۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞
صفحه 8 از 15 نخستنخست ... 456789101112 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 143
  1. #71
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    مقاومت محمد بن بشير
    در همـين حال مردى وارد خيمه گاه ابى عبدالله شد به محمد بن بشير حضرمى خبر داد كه پـسرش در سرحد رى اسير ديلميان شده است گفت : او را در پيشگاه خدا بحساب مى آورم دوست نداشتم كه فرزندم اسير گردد و من زنده بمانم .
    امام عليه السلام سخنانش را شنيد و درباره او دعاى خير نمود، و فرمود بيعت خود را از تو برداشتم برو پسرت را آزاد كن .
    مـحمـد بن بشير گفت : درندگان بيابان مرا زنده زنده بخورند اگر از تو جدا شوم امام حسين عليه السلام فرمود: پس اين جامه هاى يمنى را به اين پسرت بده كه ببرد و با آن برادرش را از قـيد اسارت برهاند و پـنج دست لباس بُرد را كه بهاى آن مـعـادل هزار اشرفى بود به محمد بن بشير اعطاء فرمود هم به پسرش كه همراهش بود داد تا براى نجات برادرش اقدام نمايد.(196)

    نظر قاسم بن الحسن درباره مرگ با عزت
    حسين سلام الله عليه كه استقامت و پايدارى كسان و بستگان و ياران خود را آزموده و دانست كه در يارى اش استـوار و پايدارند و معهذا براى رفع هرگونه ابهام و آگاهى همگان به سرنوشت آينده خـود، فرمود: من فردا شهيد مى شوم و همه شما كه با من هستيد به شهادت مى رسيد و يك نفر از شما زنده و باقى نمى ماند.
    ياران عـرض كردند: خدا را سپاس مى گوئيم كه ما را با يارى شما گرامى داشت و به شهادت در راه خـود مـشرف گـردانيد، پـسر پـيغـمـبر! آيا خوشحال نباشيم كه با شما و در درجه شما باشيم .
    حسين عليه السلام فرمود: خدا به شما جزاى خير دهد.
    قـاسم بن الحسن كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بود با خود انديشيد كه چون سن من قـانونى نيست نباشد كه اين خبر شامل حال من نشود لذا از عموى بزرگوارش پرسيد: آيا من هم جزء شهدا هستم ؟
    حسين عليه السلام بر او رقت كرد و فرمود: يا بنىّ كيف الموت عندك ؟:
    (( پسرم مرگ در نظر تو چگونه است ؟ ))
    قال يا عمّ احلى من العسل . (( عموجان از عسل شيرين تر است . ))
    فـقـال اى واللّه فـداك عـمـّك انّك لاحد مـن يقـتـل مـن الرّجال مـعـى . (( حسين فرمود: آرى بخدا قسم عمويت بقربانت تو هم يكى از كسانى هستى كه با من كشته مى شوند. )) (197)

    آرى قاسم با آنكه جوان نورسى بود درس آموزنده اى به نوجوانان آزاده داد كه مرگ با عـزت از عـسل شيرين تـر است و جوانان نورس ما هم در جنگ تحميلى از اين تز پيروى نمودند و افتخار آفريدند.
    پيشگيرى از تهاجم احتمالى دشمن
    حسين عـليه السلام به اضافه آنكه از پيش تلوّن و تغييرپذيرى مردم كوفه را مى دانست در اين چـند روزى كه با آنان روبرو شد از پستى و رذالت بيش ‍ از حد آنان آگاه گـرديد لذا هرگونه ضربه اى كه بر آن قدرت يابند و يا هر امانتى را از سوى آنان احتـمال مى داد، از اين رو براى پيشگيرى از تهاجم احتمالى نسبت به زنان حرم دستور داد خـيمـه ها را نزديك هم نصب كنند و با طناب آنها را بهم مـتـصل سازند تـا عبور از بين خيمه ها ممتنع و غير ممكن باشد و فقط از يكسو راه ورود و خروج داشته باشد.
    بعلاوه دستور فرمود تا اطراف خيمه ها خندق حفر كنند و در آن هيزم و نى بريزند و آتش برافـروزند تـا اراذل و اوباش سپاه كوفه نتوانند به حرمسراى حسينى حمله نمايند، و اين دستور انجام گرفت .(198)

    نكتـه : اين هم يكى از تاكتيكهاى جنگ است كه امام حسين آنرا بكار گرفت تا از خطرات احتمالى پيشگيرى نمايد.
    امام از مرگ خود خبر مى دهد
    امـام سجاد عليه السلام مى فرمايد: شبى كه پدرم در صبح آن شهيد شد من در خيمه خود بودم و عمه ام زينب از من پرستارى مى كرد پدرم به خيمه خود رفت و جون غلام ابوذر كه در تـعـمـير اسلحه استاد بود شمشير پدرم را صيقل مى داد و شنيدم پدر بزرگوارم اين اشعار را زمزمه مى كرد:

    يا دهر افّ لك من خليل

    كم لك بالاشراق و الاصيل

    من صاحب و طالب قتيل

    عـلى اهل الضّلالة و النّفاق

    الدّهر لا يقنع بالبديل

    ما اقرب الوعد من الرّحيل

    و انّما الامر الى الجليل

    (( اى روزگـار اف بر دوستى تو باد كه از طلوع آفتاب تا غروب ، چه بسيار دوستان را مى كشى و در كشتن هم عوض و بدل نمى پذيرى . ))
    و هر زنده اى رونده اين راه است ، چـه نزديك است وعـده كوچ كردن و فرود آمدن در اين مـنزلگـاه ، و عـاقـبت كار به سوى پـروردگـار جليل است .(199)
    ))
    بى تابى زينب سلام الله عليها
    امـام سجاد عـليه السلام گـويد: چـون پدرم اين اشعار را تكرار فرمود دانستم كه بلا نازل شده و پـدرم تـن به شهادت داده لذا گريه گلويم را گرفت اما سكوت را رعايت نمودم لكن عمه ام زينب كه اين را شنيد چون شاءن زنان رقت و جزع است بيتابانه در حالى كه پـيراهنش به زمـين كشيده مى شد خود را به برادر رسانيد و گفت : و اثكلاه ليت المـوت اعـدمـنى الحياة اليوم ماتت امّى فاطمة و ابى علىّ و اخى الحسن يا خليفة الماضين .صدا را به واثـكلاه .(200) بلند كرد و گفت : (( اى كاش مرده بودم و امروز را نمى ديديم امروز روزى است كه مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن را از دست دادم اى جانشين گذشتگان و يادگار آنها. ))
    امام حسين به خواهرش فرمود: يا اخيّة لا يذهبنّ حلمك الشّيطان .خواهرم ! (( مواظب باش شيطان حلم و بردبارى ترا از تو نگيرد. ))
    زينب گفت : پدرم و مادرم فداى تو كاش من فداى تو مى شدم آماده شهادت شده اى ؟ حسين عليه السلام ناراحت شد و اشك در چشمانش ‍ حلقه زد و فرمود:
    لو تـرك القـطا ليلا لنام . يعنى : (( اگر مرغ قطا را وامى گذاشتند در آشيانه اش ‍ بخواب مى رفت . ))
    جناب زينب سلام الله عـليها گفت : (( يا ويلتاه ))
    از اينكه راه چاره بر تو مسدود گـشتـه و تـن به مرگ داده اى بيشتر قلبم را جريحه دار و جانم را مى سوزاند و لطمه بصورت زد و گريبان چاك نمود و بيهوش شد.
    امـام حسين عـليه السلام آب بصورت خـواهر پـاشيد و او را بحال آورد و فرمود:
    يا اخـيّة اتـّقـى اللّه و تـعـزّى بعـزا الله و اعـلمـى انّ اهل الارض يموتون و انّ اهل السّماء لا يبقون و انّ كلّ شى ء هالك الاّ وجهه ...
    (( خـواهرم از خـدا بتـرس و شكيبايى و بردبارى پـيشه كن و بدان كه اهل زمين مى ميرند و اهل آسمان هم باقى نمى مانند و همه چيز و همه كس ‍ نابود مى شود مگر خـداى كه به قدرت لايزال خود مخلوق را آفريده و برانگيخته مى شوند و به سوى او باز مى گردند و او تنها فرد واحد و بى همتائى است كه مرگ ندارد، جد و پدر و مادرم از مـن بهتـر بودند و رفتند و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى من و هر مسلمان ديگرى الگو و اسوه است ، و بدينگونه او را دلدارى مى داد و به او فرمود: خواهرم ترا سوگند مى دهم و بايد قسم مرا تحقق بخشى كه وقتى من به شهادت رسيدم گريبان چاك نزنى و رخ نخراشى و صدا را به گريه و ناله بلند نكنى . ))
    بعـد از آنكه زينب سلام الله عـليها صدا را به واثـكلاه بلند نمود زنان حرم همگى بگـريستند و گريبانها دريدند و لطمه بصورت زدند و ام كلثوم سلام الله عليها صدا را به وا مـحمـداه و وا عـليّاه و وا امـامـاه و وا اخاه و وا حسينا بلند نمودند آنگاه امام با خـطاب به زنان فـرمـود: يا اختاه يا امّ كلثوم يا فاطمة يا رباب انظرن اذا قتلت فلا تشققن علىّ جيبا و لا تخمشن و جها و لا تقلن هجرا.
    (( خـواهرم ام كلثـوم ، دخترم فاطمه ، همسرم رباب خويشتن دار باشيد هرگاه كشته شدم گريبان چاك نزنيد و صورت نخراشيد سخن ناروا بر زبان جارى نكنيد.(201) ))
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  2. تشكر


  3. #72
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    عبادت در آخرين ساعت زندگى
    حسين و يارانش شب عاشورا را كه مى دانستند آخرين شب زندگى آنها است به عبادت و راز و نياز به درگـاه بى نياز پـرداخـتـند چـنانكه در روايت آمده است : و لهم دوى كدوىّ النّحل ما بين راكع و ساجد و قائم و قاعد.
    (( پـيوستـه در حال قـيام و قـعـود و ركوع و سجود بودند و همـه آنها مانند زنبور عـسل زمـزمـه مـى كردند ))
    آرى حسين يك شب را مهلت گرفت تا به عبادت بپردازد، او و اصحابش تـمـام شب را به عـبادت و قرائت قرآن پرداختند، و خواب را بر خود تحريم كردند و تمام ساعات شب را به دعا و استغفار و راز و نياز با معبود سپرى كردند.(202)
    سعادت و شقاوت

    تبليغات اعم از حق يا باطل و درست يا نادرست در انسان اثر مى گذارد اما براى درك حقيقت تـشخيص قابليت لازم است ، اگر شخص قابل هدايت بود و وجدان بيدار و هشيارى داشت راه حق را از ناحق و صحيح را از سقيم تشخيص مى دهد آن وقت است كه ديگر تبليغات سوء در چـنين شخصى اثر نمى كند و برعكس كسانى كه فاقد وجدان بيدار باشند حتى اگر در شاهراه سعـادت قـرا گـرفـتـه باشند ولى در اثر عدم قابليت و جمود و خمودى وجدان ، سعادت ابدى را از دست مى دهند.
    در شب عـاشورا دو حادثـه رخ داد كه حكايت از اين مـعـنى مـى كند اول آنكه گـروهى از لشكريان عمر سعد كه قابليت هدايت را داشتند به تعداد سى و دو نفـر ضمـن گشت به حرم حسينى نزديك شدند زمزمه امام و ياران در نماز و دعا و استغفار آنان را جذب نمود و به سپاه امام پيوستند و راه حق و شهادت ابدى را در پيش گرفتند، دوم گـروهى از سپاهيان حسينى كه شايد ماهها در ركاب حضرتش بودند و از خوان نعمتش بهره مـند گـرديده در آخـرين ساعاتى كه نسيم سعادت مى وزيد امام را رها كرده متفرق شدند.
    خواب سحرگاه حسين عليه السلام
    به هنگام سحر چشمان امام حسين عليه السلام را خواب فرا گرفت و پس ‍ از بيدار شدن فرمود:
    راءيت كاءنّ كلابا قد جهدت لتنهشنى و فيها كلب اءبقع راءيته اشدّها علىّ و اءظنّ انّ الّذى يتولّى قتلى رجل ابرص .(203)
    (( در خـواب سگـانى چند را ديدم كه براى دريدن و درهم شكستن استخوانهايم كوشش مى كنند و بين آنها سگى است رنگارنگ كه بيش از ديگران بر من مى تازد و گمان مى كنم كسى كه متصدى كشتن من مى شود مرد ابرصى (مبتلا به پيسى ) است . ))
    از روايات استفاده مى شود كه شمر لعين به بيمارى برص مبتلا بوده است .
    روز وصال محبوب فرا رسيد
    كسى كه به ميهمانى بزرگى مى رود سعى مى كند پاكيزه و مرتب باشد و كسيكه به ديدار محبوبش مى رود و اميد و آرزوى وصالش را در سر مى پروراند علاوه از پاكيزگى خـود را مـعـطر و خـوشبو مى سازد تا در دل محبوب بيشتر جاى باز كند و اينكه حسين يكه تـاز ميدان عشق و شهادت در انتظار وصال محبوب است و لذا خود را از هر جهت آماده و مهيا مى سازد.
    سرور و خوشحالى اصحاب حسين
    اصحاب امـام حسين عـليه السلام در روز عـاشورا از اينكه ساعـت وصال محبوب نزديك است بسيار سرور و خوشحال بودند، حبيب بن مظاهر با آن كهولت ، شادان و خندان بر ياران وارد شد يزيد بن حصين تميمى بر وى خرده گرفت كه حالا وقت خنده نيست .
    حبيب گفت : اگر حالا نخندم كى بخندم ، بخدا قسم همينكه اين جماعت با شمشيرهايشان بما حمله كنند ما هم حورالعين را در آغوش خواهيم گرفت بريربن خضير همدانى و عبدالرحمن بن عـبدربه انصارى بر در خيمه نطافت منتظر بودند، تا امام درآيد و نوبت آنان فرا رسد برير شروع كرد به شوخى كردن و مزاح گفتن .
    عبدالرحمن گفت : اكنون وقت شوخى نيست .
    برير پـاسخ داد: مـردم مـى دانند كه مـن چـه در جوانى و چـه در پـيرى اهل شوخى و مزاح نبوده ام ولى اكنون از آن جهت خوشحالم و شوخى ام گرفته كه لحظات ديگـر اين گـروه با شمـشيرهاى خـود مـا را در برمـى گـيرند و پـس از ساعتى منهم پريرويان فراخ چشم بهشتى را در بر خواهم گرفت .(204)
    آرى اين حركت از ايمـان عميق ياران كربلا خبر مى دهد كه مى دانند در تاريخ بشريت از گـذشتـه و آينده چـه در بستر و چه در ميدان نبرد هيچكس ‍ مرگى با اين عزت و افتخار نصيبش نشده كه نصيب ياران كربلاى حسينى شده است .

    صف آرايى سپاه توحيد و كفر

    حسين عـليه السلام طبق تشكيلات قشون آنروز نيروهايش را سازماندهى كرد: ميمنه (دست راست ) سپـاه اندك خود را كه كلا 32 نفر سواره و 40 نفر پياده بودند به زهير بن قين سپـرد و حبيب بن مـظاهر را بر مـيسره (سمـت چـپ ) گـمـاشت و خـود و اهل بيتـش در قـلب قـرار گـرفـتـند و پرچم بدست با كفايت برادر قمربنى هاشم ابى الفـضل العـباس داد و خـيام حرم را در پشت سر قرار داد و دستور فرمود هيزمها و نى هاى داخل خندق را آتش بزنند تا دشمن از پشت سر حمله نكند و متعرض زنان و كودكان نشود.
    عمر بن سعد هم سپاه كفر را تنظيم نمود: ميمنه را به عمروبن حجاج زبيدى و ميسره را به شمر ملعون سپرد و عزرة بن قيس احمسى را بر سواران و شبث بن ربعى را بر پيادگان گـمـاشت و پرچم را بدست غلام خود دريد داد و عبدالله بن زهير ازدى را بر مردم مدينه و قـيس بن اشعـث را بر مردم ربيعه و كنده و عبدالرحمن جحفى را بر مذحج و اسد، و حر بن يزيد رياحى را بر تميم و همدان فرماندهى داد.(205)
    حسين عليه السلام با دو سلاح مى جنگد
    قرآن مجيد در شرح حال انبياء مسئله دعا را مطرح مى كند و در روايات اسلامى هم از دعا به عـنوان سلاح انبياء و اسلحه مـؤ مـن ياد مـى كند چـنانكه رسول خـدا صلى الله عـليه و آله و سلم فرمود: الدّعاء سلاح المؤ من و امام صادق عليه السلام هم از اميرالمؤ منين روايت نموده كه فرمود: الدّعاء ترس المؤ من . (( دعا سپر مؤ من است ))
    .
    و از امـام رضا عـليه السلام نيز روايت شده كه فـرمـود: عـليكم بسلاح الانبياء، فقيل و ما سلاح الانبياء؟ قال : الدّعاء.
    (( بر شما باد كه با اسلحه پيامبران مسلح شويد، به حضرت عرض شد اسلحه انبياء چه بود؟ امام رضا عليه السلام فرمود دعا. ))
    حسين عليه السلام نيز در صبح عاشورا از سلاح دعا استفاده نمود چنانكه حضرت على بن الحسين زين العـابدين عليه السلام فرمود صبح روز عاشورا همينكه سپاهيان عمر سعد بطرف خيام حسينى هجوم آوردند، امام حسين قبل از آنكه دست به قضيه شمشير ببرد دستها را بطرف آسمان بلند كرد و گفت : اءللّهمّ انت ثقتى فى كلّ شدّة و انت فى كلّ كرب و انت رجائى فى كلّ امر نزل بى ثقة وعدة كم من همّ يضعف فيه الفواد و تقلّ فيه الجيلة و يخـدل فـيه الصديق و يشمت فى العدوّ انزلته بك و شكوته اليك رغبة منّى اليك عمّن سواك فـفرّجته عنّى و كشفته فانت ولىّ كلّ نعمة و صاحب كلّ حسنه و منتهى كلّ حسنة و منتهى كلّ رغبة .
    (( خـداوندا در همـه مـحنتها به تو اتكا مى كنم ، و در همه سختيها اميدم توئى ، و در هر مشكلى كه به من روى آورد به نيروى تو تكيه مى كنم ، چه بسيار اندوهى كه در برابر آن دلها ضعيف مى گردد و چاره مسدود مى شود و دوستان مرا رها مى كنند و دشمنان شماتت مى كنند آنرا بر تو عرضه مى كنم و به تو شكوه مى نمايم زيرا از همه ماءيوس و به تـو امـيدوار بوده ام و تـو آنرا برايم حل كردى و گشايش دادى كه تو مالك هر نعمت و صاحب هر حسنه و نهايت هر اشتياقى .(206)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  4. تشكر


  5. #73
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    هجوم لشكر كوفه
    حسين عـليه السلام در حال تعقيب نماز صبح بود كه صداى شيپور سپاه عمر سعد بلند شد و لشكر كوفه سوار شدند و در اطراف خيام حرم حسينى به تاخت و تاز پرداختند و چـون با خـندق و آتـش درون آن مـواجه شدن ، شمر ملعون با صداى بلند گفت : يا حسين تعجّلت بالنّار. قبل از قيامت به سوى آتش شتاب نمودى .
    امام حسين فرمود: گويا شمر است . گفتند آرى .
    امـام در پـاسخ شمـر فـرمـود: انت تقول هذا يابن راعية المغرى ، (( تو پسر زن بُز چران چنين مى گوئى تو سزاوارتر به آتشى . ))
    مـسلم بن عوسجه خواست تيرى به سوى شمر رها كند كه امام عليه السلام ممانعت فرمود مـسلم عـرض كرد: بگذار او را با تير بزنم كه او فاسق و از دشمنان خدا و از ستمكاران بزرگ است امام فرمود: من دوست ندارم كه ابتدا به جنگ كنم .(207)
    استجابت دعاى حسين عليه السلام
    عبدالله بن حوزه يكى از سپاهيان عمر سعد كه چشمش به خندق و آتش ‍ درون آن افتاد صدا زد: يا حسين مژده باد ترا به آتش جهنم .
    امـام فرمود: انى اقدم على ربّ رحيم و شفيع مطاع . من بر پروردگار مهربان وارد مى شوم آنگاه از نام اين شخص پرسيد، گفتند: عبدالله بن حوزه است .
    حضرت دست به دعا برداشت و گفت : ربّ حزّه الى النّار. خدايا او را به آتش گرفتار نمـا، تـير دعا به هدف اصابت نمود و اسلحه نيايش كار خود را كرد، اسب حوزه رم كرد و عبدالله به زمين افتاد و پايش در ركاب ماند و اسب او را به زمين مى كشيد و به هر سنگ و چـوب و درخـتـى مـى كوبيد تـا داخـل خـندق آتـش افـتـاد و به جهنم واصل شد.
    حسين عـليه السلام كه استجابت سريع دعايش را مشاهده كرد سر به آسمان برداشت و گفت : اللّهمّ انا اهل بيت نبيك و ذرّيته فاقصم من ظلمنا و غصبنا حقّنا انّك سميع قريب .
    (( بارالها ما اهل بيت پيامبر تو و ذريه اوئيم هر كه به ما ستم روا داشته و حق ما را غصب نموده نابودش گردان كه تو شنواى نزديكى . ))
    مـسروق بن وائل يكى از سپاهيان عمر سعد كه سوداى كشتن حسين عليه السلام را براى گـرفـتن جايزه يزيد در سر مى پرورانيد از ديدن حادثه از خواب غفلت بيدار شد و به مـقـام خـاندان عـصمـت و طهارت واقف گرديد و از نيت خود پشيمان گشت و كربلا را ترك كرد.(208)
    اتمام حجت
    شيخ مـفـيد گـويد: سپـس امـام حسين عـليه السلام بر اسب رسول خـدا كه مـرتـجز نام داشت سوار شد و با صداى بلند كه همگى سپاه دشمن و يا اكثريت آنها مى شنيدند در مقام معرفى خود و اتمام حجت چنين فرمود:
    ايّها النّاس اسمعوا قولى و لا تعجلوا حتّى اعظكم بما يحقّ لكم علىّ و حتّى اعتذر اليكم فـان اعـطيتـمـونى النّصف كنتم بذلك اسعد و ان لم تعطونى النّصف من انفسكم فاجمعوا امركم ثمّ لا يكن امركم عليكم غمّة ثم اقضوا الىّ و لا تنظرون .
    (( مـردم ، به سخنم گوش فرا دهيد و شتاب نكنيد تا شما را به آنچه حق است پند دهم و مـوعـظه نمـايم و راه عذر را بر شما ببندم پس اگر انصاف و مروت را درباره ام رعايت نموديد به سعادت و نيكبختى شما منتهى مى شود و اگر انصاف را رعايت نكرديد پس در كار خـود فـكر كنيد تـا چـيزى بر شما پوشيده نماند آنگاه بكار من بپردازيد و منتظر نشويد. ))
    بدرستيكه ولى و سرپرست من خدائى است كه كتاب را فرو فرستاده و او ولى نيكوكاران است .
    ثـمّ قـال : امـّا بعـد فـانسبونى فـانظروا من اءنا ثمّ ارجعوا الى اءنفسكم و عاتبوها فـانظروا هل يصلح و يحلّ لكم قتلى و انتهاك حرمتى ، الست ابن بنت نبيّكم و ابن وصيّه و ابن عمّه و اوّل المؤ منين باللّه و المصدّق برسول اللّه صلى الله عليه و آله و سلم و بما جاء به مـن عـند ربّه اوليس حمـزة سيّد الشّهداء عمّى ، اوليس جعفر الطّيّر فى الجنّة بجناحين عمّى ، اولم يبلغكم ما قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله و سلم لى و لاءخى هذا ان سيّد اشباب اهل الجنّة ، فـان صدّقـتـمـونى بمـا اقـول و هوالحقّ واللّه مـا تعمّدت كذبا مذ علمت انّ اللّه يمقت عليه اهله و ان كذّبتمونى فانّ فـيكم مـن اذا سئلتموه ساءلتمه عن ذلك اخبركم ، سلوا جابربن عبدالله الانصارى و ابا سعيد الخذرى و سهل بن سعد السّعدى و زيدبن ارقم و انس بن مالك يخبروكم انّهم سمعوا هذه المـقاله من رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم لى و لاءخى اما فى هذا حاجز لكم عن سفك دمى .
    (( پـس در نسب مـن بنگريد كيستم و نسبم چيست آنگاه به نفس خود مراجعه كنيد و وجدان و شعـور باطن خود را به قضاوت بخوانيد و خود را در محضر وجدان و شعور باطن محاكمه نمـائيد كه آيا براى شمـا شايستـه حلال است كه خـونم را بريزند؟ و بر شما حلال است كه حرمتم را بشكنيد؟ آيا من پسر دختر پيغمبر شما و پسر وصى او و عموزاده او و اول مـؤ مـن و گـرونده بخـدا و تـصديق كننده رسول او و آنچه را كه او از جانب خدا آورده نيستم ؟
    آيا حمـزه سيدالشهدا عـمـوى مـن نيست ؟ آيا جعـفـر كه با دو بال در بهشت پـرواز مـى كند عـمـوى مـن نيست ؟ آيا فـرمـايش رسول خـدا صلى الله عـليه و آله و سلم درباره مـن و برادرم به شما نرسيده است كه فرمود: اين دو سيد آقاى جوانان بهشتند، اگر تصديق گفته هاى مرا نموديد كه آنچه مى گويم راست است و بخدا از وقتيكه دانستم خدا دروغگويان را دشمن مى دارد دروغ نگفته ام ، و اگر گفتار مرا باور نداريد از آنچه شما را باخبر ساختم از كسانيكه در بين شما هستند بپـرسيد، از جابربن عـبدالله انصارى و ابو سعـيد خـدرى و سهل بن سعـدى ساعـدى و زيدبن ارقـم و انس ابن مـالك سئوال كنيد آنها به شما خواهند گفت كه پيامبر درباره من و برادرم چنين فرمود پس چرا آماده ريختن خون من شده ايد.(209)
    در اين موقع شمربن ذى الجوشن گفت : بخدا نمى فهمم چه مى گوئى .
    حبيب بن مـظاهر در پـاسخ گـفـت : راست گفتى زيرا خدا قلبت را مهر كرده و حق را نمى فـهمـى ثـم قال لهم الحسين عليه السلام : فان كنتم فى شك من هذا افتشكون فى انى ابن بنت نبيكم فوالله ما بين المشرق و المغرب ابن بنت نبى غيرى فيكم و لا فى غيركم ، و يحكم اتطلبونى بقتيل منكم قتلته او مال لكم استهلكته او بقصاص من جراحة .
    (( سپـس امـام حسين عليه السلام به آنها فرمود: اگر در آنچه كه گفتم شك داريد آيا در اينكه من پسر دختر پيغمبر شما هستم نيز ترديد داريد؟ به خدا سوگند در مشرق و مغرب (يعـنى در تمام كره زمين ) نوه پيامبرى غير از من وجود ندارد نه در ميان شما و نه در بين ساير ملل جهان .
    واى بر شمـا آيا كسى از شما را كشته ام كه خونش را از من طلب مى كنيد يا مالى از شما برده ام يا كسى را مجروح ساخته ام كه در مقام تقاص و قصاص بر آمده ايد. ))
    آنگاه امام فرياد بر آورد: اى شبث بن ربعى و اى حجاربن ابجر و اى قيس ‍ بن اشعث و اى يزيد بن حارث مـگـر شمـا براى مـن نامه نفرستاديد كه ميوه هاى ما به ثمر رسيده و باغهايمان سرسبز و شاداب است اگر بيائى سپاه آماده در اختيار تو است .
    جمـعـيت كه در برابر سخنان امام جوابى نداشتند زيرا از اينكه او نوه پيغمبر است و هيچ تـقصير و گناهى ندارد شك و ترديد نداشتند لذا سكوت نمودند و فقط قيس بن اشعث كه به مـكر و خـدعـه و خـيانت معروف است گفت : چرا تسليم حكم پسر عمويت نمى شوى كه آنچه دوست دارى به آن خواهى رسيد.
    فـقـال له الحسين عـليه السلام : لا والله لا اعـطيكم بيدى اعـطاء الذليل و لا افر فرار العبيد.
    امـام عـليه السلام در جوابش فـرمـود: (( نه بخـدا مـانند اشخـاص خـوار و ذليل دست در دست شما نمى گذارم و مانند برده هم فرار نمى كنم ))
    (بلكه با شهادت و شجاعت با قامتى برافراشته در برابر ظلم و ستم و بيدادگرى ايستادگى مى كنم و شهادت را بر ذلت تسليم و خفت فرار، ترجيح مى دهم .(210)

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  6. تشكر


  7. #74
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    خطبه ديگر امام عليه السلام
    امـام حسين عـليه السلام در روز عـاشورا خـطبه ديگـرى هم ايراد فـرمـود كه بسيار مفصل است و در آخر خطبه چنين فرموده است :
    الا و ان الدعـى بن الدعـى قـد ركزبين اثـنتين ، بين السلة و الذلة ، و هيهات منّا الذلة يابى الله ذلك لنا و رسوله و المـؤ منون و حجور طابت و طهرت و انوف حمية و نفوس ابية مـن ان تـؤ ثـر طاعة الئام على مصارع الكرام ، الا قد اعذرت و انذرت الا و انى زاحف بهذه الاسرة على قلة العدد و كثرة العدو و خذلان النّاصِر.
    (( آگـاه باشيد كه زنازاده پـسر زنازاده مـرا بين دو چيز ميخكوب كرده است : تن به شهادت دهم و يا ذلت و خـوارى را بپـذيرم (يعنى با يزيد بن معاويه بيعت كنم ) از ما خـوارى و ذلت بدور است و هرگـز تـن به ذلت نمى دهم كه خدا و پيامبرش و مؤمنين و زنان پاك و پاكيزه اى كه ما را پرورش داده و تربيت نموده اند و مردان با غيرت و حميت و انسانهاى آزاده هرگز اجازه نمى دهند كه اطاعت و فرمانبردارى از مردان پست و فرومايه را بر شهادت افتخار آفرين مقدم بداريم بدانيد كه آنچه به شما مى گويم براى انذار شمـا و اتـمـام حجت است كه عذرى براى شما باقى نماند والا من با خانواده ام وعده اندك يارانم با دشمـن زياد مـى جنگم و هدفم را دنبال مى كنم هر چند اميد به پيروزى وجود نداشته باشد، آنگاه امام به اشعار فروة بن مسيك مرادى تمسك جست :
    فان نهزم فهز آمون قِدْما

    و ان نغلب فغير فغير مغلبينا

    و ما ان طبنا جبن ولكن

    منايانا و دولة آخرينا

    فافنى ذلكم سروات قومى

    كما افنى القرون الاولينا

    فلو خلد الملوك اذن خلدنا

    ولو بقى الكرام اذن بقينا

    فقل للشمتين بنا افيقوا

    سيلقى التسامتون كما لقينا

    1 ـ (( اگـر دشمـن را شكست دهيم امرى بى سابقه نيست كه گذشتگان ما پيروز بودند و اگر مغلوب شويم باز هم شكست نخورده ايم . ))
    2 ـ (( ترس و جين در ما راه ندارد لكن اكنون قسمت ما گرفتارى و مصيبت است و حكومت از آن ديگران . ))
    3 ـ (( همـين برنامه بزرگان ما را نابود ساخت چنانكه همه مردم قرون و اعصار گذشته نابود شدند. ))
    4 ـ (( اگـر پـادشاهان زندگى جاويد مى داشتند ما هم داشتيم و اگر بزرگان باقى مى ماندند ما هم باقى مى مانديم . ))
    5 ـ (( پـس به شمـاتـت كنندگـان ما بگو به خود آئيد كه سرانجام شما هم به ما ملحق خواهيد شد. ))
    سپـس فرمود: بخدا سوگند بعد از اين زندگى درازى نخواهيد داشت و بيش از زمانى كه پياده سوار اسب شود زنده نخواهيد ماند تا روزگار آسياى مرگ را بر سر شما بگردش در آورد و شما مانند ميله وسط سنگ آسيا پيوسته در اضطراب و نگرانى بسر بريد و اين سخـنى است كه پدرم از جدم رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم برآيم گفته است ، پـس ابتداء با همفكران خود مشورت كنيد و تصميم خود را بگيريد تا امر بر شما مشتبه و پـوشيده نمـاند آنگـاه قـصد (كشتن ) من كنيد و مرا مهلت ندهيد، بدرستيكه من به خدا كه پروردگار من و شما است توكل جسته ام و هيچ جاندار و جنبنده اى از حيطه و قبضه قدرت و اقتدار او خارج نيست و به تحقيق پروردگار من بر صراط و راه مستقيم عدالت است .(211)
    يورش سپاه كفر بر لشكر توحيد
    چـون بر خـلاف انتظار سپاهيان كوفه اولين فرمانده شان حربن يزيد رياحى به حسين پـيوست حالت تـزلزلى در سپاه كفر حاصل شد كه عمر سعد ترسيد اگر بيش از اين تـاءمل نمايد ممكن است سپاهش متلاشى گردد لذا غلام خود دريد را صدا زد و پرچم را از او گـرفـت و سپـس تـيرى در كمـان نهاد و به سوى سپاه امام حسين عليه السلام رها كرد و سپاهيان را گفت : نزد امير گواهى دهيد من اول كسى بودم كه بسوى حسين تيراندازى نمودم .
    با اين اقدام و عمل ناجوانمردانه پسر سعد، سپاهيان كفر، نيز از او تبعيت و پيروى نموده شروع به تـيراندازى كردند و تيرها مانند باران بر سر و پيكر سپاه حسينى باريدن گرفت و كسى از ياران امام باقى نماند مگر آنكه تيرى به او اصابت نمود!
    حسين عـليه السلام به اصحابش فرمود: قوموا رحمكم الله الى الموت الذى لا بدمنه فان هذه السهام رسل القوم اليكم .
    (( خـدا شمـا را رحمـت كند مـهياى مـرگ شويد كه گـريزى از آن نيست چه اين تيرها فرستادگان گروه ستمكار و سفيران مرگ اند بسوى شما. ))
    پس از آن حمله دستجمعى سپاه كفر توحيد شروع شد و نبرد ساعتى ادامه يافت و ياران امام با شجاعت و شهامت هر چه بيشتر به دفع حملات دشمن پرداخته و كارزار سختى نمودند ابن شهراشوب شهداء حمله دستجمعى را چهل و يك نفر ذكر نموده و اسامى آنان را هم بيان كرده كه جهت اختصار از نام آنها صرفنظر مى كنيم . و اين كشته شدگان نسبت به سپاه امام به حدى زياد بود كه نقصان در سپاه حسين آشكار شد.(212)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  8. تشكر


  9. #75
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    زيارت ناحيه مقدسه

    مـرحوم عـلامـه مـجلسى و سيد بن طاوس در بحار و اقـبال و هم چـنين ديگـران در كتـب زيارت و تـاريخ زيارتـى را نقـل كرده اند كه از ناحيه مـقـدسه امام زمان عليه السلام به دست شيخ محمد بن غالب اصفـهانى صادر شده است كه در آن نام شهداى كربلا و بعضى از حالاتشان بيان گـرديده است و مـا در شروع حالات هر يك از شهدا قسمتى از زيارت كه مربوطه به آن شهيد باشد ذكر مى كنيم .(213)

    شهداى حمله اولى

    چون درباره شهداى حمله اولى مطالب قابل ملاحظه اى در تاريخ ذكر نشده لذا به منظور تجليل از اين شهيدان بزرگوار جملاتى كه در زيارت ناحيه مقدسه آمده است ذكر مى كنم :
    1 ـ السلام على نعيم بن عجلان الانصارى .
    2 ـ 3 ـ السلام على قاسط و كرش ابنى ظهير التعلبيين .
    4 ـ السلام على ضرغامة بن مالك .
    5 ـ السلام على عامربن مسلم .
    6 ـ السلام على سيف بن مالك .
    7 ـ السلام على عبدالرحمان بن عبدالله الكدر الارحبى .
    8 ـ السلام على مجمع بن عبدالله العائذى .
    9 ـ السلام على الجريح الماسور سواربن اءبى حمير الفهمى الهمدانى .
    10 ـ السلام على المرتب معه عمروبن عبدالله الجندعى .
    11 ـ السلام على عماربن اءبى سلامة الهمدانى (الدالانى ).
    12 ـ السلام على الزهر مولى عمروبن الحمق الخزاعى .
    13 ـ السلام على كنانة بن عتيق .
    14 ـ السلام على جبله بن على الشيبانى .
    15 ـ السلام على زهير بن بشر الخثعمى .
    16 ـ 17 ـ السلام على على عبدالله و عبيدالله ابنى يزيد بن ثبيط القيسى .
    18 ـ السلام على زهير بن سليم الازدى .
    19 ـ السلام على سليمان مولى الحسين بن اميرالمؤ منين و لعن الله قاتله سليمان بن عوف الحضرمى .
    20 ـ السلام على قارب مولى الحسين بن على عليهماالسلام .
    21 ـ السلام على منجح مولى الحسين بن على عليه السلام .
    عبدالله بن عمير كلبى : السلام على عبدالله بن عمير الكلبى .

    (( سلام بر عبدالله بن عمير كلبى ))
    ابو حباب كه يكى از افراد قبيله كلب است مى گويد: مردى از ما بنام عبدالله بن عمير مـكنى به ابو وهب از تـيره بنى عـُلَيْم در كوفـه مـحله بئر جَعـْد از قـبيله همـدان مـنزل داشت و با همـسرش ام وهب دخـتـر عـبد زندگى مى كرد، او مردى شجاع و برومند و بزرگـوار بود روزى بر نخـيله عـبور كرد جماعت بسيارى را مشاهده نمود، پرسيد: اين جمـعـيت براى چـه اجتماع كرده اند؟ گفته شد: اينها آماده مى شوند تا به جنگ حسين پسر دخـتـر پـيغمبر بروند! عبدالله با خود گفت : من كه مشتاق جهاد با كفارم چرا با اين جماعت نجنگم به خانه آمد و همسرش را از تصميم خود آگاه ساخت ، همسرش نيز او را به انجام تصميمش تشويق كرد گفت : خدا ترا در كارت موفق بدارد حركت كن و مرا هم با خود ببر.
    عـبدالله باتفاق همسرش شبانه حركت نمود و شب هشتم محرم خود را به حسين عليه السلام رسانيد و به كاروان حسينى پيوست و تا روز عاشورا با امام حسين عليه السلام بود پس از اينكه عمر بن سعد با پرتاب تير به سوى حسين عليه السلام جنگ را آغاز كرد و حمله اولى به پايان رسيد و جنگ تن به تن شروع شد، يسار غلام زياد بن ابيه و سالم غلام عـبيدالله بن زياد به مـيدان آمـدند و مـبارز طلبيدند حبيب بن مظاهر و بريربن خضير برخاستند و اعلام آمادگى كردند.
    حسين عليه السلام فرمود: شما بنشينيد، سپس عبدالله بن عمير كلبى كه مردى بلند قامت سطبر بازو و چـهارشانه بود برخاست و اجازه مبارزه خواست ، امام حسين فرمود: به گـمـانم اين مـرد حريف آنها است ، سپـس ‍ فـرمـود: اگـر مايل هستى برو.
    عـبدالله قـدم به مـيدان نبرد نهاد و در برابر آنان ايستاد يسار از او پرسيد: كيستى ؟ عـبدالله خود را معرفى كرد، گفتند ما ترا نمى شناسيم برگرد، بايد حبيب بن مظاهر يا برير يا زهيربن قين به مصاف ما بيايند، كلبى گفت : پسر زن زناكار ترا چه كه كى بايد بيايد، ترا عار است كه با من بجنگى ؟ هر كه به جنگ تو بيايد بهتر از تو است ، و مـانند شير خروشان بر يسار حمله كرد و شمشيرى بر او وارد كرد كه درجا به جهنم واصل شد، كلبى به كار او مشغول شد تا سر از بدنش جدا سازد كه سالم بر او حمله نمـود، ياران امـام بر او بانگ زدند كه غلام را به پا كلبى گوش نكرد و به كار خود مشغول بود كه سالم شمشير را حواله او نمود عبدالله دست چپش را سپر قرار داد و شمشير انگشتان دست چپش را برد سپس به سالم حمله كرد و او را هم به رفيقش ملحق ساخت ، آنگاه به سپاه دشمن حمله ور شد و اين رجز را ميخواند.
    ان تنكرونى فانابن كلب

    حسبى ببيتى فى عليم حسبى

    انى امرؤ ذومرة و عصب

    و لست بالخوار عند النكب

    1 ـ (( اگـر مـرا نمـى شناسيد من از قبيله كلبم و در افتخار مرا بس كه خانواده ام از تيره عليم است . ))
    2 ـ (( من شخصى هستم داراى قدرت و نيرو و در سختى ها ترسو و ضعيف نيستم . ))
    همـسر كلبى كه شوهرش را در برابر دشمـن تـنها ديد نتـوانست تحمل كند عمود خميه را برداشت و بطرف دشمن حمله كرد و خطاب به شوهر گفت : پدر و مادرم فدايت باد، بجنگ در راه پاكان از ذريه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم .
    عبدالله خواست همسرش را به خيمه گاه برگرداند، زن جامه شوهر را گرفت و مى گفت : نه برنمى گردم تا با تو كشته شوم .
    حسين عليه السلام او را صدا زد: خدا ترا از ناحيه خاندان پيامبر جزاى خير دهد.
    ارجعـى رحمـك الله الى النساء فـاجلسى مـعـهن فـانّه ليس عـلى النّساء قتال .
    (( خـدا تـرا بيامـرزد برگرد نزد زنان و با آنان بنشين كه بر زنان جهاد نيست . ))
    آنگاه به خيمه گاه برگشت .
    عبدالله رجز خود را ادامه مى داد:

    انى زعيم لك ام وهب


    بالطّعن فيهم مقدما و بالضرب

    و يا حمـله به لشكر دشمن نوزده سوار و دوازده نفر پياده از شجاعان سپاه عمر سعد را كشت سرانجام بدست هانى بن ثـبيت حضرمـى و بكيربن حى تميمى به شهادت رسيد.(214)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  10. تشكر


  11. #76
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    شهادت همسر عبدالله در جوار شوهر
    هنگـامـى كه عبدالله بن عمير كلبى به شهادت رسيد همسرش ام وهب به قتلگاه آمده و در مـيان كشتـگـان به جستـجوى جسد شوهرش پرداخت و در كنار بدن مطهر همسر نشست و شهادتـش را به وى تـبريك گـفـت و سپـس ‍ اظهار داشت . هنيئا لك الجنة اسئل الله الذى رزقك الجنة ان يصحبنى معك .
    (( بهشت بر تـو گـوارا باد از خـدا مـيخـواهم كه مـرا در بهشت همنشين و مصاحب تو گرداند ))
    در اين هنگام شمر ملعون متوجه اين بانو شد و به غلامش رستم دستور داد تا او را به شوهرش مـلحق سازد، غلام آن خبيث هم از پشت سر در آمد و ناگهان با عمود آهنين بر سرش كوفـت و او را به شهادت رسانيد، او تنها زنى است كه از لشكر امام حسين عليه السلام به شهادت رسيد.(215)
    وهب بن عبدالله كلبى
    وهب پـسر عبدالله بن حباب كلبى با مادر و همسر خود در جمع سپاه حسين بودند، مادر وهب فـرزندش را به جنگ تـهيج و تحريص نمود. وهب به ميدان كارزار قدم نهاد و جلادت و رشادت خود را ظاهر و آشكار ساخت و جمعى ، از سپاه كفر را به خاك هلاك افكند آنگاه نزد مادر و همسر خود بازگشت و به مادر گفت : آيا از من راضى و خشنود شدى ؟
    غلبه لذت معنوى بر لذائذ دنيوى
    مادر وهب در پاسخ فرزند گفت : از تو راضى و خرسند نخواهم شد تا آنكه در پيش روى امام حسين كشته شوى .
    همـسر وهب او را گفت : ترا به خدا سوگند مى دهم كه مرا بيوه نسازى و گرفتار مصيبت خـود نكنى . مـادر وهب گـفـت : به سخن زن گوش مده و آنرا به دور انداز و در نصرت و يارى امام بكوش و جام شهادت سركش تا از شفاعت جدش برخوردار شوى .
    نكتـه : دو مـنطق با دو هدف متضاد در برابر وهب قد برافراشته و خودنمائى مى كردند مـنطق همسر: انتخاب زندگى و بهره گيرى از آن و گرفتار نشدن به مصيبت و منطق مادر: انتخاب شهادت و مرگ با افتخار و سرانجام برخوردارى از شفاعت پيامبر رحمت . وهب به مـيدان بازگـشت و چـندان بكشت تـا خـود نيز جام شهادت نوشيد، مادر وهب عمود خيمه را برداشت و به مـيدان تـاخـت امـا به امـر امـام بازگشت ، همسر وهب خود را به نعش شوهر رسانيد اما بدستور شمر ملعون غلامش با عمودى او را هم شهيد كرد.(216)
    نكتـه : احتـمـال اينكه داستان همسر وهب بن عبدالله با همسر عبدالله بن عمير مشتبه شده باشد وجود دارد زيرا بسيارى از مـورخـين داستـان وهب را نقل نكرده اند و منشاء اشتباه 1 ـ عنوان كلبى بودن است 2 ـ چون همسر ابن عمير ام وهب بوده از كنيه اين زن فرزندى بنام وهب پيدا شده است .
    حمله و شكست
    سپاه عمر سعد كه ملاحظه كردند بيش از نيمى از سپاه حسين به شهادت رسيدند به قصد حمـله به خـيام ابى عـبدالله عـليه السلام جمعيت كثيرى بسوى خيمه گاه هجوم آوردند، اصحاب ابى عبدالله كه هدف ناجوانمردانه آنان را دانستند در برابر آن جمعيت انبوه زانو بزمـين زدند و سپاه كوفه را تيرباران نمودند، با مقاومت دليرانه اصحاب حسين عليه السلام دشمن متحمل خساراتى شد و با دادن تعدادى كشته و تعداد زيادى مجروح ناچار به عقب نشينى گرديد.(217)
    بريربن خضير
    السلام على برير بن خضير ـ (( سلام بر برير فرزند خضير ))
    برير بن خـضير همـدانى مشرقى مردى بزرگ و عابد و قارى قرآن و از اساتيد علوم قـرآنى و از اصحاب امـير مـؤ مـنان عـليه السلام و از رؤ ساء و بزرگـان اهل كوفه بود.
    برير هنگاميكه شنيد حضرت ابى عبدالله عليه السلام از بيعت يزيد سرباز زده و به مـكه هجرت كرده است از كوفه به قصد مكه معظمه خارج شد، و از مكه در خدمت امام عليه السلام بود تا در روز عاشورا به شهادت رسيد.(218)
    برير و جنگ عقيده
    روز عـاشورا هويت و ماهيت هركس به شكلى آشكار گرديد كه راستى روز آزمايش و امتحان بود.
    يزيد بن مـعـقـل به قـصد حمله به سپاه حسين عليه السلام به سوى حضرت شتافت و فرياد كشيد و برير را مخاطب ساخت : برير! كار خدا را درباره خود چگونه يافتى ؟
    برير گفت : والله لقد صنع بى خيرا و صنع لك شرا.
    (( بخدا قسم درباره خود جز خوبى نمى بينم ولى كار ترا شر مى بينم . ))
    ـ برير! پـيش از اين دروغگو نبودى ولى اكنون دروغ مى گوئى ، گواهى مى دهم كه از گـمراهانى برير: آيا حاضرى مباهله كنيم و از خدا بخواهيم كه دروغگوى از ما را به دست ديگـرى به قـتل برساند؟ يزيد مباهله را پذيرفت و در برابر دو سپاه يكديگر را لعنت كردند و از خـدا خـواستـند آنكه بر حق است بر آنكه باطل است پـيروز گـردد و او را بكشد، و ضرباتـى رد و بدل كردند، يزيد بن معقل ضربتى حواله برير كرد كه كارگر نشد، و برير شمشير حواله يزيد نمود كه كلاه خودش را بريد و سر او را شكافت و بر زمين افتاد.(219)
    نكته : حاضر شد برير براى مباهله با طرف خود حكايت از قدرت ايمانى و خلوص عقيده او مى كند.
    شهادت برير
    برير پس از آنكه حريف خود را از پاى در آورد برخاست و چنين رجز مى خواند.

    انا برير و ابى خضير

    ليس يروع الاسد عند الزاءر

    يعرف فينا الخير اهل الخير

    اضربكم و لا ارى من ضر

    و ذاك فعل الحر من برير

    (( مـن برير و پدرم خضير است كه از آواز شير هراس ندارد ـ مردم خير ما را بخوبى مى شناسند و شمـا را مـيزنم و از آن دريغ ندارم كه اين فعل برير آزاده است . ))
    برير به حملات خود ادامه مى داد و سپاهيان روباه صفت عمر سعد از نزديك شدن با او هراس داشتند و فرار مى كردند.
    برير فـرياد كشيد: اقـتـربوا مـنى يا قتلة المؤ منين ، اقتربوا منى يا قتلة ابن بنت رسول العالمين .
    (( اى كشندگـان مـؤ مـنينى نزديك مـن بيائيد، اى قـاتـلان پـسر دخـتـر رسول پروردگار جهانيان به من نزديك شويد. ))
    رضى بن منقذ عبدى نزديك آمد و با برير درگير شد و ساعتى دست و پنجه نرم كردند تا آنكه برير او را بر زمين زد و روى سينه اش نشست و مى خواست او را بكشد كه كعب بن جابر ازدى از پشت سر بر آمد و نيزه خود را بر پشت برير فرو كرد، برير كه احساس نيزه نمود با دندان بينى رضى را كند ليكن بر اثر ضربات پى در پى كعب ، برير جان به جان آفرين تسليم و شربت شهادت نوشيد.
    چـون برير از فـقـهاء و قـراء و مورد علاقه مردم كوفه بود، لذا مردم از قاتلش ‍ متنفر گـرديده حتـى همـسر كعب سخن گفتن با او را بر خود تحريم كرد و به او گفت : عليه پـسر فـاطمـه كمـك كردى و برير سيد قراء را كشتى ، بخدا قسم هرگز با تو سخن نخواهم گفت :(220)
    عمرو بن قرظة انصارى
    السلام على عمر و بن الاءنصارى
    (( سلام بر عمر و پسر قرظة انصارى ))
    قـرظة بن كعـب انصارى حزرجى پـدر عـمـرو صحابى رسول الله و از تيراندازان ماهر اصحاب پيامبر به حساب آمده و نيز از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السلام بوده كه در تمام جنگهاى زمان خلافت آن حضرت شركت داشتند و از طرف آن حضرت هنگـامـيكه عـازم جمل شد حاكم كوفه گرديد و چون جنگ صفين پيش آمد همراه حضرت در صفـين شركت نمود و در سال 51 در كوفه از دنيا رفت و او اولين كسى بود كه در كوفه پس از بناى آن شهر برايش نوحه سرائى شد.
    قرظه داراى فرزندانى است كه مشهورترين آنان همين عمرو است كه از كوفه به كربلا آمـد و جزء ياران امـام حسين عـليه السلام قـرار گرفت و چون مردى روشن و تيزبين و زباندار و سرشناس بود حسين عليه السلام او را به عنوان سفير خود به سوى عمر سعد اعـزام مـى نمـود و مـطالب را مـطرح و پاسخ مى گرفت تا آنكه شمر عليه اللعنه وارد كربلا شد و رابطه قطع گرديد.
    در روز عـاشورا عـمـرو از امـام عـليه السلام اجازه ميدان طلبيد و در برابر سپاه ابن سعد قرار گرفت و اين رجز را مى خواند:
    قد علمت كتائب الانصار

    انى ساحمى حوزه الذمار

    فعل غلام غير نكس شار

    دون حسين مهجتى و دار

    لشكريان انصار مـى دانند كه مـن از تـمـام حيثياتم حمايت و دفاع مى كنم كه اين كار جوانمردى است كه جا و مال و خانه اش را فداى حسين مى كند.
    نكته : طرح كردن خانه اشاره است به عملكرد عمر سعد كه به خاطر خانه و ملك از حمايت حسين دست كشيد.
    عـمرو جنگ نمايانى كرد و گروهى از سپاه عمر سعد را به جهنم فرستاد، و هر تيرى كه به سوى حسين عـليه السلام رها مـى شد او بجان مـى خـريد و با جان و دل از امـام حسين دفـاع كرد تـا در اثـر كثـرت جراحات وارده از پـاى در آمـد در اينحال مـتـوجه ابى عـبدالله گـرديد و عـرض كرد: يابن رسول الله اوفيت .
    (( پسر پيامبر آيا به عهد و وظيفه خود وفا كردم ؟ ))
    امـام عـليه السلام فـرمـود: نعـم انت امـامـى فـى الجنة اقـرا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم عنى السلام و اعلمه انى فى الاثر.
    (( آرى قبل از من وارد بهشت مى شوى پيامبر را از جانب من سلام برسان و بگو كه من هم در پى شما هستم . ))
    عمرو همچنان به نبرد ادامه داد تا به لقاء الله پيوست .(221)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  12. تشكر


  13. #77
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    آنجا كه معيارها تغيير مى كند
    انسان تـا وقتى كه خط و مسيرى براى خود انتخاب نكرده ارزشها نزد او بى ارزش است زيرا معيار و بنائى ندارد تا ارزشها را با آن ملاك به سنجد اما وقتى خطش مشخص شد آن وقـت بر مـبناى آن خط ارزشها برآورد مى گردد، اينجاست كه با تغيير خط ارزشها نيز مـتـغـير مى گردد به عبارت ديگر اگر شخص در صراط حق و خط هدايت قرار گرفت به ارزشهاى والاى انسانى پى خواهد برد و در مسير آن گام برخواهد داشت اما اگر در راه باطل و گـمـراهى و ضلالت قدم نهد ضد ارزشها را تعقيب و از آنها به ارزش تعبير مى نمايد، عمروبن قرظه برادرى دارد بنام على بن قرظه انصارى كه در سپاه عمر سعد است ، پس از شهادت عمر و برادرش على به لشكرگاه ابى عبدالله عليه السلام نزديك شد و فـرياد زد: يا حسين يا كذاب بن الكذاب اءضللت اخى حتى قتلته (( يعنى حسين دروغـگـو پـسر دروغـگـو (نعوذبالله ) برادرم را گمراه كردى تا او را كشتى ! ))
    امام پـاسخ فـرمود: ان الله لم يضل اخاك و لا كنه هداه و اضلك (( خدا او را گمراه نكرده بلكه او را هدايت فرموده و ترا گمراه ساخته است . )) (222)
    نكتـه : قـرآن هم مـى گـويد: الذين آمـنوا يقـاتـلون فـى سبيل الله و الذين كفروا يقاتلون فى سبيل الطاغوت (سوره نساء 76).
    شكست فاحش سپاه اموى
    حمـلات پـى در پى اصحاب ابى عبدالله و مقاومتشان در برابر نيروهاى حكومت بنى اميه روز را بر آنان شب و دنيا را بر آنها تنگ كرد بطوريكه صداى ضجه و ناله آنان از صدمـات و جراحات و كشتـار و بى حساب بلند شد عـمـروبن حجاج زبيدى يكى از فـرمـاندهان سپاه عمر سعد احساس ‍ كرد جنگ تن به تن با شمشير و نيزه دمار از روزگار آنان بر مى آورد زيرا مقاومت اصحاب حسين فوق العاده و اعتقاد به هدفشان محكم و مستحكم و در راه رسيدن به اهداف خـود مرگ را به بازى و مسخره گرفته و بر آن لبخند مى زنند لذا به سپاهيان كوفه با فرياد رسا اعلام كرد:
    يا حمـقـاء اتـدرون مـن تـقـاتـلون ؟ تـقـاتـلون نقـاوة حرسان اهل المصر و قوما مستقلين مستميتين فلا يبرزن لهم منكم احد الا قتلوه و الله لو لم ترموهم الا بالحجارة لقتلتموهم .
    (( اى احمـقـها مـى دانيد با چه كسانى مى جنگيد؟ شما با نخبه هاى شجاعان و مردمى كه زندگـى را بى ارزش مـى دانند و از مـرگ استقبال مى كنند جنگ مى كنيد، هر كه با آنها روبرو شود كشته مى شود مگر آنكه با سنگ با آنها بجنگيد و سنگ بارانشان كنيد. ))
    عـمـر سعد نظر عمرو را پسنديد و براى همه قسمتهاى ارتش همين دستور را صادر كرد كه هيچكس با ياران حسين با سلاح شمشير و نيزه نجنگد.(223)
    نكته : از گفتار عمروبن حجاج فرماده نيروى عمر سعد حقايقى آشكار مى شود:
    1 ـ ياران حسين عـليه السلام با قدرت اراده و ايمان راسخ مى جنگند و لذا، هيچ نيروئى تـاب مقاومت در برابر آنان را ندارد و اگر دشمنانشان با شمشير و نيزه با آنها بجنگند اسلحه شان مى شكند و دستشان خالى مى شود مگر سنگ بيابان كه تمامى ندارد.
    2 ـ آنان اهل معرفتند كه حق را يافته اند و در انتخاب مسيرشان بر يقينند لذا براى رسيدن به اهداف مقدسه خود سستى به خرج نمى دهند و اين ايمان و عقيده در ميان سپاهيان كوفه وجود ندارد.
    3 ـ مـطلب مـهم اينكه آنها براى زندگـى ارزشى قائل نيستند و هدف آنان رسيدن به مقام قرب پروردگار است لذا نه تنها از مرگ هراسى ندارند بلكه مشتاقانه از آن استقبال مى كنند.
    حربن يزيد رياحى
    السلام على الحربن يزيد الرياحى . (( سلام بر حر پسر يزيد رياحى . ))
    حر فـرزند يزيد فـرزند ناحيه قغب فرزند عتاب فرزند هرمى فرزند رياح فرزند يربوع است لذا گاهى از او تعبير به يربوعى مى شود.
    حر در مـيان اقـوام و بستگانش بزرگ به حساب مى آمد، و در كوفه نيز يكى از رؤ ساء قـبائل بود كه بهمين دليل عبيدالله بن زياد او را براى معارضه با حسين انتخاب كرد مرحوم شيخ ابن نما نقل كرده كه چون حر به قصد جنگ با حسين از قصر خارج شد از پشت سر ندائى به گـوشش رسيد: ابشر يا حر بالجنة . به پشت سر نگاه كرد كسى را نديد، با خود گفت : بخدا قسم اين بشارت خدائى نيست و لذا در اين مسير وعده بهشت بخود نمى داد ليكن وقتى كه توبه كرد و حسينى شد امام به او فرمود: لقد اصبت اجرا و خيرا. (( تو به اجر و خير بزرگى نائل شدى . )) (224)
    مـا داستـان برخـورد حر با امام و بستن راه بر امام حسين تا ورود به كربلا را قبلا ذكر كرديم .
    حر بن يزيد رياحى توبه مى كند
    در قـاموس قرآن و اسلام ، راه به سوى خدا هرگز مسدود نمى شود و گناه هر چند بزرگ و زياد باشد مانع بازگشت به خدا نمى گردد اما برخى از گناهان سبب سلب توفيق مى شود كه در آن حالت انسان بيدار نمى شود و يا با كلام حق و ديدن حقيقت بخود نمى آيد، قـلبش مـسخ مـى گـردد و پرده غفلت و ضلالت و گمراهى چشمانش را فرا مى گيرد كه تشخيص حق و باطل برايش غير ممكن مى گردد.
    حر گـناهكار بود زيرا راه را بر امام بر حق بسته و او و يارانش را در سرزمين خشك و سوزان كربلا فرود آورده بود اما وجدان آگاه و بيدارى داشت كه راه به سوى خدا را به رويش باز كرد حر كه مشاهده كرد زمينه شروع جنگ آماده گرديده براى اطمينان بيشتر نزد عمر سعد آمد و گفت : امقاتل انت هذا الرّجل ؟ (( آيا با اين مرد مى جنگى ؟ ))
    ابن سعـد بدون تاءمل گفت : آرى جنگى كه سبكترينش آن است كه سرها جدا شود و دستها قطع گردد.
    ـ آيا پيشنهاداتى كه حسين كرد هيچيك از آنها پذيرفته نشد؟
    ـ اگر تصميم گيرى با من بود مى پذيرفتم ليكن امير تو نمى پذيرد.
    حر كه اين پـاسخ را از عمر سعد شنيد، خود را در ميان بهشت و دوزخ مخير ديد لرزه بر اندامـش افتاد و بر خود مى پيچيد و فكر مى كرد: چه كنم آيا بسوى حسين بروم و دست از زندگـى بشويم و در نتيجه بهشت را بخرم يا به فرماندهى قسمتى از سپاه عمر سعد باقـى بمـانم و مقرب دربار بنى اميه شوم و آخرت را بدنيا بفروشم در همان حاليكه تـمـام اعـضاء و جوارح حر مـضطرب و لرزان بود مهاجربن اوس گفت : حر! كار تو شك برانگيز است چه كه هرگز در هيچ موضع خطرناكى ترا چنين لرزان نديدم ، اگر از من مى پرسيدند شجاعترين مردم كوفه كيست ؟ ترا معرفى مى كردم !!
    حر اظهار داشت : انّى واللّه اخيّر نفى بين الجنّة و النّار و لا اختار على الجنّة شيئا.
    (( بخدا قسم خود را ميان بهشت و جهنم مردد مى بينم ليكن چيزى را بر بهشت مقدم نمى دارم هر چند قطعه قطعه شوم و سپس مرا بسوزانند. ))
    نكته : يعنى پست و مقام و زندگى و حياة و متعلقات زندگى را بر بهشت ترجيح نمى دهم .
    حر پـس از بيان اين مطلب عنان مركبش را بطرف خيمه گاه ابى عبدالله گردانيد و چون نزديك حسين رسيد با خـداى خـود چـنين مناجات كرد: اللّهمّ اليك انيب فقد ارعبت قلوب اوليائك و اولاد نبيّك . (( خدايا به سوى تو بازگشت مى كنم كه دلهاى دوستان تو و فـرزندان پـيامبرت را ترساندم . ))
    و از اسب پياده شد و سپر را وارونه جلو صورت گـرفـت و بر حسين و اصحابش سلام كرد سپس در حالى كه از شرمسارى سرش را به پائين افكنده بود صدا زد:
    يا ابا عبدالله انّى تائب فهل لى من توبة :
    (( پـسر پـيامـبر! من از كرده خود نادم و پشيمانم كه راه را بر تو بستم و بر تو سخت گـرفـتـم و دل اهل بيت تـرا لرزاندم ولى فـكر نمى كردم كار شما به اينجا بكشد آيا توبه ام پذيرفته است ؟ امام كه مظهر لطف و كرم الهى است فرمود نعم يتوب اللّه عليك .
    (( آرى خدا توبه ات را مى پذيرد، فرود آى و استراحت نماى .(225) ))
    نكتـه : حسين نمـى فرمايد من توبه ات را مى پذيرم تا كار خدا را به بندگان نسبت ندهند و موضوع مسيحيت و خريد و فروش گناه به ذهنها خطور نكند.
    حر خوابش را براى حسين بيان مى كند
    حر براى اينكه نظر حسين عليه السلام را درباره رفتن به ميدان جنگ جلب نمايد عرض كرد: يابن رسول الله سواره باشم و با اين جماعت بجنگم و ساعتى بعد به فرود آمدن مـنتـهى گـردد بهتـر است ، چـون اول كسى بودم كه دل اهل بيت شما را لرزانيدم اجازه دهيد اول كسى باشم كه در راه شما با دشمن بجنگم .
    و در برخـى از تـواريخ نيز آورده اند كه عرض كرد: آقاى من حسين جان ديشب پدرم را در خـواب ديدم ، از من پرسيد: فرزندم در اين ايام كجا بودى و چه كردى ؟ گفتم : در راه با حسين بودم كه راه را بر او ببندم .
    پدرم گفت : واى بر تو، ترا با حسين پسر پيامبر چه كار؟، لذا مى خواهم كه به من اجازه بدهيد تـا اولين كشتـه در ركاب شمـا باشم چـنانكه اول كسى بودم كه بر شما خروج كردم .(226)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  14. #78
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    حر سپاه كوفه را نصيحت مى كند
    چـون جنگ هنوز شروع نشده بود امام حسين عليه السلام اجازه ميدان به حر نداد زيرا نمى خواست شروع كننده جنگ باشد و لذا حر پس از آنكه از اجازه جهاد ماءيوس شد از امام اجازه خـواست تـا با مردم كوفه صحبت كند و آنها را انذار و پند دهد، امام اجازه فرمود و حر در برابر سپـاه كوفه قرار گرفت و با صداى رسا مردم كوفه را مخاطب قرار داد و چنين گفت :
    اهل كوفه ! مادر، به سوگ شما نشيند و در عزايتان بگريد، حسين پسر پيغمبر را دعوت كرديد و چـون شمـا را اجابت كرد او را تـسليم دشمن نموديد، تصور شما اين بود كه جانتـان را فـدايش مـى كنيد ولى امـروز كمـر به قتل او بسته ايد، و حتى او را از رفتن به ساير كشورها منع مى كنيد، و مانند اسير در دست شما گرفتار است و هرگونه حركتى را از او سلب كرده ايد، از همه اينها كه بگذريم آب فـرات را از او و همـراهانش دريغ داشته ايد، درحاليكه يهودى و نصرانى و مجوس از آن مـى آشامـند و خوكهاى بيابان و سگها در آن غوطه ورند ليكن حسين و خاندانش از تشنگى مى ميرند، بد جورى با ذريّه پيامبر عمل كرديد، خدا شما را در روز قيامت سيراب نگرداند.
    سپـاه كوفـه به جاى پاسخ منطقى او را تيرباران نمودند، حر نزد حسين عليه السلام بازگشت .(227)
    حر در ميدان نبرد
    پـس از آنكه قـتال شروع شد و نوبت جنگ تن به تن به حر بن يزيد رياحى يربوعى رسيد در جلو سپاه ابى عبدالله مى جنگيد و اين رجز را مى خواند:
    انّى انا الحرّ و ماءوى الضّيف

    اضرب فى اعراضكم بالسّيف

    عن خير من حلْ بلاد الخيف

    اءضربكم و لا ارى من حيف

    1 ـ (( من حر و خانه ام جايگاه ميهمان است و گردن شما را با شمشير مى زنم . ))
    2 ـ (( و از بهتـرين كسى كه در كشور خيف فرود آمده حمايت مى كنم و از كشتن شما دريغ ندارم . ))
    چون ميان حربن يزيد رياحى و يزيدبن سفيان سابقه عداوت و دشمنى وجود داشت و يزيد همواره آرزوى كشتن حر را داشت پس از آنكه حر به حسين ملحق شد يزيد گفته بود اگر مى دانستم موقع رفتن با نيزه بر او حمله مى كردم و او را مى كشتم .
    و حصين بن تـمـيم كه از اين جريان آگـاه بود يزيد بن سفيان را گفت : تو هميشه خيال كشتن حر را در فكر خود مى پرورانيدى ، اين حر است ، لذا يزيدبن سفيان در برابر حر قـرار گـرفـت و به او گفت حاضرى كه باهم بجنگيم ؟ حر گفت : آرى حصين گويد: مـثـل اينكه جان يزيدبن سفـيان در دست حر بود همـينكه نزديك شد حر او را مجال نداد و بيدرنگ وى را بقتل رسانيد.
    ايوب بن مـسرح خـيوانى گويد: حر سوار بر اسب بود و بهر طرف جولان مى داد و از كشتـه پشته مى ساخت ، چون از عهده او برنمى آمدم تيرى بر چله كمان نهادم و اسب او را هدف قرار دادم ، تير شكم اسب را دريد و اسب فريادى كشيد و بدور خود چرخيد و نقش بر زمـين شد ليكن حر همچون شير نر از جاى برجست و شمشير بدست پياده به دشمن حمله ور شد و اين رجز را مى خواند:
    ان تعقروا بى فانا بن الحرّ

    اشجع من ذى لبد هزبر

    (( اگر اسب مرا پى كنيد من فرزند حر و شجاعتر از شير بيشه ام .(228) ))
    شهادت حر
    حربن يزيد و زهير بن قين همراه هم با سپاه كوفه مى جنگيدند، هرگاه براى يكى از آنها خـطرى پـيش مى آمد و در محاصره قرار مى گرفت ديگرى به كمكش مى شتافت و او را از خـطر و مـحاصره نجات مى داد، مدتى بر اين منوال جنگيدند تا آنكه بين ايشان فاصله افكندند و گروهى از سپاه دشمن دستجمعى به حر حمله كرده و او را به شهادت رساندند.
    امام در بالين حر
    وقـتـى حر بر زمـين قـرار گـرفـت اصحاب ابى عبدالله او را به خيمه گاه آوردند در حاليكه رمقى به تن داشت امام حسين عليه السلام بر بالينش آمد و خون از چهره نورانى حر پاك كرد و فرمود: انت كما سمّتك امّك الحرّ، حرّفى الدّنيا و سعيد فى الاخرة .
    (( تـو آزاد مـردى چـنانكه مـادرت ترا حر ناميد، تو در دنيا آزاد مرد بودى و در آخرت هم سعادتمندى . ))
    بعضى از ياران ابى عبدالله در روز عاشورا براى حر اين چنين مرثيه مى خواندند.
    لنعم الحرّ حرّ بنى رياح

    شبور عند مشتبك الرماح

    و نعم الحرّ اذنادى حسينا

    و جاد بنفسه عند الصّباح

    1 ـ (( چـه خـوب آزاد مرد است حر فرزند رياح هنگاميكه تيرها مانند باران مى باريد و او صبور و پايدار بود. ))
    2 ـ (( چـه خـوب آزاد مـردى است هنگـامـى كه خـود را فـداى حسين نمـود و اول صبح جان خود را در طبق اخلاص نهاده تسليم كرد. ))
    بستـگـان حر از ابن سعـد تـقـاضا كردند كه بدن حر را تـحويل آنان بدهد تا دفن نمايند عمر سعد هم پذيرفت لذا بدن او را در محلى كه فعلا بقعه و بارگاه دارد دفن كردند و سر او را هم از بدن جدا نكردند.(229)
    شاه اسماعيل و نبش قبر حر
    مـرحوم سيد نعـمـت الله جزايرى در كتـاب انوارالنعـمـانيه نقل كرده كه : شاه اسماعيل صفوى پس از تصرف عراق در سفرى كه به زيارت امام حسين عـليه السلام مـشرف گـرديده بود درباره حر به اقـوال مـخـتـلف برخـورد نمـود كه بعـضى او را مـرتـد و تـوبه اش را مقبول ندانسته و برخى معتقد بودند كه امام از او راضى شده و فرموده كه خدا توبه ات را پذيرفته است .
    شاه اسماعيل گفت اينك امتحان مى كنيم اگر توبه اش پذيرفته شده باشد جسدش سالم خـواهد بود و اگر قبول نشده باشد جسدش فاسد شده است زيرا از ائمه معصومين به ما رسيده است كه جسد مؤ من بخصوص ‍ شهيد فاسد نمى شود، لذا دستور نبش قبر داد و چون قبر را شكافتند و خاكها را از روى جسد برداشتند بدن حر را سالم ديدند و مشاهده كردند دستـمالى را كه امام حسين عليه السلام در روز عاشورا بر سر حر بسته باقى است شاه اسماعيل گفت : اين دستمال را كه دست مبارك امام حسين به آن رسيده است باز كنيد تا براى تـبرك داشتـه باشم ، دستـمـال را باز كردند خـون تـازه از سر حر جارى شد، دستمال ديگرى بستند خون بند نيامد، دستمال دوم و سوم بستند جريان خون قطع نشد به شاه اسماعيل گفتند: اين دستمال جايزه اى است كه امام حسين عليه السلام به حر اعطا نموده است تـا همـان دستـمـال بستـه نشود خـون قـطع نمـى گـردد ناگـزير همـان دستـمـال را بر سر حر بستـند و خـون بند آمـد، و شاه اسماعيل دستور داد براى قبر حر بقعه و بارگاهى بسازند و خادمى هم براى آنجا تعيين نمود. معلوم مى شود تا آن زمان قبر حر فاقد گنبد و بارگاه بوده است .(230)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  15. #79
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞






    مسلم بن عوسجه
    السّلام على مسلم بن عوسجه الاسدى القائل للحسين و قد اذن له فى الانصراف : انحن و نخلى عنك و بم نعتذر عند الله من اداء حقك ، لا و الله حتّى اكسر فى صدورهم رمحى هذا و اضربهم بسيفى ما ثبت قائمه فى يدى ، و لا افارقك و لو لم يكن معى سلاح اقاتلهم به لقذفتهم بالحجارة و لم افارقك حتّى اموت معك .
    و كنت اوّل من شرى نفسه و اول شهيد شهد للّه و قضى نحبه ففزت و ربّ الكعبة شكر اللّه استـقـدامـك و مـواساتـك امـامـك اذمـشى اليك و انت صريح فـقـال : يرحمـك اللّه يا مسلم بن عوسجة و قراءفمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدّلّوا تـبديلا لعـن اللّه المـشتركين فى قتلك عبدالله الضّيابى و عبدالله بن خشكارة البجّلى و مسلم بن عبدالله الضّبابى .

    (( سلام بر مسلم بن عوسجه اسدى آنكه به حسين گفت هنگاميكه به او اجازه بازگشت به وطن داد، آيا دست از تـو برداريم پس با چه عذرى در پيشگاه خدا عذر آوريم كه حق ترا رعـايت نكرديم ، نه بخدا قسم برنمى گردم تا آنكه آنقدر نيزه ام را در سينه دشمنان فرو كنم كه بشكند و آنگاه با شمشير با دشمنان بجنگم تا دسته شمشير از دستم بيفتد و اگـر هيچ سلاحى نداشته باشم از تو جدا نمى شوم بلكه با سنگ با دشمنان شما خواهم جنگيد تا در ركاب شما بميرم .
    و تـو اولين كسى بودى كه با خدا معامله كرد و اولين شهيدى كه در راه خدا به شهادت رسيد و به عـهد خـود وفـا كرد، به پـروردگـار كعبه سعادتمند شدى خدا اقدامات و مـواسات تـرا با امامت تشكر و تقدير مى كند، هنگاميكه حسين در بالينت آمد و فرمود: خدا ترا رحمت كند و آيه فمنهم من قضى نحبه ... را خواند.
    خدا لعنت كند كسانى را كه در قتل تو شركت كردند، عبدالله ضبابى و عبدالله بن خشكاره ، و مسلم بن عبدالله ضبابى .(231)
    ))
    نكته : در زيارت ناحيه ؟
    نكتـه : در زيارت ناحيه براى هيچـيك از شهداء مـانند مـسلم بن عـوسجه تجليل و تقدير نشده است .
    مسلم بن عوسجه در مقام اخذ بيعت از مردم
    مسلم بن عوسجه مردى شريف و از عباد و زهاد عصر خود بود و پيوسته در پاى ستونى در مـسجد كوفـه به نمـاز و عـبادت پـروردگـار مـشغـول و در عـين حال از شجاعان نامى روزگار و از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و در جنگهاى اسلامى از نامداران بشمار مى آمد.
    وى براى امـام حسين نامـه نوشت و او را دعـوت كرد و بر عـهد و ميثاق خود باقى بود مـوقـعـيكه مسلم بن عقيل نماينده امام حسين عليه السلام وارد كوفه شد مسلم بن عوسجه به وكالت از طرف مسلم بن عقيل براى امام از مردم بيعت مى گرفت و اسلحه خريدارى مى نمود و امور مالى نماينده امام را به عهده داشت ، و هنگام ورود ابن زياد به كوفه و قيام مسلم بن عـقـيل يكى از فرماندهان سپاه ، مسلم بن عوسجه است كه بر قبيله مذحج گماشته شد، وى پـس از شهادت مسلم بن عقيل و اطلاع از حركت امام حسين بجانب عراق ، از كوفه خارج شد و به اتـفاق حبيب بن مظاهر به كربلا آمد و به سپاه حسينى پيوست .(232)
    داستان مسلم بن عوسجه در شب عاشورا را قبلا درج كرده ايم .
    شهادت مسلم بن عوسجه
    زمانيكه عمروبن حجاج با سپاهيانش از ميمنه سپاه عمر سعد بر ميسره سپاه امام كه زهير بن قين فرمانده اين قسمت بود حمله ور شدند و دو لشكر مدتى با يكديگر به نبرد سنگينى كه سابقـه نداشت پرداختند مسلم بن عوسجه زخم و جراحات سنگينى برداشت و اين چنين رجز مى خواند:
    ان تساءلوا عنّى فانّى ذولبد

    و انّ بيتى فى ذرى بنى اسد

    فمن بغانى حائد عن الرّشد

    و كافر بدين جبّار صمد

    1 ـ (( اگـر از مـن بپـرسيد داراى شجاعـت شيرم و اگـر از نسبم سئوال كنيد از قبيله بنى اسدم . ))
    2 ـ (( هر كه بر ما ستم كند از حق منحرف و به دين خداى صمد كافر است . ))
    و با شمشير بران بهر طرف حمله مى كرد تا اينكه مسلم بن عبدالله ضبابى و عبدالرحمن بن ابى خشكاره به كمك يكديگر مسلم بن عوسجه را از پاى در آوردند، چون گرد و غبار حمله فرو نشست مسلم بن عوسجه را بر روى زمين افتاده ديدند.
    امام عليه السلام به سرعت ببالين وى آمد و مسلم هنوز جان داشت .
    امام فرمود خدا ترا رحمت كند و آيه فمنهم من قضى نحبه را تا آخر تلاوت نمود.(233)

    در آخرين نفس سفارش رهبر
    مـسلم بن عـوسجه لحظات آخر عمر خود را مى گذرانيد كه حبيب بن مظاهر همراه امام عليه السلام بر بالينش آمـد و گـفـت : مـرگ تـو بر مـن گران است تو را به بهشت برين بشارت باد اگر نبود كه من هم پس از ساعتى به تو ملحق خواهم شد دوست داشتم كه به آنچـه قصد انجام آنرا دارى به من وصيت كنى تا رعايت حق قرابت و دين را كرده باشم اما به يقـين مـى دانم كه لحظه ديگر منهم كشته خواهم شد و به تو ملحق مى گردم مسلم بن عوسجه با صداى نحيفى گفت : بل انا اوصيك بهذا.
    خدا ترا بشارت به خير دهد من تو را وصيت مى كنم به اين مرد (اشاره به امام حسين عليه السلام نمود) كه تا جان در بدن دارى او را يارى نمائى .
    حبيب بن مـظاهر گفت : بخداى كعبه سوگند كه جز اين نكنم و ديدگانت را به انجام اين وصيت روشن گـردانم ، در اين هنگام مسلم بن عوسجه جان به جان آفرين تسليم نمود، ياران امام نعش او را برداشتند و در خيمه شهيدان گذاردند.(234)

    كنيز مسلم در سوگ مولاى خود
    مـسلم بن عـوسجه كه با اهل بيت به كربلا آمده بود پس از شهادت ، كنيزش ‍ در بين دو لشكر آمد و به گريه و شيون پرداخت و فرياد وا سيداه يابن عوسجتاه برآورد.
    لشكر عـمـر سعـد كه شيون اين زن را شنيدند به وجد آمده و با افتخار گفتند: مسلم را كشتيم .
    شبث بن ربعى كه از كوفه به اكراه به كربلا آمده بود و حاضر به جنگ با حسين نبود و همواره از فرمان ابن زياد سرپيچى مى كرد، رو به جمعيت نمود و گفت مادر به عزايتان بگـريد، نفـرات خـود را مـى كشيد و خـود را براى حكومـت ديگـران ذليل و خـوار مـى سازيد، آيا با كشتن شخصيتى مانند مسلم بن عوسجه خوشحاليد، به خدائى كه به او ايمان آورده ام چه مواقف بزرگى از مسلم بن عوسجه به ياد دارم .
    در جنگ آذربايجان قـبل از آنكه سپاهيان آماده رزم شوند او شش نفر از كفار را به هلاكت رسانيد، باز هم از كشتن او خوشحاليد؟(235)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  16. #80
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    بيچارگى لشكر دشمن
    عروة بن قيس كه يكى از فرماندهان سپاه عمر سعد بود، و اداره امور جنگ را به عهده داشت ، مـشاهده كرد كه مقاومت و پايدارى لشكر اندك حسين عليه السلام به حدى است كه نزديك است همه را نابود سازند، لذا نزد ابن سعد آمد و گفت : مگر نمى بينى كه لشكر ما از اين عده قليل چه مى كشند، دستور بده پيادگان و تيراندازان بر آنها حمله كنند.
    عمر سعد به شبث بن ربعى دستور داد كه فرماندهى تيراندازان را به عهده بگيرد شبث گفت : سبحان الله بزرگ مصر و رئيس شهر را به فرماندهى تيراندازان ماءمور مى كنى ؟! مگر هيچ كسى غير از من نيست !
    شبث مكرر چنين پاسخها به ابن سعد مى داد و مى گفت : خدا مردم كوفه را هرگز موفق به خـير نخـواهد كرد و آنها را به سوى رشد هدايت نمـى كند زيرا مـا به حمـايت از آل اميه و آل سميه زناكار، بهترين مردم روى زمين را كشتيم چه گمراهى آشكار.
    عـمـر بن سعد كه شبث بن ربعى ماءيوس شد حصين بن نمير را ماءمور كرد كه با اسبان زره پـوش و پـانصد نفر از تيراندازان ، سپاه حسين بن على عليه السلام را تيرباران كنند.
    اين جمـعـيت كثـير اصحاب حسين را به تير بستند و همه اسبان از پاى درآمدند و ياران باقـيمـانده امام عليه السلام همگى پياده شدند، ليكن اينكار نه تنها آنان را سست نكرد بلكه مقاوم تر از پيش آماده مرگ شدند و در برابر دشمن حماسه آفريدند.(236)

    گشودن جبهه دوم و آتش زدن خيمه گاه
    عـمـر سعد كه مشاهده نمود حسين عليه السلام راه ورود و خروج خيمه گاه را مشخص كرده و فـقـط از يكسو امـكان حمله دارد و اصحاب ابى عبدالله از همين سو مى جنگند قهرا زيادى جمـعـيت كوفه بى اثر است و ضايعات جنگ براى آنها بسيار، لذا انديشيد كه جبهه دومى تـشكيل داده و با حمله به خيمه گاه و بريدن ستون خيمه ها و قطع طنابهاى خيام دو كار انجام دهد اولا عـده اى را به اين سو مى كشاند و جنگيدن با باقيمانده جمعيت آسان است و ثـانيا با خراب كردن خيمه حصار و سدى را كه اصحاب در پناه آن در امانند نابود خواهد شد از اينرو دستور داد جمعيتى به خيام حرم هجوم آورند و طنابهاى خيام كه بهم پيوسته و راه را بر آنان بسته بود بگشايند.
    سپـاهيان حضرت ابى عبدالله كمين كرده و افرادى را كه در مقام بريدن طنابها برآمدند مى كشتند.
    ابن سعد كه اين كار را نيز بى نتيجه ديد دستور داد خيمه ها را آتش بزنند تا حمله بر آنان امكان پذير گردد.
    اصحاب امـام در مـقام ممانعت برآمدند، حسين عليه السلام فرمود بگذاريد آتش بزنند كه آتـش مـانع هجوم آنان خواهد شد و چنين هم شد زيرا وقتى كه خيمه هائى را كه به عنوان حصار ايجاد شده بود و كسى در آنها سكونت نداشت بلكه با نى و هيزمهائى كه قبلا به همين منظور مهيا شده بود آتش زدند سد ديگرى بوجود آمد.(237)

    نكته : حسين عليه السلام اينگونه تاكتيك هاى نظامى را در روز عاشورا زياد بكار برده است .
    شمر و قصد آتش زدن خيمه هاى زنان
    شمـر تـصمـيم گـرفـت خـيمـه مـخـصوص ابى عـبدالله كه زنان حرم در آن منزل داشتند آتش بزند، نانجيب فرياد زد: آتش بياوريد تا خيمه ها را بسوزانم .
    تـاريخ درباره گـذشتـگـان تا روز عاشورا از ارائه چنين حادثه اى ناتوان است و چنين واقعه اى را نسبت به گذشته به ياد ندارد، شمر خبيث اين تصميم خطرناك را گرفت .
    زنان حرم كه صداى شمر را شنيدند ترسان و لرزان از خيمه ها بيرون ريختند و صداى گـريه و شيون دختران رسول خدا بلند شد، صحنه آنچنان دلخراش بود كه هر كس آنرا مى ديد از غصه ذوب مى شد.
    حسين عـليه السلام صدا زد:انت تحرق بيتى على اهلى ؟ احرقك اللّه بالنّار. (( مى خـواهى خـانه ام را بر سر زنان و اهل بيتـم آتـش بزنى خـدا تـرا به آتـش جهنم بسوزاند. ))
    حميد بن مسلم كه صداى ضجه و شيون زنان را مشاهده كرد دلش به رحم آمد و گفت : شمر! اين كار شايسته نيست ، كه در اين كار دو گناه بزرگ است : 1 ـ با آتش كه عـذاب خـدائى است مـى خواهى عذاب كنى . 2 ـ زنان و بچه ها را كشتن همان كشتن مردان براى خشنود كردن اميرت كافى است شمر كه انتظار چنين انتقادى را نداشت پرسيد كيستى ؟ حميد ترسيد كه از او نزد ابن زياد سعايت كند، گفت : خودم را معرفى نمى كنم شبث بن ربعـى نزد شمـر آمـد و او را تـوبيخ كرد و از اين كار منع نمود بالاخره شمر برخلاف ميل باطنيش منصرف شد.
    در اين هنگام زهير بن قين با ده نفر افراد تحت فرماندهى خود به شمر حمله كرده و او و همراهانش را مجبور به عقب نشينى نمودند.(238)
    (نكته : در كربلا بالاخره كسانى پيدا شدند كه شمر را از سوزاندن زنان و اطفال باز دارند اما در زمان ما كسى پيدا نمى شود صدام خبيث را از سوزانيدن زنان و كودكان بوسيله مواد شيميايى منع كند.)
    ابو ثمامه صائدى
    السّلام عـلى ابى ثمامة عمروبن عبدالله الصائدى . (( سلام بر ابى ثمامه عمرو بن عبدالله صائدى . ))
    ابو ثـمـامـه از بزرگـان تـابعـين و از شجاعان عرب و از چهره هاى درخشان شيعه و از اصحاب و انصار امير مؤ منان عليه السلام شركت داشت و پس ‍ از امير مؤ منان با حسن بن على عليهماالسلام بود، و پس از مرگ معاويه براى حسين عليه السلام نامه نوشت و او را دعـوت به كوفـه نمـود، هنگـامـيكه مـسلم بن عـقـيل به كوفه آمد از طرف جناب مسلم مـسئول خـريد و جمـع آورى اسلحه بود كه از شيعـيان پول مى گرفت و سلاح مى خريد چون در شناخت اسلحه بصير بود.
    و چـون ابن زياد به كوفه آمد و هانى را دستگير كرد، ابو ثمامه يكى از فرماندهانى بود كه به فـرمـان مـسلم بن عقيل دارالاماره را محاصره كردند و او فرمانده قبيله تميم و همدان بود.
    پـس از شكست انقلاب ، ابو ثمامه مخفى گرديد، ابن زياد سخت مى كوشيد تا او را به دست آورد اما اثرى از او نيافت ، و چون شنيد كه حسين عليه السلام بطرف كوفه مى آيد به استـقـبال حسين شتـافـت و در راه او و نافـع بن هلال به امام پيوستند.
    ابو ثمامه همان است كه كثير بن عبد الله شعبى را كه مردى جسور و تروريست بود اجازه نداد خـدمت امام حسين برسد مگر آنكه سلاحش را زمين گذارد يا او دست بر قبضه شمشيرش نهد.
    و همـان است كه در روز عـاشورا از نماز ياد كرد و حسين نماز خوف در ظهر عاشورا انجام داد.(239)

    ابو ثمامه و نماز ظهر عاشورا
    اصحاب ابى عبدالله كه همگى عاشقان الله اند و همانطوريكه به جهاد در راه خدا عشق مى ورزند به عـبادت پـروردگـار خـود نيز چنين اند روز عاشورا خورشيد به نصف النهار رسيد، مـؤ مـن مـجاهد ابو ثـمـامـه صائدى مـرتـب به آسمـان نگـاه مـى كرد گـويا دنبال گمشده اى مى گرديد، همينكه متوجه شد وقت نماز رسيده خدمت امام عرض كرد: جانم فـداى شمـا، مـى بينم كه دشمن به شما نزديك شده به خدا قسم شما به شهادت نمى رسيد مگر آنكه من قبل شما كشته شوم ، ليكن دوست دارم خدا را ملاقات كنم در حاليكه نماز ظهر را بجا آورده باشم .
    امام سر بطرف آسمان بلند كرد و به ابى ثمامه فرمود:ذكرت الصّلوة جعلك اللّه من المصلّين الذّاكرين نعم هذا اوّل وقتها. (( ياد نماز كردى خدا ترا از نمازگزارانى قرار دهد كه به ياد خدا هستند آرى هم اكنون اول وقت نماز است . آنگاه امام فرمود: از عمر سعد بخـواهيد به مـقـدار اداء نماز به ما وقت دهند تا وظيفه الهى خود را انجام دهيم . هنگاميكه اصحاب ابى عـبدالله عـليه السلام پـيشنهاد كردند حصين بن تميم گفت : اين نماز قبول نيست !!
    حبيب بن مـظاهر در پـاسخـش گـفـت : گـمـان كردى نمـاز پـسر پـيغـمـبر قبول نيست و نماز تو خمّار قبول است ؟!
    امام عليه السلام زهير بن قين و سعيد بن عبدالله را فرمود در جلو ايشان بايستند تا حسين با بقيه اصحاب نماز خوف بخوانند. زهير با نيمى از ياران امام حسين جلو ايستادند و امام با نيمه ديگر به نماز ايستاد.
    نكته :
    1 ـ اگـر دل سياه و تـيره شد حقايق در نزد او وارونه جلوه مى كند تا آنجا كه حصين بن تميم به پسر پيامبر مى گويد: نمازت مقبول نيست !
    2 ـ مـوضوع مـهم اينكه حسين كشته مى شود تا نماز برپا شود و لذا در آخرين لحظات زندگـى به فـكر نمـاز است و همچنين اصحاب و يارانش ، در اينجا بايد به عزاداران حسينى كه در ايام عاشورا براى عزادارى سر از پا نمى شناسند تذكر داد كه اگر مى خـواهند مورد عنايت و توجه حسين عليه السلام قرار گيرند بايد به نماز اهميت بدهند كه عـزادارى از بى نمـاز قبول نيست چنانكه در زيارت نامه حسين مى خوانيم :اشهد انّك قد اقّمت الصّلوة و آتيت الزّكاة . (( گواهى مى دهم كه با كشته شدنت نماز را برپا كردى و اداء زكات نمودى ))
    نكند خدا ناكرده عزادار حسين عليه السلام نمازش قضا شود.
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

صفحه 8 از 15 نخستنخست ... 456789101112 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •