۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞
صفحه 7 از 15 نخستنخست ... 34567891011 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 143
  1. #61
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    سخنرانى امام در منزل بيضه
    وقـتـى امـام و يارانش در مـنزل بيضه فـرود آمـدند و در اين منزل امام در برابر حر و سپاهيانش خطبه ديگرى ايراد فرمود:
    قـال بعـد الحمـد و الثـناء ايها الناس ان رسول الله صلى الله عـليه و اله قـال : مـن راءى سلطانا جائرا مـستـحلا لحرم الله ناكثـا لعـهد الله مـخـالفـا لسنة رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يعمل فى عباد الله باءلاثم و العدوان فلم يغير عـليه بفـعـل و لا قـول كان حقـا عـلى الله ان يدخله مدخله ، اءلا و ان هؤ لاء قد لزموا طاعة الشّيطان و تولوا عن طاعة الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود واستاثروا بالفى و احلو حرام الله و حرّمـوا حلاله و انى احق بهذا الامـر لقـرابتـى مـن رسول الله صلى الله عـليه و آله و قـد اتتتى كتبكم و قدمت على رسلكم ببيعتكم انكم لا تسلمونى و لا تخذلونى فان و فيتم لى ببيعتكم فقد اصبتم خظكم و رشدكم و انا الحسين بن على ، ابن فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه و آله و نفسى مع انفسكم و ولدى مع اهاليكم و اولادكم و لكم فى اسوة و ان لم تفعلوا و نقضتم عهدى و خلفتم بيعتى فلعمرى مـاهى مـنكم بنكر لقـد فـعـلتـمـوها بابى و اخـى و ابن عـمـى مـسلم بن عـقـيل فـالمـعـزور من اغتربكم فحظكم اخطاءتم و نصيبكم ضيعتم و من نكث فانما ينكث على نفسه و سيغنى الله عنكم والسلام .
    (( امـام عـليه السلام بعـد از حمـد و ثـناى الهى فـرمـود مـردم ، رسول خـدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اگر كسى ببيند حاكم زورگوئى را كه حرام خـدا را حلال مـى شمـارد و عـهد و پـيمـان الهى را مـى شكند و با سنت رسول خدا مخالفت مى كند و با بندگان خدا به ستم و بيدادگرى رفتار مى نمايد و با گـفتار و كردار در مقابلش ايستادگى نكند و او را از اين روش باز ندارد بر خدا است چنين شخصى را كه در برابر سلطان ستمگر و زورگو سكوت و خاموشى را برگزيده است او را با همان سلطان ستمكار محشور گرداند.
    آگاه باشيد كه اين قوم (بنى اميه و اتباعشان ) از شيطان تبعيت و پيروى مى نمايند و از اطاعت و بندگى خداى بخشنده روى گردان و سرپيچى نموده اند و فساد و تباهى را ظاهر و آشكار ساخته و حدود الهى را تعطيل نموده و سرمايه هاى همگانى را به خود اختصاص به اين امـر (خـلاف ولايت مـسلمـين ) به لحاظ قـرابت و نزديكى با رسول خـدا صلى الله عليه و آله و سلم ، نامه هاى شما به من رسيد و فرستادگان شما نزد من آمدند و گفتند و نوشتيد كه با من بيعت كرديد و مرا تسليم دشمن نمى كنيد و خوار زبون نمى سازيد پس اگر نسبت به بيعت خود وفا داريد به رشد و صلاح مى رسيد و بهره مـند مـى شويد و مـنم حسين پـسر عـلى و فـاطمـه دخـتـر رسول خدا كه جانم با شما است و فرزندانم با خانواده و فرزندان شما و من براى شما اسوه و الگويم (156) پس اگر با من نيستيد و عهد و پيمان خود را نقض كرديد و بيعت مرا شكستيد بجانم قسم كه اين اولين بار نيست كه بيعت شكنى مى كنيد، بلكه با پدر و برادرم و پسر عمويم مسلم بن عقيل نيز چنين كرديد، كسى كه فريب شما را بخورد، فريب خورده است ؛ هر كه پيمان شكنى كند به خود ضرر زده است .(157)

    تهديد حر و عكس العمل امام عليه السلام
    پس از پايان سخنرانى امام عليه السلام حر به حضرت عرض كرد: ترا به خدا جانت را حفـظ كن كه اگر با اين قوم نبرد كنى كشته مى شوى ، امام عليه السلام فرمود: مرا از كشته شدن مى ترسانى و تصور كردى سخنرانيهايم به خاطر ترس از كشته شدن است پـس به تـو مـى گويم همان چيزى را كه برادر اوسى به پسر عمويش گفت هنگامى كه بيارى رسولخدا صلى الله عليه و آله و پسر عمويش او را از كشته شدن مى ترسانيد:

    ساءمصى و ما بالموت عار على الفتى

    اذا ما نوى حقا و جاهد مسلما

    و واسى الرجال الصالحين بنفسه


    و فارق مثبورا و ودع مجرما

    اقدم نفسى لا اريد بقاءها

    لتلقى خميسا فى الوعى و عرمرعا

    فان عشت لم اندم و ان مت لم الم

    كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما

    1 ـ (( به راهم ادامه مى دهم كه مرگ براى جوانمرد عار نيست هنگاميكه از حق پيروى كند و در راه اسلام جهاد نمايد. ))
    2 ـ (( و جانش را در راه مـردان شايستـه نثـار كند و از افـراد مـجرم و گـناهكار دورى گزيند )) .
    3 ـ (( جانم را تقديم مى دارم تا شجاعان را در روز جنگ ملاقات كنم و اين برخورد را بر زندگى ترجيح مى دهم . ))
    4 ـ (( پس اگر زنده بمانم پشيمان نيستم و اگر كشته شدم ملامت نخواهم شد، ذلت در آن است كه انسان زنده بماند و خوار و زبون باشد.(158)
    ))
    نكتـه : حسين عليه السلام درستى راه و هدفش را كاملا تشخيص داده كه مى داند چه كشته شود و چـه زنده بماند نه پشيمان مى شود و نه مورد ملامت قرار مى گيرد و هر انسانى بايد در زندگى چنين باشد كه قبل از حصول علم به درستى هدف قدم از قدم برندارد.
    ياران امام از كوفه مى رسند
    امـام عـليه السلام به حركت خـود ادامه داد تا به عذيب هجانات رسيد در اينجا عده اى از كوفـه بيارى امام آمدند: نافع بن هلال مرادى ، عمروبن خالد صيداوى ، مجمع بن عبدالله عـائدى و فـرزندش عـائدبن مـجمـع ، سعـد مـولى عـمـرو بن خـالد و غـلام نافـع بن هلال هم سوار بر شتـر درحاليكه اسب نافـع بن هلال را كه نامش كامل بود يدك مى كشيد حر مى خواست آنان را از پيوستن به حسين عليه السلام جلوگـيرى نمـايد، امام فرياد زد: از آنها حمايت مى كنم همانطور كه از جان خود حمايت مى كنم كه اينان انصار منند.
    و تـو هم شرط كردى كه متعرض من و يارانم نشوى تا نامه ابن زياد به تو برسد حر از آنان دست برداشت و خـدمـت امـام رسيدند و امام به آنان خوش آمد گفت و از موضع مردم كوفه سئوال فرمود.
    مـجمع بن عبدالله اظهار داشت : اشراف كوفه رشوه هاى كلان گرفتند و كيسه هايشان را پر كردند و خلاصه آنها را خريدند و يك پارچه عليه شمايند و اما ساير مردم دلهايشان با شما است و شمشيرهايشان عليه شما.(159)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  2. #62
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    سرپيچى عبيد الله بن حر جعفى در حمايت از حسين
    چـون كاروان امـام به قصر بنى مقاتل رسيد پياده شدند و خيمه ها را برافراشتند، حسين عليه السلام خيمه اى را مشاهده كرد كه نيزه اى در جلو خيمه نصب شده كه نشانگر شجاعت صاحب خيمه است و اسبى نيز در جلو خيمه ايستاده است امام پرسيد خيمه از كيست ؟ گفتند از آن عـبيدالله بن حر جعـفـى است حسين عليه السلام حجاج بن مسروق جعفى را كه افتخار التـزام ركاب داشت به سراغ عـبيدالله فـرستـاد عبيدالله از ديدن حجاج يكه خورد و پرسيد: چه خبر؟
    حجاج بن مسروق : خداوند كرامتى را نصيب گردانيده .
    ـ هان چه كرامتى ؟
    ـ اين حسين بن على است كه ترا به يارى مى طلبد، اگر در كنار او جهاد كنى اجر مجاهدان در راه خدا دارى ، و اگر كشته شوى شهيد در راه خدا شده اى .
    ـ مـن از كوفه خارج نشدم مگر از ترس اينكه حسين وارد كوفه گردد و من او را يارى نكنم زيرا در كوفه ياورى ندارد كه همه از او برگشته و به دنيا روى آورده اند مگر كسى را كه خدا حفظ كرده باشد.
    حجاج به خدمت امام برگشت و گفته هاى عبيدالله را بازگو كرد.
    حسين عليه السلام براى اينكه بر عبيدالله اتمام حجت كند تا در پيشگاه خدا عذر و بهانه اى نداشتـه باشد نعـلين مـبارك پـوشيده و بسوى خيمه عبيدالله حركت كرد، عده اى از انصار و اهل بيتـش نيز همراه حضرت رفتند عبيدالله كه چشمش به امام افتاد از حضرت استقبال كرد و با حضرت گرم گرفت .
    آنچـنان هيبت امـام او را جذب كرده بود كه تـا آخـر عـمـر اين داستـان را به اين شكل بازگو مى كرد: من در عمرم كسى را به زيبائى حسين نديدم كه اين چنين چشم را پر كند و در دل جاى گـيرد، و در عـمـرم براى هيچ كس دلم نسوخت آنچنانكه براى حسين رقت كردم هنگـامـيكه ديدم حسين راه مى رود و اطفالش در اطرافش در حركتند، محاسنش را مشاهده كردم كه مـانند بال غراب سياه و مشكى بود، پرسيدم اين سياهى طبيعى است يا خضاب كرده ايد؟ فرمود: پسر حر، پيرى زود به سراغم آمد، فهميدم كه خضاب كرده است ، آنگاه مسائل سياسى را به اين صورت با عبيدالله بن حر در ميان گذاشت :
    پـسر حر همشهريان شما برايم نامه نوشتند كه براى يارى من همگى هم عقيده اند و از من خـواستـه اند كه به شهرشان بروم و از همين جهت به اين صوب آمده ام ، ليكن معلوم شد كه روى حرفـشان نايستـادند كه در كشتن پسر عمويم كمك كردند و به ابن مرجانه پيوستند.
    پـسر حر بدان كه خـداى مـتـعـال تـو را از گناهان گذشته ات مؤ اخذه مى كند، ترا به تـوبه اى دعـوت مـى كنم كه همـه گـناهانت را بشويد و آن يارى كردن مـا اهل بيت رسول خدا است عبيدالله عرض كرد: بخدا قسم مى دانم هر كه از شما پيروى كند در آخـرت سعـادتـمـند مـى گـردد و فكر نمى كنم كه بتوانم شخصا از شما دفاع نمايم زيرا شمـا در كوفـه ياورى نداريد، ترا بخدا مرا به اين راه تكليف مكن كه آماده مرگ نيستـم ، ليكن اين اسبم را كه در جلو خيمه آماده است تقديم مى كنم كه نشده با اين اسب هدفـى را تـعـقـيب كنم و به آن نرسيده باشم و يا كسى مرا تعقيب كرده باشد و به من رسيده باشد.
    امام فرمود: ما براى اسب و شمشيرت نيامده ايم بلكه آمده ايم تا از تو يارى بخواهيم ، و چـون از جان خـود بر مـا دريغ مـى كنى مـا را نيازى به مال تو نيست و من از گمراهان كمك نمى طلبم .
    ليكن ترا نصيحت مى كنم كه در محلى قرار گير كه صداى استغاثه ما را نشنوى و ما را در حال جنگ نبينى و بخدا قسم هر كه صداى ما را بشنود و مرا يارى نكند خدا او را به رو در آتـش جهنم مـى افـكند عبيدالله از شرم سر به زير افكند و با صداى ضعيفى گفت : انشاءالله چنين نخواهد شد.(160)

    عبيدالله از يارى نكردن حسين پشيمان مى شود
    در زندگـى هر كس فرصتهائى دست مى دهد كه استثنائى است اگر از آن فرصت استفاده نكند براى هميشه افسوس مى خورد براى عبيدالله بن حر جعفى اين فرصت استثنائى بود كه نتـوانست استفاده كند و لذا بعد از شهادت حسين عليه السلام تا آخر عمر افسوس مى خـورد كه چـرا حسين را يارى نكرد و از حيات و زندگى خود بيزار بود كه در اين زمينه اشعارى سروده است :

    فيالك حسرة مادمت فيها تردّد بين خلقى و التّراقى


    حسين حين يطلب بذل نصرى عـلى اهل الضّلالة و النّفاق

    غداة يقول لى بالقصر قولا اتتركنا و تزمع بالفراق

    مع ابن المصطفى روحى فداه توّلى ثمّ ودّع بانطلاق
    فلو فلق التّلهّف قلب حىّ لهمّ اليوم قلبى بانفلاق لقد فاز الاولى نصروا حسينا و خاب الا خرون ذو والنّفاق 1 ـ (( چقدر افسوس و پشيمانى در ميان گلو و گلوگاهم تردد خواهد كرد تا در دنيا زنده ام . ))
    (( وقـتـيكه بياد مـى آورم كه حسين از مـن طلب يارى عليه گمراهان و منافقان مى كرد. ))
    (( در صبحگاهى كه در قصر بنى مقاتل به من مى فرمود آيا مرا وامى گذارى و رها مى كنى . ))
    (( موقعيكه پسر محمد مصطفى كه جانم به فدايش باد با من وداع كرد و رفت . ))
    (( اگر بنا بود كه به راستى قلب انسان زنده اى از تاءثر منفجر گردد حتما قلب من منفجر مى شد. ))
    (( آنهائى رستـگـار شدند كه حسين را يارى كردند ولى ديگـران به دليل وجود نفاق در وجودشان زيانكار شدند. ))
    و نيز اشعار ديگرى كه حكايت از حزن و اندوه فراوانش در شهادت حسين مى كند.(161)
    2 ـ 3 ـ 4 ـ 5 ـ 6 ـ
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  3. #63
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    خواب حسين عليه السلام
    عـقـبه بن سمـعـان گـويد: مـا در حال حركت بوديم كه امام عليه السلام را در حال سوارى خواب ربود و پس از آنكه بيدار شد فرمود: انّا لله و انّا اليه راجعون و الحمد للّه ربّ العالمين .
    على اكبر گفت : پدر! فدايت شوم سپاس گفتى و كلمه استرجاع بر زبان راندى ؟
    امام فرمود: (( به خواب رفتم سوارى را ديدم كه مى گفت : اين گروه مى روند و مرگ در تعقيب آنها است ، دانستم كه خبر مرگ ما را مى دهد. ))
    فقال له : يا ابة لا اءراك اللّه سوءا اءلسنا على الحقّ ؟
    على اكبر: (( پدر! خدا بدى را از شما دور گرداند مگر ما بر حق نيستيم ؟ ))
    قال : بلى والّذى اليه مرجع العباد
    ـ (( آرى به خدائى كه بازگشت بندگان به سوى او است ما بر حقيم . ))
    قال : اذا لا نبالى اءن نموت محقين
    على اكبر: وقتى ما بر حقيم از مردن باكى نداريم . ))
    امام : جزاك اللّه يا بنىّ خير ما جزى به ولد عن والده .
    فـرزندم ؛ (( خـدا تـرا بهترين پاداشى كه از ناحيه پدر به فرزند داده مى شود عطا فرمايد. )) (162)

    نكته : از نظر على بن الحسين عليهماالسلام و همه كسانيكه خدا را شناخته و با خدا ارتباط دارند مـهم مـرگ با سعـادت است چـه زودرس باشد يا ديررس زيرا انسان را از مرگ گريزى نيست .
    نامه ابن زياد به حر
    حسين عـليه السلام به سير خود ادامه مى داد گاهى به سمت راست و گاهى به سمت چپ مـنحرف مـى شد و سپاهيان حر مى كوشيدند تا حسين را به طرف كوفه سوق دهند در اين مـوقـع سوار مـسلحى را ديدند كه كمان بر دوش افكنده و با سرعت زياد از كوفه به سوى آنها مـى آيد و او مالك بن نسر كندى فرستاده ابن زياد بود، وقتى نزديك حر آمد به او و اصحابش ‍ سلام كرد به امام عليه السلام و يارانش سلام نكرد سپس نامه ابن زياد را به حر تسليم نمود كه در آن چنين رقم رفته بود:
    امـا بعـد فـجعـجع بالحسين حين يبلغك كتابى و يقدم عليك رسولى فلا تنزله الاّ بالعـراء فـى غـير حصن و عـلى غير ماء و قد امرت رسولى اءن يلزمك فلا يفارقك حتى يائيتنى بانفاذك امرى والسلام .
    (( يعنى وقتى نامه ام را دريافت نمودى و فرستاده ام نزد تو آمد بر حسين عليه السلام سخـت بگـير و او را در زمـين بى آب و علف و دور از آبادى فرود آورد و به فرستاده ام دستور داده ام كه ملازم و مراقبت تو باشد و از تو جدا نشود تا امر مرا انجام دهى والسلام . ))
    حر بن يزيد رياحى نامه ابن زياد را براى امام و يارانش قرائت نمود و از حركت آنان مانع شد و در همانجا امام و اصحابش را مجبور به فرود آمدن كرد، امام فرمود: آيا ما را از رفتن باز مى دارى ؟
    حر گـفـت : آرى ابن زياد در نامـه اش مـرا چـنين دستـور داده كه بر شما تنگ بگيرم و جاسوسى هم بر من گماشته است .
    امام حسين عليه السلام به حر گفت : واى بر تو ما را واگذار تا در اين قريه يعنى نينوا يا غاضريه يا شفيّه فرود آئيم .
    حر گفت : نمى توانم زيرا اين مرد جاسوس ابن زياد است كه بر من گماشته است .
    زهير بن قين به امام عرض كرد: اجازه بده با اين گروه بجنگيم كه نبرد با اينها آسانتر است از نبرد با كسانيكه بعدها مى آيند و به اين گروه مى پيوندند امام فرمود: من ابتدا به جنگ نمى كنم . زهير گفت : بس ما را به اين قريه ببر كه هم پناهگاه است و هم كنار شط فرات است و از نظر آب در مضيقه نخواهيم بود، آنگاه اگر مانع شدند با آنها خواهيم جنگيد حضرت فرمود: نام آن قريه چيست ؟ زهير گفت : عقر، امام فرمود: عقر بخدا پناه مى برم پس از اصرار حر درباره نزول ، امام فرمود: اسم اين مكان چيست ؟
    گفتند: نينوا.
    امام : آيا نام ديگر هم دارد؟ آرى العقر.
    امام : (( اللّهمّ انى اعوذبك من العقر )) .(163)

    امام فرمود: آيا نام ديگرى دارد؟
    گفتند: آرى كربلايش نامند.
    چشمان امام پر از اشك شد و فرمود: اللّهمّ انّى اءعوذبك من الكرب و البلاء.
    (( خدايا به تو پناه مى برم از اندوه و گرفتارى . )) (164)

    ميعادگاه عاشقان

    حسين در روز پـنجشنبه دوم محرم الحرام سال 61 وارد كربلا شد كه پس ‍ از شنيدن نام كربلا حسين عـليه السلام دانست كه به مـيعادگاه عاشقان رسيده است دستور داد تا اهل بيت فـرود آيند و خيمه ها را برافرازند و فرمود: اين زمينى است كه در آن كشته مى شوم و در آن مـدفـون مـى گـردم و اضافه فرمود: همراه پدرم اميرالمؤ منين از اينجا عبور كرديم ، در اين نقـطه مـتـوقـف شد و از نام اين زمـين پـرسيد و پس از شنيدن پاسخ فـرمـود:هاهنا مـحطّ ركابهم وههنا مـهراق دمـائهم
    . (( اينجاست مـحل فـرود آمـدن كاروان آنها و اينجا است محل ريختن خون آنان ))
    حضار عرض كردند يا اميرالمؤ منين اين فرمايش شما درباره چه كسانى است ؟
    امـام فـرمـود: جماعتى از خاندان محمد صلى الله عليه و آله و سلم در اين زمين بشهادت مى رسند.

    قال انزلوا هنا ارى مجدّلا

    و ههنا اءجبّتى تلقى الرّدى

    و ههنا تشبّ نيران الوعى

    و ههنا ينهب رحلى و الخيا(165)

    (( آرى اين سرزمـين مـحل محنت و بلا است ، اينجا ميعادگاه عاشقان حق است اينجا وعده گاه مـلاقـات دوست است ، در اينجا عـاشقـان بيقـرار و شوريده حال بوصال مـحبوب مـى رسند، اينجا لب تـشنگـان مـجروح و داغـدار از جام وصال دوست سيراب مى گردند اينجا وعده گاه عشاق راه حق و حرّيت و آزادى و عدالت است . ))

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  4. #64
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    دعا و شكوه حسين عليه السلام
    پـس از آنكه خـيمـه برافـراشتـه شد حسين عـليه السلام اهل بيت و افـراد خـانواده و يارانش را جمع كرد و تصور قطعه قطعه شدنشان را از ذهن گـذرانيد، اشك چشمان مباركش را فرا گرفت و دست به دعا برداشت و با خداى خود به راز و نياز پرداخت و از گرفتاريها شكوه كرد و فرمود:
    اللّهمّ انّا عـتـرة نبيّك محمّد صلى الله عليه و آله و سلم قد اخرجنا و طردنا و ازعجنا عن حرم جدّنا و تعدّت بنو اميّة علينا اءللّهمّ فخذ لنا بحقّنا و انصرنا على القوم الظّالمين .
    (( بار خدايا مائيم عترت پيامبرت محمد كه ما را از خانه و كاشانه مان بيرون كردند و از حرم جدمان رانده شديم ، بنى اميه بر ما ستم كردند، خدايا تو خود حق ما را بستان و ما را بر مردم ستمكار پيروز گردان . ))
    و نيز براى اينكه ياران ابى عبدالله موقعيت خود را بدانند و در تعيين سرنوشت خود تصميم بگيرند.
    به ياران و انصارش خطاب كرد و فرمود: النّاس عبيد الدّنيا و الدّين لعق على السنتهم يحوطونه ما درّت معايشهم فاذا محّصوا بالبلاء قلّ الدّيّانون .
    (( مردم بنده و برده دنيايند و دين لقلقه زبان آنها است از هر سو كه زندگيشان تاءمين شود به همـان سو مـى چـرخـند هرگـاه به گـرفـتـاريها مـبتـلا شوند دينداران تقليل خواهند يافت . )) (166)
    اولين سخنرانى امام در كربلا
    پـس از آنكه حسين عليه السلام و يارانش در كربلا مستقر شدند اولين سخنرانى خود را به اين ترتيب ايراد كرد:
    حمداللّه و اثنى عليه ثمّ قال انّه قد نزل بنا من الامر ما قد ترون ، و انّ الدّنيا تغيّرت و تـنكرّت و ادبر معروفها و استمرّت حذّا و لم يبق منها الاّ صبابة كصبابة الاناء و خسيس عـيش كالمـرعـى الوبيل ، الا تـرون الى الحق لا يعـمـل به و الى الباطل لا يتناهى عنه ، ليرغب المؤ من فى لقاء ربّه محقّا، فانّى لا ارى الموت الاّ سعادة و الحياة مع الظّالمين الاّ برما.
    (( پس از حمد و ثناى پروردگار فرمود: بطوريكه مى بينيد كار ما باينجا رسيده و دنيا تـغـيير يافـتـه بديهايش به ما روى آورده و نيكى هايش به ما پشت كرده و از حيات و زندگـى مـا باقـى نمانده است مگر جرعه كمى همانند رطوبتى كه در ته كاسه بعد از تـخـليه مـى مـاند و زندگـى پـستـى مـانند چـراگـاه خـشك آيا نمـى بينيد كه بحق عـمـل نمـى شود و از باطل جلوگيرى بعمل نمى آيد، در چنين حالتى مؤ من حقا بايد مشتاق لقاى پروردگار باشد (يعنى مرگ را آرزو مى كند.)
    پـس بدرستى كه من مرگ را جز سعادت و رستگارى نمى دانم و زندگى با ستمكاران را جز محنت و رنج و ملالت و ذلت نمى يابم . )) (167)
    نكتـه : هدف امام حسين عليه السلام از اين سخنرانى اين بود كه ياران را به مسئوليتى كه بر عهده دارند توجه دهد تا در انجام آن بكوشند.
    پاسخ دلنشين ياران حسين
    ياران حسين حقـا هدف امـام را درك كردند و هر يك پـاسخ مـثـبت دادند قـبل از همـه زهير بن قـين برخـاست و گـفـت : خـدا تـرا هدايت كند اى فـرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سخنانت را شنيديم ، اگر دنيا براى ما الى الابد باقى بود و ما در آن زندگى جاودانه و هميشگى داشتيم جنگ و كشته شدن در ركاب تو را بر زندگى هميشگى در اين جهان ترجيح مى داديم .
    سپـس نافـع بن هلال بجلى برخـاست و عـرض كرد: يابن رسول الله (شمـا از رو گـرداندن مـردم ناراحت نباشيد) كه جدتـان رسول خدا نتوانست محبتش را در دل همه مردم جاى دهد كه گروهى منافق به او وعده نصرت مى دادند ولى در باطن با او مكر و حيله كردند، در برخورد با پيامبر بسيار گرم و جذاب بودند ولى در خفاء سخت ترين دشمنى را انجام مى دادند تا آنكه خدا او را به جوار رحمت خويش خواند، و نيز پدر شما در يك چنين موقعيتى قرار داشت يك گروه و جمعيت تصميم بر ياريش گـرفـتند و در كنار او با دشمنانش جنگيدند و سه گروه ديگر با او جنگيدند تا اجلش ‍ فرا رسيد و امروز شما هم در چنين موقعيتى قرار داريد، هر كه عهدشكنى كند و بيعت خود را نقض نمايد جز به خودش لطمه نمى زند و خداوند از بندگانش بى نياز است ما در اطاعـت شمائيم ما را بهر سو مى خواهى اعزام فرما به شرق يا به غرب ، بخدا قسم از مـقـدرات الهى ناراضى نيستيم و از لقاء پروردگار هم خوشحاليم نيت و عقيده ما آن است كه دوست بداريم هر كه را كه شما دوست داريد و دشمن بداريم هر كه را كه شما دشمن داريد.
    بيشتـر ياران حسين عـليه السلام همانند نافع سخن گفتند و امام عليه السلام از آنان تقدير و تشكر كرد.(168)
    نامه ابن زياد به حسين عليه السلام
    حربن يزيد رياحى جريان نزول حسين عليه السلام را به كربلا به ابن زياد گزارش نمود و عبيدالله كه از جريان نزول حسين در كربلا واقف گرديد نامه اى بدين شرح به امام حسين عليه السلام نوشت :
    امـا بعـد فـقـد بلغنى يا حسين نزولك بكربلاء و قد كتب الىّ اميرالمؤ منين يزيد! ان لا اتـوسّد الوثـير و لا اشبع من الخمير او الحقك باللّطيف الخبير او ترجع الى حكمى و حكم يزيد والسّلام .
    (( حسين ، به من گزارش رسيده كه تو در كربلا فرود آمده اى و اميرالمؤ منين يزيد! به مـن نوشته است كه در جاى نرمى استراحت نكنم و از نان سد جوع ننمايم تا ترا به خداى لطيف و خـبير برسانم (يعنى بكشم ) يا اينكه بحكم من و حكم يزيد تسليم شوى . ))
    ابن زياد نامه را بوسيله پيكى براى امام حسين فرستاد و امام پس از خواندن نامه را به زمـين انداخت و فرمود: لا افلح قوم اشتروا مرضاة المخلوق بسخط الخالق ، (( مردمى كه خريدار خشنودى مخلوق در مقابل غضب و نارضايتى خالق و آفريدگار باشند رستگار نخواهند شد. ))
    فرستاده ابن زياد از امام مطالبه پاسخ نمود و امام فرمود: اين نامه جواب ندارد پيك ابن زياد ماوقع را به عبيدالله گزارش نمود و او خشمناك گشت و به مسجد رفت و خطبه خواند و از يزيد و پدرش تعريف و تمجيد نمود و مردم را به جنگ با حسين عليه السلام تحريك و تحريص كرد و وعده داد كه پاداش و عطاى آنرا صد چندان خواهد كرد.(169)
    ابن سعد در سر دوراهى
    به نوشتـه مورخين ابن زياد قبلا عمر بن سعد بن ابى وقاص را به حكومت رى منصوب نمـود ضمـنا چـهار هزار سپاهى تجهيز شده بودند كه عمر بن سعد ضمن ايفاء ماءموريت مـحوله به جنگ با مردم ديلم بپردازد و چون امام حسين عليه السلام وارد كربلا گرديد و حر گزارش آنرا براى ابن زياد فرستاد عبيدالله بن زياد به عمر بن سعد گفت : سر اليه فاذا فرغت فسر الى عملك .
    (( يعـنى اول برو كار حسين عليه السلام را تمام كن وقتى از او فارغ شدى آنگاه به سوى محل خدمت خود (رى ) برو. ))
    عمر سعد : مرا از اين كار معاف دار؟
    ابن زياد: بسيار خوب فرمان حكومتى را به ما رد كن ؟
    عمر سعد كه چنين انتظارى نداشت و فكر انصراف از حكومت رى در مخيله اش خطور نمى كرد دچار حيرت شد و لذا يك شب مهلت خواست و با اطرافيان خود به مشورت پرداخت همه او را منع كردند.
    حمزه پسر مغيرة بن شعبه خواهرزاده ابن سعد به وى گفت :
    انشدك اللّه يا خال ان تسير الى الحسين فتاءثم عند ربّك و تقطع رحمك فو الله لان تخرج من دنياك و مالك و سلطان الارض كلّها لو كان خير لك من ان تلقى اللّه بدم الحسين .
    (( ترا بخدا دائى ! مبادا بسوى حسين بروى كه نزد پروردگارت گنه كار و قطع كننده رحم خواهى بود بخدا سوگند اگر تمام دنيا از آن تو باشد و پادشاه همه جهان باشى و از آن دست بكشى بهتر است از اينكه خدا را ملاقات كنى در حاليكه خون حسين را به زمين ريخته باشى . ))
    ابن سعد گفت : انشاءالله آنچه گفتى خواهم كرد و تمام شب را در فكر بود و اين اشعار را مى خواند:
    دعانى عبيداللّه من دون قومه

    للّه الى خطّة فيها خرجت لحينى

    فو اللّه لا ادرى و انّى لواقف

    افكّر فى امرى على خطرين

    اءاتـرك مـلك و الرّى مـنيتـى

    ام اءرجع مـذمـومـا بقتل حسين

    و فى قتله النّار الّتى ليس دونها

    حجاب و ملك الرّىّ قرّه عين

    1 ـ (( عبيدالله از ميان همه اقوام مرا انتخاب و به سرزمين (رى ) حكومت داد. ))
    2 ـ (( پس بخدا قسم متحيرم كه كدام يك از اين دو امر خطير را برگزينم . ))
    3 ـ (( آيا رى را كه مورد اشتياق و آروزى من است رها كنم يا دست به خون حسين بيالايم و با مذمت فراوان به خانه برگردم . ))
    4 ـ (( جزاى كشتن حسين آتش جهنم است كه گريزى از آن نيست اما حكومت رى هم نور چشم من است . )) (170)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  5. #65
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    ابن سعد كشتن حسين را مى پذيرد
    عـمـر بن سعـد صبح روز بعد نزد ابن زياد رفت و گفت : حكومت رى را به من سپرده اى و مـردم هم شنيده اند، اگر فرمان حكومتى رى را تنفيذ نمائى و از اشراف كوفه به جنگ حسين بفرستى بهتر است و نام چند نفر را هم ذكر نمود.
    ابن زياد گـفـت : مـن در تمام مقام مشورت با تو نيستم اگر حاضر نيستى كه با سپاهيان به جنگ حسين بروى فرمان حكومتى را به من بازگردان .
    عـمـر سعـد گـفـت : مـى روم و با چـهار هزار نفر سپاهى كه قرار بود به جنگ ديلم برود بسوى كربلا روان شد و به جنگ پـسر پيغمبر خدا آمد و به حر و سپاهيانش پيوست .(171)
    اعزام نيرو به كربلا
    با اينكه ابن زياد تعداد ياران حسين را مى دانست مع ذلك تا آنجا كه مى توانست نيرو اعـزام كرد، مـبادا حادثه غير مترقبه اى رخ دهد و جنگ با حسين به نتيجه نرسد لذا پس از اعـزام عـمر سعد مرتبا تجهيز سپاه مى كرد و به كربلا روانه مى نمود چنانكه طرماح مى گويد: يك روز قبل از آنكه از كوفه خارج شوم به ظهر كوفه عبور كردم جمعيتى را ديدم كه هرگز چنين جمعيتى را در يك جا نديده بودم پرسيدم : اين تجمع براى چيست ؟
    گفتند: جمع شده اند تا سان ببينند و سپس به جنگ حسين اعزام گردند اسامى فرماندهان و تعداد تحت فرماندهى آنان بدين شرح است :
    1 ـ حربن يزيد رياحى با هزار نفر 2 ـ عمر سعد با چهار هزار نفر 3 ـ يزيد بن ركاب كلبى با دو هزار نفر 4 ـ حصين بن تميم سكونى با چهار هزار نفر 5 ـ مازنى با سه هزار نفر 6 ـ نصر بن خرشه با دو هزار نفر 7 ـ كعب بن طلحه با سه هزار نفر 8 ـ شبث بن ربعـى با هزار نفر 9 ـ حجاربن ابجر با هزار نفر 10 ـ يزيدبن حارث بن رويم با هزار نفـر 11 ـ شمـر بن ذى الجوشن با چـهار هزار نفـر و پـيوسته تجهيز سپاه و ارسال مى نمود.
    تا تعداد سپاهيان سواره و پياده اعزامى به كربلا به سى هزار نفر رسيد.
    گـرچـه گـفتار ديگرى در تعداد سپاهيان عمر سعد در تاريخ آمده ليكن عدد سى هزار نفر صحيح تـرين اقـوال است چـنانكه از امام صادق عليه السلام نيز چنين روايت شده است .(172)
    فرار سپاهيان كوفه
    در نامـه اى كه مـردم كوفـه به امام حسين عليه السلام نوشتند كه ذكر آن گذشت اظهار داشتـند صدهزار نفـر نيرو در انتظار شما است ، هر چند به نظر مى رسد كوفه چنين استعدادى نداشته و خالى از مبالغه نيست ولى با اصرار زيادى كه ابن زياد براى اعزام نيرو داشت مـى بايد بيش از سى هزار نفر اعزام شده باشد چنانكه بعضى از مورخين پـنجاه هزار نفـر و برخـى هشتـاد هزار نفـر نيز ثـبت كرده اند ولى جمـع بين اقـوال به اين است كه از كوفه اين تعداد اعزام شدند ليكن چون بيشترشان حاضر به جنگ با حسين نبودند فرار مى كردند.
    چنانكه از بلاذرى در انساب الاشراف نقل شده : فرماندهى را با هزار نفر از كوفه اعزام كردند ولى بيش از سيصد يا چـهارصد نفـر به كربلا نمـى رسيدند و نيز نقل شده كه ابن زياد عمرو بن حريث را در كوفه به جاى خود گماشت و شخصا به نخيله كه لشكرگاه بود آمد و در آنجا احساس كرد افراد يك نفره و دو نفره و سه نفره از طريق فـرات به كربلا مى روند و به حسين ملحق مى گردند، لذا دستور داد جسر را ببندند و بر آن مراقب بگمارند تا كسى نتواند عبور كند.(173)
    سياست ظالمانه در جمع آورى نيرو
    ابن زياد براى اينكه هم مردم كوفه را بسيج كند و از فرار افراد جلوگيرى نمايد از هيچ جنايتى كوتاهى نمى كرد، و هر عمل غير انسانى را مرتكب مى شد!
    در اين داستان دقت كنيد: ابن زياد دستور داد منادى در شهر اعلان كند: هر كه در شهر بماند و به جنگ حسين نرود خونش بر ما حلال است .
    پس از اين اعلاميه شخص غريبى را يافتند. او را نزد ابن زياد بردند، ابن زياد از وضع او پـرسيد، گـفـت مـن مـردى غـريب و اهل شامم از يك نفر عراقى طلب داشتم آمده ام طلبم را وصول كنم .
    ابن زياد گـفت : او را بكشيد تا براى كسانى كه به جنگ حسين نمى روند عبرتى باشد دستور ابن زياد اجراء شد و او را كشتند.(174)
    تصميم به ترور ابن زياد
    ياران وفـادار حسين عـليه السلام براى نابود كردن دشمنان آن حضرت از پاى نمى نشستـند و آنچه كه به فكرشان مى رسيد اعمال مى نمودند چنانكه عمار بن ابى سلامه دالابى كه يكى از شجاعان كوفه بود و جزء سپاهيان اعزامى به نخيله اعزام شده بود تـصمـيم گرفت عبيدالله ابن زياد را ترور نمايد ليكن در اثر محافظت شديد و مراقبين فـراوان اين كار برايش ‍ مقدور نشد لذا كوشيد تا از نخيله فرار كرد و به حسين عليه السلام پيوست و جز شهداى كربلا به حساب آمد.(175)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  6. #66
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    پيك عمر بن سعد بسوى امام عليه السلام
    عـمر بن سعد روز ششم محرم رؤ ساى قبائل و عشاير كوفه را جمع نمود و از آنان خواست كه يك نفر بسوى امام حسين برود و از علت آمدن حضرت جويا شود، همگى معذرت خواستند و از حسين عـليه السلام شرم داشتند زيرا آنها نامه نوشته و امام را دعوت كرده بودند فـقـط كثـيربن عبدالله كه مردى شجاع و بيباك و سفاك بود برخاست و گفت من مى روم و اگر بخواهى او را ناگهانى مى كشم .
    عـمر سعد گفت نمى خواهم او را به قتل برسانى برو و از او بپرس براى چه به اينجا آمده اى ؟
    كثير حركت كرد چون نزديك حسين رسيد ابو ثمامه صائدى او را ديد خدمت امام عرض كرد: اين مرد بدترين مردم روى زمين و خونريز و تروريست است و بلند شد و به كثير گفت : شمشيرت را بينداز، كثير گفت : نه به خدا چنين نخواهم كرد من فرستاده اى هستم كه اگر گوش فرا داريد ابلاغ رسالت كنم والا بازگردم .
    ابو ثمامه گفت : من دسته شمشير تو را مى گيرم آنگاه سخن بگو.
    كثير گفت : نمى گذارم شمشيرم را لمس كنى .
    ابو ثـمـامه گفت : پيامت را به من بگو تا به حضرت برسانم و تو را كه مرد فاجرى هستـى نمـى گذارم به حضور امام برسى ، پس به يكديگر بد و ناسزا گفتند و كثير برگـشت و عمر سعد را از ماوقع مطلع ساخت ابن سعد هم قرة بن قيس حنظلى را به سوى امـام روانه نمـود وقـتـى نزديك امام رسيد حضرت به اصحاب فرمود: آيا اين مرد را مى شناسيد؟
    حبيب بن مـظاهر گـفـت : بلى او از حنظله تميم و پسر خواهر ما است و خوش نيت است و من تـصور نمى كردم كه در سپاه عمر سعد و در اين جنگ حضور يابد قرة بن قيس حضور امام رسيد و سلام كرد و پـيام عـمـر بن سعـد را به حضرت رسانيد امـام عـليه السلام فرمود: كتب الى اهل مصركم هذا اءن اقدم فاما اذا كرهتمونى فانى انصرف عنكم .
    (( مـردم شهر شمـا به مـن نامـه نوشتـه اند كه به سوى شمـا بيايم حال اگر از آمدنم ناخوشاينديد برمى گردم ))
    حبيب بن مظاهر او را گفت : واى بر تو قـرة چـرا به اين گروه ستم پيشه پيوسته اى بيا اين مرد (حسين عليه السلام ) را يارى كن كه خـدا بوسيله جدش ترا مؤ يد به كرامت فرمايد قرة گفت : نزد عمر سعد بروم و پـاسخ پـيامـش را برسانم سپس در اين باره انديشه خواهم كرد و رفت نزد ابن سعد و پاسخ امام را رسانيد.
    عـمر بن سعد گفت : اميدوارم خداوند مرا از جنگ با حسين عليه السلام نجات دهد و جريان را براى ابن زياد نوشت .
    ابن زياد وقتى نامه ابن سعد را خواند گفت :
    الان اذ علقت مخالبنا به

    يرجو النجاة ولات حين مناص

    (( اكنون كه چنگالهاى ما به او بند شده و او را فرا گرفته در صدد رهائى خود بر آمده است و حال آنكه راهى براى نجات او نيست ! ))
    سپـس به ابن سعـد نوشت كه به حسين و يارانش بيعـت يزيد را عرضه كن اگر قبول نمودند آن وقت راءى نظر ما اعلام مى شود.
    امـا ابن سعد نامه ابن زياد را به اطلاع امام نرسانيد زيرا مى دانست كه حسين پيشنهاد ابن زياد را نمى پذيرد و هرگز با يزيد بيعت نخواهد كرد.(176)
    مذاكره امام عليه السلام با پسر سعد وقاص
    امـام حسين عليه السلام عمروبن قرظه انصارى را نزد عمر بن سعد فرستاد كه مى خواهم با تـو سخن گويم امشب بين دو سپاه مرا ملاقات كن شبانگاه ابن سعد با بيست نفر و امام هم با بيست نفر حركت نمودند وقتى به محل ملاقات نزديك شدند امام عليه السلام به اصحابش فـرمـود: شمـا همـين جا باشيد، و خود باتفاق قمربنى هاشم و على اكبر به محل ملاقات رفتند.
    عـمـر بن سعد نيز قبل از رسيدن به محل همراهان خود را ترك گفت و به اتفاق پسر خود حفص و غلامش به امام پيوست .
    امـام به ابن سعـد گفت : واى بر تو اى پسر سعد از خدا نمى ترسى كه بازگشت تو به سوى او است ، مـى خواهى مرا بكشى و حال آنكه مى دانى من پسر كيستم ، اين قوم را رها كن و به نزد من بيا كه نزديكى تو به خدا در اين است كه با من باشى .
    ابن سعد: مى ترسم خانه ام را خراب كنند.
    امام : من براى تو خانه مى سازم .
    ابن سعد: مى ترسم املاكم را بگيرند.
    امام : من از املاكم در حجاز بهترينش را به تو مى دهم .
    ابن سعد: من همسر و خانواده دارم بر آنها مى ترسم .
    فـانصرف عـنه الحسين و هو يقول مالك ذبحك الله على فراشك عاجلا و لا غفرلك يوم حشرك فو الله انى لا رجو اءن لا تاكل من بر العراق الا يسيرا.
    (( امـام از او روى گـردانيد و برخـاست و در اينحال مى فرمود: خدا تو را به زودى در رختخواب بكشد و تو را نيامرزد به خدا قسم اميدوارم از گندم عراق به جز اندكى نخورى .
    عمر سعد با مسخره گفت : جو هم مرا كفايت مى كند.(177)
    حائل شدن بين آب و امام عليه السلام
    ابن زياد در تعقيب نامه قبلى نامه ديگرى براى ابن سعد فرستاد مشعر بانكه بين حسين و يارانش و بين آب حائل شو و مگذار قطره آبى بنوشند چنانكه تقى زكى !! عثمان بن عفان را از آب منع كردند.(178)
    عـمـر بن سعد بلافاصله عمرو بن حجاج را با پانصد سوار بر شريعه فرات گماشت تـا امـام و يارانش را از استـفـاده آب و بردن آن به خيام حسينى جلوگيرى نمايند و چون تـشنگـى بر امـام و ياران فـشار آورد امـام به قـمـر بنى هاشم جناب ابى الفـضل العـباس فرمود: برو قدرى آب بياور، حضرت عباس با سى نفر سوار و بيست نفـر پـياده درحاليكه نافع بن هلال پرچم را بدوش گرفته و پيشاپيش حركت مى نمود به شريعـه فـرات نزديك شدند عمرو بن حجاج به نافع گفت : كيستى ؟ پاسخ داد: نافـعـم ، پـرسيد براى چـه آمـدى ؟ گـفـت براى آشامـيدن آبى كه شمـا بين ما و آن حائل شديد، عمرو گفت : بخور گوارايت باد، نافع گفت : به خدا نمى آشامم در حاليكه حسين و يارانش تـشنه اند اطرافـيان عمرو گفتند: ما را اينجا نگهبان قرار داده اند كه نگذاريم آب را ببرند نافع اعتنائى به گفتار آنان ننمود و به پيادگان گفت : مشكها را پـر كنيد عمرو بن حجاج و سپاهيانش آمدند كه نگذارند، جناب عباس و نافع به آنها حمله نموده و متفرقشان ساختند وقتى پيادگان ظرفها را پر از آب نمودند عمرو و سپاهيانش راه را بر آنان بستند جناب عباس و همراهان با آنان به نبرد برخاستند و آنها را به جاى خود بازگـرداندند و آبرا به خـيام رساندند و اين جريان سه روز قبل از شهادت امام حسين عليه السلام اتفاق افتاد.(179)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  7. #67
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    پستى تا كجا و چه قدر
    مـردم كوفـه سالها تحت حكومت عدالت گستر على عليه السلام قرار داشتند و رفتار با مـعـاويه را در صفين پس از سلطه بر فرات و ممانعت سخت و شديد معاويه هنگاميكه آب در اخـتـيار آنان بود ديده اند و روش ‍ بزرگوارانه حسين عليه السلام را با حر و سپاهيانش آنهم در بيابانى دور از آب كه اگر حسين آنان را سيراب نمى كرد شايد اكثر آنها از تـشنگى هلاك مى شدند و يا اقلا براى به دست آوردن آب مجبور مى شدند حسين را براى مـدت زمـانى به حال خـود رها كنند و در پى رفع تشنگى بر آيند، مشاهده كرده بودند گـويا در كربلا با مشاهده قدرت و كثرت جمعيت مسخ گشته كه نه تنها از جلوگيرى آب شرمنده نشدند بلكه به آن افتخار هم مى نمود كه داستانهاى زير گواه بر آن است :
    1 ـ مهاجرين اوس تميمى با صداى بلند فرياد مى كشيد: حسين آب را مى بينى چگونه موج مى زند به خدا قسم نمى گذارم مزه آب را بچشى تا بميرى !!
    امام عليه السلام فرمود:
    انى لارجو ان يوردنيه الله و يحلئكم عنه .
    (( اميدوارم خدا مرا سيراب گرداند و شما را از آشاميدن منع نمايد. ))
    2 ـ عـمرو بن حجاج كه خود از كسانى بود كه كه با حسين عليه السلام مكاتبه نموده و او را دعـوت به آمـدن به كوفه كرده و اكنون مسئول شريعه فرات است نزديك لشكرگاه امـام آمـد و فـرياد كشيد: حسين ! فرات را مى بينى سگها در آن غوطه مى خورند و الاغها و خـوكها از آن مـى آشامـند ليكن شما يك قطره از آن نخواهى آشاميد تا آنكه حميم جهنم را بياشامى !!
    3 ـ عـبدالله بن حصين ازدى بسوى خيمه گاه امام مى دويد و فرياد مى كشيد: حسين ! آب را مـى بينى كه مانند آسمان كبود موج مى زند به خدا قسم يك قطره از آن نخواهى چشيد تا آنكه از تشنگى بميرى !!
    امـام عـليه السلام كه اين زخم زبان را كه از شمشير برنده تر و از آتش ‍ سوزاننده تر بود شنيد دستها را به نفرين به طرف آسمان بلند كرد و گفت اللهم اقتله عطشا و لا تغفرله ابدا.
    (( خدايا او را با تشنگى بكش و هرگز او را نيامرز. ))
    حميد
    بن مسلم گويد:
    پـس از واقـعـه كربلا عـبدالله مريض شد به عبادتش رفتم به خدائى كه جز او خدائى نيست او را ديدم كه آنقدر آب مى خورد كه شكمش ورم مى كرد، سپس قى مى نمود و صداى العطش العطش بلند مى كرد باز آب مى خورد تا ورم مى كرد همچنين بود تا مرد.(180)
    اينها براى خود شيرينى نزد عبيدالله بن زياد با بى شرمى اين كلمات زشت و ركيك را بر زبان مى آوردند كه گويا حسين نه فرزند پيامبر آنها است و نه مسلمان .
    اينها درحاليكه مى ديدند اطفال حسين از تشنگى مشرف به مرگند و آب را در برابر خود مـشاهده مى كنند، انگيزه اى براى آنها در اين عمل ناجوانمردانه جز پستى و وحشيگرى نمى تـوان تـصور نمـود البتـه در برابر اينها افرادى هم در ميان سپاهيان بودند كه اين عمل وحشيانه و غير انسانى را تقبيح نموده و بر عمر سعد ايراد گرفتند ليكن به او اثر نكرد.
    انتقاد يزيد بن حصين از عمر بن سعد
    هنگامى كه تشنگى بر حسين و اهل بيت و يارانش فشار آورد يزيد بن حصين همدانى به امام عـرض كرد: اجازه مـى دهى با عمر سعد در مورد آب سخن بگوييم ؟ حضرت فرمود: خود دانى .
    همدانى بر ابن سعد وارد شد و سلام نكرد، عمر سعد گفت : برادر همدانى چرا بر من سلام نكردى مگر مرا مسلمان نمى دانى ، من خدا و رسولش را مى شناسم و به آن معتقدم .
    همـدانى : اگر مسلمان بودى به قتل فرزند پيامبر اقدام نمى كردى ، گذشته از اين آب فـرات را سگـها و خـوكها مـى آشامـند اما حسين پسر فاطمه و برادران و خانواده اش از تـشنگـى مـى مـيرند و آب را از آنان دريغ مـى كنى و خيال مى كنى خدا و پيامبر را مى شناسى ؟
    عـمـر سعـد مـدتـى سر به زير افكند آنگاه سربرداشت و گفت : برادر همدانى ابن زياد حكومت رى را به من سپرده و هر چه مى انديشم نمى توانم از حكومت رى دست بكشم .
    يزيد همـدانى به خـدمـت امـام عـليه السلام بازگـشت و عـرض كرد: يابن رسول الله عـمـر سعـد تـصمـيم گـرفـتـه به خـاطر حكومـت رى تـو را به قتل برساند.(181)
    حسين عليه السلام و چشمه آب
    چـون آب در خـيمـه گـاه ابى عـبدالله عليه السلام ناياب شد صداى زنان و كودكان از تـشنگـى بلند گشت ، حسين عليه السلام كلنگى برگرفت و پشت خيمه هاى زنان آمد و نوزده قدم به طرف قبله بر شمرد سپس شروع كرد به كندن زمين ، هنوز چيزى نكنده بود كه ناگـهان چـشمـه آب گـوارائى نمـودار شد حسين عـليه السلام و تـمـام ياران و اهل بيت آب نوشيدند و ظرفها را پر كردند آنگاه آب فروكش كرد و اثرى از آن باقى نماند.
    خبرگزاران داستان چشمه را به ابن زياد گزارش نمودند.
    عبيدالله زياد از اين خبر بر آشفت و نامه اى به عمر سعد نوشت بدين مضمون :
    به مـن رسيده است كه حسين چاه حفر مى كند و به آب مى رسد و خود و اصحابش آب مى نوشند همينكه نامه اى به تو رسيد تا آنجا كه مى توانى او را از كندن چاه بازدار و بر آنها منتهى درجه سخت بگير و آنها را از نوشيدن آب بازدار.
    نامـه ابن زياد كه به سردار كوفه رسيد مراقبت ها را تشديد كرد و نگهبانان فرات را مضاعف گردانيد كه مبادا يكى از ياران حسين از فرات آب بياشامد.(182)
    حبيب بن مظاهر و جمع نيرو
    ابن زياد هر روز براى عـمـر سعد كمك و نيرو مى فرستاد ولى بر ياران حسين افزوده نمـى شد، حبيب بن مـظاهر اسدى خـدمـت امـام عـرض كرد: ياين رسول الله طايفـه اى از قـبيله بنى اسد در اين نزديكى مـنزل دارند اجازه مـى فرمائيد بروم و آنان را به كمك شما بخوانم اميد است كه خدا به وسيله آنان بلا را از شما برطرف گرداند؟ امام فرمود اجازه دادم برو.
    حبيب نيمه هاى شب بصورت ناشناس بر بنى اسد وارد شد پس از معرفى خود گفتند: چه حاجتى دارى ؟
    حبيب : من بهترين هديه اى كه ممكن است انسانى براى بستگانش بياورد براى شما آورده ام ، آمده ام تا شما را به يارى پسر دختر پيامبرتان حسين بن على بخوانم كه او در ميان عده اى از مؤ منان خالص كه هر يك از آنان از نظر ارزش و ايمان به هزار نفر برترى دارند قـرار دارد كه هرگـز او را رها نمى كند و دست از يارى او نمى كشند، عمر سعد با سپاه انبوهى او را مـحاصر كرده است ، شما بستگان منيد و سزاوارترين انسانها به نصحيت و خيرخواهى من ، اگر او را يارى كنيد شرف دنيا و آخرت نصيب شما خواهد شد، به خدا قسم هر كه از شمـا با پـسر پـيغـمـبر كشتـه شود در آخـرت رفـيق و هم نشين رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خواهد بود.
    مردى از بنى اسد به نام عبدالله بن بشير برخاست و اظهار داشت من اولين كسى هستم كه به اين دعوت پاسخ مثبت مى دهم .
    پـس از او جمـاعـت زيادى اعـلام آمـادگى كردند تا آنكه شماره آنان به نود نفر رسيد اين جماعت به سوى حسين عليه السلام حركت نمودند ولى از آنجا كه ياران شيطان در همه جا هستـند و يا آنكه خدا خواسته حسين مظلوم شهيد گردد، يكنفر از اين قبيله با شتاب خود را به عـمـر سعـد رسانيد و داستان را بازگو كرد عمر سعد هم ارزق را با چهارصد نفر ماءمور كرد كه به طرف قبيله بنى اسد بروند و آنان را از حركت و رسيدن به حسين باز دارند، همـانطور كه آنان از ساحل فرات به نزديكى حسين رسيده بودند با سپاه ازرق برخورد و با هم درگير شدند.
    حبيب بن مظاهر، ازرق را مورد خطاب قرار داد و گفت : چرا مانع ما مى شوى ما را واگذار و خود را گرفتار عذاب الهى مگردان ؟
    ازرق نپـذيرفت و گفت : من ماءمورم كه نگذارم اين جمعيت به حسين برسند جماعت بنى اسد كه قدرت مقاومت نداشتند به طرف قبيله خود باز گشتند و همه جمعيت نيمه شب از قرارگاه و منزل خودشان كوچ كردند كه مبادا عمر سعد به آنها شبيخون بزند.
    حبيب تنها به حضور امام رسيد و واقعه را گزارش نمود.
    امام فرمود: لا حول و لا قوة الا بالله . (( هر آنچه خدا بخواهد مى شود. )) (183)
    پيام ابن سعد براى ابن زياد
    امـام حسين عـليه السلام پـس از مـلاقـات نخـست با عـمـر سعـد كه نتـيجه اى حاصل نگـرديد تـرتـيب مـلاقـاتهاى ديگرى را مى دهد و اين ملاقاتها سه يا چهار بار صورت مى گيرد و سخنان زياد گفته مى شود، سرانجام ابن سعد نامه اى بدين مضمون به عـبيدالله بن زياد مى نويسد: بدرستى كه خدا آتش ‍ جنگ را خاموش ساخت و اتحاد و وحدت كلمـه بوجود آمـد و امـر امـت به اصلاح گـرائيد و حسين به مـن قول داده است كه برگردد به مكانى كه از آنجا آمده يا برود بيكى از سرحدات و مرزها و مـانند يكى از مسلمانان باشد و يا برود نزد يزيد و دست در دست او گذارد تا هر چه او خواست انجام دهد!!
    و اين امر براى تو مايه خشنودى است و صلاح امت ، هم در آن است .
    تـوجه : عـمـر سعـد براى اينكه مـبتـلا به جنگ با حسين نشود به دروغ از قـول امـام حسين عـليه السلام نقل كرده كه حاضر است نزد يزيد برود و دست در دست او واگـذارد يا به يكى از سرحدات برود و مانند يكى از مسلمانان به زندگى ادامه دهد، و دليل اثـبات اين امر روايت عقبه بن سمعان است كه مى گويد: من از مدينه تا مكه و از مكه تا كربلا با حسين عليه السلام بودم و تمام سخنان او را در اين مسير شنيدم ليكن به خدا قـسم حسين عليه السلام نگفته بود كه حاضرم دست در دست يزيد بگذارم ، يا بروم به يكى از سرحدات كه آن كذب محض است بلكه گفته بود: مرا رها كنيد تا بجائى كه از آنجا به سوى شما آمده ام برگردم يا در اين زمين پهناور به گوشه اى بروم .(184)

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  8. #68
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    شمر مفسده مى آفريند
    وقـتـى نامـه پـسر سعـد به ابن زياد رسيد و مـلاحظه كرد كه مـشكل حل شده و اتـحاد كلمه حاصل گرديده با تعجبى كه نشانگر خشنودى و رضا بود گفت : هذا كتاب ناصح مشفق ، اين نامه فردى خيرخواه و دوست است ، من هم پذيرفتم .
    در اين وقـت شمـر بن ذى الجوشن كه نزد ابن زياد بود و بر موقعيت ابن سعد حسد مى ورزيد گـفـت : امير از حسين اين پيشنهاد را مى پذيرى درحاليكه به سرزمين تو آمده و در پـهلوى تـو قـرار گـرفـتـه است ، اگر از اينجا برود و دست در دست تو نگذارد، او به عـزت و قـدرت خـواهد رسيد و تو دچار ضعف و زبونى و ناتوانى خواهى شد پس دستور بده كه او و يارانش ‍ تسليم حكم تو شوند آنگاه اگر خواستى آنها را عقوبت مى كنى كه شايسته عقوبتند و اگر خواستى عفو كنى آن هم به دست تو است به علاوه من شنيده ام كه حسين و سعـد بيشتر شبها را بين دو لشكر مى نشينند و صحبت مى كنند. ابن زياد گفت : راءى تـو پـسنديده است حركت كن و نامه ام را به عمر بن سعد برسان تا دستور مرا به حسين و يارانش عرضه نمايد.
    اگـر تـسليم حكم من شدند آنها را سالما نزد من بفرستند و اگر خوددارى نمودند با آنها بجنگند، اگر ابن سعد به دستور من عمل كرد، از او اطاعت كن و فرمانش را اجرا نما و اگر سرپـيچى كرد، گردن عمر سعد را بزن و سرش را براى من بفرست و تو خود فرمانده سپاه خواهى بود.
    و در نقلى آمده كه ابن زياد گفت :

    الان و قد علقت مخالبنابه

    يرجو النجاة ولات حين مناص

    (( يعـنى حالا كه چنگال ما بر او بند شده (چنين اظهار مى كند) و اميد نجات دارد كه ديگر راه فرار وجود ندارد. )) (185)
    آخرين تصميم
    ابن زياد پس از گفتگوى با شمر نامه ابن سعد را به اين مضمون پاسخ داد من ترا به سوى حسين نفـرستادم كه با او مماشات و مدارا كنى و به مماطله بگذارانى و يا تمناى سلامـت و بقاى او را نمائى و يا از جانب او عذر خواهى كنى و نخواسته ام كه از او نزد من شفاعت كنى ، ببين اگر حسين و اصحابش حكم مرا مى پذيرند و تسليم من مى شوند آنها را صحيح و سالم نزد من بفرست و اگر امتناع و خوددارى نمودند بر آنها بتاز و آنان رابه قـتـل برسان و مـُثـله كن كه مستحق آنند و چون حسين را كشتى اسبها را بر پشت و سينه او بتاز، گر چه مى دانم اينكار پس از مردن زيانى به مرده نمى رساند ولى چون گفته ام كه چـنين خواهم كرد بايد اينكار صورت پذيرد، پس اگر فرمان مرا اجرا نمودى پاداش مـاءمور فرمانبر و شنوا را خواهى داشت و اگر خوددارى نمودى از سمت فرماندهى معزولى و از سپاه كناره گير و لشكر را به شمربن ذى الجوشن واگذار كه او امر ما را اجرا خواهد نمود والسلام .(186)
    شمر وارد كربلا مى شود
    شمربن ذى الجوشن كه در شرارت و خبث باطن سر آمد زمان بود، به اميد اينكه عمر سعد حاضر به جنگ با حسين نمى شود با شتاب فراوان وارد سرزمين كربلا شد و از عمر سعد خبر گرفت ، گفتند در فرات آب تنى مى كند، شمر از بس شتاب داشت كه نظر عمر سعـد را به دست آورد، جويرية بن بدر تميمى را ماءمور ساخت كه : برو به بين اگر ابن سعـد جنگ با حسين را پـذيرا نيست او را گـردن بزن !! ليكن قـبل از آنكه جويريه ابن سعد را ملاقات كند مردى از سپاهيان عمر سعد برايش خبر آورد كه داستان از اين قرار است .
    ابن سعد به سرعت از آب خارج شد و لباس پوشيد و چون فهميد كه شمر چه كرده است ! رو به شمـر كرد و گفت : واى بر تو خدا خانه ات را خراب كند و زشت گرداند آنچه (حكمـى ) را كه آورده اى ، گـمـان مى كنم كه تو راءى ابن زياد را زدى و آنچه را كه من اصلاح كرده بود، به فساد كشانيدى ، اگر فكر مى كنى كه حسين تسليم امر ابن زياد مـى شود اشتباه است ، حسين هرگز فرمان ابن زياد را نمى پذيرد كه قلب و روح پدرش على در كالبد او نهفته است .
    شمـر: بگو امر اميرت را اجراء مى كنى و با دشمن او مى جنگى ؟ وگرنه لشكر را به من واگذار و خود را از سپاه كنار بكش .
    عـمـر سعـد: اين مـوقـعـيت و كرامـت براى تـو نيست من خود انجام خواهم داد و تو فرمانده پيادگان باش .(187)

    نكته : عجبا كه كشتن پسر پيغمبر را كرامت و افتخار به حساب مى آورند!
    شمر براى حضرت ابى الفضل و برادران امان نامه مى گيرد
    شمـر كه از قـبيله كلاب است و ام البنين نيز از همين قبيله است براى آنكه جنگ ساده تر و آسان خاتمه پذيرد به ابن زياد پيشنهاد كرد: خواهرزاده هاى ما با حسينند اگر امان نامه اى براى آنان بدهى بجا و شايستـه است عـبدالله بن ابى المـحل نيز كه برادرزاده ام البنين مـادر حضرت ابى الفضل بود برخاست و خواسته شمر را تكرار و تاءييد نمود.
    ابن زياد براى حضرت ابى الفضل العباس و برادرانش امان نامه نوشت و تسليم شمر نمود شمر در برابر سپاه حسين عليه السلام ايستاد و فرياد كرد: اين بنو اختنا العباس و اخوه .
    (( كجايند خواهرزاده هاى ما عباس و برادرانش ؟ ))
    حضرت ابى الفضل و برادرانش نزديك شمر شدند، و پرسيدند: از ما چه مى خواهى ؟ـ شما در امانيد.
    ـ خدا تو را و امانت را لعنت كند! آيا ما در امانيم و براى حسين پسر پيغمبر امان نيست .
    ـ دشمـن خـدا مـى خـواهى كه برادر و سيد و سرورمان را رها كنيم و به اطاعت لعين فرزند لعين در آئيم ؟(188)

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  9. #69
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    تاسوعاى حسينى

    يكى از روزهائى كه بر حسين و اهل بيتش بسيار سخت گذشت روز تاسوعا پنجشنبه نهم محرم بود چنانكه در روايتى از امام صادق عليه السلام در وصف تاسوعا آمده است :
    تـاسوعـا يوم حوصرفـيه الحسين عليه السلام و اصحابه بكربلا واجتمع عليه خـيل اهل الشام و انا خـوا عـليه و فـرح ابن مـرجانة و عـمـربن سعـد بتـواقـر الخـيل و كثـرتـها و استضعفوا فيه الحسين عليه السلام و اصحابه و ايقنو انه لاياتى الحسين عليه السلام ناصرو لا يمده اهل العراق بابى المستضعف الغريب .
    (( يعـنى روز نهم محرم حسين و اصحابش در كربلا در محاصره قرار گرفتند و سپاهيان شامى او را احاطه كردند و در فشار قرار دادند، و در اين روز پسر مرجانه و عمر سعد با كثـرت سپاهيانشان خوشحال شدند، حسين را ضعيف شمردند و مطمئن شدند كه ديگر براى حسين ياورى نخـواهد آمـد و مردم عراق دست از ياريش كشيدند، پدرم فداى مستضعف غريب . ))
    و اين زمـانى بود كه شمر وارد صحراى كربلا شد و اصرار به شروع حمله داشت لذا عـمـر سعـد با اين جمـله فـرمـان حمـله را صادر كرد: يا خيل الله اركبى و بالجنة ابشرى !!
    (( سپاهيان خدا سوار شويد كه شما را مژده بهشت باد!! ))
    سپاهيان ابن سعد به طرف خيمه گاه ابى عبدالله هجوم آوردند، حسين جلو خيمه شمشير را در بغل گرفته و سر بر زانوى غم نهاده و بخواب رفته بود كه زينب سلام الله عليها صدا زد: برادر صداى نيروها را نمى شنوى كه نزديك خيام رسيده اند، حسين بيدار شد و با يك دنيا وقـار و طمـاءنينه فـرمـود : انى راءيت رسول الله الساعة فى المنام لى انك تروح الينا. (( الان پيامبر را در خواب ديدم به من فرمود: به زودى نزد ما خواهى آمد. ))
    زينب لطمـه اى بصورت زد و گـفـت : واويلا، حسين فـرمـود: خـواهرم آرام كه ويل از آن تو نيست ، خدا ترا رحمت كناد.
    عـباس نيز خـدمـت برادر آمد و عرض كرد: برادرم جمعيت به خيمه گاه آمدند حسين فرمود: برادر، جانم بقربانت ، سوار شو و با آنها ملاقات كن و بپرس چه شده و براى چه آمده اند؟
    عباس با بيست نفر سوار كه زهير بن قين و حبيب بن مظاهر در ميان آنان بودند جلو جمعيت را سد كردند و سئوال كردند چه تصميم داريد؟
    گـفتند: امير دستور داده تا بر شما عرضه كنيم كه به حكم امير تن دهيد وگرنه با شما خـواهيم جنگـيد حضرت ابى الفضل فرمود: شتاب نكنيد تا گفته هايتان را به حضرت ابى عبدالله عرض كنم و به سوى امام حسين عليه السلام رهسپار شد.
    اصحاب امـام حسين كه در برابر سپاهيان كفر ايستاده بودند، حبيب بن مظاهر به زهير بن قين گفت : شما با اينها سخن مى گوئيد يا من بگويم ؟
    زهير گفت : همانطور كه شروع كرديد ادامه دهيد.
    حبيب بن مظاهر گفت : بخدا قسم بدترين جمعيت مردمى هستند كه فرداى قيامت بر خدا وارد شوند در حاليكه ذريه پيامبر و اهلبيتش را مى كشند و بندگان خاص خدا و شب زنده دارن و سحرخيزان و ذاكرين خدا را به شهادت مى رسانند.
    عزرة بن قيس گفت : حبيب ! چه قدر خود را مى ستائى !
    زهير گـفت : عرزه ! خدا او را تزكيه كرده و هدايت نموده است از خدا بترس ‍ و نصيحت ما را بپذير.
    عزره گفت : هان زهير تا كنون تو از شيعيان عثمان بودى و از پيروان اين خاندان نبودى !
    زهير: الان كه موضع مرا مى بينى و همين كافى است كه بدانى از شيعيان حسينم آرى بخدا قـسم مـن نامـه اى براى حسين ننوشتم و قاصدى بسويش ‍ روانه نكردم و وعده نصرت و يارى به او ندادم ، تا اينكه راه بين مكه و عراق ما را بهم نزديك كرد، اما همينكه چشمم به حسين افتاد به ياد رسول خدا صلى الله عليه و آله افتادم و موقعيت او را نسبت به پيامبر بياد آوردم و دانستـم كه دشمـنانش با او چه معامله خواهند كرد لذا تصميم گرفتم او را يارى كنم و جانم را فداى حسين نمايم تا حقوق خدا و رسولش را كه شما تضييع كرده ايد رعايت نمايم .
    عباس به خدمت حسين رسيد و او را از تصميم جمعيت آگاه ساخت .
    حسين عليه السلام فرمود: برگرد، اگر مى توانى از آنها امشب را مهلت بخواه تا شب را در نماز و راز و نياز با خدا بپردازيم كه خدا مى داند نماز و خواندن قرآن و دعا و استغفار را دوست مـى دارم ، عباس به سوى جمعيت برگشت و سخن برادرش را به آنان ابلاغ كرد عـمـر بن سعد كه احساس كرده بود شمر مراقب حركات او است و كارهايش را به ابن زياد گـزارش مـى دهد از تـرس آنكه مبادا سعايت كند با او به مشورت پرداخت و مصلحت خواهى نمود، شمر هم به خواست عمر سعد موكول كرد سرانجام گفتگوها به عدم موافقت منتهى مى شد كه ناگهان عمروبن حجاج زبيدى ميان حرف آنان دويد و گفت : سبحان الله بخدا قسم اگـر از مـردم ديلم بودند و يك شب از ما مهلت مى خواستند آنها را اجابت مى كرديم ، محمد بن الاشعـث نيز گفته عمرو را تاءييد كرد و ابن سعد را گفت : خواسته شان را بپذيرد، بخدا قسم فردا با شما خواهند جنگيد.
    ابن سعد بالاجبار به حسين و يارانش مهلت داد.(189)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  10. #70
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    شب عاشوراى حسينى

    چون شب عاشورا فرا رسيد امام حسين عليه السلام فرزندان و برادران و برادرزادگان و كليه بستگان و اصحاب را جمع نمود.
    امـام سجاد عليه السلام مى گويد: با آنكه بيمار بودم نزديك رفتم ببينم پدرم چه مى گويد، پس از آنكه خدا را به بهترين وجه و نيكوترين ثنائى ستايش كرد فرمود:
    اللّهمّ انّ احمـدك عـلى ان اكرمتنا بالنّبوّة و علّمتنا القرآن و فقّهتنا فى الدّين و جعلت لنا اءسماعا و ابصارا و افئدة فاجعلنا من الشّاكرين .
    (( خـداوند تـرا سپـاس مـى گـويم كه مـا را به نبوت گرامى داشتى و تعليم قرآن فـرمودى و ما را در دين فقيه گردانيدى و به ما گوش شنوا و ديده بينا و دلى آگاه عطا فرمودى پس ما را از شكرگزاران خود قرار ده . ))
    نكته : حسين عليه السلام فضائل خود و خاندانش را با ارتباط به مقام نبوت و داشتن علوم قـرآنى و احكام دينى و اينكه خدا به آنان گوش شنوا و ديده اى بصير و دلى بيدار داده است بيان مى كند كه در آن اشاره است به اينكه دشمنانشان فاقد اين صفاتند.
    امـّا بعـد فـانّى لا اعـلم اصحابا او فـى و لا خـيرا مـن اصحابى و لا اهل بيت اءبّر و لا اوصل من اهل بيتى فجزاكم اللهّ عنى خيرا و انّى لا اظن يوما لنا من هؤ لاء الاّ و انى قد اذنت لكم فانطلقوا جميعا فى حلّ ليس عليكم منّى ذمام .
    (( مـن اصحاب و يارانى با وفـاتـر و نيكوتر از اصحاب و ياران خود سراغ ندارم و خـانواده اى بهتر از خانواده خود نمى يابم ، خدا از طرف من به شما پاداش نيك دهد، همانا گمان مى كنم با اين قوم برخوردى داشته باشم پس بيعتم را از شما برداشتم و شما را به اخـتيار خودتان گذاشتم ))
    اينك شب فرا رسيده است از تاريكى شب استفاده كنيد و هر يك از شما دست يكى از مردان اهل بيتم را بگيريد و متفرق شويد و به هر سو كه مى خـواهيد برويد و مـرا با اين قـوم تـنها گـذاريد كه اينها بجز من با كسى كارى ندارند.(190)

    دنياپرستان حسين را رها مى كنند
    پس از بيان امام عليه السلام آنهائى كه به طمع پيروزى حسين و رسيدن به حكومت همراه آن حضرت آمـده بودند به امـيد اينكه در ظلّ حكومـت حسينى دست آنان هم به قـول مـعـروف به دم گـاوى بند شود اكنون كه اوضاع را موافق دلخواه خود نيافتند از فرصت استفاده كرده و دسته دسته خارج شدند و حسين را تنها گذاشتند.
    از سكينه خـاتـون نقـل شده كه پدرم به كسانيكه همراهش آمده بودند فرمود: شما به تـصور اينكه بر جمـاعـتـى وارد مـى شوم كه با جان و دل با مـن بيعت كرده اند و اكنون مى بينيد كه شيطان بر آنها مسلط شده و خدا را فراموش كرده اند و جز كشتـن مـن هدفـى ندارند، مـكر و خـدعـه در قـامـوس مـا اهل بيت وجود ندارد، بنابراين هر كه آمادگى نصرت و يارى ما را ندارد، شب تيره را سپر خود قرار دهد و بهر كجا كه خواهد برود و شرم و حيا مانعش نشود.
    سكينه خـاتـون مى گويد: با شنيدن سخن امام گروه هاى ده نفره و بيست نفره از حضور رفتند و حسين را با عده قليلى باقى گذاردند.(191)

    عباس پيشقدم اهلبيت و ياران
    وقـتـى كه جمعيت رفتند حسين عليه السلام خطاب به بنى هاشم فرمود: شما هم برويد و مـرا با اين جمعيت واگذاريد كه با غير من كارى ندارند هنگاميكه سخنان امام عليه السلام بپايان رسيد ابى الفضل العباس آغاز سخن نمود و گفت : براى چه برويم و شما را رها كنيم آيا براى اينكه بعد از شما زنده بمانيم ؟ خدا هرگز آن روز را نياورد كه بعد از تو زنده باشيم .
    سپـس ساير برادران و پسران و برادرزادگان امام حسين عليه السلام و پسران عبدالله ابن جعـفـر (همـسر زينب كبرى ) هم از جناب عباس پيروى نمودند و همانند سخنان او بيان داشتند.
    ثمّ نظر الى بنى عقيل فقال حسبكم من القتل بصاحبكم مسلم اذهبوا قد اذنت لكم .
    (( آنگـاه امـام حسين عـليه السلام به فـرزندان عقيل توجه نموده و فرمود: شهادت مسلم شما را بس است به شما اجازه مى دهم برويد. ))
    فـرزندان عقيل گفتند: سبحان الله مردم به ما چه مى گويند و ما به آنها چه بگوئيم آيا بگـوئيم كه مـهتر و آقا و سرور خود و پسر عموهاى خود را كه بهترين عموها، هستند رها كرديم و براى نصرت و يارى و نجات آنان تيرى رها نكرديم و نيزه اى نيفكنديم و شمـشيرى نزديم و نفهميديم كه چكار كردند، نه بخدا چنين كارى نمى كنيم بلكه جان و مال و خانواده خود را فداى تو خواهيم كرد و با تو به نبرد خواهيم پرداخت تا بر ما وارد شود آنچه بر شما وارد مى شود كه خدا زندگى بعد از تو را زشت گرداند.(192)

    وفادارى مسلم بن عوسجه
    پـس از سخـنان فرزندان عقيل ، مسلم بن عوسجه برخاست و گفت : آيا تنهايت گزاريم در حاليكه دشمن ترا احاطه كرده است ، در پيشگاه الهى چه عذرى خواهيم داشت كه حق ترا ادا نكرديم ، خدا هرگز چنين روزى را پيش نياورد بلكه با اين دشمن به نبرد خواهيم پرداخت تا نيزه ام را در سينه هاى آنان فرو برم و با شمشيرم آنها را بزنم ، تا زمانى كه دست شمـشير در دست من است كارزار خواهم كرد و اگر هيچ سلاحى نداشته باشم با سنگ به مبارزه مى پردازم و از تو جدا نخواهم شد تا همراه تو مرگ را دريابم .(193)
    سعيد بن عبدالله حنفى
    آنگـاه سعـيد بن عـبدالله حنفـى بپـا خـاست و گـفـت : نه بخـدا اى فـرزند رسول خـدا هرگـز تـرا تـنها نمى گذاريم تا خدا بداند كه سفارش فرستاده اش محمد صلى الله عـليه و آله را درباره تو حفظ كرديم ، بخدا سوگند اگر بدانم كه در راه تو مرا مى كشند بعد زنده مى كنند آنگاه مرا مى سوزانند و خاكسترم را بباد مى دهند و هفتاد مرتبه اين كار را با من انجام دهند از تو جدا نخواهم شد تا مرگ را در حضور تو دريابم و چـگـونه اينكار را نكنم و حال آنكه يك بار كشته شدن بيش نيست و دنبالش كرامتى است كه هرگز پايانى ندارد.(194)
    ايثار زهير
    زهير بن قـين برخـاست و گـفـت بخـدا سوگـند اى فـرزند رسول خـدا صلى الله عـليه و آله دوست دارم كه كشته شوم سپس زنده گردم آنگاه كشته شوم و اين كشتـه شدن و زنده گـشتـن هزار بار تـكرار شود و خـداوند مـتـعـال بدين وسيله از كشتـه شدن تـو و اين جوانان از اهل بيت تو جلوگيرى و دفع نمايد.

    شاها من ار بعرش رسانم سرير فضل

    مملوك آن جنابم و محتاج اين درم

    گـر بركنم دل از تـو و برادرم از تـو مـهر

    اين مـهر بر كه افكنم آن دل كجا برم

    بقـيه اصحاب و ياران باوفاى حضرت هم هر يك سخنانى نظير و مانند گفتار ياد شده بيان داشتند.(195)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

صفحه 7 از 15 نخستنخست ... 34567891011 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •