۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞
صفحه 14 از 15 نخستنخست ... 4101112131415 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 131 تا 140 , از مجموع 143
  1. #131
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    نماز صبح
    اول طلوع صبح مـخـتـار با اصحاب خـود نمـاز را خـواند در ركعـت اول پس ‍ از حمد سوره و النازعات و در ركعت دوم عبس و تولى را قرائت كرد.
    راوى گـويد: تـا امروز امامى را نديدم كه در قرائت و نماز از مختار فصيحتر باشد. پس از نمـاز صبح به مختار خبر دادند كه سعر بن ابى سعر كه يكى از بيعت كنندگان با مـخـتـار بود با جمعيت و افراد قبيله اش بسوى شما مى آمدند و راشد بن اياس سر راه بر آنها گرفته و مانع شده است .
    مختار دو تيپ از سپاه را بكمك ايشان فرستاد: ششصد سوار و ششصد پياده بسركردگى ابرهيم و سيصد سوار و ششصد پياده بفرماندهى نعيم بن هبيره اين دو دسته از سپاه به سعـر و همراهانش پيوستند، نعيم كه فرمانده نهصد نفر سپاه بود سعر بن ابى سعر را فـرمـانده سواره قرار داد و خود با دسته پياده مانده . اين دو دسته با سپاهيان كوفه تا اول آفتاب جنگيدند تا آنكه آنها را وارد خانه هاشان نمودند، سپاهيان مختار با خاطرجمعى مـتـفـرق شدند، ولى شبث بن ربعى سپاهيانش را فرياد زد و گفت : اى سست عنصران از غـلامـان و بردگـان خـودتـان فـرار مـيكنيد؟ با اين تهديد و توبيخ دوباره سپاه شبث تشكيل بخود گرفت و بر سپاه مختار حمله كردند، سربازان كه آماده نبودند فرار كردند و نعيم بن هبيره مقاومت كرد و كشته شد و سعر بن ابى سعر نيز با او بود اسير گرديد، دو نفر ديگر از سربازان اسير شدند شبث بن ربعى سعر و يكى از سربازان كه عرب بودند آزادشان نمـود و ديگرى را كه غير عرب بود فرمان قتلش را صادر كرد و او را كشتند.(463)
    كشته شدن سردار ابن مطيع
    عـبداللّه بن مـطيع دو دسته از سربازان را از دو سو بجنگ مختار فرستاد 1 ـ يزيد بن الحارث 2 ـ شبث بن ربعـى ، مـخـتـار يزيد بن انس را در مقابل آنها فرستاد سپاه مختار در مقابل دو حمله سخت كوفيان مقاومت كردند از جاى خود تكان نخـوردند ولى سردار سپاه ، يزيد بن انس انديشيد كه اگر حمله دشمن با همين شدت و سختى باشد ممكن است سربازان مقاومت نكنند لذا بايستى اينها را با نيروى روانى تقويت كرد از اين رو براى آنان چنين سخنرانى كرد:
    اى شيعـيان شمـا در وقتيكه ملازم خانه خود بوديد و كارى با اينها نداشتيد دست و پاى شمـا را مى بريدند و چشمان شما را بيرون مى آوردند و شما را بدار مى آويختند كه چرا دوستـداران خاندان پيغمبريد؟ پس امروز با ايشان مى جنگيد اگر بر شما چيره شوند با شما چه خواهند كرد؟ بخدا قسم نميگذارند چشم بهم بگيريد كه شما را با سختى ميكشند، و با زنان و فرزندانتان در مقابل چشمانتان بدترين معامله را خواهند كرد كه مرگ بهتر از ديدن چنين منظره ها است ، و بدانيد كه شما را از اين مهالك جز استقامت و بردبارى و صبر در مقابل دشمن نجات نمى دهد.
    اينوقـت ابراهيم نيز بكمـك سربازان مـخـتـار مـاءمـوريت يافـت تـا با راشد رئيس كل قواى ابن مطيع بجنگد، در محله مراد با او روبرو شد مشاهده كرد كه چهار هزار سرباز در اخـتـيار دارد سربازان خود را گفت : از زيادى سپاه نهراسيد كه خدا وعده نصرت داده و چـه بسيار جمـعـيت كم بر جمعيتهاى انبوه پيروز گشته اند، سپس به خزيمة بن نصر فـرمـان داد تـو با سواران بجنگ و مـن با پيادگان مصاف ميدهم ، جمعيت زيادى از سپاه كوفـه را كشتـند، خـزيمـه در مـيان سپـاه چـشمـش به راشد رئيس كل قـوا افـتاد بر او حمله كرد و با نيزه ضربه اى بر او زد و او را كشت ، با آواز بلند فـرياد كشيد: بخداى كعبه راشد را كشتم ! سربازان كوفه فرار كردند و سربازان مـخـتـار خـوشوقـت گـرديدند و نيرو گـرفـتند، چون مژده كشته شدن راشد به مختار و همراهانش رسيد همگى صدا را به الله اكبر بلند كردند و نيروى تازه اى در وجود ايشان دميد.(464)

    سردار جديد كوفه
    ابن مـطيع حسان بن قـائد را بجاى راشد مـنصوب كرده ، حسان در مـقـابل ابراهيم صف آرئى نمـود، ولى در اين بار با اولين حمـله سربازان مـخـتار قبل از آنكه نيزه و شمشيرى بكار ببرند سربازان حسان فرار كردند حسان فرمانده سپاه عـقـب افـتـاد، خـزيمه او را گفت : اگر خويشاوندى ميان ما نبود الان به زندگيت خاتمه مى دادم ولى اكنون در امـان مـنى و خود را نجات بده ، بدبختى كه رو مى كند تصادفا اسب حسان لغزيد حسان بر زمين افتاد اگر خزيمه نرسيده بود سپاهيان قطعه قطعه اش كرده بودند ولى خزيمه رسيد و او را بر اسب خود سوار كرد و روانه خانه اش ‍ نمود.(465)
    ابراهيم به كمك مختار مى رود
    ابراهيم از آنجا متوجه به سمت سبخه گرديد كه مختار و يزيد بن انس در آنجا با شبث بن ربعى و يزيد بن حارث در نبرد بودند، چون ابراهيم از دور رسيد مشاهده كرد كه شبث مـخـتـار و همراهان او را سخت محاصره كرده است ، ابراهيم به سرعت به طرف آنان رفت ، يزيد بن حارث كه متوجه آمدن ابراهيم گرديد با سپاهش بسوى او رفت تا او را نگهدارد و شبث كار مختار را يكسره كند، ابراهيم ، خزيمه را با جمعى از سپاهيانش ‍ بسوى يزيد بن حارث فـرستاد و خود به كمك مختار شتافت ، همينكه ابراهيم به سپاهيان شبث نزديك شد، سربازان شبث كم كم به عقب برگشتند ابراهيم از يك طرف و يزيد بن انس كه همـراه مـخـتار بود از جانب ديگر بر شبث و سپاهيانش حمله كردند تا آنها را وارد خانه هاى كوفه نمودند، خزيمه نيز يزيد بن حارث را شكست داد تا وارد كوچه هاى كوفه شدند، يزيد بن حارث كه نمى توانست كارى از پيش ببرد تيراندازانرا فرمان داد تا بر بام خـانه ها برآيند تا با تيراندازى نگذارند مختار و سپاهيانش از سبخه كه بيرون شهر بود وارد شهر شوند، اما مختار راه را عوض كرد و از راه ديگر وارد شد، ولى ابن مطيع با كشته شدن راشد و فرار سپاهيان خود را باخته بود.(466)
    ابن مطيع مردم كوفه را توبيخ مى كند
    عـبدالله بن مـطيع كه به دست و پا افتاده بود و نمى دانست چه كند در فكر عميقى فرو رفت ، عمروبن حجاج زبيدى گفت : امير چرا سستى مى كنى و شوخى گرفته اى اين جمعيت نيرومند شده اند، رؤ ساء قبائل ، جمعيت خود را بخوانند و شما هم مردم را تحريك كنيد هر يك از رؤ ساء مى توانند جمعيتى با خود بياورند تا با اينها بجنگيم ؟
    ابن مـطيع در مـيان جمعيت به سخنرانى پرداخت و گفت : مردم از تمام شگفتيها شگفت تر اينكه شما از جمعيت قليلى از خودتان عاجز بشويد، در حاليكه دينشان دينى گمراه كننده است !! و افرادشان پستند زيرا شنيده ام پانصد نفر از غلامان و آزاد شدگان شمايند كه حتى امير و فرمانده اين جمعيت نيز غلام آزاد شده ايست ، حريم خود را از آنها نگهداريد و در راه حفظ شهرتان بكوشيد و دست بيگانگان را از شهر كوتاه كنيد كه فردا اينهائيكه هيچ سهمـى ندارند در غنائم و بهره هاى شهر شما شركت خواهند كرد بلكه دست شما را از آن كوتـاه مـى كنند، و اگـر آنها نيرو بگيرند عزت و آبرو و شرف و حيثيت شما بر باد رفته است .(467)
    ابن مطيع محاصره مى شود
    پس از آنكه تيراندازان از پشت بامها مانع ورود مختار به كوفه شدند مختار دور زد و از طرف قـبرستـان مـحله مزينه در آمد، خانه هاى اين قبيله از خانه هاى شهر مجزا بود، مردم مـزينه فـهمـيدند كه آنان تـشنه اند با آب ايشان را استقبال كردند، همه سپاهيان آب آشاميدند به جز مختار كه از آشاميدن آب امتناع كرد، احمر بن هديج به پسر كامل گفت : مثل اينكه امير روزه است او پاسخ مثبت داد، دوباره گفت : اگر افطار مى كرد بهتر مى توانست بجنگد؟
    پـسر كامل گفت او معصوم است و خود تكليفش را بهتر مى داند، احمر از گفته خود پشيمان شد و استـغفار كرد! (آرى مردم عوام چنينند كه اگر فردى يك قدم در اجتماع جلو افتاد همه گـونه فـضائل و كرامـات درباره اش ‍ قـائل مـى شوند و اگر يك قدم عقب بماند نمى توانند هيچ گونه فضيلتى درباره اش بپذيرند!)
    مختار گفت : اينجا براى ميدان جنگ خيلى مناسب است ، ابراهيم گفت : اكنون كه خدا دشمنان ما را مـغـلوب ساخـتـه و تـرس در دلشان جاى كرده است اينجا بايستيم تا آنها به سراغ ما بيايند؟! نه ، بايد رفت و قصر ابن مطيع و دارالاماره را محاصره نمود!
    مـخـتـار كه منتظر چنين موقعيتى بود خوشحال شد و ابراهيم را نوازش كرد و او را تصديق كرد، سپـس دستـور داد پـيرمردان در اين ميدان بمانند بارهاى سنگين را اينجا بگذاريم و سربازان جوان و جنگـجو وارد شهر شوند، افراد ضعيف و زخمى و پيرمردان را آنجا گذاشتند و ابو عثمان نهدى را بر آنان گماشت و لشكريان وارد شهر شدند.
    چـون جلو كوچـه ثـوريها رسيدند عمرو بن حجاج با دو هزار سوار جلويشان سبز شدند ابراهيم با جمـعـيتـى كه زير پـرچـم او بودند خـواست در مـقـابل ايشان صف آرائى كند ولى مختار برايش پيام فرستاد كه تو به همان مقصدى كه در نظر دارى برو و ما اينها را كفايت مى كنيم ، سپس ‍ يزيد بن انس را فرمان داد كه تو با سربازانى كه زير پرچم دارى با عمرو به نبرد بپرداز؟
    مـخـتار نيز پشت سر ابراهيم راه قصر را پيش گرفت ، چون به كوچه ابن محرز رسيدند شمـر بن ذى الجوشن با دو هزار سوار سر راه بر ايشان بست ، مختار سعيد بن منقذ را ماءمور جنگ با ايشان نمود و ابراهيم را فرمان داد در تعقيب مقصد خود بكوشد.

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  2. #132
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    و چـون به مـحله شبث بن ربعى رسيدند نوفل با پنج هزار سوار جلو ايشان در آمدند و باضافـه كه ابن مـطيع در شهر اعـلان كرده بود كه تـمـام افـراد بايد به سپاه نوفل بپيوندند.
    ابراهيم كه در مـقـابل چنين سپاه عظيمى قرار گرفت دستور داد: سربازان از اسب پياده شوند و اسبان را در كنار يكديگر نگاه دارند و سربازان پياده با شمشير با دشمن بجنگـند، سپـس افـراد سپاهش را سفارش كرد: اگر اعلان كردند افراد قبيله شبث آمدند، افراد قبيله عتيبه آمدند، فاميل اشعث آمدند نهراسيد زيرا وقتيكه حرارت و سوزش شمشير را چشيدند از اطراف ابن مطيع فرار مى كنند چنانكه گوسفندان از گرگ فرار مى كنند.
    ابراهيم دامن قبا را به كمر بست و به سربازان خطاب كرد من به قربان شما، حمله كنيد؟ ابراهيم به نوفـل رسيد و دهنه اسبش را گرفت و شمشير بلند كرد كه او را بكشد، نوفـل التـمـاس كرد و ابراهيم او را رها كرد و گفت ولى يادت باشد؟ روى همين حساب نوفل تا آخر عمر خود را مرهون مى ديد و زندگى خود را از او مى دانست .
    ابن مطيع در سه روز محاصره
    ابراهيم از سه جهت قصر ابن مطيع را محاصره كرد: از طرف بازار، ميدان و مسجد.(468)
    ابن مطيع با تمام اشراف كوفه در قصر محاصره شدند فقط عمرو بن حريث از اشراف كوفه در خانه اش به سر مى برد سه روز اين جمعيت در حصار به سر بردند و جز آرد، آذوقـه ديگرى نداشتند، ابراهيم و يزيد بن انس و احمر بن شميط دارالاماره را در محاصره گرفته بودند، ابراهيم از جانب مسجد و در قصر، يزيد از جانب محله بنى خديفه و كوچه روميها، احمر از ناحيه خانه عمار و خانه ابوموسى .
    و چـون مـحاصره قـصر به طول انجاميد، ابن مطيع با اشراف در ميان گذاشت كه مصلحت چـيست و چـه بايد كرد؟ شبث گفت : اين جمعيتى كه در قصر هستند نمى توانند براى شما كارى انجام بدهند و حتى براى خودشان هم نمى توانند مؤ ثر باشند و بى جهت خود را به كشتن نده بلكه براى خود و ما از اين مرد امان بگير؟
    ابن مـطيع گـفـت : خـوش ندارم امـان بخـواهم با آنكه تمام حجاز و بصره در تحت حكومت اميرالمؤ منين عبدالله بن زبير است .
    شبث گـفـت : پـس مـمـكن است از قـصر خارج شده و به خانه هر كه مورد اطمينان شما است برويد و سپـس از آنجا به حجاز نزد اميرالمؤ منين كوچ كنيد، اين پيشنهاد پسند آمد، نيمه شب از قـصر خـارج شده و به خـانه ابومـوسى منتقل گرديد.
    پـس از آنكه ابن مطيع قصر را ترك كرد، كسانيكه در قصر بودند به ابراهيم پيشنهاد كردند كه اگـر تـسليم شويم در امانيم ؟ ابراهيم ايشان را امان داد همگى از قصر خارج شدند و با مختار بيعت كردند.(469)
    مختار در قصر مستقر مى شود
    مختار وارد قصر مى گردد، شب را در قصر بسر برد و صبح به مسجد رفت در حالى كه تـمـام اشراف كوفه در مسجد اجتماع كرده بودند پس از اداء نماز به منبر رفت سخنرانى مـفـصلى ايراد كرد و از جمله گفت : مردم پس ‍ از على بن ابى طالب و خاندان او بيعتى كه به رشد و هدايت نزديكتر از اين بيعت باشد انجام نشده است .
    سپس از منبر فرود آمد و مردم براى بيعت كردن پشت سر مختار وارد قصر شدند اشراف و رجال كوفـه براى بيعت نمودن بر يكديگر سبقت مى گرفتند، مختار با اين شرايط از مردم بيعت مى گرفت :
    شما با من به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر و خونخواهى خاندان پيغمبر و جهاد با بى دينان و دفاع از ستمديدگان بيعت مى كنيد كه با كسى كه با مادر جنگ است بجنگيد و با كسانى كه با ما آشتى هستند آشتى كنيد، و نسبت به بيعت خود وفادار باشيد كه نه من اجازه نقض بدهم و نه شما نقض بيعت نمائيد، هر كه تمام اين شرائط را مى پذيرفت از او بيعت مى گرفت .(470)
    رفتار مختار با ابن مطيع
    پـس از آنكه تـمام كارها بر وفق ميل مختار انجام شد يكى از بادنجان دور قاب چينها و از همـانهائيكه تا يك ساعت قبل به نفع ابن مطيع شمشير مى زد براى خوش آمد مختار نزد او آمـد و اظهار داشت : امير ميدانى كه ابن مطيع در خانه ابوموسى است ؟ مختار پاسخى نداد، انديشيد كه مـختار متوجه سخن او نشده ، دوباره گفت : امير بداند كه ابن مطيع در خانه ابومـوسى است ، باز هم مـخـتـار با سكوت گـذرانيد، اين بار هم احتـمـال داد شايد متوجه نشده است ! براى سومين بار گفت : ابن مطيع در خانه ابوموسى است ، ديد مختار توجه نمى كند فهميد كه مايل نيست كه مطلب آفتابى شود.
    ولى چـون شب فرا رسيد مختار به پاس دوستى سابق كه با ابن مطيع داشت ، صد هزار درهم برايش فـرستـاد و پـيام داد، كه جاى ترا دانستم و فهميدم كه مانع حركت شما از كوفـه نداشتـن وسائل بوده است ، لذا با اين مـبلغ وسائل رفتن خود را تهيه و بهر كجا كه مى خواهى بروى آزادى .(471)
    رفتار مختار با مردم
    پس از آنكه مختار بر اوضاع مسلط شد، از خزينه بازديد نمود نه ميليون درهم در خزينه مـوجود بود، بهر يك از سه هزار و هشتصد نفرى كه تا هنگام محاصره قصر با او بودند پـانصد درهم داد، و به شش هزار نفر كه پس از محاصره بايشان ملحق شدند بهر يك دويست درهم داد.
    و با عـمـوم مـردم با خـوشروئى مـواجه مـى شد و به همه وعده عدالت مى داد، اشراف و بزرگـان را نزديك خـواند و با آنها مـلاطفـت مـى فـرمـود، عـبدالله بن كامل شاكرى را رئيس شهربانى و كيسان آزاد شده عرينه را رئيس گارد خود قرار داد.
    يكى از روزها كه مختار با اشراف كوفه گرم گرفته بود و تمام توجهش بآنها بود يكى از افـراد گـارد به رئيس خود گفت ، مى بينى مختار چه توجهى به اشراف دارد و مـاها را فـرامـوش كرده است ؟ مختار كه مرد زيركى بود دريافت كه درباره او صحبت مى كنند.
    كيسان را خـواست و گـفت : چه صحبت مى كرديد؟ كيسان در گوش مختار گفت : افراد غير عـرب از تـوجه شمـا به اشراف عرب ناراحت شده اند، مختار گفت : بايشان بگو ناراحت نباشيد كه مـن از شمـا و شمـا از مـنيد، پس ‍ از سكوت طولانى گفت : (( انّا من المجرمين مـنتـقـمـون ))
    يعـنى از ستـمـكاران انتقام خواهم گرفت ، موالى كه اين جمله را شنيدند خوشحال شدند و به يكديگر مژده مى دادند كه اشراف كشته مى شوند.(472)
    مختار فرماندار خود را اعزام مى كند
    پـس از آنكه مختار از وضع كوفه مطمئن شد، افرادى را به فرماندارى و حكومت قسمتهاى وسيعى كه از استاندارى كوفه ماءموريت مى يافتند منصوب گردانيد، و اولين حكمى كه نوشت و پـرچـمـى را كه برافـراشت براى عبدالله بن حارث برادر مالك اشتر عموى ابراهيم بود كه او را حكومـت ارمـنيه بداد، و محمد بن عمير را به آذربايجان فرستاد، عـبدالرحمـان بن سعيد را به حكومت موصل منصوب فرمود: اسحاق بن مسعود را به مدائن وارض جوخـى فـرستاد، سعيد بن خديفه را ماءمور حلوان نمود كه در حلوان دو هزار سوار در اخـتـيار داشت ، و هر مـاه هزار درهم برايش حقوق تعيين كرد و او را به جهاد با اكراد مـاءمـور ساخـت و دستـور داد راهها را كاملا كنترل كند و به تمام حكام آن ناحيه دستور داد خراج شهرى را كه در اختيار دارند بحلوان پيش سعد بن حذيفه بفرستند.(473)
    مختار و جنگ با ابن زياد
    پس از آنكه يزيد هلاك شد و مردم شام با مروان حكم بيعت كردند.
    مـروان دو سپـاه تـرتـيب داد يكى را به حجاز به جنگ ابن زبير و ديگـرى را به سركردگى عبيدالله زياد بسمت عراق روانه ساخت ، عبيدالله در جزيره با قيس عيلان كه دست نشانده ابن زبير بود به جنگ پرداخت ، و اين سرگرمى ، او را از عراق مانع و جلوگـير شد، ولى پس از آنكه از گير و دار با قيس عيلان فارغ گرديد آهنگ عراق كرد تـا به مـوصل رسيد، عـبدالرحمـان بن سعـيد كه عـامـل مـخـتـار بر مـوصل بود، به مـخـتـار نوشت : عـبيدالله بن زياد وارد سرزمـين موصل گرديده و من آنجا را ترك گفته در تكريت منتظر فرمان شمايم .
    مـختار كه تازه از زد و خورد با ابن مطيع فارغ شده بود با اين صحنه روبرو گرديد، يزيد بن انس را كه مردى با تدبير، كار كشته و پخته و شجاع بود خواست و گفت : ترا براى چـنين ميدانى انتخاب مى كنم كه به جز تو از هيچكس ساخته نيست هر چه از سپاهيان خواهى با خود ببر و مرتب برايت كمك مى فرستم .
    يزيد بن انس گفت : من با سه هزار سوار كه خودم آنها را انتخاب كنم مى روم و ديگر كمك نخـواهم ؟ مختار موافقت كرد و گفت : تو سپاهيانرا برگزين ولى باز هم برايت سپاه مى فـرستم هر چند تو هم نخواسته باشى تا پشت سپاهيان محكم گردد و دشمنان را مرعوب سازد.
    يزيد بن انس از مـيان سپـاهيان سه هزار نفـر انتـخـاب كرد و عـازم مـوصل گرديد مختار و مردم كوفه تا دير ابوموسى او را بدرقه كردند و در آنجا با او خداحافظى نموده مراجعت كردند.(474)

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  3. #133
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    ميدان جنگ با ابن زياد
    يزيد بن انس با سپـاهيان به سرعـت تـمـام به طرف مـوصل حركت كرد تا به سرزمين موصل رسيد، ابن زياد كه از آمدن سپاهيان كوفه آگاه شد جاسوسى فرستاد تا از مقدار سپاهيان تحقيق كند، جاسوس ابن زياد اظهار داشت كه در حدود سه هزار سوار بيش نيستـند، ابن زياد شش هزار سرباز در مـقـابل ايشان فرستاد تصادفا يزيد فرمانده سپاه مختار مريض ‍ گرديد و حالش سخت شد سوار بر الاغى شد و افرادى او را نگه داشتند و در ميان سپاه سير مى كرد و سپاهيان را به استـقـامـت و پايدارى سفارش ‍ مى كرد و گفت : اگر من مُردم ورقاء بن عازب اسدى فـرمانده سپاه است و اگر او نيز آسيبى ديد عبدالله بن ضمره رئيس لشكر خواهد بود، و پس از او سعر بن ابى سعر فرمانده قشون است .
    يزيد قـبل از آفـتـاب در مـقـابل سپـاه ابن زياد صف آرائى كرد، و خود روى تختى قرار گـرفـت و چـند نفـر تـخـت او را در وسط پـياده نظام حمل مى كردند و با صداى ضعيف سپاهيان را تحريك مى كرد، هنوز آفتاب بالا نيامده بود كه سپـاه شامـيان در هم شكسته شد و فرار كردند و فرمانده آنها ربيعة بن مخارق تنها ماند هر چه سربازان را صدا زد كه برگردند گوششان بدهكار نبود، عبدالله بن ورقاء اسدى و عـبدالله ضمـره بر او حمـله كردند و او را كشتـند و محل سپاهشان را متصرف گشتند و آنچه بجاى گذاشته بودند سپاه عراق غارت كردند.
    روز دوم ابن زياد بجاى ربيعه ، عبدالله بن حمله را به فرماندهى سپاه برگزيد، او با سپاه مختار بجنگ پرداخت در اين روز شكست سختى خوردند و رئيس سپاه كشته شد و سيصد نفر از آنان اسير عراقيان شدند، هنگاميكه اسيرانشان را پيش يزيد بن انس آوردند مرضش سخـت شده بود آخـرين لحظات زندگى را مى پيمود، با دست اشاره كرد همه را گردن بزنند تمام اسيران را از دم شمشير گذرانيدند!
    يزيد بن انس گفت : پس از من ورقاء بن عازب امير و فرمانده شما است اين جمله را گفت و جان به جان آفـرين تـسليم كرد، سپاهيان از مرگ فرمانده خود ناراحت گشته و خود را باختند او را غسل داده ، ورقاء بر او نماز خواند به خاك سپردند پس از دفن يزيد، ورقاء فـرمـانده جديد با ياران خود به مشورت پرداخت و اظهار داشت براى من انديشه اى پيدا شده مرا راهنمائى كنيد همه مى دانيد كه ابن زياد با سپاه سنگين شام عازم جنگ با ما است و مـا جمعيت اندك قدرت مقاومت با او را نداريم اگر بسوى كوفه برگرديم خواهند انديشيد كه چـون فـرمـانده نداريم برگشته ايم و با اينكه ما دو نفر از فرماندهان آنها را كشته ايم همـيشه از ما ترسان خواهند بود اما اگر مقاومت نموده و سپس شكست بخوريم پيشروى ديروز ما خنثى شده و از ميان خواهد رفت ، همه پيشنهاد ورقاء را پسنديدند و راه كوفه را پيش گرفتند!(475)
    ابراهيم نامزد جنگ با ابن زياد مى شود
    پس از آنكه سپاهيان مختار ميدان جنگ را ترك كردند، حاكم مدائن سعدبن حذيفه قاصدى به كوفـه فـرستـاد مـخـتار را از مراجعت سپاه باخبر كرد، مختار ناراحت گرديد و ابراهيم را بسركردگى هفت هزار نفر روانه موصل كرد و دستور داد به سرعت بشتاب و هر كجا به سپـاهيان رسيدى ايشان را با خـود به مـيدان جنگ ببر ابراهيم روانه موصل گرديد.(476)
    كوفيان بر مختار خروج مى كنند
    پـس از آنكه خـبر مـرگ يزيدبن انس در كوفـه پـيچـيد بزرگـان و رجال كوفـه در خانه شبث بن ربعى كه در جاهليت و اسلام عظمت داشت اجتماع نمودند و از مـختار انتقاد مى كردند كه او يزيد را به كشتن داد، و او بردگان ما را بر ما چيره ساخت و غنائمى كه تنها سهم عرب بود در ميان بردگان قسمت كرد و ما را از آن بى بهره ساخت ، و او بدون رضايت ما بر ما حكومت مى كند، و آنكه از هر چيز آنان را ناراحت كرده بود اينكه براى افـراد غـير عرب و موالى سهمى از غنائم داده بود! شبث گفت : پس اجازه بدهيد با مختار ملاقات كنم .
    شبث پيش مختار رفت و اعتراضات افراد را تذكر داد هر چه مى گفت ، مختار پاسخ مى داد اين جهت را اصلاح مى كنم و آنان را راضى مى گردانيم ، تا آنكه موضوع بردگان را گوشزد كرد، مختار گفت : بردگان را به شما برمى گردانم ، شبث اظهار داشت غنائمى كه مـخـصوص مـا بود مـوالى را با مـا شريك نمودى ، آيا بس نبود كه به جهت رضاى پروردگار آنها را آزاد كرديم كه حالا بايد در غنائم شريك ما بشوند؟
    مختار گفت : اگر غنائم را به شما برگردانم و دست آنان را كوتاه سازم آيا با من شرط مى كنيد كه با بنى اميه بجنگيد و سوگند ياد مى كنيد كه با اين پيمان وفادار باشيد؟ تـا با آن مـطمئن گردم ؟ شبث گفت : نمى دانم ، من بايد با اشراف صحبت كنم ، شبث رفت كه خبر بياورد ولى ديگر نزد مختار برنگشت !
    اشراف كوفه تصميم گرفتند كه با مختار بجنگند، به اين منظور شبث ربعى و شمربن ذى الجوشن و مـحمد بن اشعث و عبدالرحمان بن سعيد نزد كعب خثعمى و عبدالرحمن بن مخنف آمـدند تا آنان را نيز در اين زمينه با خود همدست گردانند، شبث به سخن پرداخت و گفت : مـختار بدون رضايت ما بر ما حكومت مى كند، او مى گويد كه محمدبن حنفيه مرا فرستاده و حال آنكه مـى دانيم مـحمد به او ماءموريت نداده است ، سهم غنائم ما را به موالى ميدهد و بردگان مان را بدون اجازه ما به ميدان جنگ فرستاده است ، كعب با ايشان موافقت كرد، اما عـبدالرحمان اظهار داشت ، اگر تصميم قطعى بر مخالفت گرفته ايد من هم شما را تنها نمى گذارم ولى اگر حرف مرا بپذيريد و سكوت كنيد بهتر است .
    گـفـتـند چـرا و به چـه دليل ؟ گـفـت : مـى تـرسم با هم اختلاف كنيد و از هم بپاشيد، و باضافـه شجاعـان و يكه تازان جمعيت عرب با اويند مگر فلان و فلان با او نيستند، بردگـان همـه با اويند، مواليان با او همدستند و آنها همه متفقند و شما مخالف يكديگر زيرا بردگـان و موالى دلشان از دست شما خون است و در صددند از شما انتقام بگيرند پـس مـخـتار با شجاعت عرب و عداوت عجم با شما مى جنگد، ولى اگر صبر كنيد و سكوت نمـائيد سپـاه شام و بصره شما را از جنگيدن با او بى نياز مى كنند و از گير و دار او خلاص شده ايد بدون آنكه خون خود و همشهريان را بريزيد.
    گـفـت : اينك كه همه تصميم گرفته اند تو با ما مخالفت مكن ؟ عبدالرحمان گفت : اكنون كه نصيحت مرا نمى پذيريد منهم با شما هستم هرگاه مى خواهيد خروج كنيد؟ گفتند: صبر كنيد ابراهيم بطرف موصل حركت كند و برود آنگاه قيام خواهيم كرد، و چون ابراهيم به ساباط مدائن رسيد كوفيان بر مختار شوريدند.(477)
    كوفيان صف آرائى مى كنند
    هر يك از قـبائل كوفـه در مـحله و يا مـيدان مـخـصوص بخـودشان صف آرائى كردند، عـبدالرحمان بن سعد بن قيس با قبيله همدان در ميدان سبيع ، زحر بن قيس و محمد بن اشعث در مـيدان كنده ولى جبيربن محمد حضرمى آنها را از توقف در اين ميدان مانع شد و گفت : از مـيدان مـا خـارج شويد كه مـى تـرسم در اثر اجتماع شما به جمعيت ما آسيبى برسد لذا ايشان هم به ميدان سبيع رفتند.
    كعب بن ابى كعب خثمعى در ميدان بشر، عبدالرحمان بن مخنف و بجيله و خثعم نيز در محله مخنف صف آرائى كردند.
    شمر بن ذى الجوشن در محله بنى سلول .
    شبث و حسان بن فائد در كناسه كوفه .
    حجار بن ابجر و يزيدبن حارث و قبيله ربيعه در فاصله بازار خرمافروشان و سبخه عمروبن حجاج زبيدى در ميدان مراد.
    و كسانيكه در ميدان سبيع بودند خبر شدند كه مختار سپاهى آماده كرده تا با آنها بجنگد لذا افـرادى را پـيش قبائل از دو خثعم و بجيله كه از تيره هاى ايشان بودند فرستادند و ايشان را به خدا و خويشاوندى قسم دادند كه به كمك ايشان بيايند، اين سه قبيله هم به مـيدان سبيع مـنتـقـل شدند، و مـخـتـار از اين اجتـمـاعـشان خوشحال شد كه بهتر مى تواند با آنها مبارزه كند.(478)
    مختار تظاهر به سازش مى كند
    مـخـتـار كه وضع كوفه را چنين درهم و آشوب ديد قاصدى بسوى ابراهيم فرستاد و به وى نوشت كه چـون نامـه ام به شمـار رسيد بر زمين مگذار و خود را به من برسان ؟ ابراهيم سپـاهيانرا را اعلام كرد به كوفه برگرديد سپاهيان با سرعت تمام و بدون تـوقـف در بين راه شب و روز در حركت بودند تا وارد كوفه شدند، او روز سوم حركت از كوفـه دوباره وارد كوفـه شد. مـخـتـار با كوفيان دفع الوقت مى كرد و با مراسله و فرستادن سفير سرشان را گرم مى داشت تا ابراهيم برگردد، براى آنها پيام فرستاد كه اعتراض شما چيست ؟
    كوفـيان پـاسخ دادند: خواسته ما آن است كه از كار بر كنار شوى زيرا تو مدعى هستى كه محمد حنفيه ترا فرستاده با آنكه او ترا نفرستاده است ؟
    مختار گفت : اگر مشكوكيد چند نفر از شما و چند نفر از طرف من به مدينه مى فرستيم تا حقيقت امر روشن شود؟ كوفيان اين پيشنهاد را نپذيرفتند و چند مرحله ميان ايشان و سپاهيان مـخـتـار زد و خـوردى دست داد تـا صبح روز سوم ابراهيم وارد شد و مختار نيرو گرفت و كوفيان سست و ضعيف شدند.
    قـبيله همدان در ميدان سبيع اجتماع كرده بودند و چون وقت نماز شد هر تيره اى مى گفتند: امـام جمـاعـت مـى بايد از مـا باشد، برخـى گـفـتـند: هر كه با جمعيت خود نماز بخواند عـبدالرحمان بن مخنف اظهار داشت : نگفتم : كه شما با هم اختلاف مى كنيد؟ اين اولين مرحله اختلاف است ، ولى دست برداريد در ميان شما قاريان قرآن و بزرگانيكه مورد علاقه همه باشند وجود دارد يكى از ايشان را انتخاب كنيد، رفاعة بن شداد فتيانى رئيس قراء در ميان شما است با او نماز بخوانيد؟ آنان هم پذيرفتند.(479)

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  4. #134
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    مختار صف آرائى مى كند
    مـخـتار صفوف سپاه را منظم كرد، و عمده سپاه كوفه در دو نقطه اجتماع كرده بودند، قبيله همـدان يمـن در سبيع و مـضر در كناسه ، مختار ابراهيم را گفت : با كدام يك از دو گروه مايلى بجنگى ؟ ابراهيم گفت : با هر دسته ايكه شما بگوئيد مختار انديشيد كه ممكن است ابراهيم با مـردم يمـن كه قـبيله اوست خوب نجنگد، لذا گفت : توبه كناسه برو من با جمـعـيتـى كه در مـيدان سبيع هستند مى جنگم ، ابراهيم روانه كناسه شد و مختار به ميدان سبيع رفت و جلو خانه عمر بن سعد بن ابى و قاص ايستاد و احمر بن شميط و عبدالله بن كامـل را برگـزيد و هر يك را موكل كوچه اى نمود و گفت از اين كوچه پيش برويد تا از مـيدان سبيع خارج شويد و ايشان را گفت : جمعيت شبام وعده داده اند كه از پشت سر ايشان حمله كنند و قطعا حمله مى كنند.
    طولى نكشيد كه سربازان شكست خورده به نزد مختار برگشتند، مختار از فرماندهشان پـرسيد گفتند: او مشغول جنگ بود، سپس عبدالله قراد خثعمى را كه فرمانده چهارصد نفر سپـاهى بود ماءمور كرد به كمك آنان بشتابد و دستور داد سيصد نفر را با عبدالله بن كامل واگذارد و خود با صد نفر ديگر به ميدان سبيع رفته و در آنجا به جنگ پرداخت .
    ابراهيم با شبث بن ربعى روبرو شد جمعى از قبيله مضر با وى بودند به ايشان فرمان داد كه برگرديد زيرا دوست ندارم يك نفر از قبيله مضر بدست من كشته شود آنان گوش نكردند و جنگ را شروع نمودند طولى نكشيد كه آنانرا شكست داد و حسان بن قائد كه يكى از سران سپاه كوفه بود مجروح گرديد، او را بخانه اش بردند و در خانه بمرد.
    خبر پيروزى ابراهيم به مختار رسيد، خوشحال شد و براى احمر بن شميط و عبدالله بن كامل كه در سبيع مى جنگيدند مژده پيروزى ابراهيم را بردند تا پشتشان گرم شده و با قوت قلب پيشروى نمايند.
    قبيله شبام بسركردگى ابى القلوص از عقب جعيت بر آمد از سه طرف كوفيان را در ميدان سبيع مـحاصره كردند و بزودى با گـرفـتـن پـانصد نفر اسير بر مخلفين پيروز شدند.(480)
    مختار قاتلين حسين عليه السلام را مى كشد
    چـون اسيران را پيش مختار آوردند يكى از فرماندهان سپاه مختار از قبيله بنى نهد در ميان اسرا به گردش پرداخت و هر اسيرى را كه از عرب بود بند از او مى گرفت و آزادش مى نمود، درهم كه يكى از مواليان قبيله بنى نهد بود اين موضوع را به مختار گزارش داد، مـختار اسيران را طلبيد و دستور داد يك يك آنانرا از پيش من عبور دهيد، سپس گفت هر يك از اينها كه در خون حسين بن على عليه السلام شركت داشته به من تذكر دهيد؟ هر كه را كه مـى گـفـتـند: از قـتـله امـام است دستور مى داد همانجا او را گردن بزنند، بالاخره دويست و چهل و هشت نفر از اين جمعيت طعمه شمشير شدند.
    البتـه در اين ميان اصحاب مختار با هر كه خورده حسابى داشتند او را به كنارى برده و گـردن مـى زدند كه مختار پس از انجام كار خبردار شد، و از بقيه نيز پيمان مى گرفتند آزاد مـى كردند، سپس منادى مختار در مسجد اعلان كرد هر كه بخانه اش رود و در را ببندد ايمن است مگر كسى كه در خون خاندان پيامبر شركت كرده باشد.
    با خـروج كوفيان بهانه خوبى براى كشتن و خونخواهى از دشمنان امام حسين پيدا كرد، لذا عده اى فرار مى كردند از جمله عمروبن حجاج زبيدى سوار بر مركب خود گرديد و از كوفه خارج گرديد معلوم نشد كجا رفت و چه شد آيا زمين او را بلعيد يا به آسمان رفت .(481)

    مختار و شمربن ذى الجوشن
    پـس از آنكه كوفيان مغلوب شدند و منادى مختار اعلان كرد كه كشندگان خاندان پيغمبر امـان ندارند، شمر بن ذى الجوشن از كوفه خارج شد، مختار غلام خود زربى را در تعقيب شمر فرستاد، چون به شمر و همراهانش كه از جمله مسلم بن عبدالله ضبابى بود رسيد، شمـر احساس ‍ كرد كه در تـعـقـيب او آمـده است همراهانش را گفت : از من دور شويد، شمر بطرفى حركت كرد كه غلام را از همراهان و سپاهيانى كه همراهش هستند جدا كند، همينكه به او نزديك شد ناگهان بر او حمله كرد و چيزى بسويش ‍ پرت كرد كه كمر او را شكست و او را كشت ، چـون خـبر كشته شدن غلام به مختار رسيد گفت : مرگ بر زربى اگر با من مشورت كرده بود مى گفتم : تنها به آن ملعون نزديك نشود.
    شمـر به قريه كلتانيه رسيد يكى از دهقانان اين قريه را كتك مفصلى زد و سپس گفت ! اگر مى خواهى از چنگ من جان به در برى نامه مرا در بصره پيش مصعب بن زبير برده و جواب آن را بگير و بياور؟
    مـرد دهقـان نامه را گرفت و بطرف بصره روان شد تا به قريه اى رسيد كه ابوعمره با جمعيتى از طرف مختار در آنجا اوضاع بصره را بررسى مى كردند، در اينجا بيكى از دوستـانش برخورد و سرگذشت خود را برايش تعريف مى كرد كه شمر مرا چنين شكنجه داده تـا نامـه اش را به مـصعب برسانم ، تصادفا يكى از سربازان ابوعمره گفتگوى آنان را شنيد و به ابوعمره گزارش داد، ابوعمره آن مرد دهقان را خواست و از جاى شمر تـحقـيق نمـود مـعـلوم شد بيش از سه فـرسخ مـيان ايشان و مـحل شمـر فـاصله نيست ، ابوعـمـره به قـصد كشتـن وى با سرعـت بسوى محل ايشان حركت كرد.
    مسلم ضبابى گويد به شمر گفتم : خوب است جاى خود را عوض كنيم و مخصوصا شب را در اينجا نخوابيم ؟ گفت : آيا از اين مرد دروغگو ترس ‍ دارى بخدا قسم سه شبانه روز شما را از اينجا حركت نمى دهيم تا آنكه دلهاى شما از ترس پر شود، نيمه شبى بود كه مـن مـيان خـواب و بيدارى متوجه صداى پاى اسبان شدم با خود گفتم : صداى پرواز ملخ است زيرا در آن سرزمـين ملخ فروانى وجود داشت ، سپس ديدم صدا شديدتر شد گفتم : صداى مـلخ نيست بيدار شدم و چشمانم را ماليدم كه متوجه شدم سوارانى هستند كه خانه هاى ما را محاصره مى كنند.
    از جا برخاستم كه لباس بپوشم شمر را ديدم برخاسته و مى خواهد لباس ‍ جنگ دربر كند پهلوى او را ديدم كه سفيدى برص پوشانيده است ما كناره گرفتيم و شمر با ايشان به نبرد پرداخت طولى نكشيد كه صداى الله اكبر بلند شد و يكى از سواران ابوعمره فرياد كشيد: خداوند خبيث را كشت .(482)

    مختار تصميمش را تعقيب مى كند
    مـخـتـار متوجه شد كه قاتلان امام به بصره مى روند و به مصعب بن زبير مى پيوندند، تصميم گرفت كه در كشتن آنها سرعت كند و اظهار داشت :
    روش مـا ايجاب نمـى كند جمعيتى را كه امام را مى كشند واگذاريم تا در روى زمين زنده باشند و در امان زيست كنند، در اين صورت به دروغ دعوى خونخواهى كرده و بد ناصرى براى خـاندان پـيغـمـبر خـواهم بود، از خـدا استمداد مى كنم و او را سپاسگزارم كه مرا شمـشيرى قرار داده كه بدن آنها را قطعه قطعه مى كند و از من تيرى ساخته كه آنها را به آن مـجروح مـى سازد، و مـرا طالب خـون ايشان گردانيده و بوسيله من حقشان را مى ستاند.
    از اين وقـت مـخـتـار در نابود ساخـتـن دشمـنان امام پشتكار عجيبى بخرج داد اما عده اى از كسانيكه اراده كشتنشان را داشت از كوفه فرار كردند و در بصره پيش مصعب رفتند مانند عـبدالله بن دباس كه محمد پسر عمار ياسر را بجرم اينكه كشندگان امام را پيش مختار معرفى مى كند، كشت و از كوفه بسوى بصره فرار كرد.(483)

    سه نفر از قاتلان امام
    مـخـتـار از همراهان خواست كه قاتلان امام را معرفى كنند تا زمين را از وجود نحس آنها پاك ساخته و شهر را از آنها تخليه نمايد هر كه از آنها نشانى داشت براى مختار تعريف مى كرد، از جمـله مـالك بن نسير بدى و عـبدالله بن اسيد جُهمـنى و حمـل بن مـالك را مـعرفى كردند، مختار در قادسيه تعقيب ايشان فرستاد و آنان را احضار كرد، و چـون وارد شدند مـخـتـار به ايشان گـفت : اى دشمنان خدا و قرآن و پيامبر و اى دشمـنان خـاندان پـيامـبر، حسين بن عـلى عـليهمـاالسلام كجا است ؟ او را تـحويل مـن بدهيد؟ كسى را كه ماءمور بوديد بر او درود بفرستيد كشتيد؟ اظهار داشتند قـربان ؛ مـا را به اجبار به جنگ او فـرستـادند و طبعـا مايل نبوديم بر ما منت گزار و ما را به بخش ؟
    ـ چـرا بر حسين فـرزند پـيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم منت ننهاديد و از كشتن وى صرفـنظر نكرديد؟ سپس مالك بن نسير را گفت : تو همان كسى نيستى كه كلاه امام را بغارت برد؟ عبداللّه بن كامل گفت : آرى همين او است .
    فـرمـان داد: بنابراين دست و پايش را قطع كنيد و بگذاريد آنقدر دست و پا بزند تا بمـيرد، دست و پـايش را بريدند، در خون غلطيد تا جان داد، سپس ‍ دو نفر ديگر را پيش خواند و گردن زدند.
    مـالك بن نسير به اندازه اى نانجيب بود كه چون امام آخرين لحظات حيات را مى گذرانيد هر كه نزديك حضرت مى آمد تا او را شهيد كند دلش ‍ راضى نمى شد و برمى گشت ، تا اينكه مالك آمد و شمشير بر سر امام وارد ساخت كه كلاه را شكافت و سر حضرت را زخمى كرد و خـون جارى گـرديد، امـام آنرا از سرگرفت و انداخت (و فرمود:لا اكلت بها و لا شربت حشرك اللّه مع الظّالمين !يعنى با اين دست نخورى و نياشامى و خداوند ترا با ستمكاران محشور فرمايد.)(484)

    چـون كلاه امـام از خز بود و قيمتى ، مالك آنرا برداشت و بكوفه برد و چون خواست آنرا بشويد همسرش گفت : واى بر تو لباس پسر پيغمبر را غارت كرده و بخانه من آوردى آنرا از خـانه بيرون ببر؟ در اثـر نفـرين امـام اين مـرد تـا آخـر عمر فقير و بدبخت بود.(485)
    مـالك بن نسير همان كسى است كه نامه ابن زياد را به حر رسانيد كه در آن دستور داده بود: بر حسين سخت بگير و او را جز در بيابان بى آب و علف فرود مياور؟ بعضى از افراد او را از جهت رساندن نامه ابن زياد ملامت و سرزنش كرد، مالك اظهار داشت كه از امام و امـير خـود اطاعت كردم ! او را گفت : آرى نافرمانى خدا را نموده و از امير و فرمانده خود اطاعت كرده اى .(486)

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  5. #135
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    چهار نفر از قتله امام
    مـختار عبدالله بن كامل را با راهنمائى ، به قبيله بنى ضبيعه فرستاد و از اين قبيله زياد بن مالك را دستگير كردند، و از آنجا به محله عنزه رفتند و عمران بن خالد را گرفتند، و جمـعـيتـى را فـرستاد تا عبدالرحمان بن ابى خشكاره بجلى و عبدالله بن قيس خولانى را دستگير كنند.
    پـس از آنكه اين چهار نفر را پيش مختار آوردند، مختار آنان را گفت : اى كشندگان نيكان و اى قـاتـلان سيد جوانان بهشتى ؛ هيچ فكر مى كرديد كه خدا از شما انتقام بگيرد؟ اما امـواليكه از آن حضرت به غارت برديد شما را به اينجا كشانيد، اين چهار نفر را به بازار بردند و در بازار ايشان را گردن زدند.(487)

    حميد بن مسلم نجات مى يابد
    حمـيد بن مـسلم از خـبرنگـاران كربلاء است كه جزء لشكريان عمر سعد بود ولى چون بدطينت و ناپـاك نبود مـعـلوم نيست كه دست به جنايتى زده باشد بلكه مانع خيلى از جنايات مى شد مخصوصا بيشتر با شمر ملعون همراهى مى كرد تا شايد مانع برخى از ستـمـكاريهايش بشود، از جمله گويد: هنگاميكه شمر جلو خيمه گاه آمد و خيمه ها را غارت كردند چـشمـش به عـلى بن الحسين عليهماالسلام (امام سجاد) افتاد، گفت آيا اين جوان را نكشيم ؟ حميد گفت سبحان الله اين پسر مريض را مى خواهى بكشى ؟ كه او كودكى بيش نيست ، به اين وسيله شمر را از كشتن او منصرف نمودم ، و هر كه مى خواست مزاحم او شود مانع مى شدم تا آنكه عمر سعد آمد و گفت هيچكس وارد خيمه اين زنها نشود و هر كه چيزى از ايشان گـرفـتـه است به ايشان برگرداند، ولى بخدا قسم هيچكس ‍ چيزى به ايشان برنگردانيد.
    سپـس عـلى بن الحسين فـرمود: خدا خيرت دهد كه خدا با گفتار تو بلائى را از من دفع كرد.(488)

    و شايد روى همين دعاى امام بود كه از كشته شدن نجات يافت چنان كه گويد: مختار سائب بن مـالك را بسوى مـا فرستاد، من از محله خودمان بطرف محله عبد قيس فرار كردم ، پشت سرم دو نفـر ديگـر حركت كردند، فـرستادگان مختار با ايشان سرگرم شدند و تا خواستند آنها را دستگير كنند من نجات يافتم .(489)
    حرملة بن كاهل اسدى
    در ضبط آن حرملة بن كاهن نيز گفته اند و عقيده برخى آن است كه صحيحش با نون است نه لام ، در هر حال حرمـله در كربلا جنايتـهاى بزرگـى انجام داده است از جمـله بنقل ابى محنف كه حضرت على اصغر را او شهيد كرده است .(490)
    ولى طبرى گويد او را هانى بن ثبيت حضرمى شهيد كرد، و حرمله عبدالله بن حسن را شهيد كرد.(491) و در جاى ديگر گويد: حرمله مردى از خاندان حسين را كشته است .(492)
    مـنهال بن عـمـرو گـويد: در بازگشت از مكه معظمه در مدينه خدمت امام سجاد حضرت زين العـابدين عـلى بن الحسين عـليهمـاالسلام شرفـياب شدم ، امـام فـرمـود: مـنهال حرمـله چه شد؟ گفتم وقتيكه از كوفه بيرون آمدم زنده بود، امام دو دست را بسوى آسمـان بلند كرد و فرمود:اللهمّ اذقه حرّ الحديد، اللّهم اذقه حرّ الحديد، اللّهم اذقه حرّ النّار!دوبار فـرمـود: خـدايا گـداز آهن را بر او بچشان و يك بار فرمود: خدايا حرارت آتش را به او بچشان !
    مـدينه را تـرك گـفته و وارد كوفه شدم ، ورود من مقارن با خروج مختار بود، و او با من دوست بود، پـس از برگـزار كردن ديد و باز ديد سوار شده و براى ديدن مختار به منزلش رفتم در بيرون منزل با او برخورد كردم .
    مـخـتـار گـفـت : مـنهال از وقتيكه حكومت كوفه در اختيار ما است به ديدن ما نيامدى و تبريك نگفتى و ما را كمك نكردى ؟ گفتم : در اين مدت در مكه بودم و همين اكنون آمده ام ، كه با هم به صحبت پـرداخته و به راه ادامه داديم تا به كناسه كوفه رسيديم ، مختار در آنجا تـوقـف كرد مـثـل اينكه انتظار كسى را مى برد، طولى نكشيد كه جمعى دوان دوان آمدند و گفتند: البشاره كه حرملة بن كاهل دستگير شد.
    چـون حرمله را آوردند مختار گفت : الحمد للّه كه مرا بر تو مسلط گردانيد، جلاد را خواست ، او را فـرمـان داد: كه دستهاى حرمله را قطع كند؟ دستهايش را بريد، سپس گفت : پاهايش را نيز قـطع كن ؟ پـاهايش را نيز بريد، پس از آن گفت آتش بياوريد؟ دسته هاى نى آوردند و آتش زدند و او را كه هنوز زنده بود در آتش افكندند.
    مـنهال گـويد: فرمايش امام سجاد به خاطرم افتاد بى اختيار گفتم : سبحان الله ، مختار گفت : تسبيح خدا همه وقت خوب است امام مثل اينكه اين بار از روى تعجب بود؟
    گـفـتـم : امـير در بازگـشت از مـكه نزد عـلى بن الحسين عـليهمـاالسلام رفـتـم از حال حرمله پرسيد، گفتم زنده است دست بدعا برداشت و فرمود: اللّهمّ اذقه حرّ الحديد، اللّهم اذقـه حرّ الحديد، اللّهم اذقه حرّ النّار،و چون دعاى امام را به دست شما مستجاب شده ديدم تعجب نموده و اين جمله بر زبانم جارى شد.
    مـخـتـار گـفت : راستى از على بن الحسين عليهماالسلام شنيدى ؟ به خدا شنيدم كه اين چنين دعـا كرد، مـخـتـار بسجده افـتـاد و سجده طولانى انجام داد سپس برخاست و سوار شد برگشتيم و چون جلو منزلم رسيديم گفتم : امير اگر صلاح بداند خانه مرا مزين كرده و افـتـخـارى به مـا بدهد در خـانه مـا غـذا تـناول فـرمـائيد؟ گـفـت : منهال ؛ تو خود مرا خبر دادى كه على بن الحسين چهار دعا كرد كه به دست من مستجاب شده و اكنون مـرا به غـذا دعـوت مـى كنى امروز به شكرانه اين سعادت كه دعاى امام بدست من مستجاب شده روزه ام .(493)
    كشندگان عبدالرحمان فرزند عقيل
    در روز عاشورا عبدالرحمان فرزند عقيل برادر مسلم به ميدان آمد و اين رجز را مى خواند:
    ابى عقيل فاعرفوا مكانى

    من هاشم و هاشم اخوانى

    پدرم عقيل است و موقعيت مرا در ميان بنى هاشم بشناسيد.
    به جنگ پـرداخـت و هفده نفر را بخاك و خون كشيد تا عثمان بن خالد و بشربن حوط او را شهيد كردند.(494)

    مـخـتـار عبدالله بن كامل را به سراغ ايشان فرستاد، هنگام عصر بود كه مسجد بنى دهمان قـبيله ايشان را محاصره كردند، به جمعيت اعلان كرد گناه اين قبيله بگردن من باشد اگر تـمـام شمـا را نكشم مـگـر آنكه عـثـمـان بن خـالد و بشر بن حوط را تحويل من بدهيد.
    قـبيله دهمان مهلت خواستند تا آنها را پيدا كنند، جمعيتى در تعقيب ايشان حركت كردند تا در مـيدان ايشان را يافـتـند كه تـصمـيم دارند به جزيره فرار كنند، آنها را گرفتند و تـحويل عبدالله بن كامل دادند، ايشان را در كنار چاه جعد گردن زد و چون خبرشان را به مـخـتـار ابلاغ كرد، مـخـتـار دستـور داد برگـرد و بدنشان را آتـش بزن تـا خـاكستر شوند.(495)
    خولى بن يزيد اءصبحى
    خـولى در كربلا كارهائى انجام داد از جمله به عثمان فرزند اميرالمؤ منان عليه السلام تيراندازى كرد، و نيز هنگاميكه خواستند سر امام را جدا كنند سنان بن انس خولى را گفت : سر امـام را جدا كن خـولى كه جلو رفـت تـرس ‍ او را فـرا گـرفـت و بر خود لرزيد و برگـشت ، سنان گفت خدا بازويت را خشك كند و دستت را قطع كند چرا بر خود مى لرزى سپس خود آمد و سر امام را قطع كرد.
    سپس عصر روز عاشورا عمر سعد سر امام را به خولى سپرد تا نزد عبيدالله ببرد، چون خـولى وارد شهر شد و جلو قصر آمد در قصر بسته شده بود، لذا به خانه خود رفت و سر را زير طشت نهاد او را دو زن بود يكى از طايفه بنى اسد و ديگر از قبيله حضرمى و اين شب نوبت زن حضرميه بود، زن پرسيد چه خبر آوردى ؟ خولى گفت : ثروت روزگار را برايت آورده ام ، اين سر حسين بن على است كه در خانه ما است ، زن گفت : واى بر تو مردم با طلا و نقره مى آيند و تو سر پسر پيغمبر را به خانه مى آورى بخدا قسم سر من و تـو هرگز در يك رختخواب قرار نخواهد گرفت ، زن از جا برخواست و از خانه بيرون آمـد، جلو طشت مـشاهده كرد كه نور از زير طشت تـا آسمـان مـتـصل است ، مى گويد بخدا قسم مرغان سفيدى را ديدم كه اطراف طشت در پروازند، چون صبح شد خولى سر امام را نزد ابن زياد برد.(496)

    مـخـتـار ابو عـمره رئيس گارد خود را با جمعيتى ماءمور كرد تا خولى دستگير كنند ايشان خـانه خـولى را مـحاصره كردند، ابوعمره وارد خانه شد و از زواياى خانه بازرسى مى كرد همان زن حضرميه اش از اطاق بيرون آمد، از او پرسيدند: خولى كجا است او با زبان گـفـت نمـى دانم و با دست و سر بطرف مستراح اشاره نمود، وارد مستراح شدند و او را بيرون كشيدند در حاليكه زنبيلى بجاى كلاه بر سرنهاده بود، ابوعمره به سراغ مختار فـرستـاد و درباره وى كسب تكليفى نمود، مختار خود آمد و دستور داد جلو خانه اش او را بكشند و سپـس جسدش را آتـش زدند، مـخـتـار ايستـاد تـا تـمـام جسد به خـاكستـر تبديل شد.(497)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  6. #136
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    مختار و عمر سعد
    پـس از آنكه مختار دست به كشتن و نابود ساختن كشندگان امام ابى عبدالله الحسين عليه السلام زد، عبدالله فرزند جعده خواهرزاده اميرالمؤ منين از عمر سعد پيش مختار وساطت نمود تـا به وى امـان بدهد، مختار نيز به خاطر انتساب عبدالله به اميرالمؤ منان وساطتش را پذيرفت و امان نامه اى براى عمر به اين مضمون نوشت :
    بسم الله الرحمن الرحيم اين نامه ايست از مختار بن ابى عبيد براى عمر بن سعد تو ايمن هستـى بامـان خـدائى نسبت به جان و مال و خاندان و فرزندانت كه نسبت به عملى كه در گـذشتـه انجام داده اى مـؤ اخذه نشوى تا وقتيكه مطيع و فرمانبر بوده و ملازم خانه خود باشى و از شهر خارج نشوى حدثى از تو سر نزند، هر كه از سربازان خدا و شيعيان خـاندان پـيامـبر و ساير مردم عمر سعد را ملاقات كرد جز با خوبى با او رفتار نكند. و جمعى بر اين امان نامه گواهى دادند.
    از امـام باقـر عليه السلام روايت شده است كه مقصود مختار از جمله : حدثى از او سر نزد اين بود كارى كه وضو را باطل مى كند انجام ندهد.
    مـخـتـار روى اين امـانيكه به عـمـر سعـد داده بود نمـى تـوانست نسبت به او اقدامى بعـمـل آورد تا اينكه يزيد بن شراحيل انصارى پيش محمد بن حنفيه رفت و با او بمذاكره پرداخت از هر درى سخنى گفته شد تا صحبت از قيام مختار و خونخواهى خاندان پيامبر به مـيان آمـد و اينكه مختار خود را از دوستان و خونخواه ايشان گمان مى كند، محمد حنفيه اظهار داشت : چـگـونه او خـود را شيعـه مـا مـى داند با آنكه قاتل امام حسين عليه السلام همنشين او است و آنها را روى تخت در كنار خود مى نشاند.
    يزيد بن شراحيل بكوفـه برگشت به ديدن مختار رفت ، مختار جوياى سفرش شد و پـرسيد آيا مهدى را ملاقات كردى ؟ گفت : آرى : پرسيد: چه گفت : يزيد آنچه ميان او و مـحمـد مـذاكره شده بود تـعـريف كرد، مـخـتـار از آن مـوقـع تـصمـيم قـتـل او را گرفت منتهى با امانيكه به او داده بود لازم بود بهانه اى داشته باشد لذا در حضور جمعى اظهار داشت : فردا مردى را كه داراى پاهاى بزرگ و چشمانى فرورفته ، و ابروانى پـيوست دارد خـواهم كشت كه با كشتـه شدن او مـؤ مـنان در زمـين خوشحال مى شوند و فرشتگان مقرب الهى در آسمان مسرور مى گردند.
    مـخـتـار خواست با اين جملات عمر سعد را وادار كند تا دست به فعاليتى بزند كه خلاف شروط عهدنامه باشد كه تا به اين بهانه او را بكشد.
    مـيثـم بن اسود نخعى در حضور مختار بود از اين جملات فهميد كه مقصود مختار عمر سعد است ، فـورى به خـانه آمـد و پسرش را به سراغ ابن سعد فرستاد و گفت : مختار چنين تصميمى گرفته به فكر خود باش .
    عـمـر سعـد تـصميم گرفت شبانه از كوفه خارج شود حركت كرد تا جلو حمامى كه خود ساخـته بود و كنار نهر عبدالرحمان رسيد، اينجا كسى كه ، همراهش بود او را فريب داد و اظهار داشت مختار خيلى كوچكتر از آن است كه بتواند ترا بكشد ولى اگر فرار كنى خانه ات را خراب و عيال ترا اسير مى كند لذا برگشت .
    ولى مـخـتـار از اين داستـان باخـبر شد و به سكوت گذرانيد، فرداى آن روز عمر سعد پـسرش حفض را پيش مختار فرستاد تا ببيند اوضاع چگونه است ، و هيچگاه عمر سعد با پـسرش با هم پـيش مـختار نمى رفتند زيرا مى ترسيد كه اگر با هم باشند ممكن است ايشان را بكشد، حفض پرسيد: آيا نسبت به امانى كه به پدرم داده اى وفا مى كنيد؟ مختار گـفـت : بنشين . در همـين حال مختار ابوعمره را فرستاد تا عمر سعد را بكشد، ابو عمره بخانه عمر سعد رفت و گفت : امير ترا مى طلبد، عمر آماده حركت شد، هنگاميكه لباس خود را مـى پـوشيد ابوعمره با شمشير سرش را از تن جدا كرد و سر او را پيش مختار آورد، مختار از حفض فرزند عمر سعد پرسيد: آيا او را مى شناسى ؟
    حفض گفت : در زندگى پس از او خيرى نيست .
    مختار گفت : پس از او زندگى نخواهى كرد، سپس دستور داد او را نيز گردن بزنند، پس از آنكه پـسر عـمـر هم كشتـه شد اظهار داشت : يكى در مـقـابل خـون حسين عيه السلام و ديگرى در قبال على اكبر حسين ولى يكسان نيستند، بخدا قـسم اگـر سه چهارم قريش را بكشم تلافى يك بند انگشت حسين عليه السلام نشده است .(498)

    سر عمر نزد محمد حنفيه
    مختار سر عمر سعد و فرزندش را همراه مسافرين سعيد و ظبيان بن عماره براى محمد حنفيه فرستاد و نامه اى هم به اين مضمون به وى نگاشت :
    بسم الله الرحمـن الرحيم نامه اى است به مهدى امت محمد بن على از طرف مختار بن ابى عـبيد: درود بر تـو اى مهدى ، خدائى را سپاسگزارم كه جز او خدائى نيست كه مرا براى شكنجه دادن به دشمنان آماده ساخت ، آنها را كشته و يا اسير و در بدر ساختم ، خدا را شكر مـى كنم كه كشندگان شما را كشت و ياور شما را يارى كرد، سر عمر سعد و فرزندش را بسوى شما فرستادم و هر كه را كه در خون شما شركت داشته و بر او دست يافته ايم و تـا وقـتـى كه نفـس كشى از ايشان در روى زمين باشند دست نخواهم كشيد، خواهش مى كنم نظريه خودتان را برايم بنويسيد، درود بر شما اى مهدى .
    تـصادفـا در وقـتـيكه محمد حنفيه با كسانيكه با او بودند از مختار صحبت مى كرد و از او انتـقـاد مى نمود سرها را وارد كردند، همينكه چشم محمد به سر عمر افتاد سجده شكر بجا آورد و سپـس دست به دعا گشود و عرض ‍ كرد: پروردگارا اين روز را از مختار فراموش مـكن ، و از طرف خـاندان پيامبرت بهترين پاداش به او عطا فرما؟ بخدا قسم از اين پس لغزشى براى مختار نيست !(499)

    حكيم بن طفيل قاتل حضرت ابى الفضل
    حكيم بن طفيل از كسانى بود كه امام حسين عليه السلام را تيرباران نمود و حضرت ابى الفـضل را شهيد كرد و لباس و اسلحه او را غـارت نمـود، مـخـتـار عـبدالله بن كامـل را بسراغـش فـرستـاد و او را دستـگـير نمـوده بطرف مـخـتـار مـى آوردند فـامـيل حكيم دست به دامـن عـدى بن حاتـم زدند تـا پـيش ‍ مختار شفاعت كند، عدى ، ابن كامـل را گـفـت : دست از وى بدار؟ او گفت اختيار اين كار با امير است و بمن ربطى ندارد، عـدى گـفـت : پس مختار را خواهم ديد، او بسوى مختار روانه شد شيعيان گفتند: مى ترسيم مختار شفاعت او را بپذيرد با آنكه ميدانى چه جرم بزرگى مرتكب شده است ، بگذار او را بكشيم گفت : مختاريد.
    حكيم را كه شانه هايش بسته بود در كنارى نگهداشتند و او را گفتند: تو بودى كه لباسهاى عـباس بن على را غارت كردى ؟ اكنون لباسهاى ترا در زندگى بيرون مى آوريم او را برهنه كردند و آنگاه گفتند: تو بودى كه تير بطرف حسين عليه السلام پـرتـاب نمودى و مى گوئى كه تير من به جامه امام رسيد و او را آزار نرسانيد؟ بخدا قسم ترا تيرباران مى كنيم چنانكه امام را هدف تير قرار دادى .
    از سه طرف تيرها بسويش پرتاپ گرديد و او را بر زمين افكند، آنقدر تير بر بدنش زدند كه مانند خار پشت گرديد.
    عـدى بن حاتـم پـيش مـختار آمد، او را در كنار خود نشانيد و احترام كرد و قبلا شفاعت او را درباره عـده اى از افـراد قـبيله اش كه در كربلا بودند ولى كارى انجام نداده بودند پذيرفته بود، عدى مقصود خود را بيان كرد، مختار گفت : براى خود جايز مى شمارى كه درباره قـاتـل حسين عليه السلام شفاعت كنى ؟ عدى گفت : بر او دروغ بسته اند وگرنه كارى نكرده است ، مختار گفت : اگر چنين است او را به تو بخشيديم .
    ابن كامـل و همـراهانش وارد شدند مختار پرسيد اين مرد چه شد؟ گفت شيعيان او را كشتند، پرسيد: چرا شتاب كرديد؟ ما شفاعت عدى را درباره اش پذيرفته بوديم ، شيعيان بسخن مـن گـوش ندادند، عـدى ناراحت گـرديد و گفت : دروغ مى گوئى بلكه دانستى كه امير شفـاعـت مـرا مـى پـذيرد از اين جهت در كشتـن او شتـاب نمـودى ، نزديك بود ميان ابن كامـل و عـدى نزاعـى رخ دهد ولى مـخـتـار عـبدالله كامل را امر به سكوت نمود و غائله پايان يافت .(500)

    منقذ بن مره عبدى
    مـخـتـار عـبدالله بن كامـل را به سراغ مـنقـذبن مـره عـبدى قـائل حضرت عـلى اكبر عليه السلام فرستاد، خانه اش را محاصره كردند او كه مردى شجاع و دلير بود مسلح سوار بر اسب كوه پيكر خود گرديد و از خانه بيرون آمد، با نيزه بيكى از سربازان مختار حمله كرد و او را از اسب انداخت ولى آسيبى بوى نرسيد، ابن كامـل با شمشير بر او حمله كرد و چند ضربت شمشير بر او وارد ساخت و او با دست جلو شمـشير مـيداد ولى چـون زره اش قـوى بود در او اثـر نكرد جز آنكه بعدا آن دست شل شد بالاخره نهيب سختى بر اسب زد كه از چنگ سربازان فرار كرده و در بصره به مصعب بن عمير پيوست .(501)
    قاتل عبدالله فرزند مسلم
    از تـواريخ بر مـى آيد كه فـرزندانى از مـسلم بن عقيل در كربلا بودند غير از دو طفلان معروف كه در زندان ابن زياد بوده اند، و ايشان در كربلا جنگيده اند از جمله عبدالله است كه زيد بن رقاده ملعون با دو تير او را شهيد كرد، تـير اول بسويش پـرتـاپ نمـود و عـبدالله دست خـود را حمـايل قرار داد كه تير دست را به صورتش دوخت و هنگاميكه اين تير به او اصابت كرد چنين گفت : بار خدايا اينان ما را كم شمردند و خوار ساختند خداوندا اينها را بكش چنانكه ما را كشتند، و آنان را خوار كن چنانكه ما را خوار كردند؟
    همـين مـلعـون تير ديگرى بر او زد كه او را شهيد كرد، سپس ببالين جوان آمد و با حركت دادن تير را از پيشانى او بيرون كشيد ولى پيكان تير كه از آهن بود در پيشانيش باقى ماند و نتوانست آن را بيرون بكشد.
    مختار عبدالله كامل را براى دستگيريش ماءمور ساخت ، خانه اش را محاصره كردند، زيد با شمـشير كشيده بيرون آمـد، و چـون مـرد شجاعـى بود ابن كامل دستور داد هيچكس با نيزه و شمشير كشيده به او نزديك نشود بلكه او را تيرباران و سنگـباران كنيد، به اين وسيله او را كشتند، چون احساس كردند هنوز رمقى در بدن دارد فرمان داد تا آتش آورند و او را كه هنوز زنده بود آتش زدند.(502)


    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  7. #137
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    مختار و سنان بن انس
    سنان بن انس يكى از سران سپاه عمر سعد بود و از كسى است كه بدن امام را هدف تير قـرار داد و سر امام را نيز او از تن جدا كرد مختار كه در مقام جستجوى از وى بر آمد متوجه شد كه به بصره فـرار كرده است ، دستور داد خانه اش را خراب كنند و هم چنين افراد زيادى بودند كه فرار كرده بودند و مختار خانه هاى آنها را خراب كرد مانند عبدالله بن عـُقـبه غنوى كه پسرى را در كربلا كشته بود، به جزيره فرار كرد، مختار خانه اش را خراب نمود.
    و مـانند عـبدالله بن عروه خثعمى كه مى گفت : در كربلا دوازده تير بكار بردم كه او هم فرار كرد و به بصره رفت و به مصعب بن زبير ملحق گرديد.(503)

    عمر بن صُبَيْح
    عمرو بن صبيح گفته است كه در كربلا بعضى را با نيزه و برخى را با شمشير زخمى كرده ام اما كسى را نكشته ام ، ولى در بعضى از روايات آمده است كه عبدالله بن مسلم را او كشتـه است .(504) بلكه عـبدالله بن عـقـيل برادر حضرت مسلم را نيز او كشته است .(505)
    مـخـتـار جمـعى را ماءمور دستگير كردن او نمود، نيمه هاى شب كه همه چشمها بخواب رفته بود در پـشت بام خـانه اش گرد بالينش رفته و او را دستگير كرده و شمشيرش را كه زير سر نهاده بود گـرفـتـند عمرو گفت : چه زشت شمشيرى بوده اى او را پيش مختار آوردند و دستـور داد زندانيش ‍ كنند، اول وقـت روز آينده مـخـتـار اذن عـام داد مـردم داخل قصر را پر كردند و عمرو را دست بسته آوردند.
    تـعـجب اينجا است كه امام را مى كشد مع ذالك خود را مسلمان مى داند اما كسانى را كه به خونخواهى امام قيام كرده اند كافر مى داند زيرا وقتيكه احساس كرد مى خواهند او را بكشند اظهار داشت : اى كافران دور از خدا اگر شمشير در دستم بود مى فهميديد كه با شما چه مـعـامـله اى مـى كردم ولى اكنون كه بنا است كشته شوم خوشوقتم كه بدست شما كه بدتـرين خـلق خدائيد كشته مى شوم جز اينكه دوست داشتم شمشير در دستم بود و مدتى با شما مى جنگيدم آنگاه كشته مى شدم !
    عـبدالله بن كامل گفت : او معتقد است كه بعضى را با نيزه و بعضى را با شمشير مجروح ساخـتـه است چـه دستور مى دهيد؟ مختار گفت : تيراندازان را بخواهيد؟ دستور تيراندازى صادر شد چندان تير بر او زدند تا جان داد.(506)
    محمد حنفيه از مختار كمك مى خواهد
    عـبداللّه زبير مـحمـد حنفـيه و عـده اى از خـاندانش را كه با او بودند و هفده نفر از رجال كوفه را كه از محمد شنوائى داشتند طلبيد تا با او بيعت كنند، محمد از بيعت با ابن زبير سرپيچى مى كرد و مى گفت : تا وقتى كه تمام ملت اسلامى در بيعت كسى اتفاق نكرده اند من بيعت نمى كنم ، در اين گفتگو ميان طرفين سر و صدائى شد و ابن زبير هم خـيلى اصرار نورزيد، امـا پـس از آنكه مختار بر كوفه مستولى شد و مردم را به محمد حنفـيه دعوت مى كرد، عبدالله ترسيد كه مبادا كار ايشان بالا بگيرد و مردم را به بيعت ابن حنفـيه بخـوانند و در نتـيجه رياست ابن زبير پايمال گردد، از اين وقت براى بيعت گرفتن از ايشان اصرار مى ورزيد، همه آنها را در زمـزم حبس كرد و قسم خورد اگر تا موعد مقرر بيعت نكنيد شما را آتش مى زنم و حتى هيزم فـراوانى براى آتـش زدن ايشان اطراف محبسشان جمع كرده بود، محمد و همراهانش روز شمـارى مـى كردند و مـطمـئن بودند كه عـبدالله بگـفـتـه اش جامـه عمل مى پوشد.(507)
    بعـضى از همراهان ابن حنفيه پيشنهاد كرد: چطور است كه نامه اى به مختار و مردم كوفه بنويسى و حال خود و همراهان را شرح دهى و از ايشان استمداد كنى ؟
    محمد حنفيه نيمه شبى كه پاسبانان جلو در زندان در خواب بودند سه نفر از همراهانش را كه اهل كوفه بودند با نامه اى روانه كوفه نمود و از مردم كوفه خواست تا ايشان را يارى كنند و خوار نسازند چنانكه با حسين عليه السلام نمودند.
    مـخـتـار نامـه ابن حنفـيه را براى مـردم كوفـه خـواند و اظهار داشت : اين مهدى شما و نسل پيامبر شما است كه او و همراهانش را در حبس نگه داشته اند و مانند گوسفند آن به آن در انتـظار قتل به سر مى برند و ابواسحاق نيستم اگر ايشان را كمك نكنم ، سپاه پشت سر سپاه مانند سيل بسوى ايشان روانه مى كنم .
    ابو عـبدالله جدلى را با هفتاد سوار روانه مكه نمود، پشت سر او ظبيان بن عثمان را با چـهار صد نفـر اعـزام داشت و چهار صد هزار درهم نيز همراه او براى محمد فرستاد، سپس ابو مـعـتـبر را با صد نفـر و هانى بن قـيس را با صد نفـر، عـمـير بن طارق را با چهل نفر، يونس بن عمران با چهل نفر، مرتب سپاهيان را اعزام مى داشت .
    در ذات عـرق ابوعـبدالله جدلى و عـمـير بن طارق و يونس بهم پيوسته و ايشان اولين جمـعيتى بودند كه وارد مسجد الحرام شدند، نداى (( يا لثارات الحسين ))
    در دادند تا به زمـزم رسيدند و اگر دو روز ديگر نرسيده بودند، ابن زبير با هيزمهائى كه تهيه ديده بود ايشان را آتش مى زد، آنها را از زندان خارج كردند و به محمد بن حنفيه پيشنهاد كردند اجازه بده حساب ابن زبير را برسيم ؟ گـفـت : جنگ در خـانه خـدا را حلال نمى شمارم .
    ابن زبير اظهار داشت تـصور مـى كنيد بدون اينكه بيعت كنند از ايشان دست مى كشم ابوعبدالله جدلى گفت : به پروردگار كعبه ايشان را آزاد كن وگرنه چنان شمشيرها را به حركت در آوريم كه دمار از روزگار مخالفين برآورد؟
    ابن زبير: تـو مـرا از اين جمـعيت مى ترسانى بخدا قسم اگر به يارانم اجازه دهم يك ساعت طول نمى كشد كه سر اينها را برمى دارند.
    بگـو مـگـوى ابن زبير و كوفيان داشت بالا مى گرفت كه محمد حنفيه ايشان را از ايجاد فتنه و آشوب مانع گرديد.
    با همـه اينها ابن زبير از حرف خود برنگشته بود كه ابو معتمر با صد سوار و هانى بن قـيس با صد سوار و ظبيان با چهار صد نفر وارد شدند، ابن زبير كه ديد پشت سر هم جمعيت وارد مى شوند ترسيد و سكوت كرد.
    مـحمـد بن حنفـيه و همـراهان از زندان به شعـب ابى طالب مـنتقل شدند، در مدت كوتاهى چهار هزار نفر براى محافظت محمد گرد آمدند، و محمد اموالى را كه مختار فرستاده بود ميان سپاهيان تقسيم كرد.
    اين جمعيت را كه از كوفه آمدند خشبيه مى گويند براى آنكه هنگام ورود به مكه به احترام خـانه خدا عوض شمشير چوب دست گرفتند و يا براى آنكه چوب و هيزم را كه ابن زبير براى سوزاندن محمد و يارانش تهيه كرده بود گرفتند آنها را خشبيه مى گويند.(508)
    كرسى چيست ؟
    بنى اسرائيل داراى تـابوتـى بودند كه فـرشتـگـان آنرا جلو سپـاه حمـل مـى كردند و اين تـابوت طلسم پـيشرفـت بنى اسرائيل بود و پس از حضرت موسى تابوت ناپديد شد و كسى از آن خبرى نداشت تا وقتى كه خداوند طالوت را سلطان بنى اسرائيل قرار داد براى نشان دادن حقيقت سلطنت وى تـابوت را به ايشان برگردانيد و در جنگى كه ميان طالوت و جالوت رخ داد تابوت جلو سپاه طالوت حركت مى كرد. (سوره بقره آيه 248.)
    مختار هم براى آنكه روحيه سپاهيان را تقويت كند از ارائه دادن نمونه اى از تابوت بنى اسرائيل استـفـاده كرد هر چـند در پـيدايش اين فـكر دو جور نقل شده است :
    1 ـ طفـيل فـرزند جعده خواهر زاده اميرالمؤ منين مى گويد: در زمان مختار وضعم بد بود و مـدتـى پـولى به دستم نيامد در انديشه بودم چه كنم تا اينكه يك روز از خانه بيرون آمـدم همـسايه خود را كه مردى عصار بود و روغن زيتون مى گرفت ديدم روى يك صندلى نشستـه كه از بس روغن روى آن ريخته تغيير رنگ داده است ، ناگهان اين فكر به مغزم خطور كرد اين صندلى را مى شود وسيله قرار داد تا پولى به دست آورم ، نزد مرد عصار رفته صندلى را از او گرفتم به خانه برده و آن را كاملا شستم تصادفا چيز خوبى از آب در آمد چون چوبش عالى بود و روغن خورده بود خيلى چشم گير شد.
    از آنجا پـيش مـختار رفتم و آهسته او را گرفتم : مطلبى است كه مى خواستم با شما در ميان بگذارم ولى تاكنون نشده است و آن اينكه از پدرم جعده يك صندلى به من رسيده است كه پـدرم نقل مى كرد اين صندلى از على عليه السلام به ما رسيده و در آن نشانه اى از عـلى عـليه السلام مـى باشد مختار گفت : چرا تاكنون پنهان داشته اى زود آن را نزد من بفرست ، پارچه اى روى آن پوشانيده پيش مختار بردم ، او دوازده هزار درهم به من داد.
    مختار اعلان عمومى كرد و مردم در مسجد اجتماع كردند، سپس به منبر رفت و ضمن سخنرانى اظهار داشت : هر چه در امتان پيشين رخ داد، نظير آن در اين امت نيز واقع شده است ، خداوند به بنى اسرائيل تـابوت داد و اين كرسى نظير تـابوت بنى اسرائيل است روپـوش را برداريد، همـينكه روپـوش را برداشتـند مـردمـان جاهل و نادان و يك عده بادنجان دور قاب چينها صدا را به الله اكبر و هلهله بلند كردند و اظهار خوشوقتى نمودند.
    و چـون سپـاه كوفـه زير فـرمـاندهى ابراهيم عازم جنگ با ابن زياد شد كرسى را روى استـرى سوار كردند و از هر طرف هفت نفر آنرا با سلام و صلوات نگهبانى مى كردند و چـون جمـعيت بسيارى از شاميان در اين جنگ كشته شدند عراقيان را به اين كرسى عقيدتى پـيدا شد، اينجا بود كه طفيل مى گويد: از كرده خود پشيمان شدم ولى طولى نكشيد كه صندلى ناپديد گرديد.
    طريقه ديگر در پيدايش كرسى اين است كه مختار به خاندان جعده گفت : كرسى على بن ابى طالب را كه بر آن مى نشست نزد من بياوريد؟ آنها هر چه قسم ياد كردند چنين چيزى پيش ما نيست مختار نپذيرفت و گفت : چقدر نادانيد برويد و كرسى على بن ابى طالب را حاضر كنيد؟
    آنها چـنين فـهمـيدند كه هر جور تختى بياورند مختار آنرا مى پذيرد، لذا رفتند اين صندلى را آوردند مـخـتـار نيز آنرا اين چـنين بجاى تـابوت بنى اسرائيل قالب كرد.(509)


    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  8. #138
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    فرشتگان بكمك مختار مى جنگند
    چـنانكه گفته شد مختار براى پيشبرد هدفى كه داشت از هر طريقى كه پيش ‍ مى آمد حتى از افكار و انديشه هاى موهوم استفاده مى كرد، مثلا در جنگى كه با شورشيان كوفه نمود و افـراد زيادى از جمـله سراقـه بن مـرداس را اسير كردند چون او را نزد مختار آورند اشعارى در مدح و ثناى مختار سرود و تا آنجا او را بلند كرد كه همپايه پيغمبرش نمود، سپـس گـفـت : امـير؛ خـدا سايه ات را پايدار بدارد خدا شما را به نيروى غيبى مدد كرد. سراقـه بن مـرداس به خـدائيكه جز او خدائى نيست سوگند ياد مى كند كه به چشم خود ديدم فرشتگان الهى بر اسبهاى ابلق به كمك شما مى جنگيدند.
    مـخـتـار گـفـت : بايد در مسجد به منبر رفته مشاهدات خود را به مسلمانان ابلاغ كنى سپس سراقـه در منبر با سوگندهاى شديد مطلب را بازگو كرد، سپس مختار گفت : گرچه مى دانم به دروغ سخن گفتى و فرشتگان را نديده اى بلكه خواسته اى به اين وسيله آزادت كنم ، برو در پناه خدا اما ديگر در كوفه نمانى تا اصحاب مرا تباه سازى .(510)

    ابراهيم به جنگ ابن زياد مى رود
    پـس از آنكه مـخـتـار از طرف شورشيان كوفه آسوده خاطر شد و آنان را سر جاى خود نشانيد ابراهيم را ماءمور جنگ با ابن زياد نمود يعنى دو روز پس از شكست شورشيان و هشت روز به آخر ماه ذيحجه مانده بود كه ابراهيم عازم جنگ با ابن زياد شد.
    روز شنبه از كوفـه خـارج شد مـخـتـار و جمـعـى از رجال دربار مـخـتـار او را تا دير عبدالرحمان بدرقه كردند ابراهيم متوجه شد كه جمعى كرسى را روى استرى حمل مى كنند و سر و صدائى به راه انداخته اند و از خدا يارى مى طلبند، ابراهيم گفت : خدايا ما را به كردار نادانانمان مگير كه روش ‍ گوساله پرستى بنى اسرائيل را زنده كرده اند.
    چـون مـخـتـار خـواست با ابراهيم خداحافظى كند فرمود: سه وصيت را از من بخاطر داشته باش : 1 ـ خـدا را در آشكار و پـنهان فراموش مكن . 2 ـ بسرعت پيش برو. 3 ـ هرگاه به دشمن رسيدى آنان را مهلت نده حتى اگر شب وارد شدى و ممكن بود، جنگ را شروع كن و به فردا تاءخير نينداز؟
    چـون ابراهيم با مختار خداحافظى كرد مختار برگشت و او به راه خود ادامه داد تا آنكه از پل عبور كردند كسانى كه موكل و حامل كرسى بودند نيز بكوفه برگشتند.(511)

    ابراهيم در برابر ابن زياد
    براى اينكه قـبل از وارد شدن ابن زياد به خاك عراق ابراهيم او را درك كند با شتاب و عجله تمام به راه خود ادامه مى داد.
    تا آنكه در سرزمين موصل در كنار نهر خازر جنب قريه بارشيا در فاصله پنج فرسخى مـوصل فـرود آمـدند ابراهيم در تـمـام مـسير خود لشكر را منظم و در صف سير مى داد و طفـيل بن لقـيط نخعى را كه از شجاعان بنام بود پيشاپيش سپاه مى فرستاد تا هرگاه دشمن نزديك شود فرمانده سپاه را باخبر سازد، و چون به سپاه ابن زياد نزديك شد حميد بن حريث را نيز همراه او فرستاد، ابن زياد نيز با سپاه خود در نزديكى ايشان كنار نهر فرود آمد.
    عـمـيربن حباب سلمى كه يكى از فرماندهان سپاه ابن زياد و رئيس ميسره سپاه شام بود پـيامـى به ابراهيم فـرستـاد كه امشب مى خواهم با تو ملاقات كنم ، نيمه هاى شب با ابراهيم مـلاقـات كرد و با او بيعت نمود و وعده داد كه چپ لشكر ابن زياد را فرارى مى سازم .
    ابراهيم خواست او را بيازمايد كه در وعده هايش راست مى گويد با حيله اى در كار است ، او را گـفـت : صلاح مى دانى كه دو سه روزى تاءمل كرده دست بجنگ نزنم ؟ عمير گفت : اين مـنتـهى آرزوى ايشان است زيرا جمعيت آنها چند برابر شما است و هر چه جنگ به تاءخير بيافتد به نفع آنها است زيرا الان ترس و رعب شما دلهاى آنان را پر كرده است و هر چه تـاءخـير افـتـد آنها با شما انس مى گيرند و هيبت شما از ديدگان آنان خارج مى گردد بلكه فردا صبح جنگ را شروع كن و لحظه اى تاءخير نينداز؟
    ابراهيم گفت : اكنون فهميدم كه تو خيرخواه مائى زيرا امير من نيز مرا بهمين فرمان داده است .
    عمير: ـ فرمان او را اطاعت كن و دستورش را بكار ببند كه او در ميدان جنگ پير شده و هيچكس به اندازه او تجربه نياموخته است .
    ابراهيم اشتـر تـا صبح نخوابيد و در ميان سپاهيان قدم مى زد و آنها را منظم مى ساخت اول فجر در تاريكى نماز صبح را بجا آورد و صفوف سپاه را منظم نموده و دستور حركت داد، سپاه آرام آرام پيش رفت تا به تل بزرگى رسيدند و از آنجا مشاهده كرد كه هنوز يك نفـر از سپاهيان شام بر نخواسته اند، سپس عبدالله بن زبير سلولى را فرستاد تا از جمعيت دشمن خبر آورد.
    عـبدالله برگشت و گفت : جمعيت در يك اضطراب و وحشت عجيبى به سر مى برند يك نفر از آنان مـرا ديد و گـفـت : اى پـيروان ابوتـراب شما بدون امام و پيشوا مى جنگيد ما را بسوى كه دعوت مى كنيد؟ گفتم : فعلا ما با دشمنان و قاتلان فرزندان پيامبر مى جنگيم ابن زياد را به ما بسپاريد تا از او انتقام گرفته سپس شما را به كتاب خدا مى سپاريم .
    ابراهيم سوار اسب خود گرديد و در مقابل هر يك از پرچمهاى سپاه كه مى رسيد توقف مى كرد و آنان را تشويق و تحريص مى نمود و چنين مى گفت :
    اى ياران دين و شيعـيان و پـيروان حق و حقـيقـت ؛ اين عـبدالله بن زياد است كه قـاتـل حسين بن عـلى فـرزند فاطمه دختر رسول خدا است كه ميان او و اهلبيتش و ميان آب فـرات مـانع شد، و نگـذاشت كه به وطن خود برگردد، و زمين را بر او تنگ گرفت تا اينكه او را شهيد كرد، از راست به چپ و از چپ به راست مى رفت و سپاهيان را تحريص مى كرد.(512)

    ابن زياد كشته مى شود
    چـون دو لشكر در مـقـابل يكديگر صف آرائى نمودند، حصين بن نمير كه در ميمنه شاميان قرار داشت بر على بن مالك جشمى كه رئيس ميسره سپاه عراق بود حمله كرد و او را كشت و لشگـريانش فـرار كردند، پرچم را قرة بن على برداشت و جنگيد تا او نيز كشته شد، سپـس پـرچـم را عـلى بن ورقـاء برداشت و فرياد كشيد اى سربازان خدا بسوى من آئيد، سربازان مـيسره كه تاكنون خود را بدون فرمانده مى ديدند به سوى على بن ورقاء برگـشتـند و دوباره ميسره سپاه نيز منظم گرديد، على گفت : امير شما ابراهيم در قلب سپاه دشمن مى جنگد مسيرتان را به سمت او برگردانيد تا به كمك وى بجنگيم .
    ابراهيم سر را برهنه كرده بود و فرياد مى كشيد: سربازان خدا بسوى من آئيد كه فـرزند مالك اشترم ، از فرار خود شرمنده نباشيد آن را با حمله سخت جبران كنيد ابراهيم قاصدى به سفيان بن يزيد فرمانده ميمنه سپاه خود فرستاد كه بر ميسره سپاه شام حمله كند، او انتظار داشت عمير بن حباب طبق وعده اى كه داده است عقب نشينى كند اما او نتوانست اين وعده را عملى سازد.
    ابراهيم كه از فـرار و شكست ميسره ابن زياد ماءيوس شد فرياد كشيد كه حمله تان را متوجه قلب سپاه كنيد كه اگر قلب سپاه از هم بپاشد از اطراف مانند مرغان هوا پرواز مى كنند و متفرق مى شوند؟
    سربازان ابراهيم دستجمعى خود را به قلب سپاه زدند مدتى با نيزه و پس ‍ از آن دست به شمـشير بردند تا نزديك ظهر جنگ سختى نمودند كه صداى ضربات شمشير ميدان جنگ را مانند بازار مسگران ساخته بود كه صدائى جز صداى نيزه و شمشير بگوش نمى رسيد بيشتر سپاه شام عقب نشينى كردند و جمعى نيز اسير شدند.
    ابراهيم پـرچـم دار خود را فرمان داد تا به قلب سپاه برود، پرچمدار اظهار داشت فكر نمى كنيم سربازان همراهى كنند؟ ابراهيم پاسخ داد چرا همگى مقاومت مى كنند و كسى فرار نخواهد كرد.
    پـرچـمـدار به پيش مى رفت و ابراهيم به هر طرف حمله مى كرد و جمعيت مانند گوسفندان فرار مى كردند، سپاه عراق همگى پشت سر پرچم پشت در پشت ايستادند و پيش مى رفتند تـا آنكه تمام سپاه فرار كردند و عراقيان آنان را تعقيب مى كردند كسانيكه در اين فرار در آب غرق شدند بيش از كسانى بودند كه در ميدان كشته شدند.
    ابراهيم پـس از خـاتـمـه جنگ اظهار داشت در كنار نهر كسى را كشتم كه بوى مشك از او استـشمـام مـى شد فـكر مـى كنم ابن زياد باشد علامتش آنكه او را از كمر دو نيمه كردم دستهايش به طرف مشرق و پاهايش بسوى مغرب افتاد.
    چون تحقيق كردند حدس ابراهيم را درست يافتند و بحمدالله ابن زياد كشته شده است سر او را از تـن جدا كردند و با سرهاى عـده اى از رجال شام براى مختار فرستادند الحمد لله .(513)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  9. #139
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    مختار پيش بينى مى كرد
    مـختار تصميم گرفت از كوفه به مدائن رفته وضع آنجا را از نزديك ببيند سائب پسر مـالك اشعـرى را در كوفـه بجاى خـود گـذاشت و بطرف مـدائن حركت كرد، قـبل از حركت از كوفه مردم را گفت همين روزها خبر فتح و پيروزى بزرگى به شما مى رسد.
    از كوفـه خـارج شد و چـون به ساباط رسيد همراهان را گفت : همين امروز يا فردا خبر شكست ابن زياد و پيروزى ابراهيم به شما مى رسد، سربازان خدا از صبح تا غروب در نصيبين تا نزديك خانه هاى نصيبين به جنگ پرداخته اند.
    مـخـتـار وارد مـدائن شد و در مـسجد منبر رفت و براى مردم سخنرانى مى كرد و آنان را به اطاعـت و فـرمـانبردارى سفـارش مى كرد و مسلمانان را به خونخواهى حسين عليه السلام دعـوت مـى نمـود كه قـاصدان خـبر قـتـل ابن زياد يكى پس از ديگرى وارد شدند و مژده آوردند: ابن زياد كشته شد، و سپاهيانش متوارى شدند و آنچه داشتند به دست سپاه عراق افتاد.
    مـخـتار متوجه همراهان خود گرديد و گفت : سربازان خدا؛ آيا پيش از آنكه خبر برسد به شما مژده ندادم ؟ همه گفتند: آرى .
    شعبى گويد: شخصى از همدانيان مرا گفت : حالا ديگر ايمان آوردى ؟
    گـفـتـم : بچه ايمان بياورم ؟ ايمان بياورم كه مختار علم غيب مى داند؟ هرگز چنين عقيده اى ندارم زيرا او گـفـت : كه در نصيبين جنگ شده است و حال آنكه در كنار نهر خارز رخ داده .
    ـ تو ايمان نمى آورى تا آنكه عذاب را مشاهده كنى !!(514)

    ابراهيم موصل را تصرف مى كند
    پـس از آنكه ابراهيم از گـيرودار جنگ فـارغ گـرديد وارد شهر مـوصل شد و عـمـال و فـرمـاندارانى به تـوابع موصل فرستاد از جمله برادر مادريش ‍ عبدالرحمان را والى نصيبين نمود و سنجار و دارا را نيز جزء نصيبين قرار داد، و زفربن حارث را حكومت قرقيسا داد، حران و رها و شميساط و حومـه اش را به حاتـم بن نعـمـان باهلى سپـرد، و ابراهيم در موصل بماند.(515)
    داستان سر ابن زياد
    ابراهيم سر ابن زياد را در كوفه پيش مختار فرستاد، سر ابن زياد را در گوشه قصر نهادند مارى باريك پيدا شد و ميان سرها گردش مى كرد تا به سر عبيدالله رسيد وارد دهان او شد و از بينيش خارج گرديد، و از بينى وارد مى شد و از دهنش خارج مى گرديد، و مكرر اين عمل را انجام مى داد.
    نقل شده اول كسيكه در اسلام سكه زد و منتشر ساخت عبيدالله بن زياد است .
    مـرجانه مـادر عـبيدالله پس از شهادت امام حسين عليه السلام او را گفت : اى خبيث فرزند پيامبر را كشتى ؟ هرگز روى بهشت را نخواهى ديد.(516)

    امام سجاد عليه السلام و سر ابن زياد
    پـس از آنكه ابراهيم بن مالك اشتر سر ابن زياد را براى مختار فرستاد، مختار نيز سر ابن زياد و سر حصين بن نمير و شرحبيل و سر عده اى از فرماندهان شام را با سى هزار دينار براى محمد بن حنفيه فرستاد و اين نامه را نيز با سرها فرستاد:
    همـانا جمـعـى از ياران و شيعـيان شمـا را بسوى دشمـن شمـا عـبيدالله بن زياد گـسيل داشتـم تـا انتـقام خون برادرت حسين عليه السلام را بستاند، ايشان با خشم بر دشمـنان و تـاءثـر و تاءسف فراوان بر مظلوميت آن جناب از شهر و وطن خود خارج شدند نزديك نصيبين با آنها روبرو شدند و خداى بزرگ آنها را مغلوب ساخت و با دست دوستـانش دمـار از روزگـارشان برگـرفـت ، خدا را شكر مى كنم كه انتقام خون شما را گـرفـت و ستـمـكاران را در دشت و صحرا و دريا هلاك نمـود، و به اين وسيله دردهاى دل مؤ منان را شفا بخشيد و خشمشان را فرو نشانيد.
    نامـه ها و سرها را پيش محمد بن حنفيه بردند، چون چشم محمد بر سر ابن زياد افتاد به سجده رفـت و خـدا را شكر كرد و براى مـختار دعا فرمود: خدا او را بهترين پاداش عطا فرمايد كه انتقام خون ما را گرفت و به اين جهت او را بر تمام فرزندان عبدالمطلب حقى است واجب ، خدايا اين خدمت را از ابراهيم اشتر، بپذير و او را بر دشمنان نصرت ده و به هر چه كه رضا و خوشنودى تو در آن است او را موفق بدار.
    و در دنيا و آخرت از او بگذر و او را بيامرز؟
    سپس محمد بن حنفيه سرها را خدمت امام زين العابدين عليه السلام فرستاد، در وقتى سرها را نزد امـام بردند كه حضرت مشغول تناول غذا بود، امام سجده شكر بجا آورد و آنگاه فرمود: خدا را شكر مى كنم كه انتقام خون مرا گرفت ، خداوند به مختار پاداش نيكى بده كه چـون مـرا بر ابن زياد وارد كردند مـشغـول غـذا بود و سر پدرم را در پيش رويش گـذاشتـه بود، در آنجا از خدا خواستم كه مرا نميراند تا آنكه سر ابن زياد را در كنار سفره ام به بينم خدا را حمد مى كنم كه دعايم را مستجاب گردانيد.
    مـحمـد حنفيه پولهائى را كه مختار فرستاده بود ميان بستگان و شيعيان و اولاد مهاجرين و انصار تقسيم كرد.(517)

    مختار خاندان پيامبر را از عزا بيرون آورد
    از امـام جعـفـر صادق عـليه السلام رسيده است كه فـرمـود: زنان بنى هاشم تا پنج سال سرمـه به چشم نكشيدند و دست به حنا نيالودند، و در اين مدت دود از مطبخ و خانه هاى بنى هاشم بالا نرفت تا آنكه ابن زياد كشته شد و سر او را به مدينه فرستادند.
    فـاطمـه دختر اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: هيچ يك از زنان ما حنا بر دست و سرشان نديدند، و ميل سرمه در چشمانشان نگرديد و موهاشان را شانه نكردند تا آنكه مختار سر ابن زياد را براى ايشان فرستاد.
    مختار در مدت هجده ماه حكومتش هجده هزار از قاتلان امام را كشت .(518)

    مصعب و مختار
    پـس از آنكه اكثر بزرگان كوفه در بصره به مصعب برادر عبدالله زبير كه از طرف او استاندار بصره بود پيوستند و همه در آنجا گرد آمدند با شور و مشورت يكديگر بنا گذاشتند تا مصعب را عليه مختار تحريك كنند.
    شبث بن ربعـى سوار استرى شد، دم قاطر را بريد و گوشش را چاك زد و صدا را به واغوثاه بلند كرد و جلو خانه مصعب آمد، دربان مصعب را گفت شخصى با چنين وضعى جلو در آمـده و اجازه مـى خـواهد، مصعب گفت : اين عمل جز از شبث از كسى سر نمى زند، شبث وارد شد، پشت سرش رجال كوفه وارد شدند و او را تحريك مى كردند كه بر مختار حمله كند و كوفه را متصرف گردد. مصعب پاسخ نمى داد تا اينكه محمد بن اشعث بن قيس وارد شد، مـصعـب او را در كنار خـود نشانيد و احتـرام شايانى نمود، او نيز تقاضاى كوفيان را درخواست كرد.
    مـصعب گفت : اگر مهلب بن ابى صفره ببصره بيايد و با ما موافقت كند من اقدام مى كنم ، مـهلب از طرف مـصعـب حاكم فارس بود نامه اى به او نوشت و او را طلبيد تا با مختار بجنگد، مهلب خوش نداشت كه با مختار جنگ كند لذا از رفتن به بصره عذر خواست .
    مـصعـب بن اشعـث را گـفت : بايد به فارس رفته و او را حركت دهى ؟ محمد بن اشعث به فارس رفت و پيام مصعب را رسانيد و او را به قيام دعوت و تحريك كرد.
    مهلب گفت : مگر قاصدى كوچكتر از تو نداشت كه تو را فرستاده است ؟
    ـ من قاصد كسى نيستم جز اينكه بردگان ما بر ما چيره شده اند و بر زن و فرزند و حرم ما مسلط گرديده اند از اين رو مجبوريم براى پيشرفت كار خودمان فعاليت كنيم .
    مهلب با جمعيت انبوه و اموال بسيارى حركت كرد و وارد بصره شد. پس ‍ از ورود مهلب مصعب جسر بزرگ را لشگـرگـاه قـرار داد و دستور داد سپاهيان در آنجا اجتماع كنند، و ضمنا عـبدالرحمـان بن مـخنف را به كوفه فرستاد و گفت : هر چه مى توانى از مردم كوفه را وادار كن تا به سپاه ما ملحق گردند و از اطراف مختار بپاشند، عبدالرحمان به كوفه رفت و در پنهان كار خود را انجام مى داد.
    مـخـتـار از شورش و قـيام مـصعـب آگـاه شد در مـسجد به سخنرانى پرداخت و گفت : اى اهل كوفه كه شما پشتيبان دين و ياران حق و كمك كار ستمديدگانيد شمائيد شيعيان خاندان پيامبر، بدانيد آنانكه بر شما ستم كردند و فرار نمودند، نزد همنوعان خود اجتماع كرده و افـراد فـاسقـى نظير خـودشان را تـحريك كردند تـا حق را بكوبند و باطل را رواج دهند.
    اگـر كشتـه شويد در روى زمين كسى خدا را نمى پرستد مگر به دروغ و آن وقت است كه اهل بيت پـيغـمـبر را لعـن مـى كنند، پس براى خدا قيام كنيد وزير پرچم احمر بن شميط بجنگـيد و بدانيد كه چون با ايشان روبرو شويد آنها را مانند جمعيت عاد و ثمود خواهيد كشت .(519)


    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  10. #140
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    دو لشگر صف آرائى مى كنند
    مختار سران كوفه را كه قبلا با ابراهيم بودند زير پرچم احمر بن شميط كه از موالى بود فرستاد، در مذار دو لشگر در مقابل هم صف آرائى كردند، رئيس قواى مختار سپاهيان خود را تقسيم بندى نمود، چون مردم بومى كوفه در قيام مختار از موالى زياد صدمه ديده بودند لذا در صدد انتقام بودند، عبدالله بن وهب كه فرمانده ميسره سپاه مختار بود پيش فرمانده قوا احمر بن شميط آمد اظهار داشت جمعيت فراوانى از موالى را ديدم كه سواره اند و عده اى پياده و شما نيز پياده ايد، ممكن است جنگ سخت شود آنگاه سواران فرار كنند و عده پـياده شكست بخورند خوب است دستور بدهى كه همه پياده جنگ كنند تا اگر زمينه فرار پيش آيد مجبور باشند به مقاومت و يكديگر را بپايند؟
    ابن شمـيط فكر كرد كه عبدالله براى او خير خواهى مى كند كه بهتر بجنگند ولى هدف عبدالله اين بود كه تمام موالى پياده باشند تا اگر شكستى رخ بدهد همه تلف شوند و چنين هم شد!
    مصعب ، عباد بن حصين را كه فرمانده سواره نظام بود بسوى احمر بن شميط روانه كرد و جنگ سختى نمودند ولى يك نفر از ايشان از جاى خود حركت نكرد، او برگشت .
    سپـس مـهلب كه فـرمـانده مـيسره سپـاه مـصعـب بود بر عـبدالله بن كامـل فرمانده ميمنه مختار حمله كرد و مدتى جنگيدند، و مهلب بجاى خود برگشت ، دوباره دستـور حمـله داد، در اين حمـله بيشتـر سربازان ابن كامـل فـرار كردند ولى خود او با جمعيتى از قبيله همدان مقاومت كرد ولى طولى نكشيد كه آنها نيز شكست خورده و فرار كردند.
    در همـين اوقات عمر بن عبيدالله بن معمر فرمانده ميمنه مصعب بر عبدالله بن انس فرمانده ميسره سپاه كوفه حمله كرد و ساعتى جنگيد و بجاى خود برگشت .
    در مـرحله چـهارم تمام سپاه مصعب حمله شان را متوجه احمر بن شميط نمودند و او جنگيد تا كشته شد، سپاهيانش يكديگر را به استقامت و پايدارى تشويق مى كردند اما مهلب فرياد كشيد چرا خود را به كشتن مى دهيد فرار كنيد؟
    تـمـام سربازان ابن شمـيط كه پياده بودند در صحرا پراكنده شدند، مصعب ، عباد بن حصين را به تـعقيب فراريان فرستاد و سفارش كرد هر كه را دستگير كرديد بكشيد و اسير نياوريد، سپاهيان مصعب بى رحمى را از حد گذرانيدند از اين سپاه جز عده قليلى جان در نبردند و اعمال وحشيانه اى انجام دادند.
    يكى از سربازان مصعب مى گويد سرنيزه ام را بچشم يكى از آنها فرو بردم و به اين اكتفا نكردم بلكه در ميان چشمش مى چرخانيدم !
    وقـتـيكه خـبر شكست سپاه به مختار رسيد سر در گوش عبدالرحمان بن ابى عمير نهاد و گـفـت : به خـدا سوگـند بردگـان و مـوالى به اندازه اى كشته شدند كه هيچ سابقه نداشتـه است سپـس گـفـت : ابن شمـيط كشتـه شد، و ابن كامل كشته شد، فلان و فلان ... كشته شدند.
    افرادى را نام برد كه يك نفر از آنها در ميدان جنگ از يك لشگر بهتر بودند!!
    عبدالرحمان گفت : در حقيقت مصيبت بزرگى است ؛ مختار پاسخ داد: از مرگ چاره نيست ، خيلى دلم مى خواهد مانند ابن شميط بميرم .
    اين وقت فهميدم اگر مختار پيشرفت نكند آنقدر مى جنگد تا كشته شود!(520)
    مختار وارد جنگ مى شود
    مختار خبر شد كه مصعب و سپاهيانش از طريق شط به طرف كوفه مى آيند با جمعى رفت و آب شط را در نهرهاى فـرعـى انداخـت تـا آنكه آب شط قطع شد و كشتيهاى ايشان به گل نشست ، ايشان از كشتى خارج شدند و بر اسبها سوار و عازم كوفه گرديدند.
    مختار كه ديد از اين نقشه هم نتيجه اى نگرفت در حروراء سر راه مصعب توقف كرد و آن جا را لشگرگاه قرار داد مصعب رسيد و در مقابل مختار صف آرايى نمود.
    مـخـتـار در مقابل هر يك از قبائل پنجگانه بصره مردى از ياران خود را فرستاد، سعيد بن مـنقـذ كه رئيس مـيسره سپـاه مـخـتـار بود در مـقـابل قـبيله بكر بن وائل فرستاد كه رئيس ايشان مالك بن مسمع بكرى بود.
    عـبدالرحمـان بن شريح شبامـى را كه رئيس بيت المـال مـخـتـار بود بسوى مـالك بن مـنذر رئيس قـبيله عـبد قـيس گسيل داشت .
    عبدالله بن جعده را براى قيس بن هيثم رئيس قبيله عاليه تعيين كرد.
    مـسافـربن سعـيدبن نمران را بسوى زياد بن عمرو عتكى رئيس ازد روانه كرد سليم بن يزيد كندى كه فرمانده ميمنه سپاه بود با احنف بن قيس ‍ رئيس بنى تميم روبرو شد.
    و سائب بن مـالك اشعـرى را در مـقابل محمدبن اشعث كه رئيس كوفيان بود كه به مصعب پيوسته بودند، قرار داد.
    و خود مختار در ميان بقيه اصحاب و سپاهيان كوفه قرار گرفت .
    جنگ شروع شد و هر كس با رقـيب و شخـص مـخـالف و مقابل خود به جنگ پرداخت .
    عبدالرحمان بن شريح و سعيد بن منقذ كه فرمانده ميسره مختار بودند با سپاهيان خود به دو قبيله عبد قيس و بكر بن وائل حمله كردند و جنگ سختى نمودند، و عبدالرحمان و سعيد دو فـرمـانده مـخـتـار گـاهى با هم مـى جنگيدند و گاهى يكى به جنگ مى پرداخت و ديگرى استراحت مى كرد تا آنها برمى گشتند دسته ديگر حمله مى كردند.
    مصعب ديد كه قبيله هاى عبد قيس و بكر بن وائل سخت به زحمت افتاده اند.
    مـهلب را گفت : چه انتظار مى كشى مگر نمى بينى كه اين دو قبيله چه مى كشند؟ با ياران خود حمله كن ، مهلب گفت : در انتظار فرصت هستم .
    مـخـتـار عـبدالله بن جعده را فرمان داد تا به جمعيتى كه روبرويش قرار دارند حمله كند عـبدالله حمله سختى نمود دو لشگريان مصعب و قبيله عاليه را چنان مجبور به عقب نشينى كرد كه تـا جايگاه مصعب تبديل به ميدان جنگ شد، مصعب كه مرد شجاعى بود و از فرار ننگ داشت زانو بر زمين نهاد و شروع به تيراندازى نمود و سپاهيان نيز همراه وى ساعتى جنگيدند تا آنكه عبدالله و سپاهيانش بجاى خود برگشتند.
    اين وقـت مـصعـب به سراغ مهلب كه رياست دو خمس از اخماس بصره را به عهده داشت كه پـرجمعيت ترين و مجهزترين اخماس و قبايل بصره بودند فرستاد و گفت : بى پدر تا كى انتظار مى كشى ؟
    مـهلب اندكى تاءمل كرد و آنگاه به سپاهيان خود گفت : تمام سپاهيان امروز مى جنگيدند و شما استراحت كرديد و آنها هم خوب به ميدان آمدند اكنون نوبت شما است حمله كنيد و صبر را پـيشه نمائيد؟ حمله سختى بر سپاه مختار كردند و آنان را سخت در منگنه گذاشتند، اين وقت كسانيكه واقعا به خونخواهى امام عليه السلام مى جنگيدند تحريك شدند!
    عبدالله بن عمرو نهدى كه از ياران على عليه السلام بود و در صفين در ركاب آن حضرت شركت داشت ، سر به آسمان نمود و گفت : پروردگار امروز به همان نيت مى جنگم كه در ليله خـمـيس در صفين جنگيدم ، خدايا از كردار مردم بصره بيزارم ، سپس حمله كرد و آنقدر جنگيد تا كشته گرديد.
    مـالك بن عمرو كه فرمانده پيادگان بود مشغول جنگ شد اسبش را آوردند سوار شد و به جنگ پرداخت ، تا آنكه سپاه مختار سخت از هم پاشيدند به خود گفت : سوارى را مى خواهم چـه كنم ، به خـدا قـسم در اينجا كشته شوم بهتر از آن است كه در خانه ام كشته گردم فـرياد كشيد: صاحبان بصيرت كجايند، آنانكه صبر و تحمل را پيشه نمودند كجايند؟ با اين اعلان در حدود پنجاه نفر گردش جمع شدند، نزديك غـروب بود كه بر سپـاه مـحمد اشعث حمله كردند، دو نيرو با تمام قوا مى كوشيدند تا آنكه شب فـرا رسيد و جنگ متاركه گرديد محمد اشعث و مالك را در يك جا كشته يافتند، سپس چهار نفر را احتمال دادند كه محمد اشعث را كشته باشد.
    سعيد بن منقذ با جمعى از قبيله اش كه در حدود هفتاد نفر بودند شروع به جنگ نمودند تا همه كشته شدند.
    سليم بن يزيد كندى با نود نفر از بستگانش به جنگ پرداختند و آنقدر جنگيدند تا سليم كشته شد و يارانش پراكنده شدند.
    مختار خود در جلو كوچه شبث مشغول جنگ شد و تصميم گرفت از آن نقطه حركت نكند تا جنگ به نفع يك طرف پايان پذيرد تمام شب را تا صبح جنگيدند و افراد زيادى از يارانش كشته شدند مخصوصا افراد بسيارى از حافظان و قاريان قرآن در آن شب كشته شدند و اكثـر سپـاهيانش ‍ از اطرافش پراكنده گرديدند، مخصوصا قبيله همدان سخت پافشارى كردند تـا بالاخـره ديدند كارى از پيش نمى برند به مختار پيشنهاد كردند كه جمعيت رفته اند چه خوب است شما هم به قصر پناه ببريد.
    به ناچار از جنگ دست كشيده و وارد قصر حكومتى شدند.(521)

    مختار در قصر محصور مى گردد
    چون روز بر آمد مصعب با بصريان و كوفيان كه به او پيوسته بودند به طرف سبخه رفـتـند، مهلب را در آنجا بديد مهلب گفت : چه پيروزى شيرينى است اگر محمد بن اشعث كشتـه نشده بود، مصعب گفت : راست است ، همينطور است كه مى گوئى ، چون به سنجه رسيدند راهها را بستند و از رسيدن آب و طعام به قصر جلوگيرى كردند.
    مـصعـب سران سپـاه خود را در ميادين و كوچه هاى كوفه پخش و هر نقطه اى را به يكنفر سپرد، مختار و كسانى كه با او در قصر بودند گاهگاهى بيرون مى آمدند و مختصر جنگى مـى كردند ولى چـون بسيار ضعيف شده بودند دوباره بقصر برمى گشتند بعضى از زنانيكه شوهرانشان با مختار در قصر بسر مى بردند به بهانه رفتن مسجد و يا ديدار دوستـانشان مختصر آب و نانى به ايشان مى رسانيدند تا آنكه مهلب كه مرد كار آزموده اى بود از حيله آنان آگاه شد و زنان را نيز مانع گرديد.
    مـخـتـار دستـور داد مـقـدارى عـسل در چـاهيكه در مـيان قـصر بود بريزند تـا آب چـاه قابل آشاميدن گردد.
    مختار با كسانى كه در قصر بودند به مشورت پرداخت كه چه مى توان كرد؟ آنان نظر دادند كه از مـصعـب براى خود امان بگيريم به سپاهيان پيشنهاد كردند كه اگر تسليم بشويم به مـا امـان مى دهيد؟ آنها گفتند: تسليم بشويد تا نظر خودمان را درباره شما پياده كنيم .
    مختار گفت : هرگز بحكم ايشان راضى نمى شوم و هر يك از شما كه به حكم آنان تن در دهد او را بخـوارى مـى كشند، ولى اگر بجنگيم تا كشته شويم مرگ با افتخار را درك كرده ايم و اگر شما هم جز اين را اختيار كنيد پشيمان مى شويد زيرا پس از آنكه بر شما دست يافتند هر يك از شما را به عنوان اينكه كسى را كشته ايد صاحبان خون از شما انتقام خـواهند گـرفـت و پـيش بينى مختار كاملا درست از آب در آمد زيرا تمام كسانيكه تسليم بحكم سپاه بصره شدند دست بسته كشته شدند و يك نفر از ايشان جان در نبرد.(522)

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

صفحه 14 از 15 نخستنخست ... 4101112131415 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •