خوار شمرديد و كشتـيد و امـوالش را به غـارت برديد و زنانش را اسير نموديد، مرگ بر شما، رويتان سياه باد، واى بر شمـا آيا مـى دانيد چه مصيبت بزرگى به وجود آورديد؟ و چه بار سنگينى را بر دوش كشيديد؟ و چه خونهائى ريختيد، چه عزيزانى را خوار ساختيد و چه دخـتـر بچـه هائى را غـارت كرديد و چـه امـوالى را چپاول نموديد؟!
    بهتـرين مـردان خـدا پـس از پـيامـبر را كشتـيد و رحم و شفـقـت از دل شمـا خـارج شده ، آگـاه باشيد كه حزب خـدا پـيروز و رستـگـار و حزب شيطان زيانكارند ))
    از سخـنان ام كلثوم صحنه يك پارچه ضجه و ناله شد، زنان موها را پـريشان و گونه ها را با پنجه مى خراشيدند و لطمه به صورت مى زدند و خاك بر سر مـى ريخـتند و صدا را به وا ويلا وا ثبورا بلند كردند و مردان گريه مى كردند و ريشها را مى كندند كه چنين گريه و شيونى را كسى تا آن روز نديده بود.(347)

    سخنرانى امام زين العابدين عليه السلام

    حضرت على بن الحسين عليهماالسلام كه بر شترى لاغر و بد راه سوار و دستهايش به گـردن بستـه بود، اشاره به سكوت كرد، و چون ساكت شدند بر خدا حمد و ثنا و بر پيامبر درود فرستاد و آنگاه فرمود:
    ايّها النّاس من عرفنى فقد عرفنى و من لم يعرفنى فانا على بن الحسين بن على بن ابى طالب انا بن مـن انتـهكت حرمـتـه و سلب نعمته و انتهب ما له و سبى عياله ، انا بن المـذبوح بشطّ الفـرات مـن غـير ذحل و لا تـراث ، انا بن مـن قتل صبرا و كفى بذلك فخرا.
    (( مـردم ! هر كه مرا مى شناسد كه مى شناسد و هر كه نمى شناسد من على فرزند حسين بن على بن ابى طالبم من فرزند كسى هستم كه به او بى حرمتى كردند و لباسش را از برش ربودند و اموالش را به غارت بردند و عيالش را اسير نمودند، منم فرزند آنكه در كنار فـرات با لب تشنه سر از بدنش بريدند بدون آنكه كسى را كشته باشد يا فـسادى كرده باشد، مـن فـرزند آنم كه او را با شكنجه كشتند و براى افتخار ما همين كافى است . ))
    ايّها النّاس ناشدتـكم اللّه هل تعلمون انّكم كتبتم الى ابى وخدعتموه و اءعطيتموه من انفـسكم العـهود و المـيثـاق و البيعة و قاتلتموه ، فتبا لكم لما قدمتم لانفسكم و سواءة لراءيكم بايّة عـين تـنظرون الى رسول الله اذ يقول لكم : قتلتم عترتى و انتهكتم حرمتى فلستم من امتى فار تفعت الا صوات بالبكاء و قالوا: هلكتم و ما تعلمون .
    (( مـردم ! شما را به خدا قسم آيا مى دانيد به پدرم نامه نوشتيد و با او خدعه كرديد و عـهد و مـيثـاق بستـيد كه ياريش كنيد اما او را كشتيد؟! چه زيان كرديد با آنچه كه انجام داديد، زشت باد عـقـيده شمـا، با چـه چـشمـى به رسول خـدا مـى نگريد هنگامى كه به شما بگويد: خاندان مرا كشتيد و احترام مرا برديد پـس شمـا از امـت مـن نيستيد صداى گريه مردم بلند شد و به هم مى گفتند: هلاك شديد و نفهميديد. ))
    سپـس فـرمـود: خـدا بيامـرزد كسى را كه نصيحت مرا بپذيرد و سفارش مرا درباره خدا و رسول و اهل بيتـش به كار بندد كه مـا همـان راهى مـى رويم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفته است . مردم يكپارچه گفتند: پسر پيغمبر ما همـه گـوش به فـرمان توئيم و آماده اطاعت دستوريم كاملا از شما حمايت مى كنيم از شما روگـردان نيستـيم ، اوامر خود را صادر فرما كه ما در جنگيم با كسى كه با شما در جنگ است و صلحيم با كسى كه تسليم شما است .
    امام فرمود: هيهات اى مردم فريبكار و مكار كه مكر و فريب در جان شما جاى گرفته و با گـوشت و پوست شما آميخته است ، مى خواهيد با من نيز همان كنيد كه با پدرم كرديد؟ نه بخـدا كه هنوز جراحتها بهبود نيافته ، ديروز پدرم كشته شد، هنوز عزاى جدم و پدرم و برادرانم فراموش نشده و هنوز داغ پدرم گلويم را مى فشارد.(348)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  8. #108
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    ابن زياد و سر مبارك ابى عبدالله

    چون اسراء و سرهاى شهدا را وارد كوفه كردند ابن زياد بار عام داد مردم در قصر اجتماع كردند، سر حسين بن على عليه السلام در داخل سپر كنار ابن زياد قرار داشت ، با چوب بر لبان و دندان ثـناياى ابى عبدالله مى زد و مى خنديد زيد بن ارقم كه از صحابه رسول خـدا صلى الله عليه و آله و سلم بود در جلسه حضور داشت وقتى كه مشاهده كرد ابن زياد مـرتـب و به شدت مـانند باران ضربان خود را بر لب و دندان ابى عبدالله عـليه السلام وارد مى كند، صدا زد ابن زياد! چوب را از لبان حسين بردار كه بخدا قسم مـكرر در مـكرر رسول خـدا را ديدم اين لبها را مى بوسيد و مى مكيد، و شروع كرد به گـريستـن ، ابن زياد گـفت : خدا همواره چشمانت را گريان بدارد كه براى پيروزى خدا گريه مى كنى اگر نبود كه پير و خرف شده و عقلت را از دست داده اى گردنت را مى زدم ، زيد گفت : پسر زياد! حديثى برايت بگويم تا بيشتر به زشتى اعمالت پى ببرى ! رسول خـدا صلى الله عـليه و آله و سلم را ديدم كه حسن و حسين را روى زانوهاى خود نشانيده و دستها را روى سر آنان گذاشت و فرمود:اللّهمّ انّى استودعك ايّاهما و صالح المـؤ مـنين . (( خدايا اين دو را نزد تو و مؤ منان صالح به امانت مى سپارم ))
    ، پسر زياد با وديعه و امانت رسول خدا چه كردى ؟! زيد بن ارقم از مجلس خارج شد و مى گفت : شمـا مردم عرب از امروز همگى برده خواهيد بود كه پسر پيغمبر را كشتيد و پسر مرجانه را بر خـود امـير گردانيديد تا نيكان شما را بكشد و اشرار را برده قرار دهد، مرگ بر كسانيكه به ذلت راضى مـى شوند و در تـذكره سبط ابن الجوزى نقـل شده : هنگـامـى كه سر حسين در طشتى جلو ابن زياد قرار داشت و با چوب به لب و دندان حضرت مى زد و مى گفت : چه زيبا است دهن ابى عبدالله ، انس بن مالك كه يكى از صحابه رسول خـدا است گـريست و گـفـت : آرى حسين شبيه رسول خـدا است و رسول خـدا صلى الله عـليه و آله و سلم را ديدم كه دهان حسين را مى بوسد.(349)

    زينب در مجلس ابن زياد

    زينب دختر امير مؤ منان در حاليكه پست ترين لباسها در برداشت در گوشه اى از مجلس ابن زياد نشست ، زنان و كنيزان اطرافش را گرفتند، ابن زياد سه بار پرسيد: اين زن كه اين چـنين گوشه گيرى اختيار كرده كيست ؟ زنان حرم اعتنا نكردند و جوابش را ندادند تـا آنكه يكى از زنان پـاسخ داد: اين زينب دخـتـر فـاطمـه دخـتـر رسول خدا است .
    ابن زياد با زبان شمـاتـت گـفـت :الحمـد لله الّذى فـضحكم و قـتـلكم و اءبطل احدوثتكم .
    (( خـدا را سپـاس كه شمـا را رسوا ساخـت و كشت و حركتـتـان را باطل گردانيد ))
    زينب كبرى فرمود:الحمد لله الّذى اكرمنا بنبيّه و طهّرنا من الرّجس ، انّما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا يابن مرجانه .
    (( خـدا را حمد مى كنم كه ما را به وسيله پيامبرش گرامى داشت و از پليديها پاك ساخت همانا فاسق رسوا مى شود و فاجر دروغ مى گويد و او غير ما است اى پسر مرجانه . ))
    ابن زياد: كيف رايت فعل اللّه باخيك ؟ (( ديدى خدا با برادرت چه كرد؟ ))
    زينب : جز خوبى نديدم اينها جماعتى بودند كه خدا بر ايشان شهادت را مقدر كرده بود به قتلگاه آمدند، و روزى خدا ميان تو و ايشان جمع مى كند و با تو محاجه و مخاصمه مى كنند آنگاه خواهى ديد كه پيروز كيست ، مادرت به عزايت بنشيند اى پسر مرجانه .
    ابن زياد از نحوه پاسخ زينب به خشم آمد و تصميم گرفت او را بكشد.
    عـمـرو بن حريث گـفـت : اين زن از مصيبت نزديكانش ناراحت است و بعلاوه زن را نبايد در برابر گفتارش مؤ اخذه كرد.
    ابن زياد: خدا قلب مرا شفا داد و راحت نمود از طرف برادر سركش تو و پيروان سركش او.
    زينب : لعمر لقد قتلت كهلى و ابدت اهلى و قطعت فرعى و اجتثثت اصلى فان يشفك فقد اشتفيت .
    (( بجانم قسم بزرگان مرا كشتى و خاندان مرا نابود ساختى و شاخه هاى مرا بريدى و ريشه هاى مرا كندى اگر اينها شفاى تو است پس شفا يافتى . ))
    ابن زياد با مغالطه كارى گـفـت :هذه سجّاعة و كان ابوها سجّاعا شاعرا. (( اين زن سخنور است و پدرش نيز سخنور و شاعر بود. ))
    زينب : مرا با سخنورى و شاعرى چكار، اصولا زن را با سخنورى چه ؟(350)

    ابن زياد و امام زين العابدين عليه السلام

    عبيدالله بن زياد نظرى در ميان اسراء افكند امام زين العابدين را ديد پرسيد: كيست اين ؟ على بن الحسين عليه السلام .
    ابن زياد: مگر خدا على بن الحسين را در كربلا نكشت ؟
    زين العـابدين : برادرى داشتم كه او را نيز على مى ناميدند و شما او را كشتيد و در روز قيامت شما را مؤ اخذه مى كند.
    ابن زياد: با وقاحت تمام فرياد كشيد كه نه خدا او را كشت !
    زين العابدين فرمود:اللّه يتوفى الانفس حسين موتها، و ما كان لنفس ان تموت الاباذن اللّه .(351)

    (( آرى خدا جان هر كس را به هنگام مرگ مى گيرد، و هيچكس نمى ميرد مگر با اذن خدا ))
    جسارت و حاضرجوابى امام خشم ابن زياد را مشتعل كرد كه يك جوان اسير در برابر حاكم زورمند چنين جواب مى دهد و استدلال مى كند، فرياد كشيد: ترا چنين جراءتى است كه جواب مـرا مـى دهى و هنوز نفـس شما قطع نشده جلاد؟ اين جوان را ببر گردن بزن !! زينب با شنيدن اين سخـن از جا پـريد و عـلى بن الحسين را در بغل گرفت و گفت : پسر مرجانه ! خونهائى كه از ما ريختى ترا كافى است ، ببين غير از اين جوان كسى را براى مـا باقـى نگـذاشتـى ، اگـر مـى خـواهى او را بكشى اول مـرا بكش ؟! ابن زياد نانجيب شرمنده شد و با تعجب گفت : عجبا للّرحم ودّت ان تـقـتـل مـعـه . (( رحم و خـويشاوندى چه مى كند به راستى حاضر است كه با او كشته شود ))
    .(352)

    عزادارى در كوفه :

    برخـورد ابن زياد با اسراء مـخـصوصا سخنرانيها بيرون دروازه كوفه و گفتگوهاى مـجلس ابن زياد احساسات مردم را برانگيخت ، ابن زياد احساس كرد اگر مانع برخورد مـردم نشود مـمـكن است آشوبى رخ دهد، به شرطه دستـور داد اهل بيت را در خـانه اى جنب قصر حبس كنند تا مردم با آنها مواجه نگردند، مردان و زنان كوفه دسته دسته به منزل آنها مى رفتند و گريه و شيون مى كردند، زينب فرمود: جز زنانى كه طعـم اسارت را چشيده اند به ديدن ما نيايند زيرا آنها مى دانند بر ما چه مى گذرد.(353)
    عبدالله عفيف
    عـبيدالله بن زياد پس از قضاياى گذشته اعلان كرد: مردم در مسجد اجتماع كنند سپس به مـنبر رفت تا سخنرانى كند و موضوع پيروزى سپاه كوفه را يادآورى نمايد شروع كرد به خـطبه و گـفـت :الحمـد لله الّذى اظهر الحقّ و اهله و نصر اميرالمؤ منين و اشياعه و قـتـل الكذّاب بن الكذّاب . (( يعنى حمد مى كنم خدائى را كه حق و رهروان حق را پيروز گـردانيد و امـيرالمؤ منين ! (يزيد) و پيروانش را يارى كرد و دروغگوى پسر دروغگو را كشت . ))
    عـبدالله بن عـفـيف ازدى كه از برگـزيدگـان شيعـه و از زهاد بود و چـشم چـپ او در جمل و چشم راستش را در صفين از دست داده بود و همواره اوقاتش را در مسجد مى گذرانيد از جاى برخـاست و گفت : اى پسر مرجانه تو و پدرت و كسى كه ترا حكومت داده و پدر او كذاب فـرزند كذاب است ، اى دشمـن خـدا فـرزندان پـيامبر را مى كشى و بر منبر چنين سخنانى مى گوئى !!
    ابن زياد: كيست كه سخن مى گويد؟!
    ابن عفيف : منم اى دشمن خدا نسل پاك پيغمبر را كه خدا رجس و پليدى را از آنان دور ساخته است مـى كشى و خـيال مى كنى كه هنوز مسلمان و بر دين خدائى ؟ كجايند اولاد مهاجرين و انصار تـا از اين مـرد طغـيانگـر انتـقـام بگـيرند كه او و پـدرش لعـنت شده رسول خدايند!
    ابن زياد كه از خـشم رگـهاى گـردنش ورم كرده بود صدا زد: او را نزد من بياوريد مـاءمـورين ابن زياد خـواستـند او را دستگير كنند، قبيله ازد او را از دست ماءمورين خلاص كردند و به خانه اش بردند.
    ابن زياد گروهى را ماءمور دستگيرى وى نمود، آنها به خانه عبدالله عفيف حمله ور شده در خـانه را شكستند و وارد خانه شدند، دخترش صدا زد: پدر دشمنان خدا آمدند ابن عفيف گفت شمـشير مـرا به من برسان ، شمشير را گرفت و اطراف خود چرخانيد و از خود دفاع مى كرد.
    دخـتـر عـبدالله مـى گـفت : پدر! كاش مرد بودم و در پيش روى تو مى جنگيدم و از قاتلان نسل پاك پيغمبر انتقام مى گرفتم .
    دشمـن از هر سو به عـبدالله حمله مى كرد دخترش او را آگاه مى ساخت و او حمله دشمن را دفع مى نمود، سرانجام با تلاش و كوشش زياد او را دستگير كردند و به نزد ابن زياد بردند همينكه عبيدالله بن زياد او را ديد گفت : حمد خدا را كه ترا خوار ساخت .
    عبدالله : دشمن خدا، چگونه مرا خوار ساخت بخدا قسم اگر چشمم باز بود روزگار را بر تو تنگ مى كردم ، ابن زياد دستور داد گردن او را بزنند.
    عبدالله گفت : قبل از آنكه تو به دنيا بيائى از خدا خواستم كه شهادت نصيبم فرمايد و شهادتم را به دست بدترين خلق خود قرار دهد و چون چشمهايم را از دست دادم از استجابت دعـايم مـاءيوس شدم و اكنون خدا را سپاس مى گويم و شكر مى كنم كه شهادت نصيبم فـرمود بعد از آنكه ماءيوس شده بودم . به دستور ابن زياد عبدالله عفيف را شهيد كردند و در سبخه به دار آويختند.(354)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  9. #109
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    سر حسين در كوچه هاى كوفه

    ابن زياد به مـنظور پـياده كردن قدرت خود و خوار و زبون ساختن شيعيان امام حسين و پـيشگـيرى از حركت احتمالى مردم عليه حكومت دستور داد سر حسين عليه السلام و ساير شهدا را در كوچه هاى كوفه بگردانند، منادى هم اعلان مى كرد:
    قتل الكذّاب بن الكذّاب .
    دعبل خزاعى در اين زمينه چنين سروده است :
    راءس بن بنت محمّد و وصيّه

    للنّاظرين على قناة يرفع

    والمسلمون بمنظر و بمسمع

    لا منكر منهم و لا متفجّع

    كحلت بمنظرك العيون عماية

    و اصمّ رزؤ ك كلّ اذن تسمع

    ما روضة الاّ تمنّت انّها

    لك حفرة و لخطّ قبرك مضجع

    ايقظت اءجفانا و كنت لها كرى

    و انمت عينا لم يكن بك تهجع

    1 ـ (( سر پـسر دخـتـر مـحمـد و وصى او براى ديدن بينندگان بر سر نى بلند مى شود. ))
    2 ـ (( مـسلمـانان مـى بينند و مـى شنوند نه كسى ايراد مى كند و نه شيون و زارى مى نمايد. ))
    3 ـ (( (پـسر پـيغـمـبر) با ديدن سر تو چشمها سرمه كورى كشيدند و مصيبت تو همه گوشها را كر كرده . ))
    4 ـ (( هيچ نقـطه اى از زمـين نيست كه آرزو مـى كند كاش محل قبر و خوابگاه تو بود. ))
    5 ـ (( خـواب بر چـشمـهائيكه با وجود تو بخواب ناز مى رفتند حرام شد و آنانكه از ترس تو بخواب نمى رفتند آرام گرفتند. ))
    نكتـه : البته تا يك زمان كوتاهى اين حالت در مردم حكمفرما بود ولى طولى نكشيد كه به خود آمدند و ريشه ظلم يزيدى را كندند.
    زيد بن ارقم گويد: در غرفه خود نشسته بودم ديدم سر حسين بالاى نيزه در كوچه ها مى گـردانند، همينكه محاذى غرفه ام رسيدند شنيدم كه مى خواند: ام حسبت انّ اصحاب الكهف و الرّقيم كانوا من اياتنا عجبا.(355)

    (( آيا گـمان مى كنى كه داستان اصحاب كهف و رقيم از آيات عجيب ما است ))
    از شنيدن اين آيه از سر بريده ابى عبدالله موى بر تنم راست شد و بى اختيار صدا زدم :
    راءسك يابن رسول اللّه اعجب و اعجب .آرى سر تو از زنده شدن اصحاب كهف عجيب و عجيبتر است . ))
    انّا للّه و انّا اليه راجعون .(356)
    آنجا كه مجرمين پشيمان مى شوند
    پـس از آنكه اسراى كربلا وارد كوفـه شدند از سوى مـردم كوفـه كه مـدت پـنج سال عـلى بن ابى طالب با آن عـدالت بى نظير در اين شهر بر آنها حكومت كرده و فـضائل اهل بيت پيغمبر را زياد شنيده بودند از هر طرف صداى طعن و لعن بر كشندگان فـرزند پيغمبر بلند شد و به گوش دشمنانشان مى رسيد، دشمنان ابى عبدالله بدتر از سگـان پشيمان شدند چنانكه عمر سعد پس از مراجعت از كربلا آنچنان پشيمان بود كه يكى از بستگانش از او احوالپرسى كرد پاسخ داد: هيچكس نزد خانواده اش برنگشته كه بدتـر باشد از وضعى كه من برگشته ام ، از مرد فاسق و فاجرى چون ابن زياد اطاعت كردم و خـداى حكيم را معصيت و مرتكب امر بزرگى شدم و رحم و خويشاوندى شريفى را قطع كردم .
    اينجا است كه هر يك از مجرمين مى خواهد جرم قتل حسين را به گردن ديگرى بيندازد ابن زياد انديشيد كه نامـه اى را كه بوسيله شمر به عمر سعد نوشته است (در صفحات پـيشين گذشت ) مدركى خواهد بود كه تمام جرائم را به گردن او مى افكند لذا عمر سعد را خواست و اظهار داشت : آن نامه را به من برگردان .
    عمر سعد: از پى اطاعت دستور تو بودم نامه را گم كردم !
    ابن زياد: باور نمى كنم بايد نامه را بياورى .
    عـمـر سعد كه اصرار ابن زياد را مشاهده كرد خواست به او بفهماند كه نقشه او را خوانده است .
    گـفـت : آنرا فـرستـادم تـا براى پـيرزنهاى قـريش بخـوانند تـا مـرا در قـتـل حسين مـعذور بدارند، من در زمينه كشتن حسين ترا چنان اطاعتى كردم كه اگر از پدرم سعدبن ابى وقاص اين چنين اطاعت مى كردم حق او را ادا كرده بودم .(357)


    انتقاد بر كشندگان حسين عليه السلام

    پـس از شهادت ابى عبدالله انتقادات و ايرادات مردم بر كشندگان پسر پيغمبر سرازير شد حتى از سوى نزديكترين بستگان آنها چنانكه :
    1 ـ عثمان بن زياد به برادرش عبيدالله گفت : بخدا قسم دوست داشتم كه بر بينى تمام فرزندان زياد تا روز قيامت علامت بردگى مى زدند و حسين كشته نمى شد و اين لكه ننگ بر چهره فرزندان زياد نمى نشست .
    2 ـ از تـذكره سبط ابن الجوزى نقل شده كه مرجانه مادر عبيدالله زياد بر فرزند خبيثش خـشم گـرفـت و گـفـت :يا خـبيث قـتـلت ابن رسول اللّه و الله لا راءيت وجه الله ابدا. (( يعـنى اى پست فطرت پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را كشتى بخدا قسم هرگز خدا را با روى خوش مشاهده نخواهى كرد. ))
    3 ـ معقل بن يسار به شدت از ابن زياد انتقاد مى كرد و از او كناره گرفت و پس از واقعه كربلا از همنشينى و مصاحبت با او خوددارى نمود.
    4 ـ مـردم هرگـاه عـمـر سعد را مى ديدند او را لعنت مى كردند، و هرگاه وارد مسجد مى شد مردم مسجد را ترك مى كردند.
    5 ـ حصين بن عـبدالرحمـان سلمـى گـويد: چـون خـبر قتل حسين به ما رسيد سه روز بحالت بهت و رنگهاى متغير گذرانديم كه گويا خاكستر بر سر ما پاشيده شده است .
    6 ـ ربيع بن خـثيم (خواجه ربيع ) بيست سال سكوت اختيار كرده بود وقتى خبر شهادت حسين را شنيد رنگش متغير شد و گفت : آيا راستى حسين را كشتند؟ و اين آيه را خواند:
    اللّهمّ فـاطر السّماوات والارض عالم الغيب و الشّهادة انت تحكم بين عبادك فيما كانوا فيه يختلفون . (( اى خدائيكه آسمان و زمين را آفريدى و به آشكار و پنهان آگاهى ، تـو بين بندگانت در موارد اختلاف حكم مى كنى ))
    سپس فرمود: جوانمردانى را كشتند كه رسول خـدا آنان را دوست مـى داشت و با دست لقمه بر دهانشان مى گذاشت و آنها را روى زانو مى نشانيد دوباره به سكوت برگشت تا از دنيا رفت .
    7 ـ حسن بصرى هنگاميكه شنيد حسين را شهيد كرده اند، آنقدر گريه كرد كه پهلوهايش ورم كرد و گـفـت :و اذلاّه لامـّة قتل ابن رعيّها ابن نبيّها و اللّه لينتقمنّ له جدّه و ابوه من ابن مرجانه .
    (( آه ! چـه ذلت و خـوارى است براى امتى كه فرزند زنازاده فرزند پيغمبرش ‍ را بكشد بخدا قسم جد و پدر حسين از پسر مرجانه انتقام مى گيرد. ))
    مـطالب در اين زمينه زياد است حتى عده اى كوفه را ترك كردند بخاطر كشته شدن حسين به جاى ديگـر رفـتـند مـانند عـبدالرحمـن قـضاعـى به بصره نقل مكان كرد و گفت : در شهرى كه پسر پيغمبر در آن شهر شهيد مى شود سكنى نمى كنم .(358)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  10. #110
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    انتقال سرهاى شهيدان به شام

    در اخـبار آمـده كه ابن زياد بعـد از آنكه يك روز سرها را در كوچه ها و محلات كوفه گـردانيد فـرداى آن روز سر حسين و بقـيه سرها را به وسيله زحربن قيس به شام فرستاد، هنگاميكه زحر وارد شد، يزيد پرسيد: چه خبر؟
    زحر: بشارت به فتح و پيروزى خدا، كه حسين با هجده نفر از بستگان و شصت نفر از شيعيان بر ما وارد شدند، از آنها خواستيم تسليم شوند و به حكم امير عبيدالله زياد تن دهند يا بجنگند، آنها جنگ را اختيار كردند، با طلوع آفتاب بر آنها تاختيم و از هر سو آنان را مـحاصره كرديم تـا وقـتيكه جنگ شدت گرفت آنها به بيشه ها و گودالها فرار مى كردند چنانكه كبوتر از باز فرار مى كند بخدا سوگند يا اميرالمؤ منين به اندازه كشتن و پوست كردن شترى بيش نگذشت كه همه را كشتيم و اكنون بدنها روى زمين افتاده و جامه هاشان خون آلود و صورتها خاك آلود و آفتاب بر آنها مى تابد و باد بر آنها مى ورزد.
    يزيد مدتى سر به زير افكند و آنگاه سر برداشت و گفت : من از شما خشنود مى شدم به كمـتر از كشتن حسين ، اگر من خود با او طرف مى شدم از او مى گذشتم ، خدا حسين را رحمت كند، سپس او را بيرون كرد و جايزه اى به او نداد.(359)


    انتقال اسراء به شام

    پـس از آنكه عـبيدالله زياد سرهاى شهدا را به شام فرستاد، اسرا را آماده ساخت و به سرپـرستـى مـخـفـربن ثـعـلبه عائذى و شمر بن ذى الجوشن به شام روانه كرد، وى دستـور داد امـام سجاد عليه السلام را با غل جامعه دستها را به گردن بستند و سوار بر جهاز شتر بدون روپوش بسوى شام حركت دادند.
    امام زين العابدين عليه السلام در طول مسير با هيچيك از ماءموران سخنى نگفت :
    و در نقـل ديگرى كه طبرى ذكر كرده است آمده : كه ابن زياد پس از واقعه كربلا نامه اى به يزيد بن مـعـاويه نوشت و كسب دستـور كرد و در اين مـدت اهل بيت در زندان عبيدالله بودند يك روز اهل بيت ناگهان مشاهده كردند نامه اى همراه سنگى از بيرون به داخل زندان افتاد وقتى نامه را خواندند چنين نوشته بود: قاصدى در مورد شمـا به شام رفته و در فلان روز برمى گردد، در آن روز اگر صداى تكبير شنيديد بدانيد كه همگى كشته خواهيد شد و اگر صداى تكبير نشنيديد در امانيد دو يا سه روز قـبل از موعد سنگى همراه نامه داخل زندان پرت شد كه در اين نامه يادآور شده بود: اگر وصيتى داريد انجام دهيد كه در فلان روز قاصد برمى گردد.
    در روز مـوعد تكبير شنيده نشد و نامه يزيد رسيد كه اسرا را به شام روانه كنيد.(360)
    نكته : اين اعمال را نيز به منظور ايجاد ترس و وحشت انجام مى دادند الا لعنة اللّه على القوم الظالمين .
    سه نفر با خانواده همراه حسين بودند
    از خـانواده هاى بنى هاشم كه بگذريم در ميان صحابه ابى عبدالله عليه السلام فقط سه نفر بودند كه با خانواده شان همراه امام حسين به كربلا آمدند:
    1 ـ جنادة بن حارث سلمانى كه با خانواده آمد و به حسين عليه السلام پيوست و خانواده اش با حرم حسينى بودند و چون جناده كشته شد همسر جناده فرزندش عمروبن جناده را فرمان داد كه در ركاب حسين بجنگد پسر جناده خدمت امام آمد و اجازه ميدان خواست ، امام اجازه نداد و فرمود: اين پسر پدرش را در جنگ از دست داده شايد مادرش ‍ ناراضى باشد، پسر عـرض كرد: انّ امـّى هى الّتـى امـرتـنى . (( مادرم مرا امر كرده است . ))
    آنگاه امام اجازه ميدان فرمود.
    2 ـ عـبدالله بن عمير كلبى است كه از بئر جعد به حسين پيوست و همسرش او را سوگند داد كه وى را نيز همراه ببرد كه داستان شهادتش در صفحات قبلى گذشت .
    3 ـ مـسلم بن عـوسجه است كه با خانواده به حسين عليه السلام ملحق شد و خانواده اش ضميمه اهل بيت حسين شدند. كه شرح حال اين سه تن در صفحات پيشين گذشت .
    اما اين خانواده ها به اسارت نرفتند، زيرا وقتى كه اسرا وارد كوفه شدند بستگان اين خـانواده ها نزد ابن زياد وساطت كردند و آنها در كوفـه مـاندند و يا به منزلشان بازگـشتـند، فـقـط اهل بيت حسين را به اسارت بردند.لا حول و لا قوّة الاّ باللّه .(361)

    گزارش كشته شدن حسين به مدينه منوره

    عبيدالله بن زياد پس از آنكه سرهاى شهدا را به شام فرستاد عبدالملك سلمى را خواست و گـفـت به مـدينه برو و بشارت قـتـل حسين را به امير مدينه عمروبن سعيدبن العاص برسان ، عـبدالمـلك مـى خـواست عذر بياورد ليكن ابن زياد نپذيرفت كه انعطاف پذير نبود، مبلغى به او داد و گفت اگر مركبت در راه ماند مركب ديگرى بخر و سريع خود را به مدينه برسان مبادا قبل از تو ديگرى خبر را برساند.
    عبدالملك گويد: چون وارد مدينه شدم مردى از قريش مرا ديد و پرسيد چه خبر؟
    گفتم : الخبر عندالامير! (( خبر نزد امير است . ))
    قريشى گفت : انّا للّه و انّا اليعه راجعون . حسين بن على عليه السلام كشته شد.
    عبدالملك بر حاكم مدينه وارد شد، حاكم پرسيد: هان چه خبر؟
    عبدالملك گفت : خبرى كه امير را خوشحال كند، حسين كشته شد!
    والى مدينه گفت : پس برو در كوچه ها اعلان كن .
    عـبدالمـلك گـويد: وقـتى صداى اعلان من بلند شد چنان ناله و شيونى از خانه هاى بنى هاشم برخـاست كه هرگز اين چنين ناله اى از كسى نشنيده بودم ، وقتى گزارش كار را به عمروبن سعيد دادم خوشحال شد و خنديد و گفت :
    عجّت نساء بنى زياد عجّة

    كضجيج نسوتنا غداة الارنب (362)

    زنان بنى زياد ناله كردند همانطور كه زنان ما در روز ارنب ضجه و ناله نمودند.
    سپس گفت : هذه واعية بواعية عثمان . ))
    (( يعنى امروز بنى هاشم به تلافى روزى است كه عثمان كشته شد.(363) ))
    حوادث بين راه شام :
    كسانيكه همـراه سر مـقـدس حسين به شام مى رفتند در اولين منزلى كه فرود آمدند در حاليكه ماءمورين مشغول صرف غذا و شرب خمر و سرگرمى و خوشحالى بودند مشاهده كردند كه ناگهان دستى آشكار شد و بر ديوار نوشت :
    اترجو امّة قتلت حسينا شفاعة جدّة يوم الحساب

    (( آيا امتى كه حسين را مى كشند اميد شفاعت جدش را در روز حساب و قيامت دارند. ))
    همـراهان مـضطرب و هراسان شدند، بعضى ها خواستند دست را بگيرند نتوانستند و دست غايب شد، سپس ماءمورين به غذا خوردن مشغول شدند، دوباره دست ظاهر گشت و اين بيت را نوشت :
    فلا و اللّه ليس لهم شفيع

    و هم يوم القيامة فى العذاب

    (( نه چنين است بخدا قسم كه اينها شفيعى ندارند و در روز قيامت معذب خواهند بود. ))
    مـجددا خواستند دست را بگيرند ناپديد شد و چون به غذا خوردن نشستند دست پديدار شد و نوشت :
    و قد قتلوا الحسين بحكم جور

    و خالف حكمهم حكم الكتاب

    (( حسين را به حكم حاكم جور كشتند و حكم آنها مخالف حكم خدا است . ))
    خوردن غذا بر همه ناگوار شد و از آنجا كوچ كردند.(364)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

صفحه 11 از 15 نخستنخست ... 789101112131415 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •