۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞
صفحه 12 از 15 نخستنخست ... 289101112131415 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 111 تا 120 , از مجموع 143
  1. #111
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    راهب نصرانى و سر ابى عبدالله

    مـاءمـورين ابن زياد در منازل بين راه سر حسين را از صندوق بيرون مى آوردند و بر سر نيزه نصب مـى كردند و عـده اى از آن مـخـالفـت مـى نمـودند تـا آن منزل را ترك كنند، به منزلى رسيدند كه راهبى در آنجا ديرى داشت ، نيمه شب راهب متوجه شد از بيرون دير نورى از زمين تا آسمان مى درخشد، بيرون آمد مشاهده كرد كه نور از سر حسين است ، نزد ماءمورين آمد و گفت ! شما كيستيد؟
    ماءمورين ابن زياد.
    اين سر كيست ؟
    سر حسين بن على
    ـ كدام على ؟
    على بن ابيطالب .
    ـ مادرش كيست ؟
    فاطمه دختر رسول خدا.
    ـ دختر پيامبرتان ؟
    بلى !
    ـ واى بر شمـا چـه بد مـردمـى هستـيد. اگـر مسيح فرزندى داشت او را روى مژه چشممان نگـهدارى مـى كرديم مـمـكن است ده هزار دينار به شما بدهم اين سر را تا صبح به من بسپاريد؟
    مـانعى ندارد، راهب دينار را داد و سر را تحويل گرفت و آنرا شستشو داد و معطر گردانيد و روى زانو گـذاشت و تمام شب را گريه مى كرد تا صبح سر حسين را مخاطب قرار داد و گفت : اى سر مقدس من جز اختيار خود را ندارم .و انا اشهد ان لا اله الاّ اللّه و انّ جدّك محمدا رسول اللّه و اشهد انّنى مـولاك و عبدك . (( گواهى مى دهم كه جز خداى يكتا خدائى نيست و گواهى مى دهم كه محمد جد تو رسول خدا است و من بر دين جد توام . ))
    نزديك شام ماءمورين سر ابى عبدالله گفتند: بيائيد دينارها را تقسيم كنيم مبادا يزيد از مـا بستـاند، وقـتـى كيسه هاى زر را گشودند مشاهده نمودند كه دينارهاى طلا به خزف تـبديل شده بود كه يك طرف آن مـكتـوب بود:و لا تـحسبنّ اللّه غـافـلا عـمـّا يعمل الظّالمون .و در طرف ديگر:و سيعلم الّذين ظلموا اىّ منقلب ينقلبون .(365)

    مشهدالراءس
    ابن شهر آشوب در مـناقـب مـواضعـى را بين كوفه و شام به عنوان مشهدالراءس يعنى جائيكه سر حسين عليه السلام در آنجا قرار گرفته است نام برده كه آنها عبارت است از: موصل و نصيبين و حماة و حمص و عسقلان و شام . و اما مشهدالراءس در شام معروف است و هر كس به سوريه رفته در دمشق اسجا را زيارت كرده است .
    و امـا مـشهدالراءس در مـوصل : هنگـامـى كه حامـلان سر ابى عـبدالله به مـوصل رسيدند از حاكم مـوصل وسائل و نيازمـنديهاى خـود را خـواستـند، مـردم مـوصل از ورود آنها به شهر مـانع شدند در خارج شهر سر امام عليه السلام را روى سنگـى قـرار داده بودند، يك قطره خون از سر ابى عبدالله بر سنگ چكيد و در روزهاى عاشوراى هر سال خون مى جوشيد و مردم اجتماع مى كردند و عزادارى پرشورى برپا مى نمـودند و تـا ايام عـبدالمـلك مـروان اين مـراسم هر سال برپـا مـى شد، عـبدالمـلك دستـور داد سنگ را از آنجا بردند. مـردم در محل آن قبه اى ساختند و مراسم روز عاشورا را برپا مى كردند.(366)

    مشهدالسقط در جوشن
    در مـعـجم البلدان حموى آمده است : جوشن كوهى است در طرف غربى شهر حلب كه از آنجا مـس استـخـراج مـى كردند زمـانيكه اسراى اهل بيت از آنجا عبور كردند يكى از زنان ابى عـبدالله در اين نقـطه بچـه سقـط كرد از كارگـران مـعدن آب و طعام خواستند در اثر تبليغات سوء بنى اميه نه تنها آب و غذا ندادند بلكه به آنها توهين هم كردند و ناسزا گفتند، همسر ابى عبدالله بر آنها نفرين كرد و از آن تاريخ ديگر معدن سوددهى نداشت و نتيجتا تعطيل شد، در قبله اين كوه بارگاهى است معروف به مشهدالسقط و بچه سقط شده امام حسين را محسن نام نهادند و مشهد دكه هم گفته مى شود.(367)

    شام را زينت مى كنند

    اسراى اهل بيت چـون نزديك شام رسيدند مردمشان از زن و مرد و كوچك و بزرگ براى تـمـاشاى اهل بيت و اظهار شادمـانى از پـيروزى يزيد به استـقـبال شتـافـتـند، به مـنظور تـكمـيل تـزئين شهر سه روز اهل بيت را در خـارج شهر متوقف ساختند و شهر را با انواع پارچه هاى حرير و زربفت و آئينه و جواهرات زينت كردند مردم با طبل و شيپور و ساز و ضرب و آلات لهو به رقص و پـايكوبى پرداختند، جمعيتى در خارج شهر اجتماع كرده بود كه هرگز كسى چنين جمعيتى را در يك جا نديده است .(368)
    ورود اهل بيت به شام
    اهل بيت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم وارد دمشق شدند، اين روز را بنى اميه عيد مى گيرند و براى شيعيان روز عزا است چنانكه شاعر گفته است :
    كانت ماَّتم بالعراق تعدّها

    امويّة بالشّام من اءعيادها

    (( در عـراق مـجالس عـزا برپـا مـى كنند ولى بنى امـيه در شام آن روزها را عـيد مى گيرند. ))
    از ابى مـخـنف روايت شده كه از سر ابى عبدالله بوى خوشى مى وزيد كه بر هر بوى خـوشى برتـرى داشت چون اهل بيت نزديك شهر رسيدند، ام كلثوم شمر را گفت : حاجتى دارم ممكن است انجام دهى ؟ شمر پرسيد: چه مى خواهى ؟
    ام كلثوم فرمود: ما را از دروازه اى وارد كنيد كه جمعيت تماشاچى كمتر باشد و به كسانى كه سرها را حمـل مـى كنند بگـو سرها را از مـحامـل زنان دور كنند كه از كثرت نظر تماشاچيان خوار شديم .
    شمـر پـست فطرت دستور داد سرها را بالاى نيزه ها نصب كردند و در كنار محملهاى زنان حركت دهند و آنها را از در بزرگ شهر وارد كردند. لا حول و لا قوّة الاّ باللّه .(369)

    سهل بن سعد و اهل بيت حسين
    سهل بن سعد ساعدى گويد: براى زيارت بيت المقدس رفته بودم عبورم به شام افتاد شهرى آباد داراى اشجار زياد و باصفـا ديدم ولى مـشاهده كردم كه با پارچه هاى رنگارنگ شهر را آذين كرده اند و مردم غرق سرور و شادى اند، زنان را ديدم كه با ساز و آلات لعـب مـى زنند و مى رقصند، با خود گفتم آيا براى مردم شام عيدى است كه از آن بى خـبريم ، در گوشه اى عده اى را ديدم كه باهم صحبت مى كنند گفتم : براى شما در شام عيدى است كه ما خبر نداريم ؟ گفتند: پيرمرد گويا غريبى ؟
    گفتم : آرى من سهل بن سعد از صحابه رسول خدايم .
    گـفـتـند: سعـد! تـعـجب نمى كنى كه چرا آسمان خون نمى بارد و زمين اهلش ‍ را فرو نمى برد؟
    گفتم : مگر چه شده ؟
    گفتند: سر حسين فرزند پيغمبر را از عراق براى يزيد هديه مى آورند!
    گفتم : اى واى سر حسين را مى آورند و مردم اين چنين خوشحالى مى كنند؟!
    پرسيدم از كدام دروازه وارد مى كنند؟ به دروازه ساعات اشاره كردند.
    جلوى دروازه آمدم ، پرچمها را ديدم كه رديف شده ، سوارى را ديدم كه نيزه اى در دست دارد سرى بر آن نصب است كه شبيه تـرين انسانها به رسول خدا است ، در تعقيب زنان اهل بيت را ديدم كه بر شتران بدون پوشش سوارند، نزد يكى از زنان رفتم پرسيدم : دختر تو كيستى ؟
    فرمود: من سكينه دختر حسينم !
    گـفـتـم : آيا حاجتـى دارى كه بتـوانم انجام دهم كه مـن سهل بن سعد از اصحاب جد شمايم .
    فـرمـود: اى سهل به كسى كه اين سر را حمل مى كند بگو قدرى سر را جلوتر ببرد تا مـردان كمـتـر به مـا نگـاه كنند، به آنكه سر را حمل مى كرد گفتم : ممكن است حاجت مرا برآورى تا چهارصد دينار به تو بدهم ؟
    پرسيد چه حاجتى دارى ؟
    گـفـتـم : اين سر را از جلو زنها ببر تا حرم پيغمبر از نظاره گر مصون باشند، آن مرد خواسته ام را انجام داد و منهم چهارصد دينار به او دادم .(370)


    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  2. تشكر


  3. #112
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    مرد شامى و امام سجاد عليه السلام
    پـيرمـردى از مـردم شام كه تـحت تـاءثير تبليغات سوء بنى اميه قرار گرفته بود، هنگامى كه در ميان جمعيت چشمش به امام زين العابدين عليه السلام افتاد صفوف جمعيت را در هم شكافـت و خـود را به امام عليه السلام رسانيد سر را بسوى حضرت بلند كرد و گفت :الحمد لله الّذى اهلككم و امكن الامير منكم و قطع قرون الفتنه .
    (( سپـاس خـداى را كه شما را هلاك كرد و امير را بر شما مسلط گردانيد و شاخ فتنه را شكست . ))
    امام زين العابدين عليه السلام نظرى بر او افكند و متوجه شد كه فريب خورده و حق بر او مـشتـبه شده است ، فرمود: يا شيخ هل قراءت القرآن ؟ (( پيرمرد آيا قرآن خوانده اى ؟ ))
    بلى .
    ـ آيا اين آيه را خـوانده اى ؟!:قـل لا اسئلكم عليه اجرا الاّ المودّة فى القربى .(371)
    (( از شما اجر و مزد رسالت نمى خواهم به جز دوستى با خويشان . ))
    ـ بلى خوانده ام .
    امـام فـرمـود: مـائيم خـويشانى كه دوستـى مـا اجر رسالت رسول خداست .
    ـ آيا اين آيه را خـوانده اى ؟:واعـلمـوا انّمـا غـنمـتـم مـن شى ء فـانّ لله خـمـسه و للرّسول و لذى القربى .(372)

    (( هر چـه غـنيمـت بدست آورديد پـس خـمـس آن براى خـدا و رسول او و خويشان رسول خدا است . ))
    پيرمرد: بلى .
    امام : خويشانى كه در خمس با خدا و رسولش شريكند مائيم .
    ـ آيا اين آيه را خـوانده اى ؟انّمـا يريد الله ليذهب عـتـكم الرّجس اهل البيت و يطهرّكم تطهيرا.(373)
    (( همانا خدا مى خواهد كه از شما اهل بيت رجس و پليدى را ببرد و شما را پاك سازد. ))
    ـ گفت : بلى .
    امام فرمود: مائيم اهل بيتى كه خدا آنها را پاك و منزه ساخته است .
    ـ آيا اين آيه را خوانده اى ؟ و آت ذالقربى حقه . (( حق خويشان را بده .(374) ))
    ـ گفت : آرى .
    فرمود: مائيم كسانى كه خدا سفارش كرده كه پيغمبر حق ما را ادا كند.
    پير مرد مات و مبهوت از گفته خود پشيمان شد و پرسيد: شما را بخدا قسم ذى القرباى اين آيات شمائيد؟
    امـام فـرمـود: تـاللّه انّا لنحن هم من غير شكّ. (( بخدا قسم آنها مائيم بدون شك پيرمرد گـريان شد عـمـامـه از سر افـكند و سر به آسمان بلند كرد و گفت : خدايا از دشمنان آل پـيغـمـبر بيزارى مـى جويم سپـس عـرض كرد: هل لى من توبة ؟ (( آيا راهى براى توبه دارم ؟ ))
    حضرت فـرمـود: بلى اگـر تـوبه كنى خداوند توبه ات را مى پذيرد و با ما محشور خواهى شد.
    عرض كرد: تبت الى اللّه . (( من توبه نمودم . ))
    چـون داستـان پـيرمـرد به يزيد رسيد دستـور داد او را به قتل رسانيدند!
    الا لعنة اللّه على القوم الظّالمين .(375)
    اهل بيت رسول خدا در مجلس يزيد
    از حضرت عـلى بن الحسين عليه السلام روايت شده هنگاميكه ما را بر يزيد وارد كردند دوازده نفـر جوانان و اطفـال ذكور كه همـه را به ريسمـان بستـه بودند، چـون مـقـابل يزيد قـرار گـرفـتـيم ، گـفـتـيم :انشدك باللّه يا يزيد مـا ظنّك برسول اللّه صلى الله عـليه و آله و سلم لورانا عـلى هذه الحال . (( يزيد ترا بخدا چه فكر مى كنى اگر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ما را به اين حالت ببيند؟ ))
    آنگاه دستور داد بند را از ما برداشتند!
    فـاطمـه دخـتـر ابى عـبدالله گـفـت : يا يزيد بنات رسول اللّه سبايا. (( يزيد! دختران رسول خدا و اسيرى ؟ يزيد گفت : دختر برادرم من اين را دوست نداشتم مردم حاضر در مجلس آنچنان گريه كردند كه صداى گريه مجلس ‍ را پـر كرد زنى از بنى هاشم در خـانه يزيد بود وقـتـى كه از داستـان حسين و اهل بيتـش آگـاه گـرديد بر حسين ندبه مى كرد و فرياد مى كشيد:وا حبيباه يا سيّد اهل بيتـاه ، يابن مـحمـداه يا ربيع الارامـل و اليتـامـى ، يا قـتـيل اولاد الادعـيا. (( اى حبيبم حسين اى سيد اهل بيت رسول خـدا، اى پـسر رسول خـدا، اى پـناهگـاه ايتام و بى سرپرستان ، اى كشته اولاد زنا ))
    ندبه و گريه اين زن همه اهل مجلس را گريانيد.
    به نقل تاريخ ابن اثير اين زن را هند دختر عبدالله بن عامربن كرنيز ذكر مى كند. طبرى مى گويد: هنگاميكه آل اللّه بر يزيد وارد شدند زنان يزيد و دختران معاويه و همه زنان حرم يزيد فرياد زدند و گريه كردن و ولوله اى ايجاد نمودند. و تمام زنان بنى اميه به خدمت مخدرات آل اللّه مى آمدند و مجلس عزا برپا مى كردند.(376)

    فاطمه دختر امام حسين و مرد شامى
    مردم شام اسراى اهل بيت پيغمبر را از خوارج بحساب مى آوردند و يا اسراى رومى فكر مى كردند لذا مردى از اهل شام در مجلس يزيد فاطمه دختر امام حسين عليه السلام را ديد و از يزيد خواست كه اين دختر را به او ببخشد.
    دختر ابى عبدالله عليه السلام از سخن مرد شامى لرزه بر اندامش افتاد صدا زد: عمه جان اوتمت و استخدم . (( يتيم شدم كم نبود حالا بايد كنيزى كنم . ))
    زينب دخـتـر عـلى عـليه السلام به مرد شامى پرخاش كرد و فرمود: دعوى دروغ كردى و پـست تـر از آنى كه چـنين خواهشى كنى كه نه براى تو و نه براى اميرت جايز نيست يزيد از گفتار زينب به خشم آمد و گفت : ادعاى دروغ مى كنى اگر بخواهم مى توانم زينب فـرمـود: چنين نيست خدا چنين اختيارى به تو نداده است مگر آنكه از دين ما خارج شوى و به دين ديگرى در آئى .
    يزيد سخت خشمگين شد و گفت : اين چنين با من سخن مى گوئى ؟ پدرت و برادرت از دين خارج شدند!
    زينب فـرمـود: به دين خدا و جد و پدر و برادرم تو و پدرت و جدت هدايت شده ايد اگر مسلمان باشيد.
    يزيد گفت : دروغ مى گوئى اى دشمن خدا.
    زينب فـرمـود: تـو امـيرى به ظلم و ستـم دشنام مـى دهى و با قـدرتـت به طرفـت تحميل مى كنى يزيد از سخن زينب خجالت كشيد و سكوت كرد.
    مرد شامى دوباره سخنش را تكرار كرد و گفت : اين دختر را به من ببخش .
    يزيد گفت : خفه شو خدا مرگ حتمى به تو ببخشد.(377)


    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  4. تشكر


  5. #113
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞





    يزيد و سر ابى عبدالله عليه السلام
    روزى كه سرهاى شهدا را بر يزيد وارد كردند از كثرت ازدحام حدود ظهر سرها وارد مجلس يزيد شد.
    كاخ يزيد در آن روز به انواع زينت آراسته بود، براى يزيد تخت مرصّعى نهاده و اطراف آنرا صندليهاى طلا و نقره چيده و شخصيتهاى داخلى و خارجى هر يك در جاى خود قـرار گـرفـتـه بودند، مـاءمـورين ابن زياد وارد شدند و فرياد كشيدند: به عزت امير سوگـند كه خاندان ابوتراب را كشتيم و آنها را ريشه كن نموديم ، شرح واقعه را بيان كردند و سرها را نزد يزيد گذاشتند.
    سر حسين در طشت طلا قرار داشت ، سكينه و فاطمه دختران ابى عبدالله عليه السلام قدمى كشيدند تا سر را در داخل طشت ببينند، همينكه چشمشان به سر پدر افتاد صداى شيونشان بلند شد.
    يزيد با چوب دستى بر لبهاى حسين مى زد و مى گفت : يوم بيوم بدر امروز از جنگ بدر انتقام گرفتيم و اين اشعار را مى خواند:

    ليست اشياخى ببدر شهدوا

    جزع الخزرج من وقع الاسل

    فاهلّو واستهلّوا فرحا

    ثمّ قالوا يا يزيد لا تشل

    قد قتلنا القوم من ساداتهم

    و عدلناه ببدر فاعتدل

    لعبت هاشم بالملك فلا

    خبر جا و لا وحى نزل

    لست مـن خـندف ان لم انتـقـم

    مـن بنى احمـد مـا كان فعل (378)

    شاعر پارسى زبان ترجمه اين اشعار را به فارسى به شعر آورده :
    پدرانم كه به بدر از خزرج

    ناله ها ازدم شمشير شنيد

    كاش بودند و بگفتندى شاد

    دست تو درد مبيناد يزيد

    آنقدر سرور از آنان كشتيم

    تا كه با بدر برابر گرديد

    بازى هاشم و ملك است و جز اين

    خبرى نامد و وحيى نرسيد

    نيم از خـندف اگـر نستـانم

    كينه ام ز ال نبى بى ترديد

    ابو برزه اسلمـى كه در مـجلس حضور داشت و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم درك كرده بود صدا زد:
    يزيد! لبهاى حسين را چوب مى زنى ؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را ديدم كه اين لبها و لبهاى برادرش حسن را مى بوسيد و مى مكيد و مى فرمود:انتما سيّد شباب اهل الخنة قتل اللّه قاتلكما و لعنه و اعدله جهنم و سائت مصيرا.
    (( شمـا دو نفـر آقـاى جوانان بهشتـيد خـدا بكشد قـاتـل شمـا را و او را لعـنت كند و جهنم را برايش آمـاده سازد كه بد جايگاهى است . )) (379)

    زينب در مجلس يزيد
    يزيد بن مـعـاويه در اشعارش مسائلى را مطرح كرد از جمله 1 ـ آرزو مى كند حضور كشته هاى بنى اميه را كه در جنگ بدر به جهنم واصل شدند 2 ـ به كشتن فرزند پيغمبر افتخار مـى كند 3 ـ تـصور مـى كند كه حكومـتـش تـثـبيت شده و مخالفى نخواهند داشت 4 ـ منكر اصل دين و قيامت و رسالت و وحى و تمام مسائل الهى مى شود! لذا زينب مظلومانه با اينكه در دست يزيد اسير است و حامى و پشتيبانى ندارد، اما با يك شجاعت بى نظير و شهامت بى مـانند بياناتى ايراد مى فرمايد كه بينى يزيد را به خاك مى مالد تا آنجا كه مى فـرمـايد: من ترا انسانى بى قدر و بى ارزش مى دانم و سخت تو را مى كوبم و بسيار تـرا تـوبيخ و سرزنش مـى كنم ، تو هر چه تلاش كنى و مكر و حيله بكار برى نمى توانى نام ما را از سر زبانها بردارى . محبت ما را از دلها خارج كنى و احكام دين را از بين ببرى ، ليكن عار و ننگ كار تو هرگز و با هيچ آبى شسته نمى شود.
    راستـى عجيب شجاعانه ، يزيد را با خاك يكسان مى كند، آرى او دختر امير مؤ منان على بن ابيطالب است لذا در برابر همه حضار مجلس بپا خواست و پس از حمد و ثناى پروردگار و درود بر پيامبر و دودمان او فرمود:اظننت يا يزيد حيث اخذت علينا اقطار الارض و آفاق اسّمـا فـاصبحنا نساق كما تساق الاسارى انّ بنا على اللّه هوانا و بك عليه كرامة ؟ و ان ذلك لعـظم خـطرك عنده ؟ فشمخت بانفك و نظرت فى عطفك جذلان مسرورا حين راءيت الدّنيا لك مـستوثقه و الامور متسقة و حين صفى لك ملكنا و سلطاننا فمهلا مهلا لا تطش جهلا انسيت قـول اللّه تـعـالى : و لا تـحسبن الّذين كفـروا انّما نملى لهم خير لانفسهم انّما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب اليم .
    (( يزيد گـمـان مـى كنى از اينكه همه راههاى زمين و آسمان را به روى ما بستى و ما را مانند اسيران شهر به شهر مى گردانى ، نزد خدا خوار و بى مقدار مى شويم و تو مورد عـنايت الهى گرديده اى و مقاومت نزد خدا فزون گشته كه اين چنين باد به دماغ افكنده و اظهار خـوشحالى و شادمانى مى كنى ؟ چون مى بينى دنيا به كام تو است و كارها بر وفـق مرادت جريان دارد؟ و حكومت ما در دست تو قرار گرفته ؟ نه چنين نيست ، آرام باش ، به جهل و نادانى اتـكا مـكن ، مگر گفته خدا را فراموش كرده اى : كفار گمان نكنند كه مـهلت دادن به آنها به خـير آنها است بلكه به آنها مهلت مى دهيم تا بر گناهانشان بيفزايند كه براى آنان عذابى دردناك است . ))
    امـن العـدل يابن الطلقـا تـخـديرك حرائرك و امـاءك و سوقـك بنات رسول اللّه سبايا.
    (( اى پـسر آزاد شدگـان (380)
    آيا از عـدالت است كه زنان و كنيزان خود را در پس پرده نگهدارى و دختران رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به اسارت بسر برند و پـرده حجاب آنها دريده و صورتهاشان در برابر دشمنان باز تا افراد دور و نزديك چهره آنان را بنگرند در حاليكه مرد و محرمى ندارند تا از آنها حمايت كند؟! ))
    آرى چگونه انتظار حمايت داشته باشيم از كسى كه جگر پاكان (381) را به دندان مى كشد و گـوشت او از خون شهدا روئيده است ، و چگونه ممكن است از دشمنى با ما كوتاهى كند كسى كه از روى بغـض و كينه به ما نگاه مى كند و در مقام افتخار به كشتن مردان الهى مى گويد:
    و اهلوا و استهلوا فرحا

    ثمّ قالوا يا يزيد لا تشل

    و با چـوب خـيزران بر لبان و دندان سيد جوانان اهل بهشت مـى زند چـرا چـنين نگـوئى كه به خـيال خـود فـتـنه را با كشتـن ذريه رسول خـدا و ستارگان زمين ريشه كن كرده اى ، آنگاه پدران خود را مى خوانى ، بزودى به آنان مـلحق خـواهى شد در حاليكه آرزو مـى كنى كاش فـلج بودم و لال مى شدم و چنين جملاتى را نمى گفتم و چنان كارهائى را انجام نمى دادم ، خدايا حق ما را بستان و انتقام ما را از دشمنان بگير و آنها را كه خون ما را ريختند مورد غضب خود قرار ده ...
    هر چند سخن گفتن با تو مصيبتم را تشديد و اندوهم را افزون مى سازد ليكن بايد ترا از اين گردن فرازى فرود آورم و ترا كوچك سازم و بكوبم و توبيخ و ملامت بسيار گويم ، هر چند چشمها اشكبار و سينه سوزان است و چقدر شگفت آور است كه افراد حزب اللّه به دست آزاد شدگان حزب شيطان كشته شوند.
    فـكد كيدك وسع سعـيك و ناصب جهدك فو اللّه لا تمحوا ذكرنا و لا تميت و حينا و لا تـرحض عـنك عـارها و هل راءيك الا فند و ايامك الا عدد و جمعك الا بدد يوم ينادى المنادى الا لعنة اللّه على الظالمين .
    (( مكر خود را بكار گير و كوشش خود را انجام ده ولى بخدا قسم نمى توانى ياد ما را از مـيان مـردم مـحو و نابود كنى ، و احكام الهى را نمى توانى از بين ببرى اما عار و ننگ عـمـل زشت تـو هرگـز شسته نمى شود، زيرا راءى تو ضعيف و مدت زندگانيت كوتاه و جمعيت و همدستانت اندك و در روز قيامت منادى پروردگار ندا مى دهد: آگاه باش كه لعنت خدا بر ستمكاران محقق است .(382)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  6. تشكر


  7. #114
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    يزيد مجاب مى شود
    مـرحوم مـحدث نورى قـدس سره از دعـوات راوندى نقل كرده : هنگامى كه حضرت على بن الحسين عليهماالسلام را بر يزيد وارد كردند يزيد با حضرت سخـن مى گفت و در صدد بود بهانه اى به دست آورد تا او را شهيد كند امام سجاد هم پـاسخ مى داد در حاليكه تسبيح كوچكى در دست داشت و آنرا مى چرخانيد يزيد گـفـت : اين چـه كارى است كه من با تو سخن مى گويم و تو با تسبيح بازى مى كنى ؟ يعنى مى خواست بگويد: ادب مجلس و سخن را رعايت نمى كنى .
    حضرت فرمود: پدرم از جدم برايم روايت كرد كه چون نماز صبح را انجام مى داد تسبيح را به دست مى گرفت و مى گفت :
    اللهم انى اصبحت اسبحك و احمّدك و اهلّلك و اكبّرك و امجّدك بعدد ما ادير به سبحتى .
    و تسبيح را با دست مى چرخانيد و سخن مى گفت و كارش را انجام مى داد بدون آنكه ذكرى بگويد. و مى فرمود: چرخيدن تسبيح ذكر به حساب مى آيد و آن امان است تا در رختخواب جاى گيرد، و چون در رختخواب مى رفت همين اذكار را تكرار مى كرد و تسبيح را زير سر قرار مى داد و مى فرمود تا صبح تسبيح ذكر مى كند. و من از جدم پيروى مى كنم .
    يزيد گـفـت : با هر يك از شما سخن مى گويم پاسخى مى دهد كه در گفتار پيروز مى گردد.(383)

    سخنرانى امام زين العابدين عليه السلام در مسجد اموى دمشق
    روز جمـعـه امـام زين العـابدين در مسجد اموى شام حضور داشت يزيد به خطيب مخصوص دستور داد تا به منبر رفته از بنى اميه تعريف و از حسين عليه السلام انتقاد نمايد، خطيب يزيد نسبت به درود و ثناء بر يزيد و معاويه از حد اغراق گذشت و از امير مؤ منان و حسين عليه السلام تا توانست انتقاد و سب و لعن نمود تا جايزه بيشترى از يزيد بگيرد.
    امام سجاد عليه السلام از اين همه انحراف و حق كشى و دروغ پردازى به تنگ آمد بر خطيب فـرياد زد:ويلك ايّها الخـاطب اشتريت مرضاة المخلوق بسخط الخالق فتبوّاء مقعّدك من النّار. (( واى بر تـو اى خـطيب خـشنودى مـخـلوقـى را با خـشم خـالق متعال خريدى جايگاهت پر از آتش ‍ باد. ))
    سپس به يزيد توجه كرد و فرمود:
    آيا اجازه مى دهى تا بر اين چوبها بالا رفته و سخنانى بگويم كه در آن رضايت خدا و اجر و ثواب براى حاضرين باشد؟
    نكته : اگر سخنران همچون خطيب يزيد بر منبرى سخنرانى كند منبر نخواهد بود و اگر سخـنران در مـسير خدا و هدفش از سخنرانى تحصيل رضاى خدا و ارشاد باشد آنگاه منبر خواهد بود لذا امام سجاد مى فرمايد: بر اين چوبها و تخته پاره ها بالا روم نمى گويد: به منبر بروم زيرا منبر مسجد اموى چوب و تخته پاره است كه براى سوزانيدن شايسته است .
    حضار از پـيشنهاد زين العـابدين تـعـجب كردند و در بهت فرو رفتند كه اين جوان عـليل و بيمار چه مى خواهد بگويد و چه مى تواند بكند لذا با اينكه يزيد جواب رد داد مردم اصرار كردند كه اجازه دهد تا ببينند چه خواهد كرد.
    يزيد گـفـت : اگـر به مـنبر برود جز با افـتـضاح مـن و بنى اميه پائين نخواهد آمد زيراانه من اهل بيت قدزقوا العلم زقا. (( كه او از خاندانى است كه دانش با شير به آنها تعذيه شده است ))
    ، بالاخره با اصرار زياد مردم اجازه داد.
    امـام از پـله هاى مـنبر بالا رفـت و بر عـرشه آن قـرار گـرفـت ، پـس از حمـد و ثـناى پروردگار خطبه اى ايراد فرمود كه چشمها گريان و دلها لرزان شد و از جمله فرمود:
    ايّها النّاس اعطينا ستا و فضلنا بسبع ، اعطينا العلم و الحلم و السّماحة و الفصاحة و الشّجاعـة و المحبة فى قلوب المؤ منين و فضلنا بان منّا النّبى المختار محمد صلى الله عـليه و آله و سلم و مـنّا الصّديق و مـنا الطّيار و منا اسد الله و اسد رسوله و منّا سيدة نساءالعـالمـين فـاطمـة البتـول و مـنّا سبطا هذه الامـة و سيدا شباب اهل الجنة .
    (( مردم خدا به ما شش امتياز داد و به هفت چيز بر سايرين برترى يافتيم .
    به مـا عـلم و حلم و بزرگوارى و فصاحت و شجاعت و محبت در دلهاى مؤ منان داده است و به هفت امر به ما افتخار و فضيلت بخشيد كه از ما است محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم و از مـا است صديق اين امـت عـلى كه خـليفـه و جانشين رسول خـدا صلى الله عليه و آله و سلم است و از ما است جعفر طيار و از ما است شير خدا و رسولش حمـزه سيدالشهدا و از مـا است سيده زنان جهانيان فـاطمـه بتول و از ما است دو سبط اين امت حسن و حسين كه دو سيد جوانان بهشتند.
    فـمـن عـرفـنى فقد عرفنى و من لم يعرفنى انباته بحسبى و نسبى : انا بن مكة و منى انا بن زمـزم و صفا، انا بن من حمل الركن باطراف الرداء، انا بن خير من ائتزر و ارتدى ، انا بن خير من انتعل و احتفى ، انا بن خير من طاف وسعى ، انا بن خير من حج و لبى انابن من حمـل عـلى البراق فـى الهواء، انابن من اسرى به من المسجد الحرام الى مسجد الاقصى فـسبحان مـن اسرى ، انابن من بلغ به جبرئيل الى سدرة المنتهى ، انابن من دنى فتدلّى فـكان قـاب قـوسين او ادنى انابن مـن صلّى بمـلائكة السّمـاء، انابن من اوحى اليه الجليل مـا اوحى ، انا بن محمد المصطفى ، انابن على المرتضى ، انابن من ضرب خراطيم الخـلق حتـى قـالوا لا اله الا الله ، انابن مـن ضرب بين يدى رسول اللّه بسيفين و طعن برمحين و هاجر الهجرتين و بايع البيعتين و صلّى القبلتين و قـاتـل ببدر و حنين و لم يكفر بالله طرفة عين انابن صالح المؤ منين و وارث النبيين و قاطع الملحدين و يعسوب المسلمين و نور المجاهدين و زين العابدين ، ذاك جدى على بن ابى طالب انابن فـاطمـة الزهراء، انابن سيدة النّساء، انابن الطّهر البتـول ، انابن بضعة الرّسول ، انابن المرمّل بالدماء، انابن ذبيح كربلا، انابن من بكى عليه الجنّ فى الظّلماء و ناحت عليه الطير فى الهواء.
    (( هر كه مرا مى شناسد كه مى شناسد و آنكه نمى شناسد از حسب و نسبم آگاه مى كنم تا بشناسد: من فرزند مكه و منايم ، من فرزند زمزم و صفايم ، منم فرزند آنكه حجرالاسود را با گـوشه هاى عبايش بجاى خود نصب نمود، منم فرزند بهترين كسى كه حج كرد و تـلبيه گفت ، منم فرزند آنكه بر براق سوار شد و به آسمان رفت ، منم فرزند آنكه در شب او را از مسجدالحرام به مسجد اقصى بردند، پس منزه است آنكس كه او را سير داد.
    منم فرزند،آنكه جبرئيلش به سدرة المنتهى رسانيد.
    منم فرزند كسى كه بر فرشتگان امامت كرد.
    منم فرزند آنكه خداى بزرگ به او وحى فرستاد.
    منم فرزند محمد مصطفى .
    منم فرزند على مرتضى .
    مـنم فـرزند آنكه با دو شمشير جنگيد و با دو نيزه مبارزه كرد و دو بار هجرت نمود. و دو بار بيعـت كرد و به دو قبله نماز خواند، و در بدر و حنين با كفار جنگيد و لحظه اى به خداى متعال كافر نشد.
    مـن فـرزند صالح مـؤ مـنين و وارث پيامبران و ريشه كن كننده منكران خدا و سيد و سرور مـسلمانان و رهبر مجاهدان و زينت دهنده عبادت كنندگانم اين است جدم على بن ابى طالب منم فـرزند فـاطمـه زهرا، مـنم فـرزند سيده زنان ، مـنم فـرزند پـاك بتول .
    منم فرزند پاره تن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم .
    من فرزند آنم كه بخون آغشته گرديد.
    من فرزند كسى هستم كه در كربلا ذبح كرديد.
    من فرزند آنكسى هستم كه پريان و پرندگان هوا در سوگ او گريه كردند.
    چـون سخـن امـام به اينجا رسيد مردم صدا را به گريه و ناله بلند كردند و مسجد يك پارچه ضجه و ناله شد، يزيد از ترس شورش مردم صدا زد: مؤ ذن اذان بگو.
    مؤ ذن : اللّه اكبر.
    زين العابدين :الله اكبر و اعلى و اجل و لا شيى ء اكبر من الله .
    (( خدا بزرگ است و عزيز و برتر از هر چيز و چيزى بزرگتر از خدا نيست . ))
    مؤ ذن : اشهد ان لا اله الا الله .
    امام سجاد:شهدبها شعرى و بشرى و لحمى و دمى .
    (( پوست و گوشت و خون و مويم شهادت به يكتائى خدا مى دهد. ))
    مؤ ذن : اشهد انّ محمدا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم
    زين العـابدين عمامه از سر گرفت و فرمود: مؤ ذن ترا به حق محمد قسم مى دهم اندكى سكوت كن ، آنگاه متوجه يزيد گرديد و فرمود: يزيد! محمدى كه نامش را با اين عظمت مى بريد جد من است يا جد تو؟
    اگـر بگوئى كه جد من است دروغ گفته و كافر شده اى و همه مردم مى دانند كه دروغ مى گوئى ، و اگر مى دانى كه جد من است چرا عترت و ذريه اش را كشتى و چرا پدرم را به ظلم و ستم شهيد كردى و اموالش را غارت نمودى و زنان او را به اسارت كشاندى ، آنگاه دست برد و جامه بر تن دريد و گريان شد و فرمود: بخدا قسم اگر در دنيا كسى باشد كه جد او رسول خدا است غير از من نيست ، پس چرا اين مرد پدرم را كشت و ما را اسير نمود، سپـس فـرمـود: يزيد! اين كارها را مـى كنى و باز هم مـى گـوئى : مـحمـد رسول اللّه و رو به قبله مى كنى ، واى بر تو از روز قيامت كه جد و پدرم دشمن تواند.
    يزيد صدا زد: مؤ ذن اقامه نماز بگو.(384)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  8. تشكر


  9. #115
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    اهل بيت در خرابه

    در تـواريخ آمـده است كه يزيد اهل بيت پـيامـبر را در خـرابه بدون سقـفـى مـنزل داد كه از سرمـا و گـرمـا آنان را حفـظ نمـى كرد، آنقـدر بر اهل بيت سخت گذشت كه صورتشان پوست انداخت و مجروح گرديد.
    مـنهال بن عمرو گويد: زين العابدين عليه السلام را ديدم تكيه بر عصا داده و پاهايش مانند دو نى خشك و خون از آنها جارى بود، رنگ شريفش زرد شده احوالش را پرسيدم : كيف امسيت يابن رسول اللّه ؟
    فرمود: همانطور كه بنى اسرائيل در حكومت فرعون وقت مى گذرانيدند پسرهاشان را مى كشتـند و دخـتـرها را زنده نگـه مـى داشتـند، چـگـونه خـواهد بود حال كسى كه اسير دست يزيد بن مـعـاويه است ، زنهاى مـا تـا بحال از طعام سير نشده و سرهاشان پوشيده نگرديده است ، هرگاه يزيد ما را مى طلبد گمان مى كنم قصد كشتن ما را دارد.
    مـنهال ! عرب بر عجم افتخار مى كند كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم عربى است ، قـريش بر ساير قبايل افتخار مى كند كه محمد از ما است ، ولى ما خاندان مردانمان كشته مـى شوند و زنان و اطفـالمـان اسير مـى گـردند. مـنهال مـى گـويد: پـرسيدم به كجا مـى رويد؟ فـرمـود: جائى كه مـا را مـنزل داده اند سقف ندارد آفتاب ما را گداخته است ، جهت ضعف بدن بيرون آمده ام تا قدرى استـراحت كنم و زود برگـردم از جهت تـرس بر زنان ، در همـين حال صداى زنى بلند شد! نور ديده ام به كجا مى روى ؟ برگرد كه از دشمن بر تو مـى ترسم ؟ پرسيدم : اين زن كيست . گفتند زينب دختر على مرتضى است ، زين العابدين مرا گذاشت و به خرابه برگشت .
    اين شاعر عرب چه خوب گفته است :
    يعظّمون له ما اعود منبره

    و تحت ارجلهم اولادهم وضعوا

    باى حكم بنؤ ه يتّبعونكم

    و فخركم انّكم صحب له تبع




    تـعـظيم چـوب مـنبر او را كنند ليك

    اولاد او فـتـاده به بين زير پايشان

    اولاد او چـسان ز شمـا پـيروى كنند

    فخر شما است صحبت جد گرامشان
    (385) مرگ رقيه در خرابه شام
    از كامل بهائى نقل شده كه اهل بيت حسين در حال اسارت از كودكانى كه پدرشان در كربلا شهيد شده بوده خبر شهادت پدر را پنهان مى داشتند، دختركى چهار ساله از حسين شبى از خـواب بيدار شد و بهانه پدر گرفت و گفت : بابايم حسين الان در كنارم بود و مرا در آغـوش خـود گـرفـتـه بود به كجا رفـت ، اهل بيت كه از خواب رقيه آگاه شدند يكباره صداى ضجه و ناله شان بلند شد، صداى شيون به خانه يزيد رسيد از خواب بيدار شد، پـرسيد در خرابه چه خبر است ؟ گفتند طفلى از حسين پدر را در خواب ديده و بهانه پدر گرفته است گفت : سر پدر را برايش ببريد، سر حسين را در طشتى نهاده و پارچه اى روى آن پـوشيدند و به خـرابه آوردند و جلو اهل بيت نهادند.
    رقـيه خـاتـون بتـصور اينكه طعـام برايش آورده اند صدا زد: عمه جان ! از شما طعام نخـواستـم ، من بابايم حسين را مى خواهم ، گفتند: هر چه مى خواهى در ميان طشت است دختر ابى عـبدالله با دستهاى كوچكش روپوش را برداشت چشمش بر سر بريده پدر افتاد، سر را در آغـوش گـرفـت و با سر پـدر درد دل مـى كند كه شاعـر زبانحال او را چنين به نظم آورده است :
    پدر بعد از تو محنتها كشيدم

    بيابانها و صحراها دويدم

    همى گفتندمان در كوفه و شام

    كه اينان خارجند از دين اسلام

    مرا بعد از تو اى شاه يگانه

    پرستارى نَبُد جز تازيانه

    ز كعب نيزه و از ضرب سيلى

    تنم چون آسمان گشته است نيلى

    به آن سر جمله آن جور و ستمها

    بيابان گردى و درد و آلمها

    بيان كرد و بگفت اى شاه محشر

    تو برگو كى بريدت سر ز پيكر

    مرا در خوردسالى دربدر كرد

    اسير و دستگير و بى پدر كرد

    همى گفت و سر شاهش در آغوش

    بناگه گشت از گفتار خاموش

    اهل بيت حسين ديدند كه سر به يك طرف و رقيه بطرفى بر زمين افتاد او را حركت دادند ديدند جان به جان آفرين تسليم كرده است .(386)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  10. تشكر


  11. #116
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    تعمير قبر رقيه خاتون
    عـالم جليل شيخ محمد على شامى كه از علماى نجف اشرف است براى مرحوم حاج شيخ هاشم خـراسانى نقـل كرده كه جد او مـرحوم سيد ابراهيم دمشقى كه نسبش به علم الهدى سيد مرتضى مى رسد سه دختر داشت ، شبى دختر بزرگش ، رقيه بنت الحسين را در خواب مى بيند كه فرمود: به پدرت بگو به والى بگويد: كه قبرم را آب گرفته و در اذيتم بيايد قبر مرا تعمير نمايد، دختر خواب خود را براى پدر بازگو كرد اما سيد از ترس ‍ آنكه خـواب صحيح نباشد و اهل تسنن دست بگيرند و مسخره نمايند ترتيب اثر نداد، شب دوم دخـتـر وسطى همين خواب را ديد و به پدر بازگو كرد، باز هم سيد اعتنا نكرد، شب سوم دخـتـر كوچك و شب چهارم سيد شخصا خواب ديد كه مخدره به طور عتاب آميز فرمود: چـرا والى را خـبردار نكردى ؟ سيد بيدار شد و صبح اول وقت به سراغ والى رفت و داستان را بازگو كرد.
    والى امـر كرد عـلمـاء و صلحاء شام از شيعـه و سنى بروند غسل كنند و لباسهاى نظيف بپوشند و درب حرم شريف به دست هر كس باز شد همان شخص قـبر را نبش كرده و تـعـمـير نمـايد همـه غـسل كردند و نظافـت نمـودند ليكن قـفـل به دست هيچكس باز نشد مگر به دست محروم سيد، سپس ‍ همه كلنگ بدست گرفتند و لاكن كلنگ هيچيك اثر نكرد مگر معول سيد ابراهيم دمشقى ، حرم را خلوت كردند و لحد را شكافتند بدن و كفن مخدره را صحيح و سالم يافتند اما لحد را آب فرا گرفته بود، سيد بدن شريف را روى زانوى خـود گـذارد و سه روز نگهداشت و مرتب گريه مى كرد تا آنكه لحد مخدره را از بنياد تعمير نمودند، سيد در اوقات نماز بدن را روى چيز نظيفى مى گذاشت و بعد از نماز برمى داشت و روى زانوى خود قرار مى داد.
    پس از سه روز لحد آماده شد و بدن شريف را در جاى خود قرار داد و در اين مدت سيد محتاج به آب و غذا و تجديد وضو نشد.
    مـرحوم سيد ابراهيم اولاد ذكور نداشت هنگام دفن دعا كرد تا خدا به او فرزند ذكور عنايت فـرمـايد، با آنكه سنش از نود سال تجاوز كرده بود دعايش مستجاب شد و خداوند پسرى به او عنايت نمود كه او را سيد مصطفى نام نهادند، گويا اين قضيه در حدود سنه هزار و دويست و هشتاد قمرى بوده است .(387)

    عـاشقان قبر من اين شام عبرت خانه است

    مدفنم آباد و قصر دشمنم ويرانه است

    دخـتـرى بودم سه ساله دستـگـير و بى پـدر

    مـرغ بى بال و پرى را اين قفس كاشانه است

    بود سلطانى ستمگر صاحب قدرت يزيد

    فخر مى كرد او كه مستم در كفم پيمانه است

    داشت او كاخـى مـجلل دستـگـاهى باشكوه

    خود چه مردى كز غرور و سلطنت ديوانه است

    داشتم من بسترى از خاك و بالينى ز خشت

    همچو مرغى كو بسا محروم ز آب و دانه است

    تـكيه مـى زد او به تـخـت سلطنت با وجد و كبر

    اين تكبر ظالمانرا عادت روزانه است

    مـن به ديوار خـرابه مـى نهادم روى خـود

    ز آن هميشه رو سفيدم شهرتم شاهانه است

    بر تـن رنجور من شد كهنه پيراين كفن

    پر شكسته بلبلى را اين خرابه لانه است

    مـحو شد آثـار او تـابنده شد آثار من

    ذلت او عزت من هر دو جاويدانه است

    گـفـت شاعـر چـشم عـبرت باز كن بيدار شو

    هر كه از اسرار حق آگه نشد بيگانه است
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  12. تشكر


  13. #117
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    نصرانى در مجلس يزيد

    از امام زين العابدين عليه السلام روايت شده كه فرمود: يزيد مجلس ‍ ميگسارى ترتيب مى داد و سر مـبارك پـدرم را در مـقـابل خود مى گذاشت و به ميخوارگى مى پرداخت ، روزى سفـير پادشاه در مجلس يزيد حضور داشت پرسيد: اى شاه عرب اين سر از كيست ؟ يزيد گـفـت : تـرا با اين سر چه كار، گفت : چون به نزد پادشاه روم برمى گردم از هر چه ديده ام از مـن مـى پـرسد، مـى خـواهم داستان اين سر را بيان كنم تا در شادى تو شريك باشد!
    يزيد: اين سر حسين بن على بن ابى طالب است ، نصرانى گفت : مادرش ‍ كيست ؟ يزيد گـفـت : فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم !! نصرانى گفت : نفرين بر تـو و بر دين تـو كه دين مـن بهتـر از دين تو است زيرا ميان من و حضرت داود پدران بسيارى فاصله است نصارى مرا بزرگ مى شمارند و خاك زير پاى مرا به تبريك مى گـيرند و شما پسر دختر پيامبر خود را مى كشيد با اينكه ميان شما و پيامبرتان بيش از يك مادر فاصله نيست سپس گفت : يزيد داستان كليساى حافر را شنيده اى ؟ گفت بگو تا بشنوم ، نصرانى گـفت در ميان دريا جزيره اى است و در آن جزيره كليسائى است بنام كليساى حافر و در محراب آن حلقه اى آويزان است و در آن حقه سم دراز گوشى در حرير پـيچـيده است كه نصارى گـمـان مـى كنند سم دراز گـوش عـيسى است و هر سال جمعيت انبوهى براى زيارت به آنجا مى روند و گرد آن حقه طواف مى كنند و آنرا مى بوسند و حاجات خود را از خدا مى خواهند، اين رفتار مسيحيان است نسبت به سم دراز گوش عيسى بن مريم ولى شما پسر دختر پيامبر خود را شهيد مى كنيد.
    يزيد گـفـت اين نصرانى را بكشيد تا مرا در كشورش رسوا نسازد، وقتى كه نصرانى مـطمـئن شد كه يزيد قصد كشتن او را دارد گفت : يزيد بدان كه ديشب پيامبر شما را در خـواب ديدم و به من فرمود تو اهل بهشتى از سخن آن حضرت در شگفت شدم اكنون شهادت مـى دهم كه خدائى جز خداى يكتا وجود ندارد و محمد فرستاده او است سپس از جاى پريد و سر حسين را به سينه چسباند و مى بوسيد و گريه مى كرد تا كشته شد و به درجات رفيعه بهشت نائل آمد.(388)

    خواب سكينه خاتون در خرابه شام
    حضرت سكينه نقل مى كند: هنگامى كه در خرابه شام بوديم شبى در خواب ديدم پنج نفر بر مـركبهائى از نور سوارند و فرشتگان آنها را احاطه نموده و خادمى نيز با آنها است براهى مـى روند، مـركبها گذشتند ولى خادم بر طرف من آمد و چون نزديك شد فرمود: سكينه جدت رسولخدا ترا سلام مى رساند، گفتم بر رسولخدا سلام باد، تو كيستى ؟ گـفـت خادمى هستم از خدمه بهشت گفتم : اين مردانى كه بر مركبهاى نور سوارند كيستند و به كجا مـى روند؟ گـفـت : اول آدم صفـى الله ، دومـى ابراهيم خـليل الله سومـى كليم الله چـهارمـى عـيسى روح الله ، گفتم آنكه محاسنش را در دست گـرفـتـه گـاهى مى افتد و برمى خيزد كيست ؟ فرمود: او جد تو رسولخدا است ، گفتم : كجا مى روند؟ گفت : براى زيارت پدرت حسين به كربلا مى روند، همينكه نام جدم شنيدم دويدم تـا خـود را به رسولخدا برسانم و از مصائبى كه بر ما گذشته او را خبر دهم و بگـويم كه ستمگران درباره ما چه كردند كه در اين ميان ديدم پنچ هودجى از نور فرود آمـدند در هر هودجى خانمى نشسته ، پرسيدم اين خانمها كيستند؟ گفت اولى حوا ام البشر، دومى آسيه بنت مزاحم سومى مريم دختر عمران ، چهارمى خديجه خويلد، گفتم خانم پنجمى كه دست بر سر نهاده گـاهى مـى افتد و گاهى برمى خيزد كيست ؟ فرمود: او جده تو فاطمه دختر محمد رسولخدا است . گفتم : مى روم و او را از آنچه بر ما وارد كرده اند آگاه مـى سازم ، دويدم جلو فـاطمـه زهرا را گرفتم و شروع كردم به گريه كردن و گفتم :يا امـتاة جحدوا والله حقنا، يا امتاة بددوا والله شملنا يا امتاة استباحوا والله حريمنا، يا امتاة قتلوا والله الحسين ابانا.
    (( مـادر مـادر بخـدا قـسم حق ما را منكر شدند، مادر، مادر بخدا جمعيت ما را پراكنده ساختند مـادر، مـادر بخـدا قـسم حريم ما را مباح ساختند، مادر، مادر بخدا قسم حسين پدرم را شهيد كردند ))
    .
    فـرمـود: سكينه جان ديگر بس است كه ناله ات جگرم از آتش زد و بندهاى قلبم را قطع كرد اين پـيراهن آغشته بخون پدرت حسين است كه از خود جدا نمى كنم تا خدا را ملاقات نمايم كه ناگهان از خواب بيدار شدم .(389)


    محل دفن سر ابى عبدالله عليه السلام

    در مـحل دفـن سر حضرت امام حسين عليه السلام اختلاف است و هفت مورد ذكر شده است كه ما بطور اجمال به آنها اشاره مى كنيم :
    1 ـ برخـى از عـلمـاى شيعه به استناد اخبار و رواياتى كه از ائمه عليهم السلام رسيده گـفـتـه اند كه سر مقدس امام حسين عليه السلام را در نجف اشرف كنار مرقد مطهر امير مؤ منان عليه السلام دفن نموده اند.
    2 ـ مـشهورترين اقوال علماى شيعه اين است كه سر مطهر را به كربلا آوردند و به بدن مقدسش ملحق ساختند چنانكه علامه مجلسى و سيد بن طاوس و شيخ ابن نما و سيد مرتضى و شيخ طوسى اين قول را ذكر كرده اند.
    3 ـ در روايتى هم آمده كه در بيرون كوفه در غير مرقد اميرالمؤ منين دفن شده است .
    4 ـ يزيد سر مـبارك را براى حاكم مدينه عمروبن سعيد بن العاص فرستاد و او را در بقيع كنار قبر مادرش زهرا سلام اللّه عليها دفن نمود.
    5 ـ اخـبارى هم وجود دارد كه سر مطهر امام را در باب الفراديس دمشق بخاك سپردند جلو برج سوم . مؤ لف معظم اعيان الشيعه مى گويد: ظاهرا باب الفراديس و برج سوم كه از آن ياد شده همين مكانى است كه متصل به مسجد اموى است و مشهور به مقام راءس الحسين يا مشهدالحسين و مسجد راءس الحسين مشهور است و زيارتگاه مى باشد. نگارنده : ظاهرا اين قول به حقيقت نزديكتر و با اعتبار سازگارتر است .
    6 ـ گفته شده كه يزيد سر مطهر را براى آل معيط كه در رقه بودند فرستاد و آنان سر را در يكى از منازل مسكونى دفن كردند و سپس جزء مسجد قرار گرفت كه معروف است به مسجد رقه .
    7 ـ گـفـتـه شده خـلفـاى فاطمى سر مقدس را از باب الفراديس به عقلان كه بين شام و مـصر است بردند و از آنجا به مصر منتقل نمودند و در مشهدى كه معروف است دفن نمودند كه آنجا زيارتگاه است .(390)


    مقبره رؤ س ساير شهدا

    در باب الصغير شام كه قبرستان بسيار بزرگى است مقبره اى است معروف به مشهد رؤ س الشهداء كربلا كه نام بسيارى از شهداء در آن مقبره درج شده است .
    ليكن مـؤ لف مـعـظم اعـيان الشيعـه مـى نويسد: بعـد از سال 1321 هجرى قمرى مقبره اى را ديده ام كه سنگى بالاى آن نصب و در آن نوشته شده بود: هذا مدفن راءس العباس بن على و راس على بن الحسين الاكبر و راس ‍ حبيب بن مظاهر، دو سال بعـد از آن كه آن بنا را تخريب و تجديد بنا نمودند آن سنگ را برداشتند و در ضريحى كه داخل مقبره نصب نموده اند اسامى بسيارى از شهدا كربلا را بر آن نقش كرده اند و بعـيد نيست كه اين رؤ س در آنجا دفن شده باشد زيرا وقتى كه سرها را به شام فرستادند و آنها را در خيابانها گردانيدند و يزيد قدرت خود را به نمايش گذاشت چاره اى جز دفن آنها نبود و در آن محل دفن شده اند.(391)


    عزادارى حسين در مهد حكومت اموى

    پـس از آنكه يزيد دريافـت برنامه قتل حسين برخلاف تصورات قبليش ‍ نتوانست محبت اهل بيت را از دلها خـارج كند و نه تـنها حكومت اموى را مستحكم نساخت بلكه با واكنش قـتـل حسين عـليه السلام مـواجه گـرديده و حكومـتـش را مـتزلزل مى بيند در مقام ترضيه خاطر اهل بيت حسين بر آمد و آنان را در مجلسى خصوصى احضار كرد و گفت : شما دوست داريد در شام بمانيد و معزز و محترم زندگى كنيد و همواره مـشمول الطاف و جوائز حكومتى باشيد يا به مدينه برگرديد و سه حاجت شما برآورده گردد؟
    اهل بيت گفتند: ما براى حسين عليه السلام عزادارى نكرديم فعلا مى خواهيم عزادارى كنيم ، يزيد اجازه داد و خانه مجللى در اختيارشان قرار داد و هفت روز در دمشق پايتخت حكومت بنى امـيه به عـزادارى پرداختند، تمام زنان قريشى و هاشمى كه در شام زندگى مى كردند حتـى زنان بنى اميه و خانواده يزيد لباس سياه پوشيدند و در عزا خانه حسينى شركت كردند.(392)

    نكته : آرى حقيقت آشكار مى شود و از طريق ظلم و گناه هيچكس به هدف نمى رسد.


    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  14. تشكر


  15. #118
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    مراجعت اهل بيت به مدينه

    پـس از آنكه مـردم شام خـاندان رسول خـدا را شناخـتـند و مخصوصا سخنرانى امام زين العابدين در مسجد دمشق يزيد و حكومت بنى اميه را به افتضاح كشانيد و انقلاب فكرى در مـردم شام به وجود آورد، يزيد امـام سجاد را طلبيد و اظهار داشت : خدا لعنت كند پسر مـرجانه را بخـدا قـسم اگـر مـن با پـدرت روبرو مـى شدم تـمام پيشنهادات او را مى پـذيرفـتـم و با تـمام قدرت مرگ را از او دور مى ساختم ليكن مقدرات الهى است كه مى بايد انجام گيرد، اكنون هر حاجتى دارى بخواه .
    امام زين العابدين فرمود: حاجت اول من آن است كه سر بابايم حسين را به من نشان دهى تا او را ديدار و با او وداع نمايم ، دوم آنكه دستور بده آنچه را كه از اموالمان غارت كردند به مـا برگـردانند، سوم آنكه اگر قصد كشتنم دارى كسى را همراه اين زنان بنما تا ايشان را به حرم جدشان برگرداند.
    يزيد گـفـت : سر پـدر را هرگـز نخـواهى ديد و از قـتـل تو گذشتم تو خود آنها را به وطن مى رسانى و به جاى آنچه كه از شما گرفته اند چند برابر به شما خواهم داد.
    امـام سجاد فـرمـود: چـشم داشتـى به مـال تـو نداريم بلكه در مـيان اين امـوال لباسهائى است كه جده ام فـاطمـه زهرا دخـت رسول خـدا آنرا رشتـه و بافـتـه است و مـخصوصا روسرى و پيراهن و گوشواره هاى فاطمه دختر رسولخدا در آنها است .
    يزيد دستور داد آنها را برگردانند و دويست دينار بر آنها افزود كه زين العابدين آنرا ميان فقرا و مساكين تقسيم كرد.
    آنگـاه يزيد نعـمـان بن بشير را كه صحابه رسول خـدا بود مـاءمـور كرد تا وسيله حركت اهل بيت را فراهم نمايد و شخص امينى همراه آنان نموده ايشان را محترمانه به مدينه برساند فرستاده يزيد همراه سى نفر نيرو با اهل بيت حسين عـليه السلام بسوى مـدينه حركت كردند و در مـسير جلودار كاروان اهل بيت بودند و در هر منزلى كه فرود مى آمدند در رفع نيازهاى آنان كوشش داشتند تا وارد مدينه شدند.
    در نزديكى مـدينه فاطمه دختر على عليه السلام به خواهرش زينب عرض ‍ كرد: اين مرد به ما خدمت كرده شايسته است كه از او تقدير كنيم ؟
    زينب فرمود: بخدا قسم چيزى نداريم كه به او بدهيم مگر زيور آلات خود را من دستبند و گـوشواره ام را بيرون آوردم و خواهرم زينب نيز دستبند و گوشواره خود را بيرون كرد و به نزد او فرستاديم و از كمى آن عذر خواهى نموديم .
    دليل گـفـت : اگـر كارم براى دنيا بود به كمـتـر از اين خـوشحال مـى شدم ليكن جز خـدا هدفـى نداشتـم كه بخـاطر خـويشاوندى شما به رسول خدا خدمت كردم و هدايا را به ما برگردانيد.(393)

    ورود اهل بيت به ميعادگاه عاشقان (كربلا)
    هنگـامـى كه اهل بيت ابى عبدالله عليه السلام در مسير به سوى مدينه به سرزمين عراق رسيدند به دليل و راهنمـا گـفـتـند: مـا را از طريق كربلا ببريد كه در روز عاشورا نتوانستم عزادارى كنيم .
    و چـون به قـتـلگـاه ابى عـبد الله عـليه السلام رسيدند جابر بن عبدالله انصارى و جمـاعتى از بنى هاشم و مردانى از خاندان پيامبر را ملاقات كردند كه براى زيارت حسين بن عـلى عليهماالسلام آمده بودند اين دو گروه در يك زمان وارد كربلا شدند، مردم مدينه كه چشمشان به خاندان ابى عبدالله افتاد صدا را به شيون و زارى بلند كردند، لطمه به صورت مـى زدند و عـزاى حسين را برپـا كردند و آنچـنان عـزاخـانه اى تـشكيل شد كه زنان قبايل نزديك اجتماع كردند و سه روز عزادارى ادامه داشت و پس از آن به قصد مدينه حركت كردند.(394)

    يزيد از خدمات ابن زياد تقدير مى كند

    بر خـلاف آنچه تصور مى شود يا برخى از نويسندگان به قلم مى آورند كه يزيد از كردار خود پشيمان گرديده ، چنين نيست ، زيرا اگر پشيمان شده بود از ابن زياد اين چنين تشكر و تقدير نمى كرد و چنين جايزه بزرگى به او و خاندانش نمى داد:
    يزيد در نامـه اى كه براى ابن زياد فرستاده ، از او مى خواهد كه به شام بيايد تا جايزه خود را بستاند، و از او چنين تعريف مى كند.
    تو تا بى نهايت بزرگ شدى و مقام والائى به دست آوردى و تو چنانى كه شاعر گفته است :
    رفعت و جاورت السّحاب و فوقه

    فمالك الا مرتقى الشّمس ‍ مقعد

    (( يعـنى بالا رفتى و از ابر گذشتى و مراحل پس از ابر را پشت سر گذاشتى ديگر جائى براى بالا رفتنت نمانده مگر آنكه بر بالاى خورشيد بنشينى !! ))
    همـينكه نامه ام را دريافتى سريع حركت كن و به نزد من آى تا پاداش ترا بر كارى كه انجام داده اى بدهم .
    0 ابن زياد با تـمـام اعـضاء استاندارى به قصد شام حركت كرد، يزيد دستور داد تمام افراد خاندان بنى اميه از او و همراهان استقبال كنند، و چون بر يزيد وارد شد يزيد او را در آغـوش گـرفـت و سخـت فـشرده و مـيان پيشانيش ‍ را بوسيد، و در كنار خود روى تخت سلطنتـى نشانيد، به آواز خـوانان دستـور آواز و به ساقى دستور مى داد و خود با خوشحالى تمام به وجد آمده ، اين اشعار را مى خواند:
    اسقـنى شربة تـروى فـواءدى

    ثـمـّ صل واسق مثلها ابن زياد

    موضع السرّوّ الامانة عندى

    و على ثغر مغنمى و جهادى

    1 ـ (( شرابى به مـن ده كه قـلبم را سيراب نمـايد و مثل آنرا به ابن زياد بخوران . ))
    2 ـ (( كه او مركز اسرار و امين من در جهاد و غنائم جنگى است . ))
    نكتـه : يزيد مـلعـون از كشتن امام حسين عليه السلام تعبير به جهاد مى كند كه يكى از واجبات اسلامـى است ! ابن زياد را يك مـاه پـيش خـود نگـهداشت و يك مـيليون درهم (مـعـادل شصت مـيليون تومان ) به او و همين مقدار به عمر سعد جايزه داد، و به اضافه مـاليات عراق را به ابن زياد بخشيد و در اندرون و كنار زنان و عيالاتش از او پذيرائى مى كرد.
    و مـوقـعـى كه مـسلم برادر ابن زياد نزد يزيد آمد او را زياد احترام كرد و گفت : محبت و دوستى شما بر آل ابى سفيان واجب است ، و او را بر استان خراسان حكومت داد.
    آرى يزيد اين چنين از قاتل پسر پيغمبر تقدير مى كند.(395)

    جابر و زيارت كربلا در اربعين
    عطيه عوفى كه از رواة حديث است نقل مى كند كه : با جابر بن عبدالله انصارى به قصد زيارت قـبر حسين خارج شديم چون به كربلا رسيديم روز بيستم ماه صفر بود، جابر نزديك فرات رفت و غسل كرد و با سعد خود را معطر گردانيد و به جانب قبر روان شد و قـدمـى برنمـى داشت مگر با ذكر خدا، چون در كنار قبر رسيديم گفت : دست مرا بر قبر بگذار، همينكه دستش به قبر رسيد سه بار گفت :الله اكبر، الله اكبر، الله اكبر.و بيهوش ‍ شد و روى قبر افتاد. آب به صورتش پاشيدم تا بهوش آمد، سه بار گفت : يا حسين ! يا حسين ! يا حسين ! سپس گفت : حبيب لا يجيب حبيبه . (( آيا دوست جواب دوستش را نمـى دهد؟ ))
    آنگـاه گـفـت : چگونه مى توانى جواب دهى در حالى كه ميان سر و بدنت فـرسنگـها جدائى افتاده ، شهادت مى دهم كه تو پسر خاتم النبيين و فرزند سرور مؤ مـنان و هم سوگند تقوائى ، خامس اصحاب كساء و فرزند فاطمه زهرا سيده زنان ، چرا چـنين نباشى در حالى كه از انگـشتان رسول خدا تغذيه شدى و در دامن متقين پرورش ‍ يافتى و از پستان ايمان شير خوردى و با اسلام از شير بريدى ، زندگى سعادتمند و مرگ شرافتمندانه داشتى ، آنگاه زيارتى خواند كه به جهت اختصار از ذكر آن صرفنظر مى كنيم سپس فرمود: گواهى مى دهم به راهى رفتى كه برادرت يحيى بن زكريا به آن راه رفـت ، سپس زيارت ساير شهدا سلام اللّه عليهم اجمعين بجا آورده و بعد فرمود: قسم به آن كسى كه محمد را به پيامبرى برانگيخت با شما در كارى كه انجام داديد شريكيم .
    عـطيه گـفت : چگونه با آنها شريكيم در حالى كه كوهى را بالا نرفتيم و به هيچ وادى فرود نيامديم و شمشيرى نزديم ؟ در حالى كه اين جماعت ميان سر و بدنشان جدائى افتاد و همـسرانشان بيوه شدند و فـرزندانشان يتـيم گـرديدند جابر فرمود: از حبيبم رسول خـدا شنيدم كه فـرمـود: مـن احب قـومـا كان مـعـهم و مـن احبّ عـمـل قـوم اشرك فى عملهم والّذى بعث محمدا بالحق نبيا انّ نيّتى و نيّة ـ اصحابى على ما مضى عليه الحسين و اصحابه . (( يعنى كسى كه قومى را دوست بدارد با آنها محشور مـى شود و هر كه عمل قومى را دوست بدارد در اجر با آنها شريك است قسم به آنكه محمد را به پـيامـبرى مـبعوث گردانيد نيت من و يارانم بر آن چيزى است كه حسين و اصحابش انجام دادند. )) (396)


    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  16. تشكر


  17. #119
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    ورود اهل بيت به مدينه

    چـون امـام سجاد و اهل بيت ابى عبدالله عليه السلام نزديك مدينه رسيدند دستور فرمود خـيمـه ها را سرپا نمايند و زنان و اهل بيت در خيمه ها جاى گرفتند و به بشير بن جذلم كه يكى از همـراهان بود فرمود: خدا پدرت را رحمت كند مرد شاعرى بود آيا تو هم از شعر بهره اى دارى ؟ عرض كرد آرى يا بن رسول الله .
    فـرمـود: بشير وارد مدينه شو و مردم را از شهادت ابى عبدالله و آمدن ما خبر كن ؟ بشير وارد مـدينه شد هر كه او را مـى ديد و خـبر مـى پـرسيد جواب مى داد: خبر در كنار قبر رسول خدا است چون وارد مسجد شد صدايش ‍ به گريه بلند شد و گفت :
    يا اهل يثـرب (397) لا مـقـام لكم بها

    قتل الحسين فادمعى مدرارا

    الجسم منه بكر بلا مضّرج

    و الرّاءس منه على القّناة يدار

    يثـربيان رخـت زين ديار ببنديد

    زانكه حسين كشته گشت و گريه كنم زار

    پـيكر پاكش به كربلا شده در خون

    بر سر نى شد سرش بكوچه و بازار

    كنيزى با گـريه و شيون بشير را خطاب كرد و گفت : اى مرد اندوه ما را در ماتم ابى عـبدالله تازه كردى زخمهائى را كه هنوز بهبود نيافته بود خراشيدى كيستى ؟ خدا رحمتت كند گـفـتـم : مـن بشير بن جذلم فـرستاده امام سجاد، هان ! على بن الحسين با عمه ها و خـواهرانش بيرون دروازه مدينه اند و مرا فرستاده تا مكانش را به شما معرفى نمايم . مـردم شتـابان به خارج مدينه هجوم آوردند، زنى در مدينه نماند كه بيرون نيامده باشد همـگـى صدايشان به ناله و شيون بلند بود، مدينه يكپارچه ضجه و ناله شد كه كسى تا آن روز اين چنين گريه و زارى را نديده بود. مردم مرا گذاشتند و از من پيشى گرفتند به اسبم ركاب زدم ديدم خيابان را جمعيت پر كرده و راه عبور ندارم از اسب پياده شدم از روى دوش مردم خود را به خيمه امام زين العابدين رساندم .(398)
    سخنرانى امام سجاد عليه السلام در بيرون شهر مدينه
    وقـتـى مردم شهر مدينه نزديك خيمه هاى اهل بيت رسيدند امام زين العابدين از خيمه بيرون آمـد در حاليكه گريان بود و دستمالى در دست داشت كه اشكهايش را پاك مى كرد، غلامى از پـشت سر صندلى با خـود حمل مى كرد تا جلو جمعيت رسيد صداى مردم به گريه و شيون بلند شد و حضرت را تعزيت و تسليت مى گفتند.
    امام روى كرسى قرار گرفت سپس با دست اشاره كرد كه ساكت شويد، خروش مردم فرو نشست امام سجاد ضمن ايراد خطبه فرمود: خدا را حمد و سپاس مى گويم كه ما را با ابتلاء به مـصيبتهاى بزرگ در معرض ‍ امتحان و آزمايش قرار دارد، مصائبى كه در برگيرنده شكست بزرگ در اسلام بود: حسين و افراد اهل بيتش را كشتند و زنان و كودكانش را اسير كردند و سر بريده اش را شهر به شهر بالاى نيزه ها گردانيدند و اين مصيبتى است كه مثل و مانند ندارد.
    مـردم ! كدام يك از شما مى تواند پس از كشته شدن حسين شاد و خرم باشد و كدام قلبى است كه براى او اندوهگـين نباشد، با اينكه آسمانهاى هفتگانه براى كشته شدنش گـريستـند و درياها با امـواج و فـرشتـگـان خـدا و اهل آسمان همه و همه گريه كردند.
    مـردم ! از شهر خـود رانده شديم و مـا را در بيابانها گـردانيدند كه گـويا اهل تـركستان و كابليم بدون آنكه جرمى مرتكب شده باشيم يا شكافى در اسلام پديده آورده باشيم . به خدا سوگند اگر پيغمبر به جاى سفارش به نيكى به اينان پيشنهاد جنگ با ما را مى داد بيشتر و بدتر از آنچه با ما رفتار كردند انجام نمى دادند، چه مصيبت بزرگ و جانسوز و رنج دهنده اى بود كه بما رسيد، و ما به حساب خدا مى گذاريم كه او عزيز است و انتقام گيرنده .(399)

    ورود اهل بيت به مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم
    طبيعتا اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پس از يك سفر طولانى و پر ماجرا هنگـام ورود به شهر قـبل از رفـتـن به مـنازلشان در كنار قـبر مـطهر رسول خـدا مـى روند تـا گـزارش سفـرشان را خـدمـت رسول خـدا بدهند و مـسلمـا جناب زينب و ساير زنان حرم با رسول خدا گفتگوهائى داشتند و درد دلها نمودند اما تاريخ از بيان همه آنها ساكت است و آنچه در تاريخ آمده اين است :
    زينب سلام اللّه عـليها دستـها را به دو طرف درب مـسجد قـرار داد و سر را داخـل مـسجد و صدا زد:يا جداه انى ناعـية اليك اخـى الحسين . يا جداه خـبر قـتل برادرم حسين را آورده ام ! سكينه با صداى بلند فرياد كشيد:يا جداه اليك المشتكى بما جرى علينا. (( اى جد گرامى از آنچه بر ما گذشته است شكايت پيش تو آورده ام ، به خدا قسم سنگدل تر از يزيد نديدم و كافر و مشركى بدتر از او نشنيديم و خشن تر از او سراغ ندارم ، با چـوب خـيزران بر لب و دندان پدرم حسين مى زد و مى گفت : كيف راءيت الضرب يا حسين ؟ (( حسين چوبها را چگونه مى بينى ؟ )) (400)

    فرزندان ابى عبدالله عليه السلام

    در تـعـداد فـرزندان حضرت ابى عـبدالله الحسين عليه السلام ميان مورخين اختلاف است مـرحوم شيخ مـفـيد و عـده اى فرزندان آن حضرت را شش ‍ نفر دانسته اند چهار پسر و دو دخـتـر، پـسران : 1 ـ حضرت عـلى بن الحسين الاكبر زين العابدين ، مادرش شاه زنان (شهربانو) دخـتـر يزد جرد آخرين پادشاه ساسانى 2 ـ على بن الحسين الاصغر، كه در كربلا همراه پدر به شهادت رسيد مادرش ليلى دختر ابين مرة بن مسعود ثقفى مى باشد 3 ـ جعـفـر بن الحسين ، كه در زمـان حيات امام حسين وفات كرد مادرش زنى از قبيله بين قـضاعـه است 4 ـ عـبدالله بن الحسين ، (عـلى اصغـر) كه در حال شير خوارگى در كربلا به شهادت رسيد.
    دخـتـران : 1 ـ سكينه بنت الحسين كه مادر او و عبدالله رضيع (على اصغر) رباب دختر امرءالقيس بن عدى كلبى است كه شرح حال مادر و دختر در وقايع روز عاشورا گذشت 2 ـ فاطمه بنت الحسين ، مادرش ام اسحاق دختر طلحة بن عبيدالله تيمى است كه در روز عاشورا امام وصيتنامه خود را به او سپرد تا به على بن الحسين عليهماالسلام بسپارد.
    و ديگـران مـانند كمـال الدين بن طلحه ده فـرزند براى امـام ذكر كرده كه در مقابل تفصيل از نه نفر نام برده است شش پسر 1 ـ على اكبر 2 ـ على اوسط (زين العابدين ) 3 ـ عـلى اصغـر 4 ـ مـحمد 5 ـ عبدالله 6 ـ جعفر و از دختران 1 ـ سكينه 2 ـ زينب 3 ـ فاطمه كه عـلى اكبر در كربلا جنگيد تا كشته شد على اصغر نيز در آغوش پدر بود كه با تير دشمن شهيد گرديد و گفته شده كه عبدالله نيز شهيد شده است .(401)

    تـوضيح : در اينكه ميان فرزندان امام حسين سه نفر بنام على بوده اند ترديدى نيست اما اينكه آيا على اكبر شهيد است و امام زين العابدين على اوسط است چنانكه ابن طلحه گفته است يا عـلى اكبر زين العابدين است چنانكه مرحوم مفيد و بعضى ديگر گفته اند اختلاف است و چـنانكه اشاره كرديم على اكبر را از آن جهت اكبر گفته اند كه بزرگتر از على اصغر شهيد بوده است در حقيقت بين دو شهيد او اكبر است و ديگرى اصغر و اينكه در بيشتر تـواريخ نام طفـل شير خـوار را عبدالله ذكر كرده اند دليلش همين است زيرا كسانى كه براى حضرت چهار پسر نام برده اند چاره اى ندارند كه بگويند رضيع عبدالله بوده و آنها كه شش پـسر ذكر كرده اند على اصغر را شير خوار بحساب آورده اند و شهادت عـبدالله را بصورت احتـمـال بيان داشتـه اند، و محتمل است كه زينب دختر ابى عبدالله همان رقيه خاتون باشد كه در شام مدفون گرديده است .
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  18. تشكر


  19. #120
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    همسران ابى عبدالله عليه السلام

    يكى از همسران عالى مقام حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام شهربانو دختر يزد جرد (يزد گـرد سوم ) آخـرين پادشاه ساسانيان است كه مادر حضرت امام زين العابدين عـليه السلام مـى باشد و اين مـوضوع را عـده اى از مـورخـين نقل كرده اند:
    1 ـ زمـخشرى متوفاى 538 در كتاب ربيع الابرار آورده است : هنگامى كه اسراى فارس را به مدينه نزد عمر بن الخطاب بردند در ميان ايشان سه نفر از دختران يزد جرد بودند، خليفه تصميم گرفت كه آنها را همانند ساير اسراء بفروشد، حضرت على بن ابيطالب عـليه السلام فـرمـود: با دخـتـران سلاطين مانند ساير اسيران نبايد رفتار كرد، عمر پرسيد: پس چه بايد كرد؟ على عليه السلام فرمود: بايد آنان را به قيمت رسانيد و در انتـخـاب همـسر آزاد گـذاشت هر كه را اختيار كردند آن شخص قيمت را مى پردازد، پس از تـقـويم على قيمت هر سه را پرداخت و آنان را در اختيار گرفت ، يكى از بعقد عبدالله بن عمر در آورد و سالم از او متولد گرديد دومى را به عقد محمد بن ابى بكر در آورد و قاسم از او مـتـولد شد، شهربانو را كه نام اصليش شاه زنان است با حسين عليه السلام كابين بست و از او حضرت امـام زين العـابدين متولد گرديد حضرت زين العابدين نسبت به مـادرش ‍ زياد احتـرام مـى كرد، حتى گفته شده با مادرش در يك ظرف غذا نمى خورد و مى فـرمـود: مـى تـرسم دستم به لقمه اى دراز شود كه مادرم آنرا بخواهد.(402)
    ليكن عـلمـاى تاريخ اتفاق دارند كه شهربانو هنگام زايمان وفات كرد و امام زين العابدين در دامـن خـاله اش پـرورش يافت ، ظاهرا نحوه رفتار حضرت با خاله اش بوده است كه او را بجاى مادر به حساب مى آورد.
    2 ـ در اصول كافـى اين داستـان بدين تـرتـيب نقـل شده است : چـون دختر يزد جرد را به نزد عمر آوردند، مسجد مدينه از پرتو جمالش درخـشان شد، عـمـر خـواست صورت او را ببيند او صورت خود را پوشانيد و گفت : اف بيروج بادا هرمز، عمر گفت مرا دشنام مى دهيد؟ و در مقام تصميم گيرى براى فروش وى بر آمـد، امـيرالمـؤ مـنين فـرمـود: اين كار درباره بزرگان درست نيست بلكه او را آزاد بگذاريد يك نفر از مسلمانان را به همسرى انتخاب كند و قيمتش را از سهم او بحساب آور، عـمـر او را در انتـخـاب همسر مختار گردانيد، او دست بر سر حسين عليه السلام گذاشت ، سپس ‍ على عليه السلام فرمود: نامت چيست ؟
    گـفـت : شاه زنان ، فـرمـود: نه شهربانويه است ، سپس به حسين فرمود: خدا از اين زن فـرزندى به تـو كرامـت خـواهد كرد كه بهتـرين اهل زمـين باشد حضرت عـلى بن الحسين متولد گرديد از اينرو على بن الحسين را ابن الخـيرتين مى گفتند كه چون رسول خدا فرموده است :ان للّه عباده خيرتين فخيرته منه العرب قريش و من العجم فارس .
    (( خدا در ميان بندگانش دو گزيده دارد گزيده اش از عرب قريشى است و از عجم فارس . ))
    روايت شده كه ابوالاسود دئلى درباره امام زين العابدين گفته است :
    و ان غلاما بين كسرى و هاشم

    لاكرم من نيطت عليه التمائم

    (( پـسرى كه از كسرى و هاشم متولد شده گرامى ترين انسانى است كه آويزه چشم زخم بر او آويخته اند. ))
    (403)
    3 ـ حافظ ابونعيم متوفاى 430 در كتاب مواليدالائمه گفته است مادرش ‍ (امام سجاد) خوله دختر يزد جرد پادشاه فارس كه امير مؤ منان او را شاه زنان ناميد.(404)
    4 ـ و نيز از كتـاب يواقيت ابو عمر زاهد نقل شده كه گفته است : مادرش ‍ دختر كسرى است ،(405) و در بحث اولاد حضرت از ارشاد مـفـيد نقل شد كه مادر حضرت زين العابدين عليه السلام شاه زنان دختر يزدجرد بوده است .
    5 ـ ابن شهر آشوب مـتـوفـاى 588 همـانند ربيع الابرار نقـل كرده مـنتـهى با اين تـفـاوت كه عـلى عـليه السلام از رسول خدا روايت نمود:اكرموا كريم قوم و ان خالفوكم .
    (( يعـنى بزرگ هر قومى را احترام كنيد هر چند در عقيده مخالف شما باشند. ))
    و سپس فرمود: من سهم خود و بنى هاشم را از اسرا آزاد ساختم .
    مـهاجر و انصار نيز به تبعيت از على عليه السلام از سهم خود گذشتند. آنگاه على عليه السلام پـيشنهاد پاسخ به خواستگاران فرمود، شهربانو حسين عليه السلام را انتخاب نمود.(406)
    6 ـ مـرحوم شيخ مفيد متوفاى 413 در ارشاد آورده است : امام بعد از امام حسين فرزندش زين العـابدين عـليهمـاالسلام است ، مادرش شاه زنان يا شهربانو دختر يزد جرد فرزندش شهريار فرزند كسرى است ، سپس ‍ مى گويد:
    امير مؤ منان حريث بن جابر حنفى را حكومت بخشى از مشرق زمين داد او دو نفر از دختران يزد جرد را براى حضرت فـرستاد، على عليه السلام شاه زنان را به حسين بخشيد كه امام زين العـابدين از او مـتـولد شد و ديگرى را به محمد بن ابى بكر بخشيد و قاسم از او مـتـولد گـرديد(407) اينها مداركى بود كه در دسترس نويسنده قرار داشت والا مدرك زياد است بنابراين در اينكه شهربانو دختر يزد جرد، همسر حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام بوده است ترديدى وجود ندارد.

    البكاؤ ن خمسه

    از امـام صادق عـليه السلام روايت شده كه فرمود: در تاريخ آنها كه بسيار گريستند پنج نفرند: 1 ـ حضرت آدم عليه السلام 2 ـ حضرت يعقوب عليه السلام 3 ـ حضرت يوسف عليه السلام 4 ـ زهراى مرضيه (س ) 5 ـ امام زين العابدين عليه السلام ، اما حضرت آدم در فراق بهشت آنقدر گريست كه در چهره اش بر اثر سوزش اشك مانند دو نهر گود افتاد، و امـا يعـقـوب در فـراق يوسف آنقدر گريست كه چشمانش نابينا شد و خانواده اش به او اعـتـراض كردند و گـفـتـند:تـاللّه تـفـتـوا تذكر يوسف حتى تكون حرضا او تكون من الهالكين .(408) (( بخدا سوگند آنقدر يوسف يوسف مى كنى كه مى ترسيم مريض شوى مشرف به مرگ ، يا بميرى . ))
    امـا يوسف در زندان آنقدر گريه كرد كه زندانيان به تنگ آمدند و گفتند: يا روز گريه كن و يا شب آرام بگير و يا شب گريه كن و روز آرم باش .
    امـا حضرت زهرا (س ) آنچنان گريه كرد كه مردم مدينه به تنگ آمدند و گفتند: گريه تـو مـا را آزرده است لذا زهرا به مـقـابر شهدا مى رفت و گريه مى كرد و شب به خانه بازمـى گـشت امـا عـلى بن الحسين عـليه السلام چـهل سال در عزاى پدر گريست وقتى نبود كه غذا برايش آورند و او با ديدن غذا گريه نكند تا آنكه غلامش عرض كرد: پسر پيغمبر مى ترسم خود را هلاك كنى ؟ فرمود: هرگاه كشتار فرزندان فاطمه را به ياد مى آورم گريه گلويم را مى فشارد.(409)

    گريه هاى امام سجاد در طول زندگى

    امام سجاد عليه السلام پس از واقعه كربلا تا آخر عمر اشك چشمش ‍ خشك نشد. چنانكه سيد بن طاووس در لهوف آورده است : از امـام صادق عـليه السلام روايت شده است كه زين العـابدين حدود چـهل سال بر پدر بزرگوارش گريست در حالى كه روزها را روزه مى گرفت و شبها را به عبادت مى پرداخت ، هنگام افطار غلام آن حضرت غذايش را حاضر مى ساخت و عرض مى كرد: غذايتان را ميل فرمائيد.
    امـام فـرمـود:قـتـل ابن رسول اللّه جائعـا قـتـل ابن رسول اللّه عطشانا.
    (( پسر پيغمبر را با شكم گرسنه و لب تشنه شهيد كردند ))
    آنقدر تكرار مى فرمود و گريه مى كرد تا غذا با اشك چشمش مخلوط مى گرديد.
    يكى از غـلامـان حضرت گفت : امام سجاد روزى راه صحرا را پيش گرفت ، من در پى اش رفـتـم ديدم روى سنگ خشنى به سجده افتاده و صداى گريه اش بلند است ، و مكرر مى گـويد:لا اله الا اللّه حقا حقا لا اله الا الله تعبدا ورقا لا اله الا الله ايمانا و تصديقا و صدقا.
    من تا هزار بار اذكار حضرت را بر شمردم !
    آنگاه سر از سجده برداشت صورت و محاسن شريفش را ديدم كه گويا با آب شسته شده گـفـتم : مولاى من آيا وقت آن نرسيده كه اندوهتان تمام شود و گريه تان پايان پذيرد؟ فـرمـود: واى بر تـو يعقوب پيغمبر و پسر پيغمبر بود و دوازده پسر داشت خدا يكى از آنان را پـنهان داشت موى سرش از اندوه سفيد شد و كمرش از غم خميد و ديدگانش را به سبب گريه از دست داد در حاليكه مى دانست فرزندش زنده است ، ليكن پدر و مادر و هفده نفر از بستگانم را ديدم كه به خون آغشته به روى زمين افتاده اند چگونه اندوهم پايان يابد و گريه ام بكاهد.(410)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  20. تشكر


صفحه 12 از 15 نخستنخست ... 289101112131415 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •