۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞
صفحه 6 از 15 نخستنخست ... 2345678910 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 143
  1. #51
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    حسين عليه السلام با ابن عمر
    عبدالله بن عمر يكى از كسانى بود كه با حسين عليه السلام ملاقات كرد و پيشنهاداتى ارائه داد، عـبدالله بخدمت پسر پيغمبر رسيد و اظهار داشت : يا ابا عبدالله خدا ترا مورد لطف و رحمـت خـود قرار دهد، شما دشمنى بنى اميه را با خاندانتان مى دانيد، بالاخره مردم يزيد را حاكم قـرار داده اند و مـن مـى تـرسم كه مـردم به خـاطر زر و زيور به او تمايل پيدا كنند و ترا بكشند و در هوادارى تو جمعيت زيادى كشته مى شوند.
    كه مـن از رسول خـدا شنيدم كه مى فرمود: حُسَيْنٌ مَقْتُولٌ وَ لَئِنْ قَتَلُوهُ وَ خَذَلُوهُ وَ لَنْ يَنْصُروهُ لَيَخْذُ لَهُمْ اللّهُ الى يَومِ القِيامَةِ. (( حسين كشته مى شود و اگر او را بكشند و ياريش نكنند خداوند آن جمعيت را تا قيامت خوار مى سازد. ))
    مـن صلاح مـى دانم كه شمـا هم مـانند مـردم عـمـل كنيد و مـسائل را تـحمـل نمـائيد چـنانكه زمـان مـعاويه تحمل مى كرديد اميد است كه خدا فرجى برساند.
    حسين : عـجبا يعنى من با يزيد بيعت كنم و با او صلح نمايم با آن گفتارى كه پيامبر درباره او و پدرش گفته است !!
    ابن عمر: بالاخره از اين تصميم و رفتن به كوفه منصرف گرديد و به مدينه برويد و اگر بيعت نمى كنيد از مردم كناره بگيريد و سوژه اى به دست خاندان بنى اميه ندهيد كه مى دانيد آنها هر چه بتوانند مى كنند، اميد است كه يزيد زندگى زيادى نداشته باشد.
    حسين : اف بر اين سخن كه چه زشت است ، آيا فكر مى كنى من اشتباه مى كنم ؟ اگر اشتباه مى كنم مرا متوجه اشتباهم كن كه خاضعانه خواهم پذيرفت .
    ابن عـمـر: نه به خدا قسم ، خدا هرگز پسر دختر پيامبرش را به اشتباه نمى اندازد كه شمـا در پـاكى و اصالت و نجابت خانوادگى با يزيد برابر نيستيد اما مى ترسم اين چـهره زيبا در برابر شمشير قرار گيرد و از مردم حركتهائى را مشاهده كنى كه دوست ندارى ، با مـا به مدينه برگرد اگر نخواستى بيعت كنى در خانه ات بنشين و هرگز بيعت مكن .
    امام ـ پسر عمر چنين نيست كه تو فكر مى كنى اينها دست از من نمى كشند تا به اجبار از من بيعت نگيرند، و اگر بيعت نكنم مرا خواهند كشت .
    مـگـر نمـى دانى كه پـستـى دنيا است كه سر يحيى بن زكريا را براى ستمكارى از ستمكاران بنى اسرائيل هديه مى برند، در حاليكه سر بريده يحيى سخن مى گفت و بر آنها اتمام حجت مى نمود.
    آيا نشنيده اى كه بنى اسرائيل در فاصله طلوع صبح و آفتاب هفتاد نفر از پيامبران را كشتـند و سپـس در مـغـازه هاشان به خـريد و فـروش پـرداخـتـند مـثـل اينكه هيچ كارى نكرده اند و خدا هم به آنها مهلت داد تا در موعد مقرر آنان را به كيفر خود رسانيد.(125)

    نگـارنده : حسين عـليه السلام در گـفـتـگـوى با عـبدالله بن عـمـر نتـيجه سكوت را كامل و روشن بيان فرمود كه اگر قيام نكند و با عزت به شهادت نرسد به سادگى و بى سر و صدا او را خـواهند كشت چـنانكه هفـتـاد نفـر از پـيامـبران بنى اسرائيل را مى كشند و آب از آب تكان نمى خورد.
    و نيز تـشابه كامل سرنوشت خود با يحيى بن زكريا را ذكر مى كند كه سر او را نيز براى يزيد مـى برند در حاليكه در بالاى نى و در طشت سخن مى گويد چنانكه سر يحيى نبى سخن گفت .
    حسين و محمد حنفيه
    نامـه امـام حسين عليه السلام در مدينه به محمد بن حنفيه رسيد و چون خبر شد كه حسين از مـكه قـصد كوفه كرده است به منظور پيشگيرى از تصميم امام به مكه آمد، تصادفا در شبى وارد مكه شد كه امام فرداى آن قصد حركت داشت لذا نزد امام آمد و عرض كرد: برادر تـو از مـكر و حيله و خـيانت اهل كوفه باخبرى كه با پدر و برادرت چه كردند و من مى تـرسم كه با تـو هم مـانند گذشتگانت خيانت ورزند اگر در حرم بمانى عزيز خواهى بود.
    حسين عليه السلام ضمن تشكر از نصيحت و خير خواهى برادر فرمود: برادرم مى ترسم يزيدبن مـعاويه حرمت حرم را نگه ندارد و خونم را در حرم بريزد و به وسيله من احترام خانه كعبه از بين برود.
    مـحمد: اگر از اين لحاظ بيم دارى پس به يمن يا سرزمين ديگرى برو كه بتو دسترسى نيابند.
    امـام : در اين باره فكر مى كنم ، و چون سحرگاه هشتم ذيحجه امام حسين آماده حركت گرديد و مـحمـد حنفيه باخبر شد در حاليكه مشغول وضو بود گريست و نزد امام آمد و مهار ناقه اش را گـرفـت و گـفـت : برادر قرار بود درباره سخنانم انديشه كنى چرا اينك در حركت شتاب مى كنى ؟
    قـالَ عـَلَيهِ السّلام : بَلى وَلكن اَتـانى رَسُولُ اللّه صلّى اللّه عَليه وَ آلِه بَعْدَ ما فارقْتُكَ فَقالَ: يا حسينُ اُخرُجْ فَاِنّ اللّه قَدْ شاءَ اءنْ يُراكَ قَتِيلاً.
    (( بعـد از آنكه از تـو جدا شدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بخوابم آمد و فرمود: اى حسين حركت كن كه خدا مى خواهد تو را كشته ببيند.
    فـَقـالَ مـُحَمَّدُ بُن الْحَنَفيّةِ اِنّا لله و انا اِليه راجعُون فَما مَعْنى حَمْلِكَ هؤ لاء النَّسوةِ مَعَكَ وَ اَنْتَ تَخْرُجُ عَلى مِثل هذا الحال .
    (( مـحمد حنفيه پس از كلمه استرجاع عرض كرد: در صورتيكه براى كشته شدن مى روى چرا زنان را همراه مى برى ؟ ))
    فـقـال عـليه السلام : انّ اللّه قد شاء ان يراهن سبايا. (( خدا مى خواهد آنها را اسير ببيند.(126)
    ))
    ابن عمر بوسه گاه پيامبر را مى بوسد
    امـام حسين عـليه السلام صبح روز هشتـم ذى حجه با اهل بيت و اصحاب از مكه حركت فرمود و عبدالله بن عمر به محض اطلاع از حركت امام سوار شد و با سرعـت هر چـه تـمـامـتر در منزل اول ، خود را به امام رسانيد و عرض كرد: اين تُريد يا بن رسول الله ؟ (( اراده كجا داريد فرزند پيامبر خدا؟ ))
    امام فرمود: عراق .
    ابن عـمـر: مـَهْلاً اَرجع الى حرم جدك (( به حرم جدت مدينه طيبه برگرد؟ ))
    حسين عليه السلام نپـذيرفـت ابن عـمـر وقـتـى ديد امام از تصميم خود بر نمى گردد گفت اى ابا عـبدالله جائى را كه رسول خـدا بوسيده است به من بنما، حضرت ناف مبارك را آشكار ساخـت و پـسر عمر آنرا سه بار بوسيد و گريست و گفت ترا به خدا سپردم و مى دانم كه تو كشته خواهى شد.(127)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  2. #52
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    حسين عليه السلام و عبدالله بن جعفر
    عـبدالله بن جعـفـر طيار پـسر عموى امام حسين و همسر زينب كبرى از خبر رفتن حسين به كوفـه ناراحت گـرديد، و امـواج غم و اندوه سراسر وجودش را فرا گرفت لذا نامه اى براى حسين عليه السلام نوشت و با دو فرزندش عون و محمد خدمت امام فرستاد، متن نامه چنين بود:
    امـا بعـد. تـرا به خـدا سوگـند مى دهم كه چون نامه ام را خوانديد از اين سفر منصرف گـرديد كه مـن در اين راه احساس خـطر مى كنم و مى ترسم جان خود را از دست بدهى و خانواده ات را مستاءصل نمائى و اگر شما كشته شويد نور زمين خاموش مى گردد كه شما شاخـص هدايت يافتگان و اميد و پناهگاه مؤ منانى ، در رفتن شتاب مكن و من خود نيز شخصا خدمت خواهم رسيد.
    عبدالله بن جعفر كه از فرط ناراحتى ، قواى خود را از دست داده و فكرش ‍ مشوش بود نزد عمروبن سعيد حاكم مكه رفت و از او نامه امان براى حسين عليه السلام گرفت و يحيى بن سعـيد برادر حاكم مكه را نيز براى اطمينان بيشتر با خود همراه ساخت و شتابان خود را به امام رسانيد و نامه امان را خدمت امام عرض كرد و پيشنهاد اقامت مكه را نمود، ليكن حسين عـليه السلام نپذيرفت عبدالله شروع كرد به التماس و ضجه و ناله كردن تا شايد بتـواند حسين را مـنصرف سازد حسين عـليه السلام فـرمـود: جدم رسول خـدا صلى الله عـليه و آله و سلم را در خواب ملاقات كردم و مرا دستورى داده كه نمى توانم مخالفت نمايم .
    عبدالله بن جعفر پرسيد چه خواب ديديد؟
    امـام فـرمـود: تـاكنون براى كسى نقـل نكرده ام و هرگـز براى احدى نقل نخواهم كرد تا خدا را ملاقات كنم .
    عـبدالله بن جعفر با اندوه فراوان از حسين خداحافظى كرد و فرزندانش را سفارش نمود كه در خدمت حسين باشند و در ركابش جان بازى نمايند.(128)

    حسين عليه السلام و عبدالله بن زبير
    عـبدالله بن زبير كه داعـيه خـلافـت و حكومـت داشت و به همـين دليل از بيعـت با يزيد سرپيچى كرد و به مكه آمد و مردم را به خود دعوت مى نمود و براى جلب مـردم عـوام تـظاهر به زهد و عبادت مى كرد و لباس خشن مى پوشيد كه على عـليه السلام در وصف او مـى گـويد: ينصب حبالة الذين لاصطفاء الدنيا. (( دام دين گسترده تا دنيا را صيد و قبضه كند. ))
    و لذا بودن حسين در مـكه بر اين زبير گران مى آمد زيرا با وجود حسين هيچكس به او گـرايش پـيدا نمى كرد ليكن گاهى براى رفع تهمت حسين را از رفتن به عراق منع مى كرد حسين عليه السلام فرمود: از دنيا نزد ابن زبير محبوب تر از اين نيست كه من حجاز را ترك كنم زيرا مى داند مردم او را همتاى من به حساب نمى آورند.
    لذا مـى بينيم كه عبدالله بن عباس پس از آنكه از منصرف نمودن حسين ماءيوس مى شود به ابن زبير خـطاب مـى كند: لقد قرت عينك يا بن الزبير (( چشمت روشن باد پسر زبير ))
    كه حسين به عراق مى رود و حجاز را براى تو مى گذارد، سپس به اين ابيات مترنم مى گردد:

    يا لك مـن قـبّرة بمعمر
    خلالك الجوّ فبيضى و اصفرى
    و نقّرى ما شيئت اءن تنقّرى

    (( اى قُبّره آبادى براى تو خالى شد پس تخم بگذار و صفير بكش . ))
    (( و هرچه مى خواهى بخوانى آواز بخوان .(129)
    ))
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  3. #53
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞






    منازل بين راه مكه تا كربلا

    مورخين منازل بين راه مكه تا كربلا را كه حسين عليه السلام در اين سفر پيموده است سى و هفـت منزل بحساب آورده اند، و منازلى كه در تاريخ از آن ياد شده همه آنها منازلى نيست كه حسين عليه السلام شب يا نيمه روز در آنجا متوقف شده باشد بلكه جاهائى كه سر راه مـسافرين چاهى حفر شده كه مسافران مى توانستند وقتى را در آنجا بگذرانند و استراحت كنند چـه شب يا روز مـنزل بحساب آمـده ، و فـواصل اين مـنازل هم مـتـفـاوت است از فـاصله يك مـيل (دو كيلومـتـر) شروع شده تـا سى و چـهار ميل كه 68 كيلومتر مى شود.
    و در بعـضى از مـنازل حوادثى رخ داده و ملاقاتهائى انجام گرفته است كه در لابلاى كتاب مى خوانيد.
    خـطيب عـلى بن الحسين الهاشمـى نجفـى مـنظومـه اى سروده كه در آن مـنازل بين راه مـكه و عـراق را بنظم كشيده كه حقـا بسيار جالب و در عـين حال كوتـاه و در حدود 56 بيت است و چـون براى اهل ذوق و ادب از دوستان و شيعيان سرور آزادگان حسين بن على عليه السلام تحفه اى است گرانبها لذا به نقل آن مى پردازيم .
    اين مـنظومـه مـقـصوره و شرح آن كتـاب (( الحسين فـى طريقة الى الشهادة ))
    را تشكيل مى دهد و اينك مقصوره را شروع مى كنيم :

    سار الحسين تاركا امّ القرى

    ينحوا العراق بميامين الورى
    وقد اءتى بسيره منازلا

    حصبائها قد فاخرت شهب السّما
    فالمنزل الاوّل بستان ابن عا

    مر و للتّنعيم مسرعا اتى
    و مرّ بالصّفّاح بالاهل وبا

    لصّحب و يتبع الخطى اثرا الحظى
    ثمّ الى وادى العقيق بعدها

    وافى و ذات عرق هصبها علا
    و غمرة مرّ بها و مسلح

    ثمّ افيعيّة فيها ما ونى
    و بعدها جاء لمعدن الّذى

    لصّحب و يتبع الخطى اثرا الحظى
    تحفّه كانّهم اسدا الثّرى

    قيل الى بنى سليم ينتمى
    و واصل السّير بركبه الى

    ماء السّليلّة و حاديه حدى
    و راح بالمسرى مجذّا قاصدا

    مغيثة فالنّقرة ثمّ الفضا
    والحاجر المـعـروف مـنه سيّر

    الرّسول قيسا ذاك رائد الهدى
    و سار قاصدا سميراء و من

    ثمّ اءتى توز و فيد ما عدى
    و حلّ بالاجفر و هو منزل

    تنزله طىّ لوافر الكلا
    و للخزيميّه لمّا ان اتى

    يوما و ليلة عن المسرى ونى
    و حدّثته زينب بما وعت


    من هائف لمّا نعى عند الدّجى
    و بعدها وافى زرود و بها

    وافاه ناعى مسلم ينعى الحجى
    تنفّس الحسين ثمّ الصعدا

    و دمعه على ابن عمّه همى
    ثمّ اتى للثّعلبيّة الّتى

    بطان بعدها و من ثمّ سرى
    حيث السّقوق و بها لاقى الّذى

    حدّثه بما بكوفان جرى
    حتّى اتى زبالة حطّ السّرى

    و جائه الكوفى فى جنح الدّجى
    نعى له ابن يقطر رسوله

    فياله على الحسين من نباء
    و راح للقاع يوالى سيره

    و بعده الى العقبة انتحى
    و ثـمّ قـد نحّب بالسّير الى

    واقـصة يطوى السّهول و الرّبى
    ثمّ الى القرعاء وافى و الى

    مغيثة غوث الورى حثّ السّرى
    و مذ اتى الشّراف فى طريقة

    و حطّ ظعن المجد فى تلك الفلا
    قال اءيا احبّتى تزوّدوا

    من مائد و اكثروا من الرّوى
    ثمّ سرى و صحبه فى اثره

    بشرى اذا هم باءسنّة القنا
    فمال بالرّكب الى ذى حسم

    و جائه الحرّ فكان الملتقى
    قابلهم بخلقه السّامى كما

    سقاهم من غبّ ذلك الظّما
    و عندها اسمعهم خطابه

    و اعلم الحرّ بما به اتى
    اجابه الحرّ بلطف و غدى

    كالعبد من مولاه يطلب الرّضا
    صلى الحسين الظّهر فاتمّ به

    الجيشان و الحرّ بمولاه اقتدى
    و حين بالبيّضة حلّ و غدا

    يخطب بالجمع و كلّهم صغى
    فعندها نادوا جميعا انّنا

    تكون يوم الملتقى لك الفدا
    انت ابن بنت المصطفى و خير من

    طاف ببيت الله و طوعا و سعى
    و خامس الاشباه من قد وجبت

    طاعته بامر جبّار السّماء
    مـزّوا جمـيعـا بالعـذيب و الرّدى

    للّه يطوف بالخـامـس مـن آل العبا
    ثمّ سرى و الحرّ يسرى جانبا

    واتّفق الكلّ على هذا السرى
    و صوت حاديه يدوى فـى الفـضا

    و الكلّ للحادى و للرّجر صغى
    يا ناقتى لا تذعرى بل شمّرى

    للسّير فى ركب شقيق المجتبى
    هذا الامام بن الامام من به

    استقام هذا الدّين و الشّرك انمحى
    يا مالك النّفع و للضّرّ معا

    ايد حسين السّبط خيره الملا
    و اخذل يزيد الجور و العهر الّذى

    اولده الشرك و غذاه الخنا
    و مـرّ بالاقـساس لم يقـل بها

    و كان جل القسّ منه للرّدى
    و مـذ اتـى عـين الرّهيمـة التـقـى

    بالرّجل الكوفىّ فى راءد الضّحى
    حتى اتى قصر بنى مقاتل

    رآبه الجعفى ضاربا خبا
    ناشده الحسين امرا فابى

    و الفتح مع سبط النّبىّ ما هوى
    و لم يفارقه الرّياحىّ الى

    ان وقف الطّرف بسبط المصطفى
    فـضيّق الحرّ عـليه قـائلا

    حطّ عـصى التّرحال يابن المرتضى
    فـقـال و رعـنا ان نسير غـلوة

    فقال لا تنزل الاّ بالعرا
    فـسئل الحسين مـا اسم هذه ال

    ارض فقال القوم تدعى نينوى
    اءغير ذا اسم لها قالوا بلى

    العقر فاستعوذ من كلّ بلا
    قـال اجل فهل تسمّى غير ذا

    قالوا بلى هذى تسمّى كربلا
    و ههنا تشبّ نيران الوغى

    و ههنا اءحبّتى تلقى الرّدى
    قال انزلوا هنا ارى مجدّلا

    و هيهنا ينهب رحلى و الخبا
    هم المغاوير اذا حمّ القضا

    هم المصاليت اذا اشتدّ الوغى
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  4. #54
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    ضمنا از برادر ارجمند و بسيار عزيزمان فاضل و اديب گرانمايه حجة الاسلام جناب آقاى عليرضا رازينى كه اين قصيده را بنظم فارسى سليس و زيبا در آورده و ما را از ترجمه بى نياز فرمودند صميمانه تشكر مى كنيم :
    چون حسين از مكه با صد اشتياق
    شد روان با دوستان سوى عراق
    برگذشت آن سرور از هر رهگذر
    سنگ راهش شد بر انجم مفتخر
    بوستان ابن عامر در رهش
    افتخار اولين منزلگهش
    رشته جمله علايق را گسست
    بند احرام خود از تنعيم بست
    همـچـنان ياران به دنبالش روان
    كرد منزل در صفحاح آن كاروان
    بعد از آن با خون دل با سوز و آه
    گشت وادى عقيقش ‍ جايگاه
    ذات عـرقـش با جبال سربلند
    گشت منزلگاه بر آن ارجمند
    غـمـره و مـسلح افـيعـه ( افـيعـيه ) هر سه را
    بى توقف كرد پشت سر رها
    معدنى با نام ابناء سليم
    گشت منزلگاه آن وفد كريم
    بر عُمَق بگذشت آن سالار دين
    جمله ياران به گردش چون نگين
    آمدند آن ساقيان سلسبيل
    تشنگان دجله بر ماء التسليل
    منزل بعدى مغيثه نام داشت
    بعد از آنجا پاى در نقره گذاشت
    قيس پيك رهبران راه هدى
    گشت در حاجر ز همراهان جدا
    در سُمـيراء برگـزيد آنكه مـكان
    سوى تـوز و فـيد ز آنجا شد روان
    راه ياران تا به اجْفَر گشت طى
    سرزمين سبز و منزلگاه طى
    در خزيميه چو آن سرور رسيد
    يكشب و يك روز آنجا رميد
    مرگشان را زينب از هاتف شنفت
    ماجرا را با برادر باز گفت
    در مكان ديگرى نامش زرود
    كاروان كربلا آمد فرود
    چـون امـام حق بدان مـنزل رسيد
    مـاجراى قتل مسلم را شنيد
    دود آهش شعـله زد تـا آسمـان
    سيل اشك از ديدگانش شد روان
    ثعلبيه بود و بعد از آن بطان
    جايگاه آن شتابان كاروان
    در شقوق آن سيد آزاد مرد
    ماجراى كوفه را دريافت كرد
    در زباله قـصه درد آورى
    گـشت واصل ماجراى ديگرى
    اين خبر را سرور خوبان شنيد
    پيك او فرزند يقطر شد شهيد
    كاروان زاده خير البشر
    گشت اندر قاع و عقبه مستقر
    كوه صحرا را همى پيمود زود
    واقصه منزلگه بعديش ‍ بود
    بعـد از آنجا پـاى در قـرعـا گـذاشت
    منزل بعدى مغيثه نام داشت
    بر شراف آن اشرف عالم رسيد
    خيمه مجد و شرافت بر كشيد
    گفت برگيريد آب اى دوستان
    هم به مركبها دهيد آب روان
    گشت ناگه منزلى ديگر عيان
    نخلها پيدا شد از نوك سنان
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  5. #55
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    ادامه شعر حجة الاسلام جناب آقاى عليرضا رازينى
    لاجرم اينك عيان شد ذى حسم
    پيش پاى زاده خيرالامم
    حر در اينجا راه بر احرار بست
    صحبت اهل طريقت را شكست
    اندر آن برخورد، آن قوم لئيم
    روبرو گشتند با خلق عظيم
    پس حسين آن تشنگان را آب داد
    پرده از اهداف سير خود گشاد
    چون غلامى حر ستاده در برش
    با ادب دادى جواب سرورش
    بر نماز ظهر چون آن مقتدا
    بست قامت جمله كردند اقتدا
    كاروان تا بيضه پيمودند راه
    جمله را سوى حسين گوش ونگاه
    باز فرزند على لب باز كرد
    بازگو با محرمانش راز كرد
    گفتنش اى پور دخت مصطفى
    جان مادر مقدمت بادا فدا
    بهترين پروانه شمع حرم
    اى صفا و مروه از تو محترم
    اى جهانى را تو پنجم رهنما
    طاعتت با امر حق واجب به ما
    جمله ياران به گرد آن حبيب
    بار بگشودند آنگه در عذيب
    همچنان آنكاروان بودى روان
    سوى مقصد با حدى ساربان
    اشتـر مـن تـرس بر دل ناروا است
    راكبت اينكه شقيق مجتبى است
    اين حسين است و امام بن الامام
    كفر از او نابود و دين از او تمام
    اى خداى مالك هر نفع و ضرّ
    ياورى كن اى خداى دادگر
    خوار كن يا رب يزيد بى حيا
    خورده اندر دامن فحشا غذا
    راه او آنگه به اقساس اوفتاد
    با شتاب آن را پشت سرنهاد
    منزل عين الرّهيمه چون رسيد
    مرد كوفى را به وقت ظهر ديد
    قصر ابنا مقاتل بعد از آن
    گشت منزلگاه بر آن كاروان
    اى دريغا اندر اين منزل به او
    شد عبيد الله جعفى روبرو
    داد پندش ليك بى حاصل فتاد
    داد سوگندش ولى سودش ‍ نداد
    لحظه اى ننمود حرّ او را رها
    بست ره بر روى سبط مصطفى
    گـفـت بگـذاريد تـا بهر نزول
    جاى امـنى يابد اين آل رسول
    داد پاسخ حر به آن خيرالانام
    در بيابان بايدت كردن مقام
    پـس حسين پرسيد اين صحرا كجاست
    پاسخش دادند نامش ‍ نينوا است
    چون شنيد عقر است نام ديگرش
    استعاذت كرد سوى داورش
    نام ديگر غير عقر و نينوا
    هست اينجا را به نام كربلا
    آرى اينجا سرزمين كربلاست
    بار بگشائيد كاينجا آشنا است
    بار بگشائيد پايان ره است
    سالكان را آخرين منزلگه است
    نى خـطا شد آخـرين مـنزل نبود
    اشتـران را پـاى اندر گل نبود
    گرچه سيرش ظاهرا در خاك بود
    باطنا چون شمس بر افلاك بود
    كشتى قلبش بدون اضطراب
    بود هر دم در دنوّ و اقتراب
    اندر اين معراج آن با عزّ و جاه
    كس نداند تا كجا پيمود راه
    جمله همراهان بخون كردند رنگ
    دامن و سجاده خود بى درنگ
    قـافـله سالارشان نبود
    بى خـبر از راه و از منزل نبود
    عالمى را سوى حق شد رهنمون
    گفت چون : انّا اليه راجعون
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  6. #56
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    امام حسين مورد تعقيب ماءمورين يزيد قرار مى گيرد
    امـام عليه السلام وقتى از مكه خارج شد امير الحاج عمروبن سعيدبن عاص انديشيد كه با خـروج حسين از مـكه اجراى دستور يزيد در رابطه با ترور حسين عليه السلام خنثى مى گـردد و زمينه منتفى مى شود از اينرو برادرش يحيى بن سعيد را با سپاهيانى به تعقيب امـام فـرستـاد كه حضرت را به مكه باز گرداند و چون دو گروه به يكديگر تلاقى نمودند ماءمورين يحيى سعى در بازگرداندن امام و ياران آن حضرت داشتند و امام و ياران او از بازگـشتـن به مـكه امـتـناع نمودند و برخورد شديدى بين دو گروه با تازيانه صورت گـرفـت ليك هيچ يك دست به شمشير و سلاح نبردند، و به امام عليه السلام گفتند: از خدا بترس و خروج مكن و بين امت اختلاف و تفرقه مينداز.
    امـام عـليه السلام فـرمـود: لى عـمـلى و لكم عـمـلكم ، انتـم بريئون مـمـّا اعمل و اءنا برى ء ممّا تعملون يعنى عمل و كار مرا از من مؤ اخذه مى كنند و كار شما را از شما، شما از كار من بيزاريد و من هم از عمل شما بيزارم .
    و چون درگيرى با حسين عليه السلام با وجود حجاج و زوار زياد خانه خدا آسان نبود، لذا فرستادگان بيش از اين سختگيرى نكردند و مراجعت نمودند.(130)
    مصادره هداياى يمن
    امـام حسين عـليه السلام هنگـامـى كه به تـنعـيم رسيد شتـران چـندى ديد كه حامـل هدايائى از سوى بجير بن ريسان حمـيرى عـامـل يمـن براى يزيد بن مـعـاويه مـى باشد، امـام عـليه السلام آن امـوال را تـصرف نمـود زيرا تـعـلق به مـسلمـانان داشت و بيت المال مسلمين بود و امام پيشواى راستين مسلمانان و مرجع امور آنها است نه يزيد بن معاويه كه بناحق مـقـام خـلافـت را غـصب كرده و اگر اموال بدست يزيد مى رسيد مصرف قمار و شراب مـى شد، امـا پـس از تصرف اموال به حاملين هدايا و شتربانان فرمود: هر يك از شما كه مايل است با ما باشد همراه ما به عراق بيايد تمام كرايه را به او خواهم پرداخت و هركس ميل به همراهى ندارد و مى خواهد برگردد كرايه تا اينجا را دريافت نمايد، پس بعـضى مـوافـقـت كردند و با امـام بطرف عـراق حركت نمـودند و برخـى كه ميل به بازگشت داشتند كرايه خود را دريافت و مراجعت نمودند.(131)
    گفتگوى فرزدق شاعر با امام عليه السلام
    امـام حسين عـليه السلام در صفـاح با فرزدق شاعر معروف برخورد نمود فرزدق مى گـويد: در سال 60 مادرم را به حج مى بردم موقعى كه وارد حرم شدم ديدم قافله اى از حرم خـارج مـى شود پـرسيدم اين قافله كيست ؟ گفتند از حسين بن على عليه السلام است پـيش رفـتم و بر او سلام كردم و گفتم خدا به درخواست و آرزويت آنچنان كه دوست دارى جامـه عـمـل بپـوشاند پـدر و مـادرم به فـدايت اى پـسر رسول خدا چرا با اين سرعت از حج برگشتى ؟
    فرمود: اگر شتاب نمى كردم مرا دستگير مى كردند، از كجا مى آئى ؟
    گفتم : از كوفه
    فرمود: از مردم كوفه چه خبر؟
    گـفـتـم : عـلى الخـبير سقـطت قـلوب النّاس مـعـك و اسيافـهم عـليك و القـضاء ينزل من السّماء و اللّه يفعل ما يشاء.
    (( از شخص مطلعى پرسش فرموديد، دلهاى مردم با تو است اما شمشيرهايشان عليه تو و مقدرات الهى از آسمان نازل مى گردد و خدا هرچه بخواهد مى كند. ))
    فـرمـود: راست گـفـتـى كار دست خـداست چـه قـبل و چـه بعـد و هر روز قـضا نازل مـى شود اگـر مـقـدرات الهى موافق خواسته ما بود او را سپاس مى گوئيم و اگر برخلاف خواسته ما شد به آنكه نيت او حق است و تقوى پيشه كند ضرر نمى رساند.
    سپـس درباره نذورات و مناسك حج مسائلى را از امام پرسيدم و مرا آگاه ساخت و مركبش را به حركت درآورد و خداحافظى نمود.(132)
    حسين و بشربن غالب
    امـام عـليه السلام به راه خـود ادامـه داد تـا به وادى عـقـيق رسيد و در ذات عـرق نزول اجلال فرمود، مردى از قبيله بنى اسد بنام بشر بن غالب كه از عراق مى آمد بخدمت امام شرفياب شد، امام از مردم خبر گرفت .
    بشر گفت : خلّفت القلوب معك و السّيوف مع بنى اميّة .
    (( آنها را پـشت سر گذاشتم در حاليكه دلهايشان با تو بود و شمشيرهايشان با بنى اميه . ))
    امـام فـرمـود: راست گفتى برادر اسدى خدا هر چه بخواهد مى كند و به آنچه كه اراده اش تعلق پذيرد حكم مى كند.(133)
    قيس بن مسهر صيداوى
    السّلام على قيس بن مسهر الصّيداوى
    قيس فرزند مسهر فرزند خالد صيداوى تيره اى از قبيله بنى اسد است ، او مردى شجاع و از مـخـلصين دوستـان اهل بيت و رسول خدا است ، او دومين قاصدى بود كه نامه هاى مردم كوفـه را در مـكه به حسين عليه السلام رسانيد. گفته شده كه متجاوز از پنجاه نامه از مردم كوفه را به حسين عليه السلام رسانيد.
    قيس يكى از كسانى است كه حسين عليه السلام او را همراه مسلم به كوفه اعزام فرمود، و همـچـنين پـس از آنكه راه را گـم كردند و راهنمـايانشان كشتـه شدند مـسلم بن عـقـيل نامـه استـعـفـاء را توسط قيس براى امام حسين عليه السلام فرستاد، و حسين عليه السلام نيز جواب رد و عدم قبول آنرا بوسيله قيس براى مسلم فرستاد و هم چنين نامه مسلم به حسين و اخـبار از بيعـت هيجده هزار نفرى او دعوت به كوفه را قيس خدمت حضرت برد.(134)
    نامه امام حسين عليه السلام به مردم كوفه
    امـام حسين عليه السلام در مسير كوفه به حاجر از بطن الرمه نامه اى به شيعيان كوفه نوشت و بوسيله قيس بن مسهر ارسال داشت مضمون نامه چنين است : بنام خداوند بخشنده و مهربان از حسين بن على به برادران مؤ من و مسلمان ، سلام بر شما و سپاس خدائى را كه جز او خدائى نيست اما بعد نامه مسلم بن عقيل كه حاكى از اتحاد و اتفاق و اجتماع راءى شما بر يارى ما و گرفتن حق ما بود به من رسيد از خدا براى شما پاداش بزرگ مسئلت مى نمـائيم ، من روز هشتم ذيحجه از مكه خارج و به سوى شما مى آيم با رسيدن فرستاده ام نزد شما كار خود را پنهان داريد و در پيشرفت آن سرعت و جديت نمائيد كه انشاءالله همين روزها به شما ملحق مى شوم ، سلام و رحمت و بركت خدا بر شما باد.
    امام عليه السلام قبل از آگاهى از شهادت مسلم اين نامه را نوشته بود و مسلم نيز 27 روز قـبل از شهادتش به امام حسين عليه السلام نامه نگاشته و از اتحاد و اتفاق مردم كوفه و بيعت آنان سخن گفته بود.(135)
    كياست قيس بن مسهر صيداوى
    قـيس با عـجله و شتاب بسوى كوفه حركت كرد و شب و روز راه مى رفت تا به قادسيه رسيد چون ابن زياد از حركت امام حسين عليه السلام بسوى عراق باخبر شد به حصين بن نمـير رئيس پليس دستور داد تا راه را بر حسين عليه السلام ببندد و حصين با نگهبانان بسيار در قـادسيه فـرود آمد و كليه راهها را مسدود كرد، وقتى قيس به قادسيه رسيد، حصين در صدد بازرسى بدنى او برآمد و قيس نامه امام را پاره كرد تا بدست دشمن نيفتد لذا او را دستگير نموده و دست بسته نزد ابن زياد بردند.
    ابن زياد: كيستى ؟
    ـ من از شيعيان اميرالمؤ منين حسين بن على مى باشم .
    ـ چرا نامه را پاره كردى ؟
    ـ براى آنكه از مضمون آن اطلاع پيدا نكنى .
    ـ نامه از كى بود و براى چه كسانى نوشته شده بود؟
    ـ نامه از امام حسين بود و براى گروهى از اهل كوفه نوشته بود كه اسامى آنها را نمى دانم ابن زياد خشمگين شد و گفت : بخدا قسم ترا رها نمى كنم تا كسانى را كه نامه بنام آنها است مـعـرفـى كنى يا به منبر بروى و حسين بن على و پدرش و برادرش را دشنام گوئى در غير اين صورت ترا قطعه قطعه خواهم كرد!
    ـ تـرا از نامـهاى آنها مطلع نخواهم ساخت ولى در مورد سب حسين و پدر و برادرش آنچه گفتى خواهم كرد.
    ابن زياد اعـلان كرد مـردم در مـسجد اجتـماع كنند تا گفتار قيس را عليه حسين و خاندانش بشنوند.(136)
    شهامت و شهادت قيس
    مـردم در مـسجد اجتماع كردند و قيس بر فراز منبر شد و پس از حمد و ثناى پروردگار و درود بر پيامبر اسلام از على و حسن و حسين عليهم السلام تعريف و تمجيد فراوان نمود و بر ابن زياد و پدرش و طواغيت بنى اميه لعنت فرستاد سپس گفت :
    ايها النّاس انّ هذا الحسين بن عـلىّ خـير خـلق اللّه ابن فـاطمـة بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اءنا رسوله اليكم و قد خلّفته بالحاجر فاجيبوه .
    (( مـردم اين حسين پـسر عـلى بهتـرين مـخـلوق خـدا و پـسر فـاطمـه دخـتـر رسول اللّه است كه مرا بسوى شما فرستاده و در حاجر از او جدا شده ام پس او را اجابت كنيد. ))
    ابن زياد دستـور داد قـيس را گـرفتند و بالاى قصر حكومتى بردند از پشت بام بزير انداختند و شهيدش كردند.(137)
    وقـتـى خـبر شهادت قيس به امام عليه السلام رسيد آن چنان اندوهناك شد كه نتوانست جلو ريزش اشك چشمانش را بگيرد و پس از استرجاع آيه شريفه :
    فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدّلوا تبديلا.
    را تلاوت كرد و فرمود:
    اللّهم اجعل لنا و لشيعتنا منزلا كريما عندك و اجمع بيننا و ايّاهم مستقرّ رحمتك انّك على كلّ شى ء قدير.
    (( بار خـدايا براى مـا و شيعـيان ما مقام و منزلت بزرگى نزد خود قرار ده و بين ما و دوستان ما در مقر رحمت خود جمع فرما كه تو بر همه چيز قادرى .(138) ))
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  7. #57
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    حسين عليه السلام و عبدالله بن مطيع
    حسين عـليه السلام در مـسير بسوى كوفـه در فـاصله بين مـنزل حاجر و سمـيراء با عـبدالله بن مـطيع عـدوى كه در آنجا منزل كرده بود برخورد نمود، عبدالله كه امام را ديد به استقبالش شتافت و حضرت را در برگرفت و از مركب پياده نمود و عرض كرد: پدر و مادرم فداى تو باد چرا به اين ديار قدم نهادى ؟
    امـام فـرمـود: پـس از مـرگ مـعـاويه چـنانكه مـى دانى اهل عراق براى من نوشته اند و مرا بسوى خود خوانده اند.
    عبدالله گفت : ترا بخدا حرمت اسلام و قريش و حرمت عرب را كه بتو بستگى دارد نگهدار كه هتك حركت قريش و عرب و در نتيجه هتك حرمت اسلام است اگر آنچه را كه در دست بنى امـيه است (حكومت و خلافت ) طلب كنى ترا مى كشند و چون تو كشته شوى به احدى رحم نخواهند كرد و احترام اسلام و قريش و عرب از بين مى رود پس اين كار را مكن و به كوفه مـرو و جانت را بخطر مينداز. به دستور ابن زياد راههائى كه به كوفه و شام و بصره مـنتـهى مـى شود از واقـصه مسدود كرده و نمى گذارند كسى وارد يا خارج شود تا اخبار كوفه انتشار نيابد.(139)

    زهير بن قين حسينى مى شود
    زهير بن قـين بجلى از طرفـداران پـر و پـا قـرص عـثـمـان بود و در آن سال به حج مشرف شده و به هنگام مراجعت مسير او و امام حسين عليه السلام يكى بود و در نتـيجه امام در منزل زرود با زهير بن قين برخورد كرد و چنانكه گروهى از قبيله فزاره و بجيله كه با زهير بودند حكايت نموده اند: نزد ما چيزى بدتر و مغبوض تر از آن نبود كه در يك مـكان با حسين مـنزل نمـائيم هرگـاه حسين در مـحلى منزل مى كرد ما حركت مى كرديم و هر وقت او حركت مى نمود ما توقف مى كرديم تا در يكى از مـنازل كه حسين فـرود آمـده بود مـا هم ناگزير شديم كه فرود آئيم و لذا حسين در يكطرف مـنزل كرده بود و مـا در طرف ديگـر و هنگـامـيكه مـشغـول غذا خوردن بوديم فرستاده حسين بر ما وارد شد و سلام كرد و به زهير گفت : يا زهير اباعبدالله ترا مى طلبد لقمه ها از دستها افتاد مجلس در سكوت عجيبى فرو رفت و هيچـكس جواب فـرستاده حسين را نمى داد همسر زهير كه دلهم نام داشت گفت : سبحان الله پسر پيغمبر ترا مى خواهد و به سوى او نمى روى برو ببين چه مى گويد.
    زهير با ناراحتـى تمام برخاست و نزد حسين رفت اما ديرى نپائيد كه با چهره گشاده و خـوشحال برگـشت و دستـور داد چـادرهايش را در كنار خيمه هاى امام نصب نمودند و به همـسرش گفت : ترا از قيد زوجيت خود رها نمودم برو نزد كسانت كه دوست ندارم بخاطر من بزحمت بيفتى بلكه خير و خوبى ترا طالبم زيرا من تصميم گرفته ام كه از حسين جدا نشوم تا روح و جانم را فداى او كنم .
    (آرى من حسينى شده ام !)
    سپس اموالى به او داد و او را به عموزادگانش سپرد كه به كسانش برسانند همسر زهير گـريه كنان ضمن وداع با شوهرش گفت : خدا ترا خير دهد از تو تقاضامندم كه در روز قيامت نزد جد حسين عليه السلام از من ياد كنى .
    زهير به ياران و همراهان خود گفت : هر كه دوست دارد با من باشد بيايد والا اين آخرين مـلاقـات مـن است با شمـا و ضمـنا حديثى را كه از سلمان فارسى شنيده ام به شما مى گويم :
    مـا در بلنجر(140)
    كه يكى از شهرهاى خـزر است مـشغـول جنگ بوديم و خـدا آن شهر را بدست ما فتح كرد و غنائم زيادى بدست آورديم و خـوشحال شديم پـس سلمـان فـارسى بمـا گـفـت : وقـتـى سيد جوانان آل مـحمد صلى الله عليه و آله و سلم را درك نموديد و در معيت ايشان به كارزار پرداختيد از غـنائمـى كه امـروز نصيب شمـا شده خوشحال تر خواهيد بود آنگاه زهير با ياران و بستـگـان خـود وداع نمـود و مـلتـزم ركاب حسينى شد تـا در روز عاشورا به شهادت رسيد.(141)
    زينب در خزيميّه
    امام عليه السلام از آن منزل حركت فرمود تا به خزيميّه رسيد و يك شب و روز در خزيميه تـوقف فرمود چون صبح شد زينب سلام الله عليها خدمت برادر آمد و عرض كرد: برادرم ! آنچـه در شب شنيدم برايت بگويم ؟ حضرت فرمود چيست ؟ عرض كرد: براى حاجتى از خيمه بيرون آمدم هاتفى را شنيدم كه مى گفت :
    الايا عين قاحتفلى بجهد
    و من يبكى على الشّهداء بعدى
    على قوم تسوقهم المنايا
    بمقدار الى انجاز وعدى
    (( اى چـشم با شتـاب مجلس عزا برپا كن زيرا چه كسى بعد از من بر شهدا گريه مى كند گريه بر قومى كه مرگ آنها را به محل مقدرشان مى راند. ))
    حسين عليه السلام فرمود: خواهرم كلّ ما قضى اللّه فهو كائن (( هر چه بخواهد انجام مى گيرد.(142)
    ))
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  8. #58
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    گفتگو با اباهره ازدى
    امـام پـس از يك شبانه روز استراحت در خزيميه از آنجا حركت نمود تا وارد ثعلبيه شد و شب را در آنجا به صبح رسانيد و چـون روز بالا آمـد مـردى از اهل كوفه كه كنيه اش اباهره ازدى بود به حضور امام شرفياب شد و پس از سلام عرض كرد: فرزند رسول خدا چه چيز ترا وا داشت كه از حرم خدا و حرم جدت خارج شوى ؟
    فـقـال الحسين عليه السلام ويحك يا اباهرّة انّ بنى اميّة اخذو امالى فصبرت و شتموا عـرضى فـصبرت و طلبوا دمى فهربت و ايم اللّه لتقتلنى الفئة الباغية و ليلبسهم الله ذلاّ شاملا و سيفا قاطعا و ليسلّطنّ الله عليهم من يذلّهم حتىّ يكونوا اءذلّ من قوم سباء اذا ملكتهم امراءة فحكمت فى اموالهم و دمائهم .
    واى بر تـو اباهره ، بنى امـيه مالم را تصرف نمودند صبر كردم ، مرا ناسزا گفتند شكيبائى پـيشه نمودم ، اينكه مى خواهند خون مرا بريزند پس ناچار به فرار شدم ، بخدا سوگند وقتى گروه ستمكار مرا بكشند خدا مردم را بر آنان مسلط گرداند و آنچنان ذليل و خوار شوند كه پست تر از مردم سباء گردند آن موقع كه زنى پادشاه آنان شد و بر جان و مالشان حكومت داشت .(143)

    وصول خبر شهادت مسلم و هانى به امام
    عـبدالله بن سليم اسدى و مـنذربن مـشعـل اسدى روايت مـى كنند كه : پـس از اعـمـال حج كوشش مـا بر اين بود كه خود را به حسين برسانيم تا ببينيم عاقبت كارش بكجا مى انجامد و لذا با سرعت هر چه تمامتر حركت كرده تا به زرود (نزديكى ثعلبيه ) رسيديم ، مشاهده نموديم كه مردى از كوفه مى آيد و چون امام حسين را ديد راه خود را كج كرد، امـام توقف نمود مثل اينكه مى خواست از آن مرد چيزى بپرسد وقتى ديد راه خود را كج كرد امام حركت فرمود ما با خود گفتيم برويم از اين مرد اخبار كوفه را كسب كنيم لذا نزد او رفـتـيم و گفتيم از چه طايفه اى ؟ پاسخ داد از قبيله بنى اسدم ، گفتيم ما نيز از قبيله شمـائيم و از كوفه و مردم آن پرسيديم ، گفت از كوفه خارج نشدم مگر اينكه ديدم مسلم بن عقيل و هانى را كشته بودند و پاهايشان را بريسمان بسته و در بازار مى كشاندند.
    سپـس به حسين عـليه السلام پيوستيم تا در ثعلبيه فرود آمد نزد او رفتيم و گفتيم خـدايت رحمـت كند خبرى داريم اگر ميل دارى آشكارا بگوئيم و اگر مى خواهى در پنهانى به عرض برسانيم .
    امـام عـليه السلام نگاهى به ما و نگاهى به يارانش كرد و فرمود: من چيزى را از يارانم پنهان نمى كنم .
    گفتيم : سوارى را كه ديروز شما او را ديديد بياد داريد؟
    فرمود: آرى مى خواستم از او سئوال كنم .
    عـرض كرديم : مـا آنچـه را كه شمـا مـى خـواستـيد بپـرسيد سئوال كرديم و او مـردى از مـا است و صاحب نظر و عـقـل و راستگو است او گفت از كوفه خارج نشدم مگر آنكه ديدم مسلم و هانى را كشته اند و پاهاى آنها را گرفته و در بازار مى كشانند.
    امام فرمود: انّا لِلِّه و انّا الَيِه راجِعُون رَحْمَةُ اللّهِ عَليهُما و چند بار اين جمله را تكرار فـرمـود عـرض كرديم : تـرا به خـدا جان خـود و اهل بيتـت را حفـظ كن و از همـين جا برگرد كه در كوفه يار و ياورى ندارى بلكه مى تـرسيم بر عـليه شمـا باشند امـام به فـرزندان عقيل نگريست و فرمود نظر شما چيست ؟
    گـفـتند: به خدا سوگند ما بر نمى گرديم تا اينكه انتقام خون مسلم را بگيريم و يا راه او را دنبال كنيم فَاَقْبَل عَلَيْنا الحُسينُ عليه السلام وَ قالَ: لَا خَيرَ فى العَيْشِ بَعْدُ هؤ لِاء.
    امـام حسين عـليه السلام به ما رو كرد و گفت : بعد از اينها خيرى در زندگى نيست آنگاه فهميديم كه امام از تصميم خود برنمى گردد، گفتيم خدا آنچه خير است برايت پيش آورد و او هم درباره ما دعا فرمود و براى كشته شدن مسلم گريست چندانكه اشكهايش سرازير شد و اين اشعار را زمزمه كرد:
    سَاءَمْضى وَ بِالْمَوْتِ عارُ عَلى الْفَتى
    اذا مانَوى حَقًّا وَ جاهَدَ مُسْلِما
    فَانْ مِتُّ لَمْ انَدْم وَ انْ عِشْتُ لَم اَلُمْ
    كَفى بِكَ عارا انْ تَذِلّ وَ تُزْغَمَا
    (( به راه خود ادامه مى دهيم و مرگ بر جوانمرد عار نيست هرگاه در مسير حق باشد و جهاد در راه خدا كند در حاليكه مسلمان است .
    زيرا اگـر كشتـه شدم پشيمان نيستم و اگر زنده بمانم مورد ملامت قرار نخواهم گرفت . ))
    ولى عار و ننگ وقتى است كه خوار گردى و بينى ات به خاك ماليده شود. ))
    و چـون سحر فـرا رسيد امام به جوانان و غلامان فرمود كه چهارپايان را آب دهيد و آب زياد با خود برداريد و سپس از آنجا كوچ نمودند تا به زباله رسيدند.(144)

    حسين عليه السلام و دختر مسلم
    چنانكه گذشت مسلم بن عقيل داماد اميرمؤ منان عليه السلام و همسر دخترش بنام رقيه است كه عـبدالله بن مـسلم يكى از شهداى كربلا از دختر اميرمؤ منان عليه السلام است از تواريخ بر مـى آيد كه مـسلم از رقـيه داراى دخترى نيز بوده كه در مسير مكه و كربلا همراه امام حسين عليه السلام بود، و در منزل ثعلبيه پس از آنكه شهادت خبر مسلم را شنيد به خيمه زنان تشريف برد، دختر كوچك مسلم را طلبيد و روى زانوى محبت نشانيد و دست يتيم نوازى بر سر طفل مى كشيد و او را نوازش ‍ مى فرمود.
    دخـتـر مـسلم احساس كرد كه اين نوازش مـانند همـيشه نيست مـثـل اينكه يتيم شده است ! دختر پرسيد: پدرم چه شده ؟ امام فرمود: يا بُنَيَة انَاَ اَبُوك ، دخترم من پدر توام اشك حضرت سرازير شد، دختر مسلم گريان شد، زنان حرم با گريه حسين و يتيمى دختر مسلم گريستند و ماتم برپا كردند.(145)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  9. #59
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞






    شهادت عبدالله بن يقطر برادر رضاعى امام عليه السلام
    امام حسين عليه السلام برادر رضاعى داشت بنام عبدالله بن يقطر و بعضى گفته اند كه او برادر رضاعى نبوده منتها چون مادرش حضانت امام حسين عليه السلام را به عهده داشته از اين لحاظ او را برادر رضاعى امام مى گفتند، به هر صورت به روايت طبرى امام حسين عـليه السلام عـبدالله بن يقـطر را به سوى مـسلم بن عـقـيل فـرستـاد هنگـامـى كه مـسلم به شهادت رسيده بود، عبدالله در قادسيه گرفتار ماءمورين حصين شد، سپاهيان حصين او را دستگير و نزد ابن زياد بردند، عبيدالله بن زياد او را گفت به منبر برو و دروغگوى پسر دروغگو را لعنت كن تا آنگاه ببينم نظرم درباره ات چـيست عـبدالله برفراز منبر شد و مردم را از آمدن امام حسين با خبر ساخت و عبيدالله و پدرش زياد را لعن نمود.
    به دستـور ابن زياد او را به بام قصر حكومتى بردند و از آنجا به زير انداختند كه استـخـوانهايش در هم شكست و هنوز رمقى داشت كه عبدالملك بن عمير لخمى او را ذبح نمود (سرش را بريد) از او ايراد گرفتند عبدالملك گفت : خواستم راحتش كنم ، و بعضى گفته اند شخصى كه شبيه عبدالملك بن عمير بوده او را شهيد كرد نه شخص ‍ عبدالملك .(146)
    دنياپرستان از اطراف امام پراكنده شدند

    حسين عليه السلام در منزل زباله بود كه خبر شهادت عبدالله بن يقطر به او رسيد، امام اصحاب و ياران را جمـع نمود و نامه اى را بيرون آورد و براى آنان قرائت نمود بدين شرح :
    بسم الله الرحمـن الرحيم امـا بعـد فـانه قـد اءتـانى خـبر فـظيع قـتـل مـسلم بن عقيل و هانى بن عروة و عند الله بن يقطر و قد خذلنا شيعتنا فمن احب منكم الا نصراف فلينصرف فى غير حرج ليس عليه دمامُ.
    بنام خـداوند بخـشنده مـهربان اما بعد خبر دردناك شهادت مسلم و هانى و عبدالله به من رسيده و شيعيانمان ما را رها ساختند، پس هر كه دوست دارد برگردد بر او حرجى نيست كه من بيعتم را از او برداشتم .
    مـردم با شنيدن اين پيام از اطراف امام پراكنده شدند و به چپ و راست رفتند مگر يارانى كه با او از مـدينه حركت نموده بودند و چند نفرى كه در مسير بوى پيوسته بودند و حال آنكه در مدت توقف در مكه معظمه گروهى از مردم حجاز و جمعى از اهالى بصره به آن حضرت پيوسته بودند كه به نقل مسعودى حسين عليه السلام را پانصد سوار و يكصد نفر پياده همراهى مى كردند.
    چـون گـمان دنياپرستان اين بود كه مردم شهرى كه امام وارد مى شود به اطاعت او خواهند بود و از او فـرمـانبردارى خواهند كرد و اينك كه فهميدند هر كه با امام باشد بايد تن به مـرگ دهد لذا كسانى كه زندگـى ذلت بار را بر مرگ شرافتمند و افتخارآميز ترجيح مى دادند از اطراف امام پراكنده شدند.(147)
    گفتگوى عمرو بن لوذان با امام عليه السلام
    امـام حسين عـليه السلام به مسير خود ادامه داد و چون به عقبه رسيد و در آنجا فرود آمد يكى از شيوخ بنى عكرمه بنام عمرو بن لوذان به خدمت امام شرفياب و از مقصد حضرت سئوال نمود و پرسيد به كجا مى رويد؟
    حضرت فرمود: به كوفه مى روم .
    شيخ : تـرا به خـدا سوگند برگرد زيرا به خدا قسم به طرف نوك نيزه ها و تيزى شمـشيرها مى روى و كسانيكه ترا دعوت كرده اند اگر جنگ را تمام مى كردند و زمينه را آماده مى نمودند و شما تشريف مى برديد مناسب بود اما با وضع موجود صحيح نيست .
    امام : آنچه گفتى بر من پوشيده نيست لكن بر امر الهى نمى توان غالب شد به خدا قسم مـرا رها نمـى كنند تا اين لخته خون را از درونم بيرون نكشند و هرگاه چنين كنند خداوند كسى را بر آنان مسلط مى كند كه آنان را خوار سازد.(148)
    حسين در تمام مسير به ياد يحيى بن زكريا بود
    روايتى از امام سجاد حضرت على بن الحسين عليه السلام رسيده كه فرمود: پدرم حسين در منازل بين راه مدينه و مكه و عراق در منزلى فرود نمى آمد يا از منزلى حركت نمى كرد كه از حضرت يحيى بن زكريا ياد نكند، در يكى از روزها فرمود: ان من هُوَ هُوَ ان الدُّنْيا عـَلَى اللّه تـَعـالى اءن رَاءس اُهدى بغـى مـن بغـايا بنى اسرائيل .
    (( يعنى از بى اعتبارى دنيا نزد خداى متعال اين است كه سر يحيى بن زكريا اين پيغمبر بزرگ بنى اسرائيل را براى زناكارى از زناكاران بنى اسرائيل به هديه مى برند.(149) ))
    نكته : دليل ياد كردن حسين از يحيى اشتراك در سرنوشت حسين و يحيى و اشتراك در هدف اين دو بزرگ مـرد تـاريخ بود كه هر دو به جرم امر به معروف به شهادت رسيدند و سرهاى ايشان را براى حاكم جائر و ستمكار به هديه بردند.
    طِرمّاح بن عدى
    طرمـاح فـرزند عـدى بن حاتـم طائى در مـراجعـت از كوفه به سوى منزلش ‍ در حدود ثـعـلبيه با حسين عـليه السلام برخـورد، خـدمـت امـام عـرض كرد: يابن رسول الله با شمـا جمعيت زيادى نمى بينم ، اگر فقط همين ياران حر با شما بجنگند شمـا را نابود خـواهند كرد در حاليكه يك روز قبل از حركتم از كوفه در كنار كوفه جمـعيتى مشاهده كردم كه هرگز چنين جمعيتى در يك جا نديده بودم ، از علت اجتماع پرسيدم گفتند: سپاهى است كه بايد سان به بيند و سپس به جنگ حسين بروند، ترا به خدا اگر مـى تـوانى يك قـدم به جلو نرو و اگر مى خواهى جائى بروى كه ترا حمايت كنند تا بتـوانى تـصميم بگيرى با من بيائيد تا شما را به كوههاى آجا، قبيله خودمان ببرم كه پـناهگـاهى است كه در تاريخ گذشته از تهاجم غسان و حمير و نعمان بن منذر حفظ كرده است و هرگـز فـشارى بر مـا وارد نشده و در آنجا از قبايل طى ، كمك مى گيرى ، من به شما اطمينان مى دهم ده روز از ورود شما نخواهد گذشت كه مردان طى ، سواره و پياده به خدمت شما خواهند آمد، و تا هر وقت كه راءى مبارك باشد در قبيله ، خواهيد ماند، و اگر مشكلى پيش آيد، بيست هزار نفر شمشير زن به خدمت شما آماده خـواهم كرد، تـا پـلك چـشمانتان حركت مى كند از يارى شما دست نخواهند كشيد كه همه از شيعيان شمايند.
    امـام فـرمـود: خداوند به تو و اقوامت جزاى خير دهد ليكن مرا با مردم كوفه عهدى است كه نمى توانم از آن دست بردارم و نمى دانم انجام كار ما با آنها به كجا خواهد كشيد.
    طرمـاح از حسين عـليه السلام خداحافظى كرد و گفت : من براى خانواده ام آذوقه مى برم انشاءالله آنرا به منزل برسانم به كمك شما خواهم آمد، امام فرمود: زودتر برگرد.
    طرمـاح به خانه رفت و كارهايش را انجام داد و سفارشهاى لازم را نمود و برگشت ، چون نزديك عذيب هجانات رسيد خبر شهادت امام حسين عليه السلام را دريافت كرد، با يك دنيا تاءثر به خانه اش ‍ بازگشت .(150)
    حسين و حربن يزيد در شراف
    امـام حسين عـليه السلام از بطن عـقـبه حركت فـرمـود مـنازل و اقـصه و قـرعـاء و مـغـيثه را كه فواصل بين آنها كم بود پشت سر نهاد تا به مـنزل شراف رسيد و شب را در آنجا بيتوته كرد و به هنگام سحر دستور فرمود: كه ياران آب زياد با خود بردارند و در اين زمينه تاءكيد فراوان كرد، اصحاب ابى عبدالله عـليه السلام عـلاوه بر مـشكها هر چـه ظروفـى با ايشان بود كه مى شد با آنها آب حمـل كنند پر كردند، امام عليه السلام از شراف حركت نمود و تا نزديك ظهر به راه خود ادامه داد، در اين موقع يكى از ياران تكبير گفت ، امام فرمود: الله اكبر، چرا تكبير گفتى ؟ عـرض كرد از دور نخـلستـانى را ديدم ، بعضى از ياران گفتند: ما در اين مكان هرگز درخت خرمائى نديده ايم ، امام فرمود: دقيق بنگريد چه مى بينيد؟
    اصحاب چون نيك نظر كردند گفتند: به خدا نيزه ها و گوشهاى اسبان را مى بينيم ، امام هم فـرمـود كه مـن نيز چنين مى بينم آيا جائى را سراغ داريد كه پناهگاه خود سازيم كه اگر بخواهند با ما وارد جنگ شوند از خود دفاع نماييم ؟
    گفتند: آرى در اينجا كوهى است به نام ذوحُسَم .
    پـس بجانب كوه روان شدند و در سمـت چـپ كوه فـرود آمـدند و خـيمـه ها را برپـا نمودند.(151)


    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  10. #60
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    حسين دشمن را سيراب مى كند
    زمـانى نگـذشت كه حربن يزيد رياحى تـمـيمـى با هزار سوار رسيدند و مـقـابل امـام ايستـادند، امـام حسين و يارانش هم شمـشيرها را حمـايل نموده و برابر آنها صف كشيدند، امام عليه السلام آثار تشنگى را در آنها مشاهده فـرمـود و به جوانان خـود دستور داد تا آنها را سيراب كنند و اسبهايشان را هم آب دهند ياران امام عليه السلام سربازان حر را سيراب كردند و سپس ‍ ظرفها و طشت ها را پر از آب نمودند و اسبهاى آنها را هم سه بار و چهار بار و پنج بار آب دادند.
    عـلى بن طعـان محاربى مى گويد: من آخرين فرد سپاهيان حر بودم كه به آنجا رسيدم و تـشنگـى مرا و اسبم را از پاى در آورده بود امام حسين وقتى حالت مرا مشاهده كرد فرمود: انخ الراوية . يعنى شترى كه آب بار دارد بخوابان ، من سخن حضرت را درك نكردم چون مـا راويه را به مـشك آب مـى گـوييم و در لسان اهل حجاز راويه به شتـر نر حامـل آب گـفـتـه مـى شود، سپـس امـام فـرمـود: انخ الجمل پسر برادر، شتر را بخوابان ، من شتر را خواباندم ، فرمود: آب بياشام ، خواستم آب بخـورم از اطراف مشك مى ريخت ، فرمود: دهانه مشك را برگردان ، ندانستم چه كنم ، حضرت خود آمد و سر مشك را برگردانيد و آب آشاميدم و اسبم را هم آب دادم آنگاه امام عليه السلام از حر پرسيد كه با مائى يا عليه ما؟
    حر گفت : بلكه عليه شمائيم اى ابا عبدالله .
    امام فرمود: لا حول و لا قوة الا باللّه .(152)
    امام براى دو سپاه امامت مى كند
    وقتى ظهر فرا رسيد امام حسين عليه السلام به حجاج بن مسروق فرمود اذان بگو و هنگام اقامه امام عليه السلام با عبا و ازار و نعلين خارج شد و چنين آغاز سخن فرمود:
    (( پس از حمد و ثناى پروردگار، مردم من در نزد خدا و شما معذورم براى آنكه به سوى شمـا نيامـدم مگر پس از دريافت نامه هاى شما و آمدن فرستادگانتان كه ما امامى نداريم نزد مـا بيا شايد خدا بوسيله تو ما را براه راست هدايت سازد و لذا من هم بسوى شما آمدم حال اگـر بر عـهد و پـيمان خود باقى هستيد با تجديد عهد و ميثاق مرا مطمئن سازيد، و اگـر از قـول و عـهد خـود برگشته ايد و آمدنم خوشايند شما نيست به همان مكانى كه از آنجا آمده ام برمى گردم .
    اطرفـيان حر سكوت نمودند زيرا اكثرشان با مسلم بيعت كرده و براى امام نامه نوشته بودند امـام به مـؤ ذن فـرمـود اقـامه بگو، و پس از اقامه به حر فرمود: مى خواهى با يارانت نماز بخوانى ؟ حر گفت : نه شما بخوانيد ما هم به شما اقتداء مى كنيم .
    امام حسين عليه السلام به نماز ايستاد و هر دو گروه به امام اقتداء نمودند.(153)
    حر با حسين عليه السلام درگير مى شود
    پـس از پايان نماز ظهر هر دو گروه به جايگاه خود بازگشتند و به هنگام عصر نيز امام دستـور فـرمـود براى اقـامه نماز جماعت حاضر شوند و سپاهيان حر نيز در جماعت شركت نمـود و به امـام عـليه السلام اقتداء نمودند و پس از پايان نماز امام حسين عليه السلام خطبه ديگرى بدين شرح ايراد فرمود:
    پـس از حمـد و ثـناى پروردگار، اى مردم ، اگر از خدا بپرهيزيد و حق اهلش ‍ را بشناسيد خدا را خوشنود كرده ايد، و ما اهلبيت پيامبر سزاوارتريم به ولايت امر شما از اين گروهى كه بنا حق مدعى آنند و در ميان شما به جور و ستم حكمروائى مى نمايند، و اگر از آمدن ما ناخـشنوديد و حق ما را نمى دانيد و نمى شناسيد و راءى شما از آنچه كه براى ما نوشته ايد برگـشتـه و اينك راءى شما غير از آن است كه فرستادگانتان بما رسانده اند به جاى خود برمى گرديم .
    حر گـفـت : به خدا قسم كه من از اين نامه ها و فرستادگانى كه شما مى گوئيد اطلاعى ندارم امام عليه السلام به عقبة بن سمعان فرمود: خورجين نامه ها را بياور.
    عـقـبه خـورجين را آورد و امـام نامـه ها را از خـورجين بدر آورد و در مـقـابل حر قرار داد حر با تعجب تمام از زيادى نامه ها و كسانى كه اين همه نامه نوشته اند و امـام را يارى نكرده اند گفت : من از كسانى نيستم كه با شما مكاتبه نموده اند و به مـن دستـور داده شده وقتى به شما برخورد نمودم از شما جدا نشوم تا شما را به كوفه نزد عبيدالله ببرم فقال الحسين عليه السلام : الموت ادنى اليك من ذلك .
    امام عليه السلام فرمود: (( مرگ به تو نزديك تر است از انجام اينكار. ))
    سپـس امـام دستـور فـرمـود: سوار شويد، و چون اصحاب سوار شدند و زنان را هم سوار كردند، امام فرمود برگرديد، وقتى خواستند به طرف حجاز برگردند سپاهيان حر مانع شدند و راه مراجعت را بر امام و ياران بستند.
    فقال الحسين عليه السلام للحر:ثكلتك امك ما تريد؟
    امام به حر فرمود: مادر به عزايت گريه كند چه مى خواهى ؟
    حر سر را فرود آورد و پس از اندكى تاءمل رو به امام كرد و گفت :
    اگر غير از تو هر كس ديگرى از عرب در هر مقامى كه باشد نام مادرم را مى برد من هم نام مـادرش را به زشتى ياد مى كردم اما درباره مادرت جز به نيكوترين وجهى كه قادر به بيان آن باشم ياد نمى كنم .
    با برخورد مؤ دبانه حر خشم امام آرام شد و فرمود: چه اراده دارى ؟ ـ مى خواهم تو را نزد امير عبيدالله زياد ببرم .
    ـ من از تو بيعت و پيروى نمى كنم .
    ـ من هم از تو دست برنمى دارم .
    حر احساس كرد اگر گفتگوى با حسين به اين سبك ادامه يابد ممكن است به جنگ بيانجامد لذا گـفـت : مـن مـاءمـور جنگ با شما نيستم و ماءموريتم فقط آن است كه از شما جدا نشوم تا شما را به كوفه برسانم و اينك كه از آمدن به كوفه خوددارى مى نمائيد پس راهى را انتخاب كنيد كه نه به كوفه منتهى شود و نه به مدينه تا از ابن زياد كسب تكليف كنم شايد خدا رستگارى را روزى من فرمايد و مبتلا به جنگ با شما نشوم ، و لذا امام طرف چپ راه عـذيب و قادسيه را برگزيد و حركت فرمود و حر با سپاهيانش همراه امام حركت نمودند و كاملا مراقب حضرت بودند.(154)
    حسين و طرماح
    پس از آنكه حسين عليه السلام با حر به توافق رسيدند كه راهى را انتخاب كنند كه نه به كوفـه برود و نه به مدينه برگردد، حسين در ميان يارانش اعلام كرد: آيا در ميان شما كسى هست كه راه بسوى كوفه را از غير جاده بلد باشد؟
    طرماح عرض كرد: آرى من بلدم .
    امام : پس جلو حركت كن و جمعيت را راهنمائى نما.
    طرماح با يكدنيا غم و اندوه بر احوال حسين جلو موكب همايونى امام حركت كرد و با اين رجز براى شتـران حدى مـى خـواند تـا هر چـه زودتـر آنان را به سر منزل مقصود برساند.

    يا ناقـتـى لا تـذعـرى مـن ضجر



    وامـصى بنا قبل طلوع الفجر

    بخـير فـتـيان و خـير سفـر

    آل رسول الله اهل الفخر

    عمره الله بقاء الدهر

    يا مالك النفع معا و الضر

    امدد حسينا سيدى بالنصر

    على الطغاة من بقايا الكفر

    1 ـ (( اى ناقـه ام از رنج و فـشار مـن ناراحت مـشو و مـا را قبل از طلوع فجر و اهل فخر برسان . ))
    2 ـ (( كه با بهتـرين جوانمـردان و بهتـرين همـسفـران خـاندان رسول خدا و اهل فخر همراهم . ))
    3 ـ (( كه خدايا عمرش را به درازى روزگار، طولانى نما اى مالك نفع و ضرر. ))
    4 ـ (( حسين آقاى مرا كمك كن و بر سركشان از بقاياى كفر پيروز گردان . ))
    شتـران قـافـله ابى عـبدالله با نغمه هاى دلرباى طرماح به سرعت حركت مى كردند و چـشمـان ياران حسين از شنيدن زمزمه هاى وى اشكبار و گريان و بر دعاهاى طرماح امين مى گـفـتـند همـينطور ادامـه طريق دادند تـا بر خـلاف پـيشنهاد حر به منزل بيضه رسيدند.(155)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

صفحه 6 از 15 نخستنخست ... 2345678910 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •