۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞
صفحه 13 از 15 نخستنخست ... 39101112131415 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 121 تا 130 , از مجموع 143
  1. #121
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    ثواب زيارت ابى عبدالله عليه السلام

    در مورد ثواب زيارت حضرت سيدالشهدا حسين بن على عليه السلام روايات بسيار زياد است از جمله :
    1 ـقال ابو جعفر عليه السلام لمحمّد بن مسلم : مروا شيعتنا بزيارة الحسين بن على عليه السلام فانّ اتيانه مفترض على كل مؤ من يقرّ للحسين بالامامه من اللّه عزّوجلّ.
    (( امـام باقـر عليه السلام به محمد بن مسلم فرمود: به شيعيان ما امر كنيد حسين بن على را زيارت كنند كه زيارت او بر هر مؤ منى كه به امامت او اقرار دارد واجب است .
    2 ـ امـام صادق عـليه السلام فرمود: اگر كسى در تمام عمرش هر ساله حج كند و حسين را زيارت نكند هر آينه حقى از حقوق رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را ترك كرده زيرا رعايت حق حسين بر هر مسلمانى فريضه الهى است .
    3 ـ امـام صادق به ابان بن تغلب فرمود: ابان ! كى حسين را زيارت كردى ؟ عرض كرد: يابن رسول اللّه خيلى وقت است كه حسين را زيارت نكرده ام .
    امام فرمود: سبحان ربى العظيم و بحمده . شما از رؤ ساى شيعه باشيد و حسين را زيارت نمى كنيد، هر كه حسين را زيارت كند در برابر هر قدمى كه بر مى دارد خداوند حسنه اى برايش مى نويسد و گناهى از نامه عملش ‍ محو مى كند و گناهان گذشته و آينده اش را مى آمرزد.غفر له ما تقدّم من ذنبه و ما تاخر.
    تـوضيح : مـقصود از آمرزش گناهان آينده آن است كه زيارت امام حسين عليه السلام موجب ترك بعضى از گناهان مى گردد و همين معنى آمرزش ‍ است كه اگر حسين را زيارت نكرده بود چه بسا گناهانى را مرتكب مى شد كه آمرزيده نمى شد.
    4 ـ امـام صادق عـليه السلام فـرمـود: روزى حسين در دامـن رسول خـدا صلى الله عـليه و آله و سلم بود با او بازى مى كرد و او را مى خندانيد، عـايشه عـرض كرد:يا رسول اله مـا اشدّ اعـجابك بهذا الصبىّ.اى رسول خدا چقدر اين كودك را دوست مى دارى ؟
    پـيامـبر فـرمـود: واى بر تـو چـگـونه دوست نداشتـه باشم كه او مـيوه دل و نور چشم من است .
    بدان كه امت من او را مى كشند، هر كه او را پس از مرگش زيارت كند خداوند ثواب يك حج از حجهاى مرا برايش مى نويسد.
    عايشه تعجب كرد و گفت : ثواب يك حج تو را؟
    رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آرى ثواب دو حج مرا به او مى دهند.
    تعجب عايشه زياده شد و عرض كرد: دو حج ؟
    و پيامبر همچنين زياد مى كرد و مضاعف مى گردانيد تا به نود حج و نود عمره رسانيد.
    5 ـ ابن ابى يعـفـور مـى گـويد: به امـام صادق عليه السلام عرض كردم : خيلى مشتاق زيارتتان بودم ، و سخت به زحمت افتادم تا خدمت رسيدم .
    حضرت فرمود لا تشك ربّك (( از خدايت شكايت مكن ))
    ، چرا به زيارت كسى كه حق او بزرگتر از حق من است نرفتى ؟
    راوى گـويد: اين جمله حضرت : حق او از من بيشتر است ، آنچنان بر من گران آمد كه جمله : از خدا شكايت مكن ، آنقدر گران نيامد.
    گفتم : كيست آنكس كه حق او بر من بيش از حق شما است ؟
    فرمود: حسين عليه السلام ، چرا به حرم حسين نرفتى تا خدا را در آن مكان مقدس بخوانى و حاجات خود را از او بخواهى .(411)
    6 ـ محمد بن مسلم كه از اصحاب اجماع است از امام صادق عليه السلام روايت مى كند كه مى فـرمود: بدرستيكه حسين بن على عليه السلام نزد پروردگارش قرار دارد و از آنجا به مـحل لشگرگاه خود و جايگاه فرود آمدن شهدائى كه با او بودند نظر مى كند و زائران خـود را هم مـى نگرد و آنها را با نام و نشان و اسامى پدرانشان مى شناسد و مقام و درجه ايشان را نزد خداى عزوجل مى داند و شناسائى او نسبت به آنان بيشتر از آشنائى هر يك از شما نسبت به فرزندانتان مى باشد و آن حضرت مشاهده مى كند كسانى را كه براى او گريه مى كنند پس براى آنها طلب مغفرت مى نمايد و از پدران گرامى خود اميرالمؤ منين و پـيامـبر اكرم صلى الله عـليه و آله و سلم هم مسئلت مى نمايد كه درباره آنان طلب مغفرت كنند.
    سپـس امام صادق اضافه فرمود: حسين عليه السلام مى گويد: اگر زائرينم بدانند كه خـدا چـه چيزى براى آنان آماده كرده است خوشحاليشان بيش ‍ از جزع آنها خواهد بود و به تحقيق زائر او برمى گردد در حالى كه براى او گناهى باقى نخواهد ماند.(412)
    7 ـ عـبدالله بن بكير هم كه از اصحاب اجماع است روايت مى كند كه با امام صادق عليه السلام به حج مشرف شده بودم و از حضرتش پرسيدم كه اگر قبر امام حسين را نبش كنند چيزى بدست مى آيد؟
    امـام صادق فرمود: چه سؤ ال بزرگى نمودى حسين بن على با پدر و مادر و برادرش در مـنزل رسول خدايند و با رسول خدا روزى مى خورند و او طرف راست عرش را گرفته و مى گويد: يا رب انجزلى ما وعدتنى .
    (( يعنى پروردگارم آنچه را كه وعده فرمودى به من عنايت فرما. ))
    و نظر مـى كند به زائران قـبر خـود و او مـى شناسد آنانرا و مى داند نامشان و نام پـدرانشان و آنچـه را كه از زاد و تـوشه با خـود دارند حتـى بهتر از پدر نسبت به فرزندش آنها را مى شناسد.(413)
    به زوار قبر حسين امان نامه از آتش مى دهند
    سليمان اعمش گويد: در كوفه همسايه اى داشتم كه گاهى با او مى نشستم ، شب جمعه اى بود از او پـرسيدم : عـقـيده ات درباره زيارت قبر حسين چيست ؟ گفت :بدعة و كلّ بدعة ضلالة و كلّ ضلالة فى النّار. (( بدعت است و هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى در آتـش است ! ))
    ناراحت شدم و خـشمـناك از نزد او خـارج گـشتـم ، و با خود گفتم : سحرگـاه مـى روم و از فـضائل اميرالمؤ منين برايش آنقدر مى گويم تا خدا چشمش را با اشك گـرم كند مـوقـع سحر رفـتـم و در را كوبيدم ، از پـشت در جواب دادند: اوائل شب به زيارت حسين بن على رفته است ، تعجب كردم و به سرعت به حرم حسينى رفـتـم ديدم در حال سجده است ، و از ركوع و سجود خـستـه نمـى شود، او را گفتم : اول شب معتقد بودى كه زيارت حسين بدعت است چه شد كه خود به زيارت آمدى ؟
    گفت : سليمان مرا سرزنش مكن كه من معتقد به امامت اين خاندان نبودم ليكن ديشب خواب ديدم كه سخت مرا تكان داد.
    گفتم : چه خواب ديدى ؟
    گـفـت : در خـواب مـردى بسيار زيبا و با عظمت ديدم كه نمى توان حسن و زيبائى او را تـوصيف كرد، افراد زيادى اطراف او را گرفته و سوار مردى در جلو او در حركت است از يك نفـر از همـراهانش پـرسيدم : اين شخـصيت بزرگ كيست ؟ گفت : محمد بن عبدالله ، پـرسيدم : آن سوار كيست ؟ گـفـت : عـلى بن ابيطالب عـليه السلام وصى رسول خـدا است : ناگـهان متوجه شدم ناقه اى از نور ميان زمين و آسمان در حركت است و هودجى بر آن بستـه اند پـرسيدم : اين ناقـه از آن كيست ؟ گـفـتـند مـال خـديجه بنت خويلد و فاطمه دختر رسول خدا است گفتم : آن جوان كيست ؟ گفتند او حسن بن عـلى است . كجا مى روند؟ به زيارت شهيد مظلوم كربلا حسين بن على مى روند، ديدم از هودج نامه هايى بر زمين مى ريزد كه در آن نوشته بود: امانا من اللّه جلّ ذكره لزوّار الحسين بن علىّ ليلة الجمعة .سپس منادى ندا در داد: آگاه باشيد كه ما و شيعيانمان در درجات بالاى بهشتـيم ، سليمان من از اين مكان خارج نمى شوم تا روح از بدنم مفارقت كند.(414)


    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  2. #122
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    اولين بناء و تحولات بعدى بارگاه حسينى

    اولين بناى قبر منور سيدالشهداء ابا عبداللّه الحسين عليه السلام بدست قوم بنى اسد انجام گـرفـت ، در آن هنگام كه اجساد پاك و مطهر شهدا را دفن مى كردند سپس سقيفه اى (سايبان يا اطاق كوچـك ) به آن اضافـه شد، و چـنانكه عـلى بن طاووس در اقـبال از حسين بن ابى حمزه روايت نموده است . آن اطاق داراى دربى بوده كه به باب الحائر مـعروف بوده است ، و راوى خود براى زيارت قبر امام حسين عليه السلام از آن در وارد شد. و از روايتـى كه ابن قـولويه در كامـل الزيارة نقـل نمـوده كه امام صادق عليه السلام به ابوحمزه ثمالى فرمود:فاذا اءتيت الباب الّذى يلى الشّرق فـقـف عـلى الباب و قـل ... (( هنگامى كه به درب شرقى رسيدى بايست و چنين بگو... ))
    و همچنين از روايت صفوان بن مهران كه در كتاب مزار شيخ مفيد مذكور است آمده : هنگامى كه به باب حائر رسيدى بايست ... سپس وارد بارگاه مى شوى و طرف سر حضرت ابى عـبدالله بايست ... آنگاه از درى كه زير پاى على بن الحسين عليه السلام است خارج شو سپـس شهدا را زيارت مـى كنى و بعـد به زيارت قـبر حضرت ابى الفضل مى روى .
    از اين روايات به خوبى مستفاد مى شود كه حرم مطهر سيدالشهدا درهاى متعددى داشته و همـچنين حرم جناب ابى الفضل العباس داراى ساختمان كوچك بوده و درى هم داشته است ، و مسجدى نيز در كنار قبر امام عليه السلام در اواخر حكومت بنى اميه احداث گرديده بود تا آنكه هارون الرشيد به خلافت رسيد، دستور داد بقعه و بارگاه امام حسين عليه السلام را خراب كردند و درخت سدرى هم آنجا بود كه آنرا نيز قطع نمودند.
    دومـين بناء: وقـتـى مـاءمـون به خـلافـت رسيد دوباره تـجديد بناء نمـود، تا آنكه مـتـوكل عـباسى بر مـسند خـلافـت قـرار گـرفـت ، در سال 236 زوار را از زيارت مـنع كرد و گـنبد و بارگـاه امـام را خـراب نمـود كه تفصيل آن خواهد آمد.
    سومـين بناء: منتصر پسر متوكل كه به خلافت رسيد قبر مطهر امام و حائر آن را تجديد بنا نمود و مناره اى نيز براى حرم حسينى احداث كرد و مردم را به زيارت قبر آن حضرت امر نموده و نسبت به علويين خدمت شايانى كرد.
    چهارمين بناء: بين سالهاى 279 تا 289 محمد بن زيد بن حسن معروف به داعى صغير كه سلطنت طبرستـان بعـد از برادرش حسن مـلقـب به داعـى كبير به او انتـقـال يافـت ساخـتمانهائى به مشهدين (قبر منور اميرالمؤ منين و قبر مطهر سيدالشهدا) افزود و بازسازى كرد.
    پـنجمـين بناء: عـضدالدوله ديلمـى (ابن بويه ) در مقام تعمير و تزئين و نوسازى و بازسازى مشهدين برآمد و موقوفاتى براى آنها قرار داد.
    ششمـين بناء: حسن بن فـضل مـعـروف به ابومـحمـد رامـهرمـزى وزير سلطان آل بويه به علت آتش سوزى كه 14 ربيع الاول سال 407 در بقعه مباركه امام حسين عليه السلام رخ داده بود تجديد بنا نمود و ديوارى نيز اطراف حاير حسينى بنا كرد كه تا سال 588 وجود داشته است .
    هفـتـمـين بناء: عـمـارتـى كه هم اكنون مـوجود است سلطان اويس ايلخـانى در سال 767 بنا نموده كه تاريخ آن بالاى محراب قبله موجود است و پسرش ‍ احمد بن اويس نيز تـكمـيل بنا كرده است و شاه اسمـاعـيل صفـوى در سال 930 صندوق بديعـى اهداء نمـوده و بالاخـره در سال 1048 سلطان مـراد عـثـمـانى آخـرين قـبه را بنا كرده و گـچـكارى نمـود و در سال 1135 همـسر نادرشاه افشار مبالغ هنگفتى صرف تعمير روضه مباركه نمود و در سال 1232 فتحعلى شاه قاجار بقعه شريفه را طلا كارى كرده است .(415)

    متوكل و قبر امام حسين عليه السلام

    مـتـوكل عـباسى در سال 236 امر كرد قبر حسين عليه السلام و ساختمانهاى اطراف آن را خراب كنند و زمين آن را شخم بزنند و بذر بكارند و مردم را از زيارت منع نمايند.
    رئيس شرطه (پليس ) متوكل اعلان كرد: بعد از سه روز هر كه را در اطراف قبر بيابم او را زندانى خواهم كرد، مردم فرار كردند و اطراف حرم خالى از سكنه شد.(416)

    گـفـتـه شده است سبب تـخـريب قـبر حسين عـليه السلام اين بود كه زن آوازه خوانى قـبل از خـلافـت مـتـوكل دخـتـران آوازه خـوان از شاگـردان خـود را براى مـتـوكل مـى فـرستاد، هنگام شرب خمر برايش آوازه خوانى مى كردند، پس ‍ از رسيدن به مـقام خلافت سراغ زن آوازه خوان فرستاد، خبر شد كه در شهر نيست و زن به زيارت قبر حسين عـليه السلام رفـتـه بود در كربلا به او خـبر دادند كه مـتـوكل وى را طلبيده است ، زن به بغـداد بازگـشت و يكى از دخـتـرانى كه متوكل از آوازخوانى او خوشش مى آمد نزد او فرستاد.
    مـتـوكل پرسيد: در اين مدت كجا بوديد؟ دخترك گفت : استادم به حج رفته بود و ما را با خود برده بود.
    ـ شما در ماه شعبان كجا حج كرديد؟
    ـ در كنار قبر حسين عليه السلام .
    با اين پـاسخ دود از كله مـتـوكل برآمـد كه شيعـيان ابى عـبدالله زيارت او را معادل حج مى دانند!! دستور داد آن خانم را به زندان بيفكنند و اموالش را مصادره كرد، يكى از ماءمورانش را به نام ديزج كه قبلا يهودى بود و اسلام اختيار كرده بود ماءمور كرد تا قبر را شخم زد و خانه هاى اطراف آن را خراب كرد و آب بست ، و ماءموران مسلح در اطراف گماشت تا احدى نتواند به زيارت محل قبر برود.(417)

    حيوانات به قبر حسين احترام مى گذارند

    عبدالله بن رابيه چنين حكايت مى كند:
    در سال 247 از حج برگشتم به عراق رفتم و اميرالمؤ منين عليه السلام را زيارت نمودم و براى زيارت حسين عـليه السلام راهى كربلا شدم ، وقتى به كربلا رسيدم مشاهده كردم بارگـاه حضرت را خراب كرده اند و زمين را آبيارى نموده و گاوها را براى شخم زمـين آمـاده ساخـتـه اند، و با چـشم خـود ديدم كه گـاوها مـشغـول شخـم زمينند و چون نزديك قبر مى رسيدند هر چه بر آنها فشار مى آوردند اطاعت نمـى كردند و به طرف چپ و راست منحرف مى شدند، و چون زيارت حسين عليه السلام برايم مـقـدور نشد به بغـداد رفـتـم وقـتـى وارد شدم وضع شهر را دگرگونه ديدم پـرسيدم چـه خـبر است ؟ گـفـتـند: مـتـوكل به جهنم واصل شده ، خدا را شكر گفتم .(418)


    المنتصر بالله پدرش متوكل را مى كشد

    متوكل دلقكى داشت بنام عبادة المخنث كه بالشى در زير لباس بر شكم مى بست و سرش را كه طاس بود برهنه مـى كرد و در برابر مـتـوكل مـى رقـصيد و خـواننده ها مـى خـواندند:قـد اقـبل الاصلع ابطين خـليفة المسلمين .و تقليد امير مؤ منان عليه السلام را درمى آورد و مـتـوكل هم شراب مـى نوشيد و مـى خـنديد يك روز كه مـنتـصر بالله فـرزند مـتـوكل حاضر بود دلقـك كارش ‍ را شروع كرد، منتصر اشاره اى به دلقك نمود و او را تـهديد كرد، دلقـك ساكت شد، مـتـوكل دليل سكوتش را پرسيد دلقك داستان را براى متوكل بيان كرد.
    مـنتـصر گفت : يا اميرالمؤ منين كسى را كه اين سگ تقليد او را درمى آورد و مردم مى خندند پـسر عـموى شما و بزرگ خاندان شما و افتخار شما به او است ، اگر تو گوشت او را مى خورى به اين سگ و امثال او مخوران .
    متوكل آوازه خوانان را گفت : بگوئيد:
    غار الفتى لابن عمّه

    والفتى فى حرّ امّه

    يعنى : (( جوان براى پسر عمويش به غيرت آمده ، جوان در فلان مادرش . ))
    و اين عمل موجب شد كه منتصر پدرش متوكل را بكشد.(419)

    و در نقـل ديگر آمده كه منتصر شنيد پدرش به فاطمه زهرا سلام اللّه عليها دشنام مى دهد از دانشمندى حكم قضيه را پرسيد، دانشمند گفت : كشتن اين شخص واجب است اما هر كه پدر خـود را بكشد عـمـرش كوتـاه خـواهد بود، منتصر گفت : بگذار براى اطاعت امر خدا عمرم كوتـاه گـردد، پـدر را كشت و خـود نيز هفـت مـاه بيش بعـد از متوكل زنده نماند.(420)

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  3. #123
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    با اين همه تخريب چگونه قبر را يافتند؟

    مـنتـصر بالله بعد از متوكل عهده دار خلافت شد و تصميم گرفت قبر را تجديد بنا كند، اما كيفيت پيدا كردن محل قبر به اين ترتيب بوده است :
    مـحمدبن حسين آشنانى گويد: مدتى گذشت كه از بيم و خوف نتوانستم به زيارت حسين عـليه السلام بروم تا آنكه سرانجام خود را آماده خطر نمودم و يك نفر از عطرفروشان نيز مـوافقت كرد با من بيايد، روزها پنهان مى شديم و شبها راه مى رفتيم تا نيمه شبى به حدود غـاضريه رسيديم ، در دل شب از كمينگاه خارج شديم و از وسط دو نفر نگهبان مـسلح كه خـواب بودند گـذشتـيم تـا به حدود مـحل قـبر رسيديم ليكن نتوانستيم مـحل قـبر را تـشخـيص دهيم تـا اينكه بوسيله بوى عطر خاصى كه استشمام كرديم محل قبر را تشخيص داده خود را روى محل قبر انداختيم و زيارت كرديم ، به عطار گفتم اين بوى چيست ؟ گفت بخدا قسم هرگز چنين عطرى استشمام نكرده ام .
    پـس از وداع با قـبر عـلامـاتـى چـند در اطراف قـبر قـرار داديم و چـون مـتـوكل كشتـه شد با جمـعـى از شيعـيان آمـديم و با خـارج كردن عـلائم محل و حدود قبر را مشخص كرديم .(421)

    الحمد لله و به فضل پروردگار كتاب حسين نفس مطمئنه پايان يافت در اينجا مناسب مى بينيم كه شمه اى از فجايع و شرارتها و بى بند و بارى هاى يزيد و گزيده اى از تـاريخ مـخـتـار و انتـقـام گيرى از قاتلان امام حسين عليه السلام را باز گوئيم تا بر جامعيت كتاب افزوده و خوانندگان نيز تا حدودى از اين قسمت تاريخ آگاه گردند:
    يزيدبن معاويه

    يزيد فـرزند مـعـاوية بن ابى سفـيان در سال 25 يا 26 هجرى متولد و در 14 ربيع الاول يا 17 صفر سال 64 به هلاكت رسيد.
    در مـدت سه سال و هفـت مـاه و بيست و دو روز حكومتش سه فاجعه بزرگ براى اسلام و مسلمانان آفريد:
    1 ـ شهادت حضرت حسين بن على سبط رسول گرامى اسلام .
    2 ـ قـتـل عـام مـدينه منوره و كشتن زن و مرد و بسيارى از اقراء و صحابه رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم .
    3 ـ به آتش كشيدن خانه كعبه و تخريب آن .
    فسق و فجور يزيد
    مـسعودى مى نويسد، يزيد عياش و خوشگذران بود و همواره به لهو و لعب مى پرداخت ، او داراى پـرندگـان و سگـهاى شكارى و يوزپـلنگ و ميمونهاى بسيارى بود كه بيشتر اوقاتش را به آنها مى گذرانيد و هم نشينانى در شرابخوارى داشت .
    روزى بر بساط شراب نشست در حاليكه ابن زياد در طرف راست او بود، و اين داستان پـس از شهادت امـام حسين عـليه السلام واقـع شد، در اين حال به ساقى بزم شراب رو كرد و گفت :
    اسقـنى شربةّ تـروى مـشاشى

    ثـمـّ مل فاسق مثلها بن زياد

    صاحب السّر و الامانة عندى

    و لتديد مغنمى و جهادى

    شرابى به مـن بياشام كه از درون سيرابم سازد، سپـس مـثـل آنرا به ابن زياد بياشام كه او صاحب اسرار و امين من در جهاد و به دست آوردن غنائم است .
    آنگاه آواز خوانان را دستور داد تا اين اشعار را با غنا بخوانند.
    در حكومـت يزيد اعمال ناپسند او در ميان همه كاركنانش رواج داشت ، و غنا در مكه و مدينه رايج شد، و وسائل لهو و لعـب را همـگـان بكار گـرفـتـند و استـفاده مى كردند، مردم شرابخوارى را علنى انجام مى دادند!
    او را مـيمـونى بود كه ابوقـيس نام نهاده و در مـجالس رسمـى او را در كنار رجال مـى نشانيد و برايش تخت و متكاى مخصوصى قرار داده بود، و آن ميمون خبيثى بود كه كارهاى زشت انجام مى داد، و خر وحشى را رام كرده بودند و بر آن زين و يراق نهاده و اين ميمون بر آن سوار مى شد و با اسبها مسابقه مى داد، و بر او قبايى از ابريشم سرخ و زرد مـى پوشانيد و كلاه ابريشمى بر سرش مى نهاد كه داراى رنگهاى مختلف بود، و براى الاغ نيز زين ابريشمى رنگارنگ ساخته بودند كه انسانها بر آن لباسها و زين و برگ غبطه مى خوردند.
    يكى از روزها ابوقيس برنده مسابقه شد، يكى از شعراى شام چنين سرود:
    تمسّك ابا قيس بفضل عنانها

    فليس عليها ان سقطت ضمان

    الا من راءى القردّ الّذى سبقت به

    جياد اميرالمؤ منين ! اءتان

    اى ابوقيس عنان مركبت را محكم نگهدار كه اگر بيفتى الاغ ضامن جان تو نيست .
    چـه كسى ديده است كه ميمونى بر ماده الاغى سوار باشد و بر اسبهاى اميرالمؤ منين سبقت بگيرد.(422)
    آرى از كسى كه از حكومت بر مسلمين جهان اين چنين چهره بهره بردارى مى كند كشتن فرزند پيامبر هم بعيد نيست ، شگفت تر اينكه كسى را با چنين اعمالى جانشين پيامبر معرفى كنند.

    چرا با حسين عليه السلام دشمنى مى كردند؟

    يكى از دلائل دشمـنى زمـامـداران عـمـوما با اولياء خدا ترس ازدست دادن حكومتشان وسيله اولياء اللّه بوده و اين معنى از اول خلقت تا امروز صادق است اما اين معنى ملازم با دشمنى درونى نيست بلكه هرگاه احساس مى كردند كه وجود كسى براى حكومت و سلطنتشان مضر است با او به ستيز بر مى خواستند.
    امـا عـداوت برخـى از انسانها با اولياء خـدا ذاتـى و درونى است و اين نوع عـداوت مخصوصى افراد حرامزاده است چنانكه در روايات بسيارى آمده است ولدالزنا دوستدار على و اولادش نخواهد بود.
    قال على عليه السلام لا يحبّنى كافر و لا ولدزناء
    على عليه السلام فرموده : كافر و زنازاده نمى تواند مرا دوست بدارد.(423)
    قـال ابو سعـيد الحدرى :كنّا نختبر اولادنا بحبّ على بن ابى طالب عليه السلام فمن احبّه عرفنا انّه منّا.(424)ابو سعيد خدرى گفت : فرزندانمان را با دوستى على بن ابيطالب عليه السلام امتحان مى كرديم ، هر يك كه على را دوست مى داشت مى دانستم كه فرزند ما است .
    قـال جابر الانصارى : مـا كنّا نعـرف المـنافـقـين عـلى عـهد رسول الله الاّ ببغضهم عليّا و ولده .(425)
    جابر انصارى گويد: ما در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم منافقان را با دشمنى على و اولادش مى شناختم ! و يكى از دلائل دشمنى يزيد با خاندان پيامبر همين معنى است ، كه محدث بزرگ مرحوم حاج شيخ عباس قمى در كنار كتاب تتمة المنتهى مى گويد: ميسون مادر يزيد غلام پدر خود را به خود تمكين داد و به يزيد حامله شد.(426)

    بنى اميه تحملفضائل امامان را نداشتند
    يكى ديگر از دلائل دشمنى بنى اميه و ساير خلفاء با امامان عليهم السلام اين بود كه امامان داراى فضائل بى شمارى بودند كه ديگران فاقد آن بودند و با وجود آنكه تمام قـدرت و امـكانات را در اخـتـيار داشتـند اما مى ديدند كه مردم علاقمند امامان اند برايشان گـران مـى آمـد و تـحمـلش را نداشتـند و برايشان حسد مـى بردند فـضائل ائمـه عـليهم السلام كتابها را پر كرده ، مخصوصا تاريخ حضرت رضا و امام جواد عـليهمـاالسلام و جلساتـى كه مـاءمـون عـباسى تـشكيل داد و اين بزرگـواران مـناظراتـى با عـلمـاى اديان داشتـند تـا حدى پرده از فضائل اهل بيت عليه السلام برمى دارد.
    و در كتاب بحارالانوار مجلسى رضوان الله تعالى عليه در باب زندگى هر يك از ائمه علهيم السلام ابوابى از فضائل هر يك ديده مى شود.
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  4. #124
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    يزيد و قتل عام مردم مدينه

    پـس از شهادت حضرت سيدالشهداء جمـاعـتـى از مردم مدينه از جمله عبدالله بن حنظله غسيل الملائكه به شام رفتند و با يزيد ديدار كردند، يزيد جوائز فراوان به آنها داد، چون فرستادگان به مدينه برگشتند در ميان مردم بدگوئى او را آغاز كردند، و گفتند: مـا از نزد كسى مى آئيم كه دين ندارد، شراب مى آشامد و آوازخوانان و نوازندگان همواره در مـجلس او به نواختن تار و طنبو و آوازخوانى مشغولند، او سگ باز است و آنقدر شراب مى خورد و در مستى مى گذراند كه از نماز غفلت مى ورزد، شما را گواه مى گيريم كه او را از خلافت عزل كرديم .
    مـردم مـدينه حاكم يزيد را عزل نمودند و با عبدالله بن حنظله بيعت كردند، و بنى اميه را از مـدينه بيرون كردند، و آنها داستان را به يزيد نوشته و از وى استمداد نمودند، يزيد، عمروبن سعيد را خواست به او پيشنهاد رفتن به مدينه نموده عمرو گفت : همه جا در تـحت فـرمـان تـو بوده ام و همـه جا را امـن ساختم اگر بنا باشد كه خون افراد قريش ريخـتـه شود حاضر نيستم ، يزيد كه از جانب عمرو ماءيوس گرديد به سراغ عبيدالله زياد فـرستاد و به او پيشنهاد كرد كه مدينه را امن ساخته سپس به مكه رود و ابن زبير را مـحاصره نمـايد، ابن زياد گـفـت :واللّه لا جمـعـتـهمـا للفـاسق قـتـل ابن رسول اللّه و غـزو مـكه . يعـنى كشتن پسر پيغمبر و جنگ با كعبه را براى فـاسقـى تـواءمـا مرتكب نمى شوم . آخرالامر مسلم بن عقبه را خواست و با دوازده هزار نفر به طرف مـدينه فرستاد و دستور داد سه روز به آنها مهلت بده اگر مطيع نشدند با آنها بجنگ ولى متعرض على بن الحسين عليه السلام مشو كه او خاندان مروان را پناه داده است .
    مـوقـعـيكه خبر حركت مسلم بن عقبه به مردم مدينه رسيد بر بنى اميه سخت گرفتند و به آنها پيشنهاد كردند كه يا با ما عهد كنيد كه بر كسى از ما ستم نكنيد و كسى را بر عليه مـا راهنمـائى نكنيد و به دشمن ما كمك ننمائيد و يا با شما مى جنگيم و شما را مى كشيم ، بنى امـيه شرايط پيشنهادى را پذيرفتند و راه شام را در پيش گرفتند، تا وقتيكه به مـسلم بن عقبه برخوردند، ابن عقبه پسر عثمان را خواست و از وضع مدينه جويا شد، ولى او بر طبق پيمانى كه سپرده بود گفت : من نمى توانم چيزى بگويم زيرا پيمان سپرده ام . مـسلم گـفـت : اگر پسر خليفه نبودى ترا گردن مى زدم ، مروان به پسرش عبدالملك گـفـت : نزد مـسلم برو شايد مرا نخواهد تا مجبور شوم برخلاف پيمان بگويم عبدالملك نزد مـسلم رفت ، پرسيد: چه خبر؟ و چه بايد كرد؟ عبدالملك گفت : مى روى تا وقتى به نخـله رسيدى در سايه درخـتـان استـراحت مـى كنى اول آفـتـاب از جانب حره طرف شرقى مدينه شروع به جنگ مى كنى تا وقتى كه آفتاب بر پـشت شما و بر صورت مردم مدينه بتابد آن وقت چشم ايشان بر اثر تابش آفتاب بر زره ها و خودها و سرنيزه ها و شمشيرهاى شما خيره خواهد شد، مسلم بن عقبه گفت : خدا پدرت را خير دهد از اين فرزندى كه دارد!
    مسلم بن عقبه طبق دستور عبدالملك پيش رفت تا با مردم مدينه روبرو شد به آنها گفت كه اميرالمؤ منين ! گمان مى كند شما اصل و ريشه اسلاميد و دوست ندارد خون شما ريخته شود بنابراين سه روز به شما مهلت مى دهيم اگر توبه كرديد و تسليم شديد از شما مى پـذيرم و من هم به مكه مى روم ولى اگر سرپيچى كنيد از ما رفع عذر نموده آن وقت به حساب شما خواهم رسيد. پس از سه روز پرسيد: چه مى كنيد آيا تسليم مى شويد يا مى جنگيد؟ مردم مدينه گفتند: بلكه با شما مى جنگيم .
    روز چـهارم مردم مدينه به فرماندهى عبدالله بن حنظله آماده نبرد شدند مسلم بن عقبه هم از طرف شرقـى مـدينه مهياى كارزار شد، براى مسلم كه پيرمرد و مريض بود كرسى در وسط دو جمـعـيت قـرار دادند و بر آن نشست . لشكر شام حمله را آغاز كردند تا اكثر مردم مـدينه شكست خـوردند، ولى عبدالله بن حنظله با عده قليلى كه در اطرافش بودند حمله سختى نمود و لشكر شام را به عقب نشينى مجبور ساخت تا نزديك بود خود را به كرسى مسلم برساند كه او لشكر شام را تهديد و تحريك نمود و دوباره جنگ درگير شد.
    در اين مـيان فـضل بن عـباس بن ربيعة بن حارث بن عبدالمطلب با بيست نفر به كمك عـبدالله شتـافت و به او گفت : به هر طرف كه من حمله كردم شما هم به همان طرف حمله كنيد كه تصميم گرفته ام تا خود را به مسلم فرمانده شاميان نرسانم دست نكشم يا او را مـى كشم يا خـود كشتـه مـى شوم ، حمـله نمـودند تـا فـضل خـود را به پـرچـمـدار شام رسانيد و او را به خـيال مـسلم كشت و آواز برداشت كه مسلم را كشتم ، مسلم پاسخش داد كه اشتباه كردى ، مسلم خـود پـرچـم شامـيان را بدست گـرفـت و پـيش ‍ مـى رفـت تـا فـضل كشتـه شد، عـبدالله پـس از كشتـه شدن فـضل با عـده كمـى كه همـراه داشت مشغول جنگ شد و مردم را به جنگ تحريك مى نمود تا برادر مادريش محمدبن ثابت بن قيس كشته شد، هشت پسر داشت هر يك پس از ديگرى شهيد شدند و سرانجام عبدالله بن حنظله به شهادت رسيد و مدينه به تصرف مسلم و لشكر شام درآمد.
    مـسلم سه روز جان و مـال و نوامـيس مـردم مـدينه را بر شامـيان حلال كرد چـه خونهائى كه نريختند و چه اموالى كه به غارت نرفت و چه نواميسى كه هتـك نشد پس از سه روز مسلم از مردم مدينه بيعت گرفت كه همگى برده زرخريد يزيدند هر كه نمى پذيرفت طعمه شمشير مى شد فقط حضرت سجاد عليه السلام محفوظ ماند و چهارصد خانواده اى كه در خانه خود پناه داده بود نيز از اين مهلكه نجات يافتند.
    از ابن قتيبه در كتاب الامامة و السياسة نقل شده : كه افرادى را با سخت ترين شكنجه ها از بين بردند هزار و هفتصد نفر از بزرگان و مهاجرين و قريش و وجوه مردم كشته شد، و مـجمـوع كشتـگـان بجز زنان و كودكان به ده هزار نفـر رسيد، از ابن ابى الحديد نقل شده : كه آنچه مسلم بن عقبه در مدينه كشت از آنچه بسر بن ارطاة در سفر حجاز و يمن كه در حدود سى هزار نفر را هلاك كرد كمتر نبود.
    مـردى از اهل شام بر زنى كه تـازه وضع حمـل نمـوده و بچـه اش را در بغـل گـرفـتـه شير مـى داد وارد شد، گفت : هر چه دارى براى من حاضر كن ، زن گفت : چيزى براى ما باقى نگذاشتند، شامى گفت : چيزى به من بده وگرنه بچه ترا مى كشم ، زن گـفـت : واى بر تـو اين پـسر ابى كبشه انصارى يار رسول خـدا است ، سپس گفت : فرزندم اگر چيزى داشتم فداى تو مى نمودم ، مرد شامى پـاى طفـل را گـرفـت در حالى كه پـستـان در دهن داشت چـنان به ديوار كوبيد كه مغز طفـل مـتلاشى و بر زمين پخش شد، ولى آن مرد هنوز از خانه خارج نشده بود كه صورتش سياه شد.
    ابو سعـيد خـدرى در خـانه پنهان شده بود كه چند مرد شامى وارد خانه شدند و نامش را پرسيدند؟ پاسخ داد؟ من ابو سعيد خدرى يار پيامبرم ، گفتند: آرى نامت را زياد شنيده ايم خـوب كارى كردى كه در خـانه نشستـى و با مـا نجنگـيدى حال هرچه دارى بياور، گفت چيزى ندارم ، موهاى صورتش را كندند و او را چندين بار زدند و هر چه يافتند بردند حتى از سير و پياز و يكجفت كبوتر كه در خانه بود نگذشتند.
    انس گـويد: در واقعه حره هفتصد نفر از قراء و حافظين قرآن كشته شدند بحدى از مردم مـدينه كشته شد كه مى توان گفت يك نفر باقى نماند، از جمله كسانيكه كشته شدند دو نفـر از پـسران زينب دخـتـر ام سلمـه همـسر مـكرمـه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى باشد.(427)

    يزيد و سوزاندن خانه كعبه

    پس از آنكه مسرف بن عقبه از سركوبى مردم مدينه فارغ شد عازم مكه مكرمه گرديد، اما چـون به قـدير رسيد جان به مالك دوزخ تسليم كرد، حصين بن نمير كه جانشين مسرف بود به فرماندهى سپاه شام وارد مكه شد.
    شهر مكه را محاصره نمود، عبدالله بن زبير كه قدرت جنگيدن با وى را نداشت به خانه كعـبه پـناهنده شد، و او خود را: العائذ بالبيت مى ناميد، و به همين لقب مشهور شد حتى شعرا در اشعار او را با اين لقب نام مى بردند.
    حصين بن نمير از بالاى كوههاى مسجدالحرام و دره هاى اطراف منجنيق ها نصب كردند و به وسيله آن سنگ و آتش و نفت و چيزهاى سوزنده به خانه كعبه مى ريختند تا آنكه خانه را خراب كرده و سوزانيدند.
    و خـداوند بزرگ نيز قدرت نمائى كرد و در حمايت از خانه اش صاعقه اى فرستاد كه يازده نفـر از كسانيكه با منجنيق كار مى كردند طعمه حريق شدند و اين حادثه در سوم ربيع الاول يازده روز قبل از مرگ يزيد اتفاق افتاد، فشار بر مردم مكه و ابن زبير سخت شد، كه ابو وجزة مدنى در اشعارش چنين سروده است :
    ابن نمير بئس ما تولى

    قد احرق المقام والمصلّى

    پـسر نمـير چـه كار زشتـى را مـرتـكب شد كه مـقـام ابراهيم و محل نماز را سوزانيد.(428)

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  5. #125
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    بى شرمى يزيد

    يزيد در زمـان معاويه به عنوان امير حاج به حج رفت ، در مراجعت به مدينه برگشت ، و در آنجا بساط شراب بگسترانيد در اين حال امام حسين عليه السلام و عبدالله بن عباس خواستند بر او وارد شوند يزيد گفت : وارد شوند، او را گفتند: ابن عباس بوى شراب را مى فهمد. گفت : حسين را اجازه دهيد و ابن عباس را اجازه ندهيد!
    حسين عـليه السلام كه وارد شد بوى شراب را همراه بوى عطريات فراوان دريافت . حضرت فرمود: چه عطر خوبى ، اين عطر چيست ؟ يزيد گفت : اين عطرى است كه در شام تهيه مى شود.
    آنگـاه كاسه شراب طلبيد و خود آشاميد، كاسه ديگر طلبيد، چون حاضر كردند به امام حسين عليه السلام حواله كرد!!
    حضرت فـرمـود: عـليك شرابك ايّها المـرء. شرابت مال خودت اى شخص ‍ يزيد اشعارى با اين مضامين خواند:
    اى رفـيق ، عـجب است كه ترا دعوت به شراب مى كنيم و تو اجابت نمى كنى و به زنان جوان و شهوات و شادى و شرابى كه بزرگان عرب بر آن نشسته اند دلت را تر و تازه مى كند.
    امـام عـليه السلام برخاست و فرمود: بلكه دل ترا تر و تازه مى سازد اى پسر معاويه .(429)
    اين عمل يزيد نشان مى دهد كه آنقدر شراب خورده كه عقلش را از دست داده بود وگرنه با توجه به مذاكرات او با نمايش قبل از حضور امام اين رفتار تناسب ندارد.
    خـلاصه زشتـيهاى يزيد و اعـمـال ناشايست او بقدرى است كه زبان از بيان و قلم از تـحرير آن قـاصر و ناتوان است ، تاريخ ننگين زندگى كوتاه يزيد بشريت را به شرمندگى و سرافكندگى وا مى دارد.
    رفـتـار مـعـاويه پـسر يزيد كه پـس از مـرگ پـدرش او را به خلافت برگزيدند، و استـعـفـايش ، واكنش رفتار يزيد است ، او انديشيد پدرش آبروى خلافت را برده و چنين خـلافـتـى باعث شرمسارى هر انسان عاقل است ، وگرنه در تاريخ سابقه ندارد كه كسى از حكومت روى گردان باشد.فعليه لعنة اللّه و الملائكة و النّاس اجمعين .

    مختار بن ابى عبيد ثقفى

    او فـرزند ابوعـبيد ثـقـفـى است كه از صحابه و ياران پيامبر اسلام و سرداران بنام اسلامـى بوده است ، مـادرش دومـه دخـتـر وهب بن عـمـر مـى باشد، مـخـتـار در سال اول هجرت متولد گرديد بنابراين هنگام رحلت پيامبر اسلام يازده ساله بوده است به همين مناسبت در شمار اصحاب و ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده است .
    مـخـتار مردى عاق و با خرد و مدبر بود، در حاضر جوابى يد طولائى داشت و در فطانت و زيركى شهره آفاق و در حدسش خطا نمى كرد، او شجاعى بى پروا و داراى همتى عالى بود، كه همـواره به كارهاى بزرگ اقدام مى نمود، و در فنون و امور جنگى استاد، و در جوانمردى و بخشندگى بى مانند، و به دليل سياست و فطانتش بود كه در مدت كوتاه حكومـتـش كه از هجده ماه تجاوز نكرد چه موفقيتهائى نصيبش گرديد و در اين مدت كوتاه دشمـنان امـام حسين عـليه السلام را كيفـرى بسزا داد و بر زخـم دل خـاندان پـيغـمـبر صلى اللّه عـليه و آله مـرهم نهاد تـا آنكه در سال 67 در 67 سالگـى بدست مصعب بن زبير كشته شد و در طرف غربى گورستان كوفه دفن گرديد، و داراى قبه و بارگاه بوده است .
    از ابن بطوطه مـتوفاى قرن هشتم نقل شده كه نزديك كوفه قبه و بارگاهى را مشاهده كردم كه گفته شد قبر مختار بن ابى عبيد ثقفى است .
    چـنانكه رساله شرح الثار ابن نما متوفى 726 مى گويد: بارگاه مختار بن ابى عبيد مانند ستاره تابان مقابل باب مسلم مى درخشيد.(430)
    ولادت مختار
    براى پيدايش رجال بزرگ نوعا عواملى دست به هم مى دهند و مقدماتى آماده مى كرد تا يك شخـصيتـى بوجود آيد، بنابراين بعـيد نيست آنچـه را كه درباره ولادت مـختار نقل شده به وقوع پيوسته و صحت داشته باشد: مى گويند هنگاميكه ابوعبيد پدر مختار تـصمـيم گـرفـت همـسرى براى خـود انتـخـاب كند در صدد تـحقـيق از حال زنان شايستـه برآمد، دوشيزگانى از قبيله ثقف و بستگانش را يادآورى كردند او هيچيك از آنان را نپسنديد تا آنكه در خواب ديد كسى او را گفت دومه دختر زيباى وهب را به همسرى اختيار كن زيرا در زمينه او هيچكس ترا ملامت نخواهد كرد و در زندگى با او نگرانى نخواهى ديد.
    خـوابش را با نزديكان در ميان گذاشت همه اين دختر را پسنديدند با دومه ازدواج كرد، چون همسر ابوعبيد به مختار حامله گرديد، در خواب ديد كسى اين اشعار را برايش سرود:
    اءبشرى بالولد

    اءشبه شيى ء بالاسد

    اذا الرجال فى كبد

    تقاتلوا على بلد

    كان له الحظّ الاشد

    يعـنى تـرا مـژده باد به فـرزندى كه همانند شير است ، هنگاميكه مردان سختى جنگ را تحمل مى كنند براى او بالاترين لذت است .
    چـون وضع حمـل نمـود باز همـان كس بخـواب دومـه آمـد و او را گـفـت : قبل از آنكه بجنبد و بيش از آنكه كامش را برداريد او را مختار نام گزاريد و ابوجبر كنيه اش دهيد.(431) شايد مـناسبت كنيه ابوجبر با مختار از آن جهت باشد كه شكستگى دل اهل بيت پيغمبر را جبران كرد و با انتقام و خونخواهى حزن و اندوهشان را به سرور و خوشى تبديل نمود.
    مختار از ديدگاه امام
    از لابلاى روايات بسيارى بر ميايد كه امامان و پيشوايان مذهبى همواره نسبت به مختار اظهار علاقه فراوان مى كردند و از عمليات او و خونخواهى حسين بن عليهمالسلام مسرور بوده اند، چنانكه امام باقر عليه السلام فرمود: مختار را بد نگوئيد كه او دشمنان ما را كشت و انتـقـام خـون مـا را گـرفـت ، و زنان بيوه مان را به شوهر رسانيد در هنگام شدت احتياج اموالى در ميان ما تقسيم كرد.
    و در روايات ديگـرى كه جمـاعتى خدمت امام پنجم حضرت باقر عليه السلام بودند كه مـردى از اهل كوفـه وارد شد خواست دست امام را ببوسد، امام دست خود را كشيد و مانع شد، سپس پرسيد: كيستى ؟
    مـن ابوالحكم فرزند مختار بن ابوعبيد ثقفى هستم ، امام با فاصله زيادى كه با او داشت دست خـود را دراز كرد و او را نزديك خـواند انمـرد قدرى جلو آمد، فرمود پيشتر بيا با اصرار و تـاكيد امـام آنقـدر به حضرت نزديك شد مـثـل اينكه امـام مـى خـواهد او را روى زانوى خود جاى دهد، پس از تفقد و دلجوئى فراوان فرزند مختار عرض كرد:
    قـربانت گردم مردم درباره پدرم مختار زياد حرف مى زنند، نظر شما درباره اش چيست ؟ كه گفتار شما را هر چه باشد درباره پدرم مى پذيرم ؟
    ـ درباره مختار چه مى گويند؟
    ـ مى گويند: او مردى دروغگو بوده است .
    ـ سبحان الله ، چه نسبتهاى ناروا به او مى دهند، با آنكه چقدر بما خدمت كرد، از پدرم امام زين العـابدين شنيدم فرمود: صداق و مهريه مادرم از پولهائى بوده كه مختار برايش فـرستـاده بود، مـگر مختار نبود كه خانه هاى خراب ما را تجديد بنا كرد و دشمنان ما را نابود ساخت و انتقام خونهاى ما را گرفت و از كشته هامان خونخواهى كرد؟
    خدا پدرت را بيامرزد، خدا پدرت را بيامرزد، خدا پدرت را بيامرزد، حق ما را از هر كه بر او حقى داشتيم گرفت .(432)

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  6. #126
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    مختار و امام زين العابدين
    ابوحمـزه ثـمالى گويد: هر سال كه به حج مى رفتم در مراجعت حضرت على بن الحسين عـليهمـاالسلام را زيارت مـى كردم ، در يكى از سالها كه خدمتش رسيدم او را ديدم كه كودكى را روى زانوى خود نشانيده و نوازش مى كند، كودك برخاست و رفت جلو درب اتاق بر زمين افتاد، سرش شكست و خون جارى شد، امام از جارى پريد و او را بلند كرد و خون از سرش پاك مى كرد و مى فرمود:انى اغيذك ان تكون المصلوب فى الكناسة .يعنى ترا به خدا مى سپارم از اينكه در كناسه بدار آويخته شوى .
    گفتم : پدرم و مادرم به قربانت ، كدام كناسه ؟
    فرمود: كناسه كوفه .
    ـ آيا اين موضوع واقع خواهد شد؟
    ـ آرى به خدائيكه محمد را به حق برانگيخت اگر پس از من زنده باشى خواهى ديد كه اين جوان در ناحيه اى از نواحى كوفه كشته مى شود و دفن مى گردد و سپس قبرش را مى شكافـند و جسدش را بيرون آورده در كوچه هاى كوفه بر زمين مى كشند و آنگاه به دار آويخـتـه و پـس از مدتى طولانى از دار فرود آورند و بدنش را بسوزانند و خاكسترش را بر باد دهند!!
    قربانت گردم نام اين پسر چيست ؟
    ـ او فرزندم زيد است .
    چـشمـان امـام پر از اشك شد و فرمود: پس داستان اين پسر را برايت بگويم : در يكى از شبها از كثـرت عـبادت و خسته گى خوابم ربود، در خواب ديدم كه در بهشتم و در آنجا پـيامبر و على و حسن و حسين عليهم السلام حوريه اى از حوريان بهشتى را با من تزويج كردند، در بهشت با حوريه همـبستـر شدم و در پـاى درخـت سدرة المـنتـهى غسل كردم ، همين كه از غسل فارغ شدم آوازى شنيدم كه مرا گفت : زيد برايت مبارك باشد.
    از خـواب بيدار شدم وضو ساخـتـه و به نماز صبح پرداختم ، پس از نماز صداى در بگـوشم رسيد، عـقـب در رفتم مردى را ديدم كه دخترى همراه دارد كه از حيا دست ها را در آستين پنهان كرده و چادر بصورت افكنده است .
    مرد را گفتم : چه مى گوئى ؟
    گفت : على بن الحسين را مى خواهم .
    گفتم على بن الحسين منم .
    گـفـت : مـن فـرستـاده مـخـتار بن ابى عبيد ثقفى هستم ، شما را سلام رسانيد و گفت اين را براى فـروش به سرزمـين مـا آوردند او را لايق مقام شما دانستم و به ششصد اشرفى خريدم ، و اين هم ششصد اشرفى است كه براى مخارج شما فرستاده است ، نامه مختار را به من داد آنرا گشودم و خواندم و جواب او را نوشتم .
    از نام كنيز پرسيدم ؟ گفت :
    نامم حوراء است ، دانستم حوريه اى كه در بهشت با من تزويج كردند همين حوراء بوده است ، زنان دخـتـر را آماده زفاف كردند شب با او زفاف كردم به اين پسر آبستن گرديد، از اين جهت او را زيد نام نهادم ، به زودى خواهى ديد كه هر چه گفتم واقع خواهد شد!
    ابوحمـزه ثمالى گفت : بخدا قسم تمام آنچه را كه امام فرموده بود در زندگى زيد بن على بن الحسين با چشم مشاهد كردم .
    مـخـتـار از زمانيكه به حكومت رسيد نسبت به على بن الحسين عليه السلام خدمت فراوان مى كرد، از جمله يكبار بيست هزار اشرفى براى امام فرستاد كه از آن خانه هائى كه از بنى هاشم خراب شده بود از جمله خانه عقيل بن ابى طالب برادر اميرالمؤ منين عليه السلام را تجديد بنا كرد.(433)

    مختار انگيزه قيام را از كجا الهام گرفت
    گـاهى اوقات براى افراد بيدار و روشن از شنيدن يك جمله كوتاه و يا ديدن يك منظره اى كه به چـشم مى بينند انگيزه كارهاى شگفت و بزرگى پيدا مى شود كه همين منظره و يا اين سخن را ديگران مى بينند و مى شنوند ولى در روح آنان كوچكترين اثرى نمى گذارد.
    عـمـوى مـخـتار از جانب اميرالمؤ منين عليه السلام حاكم مدائن شد، مختار همراه عموى خود به مدائن رفت ، تا اينكه مغيره بن شيعه از طرف معاويه استاندار كوفه شد، مختار به مدينه كوچ كرد و با محمد بن حنفيه مى نشست و كسب علم و حديث مى نمود.
    سپـس مختار شهر كوفه را براى زندگى خود انتخاب كرد، در يكى از روزها كه باتفاق مـغـيرة استاندار كوفه از بازار كوفه عبور كردند، مغيره نظرى به بازار انداخت و گفت عـجب جمـعـيت و اتحادى است ! من يك نكته اى مى دانم كه اگر كسى با آن سخن تكلم كند و مردم را به آن بخواند تمام اين جمعيت بالاتفاق از او پيروى مى كنند خصوصا مردمان عجم كه هر چه پايشان القاء شود مى پذيرند.
    مختار گفت : آن نكته چيست ؟
    مـغـيرة گـفـت : آنكه مردم را بسوى خاندان پيغمبر بخوانند، ولى كسى نيست كه بان معتقد باشد.
    مـخـتـار كلام مغيره را در ضمير خود ثبت كرد و در انتظار فرصت بود تا زمينه اى برايش پـيش آيد و عـقـيده اش را عـمـلى كند، و از آن پـس همـواره فـضائل خاندان پيغمبر را بر زبان مى راند و از آن تبليغ مى نمود، و مناقب و افتخارات امـام على و حسن و حسين عليه السلام را انتشار مى داد و مى گفت : ايشان به حكومت و خلافت از همـه سزاوارترند بلكه حق ثابت ايشان مى باشد و از مصائبى كه بر ايشان رسيده تاءسف مى خورد.(434)

    انگيزه اش با گفتار اهل كتاب تائيد مى شود
    مـثـل اينكه اهل كتاب نيز از قيام شخصى با صفات مخصوصى به خونخواهى مظلومين خبر داده اند چـنانكه نقـل شده مـخـتـار، مـعـبد بن خـالد جدلى را مـلاقـات كرد و او را گفت : اهل كتـاب مـى گـويند: در كتـابهاى خـود خوانده ايم كه مردى از قبيله ثقيف قيام مى كند ستمكاران را مى كشد و ستمديدگان را يارى مى كند و انتقام ضعفاء را از اقويا مى ستاند، و صفـات و خـصوصيات او را ذكر مى كنند و من تمام آن صفات را در خود مى يابم جز دو صفت كه در من نيست ! مى گويند آن شخص جوان است و من از شصت گذشته ام و ديگر آنكه آن مرد ديد چشمانش ضعيف است و چشمان من از عقاب تيزتر است .
    مـعـبد گـفـت : تـو هم جوانى زيرا مرد شصت و هفتاد ساله در زبان كتاب هاى پيشين جوان مـحسوب مى شود، و درباره ديد چشمانت چه مى دانى كه چه مى شود شايد بعدا پيش آمدى كند و چشمانت ضعيف گردد، مختار اميدوار گرديد و گفت : ممكن است تغيير يابد.(435)

    چشمان مختار آسيب مى بيند
    مسلم بن عقيل كه از طرف امام حسين عليه السلام ماءموريت كوفه يافت در كوفه به خانه مختار بن ابى عبيد وارد شد و در آنجا شيعيان كوفه با او ملاقات مى كردند، پس از كشته شدن مـسلم عـبيدالله زياد مختار را طلبيد و او را گفت : اى پسر عبيد تو براى دشمنان ما بيعت مى گرفتى ؟
    مـخـتار منكر شد كه به مسلم كمك كرده باشد و عمروبن حريث هم به نفع مختار گواهى داد كه او به مسلم كمك نكرده است ، عبيدالله گفت : اگر شهادت عمرو نبود ترا مى كشتم آنگاه شروع كرد به دشنام دادن به مختار، و با چوبى كه در دست داشت بر سر و صورت مـخـتـار مى زد تا آنكه صورتش را مجروح كرد و چشمانش معيوب شد و دستور داد او را به زندان ببرند.(436)

    ميثم تمار هم به مختار نويد مى دهد
    چون مختار به زندان عبيدالله رفت ، عبدالله بن حارث بن عبدالمطلب پسر عموى پيغمبر و امير مؤ منان نيز در زندان بود، و همچنين ميثم تمار كه از خواص شاگردان امير مؤ منان است با ايشان زندانى شد، عـبدالله از زندانيان تيغى خواست تاموى بدنش را پاك كند و همـراهان را گـفـت : مـى تـرسم ابن زياد مرا بكشد و بدنم چنين باشد، پس چه بهتر كه موهاى زيادى را از بدن پاك سازم تا اگر كشته شوم تميز باشم .
    مـخـتـار او را گـفـت : به خدا قسم ترا نمى كشد و مرا نيز نخواهد كشت و به زودى متصدى حكومت بصره خواهى شد!
    مـيثـم تـمـار مختار را گفت : تو نيز به خونخواهى حسين بن على عليه السلام قيام خواهى كرد، و همـين كسى را كه اراده كشتن ما را دارد خواهى كشت ، و حتى سر بريده اش را زير پـاى خـود قـرار خـواهى داد امـا شايد ميثم تمار اين موضوع را از گفتار امير مؤ منان عليه السلام كه درباره آينده سخن مى فرمود استفاده كرده باشد.(437)

    مسلم بن عقيل و مختار
    هنگـامـيكه حضرت امام حسن عليه السلام ضربت خورد و بساباط مدائن رفت در آنجا بر سعدبن مسعود عموى مختار كه از طرف امير مؤ منان عليه السلام حاكم مدائن بود وارد شد، مـخـتـار عـمـوى خـود را گـفت : مى خواهى پيشنهادى كنم كه تو را به ثروت بى پايان و موقعيت عالى برساند؟
    سعـد گـفـت : چـيست آن پـيشنهاد؟ مـخـتـار اظهار داشت : حسن بن عـلى را دست بستـه تـحويل معاويه بدهيم ! سعد گفت : خدا تو را لعنت كند پسر دختر پيغمبر را در بند كنم ؟ چه زشت مردى بوده اى .(438)

    از آن تـاريخ به بعد شيعيان مختار را لعن مى كردند و او را نكوهش ‍ مى نمودند تا آنكه مـسلم بن عـقـيل از جانب امام حسين عليه السلام ماءموريت كوفه يافت و به خانه مختار بن ابوعـبيد وارد شد، مختار با او بيعت كرد، و براى پيشرفت او فعاليت مى كرد و مردم را به بيعت با او دعوت مى نمود، مهماندارى مسلم و همكارى با او لكه پيشين را از دامن مختار زدود.(439)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  7. #127
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    مختار هنگام خروج مسلم
    تـصادفـا روزى كه مـسلم قيام كرد، مختار با عده اى از بردگان به مزرعه خود به نام لقفا رفته بود زيرا قيام مسلم بى سابقه بود و هنوز با اصحاب و ياران خود وعده قيام نگذاشته بود، بلكه دستگير شدن هانى بن عروه ثقفى سبب اين قيام بى سابقه گرديد. مـوقـع ظهر بود كه مختار از قيام مسلم باخبر شد، همان ساعت با بردگان خود به كوفه برگـشت مـغرب گذشته بود كه جلو باب الفيل با قسمتى از لشكريان عمروبن حريث كه به فرمان ابن زياد شهر كوفه را حكومت نظامى اعلان كرده بود برخورد كرد، هانى ابى حيّه فـرمـانده هنگ جلو آمد و مختار را گفت : اينجا چه مى كنى ؟ وضع تو مشكوك است زيرا نه در خانه ات بسر مى بردى و نه در ميان جمعيت مخالف و موافق ؟
    مختار پاسخ داد: از بزرگى خطاى شما افكارم مشوش شده : هانى گفت : حواست را جمع كن به خدا قسم با اين گفتار خورد را به كشتن مى دهى .
    فرمانده سپاه وضع او را بفرمانده كل قواى انتظامى ابن زياد عمرو بن حريث گزارش داد، عـمـرو گفت : او را بگوئيد كه ابن زياد از وضع تو بى اطلاع است كارى نكن كه خود را به كشتن دهى .
    زائدة بن قدامة ثقفى كه در لشكر عمرو بود اظهار داشت : اگر بيايد در امان است ؟
    عـمـرو گـفـت : از ناحيه مـن در امـان است و اگر كارش به پيش عبيدالله بكشد به نفع او گواهى مى دهم ، زائده اميدوار شد و گفت : بنابراين راه نجاتى هست .
    زائده با بعـضى ديگـر پـيش مـخـتـار آمـدند و گـفـتـه ها را نقل كردند و سپس او را سوگند دادند كارى نكن كه ابن زياد را بر خود تسلط دهى كه جز كشته شدن در پيش نيست .
    مـختار به نزد عروبن حريث آمد و شب را در زير پرچم او صبح كرد، عماره بن عقبه وضع مـخـتـار را به ابن زياد گزارش داد، چون آفتاب بالا آمد درب دارالاماره باز شد و اذن عام داده شد مختار هم در ميان جمعيت بر ابن زياد وارد شد.
    مختار بزندان ميرود
    ابن زياد مـخـتـار را پـيش خـواند و او را گـفـت : تـو با جمـعـيت آمـده بودى تـا پـسر عقيل را يارى كنى ؟ مختار گفت : خير؛ چنين نيست بلكه من خارج كوفه بودم و شب وارد شدم و شب را زير پرچم عمروبن حريث بودم و اكنون هم نزد شما آمده ام .
    عـمـروبن حريث نيز گفته مختار را تاييد و تصديق كرد و بر صحت گفتارش گواهى داد. با همه اينها ابن زياد با قضيبى كه در دست داشت بر سر و روى مختار نواخت آنقدر زد كه صورتـش مـجروح و چـشمش آسيب ديد و گفت : اگر شهادت عمرو نبود ترا گردن ميزدم ، سپس حكم زندانى او را صادر كرد، و مختار را به زندان بردند.(440)
    مختار از زندان آزاد مى شود
    از وقـتـيكه مـسلم كشته شد تا روز عاشورا كه حسين عليه السلام شهيد گرديد مختار در زندان به سر مى برد، پس از شهادت امام تصور نهضت و قيام در مخيله اش قوت گرفت زيرا زمـينه را آمـاده تـر مى ديد، لذا بفكر چاره ئى افتاد تا خود را از زندان آزاد سازد. صفيه خواهر مختار همسر عبدالله عمر بود، و از طرفى عبدالله نيز پيش امويان محترم بود و حرفهايش را مى خريدند زيرا حكومت معاويه با دست عمر خطاب پايه گزارى شده بود.
    مـخـتـار به وسيله زائده بن قـدامـه نامه اى به خواهرش صفيه نوشت و از او خواست تا عبدالله را وادار نموده نامه اى به يزيد بنويسد و آزادى مختار را از او بخواهد.
    صفيه كه از حبس برادر با خبر شد ناراحت گرديد بناى گريه و زارى گذاشت ، عبدالله كه چـنين ديد نامه اى همراه زائده به يزيد فرستاد و نوشت كه چون مختار با ما بستگى دارد اگر صلاح مى دانيد به ابن زياد بنويسيد تا او را از زندان آزاد كند.
    زائده نامـه عـبدالله به يزيد رسانيد، يزيد نامه را خواند و لبخندى زد و گفت : شفاعت ابوعـبدالرحمان (عبدالله عمر) پذيرفته است ، نامه اى به ابن زياد نوشت و دستور داد مختار را آزاد كند.
    زائده نامه يزيد را به عبدالله زياد رسانيد، عبيدالله مختار را خواست و گفت : تو آزادى به شرط آنكه بيش از سه روز در كوفه نمانى وگرنه ترا گردن خواهم زد.
    مختار آزاد شد اما ابن زياد از زائده بن قدامه كه براى نجات مختار اين اندازه كوشش كرده است ناراحت گـرديد، زائده مـتوارى شد تا بالاخره قعقاع بن شور و مسلم بن عمرو باهم نزد ابن زياد شفاعت كردند تا از او در گذشت .(441)
    پيشگوئى مختار از انتقام
    مختار به سوى حجاز حركت كرد، در واقصه پسر زهير ازدى را ديد، از او پرسيد: چشمت را چه رسيده ؟ خدا بلا را از تو دور سازد، عبيدالله زياد چنين كرده است خدا مرا بكشد اگر او را نكشم و اعـضاء و جوارحش را قـطعـه قـطعـه نكنم ، مـن بايد در مـقـابل خـون حسين هفـتـاد هزار نفـر به شمـاره كسانيكه در مقابل خون يحيى بن زكريا كشته شدند بكشم .
    سپـس گـفـت :والّذى انزل القـرآن ، و يبيّن الفرقان ، شرع الاديان ، و كره العصيان ، لاقـتـلنّ العـصاة مـن ازدعـمـّان ، و مـذحج و همـدان ، و نهد و خـولان و بكرو هزّان . و ثـعـل نبهان ، و عـبس و ذبيان ، و قبائل قيس عيلان ، غضبا لابن بنت نبى الرحمان ، نعم ! يابن زهيرة و حقّ السّمـيع العـليم ، العـلى العـظيم ، العـدل الكريم ، العـزيز الحكيم ، الرحمان الرحيم ، لاعر كن عرك الاديم ، بنى كندة و سليم ، و الاشراف مـن تـميم .يعنى سوگند بانكسيكه قرآن را فرستاد، و فرقانرا آشكار ساخـت ، و اديان را تشريع و وضع نمود، و گناه را ناخوش دارد، كه سركشان و گـناهكاران از ازدعـمـان ، و قـبيله مـذحج و همـدان ، و قـبيله نهد و خـولان ، و قـبايل بكر و هزان و ثعل و نبهان و عبس و ذبيان و قيس عيلان را مى كشم ، و اين از خشمى است كه به جهت كشتـن امـام حسين پـسر دخـتـر پـيغـمـبر خـدا در دل جاى كرده است ، آرى اى پـسر زهير، به حق خداى شنوا و دانا، خداى بلند مرتبه و بزرگ ، آن خـداى عـادل و كريم ، عزتمند با خرد، بخشنده بخشاينده طايفه بنى كنده و سليم و اشراف از تميم را به خاك و خون خواهم كشيد.(442)
    اكثر مطالبى كه از زبان مختار نقل شده همانند عبارت فوق مسجع و مقفى است و اين نشان مـى دهد كه مختار از علم كهانت هم بى بهره نبوده است ، كسيكه با عبارات و سخنان كاهنان مانند شق و سطيح و امثال آنان آشنا باشد تصديق خواهد كرد مختار نيز از آنان پيروى مى كند و معلوم است كه نزد آنان تلمذ كرده است .
    بنابراين بعيد نيست كه از اين راه نيز از آينده مطلع شده باشد.
    چـنانكه قبلا نقل شد مختار پس از آزادى از زندان و تصميم ابن زياد به خروج از كوفه به حجاز رفت ، و با ابن زبير بيعت كرد.
    مختار به كوفه برمى گردد
    مـخـتار با آنكه در جنگهائيكه ميان ابن زبير و لشكريان شام رخ داد بيش از حد جانفشانى كرد ولى از طرف ابن زبير از او قدردانى نشد.
    حكومت حجاز و عراق با ابن زبير بود، اما حجاز از پيش با او بيعت كرده بودند و كوفه و بصره هم پـس از مـرگ يزيد با عـامر بن مسعود بيعت كردند تا كارها يكسره شود چند روزى عـامـر بر مردم كوفه نماز مى خواند تا بالاخره خود او و مردم كوفه با ابن زبير بيعت كردند.
    تـا پـنج ماه پس از مرگ يزيد مختار با ابن زبير بود و چون او به هر يك از اطرافيانش حكومت و شغلى واگذار كرد به جز مختار كه او را به كار نگماشت .
    مـخـتـار در صدد برآمد از ابن زبير كناره گيرد از كسانيكه از كوفه به مكه مى آمدند از وضع كوفـه تـحقـيق مـى كرد، تـا آنكه هانى بن ابى حيه وارد مكه شد از وى جوياى حال مردم كوفه شد؟ او گفت : مردم در اطاعت عبدالله بن زبير جز يك عده بى شمار كه از نظر عـقـيده با وى مخالفند و اگر كسى هم عقيده آنها باشد و آنها را جمع كند مى تواند حكومت كره زمين را به چنگ آورد.
    مـخـتـار گـفـت : مـرا ابو اسحاق مـى خـوانند و منم كه آنرا خواهم گرد آورد تا با ايشان باطل را نابود كنم و ستمكاران را ريشه كن نمايم .
    از آنجا كه به خانه رفت و سوار بر مركب خود گرديد و به سوى كوفه رهسپار شد.
    چـون به مـنزل قرعاء رسيد سلمة بن مرثد همدانى را ديدار كرد و او مردى عابد و اشجع مـردم عـرب بود با وى گرم گرفت و به صحبت پرداختند، مختار وضع حجاز را برايش تشريح كرد و از او وضع كوفه را جويا شد؟
    سلمـه گـفـت : مردم كوفه هم چون گوسفندانى بدون شبانند، مختار گفت : من شبانى هستم كه آنها را خوب چرا خواهم داد، سلمه گفت : ولى بدان كه خواهى مرد و سپس برانگيخته شوى مسئول خواهى بود و بر طبق عمل خود چه خوب و چه بد پاداش داده مى شوى .
    مـخـتـار از او گـذشت روز جمـعـه بود كه به نهر حيره رسيد در آنجا فـرود آمـد و غـسل كرد و بدن را معطر ساخت و جامه نو بر تن پوشيد و عمامه بر سر بست و شمشير حمايل نمود و سوار مركب گرديد تا وارد كوفه شد.(443)

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  8. #128
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    مختار مردم كوفه را نويد مى دهد
    مـخـتـار كه وارد شهر شد بهر كس و هر جمعيتى كه مى رسيد بر آنها سلام مى كرد و مژده پـيروزى به آنان مـى داد، ابتدا به مسجد سكون و ميدان كنده عبور كرد بر ايشان سلام كرد و گـفـت : شما را مژده باد به نصرت و پيروزى بر آنچه را كه دوست مى داريد، از آنجا عـبور كرد و به محله بنى ذهل دبنى حجر رسيد در آنجا كسى را نديد زيرا به نماز جمـعه رفته بودند، از آنجا كه گذشت و به محله بنى بداء رسيد در آنجا كسى را نديد زيرا به نماز جمعه رفته بودند، از آنجا كه گذشت و به محله بنى بداء رسيد در آنجا عـبيدة بن عـمـرو بدى را مـلاقـات كرد بر او سلام كرد و گفت : ترا مژده باد به كمك و پيروزى ؛ خوشا به حال تو كه عقيده خوبى دارى كه خداوند با اين عقيده ات هيچ گناهى برايت باقى نخواهد گذاشت و همه آنها را خواهد آمرزيد، از آن جهت اين جمله را به او گفت : كه او از دوستان على بن ابى طالب عليه السلام و مردى شاعر و شجاع نيز بوده است ، اما مبتلا به شرب خمر بوده است .
    عبيد گفت : خدا ترا خوشحال كند، آيا ممكن است اين بشارت را برايم شرح دهى مختار گفت : آرى شب بمـنزل بيا تا برايت بگويم ، و اين مطلب را به قوم و قبيله ات نيز برسان كه خدا از ايشان پيمان گرفته او را اطاعت كنند و خون فرزندان انبياء را خونخواهى كنند.
    سپس گفت : از كجا به قبيله بنى هند مى روند؟ عبيده گفت : اجازه بده تا ترا راهنمائى كنم او اسب خود را بيرون كشيد و سوار شد و با مختار به محله بنى هنه رفتند در آنجا گفت : خـانه اسمـاعـيل بن كثـير را نشانم بده ، او را جلو خـانه اسمـاعـيل بردم و اسمـاعـيل را آواز دادم از خـانه بيرون آمد، مختار او را گفت : امشب تو و برادرت و ابوعمرو مرا ملاقات كنيد كه آنچه دوست داريد برايتان آورده ام !
    از آنجا گـذشت به مـسجد كوفـه رسيد جلو باب الفـيل شترش را خوابانيد و وارد مسجد شد مردم كه مختار را ديدند با يكديگر مى گفتند: مـخـتـار براى امـر مـهمى آمده است نماز جمعه را با جمعيت خواند و سپس به گوشه رفت و نمـاز عـصر را فـرادى خواند و از مسجد خارج شد. در راه به جمعيت همدان رسيد، ايشان را گفت : خبر خوشى براى شما آورده ام ، از ايشان هم گذشت تا وارد خانه خود كه به خانه سلم بن مسيب معروف بود وارد گرديد.(444)
    مختار خود را نماينده مهدى مى خواند
    شب فـرا رسيد جمعيت و قبايل كوفه به خانه مختار هجوم آوردند، مختار از وضع كوفه پـرسش كرد؟ گفتند: شيعيان كوفه زير پرچم سليمان بن صرد در آمده در همين نزديكى بخونخواهى امام حسين عليه السلام خروج مى كنند.
    مـخـتـار برخاست و به سخنرانى پرداخت پس از حمد و ثناى پروردگار اظهار داشت مهدى فـرزند وصى پـيغـمـبر يعـنى محمد بن الحنفيه مرا به عنوان نماينده خود بسوى شما گـسيل داشتـه و به جنگ دشمنان اهل بيت و خونخواهى شهيدان راه حق و دفاع از ستمديگان ماءمورم ساخته است .
    عـبيدة بن عـمـرو اسمـاعـيل بن كثير قبل از همه با مختار بيعت كردند، پس از ايشان ساير افراد براى بيعت نمودن به طرف مختار هجوم كردند.(445)
    مختار دعوت و تبليغات را شروع مى كند
    پس از آنكه بيعت با مختار تمام شد، مبلغين و دعوت كنندگان خود را در كوفه منتشر ساخت آنان با تـمـام قـوا و از هر وسيله اى به نفع تبليغى استفاده مى كردند حتى در مجلس سليمـان بن صرد مـى رفـتـند و كسانى را كه با سليمان وعده همكارى داشتند به بيعت مـختار دعوت مى كردند، و مخصوصا با حربه دعاوى مختار و انتقاد اينكه عليه سليمان از او آمـوخـتـه بودند شيعـيان را از گرد سليمان بسوى مختار مى كشانيدند، گاهى اوقات شخـص مـخـتار در مجلس سليمان حاضر مى شد و با افراد از نزديك تماس ‍ مى گرفت و آنان را با اين كلمات تبليغ مى نمود:
    من از طرف ولى امر و معدن فضل و وصى امير مؤ منان و امام مهدى بسوى شما ماءمور شده ام ، و به امـريكه شفاء دردها و موجب اكمال نعمت و كشتن دشمنان است ماءموريت دارم ، خداوند سليمـان بن صرد را حفظ كند ولى او پيرمردى است از كار افتاده و اسقاط شده كه ديگر نيروى مـبارزه ندارد بلكه استخوانش نرم گرديده ، و باضافه بصيرت و تجربه در جنگ ندارد، او خودش و شما را بكشتن مى دهد و كارى هم از پيش ‍ نمى برد.
    امـا مـن وظيفه خاصى دارم كه بر طبق آنچه ماءمورم اقدام مى كنم كه با اين وضع دوستان عـزيز، و دشمنان نابود خواهند شد، و دلهاى مجروح شيعيان درمان مى شود، بيائيد حرف مـرا بشنويد و مرا اطاعت كنيد و بى جهت خود را بكشتن ندهيد كه آنچه شما بدان اميدواريد به وسيله من انجام خواهد شد.
    با اين تـبليغـات تـوانست عده از شيعيان را با خود همدست كند ولى بزرگان شيعه با سليمان بودند و كسى را با او همرديف نمى دانستند، در حقيقت وجود سليمان مانع بزرگى براى مختار بود.(446)
    مختار دوباره به زندان مى رود
    پس از آنكه سليمان بن صرد بسوى شام حركت كرد و كوفه را ترك نمود و قواى شيعه در كوفـه ضعـيف گرديد، عمر سعد و شبث بن ربعى و يزيد بن حارث به حاكم كوفه عـبدالله بن يزيد كه نماينده ابن زبير بود، و رئيس ‍ ماليه ابراهيم بن محمد بن طلحه گـفـتـند: حواستـان جمـع باشد كه خطر مختار براى شما از سليمان بيشتر است زيرا سليمـان از كوفه خارج شده و با دشمنان شما يعنى طرفداران بنى اميه مى جنگد ولى مـخـتـار مـى خـواهد در همـين شهر بر شما بشورد و از مردم اين شهر انتقام بگيرد تا هنوز نيروى كافى نگرفته او را بگيريد و در بندش كنيد و بزندان بيفكنيد.
    عـبدالله بن يزيد پـيشنهاد عمر سعد و رفقايش را كه از سران دشمنان امام حسين عليه السلام بودند پـذيرفت و تصميم گرفت مختار را زندانى كند، با لشكرى انبوه خانه مـخـتـار را مـحاصره كرده و او را از خانه بيرون كشيدند و خواستند بطرف زندان ببرند، ابراهيم رئيس اداره دارائى گفت : مختار را با دست بند و پياده و پا برهنه بسوى زندان ببرند تا بيشتر سركوفته شود؟
    عبيدالله گفت : سبحان اللّه چگونه با مردى كه هنوز عداوت و مخالفتى با ما نداشته چنين رفـتـار كنم ؟! مـا او را به اتـهام و گـمان مخالفت گرفته ايم ، استرى آوردند و او را سوار نمود و به جانب زندان بردند، ابراهيم گفت : آيا او را در قيد و بند نمى كنيد؟
    عبدالله : نه ؛ همان زندان براى او قيد و بند است .(447)
    در زندان هم از قيام خبر مى دهد
    مختار هر چه در اين راه صدمه و شكنجه مى ديد بجاى آنكه او را سست كند و از تعقيب هدفش باز دارد او را استـوارتـر ميساخت ، چنانكه حميد بن مسلم گويد: در زندان به ديدن مختار رفتيم اين سخنان را در زندان از او شنيدم :
    قـسم به پـروردگـار درياها، و قـسم به نخـل و درخـتـان ، قـسم به دشت و صحرا، و فـرشتـگـان مـقرب ، و پيامبران برگزيده كه همه ستمكاران را با نيزه و شمشير آبدار، بوسيله مـردان شريف انصار خـواهم كشت ، تا آنكه ستون و پايه هاى دينى را استوار بدارم ، و رسته هاى مختلف را متحد سازم ، و سوز دلهاى مؤ منان را در عزاى مظلومان خاموش كنم و انتقام خون شهيدان را بستانم ، پس از آن اگر دنيا پايان يابد يا مرگم فرا رسد باكى ندارم .
    و هرگاه در زندان از او ملاقات مى كرديم اين چنين سخنان مى گفت و دوستان خود را با اين كلمات تشجيع مى كرد.
    مختار از زندان دعوت را شروع مى كند
    پس از نامه ايكه مختار به رفاعه يكى از سران توابين پس از شكست آنها نوشت تصميم گـرفـت به سران شيعه در كوفه و بصره و مدائن نامه بنويسد و ايشان را دعوت به همكارى كند، اين نامه را بوسيله سبحان بن عمرو به رؤ ساء شيعه از جمله مثنى بن مخرمة در بصره و سعد بن خديفه در مدائن و يزيد بن انس و اءحمر بن شميط و عبدالله بن شراد و عـبيدالله بن كامل نوشت خداوند در مقابل قيام و نهضتى كه نموديد پاداش بزرگ عنايت كرد و گـناهان شمـا را آمـرزيد بهر درهمـى كه در اين راه خرج كرديد و با قدمى كه برداشتـيد براى شما حسنه اى ثبت كرد و مقام و درجه اى بالا و ثوابى بى حد به شما عطا فرمود:
    ولى اگر من به كمك شما قيام كنم در مشرق و مغرب دشمنانتان را از دم شمشير مى گذرانم و با خواست خدا همه را نابود مى گردانيم خدا هدايت كند آنكه به شما نزديك گردد و دور گرداند آنكه تمرد و سرپيچى كند والسلام .
    سبحان نامه مختار را در ميان آستر و رويه كلاه خود پنهان كرد و از زندان خارج گرديد و به اين افراد رسانيد تا آنكه همه آنها مختار را خواندند.
    بزرگـان شيعه نامه مختار را خواندند به قاصد گفتند: كه تا پاى جان با او همكارى مـى كنيم و هر چه فرمان دهد اطاعت خواهيم كرد اگر اجازه مى دهد با جمعيتى به زندان آمده او را بيرون آوريم ؟
    مختار پاسخ داد: بزودى از زندان خلاص خواهم شد و محتاج بزور و اغتشاش نيست .(448)
    مختار براى خلاصى از زندان مى كوشد
    مـخـتـار كه آمادگى شيعيان و پشتيبانى آنان را مشاهده كرد در صدد بر آمد تدبيرى نموده تـا از زندان آزاد گردد، نامه اى به عبدالله بن عمر نوشت كه بى گناه و روى سوء ظن حكام زندانى شده ام خواهشمندم نامه ملايمى درباره من به عبدالله بن يزيد و ابراهيم بن مـحمـد حاكم و رئيس خـراج كوفـه بنويس تا شايد خداوند مرا به لطف و محبت شما از چنگال اين دو نفر ستمكار نجات بخشد والسلام .
    نامـه را تـوسط غلام خود بنام زربى براى عبدالله فرستاد. عبدالله عمر براى حاكم و رئيس دارائى كوفه نوشت : شما ميدانيد كه مختار با من بستگى نزديكى دارد و از طرفى مـا و شما دوستى ديرينه داريم شما را بحق دوستى ميان ما سوگند مى دهم كه مختار را از زندان آزاد كنيد.(449)

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  9. #129
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    مختار آزاد مى شود
    چـون نامـه عـبدالله عـمـر به اين دو نفـر رسيد از مـخـتـار كفـيل خـواستـند تـا او را آزاد كنند، جمـعـيت بيشمـارى از شيعـيان كوفـه آمـدند تا كفـيل مختار گردند، ابراهيم رئيس دارائى به عبدالله حاكم كوفه گفت : كفالت يك جمعيت بى شمار بى فائده است ده نفر از سران كوفه را به كفالت بپذيرد و او را آزاد كن ؟ عبدالله هم نظر ابراهيم را پسنديد و همين كار را كرد.
    ولى ايشان تـنها به گرفتن كفيل و ضامن اكتفا نكردند بلكه مختار را سوگند دادند تا وقتى كه اين دو نفر سر كار هستند مختار شورشى به پا نكند و بر ايشان خروج ننمايد و اگـر خـلاف كند هزار شتر در منى قربانى كند و تمام بردگانش آزاد باشند، مختار هم قسم خورد و از زندان خارج شد.
    مختار با ايشان اين پيمان را بست و قسم خورد و ليكن مى گفت : خدا بكشد كه چقدر نادان و احمقند زيرا هدفى كه در نظر دارم هدف مقدسى است و قسم مانع آن نمى شود زيرا خداوند فرموده است سوگند بخدا را مانع كارهاى خير مشماريد.(450) و باضافه كفاره قسم و قـربانى كردن هزار شتـر از آب دهن انداختن برايم آسانتر است و راضى هستم بهدفم برسم و تا آخر عمر غلام و كنيز خريده اى نداشته باشم !(451)
    با مختار آشكار بيعت مى كنند
    مـخـتار به خانه خود رفت و شيعيان از هر طرف بسوى او كوچ مى كردند و با او بيعت مى نمـودند و در مـدتـى كه در زندان بود پنج نفر برايش از مردم بيعت مى گرفتند. روز بروز جمـعـيت افـزوده مـى شد تـا آنكه عـبدالله زبير، حاكم كوفه و رئيس دارائى را عـزل كرد عـبدالله مطيع را بجاى آنان گماشت ، با عوض شدن حاكم كوفه مختار از قيد پـيمـان و سوگندى كه خورده بود راحت شد زيرا قسم و پيمان او مقيد به مدتى بود كه اين دو نفر سر كار مى باشند.(452)
    توطئه زندان مختار
    پس از آنكه عبداللّه بن مطيع سر كار آمد بعضى از اطرافيان او را گفتند: مختار مريدان و سربازان زمختى دارد مى ترسيم آنكه خروج كند و بر تو بشورد صلاح آن است كه او را بخـواهى وقتيكه آمد او را به زندان بيفكن پسر مطيع دو نفر را يكى بنام زائده و ديگرى بنام حسين بن عبداللّه به سراغش فرستاد و او را احضار كرد، هنگامى كه بر مختار وارد شدند و اظهار داشتند كه امير او را طلبيده است مختار عازم شد كه نزد امير برود لباس در بر كرد و دستور داد مركبش را آماده كنند ولى زائده كه از حقيقت امر آگاه بود خواست مقصود حاكم را به مختار بفهماند اين آيه را خواند: و اذيمكربك الّذين كفروا لبثبتوك او يقتلوك او يخـرجوك و يمـكرون و يمـكرو اللّه و اللّه خـير الماكرين .يعنى هنگامى كه كفار درباره ات مكر مى كنند تا تو را زندان كنند و يا بكشند و يا تبعيد نمايند. اينان مكر مى كنند و خدا مكر مى كند و او بهترين مكر كنندگان است .(453)
    مختار از آنچه زير پرده داشتند آگاه شد خود را مريض نشان داد و رختخواب طلبيد و گفت مرا لرز گرفته است حال مرا به امير بگوئيد و عذر مرا بخواهيد؟
    در راه حسين به رفيقش گفت كه مقصود تو را از خواندن آيه فهميدم ، زائده اصرار داشت كه مـقـصودى نداشتـم ، حسين گفت اصرار نكن و مطمئن باش كه آنچه گذشته به امير نخواهم گفت ، و در حقيقت از آن مى ترسيد كه فردا مختار ظهور كند و در اثر اين سعايت او را هلاك و نابود سازد، فرستادگان حال مختار را گزارش كردند و حاكم هم باور كرد و خواستن و احضار دوباره منصرف گرديد.(454)
    محمد حنفيه مختار را تائيد مى كند
    مـخـتـار تـصمـيم داشت در مـحرم سال 66 خروج كند ولى با پيش آمد غيرمترقبه اى يكماه بتـاءخـير افـتاد و آن اين بود كه جمعى از شيعيان با هم نشستند و گفتند مختار از ما بيعت گـرفـتـه كه خـروج كند و با او بجنگيم اما چون حساب دين و آخرت در پيش است مطمئن نيستيم كه حقيقتا او از نزد محمد حنفيه ماءموريت داشته باشد صلاح آن است كه چند نفر به مدينه رفته و تحقيق كنيم .
    عبدالله بن شريح و سعيد بن منقذ ثورى و سعربن ابى سعر حنفى و اسود بن جراد كندى و قـدامـة بن مـالك جشمـى عازم مدينه شدند به خدمت محمد بن حنفيه شرفياب گرديدند، عـبدالله شريح اظهار داشت : شمـا خـانواده اى هستـيد كه خـداوند شمـا را بفـضل خـود مـخـصوص گـردانيده و به نبوت مفتخر ساخته و احترام شما را بر امت واجب گـردانيده ، همـه حق شما را ميشناسند مگر آنانكه از جاده حقيقت منحرف شده اند و شما به مـصيبت حسين بن على عليه السلام مبتلا شديد كه در حقيقت مصيبتى براى تمام مسلمانان بود، و اينك مـخـتـار بن ابى عبيد مدعى است كه از طرف شما ماءموريت دارد تا قيام كند و انتـقـام خـون حسين را بگيرد و با كتاب خدا و سنت پيامبر در ميان ما رفتار كند، آمده ايم تا بپرسيم اگر امر ميفرمائيد از او پيروى نموده و اگر نه دست از او بكشيم ؟
    محمد حنفيه پس از حمد و ثناى پروردگار در پاسخ ايشان گفت : اينكه گفتيد خداوند ما را مـخـصوص بفـضل خود گردانيده است ، آرى خداوند به هر كه بخواهد عطا مى كند كه خدا صاحب فضل بزرگى است .(455) و اما اينكه گفتيد: حسين عليه السلام شهيد شد اينهم از علوم غيب الهى است كه شهادت براى او نوشته شده بود و به اين وسيله عده اى را بالا برد و افرادى را خوار گردانيد.
    و امـا آنچه مربوط به سؤ ال شما است از اطاعت و پيروى كسيكه بخونخواهى ما قيام كرده ، بخدا دوست دارم كه خدا از دشمنان ما انتقام بگيرد بدست هر كه بخواهد.
    فـرستـادگـان از نزد مـحمـد بيرون آمـدند و با هم گـفـتـند: مـحمـد عمل مختار را تصويب كرد زيرا اگر موافق نبود مى فرمود: چنين نكنيد.(456)

    كوفه در انتظار فرستادگان
    پـس از آنكه اين جمعيت بسوى مدينه حركت كردند از يكطرف شيعيان و كسانيكه با مختار بيعـت كرده بودند در اضطراب و نگرانى بسر مى بردند كه اگر محمد كار مختار را امـضاء نكند چه كنند و چگونه از او كناره بگيرند و بيشتر از همه مختار در نگرانى بسر مـى برد كه اگر محمد بن حنفيه جواب منفى بدهد نقش او بر آب خواهد شد و روى اين جهت در تـرديد و دو دلى بسر مـيبرد اگـر قـبل از مـراجعت ايشان قيام كند لشكريانش ‍ قوى دل نخواهند بود بلكه با ترديد پيش خواهند رفت و اگر تاءخير بيندازد ممكن است بكلى موضوع منتفى گردد.
    ولى خوشبختانه فرستادگان برگشتند و يكسر بخانه مختار رفتند، مختار پرسيد: هان چه خبر است كه شما مردم را مشكوك ساختيد؟ ايشان پاسخ دادند كه ماءمور شده ايم تا ترا كمك كنيم ! مختار گفت : الله اكبر، من ابواسحاقم ؛ اعلان كنيد شيعيان اجتماع كنند.(457)

    مختار از اين موضوع بهره بردارى مى كند
    پس از آنكه فرستادگان كوفه موافق با منويات مختار برگشتند اعلان داد تا شيعيان در منزل مختار اجتماع كنند، جمعيت انبوهى جمع شدند، مختار بپا خاست و براى آنان سخن گفت :
    اى گـروه شيعه افرادى از شما خواستند حقيقت آنچه را كه من ادعا ميكنم بدانند لذا بسوى مـدينه و نزد امـام هدايت شدگـان و شريف و برگزيده فرزند بهترين مردمان (پس از پـيامـبر) رفتند و از او درباره من و آنچه ادعا ميكنم پرسيدند، پاسخشان را شنيدند كه من وزير و حامـى و پـشتـيبان او و فـرستـاده او و دوست او هستـم ، و شمـا را به اطاعت و فـرمـانبردارى از مـن دستـور داده است تا با مخالفين دين و دشمنان فرزندان پيامبرتان بجنگم .
    عبدالرحمان مختار را تاءييد مى كند
    پس از آنكه سخنان مختار به پايان رسيد عبدالرحمان رئيس هيئت اعزامى برخاست و گفته هاى مختار را تاءييد كرد و چنين گفت :
    ما خواستيم برخود، و بر عموم مردم حقيقت روشن شود بمدينه نزد مهدى فرزند على عليه السلام رفـتـيم و از او راجع باين قـيام و آنچه مختار ما را به آن دعوت مى كند پرسش نمـوديم ؟ به ما فرمان داد تا او را كمك كنيم و در راه هدفى كه دارد بجنگيم و با آنچه فـرمـان مـيدهد اطاعـت كنيم ، با خـوشحالى و اطمـينان كامل برگشتيم ، شك و ترديد و دودلى از ما برطرف شد و اكنون با بصيرت و بينائى كامـل اقـدام به جهاد با دشمـنان مـيكنيم ، آنانكه حاضرند به غائبين اطلاع بدهند تا خودشانرا آماده كنند.
    پـس از عـبدالرحمان يك يك آنانكه بمدينه رفته بودند سرپا ايستادند و با همين مضامين قيام و دعوت مختار را تاءييد كردند.(458)
    مختار و دعوت ابراهيم
    و چون قيام مختار نزديك شد سران سپاهيان مختار اظهار داشتند كه سران كوفه و رؤ ساى قـبايل با همدستى عبدالله بن مطيع با تو خواهند جنگيد اگر ابراهيم فرزند مالك اشتر با مـا همـدست مـى شد اميدواريم كه بر دشمن پيروز گرديم كه او جوانى است شجاع و دلاور فـرزند مـردى بزرگ و خاندانى اصيل آوازه اش همه جا را پر كرده و داراى قبيله اى است پرجمعيت و با موقعيت اگر او به ما به بپيوندد از مخالفت هيچكس باك نداريم .
    مـخـتـار گـفـت : برويد و او را دعـوت كنيد؟ ابراهيم را دعوت كردند و ابراهيم به مختار پيوست .(459)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  10. #130
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    نهضت شروع مى شود
    پس از آنكه ابراهيم با مختار بيعت كرد هر شب با اقوام و بستگان خود بخانه مختار ميرفت و برنامه نهضت را مطرح مى ساخت تا بالاخره تصميم گرفتند شب پنجشنبه چهاردهم ماه ربيع الاول همان سال 66 قيام كنند.
    شب سه شنبه دوازدهم فرا رسيد ابراهيم اول مغرب در خانه به نماز ايستاد و در حدود صد نفـر از بستگان و همسايگانش كه آماده حركت بودند به نماز او اقتدا نمودند پس از نمـاز هوا گـرگ و مـيش بود كه ابراهيم با جمعيت خود بقصد خانه مختار سوار شدند در حاليكه زره ها را در زير لباس پـوشيده و فـقـط شمـشيرى حمايل نموده بودند.
    از طرفـى اياس بن مـضارب رئيس لشكر ابن مطيع استاندار كوفه متوجه شده بود كه همين امشب يا فردا شب مختار در كوفه خروج مى كند لذا تمام ميدانهاى كوفه را از سپاهيان خود پر كرده و راهها و كوچه هاى بزرگ را كنترل كرده بود.
    حميد بن مسلم گويد: در آنشب همراه ابراهيم بودم در راه چون به خانه اسامه رسيدم گفتم : صلاح در آن است كه از طرف خـانه خـالد بن عرفطه به محله بجيله و از آنجا بخانه مـخـتـار برويم و اين راهى را كه شما در پيش ‍ گرفته ايد به دارالاماره و بازار منتهى ميشود و اطراف دارالاماره و بازار را سربازان گرفته اند.
    ابراهيم كه جوانى دلاور بود بدش نمى آمد كه با جمعيت روبرو شود، گفت : بخدا قسم از جلو خـانه عـمـرو بن حريث بطرف قصر وسط بازار عبور ميكنم تا ترس و رعبى به دل دشمنان افكنده و بآنها بفهمانم كه در چشم ما بى ارزش و خوارند!
    كوچـه ها را به پايان رسانيده تا جلو خانه عمرو بن حريث با اياس رئيس ‍ سپاه كوفه روبرو شديم كه با لشكرى انبوه غرق در صلاح راه را بر ما بسته اند.
    اياس : شما كيستيد؟
    ـ من ابراهيم فرزند مالك اشترم .
    ـ اين جمعيت همراه تو چيست ؟ درباره تو مشكوكم زيرابه من رسيده كه هر شب از اينجا عبور ميكنى ، بنابراين بايد ترا نزد حاكم ببرم تا ببينم نظر او درباره تو چيست !
    ـ بابا شوخى ميكنى ، بگذار عقب كار خود برويم .
    ـ بخدا نميشه .
    ابراهيم يكى از دوستانش را كه ابوقطن ناميده مى شد همراه اياس ديد، چند قدم به عقب برگـشت و رفـيق خـود را صدا زد سپـاهيان فكر مى كردند كه ابراهيم ميخواهد دوستش ابوقـطن را واسطه قـرار دهد، ابوقـطن نزديك ابراهيم آمد و نيزه بلندى در دست داشت ابراهيم نيزه او را از چنگش ‍ ربود و با نيزه بر رئيس سپاه حمله كرد و او را از پاى در آورد سپـاهيان كه ديدند رئيسشان كشته شد همه فرار كردند! ابراهيم يكى از همراهيان را گفت : سر اياس را جدا كرده با خود نزد مختار بردند.
    ابراهيم بر مختار وارد شد و اظهار داشت هر چند بنا بود شب پنچشنبه قيام كنيم ولى پيش آمدى كرده كه بايد همين امشب قيام كرد! مختار پرسيد: مگر چه شده .
    ابراهيم گـفـت : اياس سر راه بر من گرفت كه بعقيده خودش نگذارد بيايم ، من هم او را كشتم و سر او جلو در دست همراهان من است .
    مـخـتـار از كشتـه شدن رئيس سپـاه كوفه خوشحال شد و گفت عجب مژده اى دادى خدا ترا خوشحال كند و اين اولين قدم پيروزى است .(460)
    مختار فرمان قيام ميدهد
    پـس از آنكه مختار از پيش آمد تازه آگاه گرديد به سعيدبن منقذ فرمان داد: برخيز و در پشت بامها آتش برافراز تا دوستان از قيام و نهضت ما آگاه گردند، و تو اى عبدالله بن شداد بپـاخـيز و در مـيان شهر نداى يا مـنصور امـت بلند كن ؟ و شمـا اى سفيان بن ليل و قـدامـه بن مـالك آواى يا لثارات الحسين در دهيد، سپس فرمان داد زره و اسلحه مرا بياوريد.
    ابراهيم پـيشنهاد كرد چـون مـمكن است كسانيكه با ما بيعت كرده اند نتوانند خود را بما برسانند زيرا تمام ميدانهاى شهر را سپاه كوفه پر كرده است اگر صلاح ميدانيد من با كسانيكه همراه دارم در شهر گردش نموده و شعار دهم تا افراد را گرد آورده سپس نزد شمـا بيايم و هر كه نزد شما آمد همين جا بماند تا اگر سپاهى قصد شما را كند از شما دفـاع كنند، مختار اجازه داد كه هدفش را تعقيب كند و فرمود: مبادا بسوى اميرشان بروى و يا با او به جنگ پردازى بلكه تا ميتوانى اقدام بجنگ نكن مگر جائيكه چاره نيست و دست بردار نباشند و هر چه زودتر خود را بما برسان ؟
    ابراهيم بر حسب دستـور مختار از پس كوچه ها ميرفت تا به محله خويش ‍ رسيد و تمام كسانش را كه آماده حركت بودند ولى قدرت نميكردند با خود برداشت و برگشت ، و در مراجعت نيز از شاه كوچه ها و خيابان دورى ميكرد تا پاسى از شب گذشت و چون به مسجد سكون رسيد در آنجا با يك دستـه از سپاهيان زحر بن قيس روبرو شد ولى فرمانده نداشتند، ابراهيم و همراهانش بر آنها حمله كردند و آنها را متفرق شاختند آنان بسوى ميدان كنده فـرار كردند، ابراهيم آنان را تعقيب كرد تا وارد ميدان شدند و در ميدان هم با آنها جنگـيد و سپاهيان به كوچه ها فرار ميكردند، سپس پرسيد رئيس اين سپاه كيست ؟ گفتند: زحر بن قيس است ، گفت : بنابراين ايشان را تعقيب نكنيد.
    ابراهيم به راه خود ادامه داد تا بميدان اُثير رسيد در آنجا سپاهى نبود لذا مدت زيادى در آنجا تـوقـف كردند، سويد بن عـبدالله مـنقرى باخبر شد كه ايشان در اين ميدان قرار گـرفـتـه اند با خـود انديشيد اگر به اينها زخمى بزنم نزد حاكم مقامى خواهم يافت ، ابراهيم ناگـهان مـتوجه شد كه با سپاهى روبرو شده است ، ابراهيم همراهان را گفت : پـياده شويد و با اينها بجنگيد كه خدا شما را يارى خواهد كرد، يكباره بر آنها حمله كردند و در اندك زمانى متفرق ساختند، بعضى از همراهان ابراهيم پيشنهاد كردند خوب است اينها را تعقيب كنيم تا بيشتر ترس آنها را فرا گيرد؟ ابراهيم گفت : خير؛ بايد زودتر بنزد مـخـتـار برگـرديم تا رفع تنهائى و وحشت از او بشود حتى ممكن است جمعيتى با ايشان بجنگ پرداخته باشند، ابراهيم از آنجا عبور كرد و به مسجد اشعث رسيد در آنجا اندكى توقف كرد سپس بخانه مختار رفت .(461)

    جلو خانه مختار ميدان جنگ
    چـون ابراهيم نزديك خانه رسيد صداى جمعيت و اسلحه را احساس ‍ كرد، و چون نزديك تر شد ديد شبث بن ربعى از يكطرف بجنگ پرداخته و مختار يزيد بن انس را ماءمور جنگ با او ساخـتـه است ، و از طرف ديگـر حجار بن ابجر بجنگ مختار آمده و احمر بن شميط در مـقـابلش صف آرائى كرده است ، از دو جانب خانه مختار جنگ درگير شده است . ابراهيم از پـشت سر حجار بر آمد، ولى قبل از رسيدن او حجار فهميد لذا فرار را بر قرار ترجيح داد و از پس كوچه ها فرار را پيش گرفتند، و از طرف ديگر قيس بن طهفه با صد سوار بكمك مختار آمد و با كمك يزيد بن انس ‍ با شبث بن ربعى بجنگ پرداخته آنان كه خود را از جلو و عـقـب در مـحاصره لشكريان مختار ديدند متوارى شدند و شبث خود را در دارالاماره به ابن مـطيع رسانيد و به استاندار گفت : مختار قوى گشته و يارانش زياد شده اند صلاح در اين است لشكريانى كه در ميدانهاى شهر پراكنده همه را بخوانى و يك سپاه مـنظم تـشكيل داده از يكسو با مـخـتـار به جنگ بپردازى شايد نتيجه بگيرى و در غير اينصورت تلاش بى ثمر است .
    چـون مـذاكره شبث با ابن مـطيع بگـوش مـخـتـار رسيد خوشحال گرديد و نيرو گرفت با جمعيتى كه داشت از خانه بيرون آمد و خود را پشت دير هند رسانيد، و از آنجا ابو عثمان نهدى را به محله شاكر فرستاد تا آنهائى را كه از ترس كعب كه در ميدان بشر قرار داشتند جرئت نمى كردند از خانه ها خارج شوند با خود به سپـاه مختار برساند، ابو نهد در ميان محله شاكر فرياد كرد يالثارات الحسين ، يا منصور اءمت ؛ بدانيد كه امير خاندان پيامبر به دير هند آمده مرا فرستاده تا شما را نزد او ببرم خدا شما را بيامرزد از خانه ها بيرون بيائيد؟
    كعـب از تـصمـيم قبيله شاكر آگاه شد به ميدان بشر آمد و سر راه برايشان گرفت آنان شعـار خـود را با صداى بلند مـيخـواندند و بر او حمـله كردند، كعـب چـون ديد در مـقـابل حمـله آنان نمـيتـواند مـقـاومـت كند لذا راه آنان را آزاد گذاشت تا ايشان به مختار پيوستند.
    عبدالله بن قراد خثعمى نيز وقتيكه شنيد مختار به دير هند آمده با دويست نفر از بستگانش آهنگ مـخـتـار نمود ايشان نيز در راه با سپاه كعب برخوردند ابتداء از دو طرف صف بندى كردند ولى چـون كعب فهميد اينها از افراد قبيله اويند از جلو راهشان كنار رفتند و ايشان توانستند بدون جنگ به مختار بپيوندند.
    در اواخـر شب قـبيله شام از خانه بيرون آمدند و در ميدان مراد اجتماع كردند خبر ايشان به عـبدالله الرحمان بن سعيد كه از طرف ابن مطيع ماءمور ميدان سبيع بود رسيد به ايشان پيام فرستاد: اگر مى خواهيد به مختار ملحق گرديد از ميدان سبيع عبور نكنيد! آنها هم به مـختار پيوستند، بالاخره تا صبح سه هزار و هشتصد نفر از دوازده هزار نفريكه با مختار بيعـت كرده بودند به او مـلحق شده و اجتـمـاع كردند اول طلوع صبح لشكريان مختار مجهز و آماده بودند.(462)


    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

صفحه 13 از 15 نخستنخست ... 39101112131415 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •