۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩
صفحه 6 از 18 نخستنخست ... 234567891016 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 171
  1. #51
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    حارث بن سريع
    در كتاب ((قيام حق )) او را به عنوان شهيد ذكر كرده است .(445) ولى در منابع كهن و معتبر شهيدى به اين نام نداريم آن چه كه داريم سيف بن حارث است .(446) شايد كـلمـه سـيـف سهوا از قلم افتاده و در جاى خودش زندگانى و مبارزات و چگونگى شهادتش خواهد آمد.

    حارث بن نبهان - حرث بن نبهان

    حُباب بن حارث سلمانى - جابر بن حارث سلمانى

    حُباب بن حرث - جابر بن حارث سلمانى


    حباب بن عامر
    نام پدر وى را عمرو نيز گفته اند (عاشورا چه روزيست ، ص 256).
    حـبـاب بـن عـامـر بـن كـعـب بـن تـيـم اللاة بن ثعلبة التيمى از شيعيان ساكن كوفه و از كـسـانـى بـود كـه بـا حـضـرت مسلم بيعت كرد؛ ولى بعد از گرفتار شدن وى به گفته برخى در ميان قبيله خويش پنهان شد.(447) چون از آمدن حسين (ع ) به سوى كوفه خـبـردار شـد، شـبانه و مخفيانه از كوفه خارج شد و در بين راه به امام پيوست و همراه او بـود تـا ايـن كـه در روز عـاشورا به شهادت رسيد.(448) برخى شهادت او را در حمله نخست ذكر كرده اند.(449) در منابع پيشين از وى ياد نشده است .

    حباب بن عمرو شعبى - حباب بن عامر

    حبشة بن قيس نهمى - حبشى بن قيس نهمى

    حبشى بن قاسم نهمى - حبشى بن قيس نهمى

    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #52
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    حبشى بن قيس نهمى
    حـبـشـى بـن قـيـس بـن سـلمـة بـن طـريـف بـن اءبـان بـن سلمة بن حارثة الهمدانى النهمى .(450) از مشاهير قبيله خودش بود.(451) جدش سلمه از صحابه پيامبر(ص ) بود. پدرش قيس هم افتخار درك محضر پيامبر(ص ) و ديدن او را داشت . حبشى از كسانى است كه قبل از آغاز جنگ با گروهى ديگر به كربلا آمده و به خدمت امام حسين (ع ) رسيد. و در زمـره يـاران آن حـضـرت قـرار گـرفـت ، و در روز عـاشـورا در حـمـله نخست به شهادت رسيد.(452) در منابع كهن از وى نامى برده نشده است .

    حبيب بن عبداللّه نهشلى - شبيب بن عبداللّه نهشلى

    حبيب بن عبيداللّه نهشلى - شبيب بن عبداللّه نهشلى

    حبيب بن مطهر - حبيب بن مظاهر اسدى

    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #53
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    حبيب بن مظاهر اسدى
    حـبـيـب بـن مـظـاهـر(453) از خـانـدان بـنـى اسـد اسـت و از اصحاب پيامبر اكرم (ص )(454) و از ياران اميرالمؤ منين (ع ) و امام حسن (ع ) و امام حسين (ع )(455) به شمار مى آيد.
    حـبيب از پارسايان شب و شيران روز بود كه همه شب قرآن را ختم مى كرد. او در تمام جنگ هـاى امـيـرالمـؤ مـنـيـن (ع ) شـركت جست (456) و در رديف شرطة الخميس آن بزرگوار قـرار داشـت .(457) وى نـزد امـام عـلى (ع ) از مـوقعيت ويژه اى برخوردار بود. و از يـاران خـاص و حـواريـون و شـاگـردان خـاص و حـامـلان عـلوم آن حـضـرت بـه شـمـار مى آمد.(458)
    صـاحـب رجـال كـشـى (اخـتـيـار مـعـرفـة الرجـال ) بـه نـقـل از فـضـيـل بـن زبـيـر گـفـت وگـويـى را از حـبـيـب بـا مـيـثـم تـمـار نـقل مى كند كه نشان دهنده آگاهى حبيب از علم ((بلايا و منايا))(459) است . حبيب به مـيـثم مى گويد: گويا مردى را مى بينم كه در الزرق خربزه مى فروشد... و در راه محبت اهل بيت (ع ) به دار آويخته مى گردد؛ و بالاى دار شكم او را پاره مى كنند. ميثم تمار نيز حبيب را از كيفيت شهادت وى در آينده آگاه ساخت و گفت : گويا مرد سرخ ‌رويى را مى بينم كـه گيسوانى دارد و در راه فرزند پيامبر(ص ) به شهادت مى رسد. سر او را از تن جدا سـاخـتـه در كـوفـه مـى گـردانـند آن گاه از هم جدا شدند. در اين هنگام رشيد هجرى از راه رسيد و وقتى كه از گفت وگوى آنان آگاه گشت ، گفت : خداى رحمت كند ميثم را، فراموش ‍ كـرد بـگـويـد كـه بـراى آورنـده سـر حـبـيـب صـد درهـم بـيـشـتـر جـايـزه تـعـيين مى كنند. فـضـيـل بـن زبير و ديگران كه اين گفت وگو را شنيده بودند، گويند: ديرى نپاييد كه تـمـام آن چه اين سه بزرگوار پيش بينى كردند به وقوع پيوست : ميثم [ تمار] بر در خـانه عمرو بن حريث به دار آويخته شد، حبيب شهيد گرديد؛ و سر او را از تن جدا كردند و به كوفه آوردند.(460)
    حـبـيـب از راويان و ناقلان حديث است . وى از حضرت امام حسين (ع ) پرسيد كه شما پيش از آفـريـنـش آدم چـه بـوديـد؟ فرمود: ما اشباهى از نور بوديم كه دور عرش ‍ مى چرخيديم و فرشتگان را تسبيح و تحميد و تهليل (461) مى آموختيم .(462)
    وى و شـمـارى از اهـل كـوفه همچون سليمان بن صرد خزاعى و مسيب بن نجبه و رفاعة بن شـدّاد از نـخستين كسانى بودند كه امام حسين را به كوفه فراخواندند.(463) پس از رسـيـدن نـامـه هـاى كـوفـيـان بـه امـام (ع ) وى پـسـرعـمـو و نـايـب خـاص خـود مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد. پس از ورود مسلم به كوفه شيعيان بر آن حضرت گرد آمدند. نـخـسـتين كسى كه اظهار وفادارى نمود عابس بن ابى شبيب شاكرى بود، و پس از او حبيب بـرخـاسـت و ضـمـن تـاءيـيـد كـلام عـابـس چـنـيـن گـفـت : ((رحـمت خدا بر تو باد. آنچه در دل داشـتى با كوتاه ترين سخن بيان كردى . سپس افزود: ((به خداى يكتا سوگند من هم بر همين راءى و عقيده ام كه او بيان كرد.(464)
    حـبـيـب و مـسـلم بـن عـوسـجـه از كـسـانـى بـودند كه براى آن حضرت بيعت مى گرفتند و عـاشـقـانـه و بـا تـمـام وجـود از آن بـزرگـوار پشتيبانى مى كردند.(465) پس از شهادت مسلم بن عقيل (ع ) و بى وفايى مردم كوفه قبيله حبيب و مسلم آن دو را پنهان كردند. بـنـا بـه نـقـلى هـنـگـامـى كـه خـبـر شـهـادت مـسـلم بـن عـقـيـل (ع ) بـه امـام (ع ) رسيد، آن حضرت در حالى كه عازم كوفه بود نامه اى را براى حبيب نوشت و او را به يارى خود فراخواند.(466) ولى اين موضوع در منابع معتبر نيامده است .
    حبيب پس از آن كه از ورود امام به كربلا آگاه گشت ، شبانگاه به طور پنهانى همراه مسلم بـن عـوسـجـه رهـسـپـار كـربـلا گـرديـد. روزهـا را مـخـفـى مـى شـد و شـب هـا راه مـى پيمود.(467) سرانجام در كربلا به محضر امام حسين (ع ) رسيد.(468)
    پس از آن كه لشكر عمرسعد رو به فزونى نهاد، حبيب با كسب اجازه از امام (ع ) ميان قبيله بنى اسد شتافت و ضمن سخنرانى مفصلى از آنان درخواست يارى نمود. وى سخنان خود را چـنـيـن آغـاز كرد ((من براى شما بهترين ارمغان را آورده ام و درخواست مى كنم كه به يارى فـرزنـد پـيامبر(ص ) بشتابيد. چه آن كه وى با گروهى از دليرمردان باايمان ـ كه هر كـدامـشـان بـرابـر هـزار نـفـرند و از فرمان او سرپيچى نمى كنند و با تمام هستى از آن بـزرگـوار دفـاع مـى نـمـايـند تا مبادا كوچك ترين آسيبى از دشمنان به وى برسد ـ هم اكـنـون در محاصره عمرسعد با بيست و دو هزار تن قرار گرفته است . شما از خويشان و نـزديـكـان مـن هـسـتـيـد بـه پـنـد مـن تـوجـه كـنـيـد تـا بـه شـرافـت دنـيـا و آخـرت نايل آييد. سوگند به خدا هر كس ‍ از شما در راه فرزند پيامبر(ص )، آگاهانه شهيد شود در اعلى عليين همدم پيامبر خواهد بود.(469)
    نخستين كسى كه به حبيب پاسخ مثبت داد و اظهار وفادارى كرد عبداللّه بن بشر بود. وى و شـمـارى ديـگـر گـرد حـبـيـب جـمـع شدند تا به لشكر امام بپيوندند ولى ازرق بن حرب صـيـداوى بـا چهارهزار نفر به آنها حمله ور شد و آنان را پراكنده ساخت حبيب به نزد امام (ع ) بازگشت و واقعه را خبر داد.(470)
    عصر تاسوعا آن گاه كه امام حسين (ع ) از دشمن مهلت گرفت كه تا فردا صبر كنند، حبيب در مقام موعظه و پند به آنان چنين گفت :
    به خدا بد قومى هستند آنان كه فرداى قيامت در حالى در پيشگاه خداوند حاضر شوند كه فـرزنـد پـيغمبر او را با كسان و خاندان وى و بندگان سحرخيز و ذكرگوى اين شهر را كشته باشند.(471)
    شب عاشورا حبيب با يزيد بن حُصَين (472) مزاح مى كرد. يزيد گفت : حالا چه وقت شـوخى و خنده است ؟ پاسخ داد كه چه وقتى بهتر از اكنون سزاوار خنده و مزاح است . به خـدا سوگند ديرى نخواهد پاييد كه نيروهاى دشمن با شمشير به ما حمله خواهند كرد و ما در بهشت حورالعين را در آغوش خواهيم گرفت .(473)
    بنا به نقلى ، شب عاشورا وقتى حبيب از هلال بن نافع شنيد كه حضرت زينب (س ) از اين كـه مـبـادا فـردا ياران وفادار نمانند و امام (ع ) را تنها بگذارند نگران است ، اصحاب را جـمـع كـرد هـمـگـى نـزد خـيـمـه حـضـرت زيـنـب (س ) گـرد آمـدنـد و از صـمـيـم دل اظـهـار وفـادارى و اخـلاص نـمـودنـد تـا مـگـر نـگـرانـى را از دل آن بانوى بزرگوار برطرف سازند.(474)
    صـبح روز عاشورا آن گاه كه امام حسين (ع ) لشكر خود را آراست ، جناح راست را به زهير و جـنـاح چـپ را بـه حـبـيـب و قـلب را بـه بـرادرش حـضـرت ابـوالفضل سپرد. يسار، غلام زياد بن ابيه ، و سالم ، غلام عبيداللّه بن زياد، هر دو به مـيـدان آمـدنـد و هماورد طلبيدند. حبيب و برير از جاى برخاستند كه به جنگ آن دو بروند، ولى امـام (ع ) اجـازه نـداد. آن گـاه عـبـيداللّه بن عمير كلبى به سوى آنان شتافت پس از مـعرفى خود آنان حبيب و زهير و برير را به جنگ فراخواندند ولى عبيداللّه پس از جنگى نمايان هر دو را به قتل رساند.(475)
    روز عـاشـورا هنگامى كه امام (ع ) آغاز به خواندن خطبه نمود، شمر فرياد زد: خدا را بر يـك حـرف پرستش مى كنم (يعنى با شك و ترديد خدا را مى پرستم ) اگر بدانم چه مى گـويـى ؟! حـبـيـب پـاسـخ داد: سـوگـنـد به خدا مى بينم كه تو خدا را بر هفتاد حرف مى پرستى و من هم شهادت مى دهم كه در اين گفتارت كه سخن او را نمى فهمى صادق هستى ، چـون نـمـى دانـى وى چـه مـى گـويـد، چـه آن كـه خـداونـد بـر قـلب تـو مـهـر زده اسـت .(476)
    در واپـسين لحظه هاى عمر مسلم بن عوسجه امام حسين (ع ) همراه حبيب بر بالين وى آمد حبيب گـفـت : بـر مـن نـاگوار است كه مى بينم از پاى درآمده اى مژده باد تو را بهشت . مسلم با صدايى ضعيف گفت : خداوند تو را به خير بشارت دهد.
    حـبـيـب گـفـت : اگـر نـمـى دانستم كه تا ساعتى ديگر نزد تو مى آيم دوست داشتم كارهاى خـويـش را بـه مـن وصـيت كنى تا حق دينى و خويشاوندى خود را ادا كرده باشم . مسلم ، با اشـاره به امام گفت : خدايت رحمت كند تو را وصيت مى كنم به اين شخص . تا جان در بدن دارى از او دفـاع كـن و تـا پـاى جـان از نـصـرت او دسـت بـرمـدار. گـفـت : سـوگـند! به پروردگار كعبه چنين كنم و آنچه را كه گفتى انجام دهم .(477)
    ظـهـر عـاشـورا هـنـگـام نماز ظهر كه فرا رسيد، امام فرمود: از لشكر بخواهيد دست از جنگ بـردارنـد تـا نـمـاز بـگـزاريـم . حـصـيـن بـن تـمـيـم بـانـگ بـرآورد كـه نـمـاز شـمـا قـبـول نـخـواهـد شـد. حـبـيـب در پـاسـخ گـفـت : اى الاغ (478) پـنـداشـتـى كـه نماز آل پـيـامـبـر(ص ) قـبـول نـمـى شـود ولى نـمـاز تـو قـبـول مى شود.(479) پس با هم درگير شدند. حبيب بر سر اسب حصين زد، اسب رم كرد و حصين را بر زمين انداخت ولى ياران وى از راه رسيدند و او را نجات دادند.
    آن گاه حبيب به ميدان شتافت و چنين رجز خواند:
    اُقْسِمُ لَوْ كُنّا لَكُمْ اءَعْدادا
    اءَوْ شَطْرَكُمْ وَلَّيْتُمْ الاَكْتادا
    يا شَرِّ قَوْمٍ حَسَبا وَآدا
    وَشَرَّهُمْ قَدْعُلِمُوا اءَنْدادا
    وَيا اءَشَدَّ مَعْشَرٍ عِنادا(480)
    بـه خـدا سـوگند اگر ما به شمار شما يا نيمى از شما بوديم گروه گروه فرارى مى شـديـد اى بـدتـريـن مـردم از نـظر نسب و ريشه و نيرو! دانسته شد كه از لحاظ پستى و دنائت ، همه مانند هم هستيد.
    و اى گروهى كه از تمام مردم عناد و دشمنى تان بيشتر و شديدتر است .
    رجز ذيل را نيز به او نسبت داده اند.
    اءَنَا حَبيبٌ وَاءبى مُظَّهَرْ
    فارِسُ هَيْجاءٍ وَلَيْثُ قَسْوَرْ
    وَفى يَمينى صارِمٌ مُذَكَّرْ
    وَفيكُمُ نارُ الجَحيمِ تُسْعَر
    اءَنْتُمُ اءَعَدُّ عُدُّةً وَاءَكْثَرْ
    وَنَحْنُ فى كُلِّ الاُمورِ اءَجْدَر
    وَاءَنتُمُ عِنْدَ الوَفاءِ اءَغْدَر
    لَنَحْنُ اءَزْكى مِنْكُمُ وَاءَطْهَرْ
    وَنَحْنُ اءَوْفى مِنْكُمُ وَاءَصْبَرْ
    وَنَحْنُ اءَعْلى حُجَّةً وَاءَظْهَرْ
    حَقّا وَاءَتْقى مِنْكُمُ وَاءعْذَرْ
    المَوْتُ عِنْدى عَسَلُ وَسُكَّرْ
    مِنَ البَقاءِ بَيْنَكُم يا خُسَّر
    اءَضْرِبُكُم وَلا اءَخافُ المَحْذَرْ
    عَنِ الحُسَيْنِ ذِي الفِخارِ الاَطْهَرْ
    اءنْصُرُ خَيْرِ الناسِ حينَ يُذْكَرْ(481)
    من حبيبم و پدرم مظاهر است : يكه سوار عرصه نبرد و جنگ فروزان ؛
    در دستم شمشيرى برنده است كه در ميان شما آتش ، شعله ور مى سازد؛
    شما مجهزتر هستيد و فزونتر ولى ما در تمام كارها از شما سزاوارتريم ؛
    شـمـا هنگام وفا نمودن [ به عهد خود] عهدشكنى مى كنيد ولى ما از شما پاك و پاكيزه تر هستيم ؛
    ما از شما با وفاتر و بردبارتر هستيم با دليلى برتر و آشكارتر؛
    مـا بـرحـق هـسـتـيـم و نـزد خـدا مـعـذور، مـرگ نـزد مـن هـمـانـنـد شـهـد و عسل است ؛
    بـه جـاى مـانـدن مـيان شما، اى زيانكاران ، ضربتى سخت بر شما فرود آورم و از چيزى هراس ندارم ؛
    حـسـيـن را يـارى مـى كـنـم ، آن كـه داراى فخر بوده و پاكيزه مى باشد همان كه از او به عنوان بهترين مردم ياد مى شود.
    پـس كـارزار سـخـتـى نـمـود. مـردى از بـنـى تـمـيـم بـر حـبيب حمله ور شد و حبيب او را به قـتـل رسـانـد. ديـگرى با نيزه به حبيب حمله كرد و او را بر زمين انداخت خواست كه از جاى برخيزد، ولى حصين بن تميم از راه رسيد و با ضربت شمشير، حبيب را نقش بر زمين كرد. سـپـس از اسـب پـيـاده شـد و سـر مـبـارك حبيب را از تن جدا ساخت . حصين بن تميم با آن مرد تـمـيـمـى دربـاره ايـن كـه كدام يك حبيب را به شهادت رسانده است مشاجره نمود. سرانجام مصالحه نمودند و توافق شد كه آن تميمى سر مبارك حبيب را به حصين بن تميم بدهد تا بـه گـردن اسب خود آويزان كند و ميان لشكر جولان دهد تا همه بفهمند وى نيز در شهادت حبيب شركت داشته است . سپس آن تميمى سر مبارك حبيب را به گردن اسب خود آويزان كرد و به كوفه آمد و آن را نزد ابن زياد برد.(482) [در كوفه ]قاسم فرزند نوجوان حـبـيـب از وى تـقـاضـا كـرد كـه سـر پـدر را بـه وى بـدهـد تا مگر او را دفن كند ولى او نـپـذيـرفت . قاسم در پى انتقام خون پدر برآمد. تا آن كه سرانجام هنگام حمله مصعب به بـاجُمَيرا،(483) در حالى كه قاتل پدرش در خواب نيمروزى فرو رفته بود به چادر وى يورش برد و او را به قتل رساند.(484)
    مزار حبيب جدا از ساير شهدا با ضريحى پوشيده از نقره در حرم امام حسين (ع ) مى باشد.

    حبيب بن مظهر - حبيب بن مظاهر اسدى

    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #54
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    حجّاج بن بدر
    حـجـّاج بـن بـدر تـمـيـمـى سـعـدى از طـايـفـه بـنـى سـعـد بـن تـيـم واهـل بـصـره بـود. در برخى منابع نام وى حجّاج بن زيد(485) يا حجاج بن يزيد آمده است .(486) وى حامل نامه مسعود بن عمرو از بصره براى امام حسين (ع ) مبنى بر اعلام حمايت و وفادارى نسبت به آن حضرت بود. حجاج نامه را به كربلا آورد و به دست مبارك امام (ع ) داد. حضرت در حق مسعود بن عمرو دعا كرد، حجّاج در كنار امام (ع ) بود تا در روز عـاشـورا در ركـاب آن حـضـرت بـه درجـه رفـيـع شـهـادت نايل آمد.(487)

    حجّاج بن بكر
    مـؤ لف كـتـاب ((عـبـرات المصطفين )) در پاورقى جلد دوم (ص 161) با استناد به رساله فـضـيـل بـن زبـيـر از شـخـصـى بـه نـام حـجـّاج بـن بـكـر يـاد مـى كـنـد، ولى در اصـل كـتـاب فـضـيـل ، ((تسمية من قتل ))، چنين چيزى وجود ندارد، در تسميه چنين دارد: (36) الحجّاج بن بدر.(488)

    حجاج بن زيد - حجاج بن بدر

    حجاج بن سردق - حجاج بن مسروق جعفى

    حجاج بن مرزوق - حجاج بن مسروق جعفى

    حجاج بن مسروف - حجاج بن مسروق جعفى


    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #55
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    حجّاج بن مسروق جعفى
    حـجـّاج بن مسروق (489) بن مالك بن كثيف بن عتبة الكداع الجعفى ،(490) از شـيـعـيـان و اصحاب اميرالمؤ منين (ع ) در كوفه بود. چون باخبر شد كه امام حسين (ع ) از مدينه به سوى مكّه حركت كرده است ، رهسپار مكّه شد و به آن حضرت پيوست . هنگام حركت امـام (ع ) از مـكـّه بـه سـوى عـراق در كنار و همراه امام (ع )، و در تمام اوقات نماز مؤ ذّن آن حـضـرت بود.(491) در جريان ملاقات حرّ با امام حسين (ع ) چون ظهر شد، امام (ع ) بـه حـجـّاج فـرمـود كـه اذان بـگـويـد و او نـيـز گـفـت .(492) در قـصـر بـنـى مـقـاتل وى و يزيد بن مغفّل از طرف سيّدالشّهدا به خيمه عبيداللّه حرّ جعفى رفتند؛ و پيام آن بـزرگـوار را بـه او رسـانـدنـد و از او بـراى يـارى آن حـضـرت دعـوت بـه عمل آوردند.(493)
    حجاج در روز عاشورا وارد ميدان شد و چنين رجز خواند:
    أَقْدِمْ حُسَيْنا هادِيا مَهْدِيّا
    اَلْيَوْمَ تَلْقى جَدَّكَ النَبِيّا
    ثُمَّ اءَباكَ ذَا الْعَلا عَلِيّا
    وَالْحَسَنَ الْخَيْرَ الرِّضَى الّوَلِيّا
    وَذَا الْجَناحَيْنِ الْفَتَى الكَمِيّا
    وَاَسَدَ اللّه الشَّهيدَ الْحَيّا(494)
    اى حسين ، اى رهبر هدايت يافته پيش آى ، امروز جدّت پيغمبر(ص ) و
    پدرت على (ع )، امام حسن ، جعفر طيّار و حمزه سيّدالشّهدا را ملاقات خواهى نمود.
    پـس از آن جـنگيد و به قولى بيست و پنج تن را به هلاكت رساند.(495) سرانجام خودش نيز به افتخار شهادت نايل شد.(496) در زيارت ناحيه از وى چنين ياد شده است : اَلسَّلامُ عَلى حَجّاجِ بْنِ مَسْرُوقِ الْجُعْفِى .(497)
    حجاج بن يزيد - حجاج بن بدر

    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #56
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    حجر بن جندب
    تنها كسى كه قائل به شهادت حجر بن جندب است ، عمادزاده است .(498) ديگران از وى سخن نگفته اند.

    حجر بن حرّ
    در مـنـابـع كـهـن از حـجـر بن حرّ نامى به ميان نيامده است ، ولى صاحب اسرار الشهادة مى نويسد: چون ابن زياد از ديدار و گفت وگوى عمر سعد و امام حسين (ع ) باخبر شد به خشم آمـد، و بـه ابـن سعد نوشت كه حسين (ع ) را در تنگنا قرار دهد.(499) پسر سعد هم بـه حـجر بن حر پرچمى داد و وى را به فرماندهى دو هزار نفر برگزيد و او را ماءمور نـگـهبانى شريعه قرار داد تا امام (ع ) و يارانش از آب فرات استفاده نكنند.(500) اسـفـرايـنـى گـويـد: در هـنگام نبرد ميان دو سپاه ، يكى از دلاوران لشكر عمرسعد نزد امام حسين (ع ) آمد و گفت : من حجر بن حرّ هستم ، دوست دارم در ركاب تو به شهادت برسم ، آن گـاه وارد ميدان شد و نبرد مى كرد و پس از كشتن شمارى از دشمن به درجه رفيع شهادت نايل آمد.
    چـون چشم حرّ به او افتاد، بسيار خرسند گشت و گفت : سپاس خداى را كه فرزندم در راه حـسـيـن (ع ) بـه شـهـادت رسـيـد. آن گاه خدمت امام (ع ) رسيد و عرض كرد: فرزندم در راه تـوبـه شـهـادت رسـيـد مـن هـم مـى خـواهـم از او پيروى كنم . حضرت فرمود: صبر كن تا فـرزنـدت را بياورم و آن گاه به دشمن حمله كرد و شمارى از آنان را به هلاكت رسانده ، بدن حجر را آورد در ميان خيمه نهاد.(501)

    حُجَيْر بن جندب
    كـتاب هاى ((تسميه )) و ((حدائق )) در شرح حال پدر حجير (جندب )، از او به عنوان شهيد يـاد كـرده انـد،(502) ولى در كـتـب رجالى نامى از وى برده نشده است . گروهى از مـتـاءخـّريـن كـه او را بـه عـنـوان شـهـيـد آورده انـد استناد آنها تنها به دو كتاب مذكور مى باشد.(503)


    حرب بن ابى الا سود
    در مـنـابـع كهن تاريخى نامى از وى به ميان نيامده است ، تنها كتابى كه نام وى را آورده ((وسـيـلة الدّاريـن ))(504) بـا اسـتـنـاد بـه رجـال شـيـخ طـوسى است . ولى در رجال طوسى واژه حرب موجود نيست و فقط در آنجا آمده اسـت كـه ابـن ابـى الاسـود دؤ لى در شمار اصحاب امام حسين (ع ) مى باشد.(505) ولى آيا اين شخص در كربلا نيز حضور داشته يا نه چيزى نگفته است .

    حرب بن اسود - حرب بن ابى الاسود

    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #57
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩






    حرّ بن يزيد رياحى
    حـرّ بـن يـزيـد بـن نـاجـيـة بـن قـعـنـب بـن عـتـاب الرّدف بـن هـرمـى بـن ريـاح يـربـوعى ،(506) از اشراف و بزرگان قبيله خويش بود.(507) وى از طرف ابن زياد بـه فـرمـاندهى هزار سوار منصوب گشت و براى مقابله با امام حسين (ع ) از كوفه خارج شـد؛ و در ذوحُسُم (508) هنگام ظهر برابر لشكر امام حسين (ع ) قرار گرفت . امام (ع ) پـس از نـوشاندن آب به سپاه و حيواناتشان فرمود: شما كه هستيد؟ گفتند: ما ياران عبيداللّه هستيم . فرمود: رهبر و فرمانده شما كيست ؟ گفتند: حرّ. حضرت از او پرسيد: آيا بـه كـمـك مـا آمده اى يا براى دشمنى با ما؟ گفت : براى مقابله و دشمنى با شما. حضرت فرمود: لا حول ولا قوّة الاّ باللّه العلىّ العظيم .(509) چون وقت نماز ظهر شد، امام (ع ) بـه حر فرمود: تو با اصحاب خود نماز مى گزارى ؟ گفت : خير، به شما اقتدا مى كنيم .(510)
    امـام (ع ) نـمـاز را بـه جـا آورد، سـپـس بـه خـواندن خطبه ايستاد. پس از حمد و ثناى الهى فـرمـود: مـن بـه سـوى شـهـر شـمـا نيامدم مگر پس از آن كه نامه هاى شما به من رسيد. و فـرسـتـادگـان شـما آمدند و از من خواستند كه به سوى شما بيايم . حالا اگر به عهد و پـيـمـان خـود پـايـبند هستيد مى آيم و اگر دوست نداريد برمى گردم . حرّ گفت : من از اين نـامـه هـا هـيچ اطّلاعى ندارم و از نامه نويسان نيستم .(511) در همين گير و دار نامه عبيداللّه به حرّ رسيد، كه به او فرمان مى داد، حسين (ع ) را در تنگنا قرار دهد و از او جدا نشود تا او را به كوفه برساند.(512) حرّ جريان را به امام (ع ) گفت . امام (ع ) لبخندى زد،(513) و گفت : اى پسر يزيد، مرگ به تو از اين پيشنهاد نزديك تر اسـت .(514) آنـگـاه رو به ياران خود كرد و فرمود: برخيزيد و سوار شويد، آنها سـوار شـدنـد و اهـل بـيـت نـيـز سـوار گـشتند. امام به همراهانش فرمود: بازگرديد! چون خـواسـتـند بازگردند، حر و همراهانش مانع شدند. امام حسين (ع ) فرمود: مادرت در سوگت بـگـريـد! چـه قـصـدى دارى ؟ گـفـت : اگـر جـز شـمـا در ايـن حـال با من چنين سخنى مى گفت از او درنمى گذشتم ! ولى به خدا سوگند نمى توانم از مـادر شـما جز به نيكى ياد كنم .(515) امام (ع ) فرمود: چه مى خواهى ؟ گفت : شما را بـايـد نـزد عـبـيـداللّه بـبـرم ! فـرمـود بـه خـدا سـوگـنـد بـه دنـبـال تـو نـخـواهـم آمـد. حـرّ گـفـت : بـه خدا سوگند، هرگز من نيز شما را رها نمى كنم .(516) و تـا سـه مـرتـبـه ايـن سـخـنـان ردّ و بدل شد.(517) حرّ گفت : من ماءمور جنگيدن با شما نيستم . ولى ماءمورم از شما جدا نـگـردم ، تـا شـما را به كوفه برم . اگر شما از آمدن خوددارى مى كنيد راهى را انتخاب كنيد كه نه به كوفه منتهى شود و نه به مدينه ، تا من نامه اى براى عبيداللّه بنويسم و شـمـا نـامـه اى بـه يـزيـد يا عبيداللّه بنويسيد! شايد اين امر به سلامت و صلح منتهى گردد.(518)
    خـوارزمـى گـويد: امام (ع ) به حرّ پيشنهاد مبارزه و جنگ داد و فرمود: اگر تو مرا كشتى ، سرم را نزد ابن زياد مى برى ؛ و اگر من تو را كشتم مردم از دست تو راحت مى شوند. حرّ گفت : من ماءمور به جنگيدن با شما نيستم ، من ماءمورم از شما جدا نشوم ، يا اين كه شما را نزد ابن زياد ببرم . به خدا سوگند من دوست ندارم (با گرفتار شدن به ) چيزى از امور تـو خـدا مـرا مـبـتـلا كـنـد، و مـن چـون از ايـن مـردم بـيـعـت گـرفـتـم و سـرپـرسـتى آنها را قـبـول كـردم بـه سـوى تو آمده ام . من باور دارم تمام كسانى كه وارد قيامت مى شوند اميد شـفـاعـت جـدّت را دارنـد، و مـن نـيـز بـيمناكم اگر با تو بجنگم زيانكارترين مردم دنيا و آخرت باشم . اى اباعبداللّه ، من در اين شرايط توان بازگشت به كوفه را ندارم . شما راه ديـگـرى در پيش گير تا من نامه اى به ابن زياد بنويسم و بگويم كه حسين (ع ) با مـن هـمـكـارى نـكـرد و مـن نـيـز تـوان مـقـابـله بـا او را نـدارم . در هـر حـال مـن تـو را دربـاره خـودت نـصـيـحـت مـى كـنـم . امـام (ع ) فـرمـود: مـثل اين كه خبر مرگ مرا مى دهى ؟ گفت : آرى چنين است ! هيچ شكّى نيست . مگر اين كه از هر كجا آمده اى به همان مكان باز گردى .(519)

    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #58
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    طـبـرى گـويد: حسين (ع ) از ناحيه چپ راه ((عذيب )) و ((قادسيه )) حركت كرد، در حالى كه فـاصـله آنـهـا تـا ((عـذيـب )) سـى و هـشـت مـيـل بـود. حـرّ هـم بـا آن حـضـرت حـركـت مـى كرد.(520) چون به عذيب الهجانات رسيدند، چهار نفر از ياران حسين (ع ) به همراه طِرِمّاح به آن حضرت پيوستند. حرّ خواست آنها را بازداشت كند و به كوفه برگرداند، ولى امـام (ع ) به حمايت از آنها برخاست و گفت : اينها ياران من هستند و من همان گونه كه از خـود دفـاع مـى كـنـم ، از آنـهـا نـيـز دفـاع خـواهـم كـرد. بـه هـر حـال حـرّ از آنـهـا دسـت برداشت .(521) امام حسين (ع ) و همراهان از عذيب هجانات به طرف قصر بنى مقاتل حركت كردند. حرّ هم به حركت ادامه داد تا به نينوا رسيدند.
    در اين جا پيك ابن زياد رسيد. او به حرّ دستور داده بود كه حسين (ع ) را در تنگنا قرار ده ، او و يـارانـش را در بـيـابـانـى خـشـك و نـاامـن جاى ده .(522) حرّ نامه را براى آن حضرت خواند، امام فرمود: بگذار ما، در نينوا، يا غاضريه و يا در شفيه فرودآييم . گفت : مـن اين كار را نمى توانم انجام دهم ، چون ابن زياد جاسوس قرار داده و ناظر بر كار من است .
    زهـيـر بـه امـام حـسـيـن (ع ) پـيـشنهاد كرد كه با حر و لشكريانش بجنگد، امام نپذيرفت و فرمود: من ابتدا به جنگ نمى كنم .(523) حسين (ع ) رو به حر كرد و فرمود: اندكى مـا را بـه جـلو بـبـر و مـقـدارى راه پـيمودند تا به سرزمين كربلا رسيدند. از آنجا حرّ و يـارانـش ‍ جـلوى او را گـرفـتـنـد و از ادامـه راه مـنـع كـرده گفتند: اينجا نزديك فرات است ؛(524) و در هـمـان مـكان فرود آمدند و خيمه ها را به پا كردند. در روز عاشورا حرّ از طرف عمرسعد فرماندهى قبيله تميم و همدان را به عهده گرفت ، امّا در جنگ با امام حسين (ع ) شركت نكرد و سرانجام به امام حسين (ع ) پيوست .(525) داستان پيوستن او هم چـنـيـن اسـت : چـون در روز عـاشـورا امـام (ع ) فـرياد برآورد: آيا فريادرسى هست كه به فـريـاد مـا رسـد و از خـدا جـزاى خـيـر بـطـلبد؟ و آيا كسى هست كه شرّ اين قوم را از حرم رسول خدا(ص ) باز دارد؟(526)
    حـرّ بـن يزيد رياحى با شنيدن فرياد امام (ع )، قلبش مضطرب و اشك از چشمان او جارى شـد. نـزد عمر بن سعد آمد و گفت : آيا با اين مرد مى جنگى ؟ گفت : آرى به خدا جنگى كه سرها از بدن جدا و دست ها قلم شود! حرّ گفت : نمى توانى اين كار را به مسالمت ختم كنى ؟ جـواب داد: ابـن زيـاد جـز جنگ به چيزى ديگر رضا نداد.(527) به روايت ديگرى حرّ گفت : پيشنهاد امام (ع ) را قبول كن . عمر گفت : اگر كار به دست من بود مى پذيرفتم ولى امـير تو نمى پذيرد.(528) آن گاه حرّ آمد و در كنار لشكر ايستاد و به يكى از بستگانش به نام قرة بن قيس كه با او بود گفت : امروز اسبت را آب داده اى ؟ گفت : نه . گـفـت : نـمـى خـواهـى آبش دهى ؟(529) قرة بن قيس گويد: به ذهنم رسيد كه مى خـواهد به كنارى رود و در نبرد شركت نجويد و دوست ندارد كه من ببينم . گفتم : آب نداده ام ، اكـنـون مـى روم و آبـش مـى دهم ، پس حر از آنجايى كه بود دور شد، به خدا سوگند اگر مرا بر كار خود آگاه كرده بود من هم با او مى رفتم و به امام (ع ) مى پيوستم . حرّ اندك اندك به حسين (ع ) نزديك مى شد. مهاجر بن اوس گفت : چه انديشه دارى ، مى خواهى بـه حسين (ع ) حمله كنى ؟ حرّ جواب نداد. اندامش به لرزه افتاده بود، مهاجر گفت : در كار تـو سـخـت حـيـرانم . به خدا سوگند هيچ گاه تو را اين گونه نديده بودم . اگر سراغ دليـرتـريـن مرد كوفه را از من مى گرفتند، تو را معرّفى مى كردم . حرّ گفت : سوگند بـه خـدا خـودم را در ميان دوزخ و بهشت مى بينم ، و من بهشت را برمى گزينم ، هر چند كه مـرا پـاره پـاره كنند و بسوزانند. آن گاه اسب تاخت و آهنگ خدمت امام (ع )(530) كرد، در حـالى كـه دسـت بـر سـر نـهاده بود مى گفت : (بارخدايا به سوى تو بازگشته ام ، تـوبـه مـرا بـپـذيـر كه من رعب و وحشت در دل دوستان تو و فرزندان پيامبر(ص ) افكندم ).(531)
    چـون خدمت امام (ع ) رسيد، سپرش را واژگون كرد.(532) سلام داد و آن گاه عرضه داشـت : اى فـرزنـد رسـول خـدا(ص )! جـانـم فـدايـت بـاد، من كسى بودم كه بر تو سخت گـرفـتـم ، و در ايـن مكان فرود آوردم ، گمان نمى كردم كه اين گروه با تو چنين رفتار كنند.
    به خدا سوگند اگر مى دانستم كه اين گروه با تو چنين رفتار مى كنند، هرگز دست به چـنـين كارى نمى زدم . من از آن چه انجام داده ام به درگاه خداى بزرگ توبه مى كنم . آيا تـوبـه من پذيرفته مى شود؟ امام (ع ) فرمود: آرى ، خدا توبه تو را مى پذيرد، پياده شو. حرّ گفت : من سواره باشم براى شما بهتر است از پياده بودن .(533)
    بـرخـى از مورّخان نوشته اند كه حرّ گفت : چون من اوّلين كس بودم كه راه را بر تو سد كـردم ، اجـازه فـرما نخستين شهيد راهت نيز باشم ، شايد از كسانى باشم كه در قيامت با جـدّت مـصـافـحـه مـى كـنـند.(534) مرحوم سيّد بن طاووس گويد: مقصود حرّ نخستين شـهـيـد در آن سـاعـات بـود وگـرنـه پـيـش از ايـن جـمـاعـتـى بـه شـهـادت رسـيـده بودند.(535)
    چـون حـرّ در مـيـان لشـكـريـان امـام (ع ) قـرار گـرفـت و تـوبـه اش مـورد قـبـول واقـع شـد، از امـام حـسين (ع ) اجازه خواست تا با لشكريان كوفه سخنى بگويد: حضرت اجازه فرمودند، و حرّ در مقابل لشكر ابن زياد قرار گرفت و خطابه اى در دفاع از امام حسين (ع ) و مظلوميت او و اهل بيتش ايراد فرمود، امّا هيچ گونه تاءثيرى در آن مردمان نـداشـت ، و او را بـا تير هدف حمله قرار دادند. وى به خدمت امام بازآمد.(536) اجازه رزم گرفت و وارد ميدان شد و اين چنين رجز مى خواند:
    اِنّى اَنَا الْحُرُّ وَمَاءْوىَ الضَّيْفِ
    اَضْرِبُ فى اَعْناقِكُمْ بِالسَّيْفِ
    عَنْ خَيْرِ مَنْ حَلَّ بِلادِ الْخَيْفِ
    اَضْرِبُكُمْ وَلا اَرى مِنْ حَيْفِ(537)
    من حرّ و پناهگاه مهمانم
    براى دفاع از بهترين شخص كه وارد مكّه شد
    گردن شما را مى زنم
    و در اين كار هيچ گونه ستم و بى عدالتى نمى بينم
    خوارزمى گويد: حصين بن نمير، به يزيد بن سفيان گفت : اين حرّ است كه آرزوى كشتن او را داشـتـى . گـفـت : آرى ، هـمـين طور است ؛ و حرّ را به مبارزه فراخواند. ولى هنوز خود را آمـاده نـكـرده بـود كـه بـا شـمـشير حرّ كشته شد. سپس ايوب بن مشرح خيوانى تيرى به طـرف اسـب حرّ افكند و آن را از پاى درآورد. حرّ بلافاصله از اسب پياده شد. و مانند شير بـا دشمن جنگيد، و شمارى از آنان را به هلاكت رساند. پس از آن پيادگان بر وى تاختند و او را بـر زمـيـن افـكندند. ياران امام (ع ) او را از معركه بيرون آورده ، در حالى كه هنوز جـان در بـدن داشـت در جـلوى خـيـمـه اى كـه كـشـتـگـان را در آنـجـا جـمـع مـى كـردنـد گـذاشتند.(538) امام (ع ) فرمود: اين كشتگان مانند پيغمبران و فرزندان پيغمبران هـستند.(539) آن حضرت غبار از چهره حرّ پاك كرد و فرمود: تو حرّى (آزاده اى ) آن چـنـان كـه مـادرت تـو را ((حـرّ)) نـام نـهـاد.(540) و تـو در دنـيـا و آخـرت آزاده اى .(541) بـديـن سـان حـرّ در بـرابـر امـام (ع ) بـه شـهـادت رسيد.(542) در زيـارت نـاحـيـه مـقـدّسـه از وى چـنـيـن يـاد شـده اسـت : اَلسَّلامُ عـَلى الحـُرِّ بـْنـِ الرِّياحِىّ.(543)
    بـرخـى مورّخان نقل كرده اند كه حرّ به امام حسين (ع ) عرض كرد: هنگامى كه ابن زياد مرا به سوى شما فرستاد، چون از قصر بيرون آمدم ، از پشت سرم آوازى شنيدم كه مى گفت : اى حرّ، شاد باش كه به خير رو آوردى ! چون به پشت سرم نگريستم ، كسى را نديدم . بـا خـود گـفـتـم : ايـن چـه بـشارتى است ، حال آن كه من به پيكار حسين (ع ) مى روم ؟! و هـرگـز تـصـور نمى كردم كه سرانجام از شما پيروى خواهم كرد. امام حسين (ع ) فرمود: به راه خير هدايت شدى .(544)
    صـاحب ((روضة الشهداء)) به نقل از مقتل امام اسماعيل مى نويسد: در آن زمان كه حرّ نزديك امـام آمد. گفت يابن رسول اللّه شب پدر خود را خواب ديدم كه نزد من آمد و گفت : اى حرّ در اين روزها كجا رفته بودى ؟ گفتم رفته بودم كه راه را بر امام حسين (ع ) بگيرم . پدرم فـريـاد زد و گـفـت : واويـلا! اى پـسـر تـو را بـا فـرزنـد رسول خدا(ص ) چه كار؟ اگر طاقت آتش دوزخ دارى برو و با او بجنگ ؛ و اگر هم شفاعت رسول خدا(ص ) و رضايت پروردگار و بهشت جاويدان را مى خواهى برو و با دشمنان او بجنگ .(545)
    آرامـگـاه حـرّ در سـمـت غـربى شهر كربلا در فاصله حدود هفت كيلومترى آن واقع است . بر مـرقـد مـطـهّر او ضريح كوچكى نصب و بر فراز آن گنبدى از كاشى رنگين بنا گرديده اسـت . گـفـتـه شـده اسـت كـه گـروهـى از بستگان حرّ از بنى تميم پس از واقعه عاشورا جسدش را به آن محل برده و به خاك سپرده اند.(546)
    همچنين نقل مى كنند كه چون شاه اسماعيل صفوى عراق را فتح كرد و به كربلا مشرّف شد، نسبت به جلالت شاءن حرّ و مرقد شريف او ترديد كرد. براى روشن شدن حقيقت دستور داد تـا قـبـر او را نـبـش كـنـند. چون آن را شكافتند، جسد حرّ را با لباس هاى خون آلود مشاهده نـمـودنـد، و آثـار جـراحـت را بر بدنش تازه يافتند و بر سر او ضربت شمشيرى بود و دسـتـمـالى بـر آن جـراحـت بـسـتـه شـده بـود. شـاه دسـتـور داد آن دستمال را بگشايند و دستمالى ديگر به جاى او ببندند.(547) چون در كتب تاريخ و سيره نقل شده بود كه اين دستمال متعلق به امام حسين (ع ) بود كه بر سر حرّ بست . امّا موقعى كه دستمال را از سر حرّ باز كردند، خون فوران نمود. به طورى كه قبر پر از خون شد. سر را با دستمال ديگر بستند ولى خون قطع نشد. به ناچار با همان دستمالى كـه از آنِ امـام حـسـيـن (ع ) بـود بـسـتـنـد و خون قطع شد. شاه فقط قطعه كوچكى از آن را بـرداشـت ... دسـتـور داد كـه بـارگـاه حـرّ را بـا شـكـوه و جلال بيشترى بسازند.(548)

    حرث بن امرؤ القيس - حارث بن امرؤ القيس

    حرث بن بنهان - حرث بن نبهان


    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #59
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    حرث بن نبهان
    نام وى را حارث بن بنهان (فرسان الهيجاء، ج 1، ص 84) و حارث بن نبهان (تسمية فى قـتل ، شماره 24) و حرث بن بنهان نيز گفته اند (تاريخ زندگانى امام حسين (ع )، ج 2، ص 36)
    نـبـهـان ، غـلام حـمـزة بـن عـبـدالمـطـّلب ، سـواركـار دليـرى بـود كـه دو سـال بـعـد از شـهـادت حـمـزه وفـات يـافـت .
    (549) پـسـرش ، حـرث ، مـلازم اهـل بـيـت (ع ) بود، و پس از شهادت اميرالمؤ منين (ع ) و امام حسن (ع ) در كنار امام حسين (ع ) بـه سـر مـى بـرد. وى هـمـراه آن حـضـرت از مـديـنـه به كربلا آمد.(550) در روز عاشورا در حمله نخست به شهادت رسيد.(551)

    حرز - جون بن حُوَى

    حره - جون بن حُوَى

    حريره - جون بن حُوَى

    حسان بن حارث سلمانى - جابر بن حارث سلمانى


    حسين بن عبداللّه بن جعفر(ع )
    صـاحـب كـتـاب جـمـهـرة انـسـاب العرب نوشته است كه از عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب پسرى به نام ((حسين )) همراه امام حسين (ع ) به شهادت رسيد
    (552)، ولى در ديگر منابع تاريخى و رجالى نام و نشانى از او به چشم نمى خورد.

    حصين بن مالك
    تـنـهـا ((عـشره كامله ))
    (553) به نقل از ابومخنف (554)، حصين بن مالك را از شـهـيـدان كـربـلا مى شمارد، ولى دنباله اش مى گويد: شايد نويسندگان در اسم و لقب اشـتـباه كرده باشند واللّه اعلم .(555) حصين بن مالك در اكثر كتاب ها(556) به عنوان متجاسر(557) آمده است .



    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #60
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩





    حطيمة بن وهّاد
    حـطـيـمـة بـن وهـّاد را ((ريـاض الشّهاده )) در ضمن داستانى آورده ، كه مضمونش چنين است : ابـودجانه و محمد بن مقداد با هم از امام (ع ) اجازه نبرد خواستند. آن بزرگوار اجازه دادند. آن دو بـه مـيـدان رفـتند و شمارى از دشمنان را به هلاكت رساندند. هنگامى كه خواستند از ميدان برگردند در محاصره دشمن قرار گرفتند، سعد غلام اميرالمؤ منين (ع ) با پنج تن از دوسـتـان آن حضرت كه حطيمة بن وهاد هم در ميان شان بود، به كمك آن دو تن شتافتند. امـا بـر اثـر حـمـلات گـسـتـرده و ضـربـت هـاى مـتـوالى دشـمـن هـر هـشـت تـن بـه شـهادت رسيدند.(558)
    روضـة الشـهـداء هـم هـمـيـن جـريـان را نـقـل كـرده ، امـا بـه جـاى حـطيمة ، حنطمه آورده است .(559) از اين رو معلوم مى شود كه اينها يكى هستند و دو تا نيستند.

    حلاّ س بن عمر - حلاّ س بن عمرو راسبى

    حلاّ س بن عمرو راسبى
    شـيـخ طـوسـى بـا عـنـوان حـلاّ ش بـن عـمـرو آورده : رجـال الطـوسـى ، ص 73؛ در زيـارت رجـبـيـّه جلاّ س آمده : اَلسَّلامُ عَلى جَلاّ سِ بْنِ عَمْرو. اقبال ، ج 3، ص 346؛ بحارالانوار، ج 101، ص 341، چاپ ايران و برخى از معاصرين نام پدرش را عمر گفته اند (آرامگاه هاى خاندان پاك ، ص 223).
    حـلاّ س بـه اتّفاق برادرش ، نعمان بن عمرو راسبى ، در كوفه مى زيست . وى در دوران زمـامدارى حضرت اميرالمؤ منين (ع ) از افسران آن حضرت و از پاسبانان كوفه به شمار مـى آمـد. حـُلاّ س بـا بـرادرش نـعـمـان هـمـراه عـمرسعد به كربلا آمد. آن گاه كه عمرسعد شرايط پيشنهادى امام حسين (ع ) را نپذيرفت ، اين دو برادر شبانه از لشكر وى جدا شدند و به امام حسين (ع ) پيوستند.(560) در روز عاشورا در حمله نخست (561) به درجه شهادت نايل آمدند.(562)

    حلاّ ش بن عمرو - حلاّ س بن عمرو راسبى

    حَمّاد بن اءنس
    در مـنـابع معتبر نامى از وى به ميان نيامده ، امّا برخى از مورّخين چنين نگاشته اند كه بعد از شهادت عمرو بن عبداللّه ، حمّاد بن اءنس به ميدان رفت ، پس از مبارزه و كشتن شمارى از دشمنان به درجه رفيع شهادت نايل آمد.(563)

    حمّاد بن حماد خزاعى
    حـمـّاد از جـمـله كـسـانـى اسـت كه ، در روز عاشورا در ركاب امام حسين (ع ) به درجه رفيع شـهـادت نـايـل آمـده اسـت .(564) در زيـارت رجـبيّه از وى چنين ياد شده است : اَلسَّلامُ عَلى حَمّادِ بْنِ حَمّادِ الْمُرادِىِّ(565)، البته در بحار، هم خزاعى و هم مرادى هر دو آمده است .(566)

    حمّاد (غلام امام حسين (ع ))
    مـلاّ حـسـيـن كـاشفى مى نويسد كه : حمّاد و پنج تن ديگر در روز عاشورا به كمك محمّد بن مـقـداد و عـبـداللّه بـن ابـودجـانه رفتند، تا آنها را از دست دشمن نجات بدهند، اما بر اثر حـمـلات گـسـتـرده و ضـربـات مـتـوالى دشـمـن هـر هـشـت تـن بـه شـهـادت نايل گشتند.(567)



    ۩۩***۩پژوهشي پيرامون شهــــداي کربلا۩***۩۩



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 6 از 18 نخستنخست ... 234567891016 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •