۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩
صفحه 16 از 18 نخستنخست ... 612131415161718 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 151 تا 160 , از مجموع 171
  1. #151
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    نافع غلام مسلم بن كثير ازدى
    نام وى تنها در كتاب ((وقايع كربلا)) آمده است .
    مـنـابع ديگر از وى با نام رافع ياد كرده اند. از اين رو به نظر مى رسد نافع صرفاً تـصـحـيـف رافع و ناشى از اشتباه چاپى در اين كتاب باشد. طبق اين گزارش نافع غلام مسلم بن كثير ازدى بودو پس از نماز ظهر در كربلا به شهادت رسيد.
    (1739)

    نصر بن ابى نيزر
    وى از خدمتگزاران
    (1740) و ياران امام على (1741)، امام حسن (1742) و امـام حـسـيـن (ع )(1743) بـه شـمـار مى رفت . پدرش ابونيزر فرزند نجاشى ، پـادشـاه حـبـشـه ، بود كه در كودكى به دست پيامبر(ص ) اسلام آورد و به آن حضرت و نـيـز عـلى (ع ) و فاطمه زهرا و فرزندان آن دو بزرگوار خدمت كرد.(1744) نصر جـنگجويى شجاع بود او همراه امام حسين (ع ) از مكه به كربلا آمد و با دشمنان ايشان به نـبـرد پـرداخـت .(1745) گويند: اسبش ‍ از پاى در آمد(1746) و خود در آغاز حمله اوّل به شهادت رسيد.(1747)


    نُعمان بن عمرو راسبى (1748)
    وى از اصحاب امام حسين (ع )(1749) و از شهيدان كربلا است .(1750) او در كـوفـه (1751) مـى زيـسـت و ازاصـحاب اميرمؤ منان على (ع ) بود كه در جنگ صفين شركت جست .(1752)
    نـعـمـان پـس از شـهـادت مـسـلم بـن عقيل (ع ) و حاكم شدن جوّ خفقان بر كوفه ، همراه پسر عـمـويش ، در شمار لشكريان ابن سعد قرار گرفت تا از شهر خارج شد(1753)و در شـب هـشتم محرّم به امام حسين (ع ) پيوست (1754) و سرانجام به شرف شهادت نايل گرديد.
    نـحـوه شـهـادت او در مـنـابـع گـونـاگـون بـا انـدكـى تـفـاوت نـقـل شـده است . برخى نوشته اند كه او در نخستين حمله سپاهيان ابن سعد به ياران حسين (ع ) شـهـيـد شـد
    (1755) و بـرخـى ديـگـر شـهـادت او را در فـاصـله مـيـان حـمـله اوّل تا ظهر عاشورا(1756) دانسته اند.
    بـه هـر حـال او در روز عـاشـورا دليـرانه از اهل بيت پيامبر(ص ) دفاع كرد و دشمن نخست اسبش را پى كرد و سپس او را به شهادت رساند.
    (1757)
    در زيارت رجبيّه درباره او مى خوانيم :
    ((السلام على نعمان بن عمرو))
    (1758)
    برادر نعمان به نام حلاس نيز در شمار شهيدان كربلا است .(1759)


    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #152
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    نُعيم بن عِجلان
    وى از اصـحـاب امـام حـسـيـن (ع )
    (1760) و از طايفه خزرج است .(1761) به روايتى او و دو برادرش ، نَظْر و نعمان ، رسول خدا(ص ) را درك كردند و در جنگ صفين از سـپـاهـيـان عـلى (ص ) بـودنـد؛ و آن حـضـرت بـرادرش نـعـمـان را بـر ولايـت بـحـريـن گمارد.(1762)
    برادران او در زمان امام حسن (ع ) از دنيا رفتند؛ و نعيم در كوفه مى زيست . پس از آمدن امام حـسـيـن (ع ) بـه عراق از كوفه خارج شد و به امام حسين (ع ) پيوست (1763) و در روز عاشورا در نخستين حمله لشكريان ابن سعد شهيد شد.(1764)
    در زيارت ناحيه و رجبيّه درباره او مى خوانيم :
    ((اَلسَّلامُ عَلى نُعَيْمِ بْنِ الْعِجلانِ الْاَنْصارى ))
    (1765)

    واضح رومى - واضح تركى

    واقع بن عبداللّه - رافع بن عبداللّه

    وقّاص بن مالك
    نام وى در ميان منابع كهن ديده نمى شود. ولى به گفته مؤ لّف روضة الشهداء، وقّاص ‍ در روز عـاشـورا پـس از حـمـّاد بـن انـس بـه مـيـدان رفـت و دوازده تـن از دشمن را به هلاكت رساند. سرانجام خود نيز به فيض شهادت نايل گشت .
    (1766)

    وهب بن جناب كلبى - وهب بن عبداللّه كلبى

    وهب بن جناح كلبى - وهب بن عبداللّه كلبى

    وهب بن حباب كلبى - وهب بن عبداللّه كلبى

    وهب بن عبداللّه كلبى
    مـؤ لّف نـاسـخ در ذيـل عـنـوان ((وهـب بـن عـبـداللّه )) بـه نـقـل از طريحى نام وهب بن وهب را نيز آورده است . ولى ياد آور شده كه هر چه جستجو كرده بـيـش از يـك وهـب نيافته است . (ناسخ التواريخ ، ج 2، ص 269)، صاحب وسيلة الدارين عقيده دارد وهب بن وهب همان وهب بن عبداللّه مى باشد. (ص 203) علاّمه مجلسى هر دو وهب را در شـمـار شـهـيـدان كـربـلا قـلمـداد كـرده و بـراى هـر يـك شـرح حال جداگانه آورده است . (بحارالانوار، ج 45، ص 16).
    وهـب بـن عـبـداللّه كـلبـى
    (1767)، جـوان زيـبـا روى ، نـيـك خـوى ،(1768) پرهيزكار، مؤ من و شجاع كوفى بود.(1769) وى كه در روز عاشورا بيست و پنج سـال داشـت و از دامـاديـش هـفده روز مى گذشت ،(1770) پس از برير يا، عمر و بن مـطـاع (1771) بـه مـيـدان رفـت و بـا بـردبـارى در بـرابـر مشكلات ، جنگ نيكو و نمايانى كرد. سپس به سوى مادرش ‍ قمر(1772) و همسرش ، هانيه (1773) كه با او در كربلا بودند بازگشت و به مادرش ‍ گفت : آيا از من راضى شدى ؟ گفت : من از تـو خـشـنود نمى شوم مگر آنكه پيش روى حسين (ع ) كشته شوى . همسرش به او گفت : تـو را بـه خـدا سـوگـنـد مـرا بـه فـراقـت مـبتلا مكن و دلم را به درد نياور. مادرش گفت : فـرزنـدم ! از تـقـاضـاى هـمـسـرت روى گردان و به ميدان برو و در ركاب فرزند دختر پـيـامـبـرت بـجـنگ تا از شفاعت جدّش در روز قيامت بهره مند شوى . وهب به ميدان بازگشت نـوزده سـوار و دوازده پـيـاده را به هلاكت رساند.(1774) هنگامى كه دو دستش قطع شد همسرش عمودى به دست گرفت و به سوى او آمد و گفت : پدر و مادرم به فدايت ، در راه يـارى پـاكـانِ حـرم رسـول خـدا بجنگ ! وهب مى خواست او را به خيمه برگرداند ولى همسرش گفت : هرگز مراجعت نمى كنم مگر اين كه همراهت كشته شوم . امام حسين (ع ) فرمود:
    جُزيُتْم مِنْ اءَهْلِ بيتٍ خيراً إ رْجعى إ لى النساء يرحمك اللّه
    از اهل بيت من جزاى خير بهره شما باد. خدا تو را رحمت كند به سوى زنها برگرد.
    هـمـسـر وهـب مـراجـعـت كـرد ولى وهـب در مـيـدان مـانـد تـا بـه فـيـض شـهـادت نايل گشت .
    (1775)



    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #153
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    بـنـا بـه نـقـل فـاضـل دربـنـدى از اءبـى مـخـنـف ، وهـب ، پـنـجـاه تـن را بـه هـلاكـت رساند.(1776)
    سرانجام پس از آنكه هفتاد زخم بر وى وارد شد سرش را بريدند و نزد مادرش ‍ انداختند. مادر، خون از چهره اش پاك مى كرد و مى گفت :
    ((سـتـايـش مـخـصـوص خـدايـى است كه رويم را سفيد و چشمانم را به شهادت فرزندم در ركـاب امـام (ع ) روشـن كرد... گواهى مى دهم كه يهود و نصارى و مجوس در كليسا و آتش خانه هاى خود از شما بهترند.))
    آنـگـاه سر رابه سوى سپاه يزيد انداخت كه به يكى از سپاهيان يزيد اصابت كرد وبه هلاكت رسيد.
    (1777)
    خوارزمى گويد: غلام شمر به فرمان او، مادر وهب را به شهادت رساند.(1778)
    بـه گـفـتـه بـرخـى از مـورّخان ، وهب و همسر و مادرش نصرانى بودند و در راه كربلا در ثـعـلبـيـه (1779) بـه دسـت امـام حـسـيـن (ع ) مـسـلمان شدند.(1780) در روز عـاشـورا به هنگام نبرد، بيست و چهار پياده و دوازده سوار را به هلاكت رساند. او را اسير كـرده و نـزد عـمـر بـن سـعـد آوردنـد. عمر سعد فرمان داد گردنش را زدند و سرش را به سوى لشكر امام (ع ) انداختند. مادر وهب آن را برداشت و بوسيد و با عمود خيمه ، يك و به قولى دو تن را به هلاكت رساند و به فرمان امام (ع ) از معركه خارج شد.(1781)
    وهب در حال مبارزه چنين رجز مى خواند:
    اِنْ تُنْكُرونى فَاءنَا ابْنُ الكلبِّ
    سَوْفَ تَروَنى و تَرَوْنَ ضَرْبِى
    وَ حَمْلَتِى و صَولَتى فى الحَرْبِ
    اُدْرِكُ ثَاءْرِى بَعْدَ ثَاءْرى صَحْبى
    الْكَرْبَ اَمامَ الكربِ
    لَيْسَ جِهادى فِى الْوَغى بالْلَعْبِ
    اگر مرا انكار مى كنيد پس [بدانيد كه ] من پسر كلب هستم . به زودى من و ضربتم ، حمله و هـيـبـتـم را در جـنـگ خـواهـيـد ديـد. پـس از خـونخواهى يارانم ، انتقام خود را مى گيرم . در مقابل سختى مشقت را [از خود] دور مى كنم . ((كوشش من در اين نبرد بازى و شوخى نيست )).
    إِنّى زَعيمٌ لكِ اُمّ وهبٍ
    بِالطَّعن فِيِهمْ تارَةً و الضَرْبِ
    ضَرْبَ غُلامٍ مُوقِنٍ بالرَّبِّ
    حتّى يَذوقَ الْقَومَ مُرّ الحرَبِ
    انّى امْرؤٌ ذُوَمّرةٍ وَ غَضَب
    حَسْبى إِلهى مِنْ عَليم حَسَبى
    (1782)
    ((اى امّ وهب با زدن نيزه و شمشير از تو نگهدارى مى كنم . ضربه زدنِ نوجوانى كه به پـروردگـار يـقين دارد. تا اينكه [آن ] قوم طعم تلخ جنگ را بچشد. همانا من مردى استوار و خشمناكم . خداى دانا مرا بس و كافى است .))

    وهب بن كلب - وهب بن عبداللّه كلبى

    وهب بن وهب
    وهـب از شـهـيدان والامقام كربلاست . وى مسيحى بود كه به دست امام حسين (ع ) مسلمان شد و بـا مادرش همراه آن حضرت به كربلا آمد. در روز عاشورا پس از شهادت زيادبن مهاصر، بر اسب سوار گشت و عمود خيمه را به دست گرفت و به جنگ پرداخت . پس از كشتن هفت يا هشت تن از سپاه دشمن اسير گشت .
    وهـب را نـزد عـمـر سـعد آوردند. عمر سعد فرمان داد گردنش را زدند و سرش را به سوى سـپـاه امام حسين (ع ) پرتاب كردند. مادرش ، شمشير وى را برداشت و به ميدان رفت . امام حـسـيـن (ع ) به وى فرمود: اى مادر وهب ! به جاى خويش باز گرد كه خدا جهاد را از زنان بـرداشـتـه اسـت . هـمـانـا تـو و پـسـرت بـا جـدّم حـضـرت مـحـّمـد(ص ) در بـهـشـت خـواهيد بود.
    (1783)


    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #154
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    هاشم بن عُتْبَه
    نـام كـامـل او ابـوعـمرو، هاشم بن عُتْبَة بن ابى وقّاص قُرَشى زُهَرى ، معروف به هاشم مِرقال است .
    (1784) منابع كهن وى را از اصحاب اميرالمؤ منين (ع ) و شهيد جنگ صفين دانـسته اند،(1785) ولى برخى از متاءخّران با شرح مفصّلى از حضور و مبارزه او بـا دشـمـن در روز عـاشـورا وى را در شمار شهيدان كربلا قلمداد كرده اند.(1786) شهيد مطّهرى ضمن تاءييد اين كه هاشم مرقال از ياران اميرالمؤ منين (ع ) بوده است و بيست سـال پـيـش از واقـعـه كـربلا كشته شده است ، جريان حضور وى را در كربلا از اكاذيب و تحريف هاى لفظى (1787) عاشورا مى داند.(1788)
    صـاحـب ريـاض الشـهـادة احـتـمـال داده كـه دو تـن هـاشـم و مـرقال نام وجود داشته باشد كه يك نفر در كربلا و ديگرى در صفين شهيد گرديده است .(1789)

    هانى بن عروة مرادى
    هـانى فرزند عروة بن نمران بن عمرو بن قعاس بن عبد يفوث بن مخدش بن حصر بن غنم بن مالك بن عوف بن منبة بن غطيف بن مراد بن مذحج ، ابويحيى المذحجى المرادى الغطيفى است . (ابصار العين ، ص 139 مركز الدراسات الاسلامية لحرس الثورة ).
    هـانـى بـن عـروة مـرادى ، از اصـحـاب رسـول خـدا(ص ) و حضرت على (ع ) و از قاريان و بـزرگـان كـوفـه بـه شـمـار مـى رفـت . او سـخـت پـايـبـنـد تـشـيـّع بـود و در سـه جنگِ جـمـل ، صفين و نهروان در ركاب حضرت اميرالمؤ منين (ع ) جنگيد. هانى از بزرگان [قبيله ] مراد بود و رهبرى آنها را به عهده داشت و چنان بود كه هنگام سوار شدن چهار هزار سواره و هـشـت هزار پياده با او حركت مى كردند و هر گاه هم پيمانان خود از قبيله كنده را فرا مى خواند سى هزار نفر گرد او جمع مى شدند.
    (1790)
    پـدرش عـروة ، نيز از شيعيان بنام بود و همراه حُجر بن عدى قيام كرد. معاويه قصد كشتن او نـمود ولى با وساطت زياد بن ابيه نجات يافت .(1791) بدين سبب پس از آمدن ابـن زيـاد بـه كـوفـه هـانـى بـه او گـفـت : چون پدرت به پدرم خدمت كرده اكنون قصد تلافى آن را دارم و آن اين است كه خانواده و اموالت را بردارى و صحيح و سالم به شام بروى چون اولى تر از تو آمده است .(1792)
    وى بـه سبب پناه دادن كثير بن شهاب مذحجى ،(1793) از سوى معاويه تهديد به قـتل شد. هنگام ورود به مجلس ، معاويه وى را نشناخت . پس از پراكنده شدن مردم ، معاويه نزد وى آمد و پرسيد: چه خواسته اى دارى ؟ وى گفت : من هانى بن عروه ام كه نزد شما آمده ام . گفت : امروز آن روزى نيست كه پدرت مى گفت :
    اُرَجِّلُ جَمّيِي و اَجُز ذَيْلى
    و تَحْمىٍّ شكّتى اَفِقُ كُمَيْتُ
    اءَمْشِي فى سَراة بَني غَطيف
    اذا ما سَامِني ضيم اَبيتُ
    ((گـيـسـوان خـود را شـانـه مـى زنـم و دامـن كـشـان بـر اسـب راهـوارى كـه اسـلحـه ام را حـمـل مـى كـند سوار مى شوم و با بزرگان [قبيله ] غطيف رهسپار مى گردم . هر گاه چيزى ببينم كه از آن بدم بيايد از آن پرهيز مى كنم .))
    هانى گفت : من امروز عزيزتر از آن روزم . معاويه گفت : به چه چيز؟ وى گفت به اسلام ، گفت : كثير بن شهاب كجاست ؟ وى پاسخ داد: نزد من در ميان سپاه تو است .
    مـعـاويـه وى را مـاءمـور رسـيـدگـى بـه خـيـانـت مـذحـجـى كـرد و گـفـت : قـسـمـتـى از اموال مسروقه را بگير و بخشى را به او ببخش .
    (1794)
    هانى پس از آمدن شريك بن اعور همراه ابن زياد به كوفه ، از آنجا كه با وى دوست بود او را بـه خـانـه خود برد. مسلم بن عقيل نيز پس از آمدن ابن زياد به كوفه از خانه مختار به منزل هانى وارد شد و او را از اندرونى فرا خواند. چون هانى آمد مسلم برخاست و سلام كـرد، ولى هانى [از آمدن مسلم به خانه اش ] خشنود نشد. مسلم گفت : آمده ام تا پناهم دهى و از مـن مـيزبانى كنى ! گفت تكليف سختى مى كنى . تو با اين كار مرا به زحمت انداختى ، اگر وارد خانه ام نشده و به من اعتماد ننموده بودى دوست داشتم از من چشم بپوشى .
    امـا احـتـرام كسى چون تو مانع از آن مى شود كه از روى نادانى پاسخ ردّ به تو بدهم . بـايـد از عـهـده ايـن كـار برآيم ، وارد شو! پس او را به اندرونى برد و جايى را به او اختصاص ‍ داد.
    (1795)



    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #155
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    مسلم بن عقيل و شريك بن اعور [در منزل هانى ] در يك اطاق بودند. شريك ، هانى را براى يـارى مـسـلم تـشـويـق مـى كـرد. شيعيان در خانه هانى نزد مسلم مى آمدند و با وى بيعت مى كـردنـد و مـسـلم از آنها پيمان وفادارى مى گرفت .(1796) در اين ميان هانى بيمار شـد و عـبـيـداللّه بن زياد به عيادت وى آمد. عمارة بن عبيد سلولى به هانى گفت : هدف از گـرد آمـدن مـا كـشـتـن ايـن ستمگر است ، هم اكنون كه خداوند او را در دسترس تو قرار داده خـونـش را بـريـز! هانى گفت : نمى خواهم او در خانه من كشته شود.(1797) پس از يك هفته شريك بيمار شد. با اين كه شيعه اى ثابت قدم بود ولى نزد ابن زياد و حاكمان ديگر مورد احترام بود. ابن زياد كس نزد وى فرستاد كه من امشب نزد تو خواهم آمد. شريك به مسلم گفت : اين بدكار امشب به عيادت من خواهد آمد وقتى نشست فرصت را از دست مده بيا و خونش را بريز و...
    چـون شـب فـرا رسـيـد، عبيدالله بن زياد به عيادت شريك آمد. مسلم برخاست تا آنچه وى گـفـته بود انجام دهد كه هانى برخاست و گفت : نمى خواهم در خانه من كشته شود، گويا اين كار را بد مى دانست . شريك چون تاءخير مسلم را در انجام آنچه گفته بود ديد، شعرى را تكرار كرد، ابن زياد گفت : آيا هذيان نمى گويد؟ هانى گفت : خدا تو را قرين صلاح بـدارد! از سـحـرگاه تا كنون كارش همين است . چون ابن زياد رفت ، شريك به مسلم گفت چـرا خـونـش را نـريـخـتى ؟ مسلم گفت : به دو علت ، يكى اين كه هانى خوش نداشت كه در خـانه او كشته شود و ديگر آن كه ... هانى گفت : به خدا اگر او را كشته بودى ، كافر، فاسق ، گناه كار و حيله گرى را از پاى در آورده بودى ، ولى من دوست نداشتم در خانه ام كشته شود.
    (1798)
    هـانـى پـيـش از آمـدن مسلم به خانه اش با ابن زياد رفت و آمد داشت و هر روز صبح و شام نـزد او مـى رفت . پس از آن ، بر جان خويش ترسيد و خود را به بيمارى زد و ديگر نزد او نـرفـت . ابـن زيـاد كـه از راه جـاسـوسـى غـلامـش ، مـعـقـل (1799) از جاى مسلم در خانه هانى با خبر شده بود، به خاصّانش گفت : چرا هـانـى ديـده نـمـى شود؟ گفتند: بيمار است . گفت : اگر مى دانستم به عيادتش مى رفتم ، ولى شـنيده ام كه خوب شده است و هر روز بيرون خانه مى نشيند! آنگاه به اشعث ، اسماء خارجه و عمرو بن حجاج ، كه دخترش ‍ روعه همسرهانى بود، گفت :نزد هانى برويد و به وى بـگـويـيد: حق ما را فرو نگذارد، زيرا من دوست ندارم مردى چون او از بزرگان عرب ، نـزد من تباه گردد. آنها سوى هانى آمدند و هنگام غروب كه هانى بر در خانه نشسته بود ضـمـن ديـدار از وى گـفـتـنـد: چرا به ديدار امير نمى آيى او از تو ياد كرده و مى گويد: ((اگـر مـى دانـسـتـم كـه وى بيمار است به عيادتش ‍ مى رفتم )) هانى گفت : كسالت مانع بـوده اسـت . گـفـتند شنيده است كه تو بهبودى يافته اى و هر روز عصر بر در خانه مى نشينى و چنين پندارد كه در رفتن نزد او كندى و سستى ورزيده اى ، و سلطان چنين چيزى را تـحـمـل نـمـى كـنـد. تـو را سـوگـنـد مى دهيم كه هم اكنون با ما سوار شوى [تا بديدنش برويم .]
    هانى جامه خواست و پوشيد و بر استر نشست . چون نزديك كاخ رسيد احساس ‍ خطر كرد و بـه حـسـان بـن اسماء بن خارجه گفت : اى برادرزاده به خدا من از اين مرد هراس و انديشه دارم ، تو چه مى پندارى ؟ گفت : عمو، به خدا من هيچ ترسى براى تو ندارم . هراس به دل راه مـده ، تـو بـى گـنـاهـى ، چـون هـانى بر ابن زياد وارد شد، گفت : ((اَتَتكَ بِحائنٍ رِجُلاهُ))
    (1800) با پاى خود به سوى مرگ آمدى . در حالى كه شريح قاضى نيز حضور داشت به سوى هانى نظر افكند و اين شعر را خواند:
    اُريد حِباءَهُ[جباته ] و يُريدُ قَتْلىِ
    عِذيرَكَ مِن خليلك مِن مُرادِ
    مـن عـطـاى [زندگى ] او را مى خواهم ولى او اراده كشتن مرا دارد، عذر خود را نسبت به دوست مرادى بياور.
    ابن زياد در آغاز ورودش به كوفه هانى را گرامى مى داشت و به وى مهربانى مى كرد. [از اين رو] هانى گفت : اى اسير چه شده است ؟ گفت : هانى ! دست بردار! اين كار چيست كه در خـانـه ات بـه زيـان يـزيـد و هـمـه مـسـلمـانـان اقـدام مـى كـنـى ؟ مـسـلم بـن عـقـيـل را بـه خـانـه بـرده و سـلاح و نـيـرو در خـانه هاى اطراف خود فراهم مى كنى و مى پندارى كه اين كارها بر من پوشيده مى ماند؟ هانى گفت : من چنين كارى نكرده ام و مسلم بن عـقـيل نزد من نيست . گفت : چرا، چنين است . سخن در اين باره ميان آنها به درازا كشيد و هانى بـر انـكـار خـود بـاقـى بـود. درايـن هـنـگـام ابـن زيـاد غـلامـش ، هـمـان مـعقل جاسوس را خواست ، چون آمد، ابن زياد به هانى گفت : اين مرد را مى شناسى ؟ گفت : آرى و دانـسـت كه او جاسوس ابن زياد بوده و خبرهاى ايشان را به او داده است . لختى سر را به زير افكند و نتوانست چيزى بگويد. چون به خود آمد، گفت : سخنم را بشنو و باور كن كه به خدا دروغ نمى گويم . به خدا سوگند، من مسلم را به خانه خود دعوت ننموده ام و هـيـچ گـونـه اطلاعى از كار او نداشتم تا آن كه آمد و از من خواست به خانه ام بيايد. من شـرم كردم او را راه ندهم و از وى پذيرايى ننمايم . [روى رسم عرب نمى توانستم او را راه ندهم ]؛ بدين جهت از او پذيرايى كردم و پناهش دادم و جريان كار وى چنان است كه به گـوش تـو رسيده و مى دانى ، اگر مى خواهى هم اكنون با تو پيمان محكمى مى بندم كه انديشه بدى نداشته باشم و غائله اى به راه نيندازم به نزدت آمده و دست در دستت نهم و چنانچه خواسته باشى گروى نزد تو بگذارم بروم و بازگردم ،پيش مسلم رفته ، و او را دسـتـور دهـم كه از خانه من به هر كجا مى خواهد، برود. ذمّه خود را از او بردارم آن گاه نـزد تـو بـازگردم . ابن زياد گفت : به خدا بايد او را نزد من آرى ! هانى گفت : نه به خدا قسم نخواهم آورد! چون سخن ميان آنها طولانى شد، مسلم بن عمرو باهلى ، كه در كوفه ، [هيچ مهاجر] شامى و بصرى اى جز او نبود، برخاست و گفت : خدا كار امير را اصلاح كند. مـرا بـا وى در جـاى خـلوتـى تـنـهـا بـگـذار تا در اين باره با وى گفت و گو كنم . سپس برخاست و در گوشه خلوتى كه ابن زياد آنها را مى ديد با او گفت و گو پرداخت . چون صـداى آن دو بـلنـد مـى شد ابن زياد مى شنيد كه چه مى گويند. مسلم بن عمرو به هانى گـفـت : اى هـانى تو را به خدا سوگند خود را به كشتن مده و قبيله ات را دچار اندوه مساز! ايـن مـرد [مسلم بن عقيل ] با اين گروه كه مى بينى پسر عمو است و اينها او را نمى كشند و زيانى به وى نمى رسانند. پس ‍ او را به اينها بسپار؛ اين كار بر تو عار نيست ، زيرا جـز ايـن نـيـسـت كـه وى را بـه سـلطـان سپرده اى . هانى گفت : به خدا اين كار موجب ننگ و سرافكندگى من است ، من پناهنده و ميهمانم را به دشمن بسپارم ، در حالى كه زنده و سالم ام ، مى شنوم و مى بينم ، بازويم قوى و ياورانم بسيار است ! به خدا اگر تنها باشم و ياورى نداشته باشم او را به شما نمى سپارم تا در راه او بميرم . مسلم بن عمرو و او را سـوگـنـد مى داد و او مى گفت : به خدا هرگز وى را به ابن زياد نسپارم . ابن زياد سخن وى را شنيد و گفت : او را نزديك من بياوريد. چون نزديك بردند، ابن زياد گفت : يا بايد او را نزد من آورى يا گردنت را خواهم زد، هانى گفت : به خدا شمشيرهاى برنده در اطراف خـانـه تـو فـراوان گـردد. ابـن زيـاد گـفـت : واى بـر تـو مـرا از شـمـشيرهاى برّنده مى تـرسـانـى ؟ هانى مى پنداشت كه قبيله اش به يارى وى برمى خيزند و به دفاع از وى مـى پـردازنـد. ابـن زيـاد گـفـت : او را نـزديك من آريد. چنين كردند، چون او نزديك شد، با چـوبدستى آن قدر به سرو صورتش زد كه بينى او شكست . هانى دست به شمشير يكى از سـربـازان ابن زياد برد ولى او اجازه نداد هانى آن را بگيرد. سپس عبيدالله به هانى گـفـت : پـس از آن كـه هـمـه خـارجـى هـا نـابـوده شده اند، خارجى شده اى ؟ خون تو بر ما حـلال اسـت ، او را بـكـشانيد و ببريد! او را كشاندند و به اتاقى افكندند و در را بستند. ابن زياد گفت : نگهبانى بر وى بگماريد و چنين كردند.
    حسان بن اسماء برخاست و گفت : بهانه خارجى گرى را درباره هانى كنار گذار! به ما فـرمـان دادى كـه او را نـزد تـو آورديـم و آنگاه بينى و روى او را شكستى و خونش را به مـحـاسنش جارى كردى و قصد كشتن وى را دارى ؟ عبيدالله گفت تو اينجا هستى ! دستور داد او را نيز مورد ضرب و شتم قرار داده ، سپس رهايش كرده به زندان انداختند.
    مـحـمد بن اشعث گفت : هر چه امير بپسندد چه به سود يا زيان ما باشد چون امير بزرگ و مِهتر ما است مابه آن خشنوديم .



    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #156
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    عـمـرو بـن حـجـاج بـا شـنـيـدن ايـن خـبـر كـه هـانـى بـه قتل رسيده است ، با قبيله مذحج كاخ ابن زياد را به محاصره درآوردند. او فرياد زد كه من عـمـرو بـن حجاج ام و اينها سواران (و جنگجويان ) قبيله مذحج اند؛ ما از پيروى خليفه دست بـرنـداشـته و از مسلمانان جدا نگشته ايم [چرا بايد بزرگ ما هانى كشته شود؟] به ابن زيـاد گـفـتـنـد: قبيله مذحج بر در كاخ ريخته اند! ابن زياد به شريح قاضى گفت : نزد بزرگشان (هانى ) برو و او را ببين و سپس ‍ بيرون رو و به آنها بگو كه او زنده است و كـشـتـه نـشده است . شريح ، در حالى كه جاسوسى از غلامان ابن زياد براى او گماشته شـده بـود كـه آنـچـه مـى گـويـد ثـبـت كـند به اتاق هانى آمد و او را ديد. هانى با ديدن شـريـح گـفـت : اى خـدا! اى مـسـلمـانان ! قبيله من هلاك شدند! كجايند ديندارن ؟ كجايند مردم شـهـر؟ ايـن سـخـنان را مى گفت وخون بر محاسنش جارى بود كه صداى فرياد واغوثا از بـيـرون كاخ شنيده شد، گفت : به گمانم اين فرياد قبيله مذحج و پيروان مسلمان من است . اگر ده نفر نزد من بيايند مرا رها خواهند كرد و به شريح گفت : از خدا بترس ! ابن زياد مرا خواهد كشت ! شريح كه اين سخن را شنيد نزد قبيله مذحج آمد و گفت : چون امير آمدن شما و سخنانتان را درباره بزرگتان شنيد به من فرمان داد تا نزد او روم ، من پيش او رفته و وى را ديدم . او به من فرمان داد تا شما را ببينم و به اطلاعتان برسانم كه او زنده است و ايـن كـه به شما گفته اند او كشته شده ، دروغ است ! عمرو بن حجاج و همراهانش گفتند: اكنون كه كشته نشده خدا را سپاس گزاريم و سپس پراكنده شدند.
    عـبـداللّه بـن حـازم مـى گـويـد: بـه خـدا مـن فـرسـتـاده مـسـلم بـن عقيل بودم كه به قصر آمدم تا ببينم هانى چه شده است ، چون ديدم او را زدند و به زندان افـكـنـدنـد، بـر اسـب خـويـش ‍ سـوار شـدم و نـخـسـتـيـن كـسـى بـودم كـه نـزد مـسـلم بـن عـقـيـل رفـتـه و خـبـرهـا را بـه وى دادم ، ديدم زنانى از قبيله مراد انجمن كرده و فرياد، يا عـبـرتـاه ، يـا ثكلاه (1801) سر مى دادند. من بر مسلم وارد شدم و خبر هانى را به وى دادم . بـه مـن فرمود در ميان پيروانش كه در خانه هاى اطراف خانه هانى پر بودند و شـمـار آنـهـا بـه چـهـارهـزار نفر مى رسيد، فرياد زنم . به منادى خود فرمود: فرياد يا مـَنـصـور اَمـِت (اى يـارى شـده بميران ) را سر دهد. من فرياد زدم ، ((يا منصور اَمت )) مردم كوفه يكديگر را خبر كردند. چيزى نگذشت كه مسجد و بازار پر شد و در ميان كاخ تنها سى تن نگهبان و بيست تن از سران كوفه بودند. ابن زياد سران كوفه را ديد، و آنان [بـا تـطـمـيـع و تـهديد] مردم را از دور مسلم پراكنده كردند. به گونه اى كه هنگام نماز مغرب فقط سى نفر با وى در مسجد نماز گزاردند و چون از مسجد بيرون آمد حتى يك نفر هم با وى نماند! در كوچه هاى كوفه حيران و سرگردان بود، تا آن كه طوعه وى را به خـانـه برد. پسر طوعه جريان را براى پسر محمد بن اشعث بازگفت و او موضوع را به ابن زياد گفت . ابن زياد دستور دستگير كردن مسلم و سپس به شهادت رساندن وى را داد.
    پس از آن كه مسلم بن عقيل را به شهادت رساندند، محمد بن اشعث برخاست و درباره هانى نـزد ابـن زيـاد شـفـاعـت كـرد و چـنـيـن گفت تو رتبه و مقام هانى را در اين شهر مى دانى و شخصيت او را در ميان تيره و تبارش مى شناسى . قبيله وى مى دانند كه او را من و رفيقم [ اسـمـاء بن خارجه ] نزد تو آورده ايم ؛ تو را به خدا سوگند او را به من ببخش . چون من دشـمـنـى مـردم ايـن شـهـر و خـانـواده اورا بـراى خـويـش دوسـت نـدارم . ابـن زيـاد قول داد وساطت او را بپذيرد ولى پشيمان شد. و گفت : او را به بازار برده و گردنش را بزنيد.
    هـانـى را بـه بازار چوبداران بردند.وى در حالى كه بازوانش را بسته بودند، فرياد مى زد: اى قبيله مذحج ، امروز مذحجى براى من نيست ، كجاست قبيله مذحج ! چون ديد كسى به يـارى اش نـيامد، دست خود را كشيد و ريسمان را پاره كرد و مى گفت : آيا عصا يا خنجر يا سنگ و استخوانى نيست كه انسان بتواند از خود دفاع كند؟ (ماءمورين ) به سرش ‍ ريختند و دوباره او را محكم بستند و سپس گفتند: گردنت را بكش (تا سرت را بزنيم ) هانى گفت : من جانم را به آسانى به شما نمى بخشم و در گرفتن آن شما را يارى نمى دهم . يكى از غـلامـان تـرك ابـن زيـاد به نام رشيد با شمشير گردن هانى را زد ولى كارگر نشد. هانى گفت : اِلى اللّه المَعاد، اَللّهمَّ اِلى رَحمَتِكَ وَ رِضوانِكَ)) (بازگشت به سوى خداست ؛ بار خدايا به سوى رحمت و خشنوديت [نظر دارم ]) سپس شمشير ديگرى به او زد و وى را بـه شهادت رساند(1802)، آنگاه جنازه اش را به دستور ابن زياد وارونه به دار كشيدند.(1803)
    هـانـى در روز ترويه (هشتم ذى حجه ) سال شصتم هجرى به شهادت رسيد. سن وى را در هنگام شهادت ، 83، 89 و نود سال نوشته اند.(1804)
    عـبـداللّه بـن زبـيـر اسـدى در مـرثـيـه مـسـلم وهانى اشعار زير را سروده است . به نقلى فرزدق سروده و عبدالله بن زبير آن را نقل كرده است :
    فَإِن كُنْتَ لا تَدْرينَ مَاالمَوتُ فَانْظُرى
    إِلى هانِىَ فى السُّوقِ وَ ابْنِ عَقيلٍ
    إِلى بَطَلٍ قَد هَشَمَّ السَّيفُ وَجْهَهُ
    وَ آخَرَ يُهوى مِنْ جِدارِ قَتيلٍ
    اَصابَهُما فَرْخُ البَفِىِّ فَاَصبَحا
    اءَحاديثَ مَنْ يَسرى بِكُلِّ سَبيلٍ
    تَرى جَسَدا قَدْ غَيَّرَ المَوتُ لَونَهُ
    وَ نَضْحَ دَمٍ قد سالَ كُلِّ مَسيلٍ
    فَتىً كانَ اءَجبى مِن فَناةٍحَيِيَّةٍ
    وَ اَقطَعَ مِنْ ذى شَغْرَتَينِ صَقيلٍ
    اءَيَركَبُ اءَسماءُ الهَماليجَ آمِنا
    وَ قدْ طالَبَتُهُ مَذحِجٌ بِذُحولٍ
    تَطيفُ حِفافَيه مُرادٌ وَ كُلُّهُم
    عَلى رَقبَةٍ مِن سائِلٍ وَ مسؤ لٍ
    فَإِنْ اءَنتُمُ لَم تَثارُوا بِاءَخيكُم
    فَكُونوا بَغايا اءُرضِيَتْ بِقَليلٍ(1805)
    اگر نمى دانى مرگ چيست به هانى و پسر عقيل در بازار بنگر.
    بـه دلاورى كه شمشير بينى او را در هم شكسته است و به دلاورى ديگر كه از بلندى در حالى كه كشته شده به خاك افتاده است .
    پيش آمد روزگار آن دو را فراگرفت و افسانه زبان رهگذران شدند.
    جـنـازه يـى مـى بـيـنـى كه مرگ رنگ آن را دگرگون ساخته است و خونى كه در هر سوى روان است .
    جـوانـى كـه بـا حياتر بود از زن جوان شرمگين ، و برّنده تر بود از شمشير دو سرِجَلا داده شده !

    آيـا اسـمـاء [بـن خارجه يكى از كسانى كه هانى را نزد ابن زياد برد] آسوده خاطر سوار بـر اسـب هـا مى شود، در صورتى كه طايفه مذحج [كه با هانى از يك تيره بودند] از او خون هانى را مى خواهند.
    و قـبـيـله مـراد [كه با هانى از يك تيره بودند] در اطراف اسماء گردش كنند و همگى چشم به راه اويند كه بپرسند يا پرسش شوند.
    پـس اگـر شـمـا [اى قبيله مذحج و مراد] انتقام خون برادر خويش را نگيريد، [همچون ] زنان بدكارى باشيد كه به اندكى راضى گشته اند!
    چـون مـسـلم و هانى به شهادت رسيدند، ابن زياد سرهاى آنها را به هانى بن اَبى حَيّه و ادعـى و زبـير بن اَروحِ تميمى سپرد تا براى يزيد بن معاويه ببرد و به نويسنده خود عمر وبن نافع گفت : چنين بنويس ، سپاس خدايى را كه حق اميرالمؤ منين را گرفت و دشمن او را كـفـايـت كـرد! بـه آگـاهـى امـيـرالمـؤ مـنـيـن بـرسـانـم كـه مـسـلم بـن عـقـيـل در خـانـه هـانـى بـن عـروه پـناهنده شد، جاسوس ها و ديده بان ها بر آنها گماردم و مـردانى در كمين آن دو نهاده و نقشه ها براى آنها كشيدم تا آنها را از خانه بيرون كشيدم و خـدا مـرا بـر آن دو مـسـلط كـرده گردنشان را زدم و سرهاى آن دو را توسط هانى بن حيّه و ادعـى و زبير بن اروح تميمى براى تو فرستادم ؛ و اين دو نفر از فرمانبران و پيروان مـا و خـيـرخواهان بنى اميه اند. اميرالمؤ منين هر چه از جريان كار هانى و مسلم بخواهد از آن دو جـويـا شـود، زيـرا اطـلاع كـافـى دارنـد و راسـتـى و پـارسـايى در اين دو مى باشد، والسّلام .
    يزيد در پاسخ ابن زياد نوشت : تو همچنان كه من مى خواستم بودى . در كردار چون دور انـديـشـان رفـتـار نـمـودى و بـى بـاكـانـه چـون دلاوران پـُردل حـمله كردى و ما را از دفع دشمن بى نياز و كفايت كردى . گمان من درباره تو به يـقـيـن پيوست و انديشه من درباره تو نيك شد. من دو فرستاده ات را فراخواندم و از آن دو در پـنـهـانـى اوضـاع را پـرسـيـده و جـويـا شـدم . در انـديـشـه و فـضل چنان بودند كه نوشته بودى ، پس درباره آنها نيكى كن . به من اطلاع داده اند كه حـسـيـن (ع ) بـه سـوى عراق روى آورده ، سپس ديده بانان و مردان مسلح بر مردم بگمار و مراقب باش به گمان به زندان بينداز و به تهمت بكش و يعنى هر كه را گمان مخالفت بر او بردى بدون درنگ به زندان بيفكن و هر كه را نسبت مخالفت او با ما دادند اگر چه از روى تـهمت باشد بكُش . و پس از اين هر خبرى شد براى من بنويس ! وَالسّلامُ عَلَيكَ وَ رَحمَةُ اللّه .(1806)
    خبر شهادت مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را فردى از طايفه بنى اسد به نام بكر براى عـبـداللّه بـن سـليـمان و منذر بن مشمعل در منزلگاه زرود چنين بيان كرد: از كوفه بيرون نيامدم تا آن كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه كشته شدند و آن دو را ديدم كه پاهايشان را گـرفـتـه و در بـازار مـى كـشـيـدنـد. عـبـداللّه بـن سـليـمـان و مـنـذر بـن مشمعل خبر را در منزلگاه ثعلبيه براى امام حسين (ع ) چنين بيان كردند: آن گاه كه امام (ع ) فرود آمد نزد وى رفته و سلام كرديم . پس از پاسخ عرض كرديم : خدا رحم كند، نزد مـا خـبـرى اسـت ، آشـكارا يا پنهان براى تو بيان كنيم . آن حضرت نگاهى به ما و ياران كـرد و فـرمـود: پرده اى ميان من و اينها نيست . به آن حضرت عرض كرديم : آن سوارى را كـه ديـروز عصر با او روبه رو گشتى ديدى ؟ فرمود: آرى مى خواستم از وى (اوضاع ) را بـپـرسـم . عرض كرديم : به خدا ما به خاطر تو از او خبرگيرى كرديم و از پرسش شـمـا كـفـايـت مى كند، او مردى از قبيله ما بود: خردمند، راستگو و دانا. به ما خبر داد كه از كـوفه بيرون نيامده تا مسلم و هانى را كشته ديده كه پاهايشان را گرفته و بدنشان را در بـازار مـى كـشـيـدند. امام حسين (ع ) فرمود: ((اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَيهِ راجِعونَ؛ رحمت خدا بر آنها باد!)) و اين سخن را چندين بار تكرار كرد.(1807)
    در منزل زباله نيز امام حسين (ع ) نامه اى را كه پيك محمد بن اشعث و عمر بن سعد كه مسلم بـن عقيل به آنها گفته بود از جريان بيعت شكنى و تنها گذاردن وى براى امام حسين (ع ) بـنـويـسـنـد، بـيـرون آورد و خـوانـد و بـه خـبـر شـهـادت مـسـلم بـن عقيل و هانى يقين پيدا كرد.(1808)
    زهير بن قين ضمن خطبه اى كه در روز عاشورا براى سپاه عمرسعد خواند يكى از جنايات ابن زياد را شهادت هانى بن عروه قارى قرآن برمى شمرد.(1809)
    پيكر هانى چند روز بر زمين ماند و سپس همسر ميثم تمّار شبانگاه كه همه به خواب رفتند آن را بـه خـانـه بـرد و نيمه شب آن را كنار مسجد اعظم كوفه برده ، با خون آن به خاك سـپـرد و ايـن مـوضـوع را كـسـى جـز هـمـسـر هـانـى كـه در كـنـار وى بـود نـمـى دانـسـت .(1810). بـنـابـرايـن قـبـر وى پـشـت مـسـجـد جامع كوفه روبه روى قبر مسلم بن عقيل آشكار مى باشد و داراى گنبد و بارگاه و مورد زيارت است .(1811)

    هانى بن ورقة مذحجى - هانى بن عروه
    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #157
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    هفهاف بن مهنّد راسبى
    او از يـاران شهيد امام حسين (ع ) است ، كه چون از قيام آن حضرت آگاهى يافت ، از بصره بـه يـارى ايشان شتافت . اما هنگامى به كربلا رسيد كه امام (ع ) شهيد شده بود. از اين رو وارد سپاه عمر سعد گرديد و شمشير از نيام برآورد و گفت :
    ((يا اَيُّهاالجُندُ المُجَنّد، اءنَا الهَفهافُ بنُ المُهَنّد،اءبغى عِيالَ مِحمّد))
    ((اى سپاهيان فراهم آمده ، من هفهاف بن مهنّدم ، در جست و جوى خاندان محمّدم ))
    آنـگـاه بـر آنـان حمله ور شد، و نيروهاى دشمن او را در ميان گرفتند، هفهاف پس از نبردى دليـرانـه ، سـرانجام ، به شهادت رسيد.
    (1812) بنابر نقلى امام على بن الحسين (ع ) شجاعت هفهاف در روز عاشورا را ستوده است .(1813)
    مـؤ لف تـنـقـيـح المـقـال ـ بـدون ذكـر سـنـدـ از سـيـره نـويـسـان نـقـل نـموده كه هفهاف از شيعيان مخلص و شجاع امام على (ع ) بود. در جنگ هاى آن حضرت ، حضور داشت . در جنگ صفين امام (ع ) او را بر ازديان بصره فرماندهى داد. بعد از شهادت امـيـرالمـؤ مـنـيـن (ع ) هفهاف از اصحاب امام حسن و سپس امام حسين (ع ) گرديد تا اينكه روز عـاشـورا در يـارى سـيـدالشـهـداء بـه درجـه رفـيـع شـهـادت نايل آمد.(1814)
    هلال بن حجاج
    شـيـخ صـدوق (1815) و شـيـخ عـبـدالله بـحـرانـى (1816) نـقـل كـرده انـد كه هلال بن حجاج از ياران شهيد امام حسين (ع ) بوده است . وى روز عاشورا راهى ميدان نبرد گرديد و اين گونه رجز مى خواند:
    اءَرى بِها مُعلَمَةً اَفْواهُها
    وَ النَّفسُ لايَنفَعُها إِشفاقُها
    تير نشان دار زنم بر عدو
    سود نبخشد به كسى ترس او(1817)
    هلال پس از كشتن سيزده نفر از دشمنان ، سرانجام به شهادت رسيد.(1818)



    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #158
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    هلال بن نافع بجلى
    بـرخـى گـفـتـه انـد: نـام درسـت ايـن شـهـيـد، نـافـع بـن هـلال اسـت و بـه غـلط، هلال بن نافع ثبت شده است ، (ابصارالعين ، ص 50 ـ 150، مركز الدراسات الاسلامية لحرس الثورة .)
    ((جملى )) مثير الاحزان ، ص 43.
    بـنـا بـه قـول بـرخـى مـقـتـل نـگـاران او از يـاران امـام حسين (ع ) و از شهيدان كربلا است .(1819) وى فـردى شـجـاع و تـيـرانـداز بـود. از ابـومـخـنـف نقل شده كه اميرمؤ منان على (ع ) او را آيين رزم آموخته بود.(1820)
    وى در بـيـن راه مـكـه بـه كـربـلا، بـه امـام حـسـيـن (ع ) پيوست وحضرت از او و همراهانش احـوال مـردم كوفه را پرسيد، و آنان در پاسخ گفتند: اشراف و بزرگان به جهت رشوه هـاى [كـلانـى ] كـه گـرفـتـه انـد عـليـه شـمـا هـسـتند و بقيه مردم ، دلشان با شما ولى شمشيرشان عليه شما است .(1821)
    هـلال بـن نافع از جمله كسانى بود كه پس از شنيدن خبر شهادت ((قيس بن مسهّر)) و بى وفايى كوفيان ، برخاست و نسبت به امام (ع ) اعلان وفادارى كرد. او طى سخنانى گفت :
    ((اى پسر دختر رسول خـدا! مى دانى كه جدّت پيامبر(ص ) نتوانست جمله خلايق را دوست خود گرداند و همه را به راه راسـت هـدايـت كـنـد. در مـيـان اطـرافيان آن حضرت ، منافقانى بودند كه در ظاهر يار و مـددكـار او و در پـنـهـان ، خـيـانـتـكـار و پـيـمـان شـكـن بـودنـد. گـفـتـارشـان در ظـاهـر از عـسـل شـيـريـن تـر ولى در نـهان تلخ ‌تر از ((حنظل ))(1822) بود و كار او بدين مـنـوال گـذشـت تـا سـرانـجـام از دنـيـا رفـت و پـدرت عـلى (ع ) هـم بـه هـمـيـن حال بود و برخورد مردم با شما نيز، امروز همين گونه است و هر كس پيمان شكند به خود زيان رسانده و خدا از او بى نياز است .
    (([اى فـرزند رسول خدا(ص )] ما را به هر كجا كه خواهى (شرق يا غرب ) ببر! به خدا سوگند از تقدير الهى با كى نيست و از ملاقات با پروردگار، ناخرسند نيستيم . ما بر اعتقاد خود راسخ و در يارى تو استواريم . هر كه تو را دوست بدارد او را دوست مى داريم و با دشمنانت دشمنى مى ورزيم .))(1823)
    هـلال از خـواص اصـحـاب و از يـاران نـزديـك امـام بـود. نقل كرده اند كه امام حسين (ع ) در يكى از شب ها براى بررسى موقعيت ميدان نبرد، تنها از خيمه بيرون رفت . همين كه هلال متوجه شد، شمشير خود را برداشت و در پى حضرت روان گـرديـد. امـام (ع ) از او پـرسـيـد: چـرا همراه من آمدى ؟ گفت : ترسيدم در اين تاريكى شب گـزنـدى از دشـمـن بـه شما برسد. فرمود: آيا دوست دارى راه ميان اين دو كوه را در پيش گيرى و خود را نجات دهى ؟
    هلال خود را روى پاهاى مبارك امام انداخت و بار ديگر اظهار وفادارى نمود.(1824)
    او هـنـگـامـى كـه احـسـاس كـرد اهل بيت امام حسين (ع ) نگران وفادارى و استقامت اصحاب خود هـسـتـنـد، نـزد حـبـيـب بن مظاهر آمد و با مشورت او، اصحاب را در يك جا جمع كرد و آنان با شـمـشـيرهاى كشيده و يك صدا به امام و اهل بيت او اطمينان دادند كه تا آخرين قطره خون از ايشان دفاع خواهند كرد.(1825)
    پـس از ايـنكه سپاه پسر سعد، آب را بر اردوگاه امام حسين (ع ) بست و تشنگى بر ياران امام (ع ) چيره شد، آن حضرت برادرش عباس (ع ) را فراخواند و همراه سى تن از اصحاب ، از جـمـله هـلال بـن نـافـع ، در دل شـب بـراى آوردن آب ، روانـه كرد. چون نزديك فرات رسـيـدنـد، عـمـروبـن حـجـاج ، فـرمـانـده نـگـهـبـانـان پـرسـيـد: كـيـسـتـى ؟ هلال گفت : پسر عموى تو و از اصحاب حسين ؛ آمده ام از اين آبى كه آن را بر ما بسته ايد بـنـوشـم . عـمـرو گـفـت : بـنـوش ‍ گـوارايـت باد. هلال گفت : واى بر تو! چگونه مرا مى گـويـى آب بـنـوش و حـال آن كـه حـسـيـن (ع ) و اهـل بـيـت و يـارانـش ، از شدّت خستگى در حال مرگ هستند! آن گاه هلال بانگ بر يارانش زد و وارد فرات شد و جنگى سخت درگرفت . آنان سرانجام موفق شدند مقدارى آب به خيمه ها برسانند.(1826)
    بـرخـى نـقـل كـرده انـد كـه هلال بن نافع تازه ازدواج كرده بود و چون روز عاشورا اراده مـيـدان كـرد هـمـسـرش او را از رفتن منع نمود، ولى او بر يارى امام (ع ) اصرار ورزيد، و چـون امام حسين (ع ) از قضيه آگاه شد، هلال را فرمود: همسرت نگران است و من دوست ندارم در جـوانـى بـه فـراق يـكـديـگـر مـبـتـلا شـويد [اگر مى خواهى عيالت را بردار و از اين بيابان برو] هلال گفت : اى پسر رسول خدا! اگر در سختى تو را رها كنم و سراغ عيش و نوش خود روم ، فرداى قيامت پاسخ جدّت محمّد(ص ) را چه گويم !(1827)
    او پس از اجازه از امام به ميدان شتافت و تيرى به چله كمان نهاد و اين رجز را خواند:
    اَرْمى بِها مُعْلَمَةً اَفواقُها
    مَسْمُومَةًتَجرِى عَلى اَخْفاقِها
    لَاَمْلَاءَنَّ الاَرضَ مِنْ اِطْلاقِها
    فَالنَّفسُ لا يَنْفَعَهااِشْفاقُها
    اِذِالْمَنايا حَسَرَتْ عَنْ ساقِها
    لَمْ يُثْنِها اِلاّ الّذى قَد ساقَها(1828)
    بـا تـيـرهايى كه سوفار(1829) آن نشانه دار است مى زنم ، تيرهايى مسموم كه با سرعت [به سوى دشمن ] مى رود.
    زمـين را با پرتاب آنها پر مى كنم و ترس از مرگ ، براى نفس سودى ندارد آن گاه كه مرگ روى نشان داده و جدّى است جز آن كه آن را به پيش رانده ، نمى تواند بازش ‍ دارد.
    نـقـل كـرده انـد كـه او هـشـتـاد تـن از نـيـروهـاى دشـمـن را هـدف قـرار داد و بـه هـلاكـت رساند(1830) و چون تير در تركشش نماند دست به شمشير برد و چنين گفت :

    اَنَا الغُلامُ اليَمَنى البَجَلى
    دينى عَلى دينِ حُسينٍ و عَلى
    اِن اُقتَلَ اليَومَ فَهذا اَمَلى
    فَذاكَ رَاءيى و اُلاقى عَمَلى (1831)
    من جوانى از اهل يمن و از قبيله بجيله هستم . آيين من آيين حسين و على (ع ) است .
    اگر امروز كشته شوم ، آرزوى من همين است و پاداش خود را خواهم ديد.
    مـردى از سـپـاه ابـن سـعـد، بـه نـام قـيـس ، بـه جـنـگ او آمـد. هلال او را مهلت نداد و به خاك افكند و با تيغ بر آن جماعت حمله كرد و سيزده تن از آنان را از پـاى درآورد. آنـگـاه انـبـوه لشكر اطراف او را گرفتند و بازوان او را در هم شكسته اسيرش كردند و سرانجام به دست شمربن ذى الجوشن به شهادت رسيد.(1832)
    در واقعه عاشورا از دو نفر به نام هلال بن نافع نام برده شده است ، يكى شهيد مذكور و ديـگـرى فـردى كـه در لشـكـر ابـن سـعـد بـوده و بـرخـى وقـايـع را نقل كرده است .(1833)
    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #159
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    همَّام بن سلمه قانصى
    در مـنـابـع رجـال و تـاريـخ از او يـاد و نـامـى نـيـسـت . جـز ايـنـكـه در رسـاله تـسـمـية مَنْ قـُتـِل مـع الحـسـيـن (ع ) و ـ عـلى الظـاهر ـ به نقل از آن در كتاب الحدائق الوردّية نامش در شمار شهيدان كربلا ـ از قبيله هَمْدان ـ آورده شده است .(1834)

    يحيى بن حسين (ع )
    در مـنـابـع مـعـتـبـر و كـهـن نـامـى از يـحـيـى بن حسن به ميان نيامده است . سپهر گويد: از فـرزنـدان امـام حـسـن (ع ) پنج تن در كربلا به شهادت رسيده اند كه يحيى در ميان آنان نـيـسـت و در كـتـب انـسـاب نـامـى از وى بـه ميان نيامده است .(1835) ولى برخى از مـتـاءخـرّيـن يـحـيـى را در شـمـار فـرزنـدان امـام حـسـن (ع ) و از شـهـيدان كربلا قرار داده اند(1836).

    يحيى بن سليم مازِنى (1837)
    او مـرد مـبـارزه و كـارزار بود.(1838) در روز عاشورا پس از عبدالرحمن بن عبداللّه يزنى (1839) و به قولى پس از سويد بن عمرو(1840) به ميدان رفت و آيه شريفه ذيل را تلاوت كرد:
    ((اِنّ...مَحْياىَ و مَماتى لِلّهِ ربِّ العالمين .))(1841)
    در حقيقت ...زندگى و مرگ من براى خدا، پروردگار جهانيان است .(1842)
    يـحـيـى كـه پـيـوسـتـه به ميمنه و ميسره سپاه حمله مى كرد، گروهى از دشمن را به هلاكت رسـانـد(1843) و سـر انـجـام خـود بـه فـيـض شـهـادت نـايـل گـشـت .(1844) بـرخـى از مـعـاصـريـن ، زمـان شـهـادت وى را قبل از ظهر و در حمله نخست ذكر كرده اند.(1845)
    او در حال مبارزه چنين رجز مى خواند:
    لَاءَضْرِبَنَّ القَوْمَ ضَرْبا فَيْصَلاً
    ضَرْبا شديدا فى العدا مُعْجِلاً
    لا عاجزا فيها و لا مُوَلْولاً
    وَ لا اَخافُ اليَوْمَ مَوتَ مُقْبِلاً(1846)
    دشـمـنـان را بـا شـتـاب و بـا ضربه سخت و فيصله دهنده مى زنم . نه از مرگى كه به ناچار خواهد آمد مى ترسم و نه عجز و بى تابى نشان مى دهم .
    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #160
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    يحيى بن على (ع )
    يـحـيـى از فـرزنـدان اميرالمؤ منين و مادرش اسماء بنت عميس بود(1847). برخى از مـنـابـع او را در شـمـار شهيدان كربلا آورده و گفته اند كه سر بريده يحيى را عمير بن حـجـّاج كـنـدى (1848) و يـا عـمـيـر بـن شـجـاع كـنـدى (1849) حمل مى كرد. ولى در برخى از منابع آمده كه يحيى در زمان حيات حضرت على (ع ) از دنيا رفته است (1850).

    يحيى بن كثير انصارى
    در منابع معتبر و كهن از يحيى بن كثير به عنوان شهيد نامى برده نشده . ولى به نوشته صـاحب ناسخ التوّاريخ يحيى بن كثير پس از شهادت حجّاج بن مسروق اجازه نبرد خواست و به ميدان رفت و چنين رجز خواند:
    ضاقَ الْخِناقُ بِابْنِ سَعْدٍ وَ ابْنِهِ
    بِلقِا هُما لِفَواريسِ الْاءَنْصارِ
    وَ مُهاجِرين مُخَضِّبينَ رِماحَهُمْ
    تَحْتز الْعَجاجَةِ مِنْ دَمِ الْكُفّارِ
    خُضِبَتْ عَلى النَّبِىِّ مُحَمَّدٍ
    وَالْيَوْمَ تُخْضَبُ مِنْ دَمِ الفُجّارِ
    خانُوا حُسَيْنا وَ الْحَوادِثُ حُمَّةً
    وَ رَضُوا يَزيدا وَ الرِّضا فى النّارِ
    فَالْيَوْمَ نُشْعِلُها بِحَدِّ سُيُوفِنا
    بِالْمَشْرَفِيَّةِ وَ الْقَنَا الْخَطّارِ
    هَذا عَلى بْنِ الاَْوْيس فَرْضٌ واجِبٌ
    وَ الْخَزْرَجِيَّةِ وفِتْيَةِ النجَّارِ(1851)
    ابن سعد و پسرش از رو به رو شدن با سواران مهاجرين و انصار نزديك است خفه شوند.
    انصار و مهاجرين ، نيزه شان در گرد و غبار جنگ از خون مردم بى دين رنگين بوده است .
    نـيـزه آنـهـا در زمـان پـيـغـمـبر(ص ) [از خون بى دينان ] رنگين شده . و امروز نيز از خون ناپاكان رنگين مى شود.
    با حسين (ع ) پيمان شكنى كردند و يزيد را از خود راضى نمودند؛ راضى كننده يزيد در آتش است .
    امروز با نيزه و شمشيرهاى بّران ، آتش را در ميان اينان شعله ور مى سازيم .
    شـعـله ور سـاخـتـن آتـش جـنـگ بـر اوس و خـزرج و جـوانـان بنى نجّار نيز لازم و واجب است .(1852)
    وى پـس از نـبـردى دليـرانـه و بـه هـلاكت رساندن شمارى از دشمن ، خود نيز به فيض ‍ شهادت نايل آمد.(1853)

    يحيى بن هانى
    يـحـيـى فـرزنـد هـانـى بـن عـروه مـرادى و مـادرش روعـه (1854) يـا رويـحـه (1855) بـنـت عـمـر (خـواهر عمرو بن حجّاج زبيدى ) است . وى پس از شهادت مسلم و هانى از ترس ‍ ابن زياد فرار كرده و نزد قبيله خويش پنهان شد. چون از آمدن امام حسين (ع ) بـه كـربـلا بـا خـبـر شـد. خـود را بـه كـربـلا رسـانـد و بـه آن حـضـرت پـيـوسـت .(1856) روز عـاشـورا چـون آتـش جـنـگ شـعـله ور گـرديـد او بـه ميدان رفت و به قول برخى چنين رجز خواند:
    اءَغْشاكُمْ ضَرْبا بِحَدِّ السَّيْفِ
    لِاءَجْلِ مَنْ حَلَّ بِاءَرْضِ الْخَيْفِ
    بِقُدْرَةِ الرَّحمنِ رَبِّ الْكَيْفِ
    اءَضرِبُكُمْ ضَرْبا بِغَيْرِ حَيْفِ(1857)
    شـمـشـيـر بـرّان را بـر شـمـا فـرود آوردم بـه خـاطـر آن كـسـى كـه در سـرزمـيـن خـيـف منزل نموده بود. با نيروى پروردگار هستى ، ضربتى بى باكانه بر شما مى زنم .
    آنـگـاه مـشـغـول نـبـرد شـد، پـس از به هلاكت رساندن شمارى از دشمن خود نيز به فيض ‍ شهادت نايل آمد.(1858) نامش در زيارت ناحيه نيامده است .
    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 16 از 18 نخستنخست ... 612131415161718 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •