۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞
صفحه 9 از 15 نخستنخست ... 5678910111213 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 143
  1. #81
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    شهادت ابو ثمامه
    بعـد از آنكه نمـاز به پـايان رسيد ابو ثمامه صيداوى خدمت امام عرض كرد: يا ابا عـبدالله مـن تصميم گرفته ام با ياران ملحق شوم زيرا دوست ندارم زنده باشم و شما را تنها و كشته ببينم ، امام فرمود: برو كه ما هم به همين زودى به كاروانيان مى پيونديم .
    ابو ثـمـامه به ميدان رفت آنقدر جنگيد كه جراحات او را از پاى درآورد و قيس بن عبدالله صائدى پسر عمويش كه با او سابقه عداوت داشت شهيدش كرد.(240)
    سعيدبن عبدالله الحنفى
    السّلام عـلى سعـيدبن عبدالله الحنفى القائل للحسين و قد اذن له فى الانصراف لا و الله لا نخـلّيك حتـّى يعـلم الله اءنّا قـد حفـظنا غـيبة رسول الله فـيك ، و اللّه لو اعـلم اءنّى اقـتـل ثـمّ احيا ثـمّ احرق ثـمّ اذرى و يفـعـل بى ذلك سبعـين مـرّة مـا فـارقـتـك حتـّى القـى حمـامـى دونك و كيف افعل ذلك و انّما هى موتة او قتلة واحدة ثمّ هى بعد الكرامة الّتى لا انقضاء لها ابدا فلقد لقـيت حمـامـك و واسيت امـامـك و لقـيت من اللّه الكرامة فى دار المقامة حشرنا اللّه معكم فى المستشهدين و رزقنا مرافقتكم فى اعلى علّيين .
    (( سلام بر سعيد بن عبدالله حنفى كه حسين عليه السلام هنگاميكه به او اجازه بازگشت به وطن داد گـفـت : نه بخـدا قـسم تـرا رها نمـى كنم تـا خـدا بداند كه حق رسول خـدا را درباره ات رعـايت كرده ايم به خدا سوگند اگر بدانم كه كشته مى شوم سپس زنده مى گردم آنگاه مرا مى سوزانند و خاكسترم را به باد مى دهند و هفتاد بار با من چـنين كنند هرگـز از شمـا جدا نمـى شوم تا آنكه در خدمت شما بميرم ، چرا چنين كنم و حال آنكه مرگ با كشته شدن يكبار بيش نيست و بعد از آن رسيدن به مقام كرامتى است كه پايان ندارد.
    به تحقيق كه در راه حسين جان دادى و با حسين برابرى را رعايت كردى و از طرف خدا به كرامت رسيدى ، خدا ما را با شما در زمره شهداء قرار دهد و رفاقت و همنشينى با شما را در درجات اعلاى بهشت نصيب فرمايد.(241) ))
    سعيد و فعاليت براى حسين عليه السلام
    سعـيد بن عبدالله يكى از بزرگان و وجوه شيعه كوفه و مردى عابد و شجاع بود، وى آخرين قاصدى بود از طرف مردم كوفه به سوى حسين عليه السلام به مكه معظمه اعزام شد كه امام در اولين نامه اش به مردم كوفه از او چنين نام مى برد: اما بعد همانا سعيد و هانى آخرين قاصد شما نامه هاى شما را آوردند...
    و پس از ورود مسلم به كوفه و بيعت كردن عده اى از شيعيان ، سعيد بن عبدالله نامه مسلم را براى حسين عليه السلام به مكه برد و در خدمت امام بود تا در كربلا شهيد شد. گفتار سعيد با امام در شب عاشورا قبلا گذشت .(242)
    شهادت سعيد بن عبدالله
    چنانكه بيان گرديد هنگام نماز ظهر حسين عليه السلام سعيد بن عبدالله و زهير را فرمود جلو حسين و نمازگزاران به ايستند تا حضرت نماز ظهر را بجا بياورد، سعيد بن عبدالله حنفى كه در مقابل حضرت ايستاده بود تيرهائى كه به طرف امام مى آمد بجان مى خريد و حسين عـليه السلام در حال نماز به هر حالتى كه قرار مى گرفت سعيد هم خود را در وضعـى قـرار مـى داد كه با بدن خود جلو تيرها را بگيرد، اين وضع ادامه داشت تا نماز خـاتـمـه يافـت و همـواره تـيرها را گـاهى با دست و گاهى به صورت و سينه و پهلو تـحمـل مى كرد و مانع رسيدن آنها به حسين عليه السلام مى شد تا بر زمين افتاد. سعيد در حال جان دادن چنين مى گفت :الّهمّ العنهم لعن عاد و ثمود، اللّهمّ ابلغ نبيّك عنّى السّلام و ابلغـه مـا لقـيت مـن الم الجراح فانّى اردت ثوابك فى نصرة ذرّية نبيّك . (( خدايا اينان را از رحمـت خـود دور فـرما چنانكه با عاد و ثمود كردى ، بار خدايا پيامبرت را از طرف من سلام برسان و به او بگو چه صدماتى را در يارى ذريه ات كشيدم و جز ثواب تـو هدفـى نداشتـم ))
    آنگـاه مـتـوجه امـام شد و گـفـت : اوفـيت يابن رسول الله ؟ (( آيا به وظيفـه ام عـمـل كردم ؟ ))
    امـام فـرمـود: آرى تـو قـبل از مـن در بهشت خواهى بود. سعيد با شنيدن پاسخ امام با خوشحالى تمام به لقاء الله پـيوست سعـيد هنگام شهادت سيزده تير بر بدنش فرو رفته بود سواى جراحات نيزه و شمشير.(243)
    حبيب بن مظاهر اسدى
    السّلام عليك يا حبيب بن مظاهر الاسدى .
    (( سلام بر تو اى حبيب پسر مظاهر اسدى . ))
    جبيب بن مـظاهر يا مـظهر اسدى فـقـعـسى مـكنى به ابوالقاسم از كسانى است كه رسول خـدا صلى الله عـليه و آله را درك كرده ، حبيب در كوفـه منزل داشت و از خواص اصحاب امير مؤ منان و امام حسن عليه السلام و از شرطة الخميس به حساب آمده ، و در تمام جنگهاى آن حضرت شركت داشت و از حاملين علوم على عليه السلام و حافظ قرآن بود كه در يك شب ختم قرآن مى كرد، او داراى بصيرت و بينش خاصى بود، و در ايمـان قـوى ، و در روز عـاشورا از همـه ياران حسين عـليه السلام خـوشحال تـر به نظر مـى رسيد، از روضة الشهدا نقـل شده كه حبيب داراى مـوقـعـيت خـاصى بود و در كربلا 75 سال داشت .(244)
    نامه حسين عليه السلام به حبيب بن مظاهر
    پس از آنكه خبر شهادت مسلم بن عقيل به امام حسين عليه السلام رسيد و از مكر و حيله و بى وفـائى مـردم كوفـه آگـاه شد، دوازده پرچم ترتيب داد و هر يك را به يكى از اصحاب تـحويل داد به جز يكى از آنها كه بر زمين ماند، يكى از ياران عرضه داشت كه آنرا به من بسپاريد، امام فرمود: خدا ترا جزاى خير دهد، اما صاحب آن خواهد آمد!
    سپس امام اين نامه را براى حبيب بن مظاهر نوشت :
    من الحسين بن على بن ابى طالب الى الرجل الفقيه حبيب بن مظاهر اما بعد يا حبيب فانت تعلم قرابتنا من رسول الله صلى الله عليه و آله و انت اعرف بنا من غيرك و انت ذو شيمة و غـيرة فلا تبخل علينا بنفسك يجاريك جدى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يوم القيامه .
    (( يعـنى از حسين بن على بن ابى طالب به مرد فقيه حبيب بن مظاهر اما بعد، حبيب ! تو نزديكى ما را با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى دانى و ما را بهتر از ديگران مـى شناسى ، و مردى غيرتمند و داراى اخلاق و روشن پسنديده اى ، پس از جان خود در راه ما دريغ مدار كه جدم رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم در روز قيامت پاداش ترا خواهد داد.(245) ))
    كرامت و پيشگوئى حبيب
    عـلى عـليه السلام از علومى كه از رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم كسب كرده بود گاهى براى اصحاب و يارانش بازگو مى كرد، و ياران على عليه السلام نيز گاهى با هم مذاكره مى كردند، چنانكه نقل شده روزى ميثم تمار و حبيب بن مظاهر هر دو سوار بر اسب در محله بنى اسد با هم ملاقات و به گفتگو پرداختند:
    حبيب گفت : پيرمرد اصلعى (كسى كه موى جلو سرش ريخته باشد) را مى بينم كه داراى شكمـى بزرگ است و جلودار الرزق خـربزه مـى فـروشد، در راه دوستـى اهل بيت او را به دار مى آويزند و شكم او را روى چوبه دار مى شكافند.
    ميثم گفت : مرد سرخ روئى را مى بينم كه داراى دو گيسو است ، براى يارى پسر پيغمبر قـيام مـى كند، او را مى كشند و سر او را در كوفه مى چرخانند. و از هم جدا شدند، كسانى كه اين مـذكرات را شنيدند با خود گفتند از اين دو نفر دروغگو نديدم ، در اين حين رشيد هجرى از راه رسيد و از آن دو جويا شد، مردم گفتند: اينها رفتند و چنين و چنان مى گفتند.
    رشيد گفت : خدا ميثم را بيامرزد، فراموش كرد بگويد به آنكه سر حبيب را مى آورد صد درهم جايزه مى دهند.
    پـس از آنكه رشيد گذشت جمعيت گفتند: به خدا قسم اين مرد دروغگوتر از آنها است راوى مـى گويد: طولى نكشيد كه ديديم ميثم را جلو خانه عمروبن حريث به دار آويختند حبيب هم با حسين كشته شد و سر او را به كوفه آورده و در كوچه ها مى گردانيدند.(246)
    فعاليتهاى حبيب بن مظاهر
    موقعيكه مسلم بن عقيل به كوفه آمد، حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه براى امام حسين عليه السلام بيعـت مـى گـرفـتند، تا آنكه ابن زياد بر كوفه مسلط شد و مسلم و هانى كشته شدند اين دو نفـر در خـفاء مى زيستند تا خبر ورود امام به كربلا رسيد از تاريكى شب استـفـاده كرده و خـود را به كربلا رسانيدند حبيب در خدمت حسين عليه السلام فعاليتهاى داشت از جمله رفتن به قبيله اسد و دعوت آنان به يارى حسين و همچنين برخورد با كثيربن عـبدالله شعـبى و قـرة بن قـيس فرستادگان عمر سعد، و برخورد با سپاهيان كوفه و نصيحت آنان در مـوارد مـتـعدد، و برخورد با شمربن ذى الجوشن و مذاكره او با مسلم بن عوسجه هنگام شهادتش .(247)

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  2. تشكر

    آسیه سادات (26-09-1389)

  3. #82
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    شهادت حبيب
    پس از اينكه ابو ثمامه صائدى نماز را يادآورى نمود و به دستور امام از سپاه عمر سعد مـهلت خـواستـند، حصين بن تـمـيم صدا زد نمـاز شمـا قـبول نيست ! حبيب به او فـرمـود: گـمـان مـى كنى نمـاز پـسر پـيغـمـبر قـبول نيست و نماز تو غدار خمار قبول است ، حصين به حبيب حمله كرد و حبيب هم بر او حمله نمـود و شمـشيرى بر صورت اسب حصين زد كه اسب سقوط كرد و حصين بر زمين افتاد، يارانش او را نجات دادند و حبيب براى اينكه او را بدست آورد حمله كرد و جنگ شروع شد.
    حبيب حمله مى كرد و اين رجز مى خواند:
    انا حبيب و اءبى مظهر


    فارس هيجا و حرب تسعر


    انتم اعد عدة و اكثر


    و نحن اوفى منكم و اصبرر


    و نحن اعلى حجة و اظهر


    حقا و اتقى منكم و اعذر


    1 ـ (( من حبيبم و پدرم مظهر است كه سوار ميدان و جنگى افروخته است . ))
    2 ـ (( جمـعيت شما زيادتر است ليكن ما نسبت به انجام وظيفه استوارتر و تحملمان بيشتر است . ))
    3 ـ (( دليل و حجت بر حق بودنمـان روشن و تـقـواى ما بيشتر و عذرمان در پيشگاه خدا پذيرفته است . ))
    حبيب حمـله مـى كرد و از كشتـه پـشتـه مـى ساخـت ، بديل بن حريم از قبيله بنى تميم بر او حمله كرد و ضربتى بر او وارد ساخت و فرد ديگـرى از همـان قـبيله نيزه اى بر او زد كه به زمين افتاد خواست برخيزد كه حصين بن تميم شمشيرى بر فرقش زد كه جان به جان آفرين تسليم كرد.
    مـرد تـمـيمى سر حبيب را جدا كرد، حصين بن تميم گفت : من هم در كشتن او شريكم ، تميمى گـفـت : مـن قاتل حبيبم ، حصين گفت : در جايزه سر حبيب طمعى ندارم ليكن چند لحظه سر را به من بده تا به گردن اسبم بياويزم و جولان دهم تا مردم بدانند كه من شريك تو هستم ، امـا تـمـيمـى نمـى پـذيرفـت تـا آنكه بستـگـانشان مـيان آنها به همـين شكل اصلاح كردند.(248)
    مرگ حبيب حسين را شكست
    در روز عاشورا شهادت بعضى از افراد بر حسين خيلى گران آمد كه يكى از آنان شهادت حبيب بن مـظاهر است چـنانكه ابو مـخـنف روايت كرده : لمـا قـتـل حبيب بن مـظهر هد ذلك الحسين عـليه السلام و قال : عند الله احتسب نفسى و حماة اصحابى . (( يعنى مرگ حبيب حسين را شكست و فرمود: جان خود و حاميان از ياران را بحساب خدا مى گذارم . ))
    و شاعر نيز در اين زمينه مى گويد:
    ان يهد الحسين قـتـل حبيب

    فـلقـد هد قـتـله كل ركن

    اخذ النار قبل ان يقتلوه

    سلفا من منية دون من


    قـتـلوا مـنه للحسين حبيبا

    جامـعـا فـى فـعـاله كل حسن

    1 ـ (( قتل حبيب نه تنها حسين را شكست بلكه همه اركان را درهم شكست . ))
    2 ـ (( حبيب انتقام خود را گرفت قبل از آنكه كشته شود. ))
    3 ـ (( با كشتن حبيب دوستى از حسين را كشتند كه جامع جميع محاسن يك انسان بود. ))
    در بعضى از مقاتل است كه حسين فرمود:لله درك يا حبيب لقد كنت فاضلا تختم القران فـى ليلة واحدة ))
    . (( حبيب خدا ترا جزاى خير دهد كه مرد فاضلى بودى و قرآن را در يك شب ختم مى كردى .(249)
    ))
    پسر حبيب و قاتل پدر
    پـس از خـاتـمـه حادثه جانگذار كربلا و مراجعت سپاهيان عمر سعد به كوفه مرد تميمى سر حبيب بن مـظاهر را بر گردن اسب خود آويخته و منتظر ملاقات ابن زياد بود قاسم پسر حبيب جوان نورسى كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بود وقتى سر پدر را ديد جاذبه پـدرى پـسر را به هر سو كه آن مرد مى رفت مى كشانيد، مرد تميمى متوجه شد كه اين جوان در تـعقيب او است و او را رها نمى كند هرگاه وارد قصر مى شود او هم وارد مى شود و چون خارج مى گردد او نيز خارج مى شود لذا به او مشكوك شد و پرسيد:
    پسر چرا مرا تعقيب مى كنى ؟
    قاسم : چيزى نيست .
    تميمى : چرا هست هر چه هست بگو؟
    نوجوان گـفـت : اين سر پدر من است كه بر اسب خود آويخته اى ممكن است به من بدهى تا آنرا دفن كنم ؟
    تـمـيمـى گـفت : نه پسرم امير راضى نمى شود، و من هم اميدوارم كه از امير در برابر آن جايزه خوبى بگيرم .
    قاسم گفت : ولى خدا بدترين پاداش به تو خواهد داد كه مردى بهتر از خود را كشته اى و شروع كرد به گريستن .
    قـاسم نوجوان قاتل پدر را رها كرد، اما همواره مترصد بود تا فرصتى به دست آورد و از قـاتـل پـدر انتـقـام بگـيرد، سرانجام در زمان مصعب بن زبير كه در با جميرا نزديك مـوصل به منظور جنگ با عبدالملك مروان لشكرگاه كرده بود در نيمروزى كه مرد تميمى در خـيمـه خـود در خواب قيلوله بود قاسم وارد خيمه اش شد و با شمشير جانش را گرفت .(250)
    مقام حبيب در خدمت حسين
    مـرحوم نورى رضوان الله تـعـالى عـليه از مـرحوم شيخ جعـفـر شوشتـرى نقـل مـى كند كه : چون از تحصيلات در حوزه نجف اشرف فارغ شدم به منظور خدمت به اسلام و مـسلمـين و امر به معروف و نهى از منكر به وطن برگشتم ، چون اطلاع كافى از اخبار و آثار ائمه نداشتم در مقام امر به معروف و منبر و سخنرانى تفسير صافى را دست مـى گرفتم و از آن مى خواندم و در ايام عاشورا هم كتاب روضة الشهداء ملا حسين كاشفى را دست مـى گـرفـتـم و از روى آن مـصيبت مـى خـواندم ، يك سال بدين منوال گذشت تا محرم نزديك شد، شبى با خود مى انديشيدم : آخر تا كى بايد مـلا كتابى باشم و از روى كتاب بخوانم چرا نبايد از خود جوششى داشته باشم ، آنقدر فـكر كردم و راه چـاره را مـى جستـم كه خسته شدم و خوابم برد، در عالم خواب ديدم در كربلا هستـم و خـيمـه هاى ابى عـبدالله نصب شده و دشمـنان مقابل خيمه ها صف آرائى كرده اند، من به خيمه ابى عبدالله عليه السلام رفتم سلام كردم ، حضرت مـرا احتـرام كرد و نزديك خود نشانيد، آنگاه به حبيب بن مظاهر كه در خدمت حسين بود، فرمود: شيخ مهمان ما است ، هر چند آب در خيمه گاه يافت نمى شود ليكن آرد و روغن هست ، برخيز طعامى تهيه كن برايش بياور.
    حبيب برخاست و طعامى آماده كرد و نزد من گذاشت ، با قاشقى كه همراهش بود چند قاشق خـوردم ، در همـين حال بيدار شدم و به دقـايق و اشاراتـى در زمـينه مـواعظ و مصائب اهل بيت آگاهى يافتم ، و هر روز اين بينش توسعه و وسعت مى يافت تا جائيكه در وعظ و خطابه بر همگان تقدم يافتم .(251)
    سؤ ال حبيب از حبيبش حسين
    از حبيب بن مـظاهر نقـل شده كه از حسين عـليه السلام پـرسيدم : قـبل از آنكه خـدا آدم را خـلق كند شمـا چـه بوديد؟قـال : كنا اشباح نور، ندور حول عـرش الرحمـان ، فـنعـلم المـلائكة التـسبيح و التهليل و التمجيد.
    فـرمود: ما شخصيت هاى نورى بوديم ، گرد عرش پروردگار مى چرخيدم و فرشتگان را تسبيح و تهليل و ذكر خدا مى آموختيم .(252)
    نافع بن هلال جملى
    السلام على هلال بن نافع الجملى المرادى .
    (( سلام بر نافع بن هلال جملى مرادى . ))
    نافـع بن هلال مـردى شريف و بزرگـوار، آزاده ، شجاع از قـراء مـعـروف و حامـل احاديث و از ياران عـلى بن ابيطالب عليه السلام است كه در تمام جنگهاى زمان او شركت داشت ، قبل از شهادت مسلم بن عقيل به سوى حسين عليه السلام حركت كرد و در بين راه به امـام مـلحق شد، و سفـارش ‍ كرده بود كه اسب او را بنام كامـل از پـشت سر براى او بياورند، لذا غـلامـش ‍ كامل را همراه عمرو بن خالد آورد و به نافع رسانيد.
    گفتار نافع را براى امام عليه السلام پس از برخورد با حر در صفحه 148 و شركت او در آوردن بيست مشك آب همراه حضرت ابى الفضل در ص ‍ 167 گذشت .(253)

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  4. تشكر

    آسیه سادات (26-09-1389)

  5. #83
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    شهادت نافع بن هلال
    هنگـامـيكه عمروبن قرظة انصارى به شهادت رسيد برادرش على در برابر حسين قرار گـرفـت و سخـنان تـوهين آمـيز بر زبان راند، نافـع بن هلال بر او حمله كرد و او را مجروح ساخت ، جمعيت على بن قرظه را از چنگ نافع رهانيدند نافع بر سپاه كفر حمله كرد و اين رجز مى خواند:
    ان تنكرونى فانا بن الجملى

    دينى على دين حسين بن على

    ان اقتل اليوم فهذا املى

    فذاك راءيى والاقى عملى

    (( اگر مرا نمى شناسيد من فرزند جملى هستم دين من دين على و حسين است . ))
    (( اگر امروز كشته شوم همين آرزوى من است و عقيده ام بر آن است كه نتيجه اعمالم را خواهم ديد. ))
    مـزاحم بن حريث گفت : من بر دين فلانم ، نافع گفت تو بر دين شيطانى و بر مزاحم حمـله كرد و او خـواست فـرار كند كه شمـشير نافـع او را فـرا گـرفـت و به جهنم واصل شد عمروبن حجاج به نيروهايش فرياد زد: مگر نمى دانيد با چه كسانى مى جنگيد هيچيك از شما تنها با ياران حسين مواجه نشود، نافع چون ديد كه سپاه عمر سعد نزديكش نمـى آيند و او تـيرانداز مـاهرى بود و نام خود را بر پيكان تيرهايش ثبت كرده بود، شروع كرد به تيراندازى به طرف دشمن و دوازده نفر را كشت سواى كسانى كه مجروح شدند تا تيرهايش تمام شد آنگاه شمشير كشيد و حمله كرد، گروه انبوهى به او حمله ور شده و با تير و سنگ او را هدف قرار دادند و آنقدر تير و سنگ به طرفش پرتاب كردند تا بازوانش را شكستند سپس او را دستگير و نزد ابن سعد بردند.
    ابن سعد: نافع واى بر تو چه چيز موجب شد كه خود را به اين روز انداختى ؟
    نافع : خدايم مى داند كه چه قصدى دارم . يكى از سپاهيان عمر سعد كه ديد خون از سر و دست هاى نافـع جارى شده و تـمـام بدنش را رنگين كرده است گفت : نمى بينى چه بر سرت آمده ؟
    نافـع گـفـت : خـود را مـلامت نمى كنم كه دوازده نفر از شما را كشتم به جز كسانى را كه مجروح ساختم ، اگر دست داشتم نمى توانستيد مرا اسير كنيد.
    شمر به عمر سعد گفت : (( اصلحك الله اقتله . ))
    (( او را بكش . ))
    عمر سعد گفت : تو او را آورده اى اگر مى خواهى او را بكش .
    شمر شمشير كشيد تا او را بكشد، نافع گفت : بخدا قسم اگر مسلمان بودى دست به خون ما آغشته نمى كردى ، خدا را سپاس مى گوئيم كه مرگ ما را به دست اشرار خلق قرار داده است ، سپس شمر او را به قتل رسانيد و رضوان الله تعالى عليه .
    زهيربن قين بجلى
    السلام على زهيربن القين البجلى القائل للحسين و قد اذن له فى الانصراف لا والله لايكون ذلك ابدا اءترك ابن رسول الله اسيرا فى يد الاعداء و اءنجولا ارانى الله ذلك اليوم .
    (( سلام بر زهربن قـين بجلى كه به حسين گفت هنگاميكه به او اجازه بازگشت داد: نه بخدا قسم هرگز چنين نخواهد شد كه پسر پيغمبر را در دست دشمن اسير بگذارم و خود را نجات دهم ، خدا چنين روزى را برايم پيش نياورد. ))
    زهير در ميان قبيله اش در كوفه مرد بزرگى بود، داراى شجاعت فوق العاده كه در جنگها آثـار زيادى از خـود باقـى گـذاشتـه است ، او در سال 60 با خـانواده اش به حج رفت و در مراجعت كوشش داشت كه با حسين برخورد نكند زيرا قـبلا از شيعـيان عـثـمـان و مـخـالف عـلى عليه السلام و خاندان او بود كه داستان برخـورد او را با حسين عـليه السلام در مـنزل زرود در صفـحات قـبل نگـاشتـيم و هم چنين پيشنهاداتى كه به امام در ارتباط با برخورد با حر داشته در صفـحات قـبل و گـفـتـارش در پـاسخ امـام در شب عـاشورا در صفـحات قـبل و سخـنرانى و نصحيت مـردم كوفـه در عـصر تـاسوعـا در صفـحات قبل گذشت .(254)
    زهير اتمام حجت مى كند
    زهيربن قـين در روز عـاشورا به قـصد نصيحت و مـوعـظه كوفـيان مقابل لشكر عمر سعد قرار گرفت و با سپاهيان چنين به سخن پرداخت :
    مـردم كوفـه ! شما را از عذاب خدا بيم مى دهم كه بر هر فرد مسلمان خير خواهى واجب است برادر مـسلمـانش را بيم دهد، ما و شما تا الان برادر و بر دين واحديم و شما شايسته و سزاوار نصيحت از ناحيه مائيد.
    امـا هرگـاه شمـشير به ميان آيد ارتباط ايمانى ما و شما قطع مى شود، شما امتى و ما امت ديگـر خـواهيم بود، خدا ما و شما را بوسيله خاندان پيامبرش امتحان مى كند تا بنگرد كه درباره ذريه رسول خدا چگونه عمل مى كنيم .
    اكنون شما را به يارى آنان و رها كردن جنايتكار فرزند جنايتكار عبيدالله زياد دعوت مى كنم كه از ناحيه آنها جز بدى نمى بينيد، آنها چشمان شما را پر كرده اند ليكن دست و پـاى شما را قطع مى كنند و شما را به چوبه هاى دار مى آويزند شخصيت ها و بزرگان شما مانند حجربن عدى و يارانش و هانى بن عروه و نظاير آنان را به شهادت مى رسانند.
    كوفيان كه پاسخى منطقى نداشتند شروع كردند به ناسزا گفتن به زهير و گفتند ما از تـصمـيم خـود برنمـى گـرديم تـا آنكه حسين و اصحاب او را بكشيم يا او را نزد امير عبيدالله زياد بفرستيم !!
    سپس زهير فرمود: بندگان خدا فرزند فاطمه سزاوارتر است به دوستى و يارى كردن تـا ابن سمـيه ، اگـر آنان را يارى نمى كنيد پناه بر خدا از اينكه آنها را بكشيد شمر تـيرى بطرف زهير رها كرد و گـفت : ساكت شو خدا صدايت را خاموش كند كه ما را با صحبت خود خسته كردى !
    زهير پاسخ شمر را داد و سپس خطاب به جمعيت فرمود: بندگان خدا اين مرد جلف و اشباه او شما را در دينتان نفريبد كه به خدا قسم به شفاعت رسولخدا نخواهد رسيد جمعيتى كه خون ذريه و خاندان او را بريزند.
    آنگـاه مـردى از سپـاه امـام عـليه السلام زهير را صدا زد و گفت كه امام حسين مى فرمايد برگرد كه همانند مؤ من آل فرعون مردم را نصحيت كردى ليكن در آنها اثرى ندارد.(255)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  6. تشكر

    آسیه سادات (26-09-1389)

  7. #84
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    شهادت زهير بن قين
    پـس از آنكه امـام حسين عـليه السلام و ياران نماز ظهر را به كيفيتى كه گذشت به جا آوردند زهير بن قـين براى وداع با حضرت ابى عبدالله عليه السلام و رفتن به ميدان خدمت آن حضرت آمد و چنين وداع كرد:
    فدتك نفسى هاديا مهديا

    اليوم القى جدك النبيا

    و حسنا والمرتضى عليا

    و ذالحبا حين الفتى الكميا

    و اسد الله الشهيد الحيا

    (( جانم بقربان شما هدايت كننده و هدايت شونده امروز جدت پيامبر را ديدار مى كنم . ))
    (( با حسن و على مرتضى و جعفر صاحب دو بال جوانمرد گمنام و حمزه سيدالشهدا شهيد زنده ياد را ملاقات خواهم نمود. ))
    (( پس از وداع با امام عليه السلام به لشكر دشمن حمله كرد و چنان جنگى كرد كه چشمى نديده بود و از هيچ كس سابقه نداشت و اين رجز مى خواند:
    انا زهير و انا بن القين

    اذوركم بالسيف عن حسين

    (( من زهير فرزند قينم كه با شمشير از حسين دفاع مى كنم . ))
    نوشتـه اند كه يكصد و بيست نفر را به درك فرستاده تا آنكه مهاجرين اوس ‍ تميمى و كثـيربن عبدالله شعبى متفقا بر او تاختند و او را به شهادت رساندند حسين عليه السلام با يك دنيا اندوه به بالينش آمـد و با ديدگـان حسرت بار به او مى نگريست و فرمود:لا يبعدنك يا زهير و لعن الله قاتليك لعن الذين مسخوا قردة و خنازير.
    (( خـدا تـرا از رحمتش دور ندارد و قاتلان ترا لعنت كند آنچنانكه كسانى را كه بصورت خوك و ميمون مسخ شدند لعنت كرد.(256)
    ))
    عابس بن ابى شبيب شاكرى
    السلام على عابس بن ابى شبيب الشاكرى .
    (( سلام بر عابس فرزند ابى شبيب شاكرى . ))
    عـابس يكى از رجال بزرگ شيعه و مردى شجاع و سخنور و عابد و شب زنده دار و رئيس قـبيله بنى شاكر بود كه بنى شاكر تيره اى از قبيله همدان و قبيله همدان و مخصوصا تـيره بنى شاكر از مخلصين دوستان على عليه السلام بوده اند كه آن حضرت درباره آنان فرمود:
    لو تمت عدتهم الفا لعبد الله حق عبادته . (( اگر عده آنان به هزار نفر برسد خدا آنطور كه شايستـه است پـرستـش مـى شد. ))
    و اين طايفه همگى از شجاعان عرب بودند.(257)

    عابس با مسلم بن عقيل
    هنگامى كه مسلم بن عقيل نماينده امام وارد كوفه و در خانه مختار نامه حسين عليه السلام را براى مردم كوفه قرائت كرد، جمعيت با شنيدن بيانات حسين بن على عليه السلام گريان شدند.
    عابس برخاست و پس از حمد و ثناى پروردگار اظهار داشت : من از مردم چيزى نمى گويم زيرا نمى دانم در دل چه دارند، و ترا به وعده هاى آنان مغرور نمى كنم ولى آنچه خود را بر آن آماده كرده ام اين است كه : بخدا قسم هرگاه مرا بخوانيد شما را اجابت مى كنم ، با دشمن شما مى جنگم ، در خدمت شما شمشير مى زنم تا خدا را ملاقات كنم ، و از كارم جز اجر خدائى نمى خواهم .(258)

    عابس نامه رسان مسلم
    پـس از آنكه هيجده هزار نفـر از كوفـيان با مـسلم بن عقيل بيعت كردند مسلم براى حسين عليه السلام نوشت : فان الرّائد لايكذب اهله . (( قاصد به خانواده خود دروغ نمى گويد. ))
    ، از مردم كوفه تاكنون هيجده هزار نفر با من بيعت كرده اند در آمـدن شتاب فرمائيد كه مردم همه با شمايند و نسبت به خاندان معاويه نظر خوبى ندارند.
    مـسلم هيئتـى را به سرپرستى عابس به خدمت امام اعزام داشت تا نامه اش ‍ را بحضرت برسانند كه از جمله آنها شوذب آزاده شده عابس ‍ بود.(259)

    عابس و آماده سازى نيرو
    عـابس نه تـنها خود در راه حسين فداكارى مى كرد بلكه مى كوشيد تا براى حسين عليه السلام نيرو تهيه كند، همينكه جنگ تشديد شد و بيشتر اصحاب ابى عبدالله به شهادت رسيدند، عـابس به شوذب گفت : مى خواهى چه كنى ؟ شوذب گفت : چه انتظار دارى كه انجام دهم جز اينكه با تو در ركاب حسين بجنگم تا كشته شوم .
    عـابس گـفـت : آرى بجز اين انتظارى نداشتم ، بنابراين برو خدمت ابى عبدالله تا ترا به حساب شهدا آورد و من نيز در شهادت توبه ثواب برسم كه اگر هركس ديگرى از نزديكانم با مـن بود دوست داشتم كه قبل از من به شهادت برسد تا در اجر آن شريك باشم كه امروز روزى است كه مى توان تحصيل ثواب نمود و بعد از اين عملى نخواهيم داشت .(260)

    شهادت عابس
    عـابس نزد امـام آمد و عرض كرد: يا ابا عبدالله در روى زمين از دور و نزديك كسى محبوب تـر از شمـا نزد مـن نيست ، اگر مى توانستم قتل و ظلم را از شما به چيزى كه از خون و جانم عزيزتر باشد دور سازم هر آينه انجام مى دادم ، السّلام عليك يا ابا عبدالله . گواه باش كه من بر طريقه شما و پدر شمايم ، پس از سلام وداع با شمشير كشيده به سوى ميدان حركت كرد در حاليكه ضربتى بر پيشانى داشت به ميدان آمد و مبارز طلبيد.
    ربيع بن تميم مى گويد: همينكه ديدم عابس بطرف ميدان مى آيد چون قبلا در جنگها او را ديده بودم كه شجاع بى مثل و نظير است ، فرياد كشيدم : مردم ! اين شير شيران است اين پسر ابى شبيب شاكرى است ، هيچكس ‍ تنها به ميدان نرود كه جان سالم در نمى برد.
    عـابس صدا مى زد الارجل ، الارجل ، ولى هيچكس به مصاف او نرفت عمر سعد كه چنين ديد صدا زد ويلكم ارضخـوه بالحجارة (( واى بر شما او را سنگ باران كنيد. ))
    سپاهيان كوفه هم از هر سو او را سنگ باران كردند.
    عابس كه ديد، هيچكس به ميدان او نمى آيد كلاه خود و زره را از سر و تن برگرفت و به پـشت سر پـرتـاب نمود، و با بدن بدون سلاح به دشمن حمله كرد ربيع بن تميم مى گـويد: بخـدا قـسم ديدم كه به هر سو حمله مى كند بيش ‍ از دويست نفر فرار مى كنند و به روى يكديگـر مـى ريزند، تا آنكه لشكر از چهار طرف او را محاصره كردند و از بسيارى جراحات سنگ و زخم نيزه و شمشير سرانجام از پاى درآمد و به شهادت رسيد و سر او را بريدند، جماعتى اطراف سر را گرفته و به نزاع پرداختند و هر يك مى گفت : كه مـن او را كشتـه ام اخـتـلاف را پـيش عمر سعد بردند، ابن سعد گفت : عابس را يك نفر نكشته است بلكه همه شما دست جمعى او را كشتيد.(261)

    جوشن زبر فـكند كه ما هم نه ماهيم

    مغفر ز سر فكند كه بازم نيم خروس

    بى خود و بى زره بدر آمد كه مرگ را

    در بر برهنه مى كشم اينك چه نوعروس

    وقت آن آمد كه من عريان شوم

    جسم بگذارم سراسر جان شوم

    آنچـه غـير از شورش و ديوانگى است اندر اين ره روى بر بيگانگى است آزمودم مرگ من در زندگيست

    چون رهم زين زندگى پايندگى است

    شوذب مولى شاكر
    السّلام على شوذب مولى شاكر.
    (( سلام بر شوذب آزاد شده قبيله شاكر. ))
    شوذب از بزرگـان و سرشناسان شيعـه و از سواران كم نظير و حافظ احاديث و حامـل علوم اميرالمؤ منين عليه السلام بود كه در جلسه درس ‍ مى نشست و مردم از او استفاده مى كردند، و به همين جهت داراى وجهه و موقعيت خاصى بود.
    شوذب همراه عابس كه نامه مسلم بن عقيل را از كوفه براى حسين مى برد به مكه عزيمت و از مكه همراه ابى عبدالله به كربلا آمد.
    شوذب در جنگ و حمله اولى شركت داشت و قبل از عابس به ميدان رفت و شجاعانى از سپاه كوفـه را به جهنم فـرستـاد تـا سرانجام به درجه رفـيعـه شهادت نائل شد.(262)

    جون مولى ابى ذر
    السلام على جون بن حوى مولى ابى ذر.
    (( سلام بر جون فرزند حُوى آزاد كرده ابى ذر. ))
    جون آزاد شده ابوذر غفارى يكى از شهداى كربلا است كه بعد از وفات ابوذر در خدمت امام حسن و سپس ملازم خدمت امام حسين عليه السلام بوده است لذا در حركت امام از مدينه به مكه و از مكه تا كربلا در ركاب امام عليه السلام بوده است .
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  8. تشكر

    آسیه سادات (26-09-1389)

  9. #85
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    جون اجازه ميدان مى طلبد
    موقعى كه بيشتر ياران حضرت به شهادت رسيدند، جون به حضور امام آمد و اجازه ميدان خـواست ، امـام فرمود: جون تو مجازى بهر كجا كه خواهى بروى زيرا پيروى تو از ما و بودن در خانه به منظور كمك و آسايش بوده است لذا در گرفتارى ما خود را مبتلا مساز.
    جون خـود را به قـدمـهاى حضرت انداخـت و عـرض كرد:يابن رسول الله انا فـى الرّخـاء الحس قصاعكم و فى الشّدة اخذلكم . (( پسر پيامبر در خوشيها كاسه ليس خانه شما بودم حالا در گرفتارى دست از شما بردارم ؟ ))
    واللّه انّ ريحى لمـنتـن و انّ حسبى للئيم و انّ لونى لاسود فتفّس علىّ بالجنّة لطيب ريحى و يشرف حسبى و يبيضّ لونى لا واللّه لا افارقكم حتّى يختلط هذا الدّم الاسود مع دمائكم .
    (( پـسر پيغمبر! بخدا مى دانم كه بويم بد و حسب و نسبم پست و چهره ام سياه است ولى شمـا بهشت را از من دريغ مداريد تا خوشبو و شرافتمند و روسفيد گردم نه بخدا دست از شما خاندان برنمى دارم تا خون سياهم با خون شما آميخته گردد. ))
    شهادت جون
    سپـس حسين عـليه السلام اجازه ميدان داد، جون به ميدان رفت و سپاه دشمن حمله كرد و اين رجز مى خواند:
    كيف ترى الفجّار ضرب الاسود

    بالمشر فى والقنا المددّ

    يذبّ عن آل النّبى احمد

    ارجوبه الجنّة يوم المورد

    1 ـ (( اى پـست فـطرتـان زشت كردار ضربات شمشير و نيزه غلام سياه را چگونه مى يابيد. ))
    2 ـ (( كه از خاندان پيامبر دفاع مى كنيد و با اين عملش اميدوار به بهشت است . ))
    جون پـس از نشان دادن ضرب شصت خـود 25 نفـر را به درك واصل كرد تـا آنكه خـود به درجه رفـيعـه شهادت نائل آمد.
    حسين عليه السلام در روز عاشورا فقط بر بالين هشت نفر آمد كه يكى از آنان همين غلام سياه است ، هنگاميكه در كنار جسد جون نشست فرمود:
    اللّهمّ بيض وجهه و طيّب ريحه و احشره مـع الابرار و عـرّف بينه و بين محمّد و آل محمّد.
    (( خدايا چهره اش را سفيد گردان و بويش را نيكو و او را با ابرار و نيكان محشور فرما و ميان او و محمد و خاندانش معارفه برقرار ساز. ))
    امـام باقر عليه السلام از پدرش امام زين العابدين عليه السلام روايت نموده كه پس از ده روز از گـذشت عاشورا بدن جون را يافتند درحاليكه بوى مشك از او استشمام مى شد و شاعر درباره اش مى گويد:
    خليلى ماذا ثرى الطّفّ فانظرا

    اجونة طيب تبعث المسك ام جون

    و من ذالّذى يدعوا الحسين لاجله

    اذلك جون ام قرابته عون

    1 ـ (( دوستان من نگاه كنيد در خاك كربلا چه مى بينيد آيا نافه مشك است كه مى بويد يا بدن جون . ))
    2 ـ (( اين كيست كه حسين برايش دعا مى كند آيا جون غلام ابى ذر است يا عون خواهرزاده حسين .(263) ))
    نكتـه : هم نشينى با اولياء الله انسان را از حضيض ذلت و پستى به اوج عزت و بزرگى مى رساند.
    حسين در بالين ياران
    در روز عـاشورا حسين عـليه السلام بر بالين هشت نفر از ياران كه به درجه شهادت رسيدند حاضر شد كه حضور حسين در بالين شهيد دليل بر عظمت او است :
    1 ـ مسلم بن عوسجه پس از آنكه بر زمين افتاد حسين عليه السلام به اتفاق حبيب بن مظاهر به بالينش آمـد و فـرمـود: رحمـك اللّه يا مسلم . (( خدا ترا بيامرزد. ))
    و اين آيه را خواند: فهمنهم من قضى نحبه الخ .
    2 ـ در بالين حرّبن يزيد رياحى حاضر شد و فرمود: انت حرّ كما سمّتك امّك .
    3 ـ اسلم غـلام حسين عليه السلام هنگاميكه بر زمين افتاد حسين بر بالينش آمد در حاليكه هنوز رمقى داشت به سوى حسين اشاره مى كرد و اظهار علاقه مى نمود، حسين او را در آغوش گـرفـت و صورت بصورت غـلام نهاد.(264) غـلام تـبسمـى نمـود و گـفـت : كيست مثل من كه حسين صورت بصورتم مى نهد و جان به جان آفرين تسليم كرد.
    4 ـ جون غلام ابوذر كه حسين عليه السلام بر بالينش آمد و فرمود: اللّهمّ بيّض وجهه و طيّب ريحه .
    5 ـ عـباس بن عـلى عـليهماالسلام كه امام بر بالينش رفت و فرمود: الان انكسر ظهرى و قلّت حيلتى .
    6 ـ على اكبر كه حسين در كنار نعش على آمد و فرمود: على الدّنيا بعدك العفا...الخ .
    7 ـ قاسم بن الحسن كه امام بر بالينش آمد و فرمود: بعدا لقوم قتلوك ...الخ .
    8 ـ زهير بن القين در بالينش فرمود: لا يبعدنّك يا زهير...الخ .
    كه شرح هر يك در جاى خـود گـذشتـه يا خـواهد آمـد و نياز به تفصيل نيست .
    حنظلة بن اسعد الشبامى
    السّلام على حنظلة بن اسعد الشّبامى .
    (( سلام بر حنظله فرزند اسعد شبامى . ))
    حنظلة بن اسعد بن شبام همدانى (شبام يكى از تيره هاى قبيله همدان است )
    از بزرگان و چهره هاى درخشان شيعه و مردى سخنور و فصيح و شجاع و از قرّاء معروف بود، و به دليل فصاحت و سخنوريش سفير حسين عليه السلام به سوى عمر سعد بود او را فرزندى است بنام على بن حنظله كه در تاريخ ثبت است .
    حنظله روز عـاشورا به حضور امـام آمـد و اجازه مـيدان طلبيد و پـس از كسب اجازه مقابل سپاه دشمن قرار گرفت و آنان را با اين بيان موعظه كرد:
    يا قوم انّى اخاف عليكم مثل يوم الاخراب مثل داءب قوم نوح و عاد و ثمود والّذين من بعدهم و مـا اللّه يريد ظلما للعباد، يا قوم انّى اخاف عليكم يوم التّناد يوم تولّون مدبرين ما لكم مـن اللّه من عاصم و من يضلل اللّه فما له من هاد (سوره غافر آيه 28 ـ 32) يا قوم لا تقتلوا حسينا فيسحتكم اللّه بعذاب و قد خاب من افترى .
    (( اى مـردم ، بر شمـا از مـثـل روز احزاب مـى تـرسم مـثـل روز قـوم نوح و عـاد و ثـمـود و قـوم صالح كه پس از ايشان بودند، خداوند براى بندگانش ستم نخواسته است ، اى بستگان ، من بر شما از روزى مى ترسم كه يكديگر را به بيچارگى بخوانيد، روزى كه بخواهيد فرار كنيد ليكن پناهى نخواهيد يافت ، هر كه را خـدا گمراه كند هدايت كننده اى نخواهد يافت مردم حسين را نكشيد كه عذاب خدا شما را فـرا گـيرد، و زيانكار است آنكه بر خدا دروغ به بندد. ))
    امام عليه السلام فرمود: پسر اسعد اينان مستوجب عذاب شدند هنگاميكه خواسته ترا كه آنانرا بحق دعوت كردى رد كردند و بر شمـا و يارانتان شوريدند و خون شما را مباح شمردند چه رسد كه اكنون برادران صالح شمـا را كشتـند، حنظله عـرض كرد راست گـفـتـى آيا بروم بسوى پـروردگـارم و به برادران مـلحق شوم نكته : يعنى اينها از زمانى كه حق را رد كردند و شماها را كشتند موجب عذاب شدند نه آنكه با كشتن حسين استحقاق خواهند يافت .
    حسين فرمود: برو بسوى آنچه كه از دنيا و مافيها بهتر است بسوى زندگى ابدى حنظله عـرض كرد:السّلام عـليك يا ابا عـبداللّه صلّى اللّه عـليك و عـلى اهل بيتك و عرّف بينك و بيننا فى الجنّة .
    فقال الحسين : آمين آمين ، حنظله با اجازه مجدد شمشير كشيده بر دشمن حمله كرد و دشمن او را احاطه نموده تا شهيدش كردند.(265)
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  10. تشكر

    آسیه سادات (26-09-1389)

  11. #86
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    حجاج بن مسروق الجعفى
    السّلام على الحجاج بن مسروق الجعفى .
    (( سلام بر حجاج فرزند مسروق جعفى . ))
    حجاج فـرزند مـسروق فـرزند جعف مذجحى جعفى از شيعيانى است كه در كوفه سكونت گـرفـت و در ركاب امير مؤ منان در جنگها شركت كرد و چون شنيد كه حسين عليه السلام از بيعـت با يزيد امتناع و سرپيچى نموده و به مكه كوچ كرده است حجاج هم از كوفه به قصد يارى حسين به مكه آمد و از آنجا در جوار حضرت بود.
    وى مـؤ ذن امـام بود كه در اوقات نماز اذان مى گفت چنانكه در ذى حسم هنگام ظهر امام عليه السلام دستـور داد حجاج اذان بگويد، سپس امام با دو سپاه نماز را برگزار كرد. حجاج همـان كسى است كه در قـصر بنى مـقـاتـل امام او را براى دعوت عبيدالله بن حر جعفى فرستاد كه داستانش در قصر بنى مقاتل گذشت .
    چـون روز عاشورا فرا رسيد حجاج به حضور امام آمد و اجازه ميدان خواست امام اجازه فرمود و به مـيدان رفـت و پس از ساعتى نبرد درحاليكه تمام بدنش با خونش خضاب شده بود برگشت و خطاب به امام عرض كرد:
    قدتك نفسى هاديا مهديّا

    اليوم القى جدّك النّبيا

    ثمّ اباك ذاالنّدى عليّا

    ذاك الّذى نعرفه الوصيّا

    1 ـ (( جانم به قربانت كه هدايت كننده و هدايت شده اى امروز جدت پيامبر را ديدار مى كنم . ))
    2 ـ (( سپس پدرت على بزرگوار را ملاقات خواهم كرد كه او را وصى بر حق پيامبر مى دانم . ))
    حسين عـليه السلام فرمود: من هم پشت سر شما ايشان را ملاقات مى كنم . حجاج به ميدان برگشت و جنگيد تا به شهادت رسيد.(266)
    ابو الشعثاء الكندى
    السلام على يزيد بن زياد بن مهاصر الكندى .
    (( سلام بر يزيد فرزند زياد فرزند مهاصر كندى . ))
    يزيد بن زياد مـكنى به ابو الشعثاء مردى شريف و شجاع و جسور بود، ابو الشعثاء همـراه عـمـر سعـد به كربلا آمد تا هنگاميكه امام شروطى را به ابن سعد پيشنهاد كرد و پذيرفته نشد از لشكر كوفه جدا شد و به حسين پيوست ، در روز عاشورا سواره جنگيد تـا آنكه اسبش را پى كردند، زانوها را بر زمين نهاد و صد تير كه در كنانه اش داشت همه را بسوى سپاه عمر سعد شليك كرد و به جز پنج عدد از تيرها همگى به هدف اصاب كرد و هر تيرى كه رها مى كرد و به هدف مى رسيد مى گفت :
    انابن بهدله فرسان العرجله امـام حسين عـليه السلام هم دعـا مـى فـرمـود:اللهم سدّد رمـيتـه و اجعل ثوابه الجنّة .
    (( خداوندا تيرش را به هدف برسان و ثواب او را بهشت قرار ده . ))
    چـون تـيرهايش تمام شد برخاست و گفت : فقط پنج تير خطا كرد سپس با شمشير به دشمن حمله كرد و اين رجز مى خواند:
    انا يزيد و ابى مـهاصر

    اشجع مـن ليث بغيل خادر

    يا ربّ انّى للحسين ناضر

    ولابن سعد تارك و هاجز

    (( مـن يزيدم و پـدرم مهاصر است شجاعتر از شيرى كه در آشيانه اش جاى گرفته است . ))
    (( پروردگارا من ياور حسينم و از ابن سعد بريده و او را رها كرده ام . ))
    و پيوسته جنگيد تا به لقاء الله پيوست رضوان الله تعالى عليه .(267)
    عمروبن جناده
    السلام على عمرو بن جنادة بن كعب الانصارى .
    (( سلام بر عمروبن جنادة بن كعب انصارى . ))
    جنادة بن كعـب پـدر اين جوان از كسانى است كه از مكه معظمه با خانواده اش خدمت ابى عبدالله رسيد و در روز عاشورا در حمله اولى شهيد شد.
    عـمـروبن جناده كه جوانى نورس بود از مادرش دستور يافت تا خدمت امام آمده و اجازه ميدان كسب نمايد، امام به او اجازه ميدان نداد، جوان مرتبه دوم بحضور امام آمد و اجازه خواست امام حسين باز هم اجازه ندار و فرمود: پدر اين جوان در جنگ شهيد شده شايد مادرش راضى نباشد نوجوان عرض كرد: ان امّى هى الّتى امرتنى (( مادرم به من اجازه داده . ))
    آنگاه امام اجازه فرمود.
    عمرو به ميدان رفت و اين رجز را مى خواند:
    اميرى حسين و نعم الامير

    سرور فواءد البشير النّذير

    على و فاطمة والداه

    فهل تعلمون له من نظير

    له طلعـة مـثـل شمـس الضّحى

    له غـرّة مثل بدر منير

    1 ـ (( پـيشوايم حسين است و چـه خـوب پـيشوائى است خوشحال كننده دل و قلب پيامبر بشير و نذير است . ))
    2 ـ (( على و فاطمه پدر و مادر اويند آيا براى او نظير و همتائى نشان داريد. ))
    3 ـ (( طلعتش مانند خورشيد نيمروز و چهره اش مانند ماه شب چهارده مى درخشد. ))
    و به نبرد پرداخت تا به شهادت رسيد، سرش را بريدند و به طرف خيمه گاه حسينى پرتاب نمودند مادر كه سر جوانش را ديد برداشت و بوسيد و با همان سر بطرف دشمن حمـله كرد و چـنان بر سر دشمـن كوبيد كه مردى را به هلاكت رسانيد آنگاه به خيمه برگشت و عمود خيمه را برگرفت و خواست به سوى دشمن حمله كند اما امام او را به خيمه گاه برگردانيد.(268)
    نكتـه : هر رزمـنده اى كه به مـيدان مـى رفت رسم بود كه خودش را با نام و قبيله اش مـعـرفى مى كرد ليكن اين نوجوان از خود و قبيله اش نامى نبرد، بلكه از رهبرش حسين بن على نام برد.
    زنان رزمنده در كربلا
    روز عاشورا در كربلا يك زن شهيد شد و دو زن جنگيدند:
    1 ـ زن شهيده همسر عبدالله بن عمر كلبى بود كه تفصيلش در صفحات قبلى گذشت .
    2 ـ يكى از زنانى كه در كربلا به ميدان رزم قدم نهاد و به كارزار پرداخت بحريه دختر مسعود خزرجى همسر جناده و مادر عمروبن جناده است كه پس از شهادت فرزندش دشمن سر او را بريد و بطرف مـادر كه جلو خـيمـه بود پرتاب كرد، مادر سر فرزند را برداشت و به سينه چسبانيد و احسنت و مرحبا گفت و سپس سر را با شدت و حِدّت هر چه تـمـامـتـر بسوى دشمـن پـرتاب نمود بدين معنى : سرى را كه در راه خدا دادم پس ‍ نمى گيرم .
    و با سر يك نفر از دشمن را كشت ، آنگاه ستون خيمه را گرفت و به دشمن حمله كرد و اين رجز را مى خواند:
    انا عجوز فى النّساء ضعيفة

    بالية خاوية نحيفة

    اضربكم بضربة عنيفة

    دون بنى فاطمة الشّريفة

    (( پير زنى هستم كه در ميان زنان هم ناتوانم كه استخوانم سست و ساختمان وجودم فرو ريخـتـه و اندامـم ضعـيف است اما ضربات مهلكم را بر شما وارد مى سازم و از فرزندان فاطمه دفاع مى كنم . ))
    حسين عليه السلام آمد و زن را به خيمه باز گردانيد.
    3 ـ مـادر وهب بن عبدالله كلبى پس از كشته شدن فرزندش عمود خيمه را گرفت تا به دشمـن حمـله كند، حسين عليه السلام او را برگردانيد و فرمود: ارجعى رحمك الله فقد وضع اللّه عنك الجهاد.
    (( يعنى خدا ترا بيامرزد برگرد كه خدا جهاد را از تو برداشته .(269) ))
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  12. تشكر

    آسیه سادات (26-09-1389)

  13. #87
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    فرار ضحاك بن عبدالله مشرفى
    راستـى روز عـاشورا روز مـحك و آزمـايش انسانها بود، كه افراد واقع بين و وقت شناس حداكثـر استـفاده را كردند و در لحظاتى كوتاه از حضيض ذلت و آتش قهر الهى و دوزخ رستند و بر اريكه عزت و بهشت برين نشستند و افرادى هم بدون آنكه پاى بند زندگى و عائله باشند سعادت عظيمى را از دست دادند ضحاك بن عبدالله از افراد گروه اخير است كه خـود را از سعـادت ابدى مـحروم كرد وى شخـصا نقل مى كند: كه من و مالك بن النظير الارحبى بر حسين وارد شديم ، سلام كرديم ، حضرت به مـا خـوش آمـد گـفـت ، و سپس از ما پرسيد كه مقصودتان از ملاقات چيست ؟ گفتيم : كه براى عـرض سلام و تـجديد ديدار و شمـا را در جريان اخبار روز قرار دهيم ، كه مردم كوفـه تـصمـيم به جنگ با شما گرفته اند لذا تصميم خود را بگيريد. حسين فرمود: حسبى الله و نعم الوكيل (( به اميد خدا كه او بهترين اتكاء است . ))
    آنگاه براى حسين دعا كرديم و از حضرت اجازه خواستيم .
    حسين فرمود: چه مى شود كه مرا يارى كنيد؟
    مالك گفت : من عيالوارم و از سوى ديگر مقروض .
    مـن هم گفتم : گر چه داراى عيال نيستم و ليكن مقروض هستم منتها اگر به من اجازه دهيد تا وقتى كه براى شما مفيد باشم در خدمت باشم و هرگاه احساس كردم ياورى نداريد و وجود من براى شما مفيد نيست مجاز باشم كه دنبال كار خود بروم ، در خدمت هستم .
    حضرت فرمود: هرگاه چنين شد بيعتم را از تو برمى دارم .
    ضحاك تا آخرين ساعات زندگى حسين در روز عاشورا در كربلا بود و بعضى از حوادث و وقايع عاشورا را نقل كرده است .
    او مـى گـويد: در روز عاشورا هنگامى كه ديدم اسبان با تيراندازى دشمن هلاك مى شوند، مـن اسب خود را در پشت خيمه ها بستم و پياده مى جنگيدم و دو نفر را هم كشتم و دست يكى از سپـاهيان عمر سعد را قطع كردم ، تا وقتى كه ديدم بيش از چند نفر از ياران حسين باقى نمانده اند و دشمن بر حسين و اهل بيتش چيره شده ، عرض كردم : پسر پيغمبر ميان من و شما عهدى بوده است و اكنون فكر مى كنم كه ديگر وجود من اثر ندارد.
    حضرت فـرمـود: آرى چـنين است و تـو آزادى اگـر مى توانى برو و خود را نجات ده اما چگونه مى توانى بروى ؟
    گفتم : اسبم تازه نفس است مى روم ، سپس سوار بر اسب شدم و چند ضربه تازيانه بر اسب نواخـتـم كه اسب سرعت گرفت و راه بيابان را پيش گرفتم پانزده نفر مرا تعقيب كردند تا به شفيّه روستائى نزديك كربلا رسيدم ديدم سواران به من نزديك شده اند، به طرف آنان برگـشتـم كثيربن عبدالله شعبى و ايوب بن مشروح خيوانى و قيس بن عـبدالله مـرا شناخـتـند و گـفـتـند: هان ضحاك بن عبدالله از بنى اعمام ما است از او دست بداريد، آنها هم از من دست كشيدند و خدا مرا نجات داد.(270)
    يزيد بن ثبيط و فرزندان
    السّلام عـلى يزيد بن ثبيط القيسى السّلام على عبدالله و عبيد اللّه ابنى يزيد بن ثبيط القيسى .
    (( سلام بر يزيد پسر ثبيط قيسى ، سلام بر عبدالله و عبيدالله فرزندان يزيد پسر ثبيط قيسى . ))
    يزيد بن ثـبيت (ثـبيط) عـبدى بصرى (قيسى ) از شيعيان بصره و در ميان قبيله اش از بزرگان و محترمين بود.
    در بصره زنى بود بنام مـاريه دخـتـر مـنقـذ عـبدى كه خـانمـى با كمـال و داراى مـوقعيت و خانه اش مركز شيعيان بصره بود كه در آنجا اجتماع مى كردند و درباره مسائل روز به بحث و گفتگو مى پرداختند.
    مـوقـعـيكه ابن زياد هنوز در بصره بود همـه راهها را كنترل مى كرد، يزيد بن ثبيط تصميم گرفت از بصره خارج شده و به حسين بپيوندد، او صاحب ده پسر بود لذا تصميم خود را با آنان در ميان نهاد و گفت : كدامتان حاضريد با من به مكه بياييد و جانتان را نثار حسين كنيد؟
    عبدالله و عبيدالله دو نفر از فرزندانش اعلام آمادگى كردند، سپس يزيد به خانه ماريه عـبديه آمد و تصميمش را با شيعيان در ميان گذاشت تا شايد بتواند آنها را با خود همراه سازد ليكن آنها گفتند: ما از ماءموران ابن زياد مى ترسيم كه مبادا ما را دستگير كنند.
    يزيد بن ثـبيط گـفـت : اگـر تـمـام جاده ها را با سم اسبان پر كنند من از تصميم خود برنمى گردم و از تعقيب ماءمورين ابن زياد نمى ترسم .
    يزيد به اتفاق دو فرزندش عازم شد، و از مردم بصره نيز عامر و غلامش و سيف بن مالك و ادهم بن اميه با او همراهى مى كردند و جمعا هفت نفر راهى مكه شدند.(271)
    ابن ثبيط در تعقيب حسين و حسين دنبال ابن ثبيط
    يزيد و همراهان وقتى وارد مكه شدند كه حسين عليه السلام در ابطح (يكى از محلات مكه ) مـنزل داشت ، يزيد شب را در مـنزل خـود سپـرى كرد، و اول روز عـازم مـنزل امـام گرديد، و از طرفى حسين عليه السلام شنيد كه يزيد بن ثبيط به مكه آمده عازم منزل او شد و چون به جايگاه او آمد گفتند: يزيد خدمت شما رفته است امام حسين در همانجا توقف فرمود و منتظر برگشت يزيد شد يزيد كه فهميد حسين به سراغ او آمـده شتابان به جايگاه خود برگشت و حسين را در آنجا ديد با صداى بلند اين آيه را خـواند:قـل بفـضل اللّه و رحمـتـه فـبذلك فـليفـرحوااشاره به اينكه آمدن حسين و نزول اجلالش در مـنزل يزيد فـضل و رحمـت خـدا است كه شامـل حال او شده و بايد به اين تـفـضل الهى خوشحال بود سپس بر حسين سلام كرد و در حضور امام نشست و هدف از آمدن خدمت او را بيان كرد، و حسين هم درباره اش دعا فرمود.
    آنگاه وسائل خود را به جايگاه امام منتقل و به حضرت پيوست و در محضر آن جناب بود تا روز عاشورا.
    عـبدالله و عبيدالله فرزندان يزيد در حمله اولى شهيد شدند و يزيد بن ثبيط در حملات بعدى به شهادت رسيد.(272)
    نكته : جاذبه حسين براى انصار و ياران يك طرفه نيست بلكه جاذبه ياران نيز حسين را به سوى آنان مى كشاند.
    شهيد بعد از حسين سويد بن عمرو
    سويد بن عـمـرو بن ابى المـطاع خـثـعـمى پيرمردى بزرگوار، عابد، كثيرالصلوة و شجاعى آزموده در ميدان جنگ بود.
    بنا به نقل طبرى و ديگر ارباب مقاتل سويد با كسب اجازه از امام عليه السلام به ميدان كارزار قدم نهاد و اين رجز را خواند:
    اقدم حسين اليوم نلقى احمدا

    و شيخك الحير عليا ذالنّدى

    و حسنا كالبدر وافى الاسعدا

    و عمّك القرم الهمام الارشدا

    حمزة ليث اللّه يدعى اسدا

    و ذالجناحين تبوّ اءمعقدا

    فى جنّة الفردوس يعلوا صعدا

    قدم پيش نهادم اى حسين تا جدت احمد صلى الله عليه و آله و سلم و پدرت على و برادرت حسن و عـمـوهايت حمـزه شير خـدا و جعـفـر صاحب دو بال را كه در بهشت برين در مقام و مرتبه والاى آن هستند ملاقات نمايم .
    و به كارزار پرداخت تا در اثر جراحات بسيار از پاى درآمد و به صورت بر زمين افتاد و آنچـنان بيحال بود كه قدرت حركت از او سلب شده بود سپاه دشمن به تصور اينكه سويد جان داده است مـتعرض او نشدند پس از آنكه حسين عليه السلام به شهادت رسيد، سويد در حال جان دادن شنيد كه مى گويند: حسين كشته شد غيرتش به جوش آمد و حركتى به خود داد و از جاى برخاست ، و چون شمشيرش را دشمنان گرفته بودند كاردى كه در ساق پـا زير چـكمـه جاى داده بود گـرفـت و با كارد با دشمـن جنگـيد، با اين حال دشمنان ديدند كه تنها از عهده او بر نمى آيند دستجمعى بر او حمله كردند و عروة بن بكار تغلبى و زيد بن ورقاء جهنى او را شهيد نمودند.(273)
    چهار نفر بعد امام حسين عليه السلام به شهادت رسيدند
    بعد از شهادت حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام چهار نفر به شهادت رسيدند:
    1 ـ سويد بن عـمـرو بن ابى المـطاع خـثـعـمـى چـنانكه در صفـحه قبل گذشت .
    2 و 3 ـ سعـدبن حارث انصارى عـجلانى و برادرش ابوالحتـوف اهل كوفه كه جزء سپاهيان عمر سعد بودند هنگامى كه حسين عليه السلام كشته شد و زنان و اهل حرم حسينى صدا را به گريه و زارى بلند كردند، سعد و ابو الحتوف شمشير كشيدند و به سپـاه عـمـر سعـد حمله ور شدند و جماعتى را كشتند تا به فوز شهادت نائل شدند.
    4 ـ مـحمـد بن ابى سعـيد بن عقيل بن ابى طالب ، حميد بن مسلم گويد: چون حسين عليه السلام كشته شد پسر بچه اى از خيمه گاه بيرون آمد و ترسان و لرزان به اين سو آن سو نگاه مى كرد و من كاملا متوجه او شدم كه پيراهن و شلوارى پوشيده و عمود خيمه اى در دست دارد و دو گـوشواره اش در اثـر حركت طفل حركت مى كرد ناگاه سوارى به سوى او تـاخـت و چـون به او رسيد از اسب پياده شد و با شمشير او را دو نيمه كرد از نام پسر بچـه پـرسيدم گفتند: محمد بن ابى سعيد، و از نام قاتلش جويا شدم گفتند: لقيط بن اياسى جهنى است در زيارت ناحيه مقدسه آمده : السّلام على محمّد بن ابى سعيد بن عقيل و لعن الله قاتله لقيطبن ياسر الجهنى .
    (( سلام بر مـحمـد پـسر ابى سعيد بن عقيل خدا قاتلش لقيط جهنى را لعنت كند.(274) ))

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  14. تشكر

    آسیه سادات (26-09-1389)

  15. #88
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    دو نفر با فاصله به شهادت رسيدند
    دو نفر از ياران حسين عليه السلام مجروح شدند و آنها را اسير كردند و پس از شش ماه و يك سال به شهادت رسيدند: 1 ـ سواربن ابى عمير النهمى پس از مجروح شدن اسير شد و شش مـاه بعـد به شهادت رسيد، و در زيارت ناحيه مى خوانيم :السلام على الجرح المـاسور سواد بن ابى عـمير النهمى الهمدانى (( سلام بر مجروح اسير سوار بن ابى عمير. ))
    2 ـ مـرقع بن ثمامة صيداوى وى پس از آنكه بر زمين افتاد اقوامش او را به كوفه بردند و دور از چشم ابن زياد نگهدارى مى كردند تا آنكه ابن زياد اطلاع يافت و فرستاد تا او را بكشد بستگانش وساطت كردند تا از كشتنش صرفنظر كرد اما او را دربند نموده و به زاره از تـوابع عـمـان تـبعـيد نمـوده و در زاره پـس از گـذشت يكسال از واقعه عاشورا به لقاء الله پيوست .(275)
    امام ياران را به استقامت مى خواند
    حسين عليه السلام هنگاميكه مشاهده كرد ياران يكى پس از ديگرى به شهادت مى رسند و مـمـكن است اين وضع در آنان سستى ايجاد نمايد با جمله اى كوتاه ولى پرمغز و عميق آنها را به صبر و استقامت دعوت كرد:
    صبرا بنى اكرام فما الموت الا قنطرة تعبر بكم عن البوس و الضراء الى الجنان الواسعـة و النعـم الدائمـة فـايكم يكره ان ينتقل من سجن الى قصر ان ابى حدثنى عن رسول الله انه قال : ان الدنيا سجن المؤ من و جنة الكافر و الموت جسر هؤ لاء الى جنانهم و جسر هؤ لاء الى جهيمهم .
    (( تـحمـل و بردبارى پـيشه كنيد اى فرزندان آزاده ، كه مرگ پلى است كه شما را از سختيها و مرارتها به بهشت برين عبور مى دهد و به نعمتهاى پايدار مى رساند، كيست كه از زندان به قـصر باشكوهى منتقل شود و ناراحت باشد همانا پدرم على بن ابيطالب از جدم رسول خـدا نقل كرده كه فرمود: دنيا براى مؤ من زندان است و براى كافر بهشت ، و مرگ پلى است فاصله ميان آنها با بهشتشان و ميان اينها با جهنمشان .(276) ))
    نكتـه : حسين عـليه السلام در اين جمـلات كوتـاه اصحاب خود را به سرنوشت آينده نزديكشان تـوجه مى دهد تا از مرگ نهراسند كه مرگ در راه خدا و شهادت در راه دين و ايمان ، زندگى جاويد و ابدى به انسان ميدهد و مومن با انتخاب چنين مرگ از همه سختيها و ناراحتى ها و رهائى يافته و به بهشت جاويدان وارد مى شود.
    اسلم بن عمر و غلام تركى
    اسلم بن عمر و غلام امام حسين عليه السلام كه پدرش ترك زبان بود اين غلام نويسنده و اهل قلم بود و نوشته اند كه وقتى قدم به ميدان كارزار نهاد اين رجز را مى خواند:
    البحر من طعنى و ضربى يصطلى

    و الجو من سهمى و نبلى يمتلى

    اذا حسامى و يمينى ينجلى

    ينشق قلب الحاسد المبجلى

    1 ـ (( دريا از ضربات شمشير و نيزه ام متلاطم و فضا از تير پيكانم پر مى شود. ))
    2 ـ (( هنگاميكه دست و شمشيرم به حركت درآيد قلب حسود از ترس ‍ مى شكافد. ))
    به سپـاه كفـر حمـله كرد و عـده زيادى را به جهنم فرستاد كه بعضى از مورخين تعداد كشتگان او را هفتاد نفر بحساب آورده اند.
    پس از آنكه بزمين افتاد حسين عليه السلام بر بالينش آمد در وقتى كه هنوز رمقى بر تن داشت ، حضرت مشاهده كرد كه غلام نسبت به مولايش اظهار علاقه مى كند، محبت غلام امام را گـريان ساخت در كنارش نشست و صورت بر جبين غلام گذاشت ، اسلم كه از اين همه محبت مـولايش به وجد آمـده بود گويا روح تازه اى در بدنش دميد و فرياد زد:من مثلى و ابن رسول الله واضع خده على خدى .
    (( كيست مـثـل مـن كه پـسر پيغمبر صورت بر صورتم نهاده . ))
    با گفتن اين جمله از شوق ، جان به جان آفرين تسليم كرد.(277)
    شهادت دو نفر جابرى
    السلام على سيف بن احارث ابن سريع السلام على مالك بن عبدبن سريع .
    (( سلام بر سيف پسر حارث پسر سريع ))
    (( سلام بر مالك پسر عبد پسر سريع )) .
    سيف بن حارث بن سريع همدانى جابرى و مالك بن عبد بن سريع كه با هم برادر مادرى و پسر عمو بودند، در كربلا بحضور امام عليه السلام رسيدند و شبيب آزاد شده آنان هم كه مـردى شجاع بود همـراه ايشان بود، اين دو برادر در روز عاشورا وقتى حسين عليه السلام را غـريب ديدند گريان شدند حسين فرمود: فرزندان برادرم چرا گريه ميكنيد بخدا قسم اميدوارم ساعتى ديگر خوشحال گرديد.
    عـرض كردند: بخدا سوگند براى خود نمى گرييم بلكه گريه ما براى شما است كه مـى بينيم دشمن شما را احاطه كرده و قدرت دفاع از شما را نداريم به جز آنكه جان خود را فداى شما كنيم .
    حسين عليه السلام فرمود:جزاكم الله احسن جزاء المتقين .
    (( خدا به شما بهترين پاداش پرهيزگاران عطا فرمايد. ))
    آن دو برادر در حاليكه توجهشان به حسين عليه السلام بود با جمله : السلام عليك يابن رسول الله . با او خداحافظى نمودند و امام در جوابشان فرمود:و عليكما السلام و رحمة الله و بركاته .
    و به سوى مـيدان رهسپار شدند و به مسابقه پرداختند و از يكديگر حمايت مى كردند تا به شهادت رسيدند.(278)
    انس كاهلى پيرترين ياران حسين
    السلام على انس بن كاهل الاسدى .
    (( سلام بر انس پسر كاهل اسدى . ))
    انس بن حارث بن بنيه بن كاهل اسدى يكى از ياران رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم كه از پـيامبر احاديثى نقل كرده است كه از آن جمله است حديثى در شهادت حسين عليه السلام .
    قـال : سمـعـت رسول الله يقـول و الحسين عـليه السلام فـى حجره ان ابنى هذا يقتل بارض من ارض العراق الافمن شهده فلينصره .
    از پـيامـبر شنيدم در وقتى كه حسين در دامن رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بود، فرمود: اين فرزندم در قسمتى از زمين عراق كشته مى شود، آگاه باشيد هر كه او را دريابد بايد او را يارى نمايد. ))
    به همين دليل بود وقتى كه شنيد حسين عليه السلام به كربلا آمده از كوفه حركت كرد. و نيمه شبى به حضور مبارك امام شرفياب شد.
    در روز عـاشورا چـون نوبت جانبازى به او رسيد بخدمت امام آمد و اجازه ميدان طلبيد، امام اجازه فـرمـود، چـون سنش بالا بود و كمرش خميده لذا شالى بر كمر بست خميدگى پشت نمودار نباشد و ابروهاى خود را با دستمالى به پيشانى بست تا مانع ديدش نگردد.
    امـام كه اين حركت پيرمرد مخلص را مشاهده كرد اشك از چشمان مباركش جارى شد و فرمود: شكر الله سعيك يا شيخ . (( خدا سعى و كوشش ترا تقدير نمايد. ))
    انس به ميدان آمد و مانند شجاعان جوان رجز مى خواند:

    قد علمت كاهلها و دودان

    وخنذ فيون و قيس عيلان

    بان قومى آفة للاءقران

    (( تـيره هاى كاهل و دودان و خـندف و قـيس همـگـى مـى دانند كه قـبيله ما نابود كننده همرزمانند. ))
    گـفـتـه شده هيجده نفـر را كشت تـا به درجه رفـيعـه شهادت نائل و روحش با ارواح طيبه انبياء و صديقين و شهدا پيوند يافت .(279)

    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  16. تشكر

    آسیه سادات (26-09-1389)

  17. #89
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞






    عبدالله و عبدالرحمان غفاريان
    السلام على عبدالله و عبدالرحمان ابنى عروة بن حراق الغفاريين .
    (( سلام بر عبدالله و عبدالرحمان پسران عروه پسر حراق غفاريان . ))
    اين دو برادر از اشراف و بزرگـان كوفـه بودند كه داراى موالى و هم پيمانانى از ساير قبايل عرب و غير عرب بودند. حراق جد آنان از ياران على عليه السلام بود كه در جنگهاى سه گانه شركت داشت . اين دو برادر در كربلا به حسين عليه السلام پيوستند.
    چون اصحاب ابى عبدالله ديدند كه دشمن زياد شده و تاب و توان مقابله و دفاع از جان حسين و خـود را ندارند آمـاده شهادت شدند دو برادر غفارى به حضور امام آمدند و عرض كردند: السلام عـليك يا ابا عـبدالله . دشمـن ما را محاصره كرده و دوست داريم كه در برابر شمـا كشتـه شويم و با شهادتمان از شما دفاع كنيم ، امام فرمود: مرحبا بكما (( آفـرين بر شما ))
    نزديك شويد، آن دو به سوى دشمن حمله كردند و اين رجز را مى خواندند و يكديگر را پاسخ مى دادند:
    قد علمت حقا بنو غفار

    و خندف بعد بنى نزار

    لنضر بن معشر الفجار

    بكل غضب صارم تبار

    يا قوم ذودوا عن بنى الاطهار

    بالمشر فى والقنا الخطار

    بنو غـفـار و تيره خندف و نزار به راستى دانسته اند كه ما با شمشير بران بر گروه فجار و كفار ضرباتمان را وارد مى كنيم .
    مردم ! از فرزندان پاك پيامبر با شمشير و نيزه دفاع كنيد. ))
    آنقـدر جنگيدند تا به شهادت رسيدند، برخى از مورخين نوشته اند كه عبدالله در حمله اولى شهيد شد.(280)

    جانبازى جوانان هاشمى
    تـا وقـتـى كه حتى يك نفر از اصحاب ابى عبدالله عليه السلام بودند به افراد بنى هاشم كه از بستگان و نزديكان حسين عليه السلام بودند اجازه جنگ و جهاد نمى دادند تا آنكه آخرين نفر از ياران امام به شهادت رسيدند در اين هنگام جوانان هاشمى آماده شهادت شدند يكديگر را در آغوش ‍ مى گرفتند و بوسه نثار مى كردند چون بسوى بهشت جاويد رهسپـار بودند خـندان و شادان اما همينكه چشمشان به ابى عبدالله مى افتاد بر غربت و تـنهائيش مى گريستند مخصوصا وقتى كه گريه و شيون زنان علويات را مى شنيدند بى طاقت مى شدند امام عليه السلام درباره بعضى از جوانان به دلايلى اجازه ميدان نمى داد و تـحمـل كشتـه شدنشان بر او گران مى آمد و لذا آنان به دست و پاى حضرت مى افتادند و دست و پايش را بوسه مى زدند تا اجازه جانبازى بگيرند.(281)

    على اكبر در زيارت ناحيه مقدسه
    در زيارت ناحيه مقدسه امام زمان درباره حضرت على بن الحسين على اكبر چنين مى خوانيم :
    السلام عليك يا اول قـتـيل مـن نسل خـير سليل مـن سلالة ابراهيم الخـليل ، صلى الله عـليك و على ابيك اذ قـال فـيك : قـتـل الله قـومـا قـتـلوك يا بنى ما ااءجراءهم على الرحمان و على انتهاك حرمة الرسول ، عـلى الدنيا بعـدك العـفـا، كانى بك بين يديك ماثلا و للكافرين قاتلا، قائلا:
    انا على بن الحسين بن على

    نحن و بيت الا اولى بالنبى

    اطعنكم بالرمح حتى ينثى

    اضربكم بالسيف احمى عن ابى

    ضرب غلام هاشمى عربى

    والله لا يحكم فينا بن الدعى

    حتـى قـضيت نحبك و لقيت ربك ، اشهد انك اولى بالله و برسوله و انك ابن رسوله و حجته و اءمينه حكم الله على قاتلك مرة بن منقذ بن النعمان العبدى لعنه الله و اخزاه و من شركه فـى قـتلك و كانوا عليك ظهيرا اصلاءهم الله جهنم و سائت مصيرا و جعلنا الله من مـلاقـيك و مرافقى جدك و ابيك و عمك و اخيك و امك المظلومة و ابرء الى الله من اعدائك اولى الجحود والسلام عليك و رحمه الله و بركاته .
    (( سلام بر تـو اى شهيد از نسل بهتـرين نسلها كه از نسل ابراهيم خليلى . ))
    درود خدا بر تو و بر پدرت هنگامى كه درباره دشمنت نفرين كرد: كه خدا بكشد قومى را كه تـرا كشتـند، پـسرم اينان چـقـدر نسبت به خـدا و به ريخـتـن احتـرام رسول خدا جسورند على جان پس از تو خاك بر سر دنيا و زندگانى دنيا.
    گـويا مـى بينيم وقتى را كه در برابر دشمن ايستاده جنگ مى كردى و اين چنين رجز مى خـواندى : مـن عـلى فـرزند حسين بن عـلى هستـم به خـانه خـدا قـسم كه ما به پيامبر سزاوارتريم در حمايت از پدرم شما را با نيزه و شمشير آنقدر مى زنم تا بشكند تا شما ضربه جوان هاشمى عربى را ببينيد كه بخدا سوگند زنازادگان بر ما حكومت نخواهند كرد. تا آنكه وظيفه ات را به پايان رساندى و خداى خود را ملاقات نمودى .
    آرى گـواهى مـى دهم كه تو به خدا و رسولش نزديكتر و سزاوارترى كه تو فرزند رسول خـدا و فـرزند حجت و امـين اوئى ، خـدا عـليه قاتل تو مرة بن منقذ عبدى و هر كه با او كمك كرد حكم فرمايد و آنها را لعنت كند و خوار و زبون سازد و آنان را عـذاب جهنم بچشاند كه بد جايگاهى است ، و خدا ما را از كسانى قرار دهد كه با تو ملاقات كنيم و از هم نشينان جد و پدر و عمو و برادر و مادر مظلومه ات باشيم و از دشمنان تو در پيشگاه خدا بيزارى مى جوئيم كه منكر حق و حقيقتند و سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد.(282)
    ))
    نكته : على اكبر چند موضوع مهم را در رجز گنجانيده است :
    على اكبر حقا عزت نفس و اباء و امتناع از پذيرش ظلم و ستم را از پدر بارث برده است .
    نكتـه ديگـر اينكه از زيارت ناحيه مقدسه استفاده مى شود كه مادر على اكبر در كربلا بوده است .
    1 ـ حمـايت از رهبر: اين حملات و ضربات را به عنوان حمايت از پدرم كه امام من است بكار مى گيرم .
    2 ـ عـزت نفس و امتناع از پذيرش ظلم و جور: تا جان در بدن و نفس در سينه دارم زير بار حكومت ظالمانه فرزند زنا و ناشايست نمى روم .



    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

  18. #90
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞




    شخصيت على اكبر
    حضرت عـلى اكبر دو سال پس از شهادت جدش حضرت على بن ابيطالب متولد گرديد بنابراين نقـل كه مـشهور هم هست در كربلا هيجده سال داشته است اما در سرائر اين ادريس آمده كه در زمان خلافت عثمان متولد گرديده و از جدش على عليه السلام روايت نموده است .
    مـادرش ليلى دخـتـر ابى مـرة بن عـروة بن مـسعـود ثـقـفـى است كه در مـيان اهل منبر به ام ليلى معروف است و مادر ليلا هم ميمونه دختر ابوسفيان بوده است .
    عـلى اكبر در خـلقـت و اخـلاق و گـفـتار شبيه جدش رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم بوده است ابوالفرج اصفهانى نقل مى كند كه معاويه از اطرافيانش پرسيد: چه كسى به خلافت شايسته و سزاوارتر است ؟ گفتند: شما.
    مـعـاويه گفت : نه چنين است كه شما مى گوئيد بلكه على بن الحسين سزاوارتر است كه جدش رسول خدا است و داراى شجاعت بنى هاشم و سخاوت بنى اميه و زيبائى ثقيف است .
    نكتـه : مـعـاويه در اين گفتارش مى خواهد بنى اميه را به سخاوت تعريف كند. كنيه اش ابوالحسن اما لقب اكبر با اينكه حضرت سجاد بزرگتر بوده شايد از اين جهت باشد كه سه نفر از فرزندان امام حسين عليه السلام على نام داشتند: امام زين العابدين و على اكبر و عـلى اصغـر كه در ميان دو نفر شهيد از فرزندان امام حسين عليه السلام او بزرگتر از على اصغر بوده لقب اكبر به خود گرفته است .(283)

    شهادت على اكبر
    هنگاميكه حضرت على اكبر مشاهده كرد كه انصار و ياران همگى به شهادت رسيدند و جز افراد بنى هاشم كسى باقى نمانده و حسين تنها است سوار بر ذوالجناح به خدمت امام آمد و اجازه مـيدان خـواست ، حسين به قد و قامت على نگريست كه زيباترين و خوش خلقترين انسانها است اشك از ديدگانش سرازير شد اما بى مهابا اجازه داد. و رفع شيبته نحو السمـاء. فـقـال (( محاسن شريفش را بطرف آسمان گرفت و آنگاه فرمود. ))
    :اللهم اشهد على هؤ لاء القوم فقد برزاليهم غلام اشبه الناس ‍ خلقا و خلقا و منطقا برسولك و كنا اذا اشتقنا الى نبيك نظرنا اليه ...
    (( خـدايا بر اين قـوم گـواه باش كه به جنگ ايشان مـى رود جوانى كه از نظر شكل و شمايل و خلق و خوى و بيان و گفتار و شبيه ترين انسانها به پيامبر تو است كه ما هرگاه مشتاق ديدار پيامبرت مى شديم او را نگاه مى كرديم . ))
    خدايا بركت خود را از آنان بازدار و در ميان آنان تفرقه بينداز و هرگز حكومت را از آنان خـشنود مـساز كه اينان مـا را دعوت كردند تا ياريمان كنند ليكن بر ما تاختند تا ما را بكشند.
    ثـم صاح : يابن سعـد مـالك قـطع الله رحمـك كمـا قطعت رحمى و لم تحفظنى فى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم .
    (( سپـس فـرياد زد: پـسر سعـد تـرا چه مى شود كه خدا ريشه ات را قطع كند چنانكه ريشه مرا قطع كردى و قرابت مرا به رسول خدا رعايت نكردى . ))
    نكته : آيا حسين از جلو خيمه گاه با عمر سعد اين چنين سخن مى گويد؟ نه ظريفى مى گفت : على اكبر سواره بطرف ميدان روان شد، حسين هم بى اختيار پياده از عقب سر على به راه افتاد تا به سپاه عمر سعد نزديك شد آنگاه اين جملات را بيان فرمود.
    عـلى اكبر به دشمن حمله كرد و رجز خواند (رجز على اكبر ضمن زيارت ناحيه گذشت ) و جنگ سختى نمود كه ناله دشمن از كثرت كشتار بلند شد، نوشته اند يكصد و بيست نفر را به خاك هلاك افكند و خود جراحات زياد برداشت و تشنگى بر او فشار آورد لذا نزد پدر بازگـشت عـرض كرد: يا ابة العـطش قـد قـتـلنى و ثـقـل الحديد قـدا جهدنى فـهل الى شربة مـاء مـن سبيل اتقوى بها على الاعداء.
    (( پـدر تشنگى مرا كشت و سنگينى اسلحه مرا به زحمت افكند آيا مى شد كه شربت آبى به من برسانى تا با آن در جنگ با دشمن نيرو بگيرم ؟
    فـبكى الحسين و قال و اغوثاه انى لى الماء يا بنى يعز على محمد و على على بن ابى طالب و عـلى ابيك ان تـدعـوهم فـلا يجيبوك و تـستـغـيث بهم فـلا يغـيثـوك ، قاتل يا بنى قليلا و اصبر فما اسرع الملتقى بجدك محمد صلى الله عليه و آله و سلم فيسقيك بكاسه الاوفى شربة لا تظماء بعدها ابدا.
    (( حسين از ناراحتى فرزندش گريان شد و فرمود: بر جدت محمد مصطفى و على بن ابى طالب و من دشوار است كه نتوانيم خواسته ات را برآوريم پسرم صبر پيشه كن و اندكى به جنگ كه نزديك است جدت را ملاقات كنى و با كاسه لبريز آنچنان سيرابت كند كه هرگز تشنه نشوى . ))
    يا بنى هات لسانك (( فرزندم زبانت را بيرون آر. ))
    و زبان على را در دهان گرفت و مكيد، على اكبر احساس كرد كه كام حسين از زبان او خشك تر است سپس انگشتر خود را به على داد و فرمود: انگشتر در دهان خود نگهدار.
    نكته : مگر حضرت على اكبر نمى دانست كه در خيمه گاه آب وجود ندارد چرا از پدر تمناى آب كرد گـويا خـواستـه با پـدر تـجديد ديدار كند آب را بهانه كرده ، و حسين هم با گرفتن زبان فرزند در كام خود خواست تا لبان على اكبر را ببوسد.
    عـلى اكبر به ميدان بازگشت و به دشمن حمله كرد و همانند پدر و جدش ‍ على مرتضى مى جنگيد حميد بن مسلم گويد: ايستاده بودم و نبرد على اكبر را تماشا مى كردم كه بر يمين و يسار لشكر كوفه حمله مينمود و بهر سو رو ميكرد جمعيت انبوهى از جلو او ميگريختند؟ مرة بن منقذ در كنار من بود گفت : گناه همه عرب بر من باشد كه اگر اين جوان از نزديكم عـبور كند پـدرش را عزادار نسازم ، گفتم مره چنين مگو كه اين جمعيت او را كفايت مى كنند، قـسم ياد كرد كه چـنين خواهم كرد، على اكبر در حاليكه جمعيتى را تعقيب مى كرد به ما نزديك شد، مرة بن منقذ با نيزه از پشت بر او حمله كرد كه على اكبر روى قربوس زين افـتـاد و مـره با شمـشير بر فـرق عـلى زد و سرش را شكافت ، على دست به گردن ذوالجناح افكند، دشمن اطرافش را گرفتند. فقطعوه بسيوفهم اربا اربا. (( با شمشيرها على را قطعه قطعه نمودند. ))
    در اين هنگـام عـلى اكبر صدا زد:يا ابتـاه السلام عـليك هذا جدى رسول الله قـد سقـانى بكاسه الاوفـى و يقـرئك السلام و يقول عجل القدوم الينا فان لك كاسا مذ خورة و شهق شهقة فارق الدنيا.
    (( پـدرم سلام بر تـو اينك جدم رسول خـدا مـرا سيراب گردانيد و به شما سلام مى فـرستد و مى فرمايد به سوى ما شتاب كن كه كاسه اى براى شما ذخيره نموده ام سپس ناله اى كرد و جان به جان آفرين تسليم نمود.(284)
    ))
    يم فاطمى در سرمدى گل احمدى مه هاشمى

    ز سرادقات محمدى طلعت ظهور و جلالتى

    به سما قمر به نبى ثمر به فاطمه در به على گهر

    به حسن جگر به حسين پسر به چه قامتى و قيامتى

    به ملك مطاع به خدا مطيع به مرض شفا به جزا شفيع

    چه مقام بندگيش منيع به چه بندگى و اطاعتى

    ز قفا دو زن شده نوحه گر يكى عمه گفت و يكى پسر

    كه نما بجانب ما نظر
    ۞۩*۩۞ آنچه در کربلا گذشت ۞۩*۩۞

صفحه 9 از 15 نخستنخست ... 5678910111213 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •