۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩
صفحه 13 از 20 نخستنخست ... 391011121314151617 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 121 تا 130 , از مجموع 195
  1. #121
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    41.لياقت اين مكان را دارى ، بسم الله
    6. در سال 1364 بنايى كه قبلا براى بيت العباس كار مى كرد اظهار داشت : اگر به من نيز به اندازه فلان پيمانكار حقوق بپردازيد كار مى كنم وگرنه از فردا كار نخواهم كرد.
    چون از نظر بودجه ، ما نمى توانستيم خواسته او را اجابت كنيم ، لذا عذر او را خواستيم و بناى ديگرى را آورديم تا كارهاى باقيمانده را تكميل كند. مدتى گذشت ، بنا را ديدم . پس ‍ از احوالپرسى به من گفت : چنانچه كار ساختمانى داشتيد، من تصميم گرفته ام چند روزى مجانى كار كنم ! به او گفتم از چه موقع اين همه با گذشت شده اى ؟! شما به آن حقوق منصفانه اعتراض كردى وما را ترك كردى ولى حالا مى خواهى مجانى كار كنى ؟! گفت : هر موقع آمدم در بيت العباس كار كنم ، ماجرا را بيان مى كنم .
    يك هفته پس از اين ملاقات ، براى انجام برخى تعميرات ، از ايشان خواستيم به عهد خود وفا كند. صبح روز بعد با وسايل بنايى آمد و مشغول كار شد.
    آرام آرام او را به اعتراف وادار كرديم . بنا گفت : پس از چند روز كه به علت اضافه حقوق از نزد شما رفتم ، شب در عالم خواب ديدم دسته ها و هيئتهاى مختلف عزادارى و سينه زنى وارد بيت العباس مى شوند و پس از انجام مراسم خارج مى شوند.
    من هم ، با ذوق و اشتياق زايد الوصفى ، وارد بيت العباس گرديده و در دسته سينه زنى مشغول عزادارى شدم ، كه ناگهان متوجه شدم يك نفر در بين جمعيت به طرف من مى آيد. وى كه از حيث قدرت و شجاعت و صلابت ممتازتر از ديگران بود، با گامهاى پرشتاب خود را به من رسانيد و فرمود: استاد (با ذكر اسم ) اينجا جاى تو نيست ، تو بايد بروى در منزل ... پيمانكار! (اسم پيمانكار را نيز به زبان آورد). سپس دست مرا گرفت و از بيت العباس خارج كرد. پس از خروج نيز فرمود: اينجا براى ما سينه مى زنند و عزادارى مى كنند، ولى انجا براى پول برو. هر موقع خودت احساس كردى كه تيبيه شده اى و سعادت و لياقت ورود به اين مكان را دارى بسم الله !
    از خواب بيدار شدم ، نيمه هاى شب بود. تا صبح به خواب نرفتم و پس از گريه و لا به و اظهار ندامت نيت كردم كه آقا قمر بنى هاشم عليه السلام از تقصير من در گذشته و مرا مورد عنايت قرار دهد و من ينز هر موقع كه مناسبتى بود مجانا در خدمت بيت آن حضرت باشم .
    42.قدر زندان كشيدن بدون گناه را بدان !
    آقاى فرج الله كرمى مرقوم داشته اند:
    در سال 1345 هجرى شمسى رد روستاى قمشه ، جزء دهستان ماهيدشت از توابع كرمانشاه ، يكى از خوانين شير خان به حقوق مردم تجاوز مى كرد.
    پدرم كه شخصى مذهبى و متدين بود و ريش سفيد محل محسوب مى شد، بارها او را نصيحت نمود و از او تقاضا كرد كه دست از ظلم و تجاوز به مردم بردارد و نيز كمتر در ملاءعام مرتكب فسق و فجور و عياشى و باده گسارى بشود، ولى اصلا گوشش بدهكار نبود و به حرف امثال مرحوم پدر بنده وقعى نمى گذاشت . حتى گاهى خشمگين هم مى شد و جسارتهايى مى كرد. خلاصه كلام انكه ، سرانجام بعضى از اشخاص غيور و شرافتمند كه از ظلم خان به تنگ آمده بودند با زمينه چينيهاى زياد موفق شدند شير خان ستمگر را به قتل و روح خبيثش را به درك واصل كنند. وراث اطرافيان خان ، چون بارها شاهد اعتراض پدر به تجاوزات خان بودند و از طرفى پدرم را نيز خيلى مسن و سالخورده مى ديدند، به خيال خودشان براى انتقام از پدرم بنده را كه نوجوانى هفده ساله بودم به قتل شيرخان متهم كردند و چون در دوائر دولتى خيلى نفوذ داشتند چند نفر آدم بى سر و پا را هم به عنوان شاهد عينى علم كردند. ملخص كلام : از آنجا كه نظام ستمشاهى با اشخاص مذهبى ميانه خوبى نداشت و بستگان خان هم اعمال نفوذ كرده بودند، دادگاه (يا بهتر بگويم ، بيدادگاه طاغوت ) طى يك محاكمه تشريفاتى حكم اعدام بنده را صادر كرد. بنده هم نوجوانى روستايى بودم ؛ نه سن و سال و پختگى يى داشتم كه بتوانم از حق خودم دفاع كنم و بى گناهيم را به اثبات برسانم و نه پول و پارتى يى داشتم كه اين و آن را ببينم ، پدرم هم پير مرد مذهبى كم بضاعتى بود كه هيچ كس حرفش را نمى خريد.
    مدتها از ماجرا گذشت و من همچنانادر زندان به سر مى بردم و پرونده ام هم به اصطلاح در ديوان عالى كشور جريان تشريفات قانونى خود را مى گذراند و هر شب كه در زندان به سر مى بردم احتمال مى دادم كه سحر گاه همان شب حكم را به اجرا بگذارند و به اصطلاح ، سر بى گناه را بر فراز دار مى ديدم كه نظاره گر اين دنياى پر از ستم و تباهى حق كشى است .
    از آنجا كه در دوران بچگى همراه پدرم چند بار به كربلا رفته بودم ، در يكى از شبهاى طولانى زمستان كه احتمال قوى مى دادم در سحرگاه آن اعدام خواهم شد و از تصور دلم سخت گرفته بود، سخت به ياد آن روزها افتادم كه بچه بودم و همراه پدرم ، وقت اذان صبح ، اول به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مشرف مى شديم و بعد از عرض ادب و زيارت مرقد آن بزرگوار به حرم حضرت سيدالشهدا عليه السلام مى رفتيم .
    شب و بود و ساكت مرگبار زندان ، و همه زندانيها هم اطاقيم در خواب ، و فقط من بيدار بودم . خيلى دلم شكسته بود. با تمام وجودم متوسل به حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام شدم ، همين طور ناخود آگاه يك برگ كاغذ از ميان دفترى كندم و شكايتى خطاب به ان بزرگوار نوشتم . بعد از سلام و عرض ادب به محضر ايشان اظهار داشتم كه : اى ابوفاضل ، خودت مى دانى من بى گناهم ولى به طورى براى من صحنه سازى شده است كه راه نجاتى وجود ندارد و اميدم از همه جا قطع شده است ، به هر كس و هر مقامى شكايت مى كنم كسى گوش به حرفم نمى دهد، و اكنون تنها روزنه اميدم تويى و نجاتم را از تو مى خواهم .غربت و مظلوميت و تنهايى برادر بزرگوارش در ظهر عاشورا را ياد اورد و در خواست كردم كه عنايتى به من بكند.
    فرداى آن شب نامه شكوائيه را در پاكتى گذاشتم و مخفيانه به آقاى فلاحتى ، پاسبان نگهبان داخله ، كه در ميان تمام پرسنل شهربانى تنها او را مى ديدم كه نماز مى خواند و شخصى سليم النفس بود، دادم و اين آدرس را روى پاكت نوشتم : عراق كربلا، حرم مطهر ابوالفضل العباس عليه السلام ، و به او گفتم اين نامه را تمبر بزن و پست كن ! آقاى فلاحى ، در حاليكه اشك توى چشمانش حلقه زده بود، نامه را از من گرفت و قول داد كه برايم پست كند.
    درست يك هفته از اين تاريخ گذشته بود. شب جمعه ، كه اميد داشتم فرداى آن كسى از بستگان به ملاقات بياييد، خيلى نااميد و اندوهناك بودم . قلبم سخت گرفته بود. به قدرى تنگدل بودم كه محال است بتوانم ميزان اندوه خودم را توصيف بكنم . تا نزديكيهاى صبح خوابم نبرد و بى اختيار گيج و منگ شده بودم كه ، بين خواب و بيدارى براى يك لحظه احساس كردم تمام فضاى زندان خوشبو و عطر آگين شده است آن بوى خوش به قدرى دل انگيز كه وصفش را نمى توانم بكنم . براى يك لحظه دست بلند و نورانى را ديدم كه از كتف بريده و جدا بود و همان نامه اى را كه نوشته بودم به دستم داد. نگاه كردم روى پاكت نامه ، تصوير گنبد حضرت ابوالفضل عليه السلام را ديدم .
    پاكت را باز كردم ديدم به خط عربى نوشته شده است . من آن وقتها با زبان عربى آشنا نبودم ، ولى در خواب ، ان عبارات زيبا را از فارسى هم راحت تر مى خواندم و بهتر متوجه مى شدم . نوشته شده بود: قدر زندان كشيدن بدون گناه را بدان ! شكايتت رسيد دستور آزاديت را داده ام . قبل از اينكه ماه به آخر برسد آزاد خواهى شد؛ و اين هم پدرت ، ببين چه مى گويد؟به آن طرف كه اشاره كرده بود نگاه كردم ، پدرم را ديدم كه سجاده اى پهن كرده و دو شيشه عطر پاش در دو طرف سجاده گذاشته است و يك مهر كربلا نيز در وسط انهاست . به من گفت : پاشو اذان بگو!
    به پدرم گفتم : من هيچ وقت مؤ ذن نبودهه ام و صداى خوبى هم ندارم . پدرم گفت دستور حضرت است ؛ آن كسى كه به او شكايت كرده اى . من بلند شدم و در حاليكه مى ترسيدم صدايم خوب نباشد شروع به اذان گفتن كردم . صدايم به قدرى بلند و زيبا شده بود كه خودم عاشق صداى خودم شده بودم . تا رسيدم به جمله حى على الفلاح كه از طنين صداى خوب خودم از خواب پريدم . ديدم تازه سپيده صبح دميده و صداى اذان صبح از گلدسته مسجد عماد الدوله ، كه نزديك زندان بود، بلند است .
    مخلص كلام : همان روز، ساعت 9 صبح ، صدايم زدند. پدرم به ملاقاتم آمد و خيلى خوشحال بود و گفت : پرونده ات نقض شده و قاتل اصلى هم شناخته شده و دستگير گرديده است و درست بيست و نهم همان ماه بود كه مرا به دادگاه بردند و چند سؤ ال از من كردند كه مضمون آنها درست يادم نيست و ساعتى بعد هم حكم برائت مرا صادر كرده و با ماءمورين به زندان برگشتم . حكم داستانى را به افسر زندان دادند و من از دوستان زندانيم خداحافظى كردم و بيرون آمدم ، و همه از تعجب هاج و واج شده بودند، چون مى دانستند كه محكوم به اعدام بودم و حالا آزاد شده ام !!
    43- طلا كارى درب سقا خانه رد آبادان به نام ابوالفضل عليه السلام
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ موسى فخر روحانى در يادداشتهاى خويش ‍ آورده اند:
    در سالهاى آخر عمر رژيم سابق ، مخلص از سوى حسينيه اصفهانيهاى مقيم آبادان ، براى سخنرانى دعوت مى شدم و گهگاه نامه هايى از اعضاى فريبخورده گروهكهاى وابسته به قدرتهاى خارجى مى رسيد كه به لحاظ ايرادهاى مندرج به اسلام غالب آنها، خود را موظف به پاسخگويى و رفع اشكال مى دانستم .
    در يكى از آنها، نويسنده پرسيده بود: چرا آن همه پول ، صرف طلا كارى درب سقا خانه حسينيه شد است ؟...
    با توجه به وضع رقت آور فقرا و تهيدستان جامعه ، گفتم : بهتر است با هيئت امناى حسينيه در اين خصوص صحبت شود. يكى دوتاى از آنها در همان مجلس حضور داشتند. آنان پاسخ دادند: بهتر است با كسى كه اين درب را خريده و آورده است ، صحبت كنيد! اتفاقا بانى آن اقدام هم در مجلس بود. وقتى مشاراليه مورد سؤ ال قرار گرفت ، پاسخ داد:
    من در يكى از سفرها به هنگام بازگشت به آبادان ، يكباره متوجه شدم كه بر اثر سرعت زياد اتومبيل ، لاستيك جلو تركيده است ، و اين در حالى بودم كه همه افراد خانواده ام با من در همان سوارى نشسته بودند. ماشين از كنترل من خارج شد و مى دانستم اكثرا خواهيم مرد. در همان حاليكه سوارى شروع به غلتيدن كرده بود، اين جمله در قلبم گذشت : يا ابوالفضل ، از قادر مطلق بخواه ما را از خطر حفظ كند، من هم درب سقا خانه حسينيه اصفهانيها را طلا كارى مى كنم .
    ماشين چند بار غلطيد و به صورتى در آمد كه حاضر نشدم ان را با وسايل ممكن به آبادان ببرم و لذا همانجا رهايش كردم ؛ اما حتى يك نفر از سر نشينان آن هم خراشى برنداشت . همه مى گفتند: چه شد كه بعد از آن همه غلطيدن و از بين رفتن اتومبيل ، هيچ كس طورى نشد؟!
    لذا من هم به محض رسيدن به آبادان ، به حسينيه آمدم و با گرفتن اندازه ابعاد درب سقاخانه ، طرح عمل به نذر خود را شروع كردم و اين چيز ناقابل را تقديم اين سقا خانه كردم .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  2. #122
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    44. آقايى سراغ مريض شما را مى گرفت
    آقاى جواد تبرائى ، معلم آموزش و پرورش قم ، طى مرقومه اى چنين نوشته اند:
    سپاس بيكران خداوندى را كه ما را از نيستى به هستى آورد. اين بنده سراپا تقصير به پيشگاه ايزد منان ، جواد تبرائى ، معلم آموزش و پرورش شهرستان قم مى باشم . مطالبى را كه در زير از نظر خوانندگان عزيز مى گذرد در مورد معجزه حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام ، بزرگ پرچمدار صحراى كربلا، مى باشد، چون او يكى از بندگان بزرگ الهى است ، زيرا با مردانگى و شجاعت بى نظيرش نهال دين اسلام را در بدترين لحظات تاريخ آبيارى نمود.
    اما مطلب مورد نظر: خانم اين جانب در مهر ماه 1370 شمسى يك ناراحتى زنانه پيدا كرد كه مجبور شد عمل جراحى انجام دهد. عمل بخوبى انجام شد و پس از چند روز اقامت در بيمارستان به منزل آمد، ولى چند روزى از آمدن به منزل نگذشته بود كه يكمرتبه فرياد زد پايم سياه شده است . بلا فاصله او را نزديك دكتر جراحش برديم ، ايشان گفتند: خون در پاى ايشان لخته شده و خطرناك است ، هر چه سريعتر او را به يك پزشك قلب برسانيد. فورا او را نزد دكتر قلب برديم و ايشان ، با فوريت پزشكى ، نامبرده را در بيمارستان شهيد بهشتى قم ، بخش سى ، سى ، يو بسترى نمود. ساعت 10 شب بود.
    پس از بسترى شدن ، بنده به منزل آمدم ديدم بچه ها خيلى ناراحتند و گريه مى كنند. در دل توسلى به قمر بنى هاشم عليه السلام پيدا كردم و با خود گفتم كه در محرم آينده در هيئت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام (در محل خودمان در نطنز، كوى مزرعه خطير) شب تاسوعا شام مى دهم . هنوز چند روز از اين قرار نگذشته بود كه ديدم از نطنز زنگ زدند و گفتند: يكى از بستگان ، خواب ديده است كه در خواب ، آقايى سراغ مريض شما را مى گرفت و آدرس مى خواست كه برود به او سر بزند.
    خلاصه بعد از چند روزى دكتر مريض ما را مرخص نمود و روز بروز بهبودى حاصل ميشد تا روز وعده ما رسيد، يعنى محرم روز هشتم محرم سال 1371. مشغول تهيه شام شديم . در ساعت 5/4 بعد از ظهر، وقتى مشغول پختن غذا بوديم ، يكى با روحيه اى ناراحت آمد و گفت : خانم شما پايش درد عجيبى گرفته است . من سراسيمه به منزل آمدم ، ديدم درست است اما چون من خودم را يكى از نوكران اين خانواده هستم ، پيش ‍ خود گفتم امروز مى خواد يكى از مطالبى را كه خود گاهى در هئيت مى گويى برايت اتفاق بيفتد. به همسرم گفتم : شما ناراحت نباشيد، من مى روم تا بقيه غذا را آماده كنم .
    در موقع برگشتن به جايگاه هيئت ، در بين راه به خداى توانا عرض كردم : خدايا، به بزرگ پرچمدار صحراى كربلا قسمت مى دهم كه نگذارى آبروى من و ايشان در خطر باشد. در راه اين زمزمه را داشتم ، تابه پاى ديگهاى غذا رسيدم . پس از اتمام كار و تهيه غذا، مجددا به منزل برگشتم . اذان مغرب را گفته بودند، ديدم همسرم بسيار خندان و خوشحال است . گفت : شما برويد مشغول باشيد، الحمدالله حالم خوب شد و خودم نيز به هيئت مى آيم .
    خدا را سپاس مى گويم كه از آن روز به بعد، با معجزه قمر بنى هاشم عليه السلام پاى ايشان شفا گرفته و ديگر هيچ گونه ناراحتى ندارد.
    45. معجزه ماه بنى هاشم عليه السلام را من به چشم خود ديدم !
    آقاى تبرائى افزوده اند:
    اما مطلب دوم ، كه در روز 11 فروردين ماه سال 1372 برايم اتفاق افتاد، بسيار جالب بود و در اين مرحله عينا معجزه ماه بنى هاشم عليه السلام را با چشم خود ديدم . در ساعت 5 بعد از ظهر روز مزبور از مسافرت ، به قم برگشتيم . همه اعضاى خانواده ، جز پسر بزرگم ، همراه من بودند. وقتى به درب منزل رسيديم ، ديديم در بسته است و لذا به منزل پدر عيالم رفتيم . آنها اصرار كردند شام را بايد اينجا بمانيد و ما هم قبول كرديم . اما بعد از صرف شام ، يكمرتبه قلبم الهام شد زود به منزل مراجعه كنيد. از جا برخاستم و همراه خانواده ، به اتفاق آمديم به منزل .
    وقتى درب حياط را باز كردم ، ديدم درب ساختمان باز است و همه برقها روشن مى باشد. به همسرم گفتم : مواظب بچه ها باش كه دزد داخل خانه است . خلاصه ، پس از آماده شدن ، وارد ساختمان شدم كه ديدم دزد از داخل منزل به بيرون پريد. ناگهان فرياد زدم يا اباالفضل ، كه ديدم دزد سر جايش خشكش زد و بالافاصله تسليم شد و او را به آگاهى تحويل داديم . بعدا معلوم شد وى تا پيش از سرقت خانه ما، پنجاه فقره دزدى داشته و هيچ جا بجز در منزل ما، گير نيفتاده است ، كه اين هم از الطاف الهى و به بركت نام قمر بنى هاشم عليه السلام بود.
    اين دو جريان را نوشتم كه خوانندگان عزيز بدانند ما شيعيان مولا امير المؤ منين على عليه السلام هر چه داريم از خداوند به بركت خانواده نبوت و ولايت به ما عطا فرموده است و لذا بايد هميشه در تمام امور خدا را به يارى بطلبيم واز ائمه معصومين استمداد بجوييم .
    46. يا اباالفضل عليه السلام شفاى پسرم را از تو مى خواهم !
    حجة الاسلام والمسلمين جناب آقاى شيخ ابوالفتح الهى نيا تهرانى در تاريخ 15/11/72 مرقوم داشته اند:
    در سال 1370 شمسى هجرى با عده اى به حج بيت الله الحرام مشرف شديم .
    زائرى كه از نظر سر و وضع ظاهرى تناسبى با اين سفر نداشت توجه مرا به خود جلب كرد. با خود گفتم چرا به اين سفر آمده است ؟ پس از زيارت حضرت ختمى مرتبت و فاطمه زهرا و ائمه بقيع - صلوات الله عليهم اجمعين - و احرام و رسيدن به مكه معظمه و انجام عمره و تمتع ، ديدم آقا دگرگون شده است ؛ لاجرم انس بيشترى با هم پيدا كرديم . وى كرامتى از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برايم نقل كرد كه ذيلا تحرير مى گردد. او گفت :
    با اينكه پدر بزرگ بنده ژنرال كنسول رضا شاه در تفليس بود و زندگى مرفهى داشت ، ولى روزگار بازيگر زندگى پسر او را خراب كرد، به گونه اى كه ما با سه عمويم در يك خانه چهار اطاقه اجاره اى زندگى مى كرديم . در ميان اين چهار خانوار، زندگى ما از همه بدتر بود. من از كسالت فتق رنج بسيار مى بردم و بدون فتق بند، هرگز يك قدم هم نمى توانستم راه بروم . حتى در حمام وقتى فتق بندم را باز مى كردند ديگر قدرت نداشتم قدم از قدم بردارم . فقر مادى همراه با اين كسالت ، خانواده مرا بسيار ناراحت كرده بود.
    عموهايم عازم زيارت كربلا شدند، ما هم خواستيم همراه آنان حركت كنيم ولى به علت بى پولى مورد ملامت قرار گرفتيم . مادرم هر طور بود با آنها همراه شد.
    هنگام حركت ، پدرم گفت : پسر سه حاجت براى من از خدا بخواه ؛ پول و منزل و ماشين . به هر حال ، با زحمات فراوان به كربلاى معلى رسيديم و پس از زيارت حرم مطهر، ابتدا مادرم فتق بند مرا باز كرد و با چشم گريان گفت : يا اباالفضل عليه السلام ، من ديگر اين فتق بند را نمى بندم و شفاى پسرم را از تو مى خواهم . من متحير شدم و با كمال تعجب ديدم قادر به حركت هستم . خودم را به كنار ضريح رساندم و با دستهاى كوچك شبكه هاى ضريح را گرفتم و سه حاجت پدرم را بيان نمودم . ديگر بماند كه در كربلا هم به بى مهرى همراهان و توجه آن جناب مفتخر شديم .
    وقتى به تهران برگشتيم ، ديدم پدرم ماشين خريده و پولدار شده ، به گونه اى كه ظرفهاى نقره تهيه كرده است . حدود پنجاه سال ، قبل ماشين سوارى و رانندگى فقط مال اشراف مملكت بود كه پدرم به آن رسيده بود و اين از كرامات جناب ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام بود كه شامل حال من و خانواده ام گشت .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  3. #123
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    47. با توسل نجات يافت
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى سيد مهدى علوى بخشايشى ، صاحب تاءليفات كثيره و از علماى برجسته و مدرسين والامقام حوزه علميه قم ، نوشته اند:
    حدود چهارده يا پانزده سالگى ، كه مشغول تحصيل علوم دينى و معارف اسلامى بودم ، در يك روز تعطيل با جمعى از دوستان براى آب تنى به رودخانه اى رفتيم . دوستانم شنا بلد بودند و از اينرو به جاهاى گود و عميق مى رفتند و شنا مى كردند، اما من چون شنا بلد نبودم در كنار رودخانه - كه عمق آب كم بود - مشغول شستشوى خود بودم ، كه ناگهان احساس كردم زير پايم خالى شد و آب از سرم گذشت . داشتم خفه مى شدم . مرگ را در برابر چشمانم مى ديدم و فهميدم كه چند لحظه بعد خواهم مرد.
    فكرم كار نمى كردم و نمى دانستم چكار كنم . همچنان در آب غوطه ور بودم كه يكمرتبه به يادم قمر منير بنى هاشم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، افتادم . به حضرتش ‍ متوسل شدم و عرض كردم : اى ابوالفضل ، من دارم غرق مى شوم ، به فريادم برس ! در اين هنگام احساس كردم كه سرم از آب بيرون آمد و ديگر فرو نرفتم . به اطراف نگريستم و چون از ترس زبانم بند آمده بود، نتوانستم دوستانم را صدا كنم . از اينرو با لكنت زبان و صداهاى بى معنى انان را متوجه كردم . آنها آمدند و مرا از آب بيرون آوردند.
    از حسن اتفاق ، نوشتن اين كرامت حضرت ابوالفضل عليه السلام مصادف با ولادت پرشكوه برترين بانوى دو جهان ، پاره تن و ميوه دل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ، همسر مؤ منان و مادر والاى امامان معصوم ، فاطمه زهرا سلام الله عليه بود.
    48. مريض يرقان مزمن توسط حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شفا داده شد!
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ حاج محمد على برهان طى نامه اى سه كرامت زير را مرقوم داشته اند:
    1. خانواده اين حقير، مسمى به معصوم . برهانى ، در سال 1345 شمسى به مدت هفت ماه تمام به مرض يرقان مزمن مبتلا شده بودند، به طورى كه بارها به اطباى قديم و جديد مراجعه كرديم . اما هر چقدر معالجه و مداوا نموديم بهبودى حاصل نشد و كسالت و مريضى او بشدت بيشتر گشت . تا اينكه شبى خود اين حقير، بدون اطلاع همسر مريضم ، عريضه اى به حضرت ابوالفضل عليه السلام نوشتم و ان را در چشمه آب امامزاده محل در فريدن انداختم و شفاى او را از آن حضرت خواستم . خيلى مضطرب بودم ، چون كه دو بچه خردسال داشتيم . به هر حال ، خود مريضه مرقومه هم مكرر مى گفت : يا اباالفضل العباس عليه السلام ، تو به دادم برس و شفايم بده !
    تا اينكه يك روز صبح كه براى خواندن نماز بيدار شدم ، ديدم به خواب رفته است و ديگر صداى ناله و ضجه و خلاصه صدايى همانند شبهاى قبل از او به گوش نمى رسد. پس از اداى نماز صبح ، مريضه نامبرده بيدار شد و مكرر صلوات مى فرستاد و مى گفت : قربان حضرت ابوالفضل عليه السلام بشوم كه شفايم داد. آثار يرقان بكلى از جسم او محو شده بود. آرى با سلامت كامل بلند شد و مشغول امور خانه دارى و سرپرستى بچه ها گرديد و غذا را با كمال ميل خورد.
    از او پرسيدم : چطور شد كه شفا گرفتى ؟ جواب داد: ديشب با نهايت اضطراب ، پى در پى صدا مى زدم يا اباالفضل العباس عليه السلام به دادم برس ، تا آنكه خوابم برد. در عالم خواب ديدم در بيابانى وسيع هستم كه منتهى مى شد به كنار دجله . آبى كه نهرى عريض و نهرى عريض و طويل بود و نخلهاى خرمايى هم در كنار آن ديده مى شد و افزون بر اين همه ، يك ساختمان خيلى بزرگ و عالى به چشم مى خورد كه دو طبقه بود و هر طبقه آن چندين اطاق داشت و عده زيادى جمعيت به دنبال يكديگر، يا اباالفضل گويان ، به سوى آن قصر باشكوه مى رفتند. من از آنها سؤ ال كردم كه شما كيستيد و كجا مى رويد و اين قصر از چه كسى است ؟ در پاسخ من گفتند: ما همه مريضيم و حاجتمنديم و گرفتارى داريم ، و اين قصر باشكوه هم شفا خانه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام است . الان هم خود آن حضرت به قصر تشريف آورده اند، و ما مى رويم دست به دامن آن حضرت بشويم . من هم در پى آن جمعيت به طرف آن قصر با شكوه به راه افتادم . به ايوان قصر كه رسيدم ، متحير و خسته حال و با شدت مرضى كه داشتم ، پيش خود گفتم : آيا آقا اباالفضل عليه السلام در اين طبقه پايين تشريف دارند يا در طبقه بالا؟ و باز مكرر مى گفتم : اى مولا و اى آقاى بزرگوار، اباالفضل ، يك نگاهى و توجهى هم به جانب من بفرماييد. من كه نمى دانم در كدام يك از اطاقهاى اين عمارت هستيد. بارى ، سرپله اى نشستم ، كه ديدم از ايوان طبقه دوم يك آقاى معمم و نورانى داراى عمامه سبز، از سر نرده هاى طبقه بالا خم شد و فرمود: من خودم اباالفضلم ، بيا از پله هعا بالا و به اطاق اول دست راست برو، يك خانم بزرگوارى هم انجا هست ، خدمت او باش تا بيايم شفاى ترا هم از خدا بخواهم .
    من از پله ها بالا رفته وارد طبقه دوم شدم و داخل همان اطاق اول كه فرموده بود گشتم . ديدم خانمى مجلله و نورانى در آنجا نشسته است . به من فرمود: بيا داخل اطاق ، بنشين . به آن خانم سلام كردم و نشستم و عرض كردم : اى بى بى ، شما كيستيد؟ فرمودند: من ام البنين مادر اباالفضلم . چند روز است پسرم را نديده ام ، از بس كه مردم مريض و گرفتار به او مراجعه مى كنند. تو هم غصه مخور، همين حالا پسرم عباس مى آيد و ترا هم به اذن خدا شفا مى دهد.
    چيزى نگذشت كه ديدم كه آن آقاى بزرگوار، يعنى حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، تشريف آوردند و به مادرشان سلام كردند و فرمودند: مادر، نگران نباشيد كه چند روز است نزد شما نيامده ام ، از بس شيعيانمان گرفتارند و به من در خانه خدا متوسل مى شوند، من هم از جدم رسول الله صلى الله عليه و آله و پدرم على عليه السلام و مادرم فاطمه زهرا سلام الله عليه و برادرانم امام حسن و امام حسين عليه السلام در جلسات متعدد دعوت مى كنم تشريف مى آورند و براى شفاى مريضها و نجات گرفتاران و حاجتمندان دعا مى كنيم و خداوند متعال هم دعاهاى ما را در حق متوسلين به ما خانواده اجابت مى كند، و گرفتاريهاى آنها رفع مى شود و مريضها را شفا عطا مى فرمايد. سپس رو به من كرد و فرمود: بريا شما هم اى خانم (يعنى به مريضه اى كه عرض شد) در جلسه امروز دعا شد و خداوند به شما هم شفا عطا فرمود، نگران نباشيد!
    نيز ديدم آن خانم بزرگوار، كه فرمود: من ام البنين سلام الله عليه هستم ، مثل پروانه به دور آن حضرت مى گرديد و از ملاقات با فرزندش اظهار خوشحالى مى كرد و مى فرمود: بله ، خداوند به بركت پسرم همه مريضها را كه با خلوص نيت و به او متوسل مى شوند شفا مى دهد؛ و در همان حال از نظرم محو شدند و من از خواب بيدار شدم ، به بركات و عنايات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام خود را سالم و شفا يافته ديدم .
    49. نذر حضرت ابوالفضل عليه السلام
    2. حقير در خرداد 1342 هجرى شمسى ، كه مصادف با ايام محرم بود، در تهران منبر مى رفتم . يكى از اين جلسات كه در آن منبر مى رفتم ، از ساعت 10 آغاز و در ساعت 12 ختم مى شد. در ميان اعضا و كارگردانهاى هيئت مزبور، شخصى به نام محمد بود كه نام خانوادگى او در خاطرم نيست ، وى كه اهل فريدن و مقيم تهران بود، خيلى عاشق امام حسين عليه السلام بود و علاقه زيادى به اقامه عزادارى براى حضرت سيدالشهداء عليه السلام داشت . بيشتر مرد و زن شيعه مقيم آن محل ، نذوراتى را كه براى عزادارى امام حسين عليه السلام داشتند به همو، كه مورد علاقه آنان بود، تحويل مى دادند.
    شخص مذكور نقل مى كرد كه در يكى از قراى فريدن ، شخصى بود كه همه ساله يك گوسفند نر دوساله نذر حضرت ابوالفضل عليه السلام داشت و آن را ايام تاسوعا و عاشورا ذبح كرده و مردم عزادار را اطعام مى نمود. در يكى از سالها، گرگهاى گرسنه به گله گوسفندهاى آن قريه حمله مى كنند و چند گوسفند را مى درند و چند تا را هم با خود مى برند و چوپان نمى تواند جلوى گرگها را بگيرد. از جمله گوسفندهايى كه گرگها برده بودند يكى نيز همان قوچ 2 ساله نذرى وى بوده است . زمان مى گذرد و پس از 4 ماه از ان تاريخ محرم الحرام فرا مى رسد. با كمال شگفتى در همان غروب روز هشتم محرم اهالى روستا مى بينند گوسفند نذر مذكور، چاق و فربه و سالم ، با شتاب از سمت بيابان به درب خانه صاحب خود مى آيد و داخل جايگاه گوسفندان مى شود! با اينكه از پيدا شدن آن حيوان ماءيوس شده و هر چقدر هم گشته بودند نتيجه نگرفته بودند! سرانجام ، همان شب تاسوعا گوسفند را ذبح كردند و به نذرشان عمل كردند.
    50. حضرت ابوالفضل عليه السلام به ديدن شماها تشريف آورده اند!
    3. اين حقير در سال 1336 يا 37 شمسى ، كه جواز سفر به عتبات مقدسه مبلغ پانزده تومان بود، بعد از دهه محرم به اتفاق يك نفر زائر از طريق خرمشهر با موتور آبى به حله و از آنجا به نجف اشرف و ساير اعتاب مقدسه (كربلا، كاظمين ، سامرا) مشرف شديم . مدتى را به قصد زيارت ، خصوصا در كربلاى معلى ، مانديم و پس از زيارت امام حسين عليه السلام يا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به نماز جماعت مرحوم آيت الله العظمى آقاى آميرزا مهدى شيرازى - طاب ثراه - و هكذا به نماز جماعت مرحوم آية الله زاهد آقاى شيخ محمد على سيبويه - رحمة الله - حاضر شديم . يك روز كتابى را كه تاءليف مرحوم آقاى سيبويه بود مطالعه مى كردم ، ديدم ايشان مرقوم فرموده اند كه :
    كاروانى از ايران به قصد زيارت به كربلا آمده بود كه يك نفر روحانى نيز به نام ملا عباس ‍ آن را همراهى مى كرد. ملا عباس ، كه خيلى اهل ولاء و داراى خلوص نيت بود، نقل كرد كه ، در همان روزى كه به كربلا وارد شديم و به زيارت حضرت امام حسين عليه السلام و حضرت ابوالفضل عليه السلام رفتيم ، شب آن روز در عالم رؤ يا ديدم آقايى با نوكر و نفرات دارند به اطاق ما تشريف مى آورند. پرسيدم اين آقا كه جلو همه مى آيند و آن قدر نورانى هستند كيستند؟ ديدم يكى از همراهانش ، كه گويا از اصحاب امام حسين عليه السلام بودند، گفت : اين آقا همه كاره دربار امام حسين عليه السلام ، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هستند كه به ديدن شماها تشريف آورده اند.
    من از جا بلند شدم و به استقبالشان رفتم و عرض كردم : آقا، ما چه قابليتى داريم كه شخصيتى مثل شما بزرگوار و همراهان محترمتان به ديدن ما بياييد و زحمت بكشيد؟! فرمودند: شما شيعيان و محبين ما هستيد و خيلى در نزد ما احترام داريد. من و اين اصحاب برادرم ، به امر برادرم امام حسين عليه السلام به ديدن زوارمان مى آييم و سر چهار فرسخى كه مى خواهند به سرزمين كربلا وارد بشوند، حر بن يزيد رياحى را به استقبالشان مى فرستيم .
    من از شدت خوشحالى و گريه شوق از خواب بيدار شدم و به رفقايم گفتم : ما بايد خيلى قدردانى كنيم از عنايات الهى كه نعمت ولايت و دوستى اهل بيت عليه السلام ، بويژه توفيق زيارت ائمه عراق عليه السلام و باالاءخص زيارت حضرت امام حسين عليه السلام و برادر رشيد و با وفايش حضرت ابوالفضل عليه السلام را به ما عطا فرموده است و قدر خودمان را هم بدانيم .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  4. #124
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    51. يا اباالفضل من بچه ام را از تو مى خواهم !
    حجة الاسلام والمسلمين ، حاج شيخ عبد الكريم شرعى ، خطيب تواناى حوزه علميه قم ، طى يادداشتى دو مورد از كرامات حضرت ابوالفضل عليه السلام را ذكر كرده اند:
    1. اين كرامت حضرت ابوالفضل باب الحوائج عليه السلام را از مرحوم حجة الاسلام والمسلمين حاج شيخ على اكبر تربتى ، واعظ پر سوز و با اخلاص ، شنيدم و زمانى كه خود اين جانب آن را در كاشان بر سر منبر نقل كردم ، بعضى از پيرمردان كه مستمع بودند تاءييد كردند و گفتند ما هم حضور داشتيم . مرحوم تربتى نقل مى فرمود:
    در كاشان خيابانى را جديدا احداث كرده بودند و هنوز كف خيابان آماده نشده بود. دبستانى در آن منطقه تعطيل شد و بچه ها از آن خيابان عبور مى كردند. ناگهان نقطه اى فرو رفت و يكى از بچه ها زير خاك مدفون شد.
    بچه هاى ديگر رفتند منزل آن مفقود را يافتند و خبر دادند. مادر بچه تا شنيد كه فرزندش به زير زمين فرو رفته ، نگاهى به پرچم هيئت اباالفضل ، كه درب منزل نصب شده بود انداخت و با دل سوخته اى گفت : يا اباالفضل ، من بچه ام را از تو مى خواهم (در شهر كاشان هيئت اباالفضلى عليه السلام زياد است و قرار بوده آن شب هيئت به منزل آنها بيايد)
    تا بزرگترها و سايل لازم را آماده كرده و به كند و كاو و جستجو پرداختند مدت زيادى طول كشيد. احتمال آنكه بچه در چاهى افتاده باشد يا زير آوار جان داده باشد زياد بود. اما پس ‍ از مدتى كند و كاو و خاكبردارى ، ديدند بچه زير زمين در حفره اى مانند زير پله اى سالم نشسته است ! بيرونش آوردند و از او پرسيدند چه شد؟ گفت :
    وقتى در زمين فرو رفتم ، نفس كشيدن برايم مشكل بود، چون خاك و غبار در حلقم رفته بود. فضا تاريك بود و وحشت مرا گرفته بود؛ داشتم مى مردم . ناگهان آقا و خانمى در نظرم ظاهر شدند؛ آقايى نورانى با لباسى كه روى دوش انداخته بود به من گفتند: پسرم نترس ، ما نزد تو هستيم تا پدر و مادرت ترا بيرون بياورند. همچنين پرسيدند: چيزى نمى خواهى ؟ گفتم : بسيار تشنه ام . آقا از آن خانم خواستند به : آب داد به لبم چيزى كشيد و تشنگيم برطرف شد (ترديد از نويسنده است ) تشنگيم رفع شد، قلبم آرام گرفت ، ترسم برطرف شد، نفسم آزاد شد. با خود فكر كردم چرا آقا خودش به من آب نداد؟
    جناب شرعى در خاتمه افزوده اند:
    من مى گويم اگر اين آقا پسر از آقا همين مطلب را مى پرسيد، آقا چه جوابش مى دادند؟ لابد مى گفتند: پسرجان ! من دستهايم را در راه امام حسين عليه السلام داده ام .
    52. ما همه وسيله ايم ، شفا دهنده كس ديگرى است !
    2. آقاى جليل تاج الدينى (داماد آقاى رضوانى ) ساكن خيابان چهار مردان قم كه از افراد متدين و مورد وثوق مى باشد برايم نقل كرد:
    دخترى داشتم حدودا 4 ساله از بالاى نور گير به زمين افتاد و در اثر ضربه اى كه ديد، حالش وخيم شده و سه شب در بيمارستان نكويى بسترى گرديد.
    پزشكان گفتند: بايد وى را به تهران ببريد. او را به تهران برده و در بيمارستان بوعلى بسترى كرديم . من به رئيس بخش التماس كردم و گفتم : آقاى دكتر، اول خدا؛ دوم شما. او گفت : علم و دين فرق دارد! دلم شكست ، اما من متوسل به عنايات غيبى بودم . دخترم حالتى متغير داشت . چند روز گذشت .
    يك شب ، آن قدر حالش بد شد كه ديگرى اميدى به بهبودى او نمى رفت . من تا ساعت 10 شب در بيمارستان بودم و بعد مادرش بالاى سر او مانده و من به منزل آمدم . در اطاقى تنها دو ركعت نماز خواندم . كنار اطاق ، يك پوستر اباالفضل عليه السلام بود. نگاهم به وى افتاد، به گريه افتادم و گفتم : آقا جان ، شما باب الحوائجيد، كارى كنيد، از خدا بخواهيد بچه ام به من برگردد. همين طور كه اشك مى ريختم و تضرع مى كردم نمى دانم چه موقع شب بود كه به خواب رفتم .
    در خواب ديدم روى تپه اى نشسته ام و نورى از دور به من نزديك مى شود. نزديك آمد؛ اسب سوارى بود. به من كه رسيد گفت : چرا اينجا نشسته اى ؟ گفتم بچه ام مريض است و در بيمارستان خوابيده . گفت : بلند شو برو، بچه ات خوب شده است ! گفتم : شما از كجا مى آييد؟ گفتند از تركيه به ايران مى آيم و مى روم ، و رفت . پس از چند لحظه برگشت و گفت : چرا هنوز اينجا نشسته اى ؟ برو بچه ات خوب شده . گفتم آقا بچه ام خيلى حالش ‍ وخيم است ، ديگر اميدى به خوب شدنش نيست . باز گفت : برو بچه ات خوب شده . باز سوار نور شد و رفت و من از خواب بيدار شدم . گريه ام گرفت .
    نزديك صبح بود. صبر كردم ، نماز خواندم و به بيمارستان آمدم . از خانمم حال بچه را پرسيدم ، گفت : از نزديكيهاى صبح حالش بهتر شده است . گفته گرسنه ام ، نان و پنير و آب مى خواهم . همسرم همچنين گفت : من خواب ديدم ، شما در حسينيه اى در قم سينه مى زنيد. فهميدم عنايتى شده است . دكترها دستور آزمايش و عكسبردارى دادند. جواب همه خوب بود و از ضايعات و ناراحتيهاى قبلى خبرى نبود. دكترها گفتند چه كردى كه بچه ات خوب شده ؟! ماجرا را گفتم ، همه به گريه افتادند و گفتند: ما همه وسيله ايم ، آن كس كه شفا مى دهد كس ديگرى آن . بچه ام شفا كامل گرفت .
    53. ترك قفقازى از اعتياد به چاى نجات يافت !
    مرحوم آيت الله حاج شيخ مرتضى حائرى - رضوان الله عليه - (متوفى 24 ج 2 سال 1406 ق ) در ضمن شرح حال پدرشان ، مرحوم آية الله العظمى شيخ عبدالكريم حائرى ، (متوفى سال 1355 ق ) از قول ايشان نقل كرده اند كه مى فرمود:
    شخصى از اشراف قفقاز ميهمان ميرزاى شيرازى شده بود. وى ، كه به علت ظلم شيخ عبيدالله مهتدى در قفقاز به سامرا آمده و در خانه ميرزاى شيرازى بزرگ ميهمان بود، خيلى چاى مى خورد به حدى كه چايخانه منزل ميرزا، او ار اشباع نمى كرد! هنگام افطار مى رفت منزل حاج ميرزا اسماعيل ، پسر عموى ميرزاى شيرازى كه اخو الزوجه مرحوم ميرزا بود، و در آنجا چند جام چاى آماده بود. يك روز هنگام غروب ، ترك فوق الذكر به منزل حاج ميرزا اسماعيل مى رود. آنها از وى غافل شده و همگى از منزل بيرون رفته بودند. حتى نوكرها نيز در منزل نبودند. شخص قفقازى ترك اعيان منش ، در هواى گرم تابستان و زبان روزه ، دچار حالت غشوه و بيهوشى مى شود و در همان حالت غشوه و بيهوشى ، سوارى را مى بيند كه در همان عالم درك مى كند وى حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام است . ايشان به ترك مزبور جامى مى دهد، او آن را مى گيرد و مى آشامد و به هوش مى آيد، و پس از آن ديگر براى هميشه از چاى سير مى شود.
    مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى مى گويد: من قبل از اين جريان ، ديده بودم كه چاى منزل ميرزا شيرازى كفاف ايشان را نمى كرد، ولى بعد از آن اصلا به چاى لب نمى زد. (298)
    54. دست نياز به دامن قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام
    حجة الاسلام والمسلمين جناب آقاى شيخ محمد هادى امينى ، فرزند فاضل و دانشمند مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالحسين امينى قدس السره (متوفى روز جمعه 28 ربيع الثانى 1390 ه‍ ق مطابق سال 1350 شمسى هجرى ) صاحب كتاب شريف الغدير، مرقوم داشته اند:
    بانو زهرا بيگم ، دختر حاج احمد آقا، فرزند شيخ محمد قلى تسويجى هندى ، متوفى به سال 1390 ه‍ از بانوان شاعر و اديب و فاضل بوده و در شعر خود (مخلص ) تخلص ‍ مى كرده است . وى در نجف اشرف متولد شد و پس از فرا گرفتن مقدمات ادبيات نزد پدرش به سال 1343 ه‍ به هند مسافرت كرد و از طرف وزارت آموزش و فرهنگ آن كشور ماءمور به تعليم زبان فارسى شد و در مدارس به تدريس پرداخت .
    مع الاءسف ، در آنجا با مشكلاتى روبرو گشته و فرزندان خويش را از دست داد و علاوه بر آن بيماريهاى گوناگونى نصيب او گرديد.
    ازينروى متوسل به وجود قمر بنى هاشم حضرت ابوالفضل عليه السلام گرديد و دست نياز به دامن آن حضرت زد. در پى اين امر، پس از چند روز بيماريهايش بر طرف مى شود و خدا اولادى به او مى دهد و از چنگال مشكلات و گرفتاريها نجات مى ياب . شاعره مزبور به عنوان عرض سپاس به محضر حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام مرثيه اى در سوگ و مصيبت وى مى سرايد كه در ديوان وى چاپ شده است . قصيده مزبور به قدرى مشهور و معروف بوده و مورد توجه دوستان اهل بيت قرار دارد كه در عراق و ايران ، همه جا به منظور استجابت دعا و بر آوردن حاجات خوانده مى شود.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  5. #125
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    قصيده اين بانوى خير و صلاح و عفت و تقوا، كه سبك سينه زنى خوانده مى شود جهت استفاده عموم درج مى گردد، و به خوانندگان توصيه مى شود كه در حوائج و گرفتاريهاى خويش ان را فراموش نكنند:
    نوحه حضرت ابوالفضل عليه السلام
    ياور شاه شهيدان چون به ميدان بلا
    دست پاكش شد جدا
    آسمان بگريست بر حال شهنشاه هدى
    ليك خونينش بكا
    حضرت ختم النبيين بر كشيد از دل فغان
    در بهشت جاودان
    گفت نور هر دو عينم شد غريب و مبتلا
    در زمين كربلا
    مرتضى اندر عزاى آن دل آرام رشيد
    صيحه از دل بر كشيد
    از حسن هم شد بلند افغان و بانگ وا اخا
    زد بر سر خير النسا
    چون ز زين افتاد، افغان بركشيد آن محترم
    سوى شاه بى حشم
    رس به دادم از شكست دست افتادم ز پا
    اى به عالم مقتدا
    جان بر لب و چشمم بود در انتظار
    اى امين كردگار
    بر سرم بگذر به پايت جان خود سازم فدا
    آرزو باشد مرا
    ناله يا مستغاث آن عزيز بو تراب
    باكمال اضطراب
    شد چو مسموع شهنشاه ديار كربلا
    هوش رفت او را ز جا
    شد جهان تاريك در چشم امير خافقين
    يعنى آقايم حسين
    دست زد بر پشت و گفتا قامتم امد دو تا
    از فراقت يا اخا
    حيف از ماه بنى هاشم كه شد غلتان به خاك
    گشتم از داغش هلاك
    هست بى نور جمالش محو از چشمم حسينا
    تو گواهى اى خدا
    شد سوار ذوالجناح ان شهسوار شرع دين
    ذوالفقارش در يمين
    جانب ميدان روان شد تاجدار هل اتى
    چون هما اندر هوا
    بود اندر جستجو شهزاده شاه نجف
    اشكريزان هر طرف
    تا كه آمد بر سر آن كشته راه خدا
    آن امام رهنما
    شد پياده از فرس با عالمى قم شاه دين
    بر سر آن نازنين
    سر نهادش روى زانو بوسته زد بر ديده ها
    رفت آهش تا سما
    گفتش اى روح روان و وى مرا آرام جان
    وى ره بازويم توان
    چون كنم بعد از تو با اين دشمنان بى حيا؟
    خيز و يارى كن مرا
    من به بالين تو و، خوش خفته اى بر روى خاك
    اى شهيد سينه چاك
    چون شد آخر رسم حرمتدارى اى شاه حيا
    با برادر از وفا؟!
    بس كه سلطان امم افغان و زارى مى نمود
    ديده از هم بر گشود
    گفتش اى جان جهان ، آتش مزن بر جان مرا
    گريه كم كن سرورا
    اشك مى بارى چنين از ديده اى فخر بشر
    بر سر اين محتضر
    مى شوم شرمنده من از حضرت خير النسا
    و ز رسول كبريا
    (مخلص ) مسكين ، دگر بس كن فغان و نوحه را
    آه و سوز و گريه را
    در صف خدمتگزاران داشتت رب علا
    بهر شاه كربلا
    55. كودك مرده زنده شد!
    حجة الاسلام والمسلمين جناب آقاى سيد محمود حسنى طباطبائى بروجردى دو كرامت از كرامات باب الحوائج ، قمر بنى هاشم عليه السلام ، ذكر كرده اند كه از ايشان تشكر مى شود:
    1. از پدرم ، مرحوم مغفور حاج سيد ضياء الدين حسنى طباطبائى قدس سره شنيدم كه ايشان فرمودند: در دوران جوانى ، كه به قصد زيارت اعتاب متبركات عراق همچون مولى الموالى على عليه السلام و سالار شهيدان حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام به آن ديار رفته بودم ، روزى به قصد زيارت قمر بنى هاشم عليه السلام همراه جمعى وارد صحن مطهر شديم .
    ما عده اى زن و مرد بوديم كه مى خواستيم وارد حرم مطهر شويم . در ان روزها سيمهاى قطور برق در كنار صحن مطهر قرار داشت و چند سيم لخت برق با فاصله اى اندك از كنار هم مى گذشت . در عراق آن روزها تازه بادبادك آمده بود. چند طفل عرب تعدادى بادبادك داشتند و با هم بازى مى كردند. آنها دو عدد از اين بادبادكها را به هوا كرده بودند كه يك عدد آنها روى سيم برق گير كرده بود. يكى از اين بچه ها مى رود بالاى بام كه خم شود و باد بادك خود را بردارد، از بالاى بام بروى اين سيمها لخت افتاده و در آنجا خشك مى شود.
    پدرم فرمودند: به چشم خود ديدم زنى اعرابى سراسيمه خود را به جلوى ايوان رسانيد و در حاليكه انگشت ابهام را به حالت تهديد حركت مى داد و فرياد مى زد و به ضريح حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام اشاره مى نمود، سخنانى گفت . سپس به سوى كودكت برگشت و جمعيت به دنبالش به راه افتاد. هنوز دو سه قدم فاصله بود تا به زير جنازه فرزندش كه بالاى سيمهاى برق بود برسد، كه ناگاه مثل اينكه كسى كودك را بردارد و جلوى مادر بر زمين بگذارد، كودك آن زن از بالا جلوى مادرش افتاد و شروع به فرار نمود، اما جمعيت به او مجال نداده و بر او هجوم آوردند و در مدت كوتاهى تمام لباسهاى اين كودك را تكه تكه گرديد و آنها را به عنوان تبرك بردند.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  6. #126
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    56. يا اباالفضل مسافران ، مرا از خواب بيدار كرد!
    2. راقم اين سطور (سيد محمود حسنى طباطبائى ) خود جريانى را كه اعجب از كرامت فوق است ، از راننده اى شنيدم . او مى گفت يك از شبها كه از جاده هراز عازم شمال بودم هنگامى كه اتوبوس را از گردنه بالا مى بردم ناخود آگاه خوابم برد.
    وضع جاده ، به اين ترتيب بود كه بعد از صعود بر بالاى گردنه جاده شيب پيدا مى كرد و در دست مقابل سرازيرى گردنه ، در بسيار گودى وجود داشت كه بايد وسيله نقليه اى كه از بلندى سرازير مى شد، در انتهاى سرازيرى كاملا گردش به چپ كند و الا در دره سقوط مى كرد. راننده مزبور مى گفت : من كه به خواب رفته بودم يا اباالفضل مسافران مرا از خواب بيدار كرد، تا چشم باز كردم دستى بزرگ را ديدم كه گويا زير اتوبوس رفت و اتوبوس را بلند كرد و پايين دره سالم بر زمين گذاشت ! وى قسم ياد مى كرد كه حتى شيشه هاى اتوبوس هم در آن پايين دره سالم بودند!
    جمعيت ، با سلام و صلوات از عنايات قمر بنى هاشم عليه السلام استقبال كرده و هر يك با زبانى از حضرت تشكر مى كرد. مسافرين با ماشينهاى مختلف از آنجا به سوى مقصدشان حركت كردند و ما پس از دو روز ماشين را با وسايل مختلف بالا آورديم .
    دكتر گفت : حضرت عباس عليه السلام خوب عمل كرده است
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج سيد جعفر مير عظيمى ، مؤ سس كتابخانه و مسجد حضرت ابوالفضل العباس در محله زند آباد قم مى باشند كه در جلد دوم اين كتاب شريف در باب مسجد و كتابخانه ياد شده مفصل بحث خواهد شد. ايشان چند كرامت را به شرح زير مرقوم داشته اند كه مى خوانيد:
    1. روزى شخصى ، به نام قربان عروجى ، به مسجد ابوالفضل عليه السلام امد و يك انگشتر طلا داده و گفت : مال حضرت عباس عليه السلام است . او گفت : نذرى است و ماجرا را چنين توضيح داد:
    شب سيخ كباب به چشم دخترم فرو رفت . وقتى او را به خدمت دكتر كرمانى چشم پزشك در قم بردم ، گفت : فردا بياوريد كه بايد عمل بشود.
    از مطب دكتر به طرف منزل روانه شديم . مقابل مسجد كه رسيديم دخترم پرسيد بابا دكتر چه گفت ؟
    گفتم : دخترم ، فردا چشم شما عمل خواهد كرد. دخترم به طرف مسجد توجه نموده و گفت : اى علمدار كربلا، اى ابوالفضل العباس عليه السلام ، مرا شفا بده كه فردا لازم به عمل جراحى نباشد، يك انگشتر طلا به مسجد شما تقديم مى دارم .
    فردا وقتى به بيمارستان كامكار قم نزد دكتر رفتم ، وى دستور داد دختر را در اطاق عمل بى هوش كردند ولى وقتى چشم را دوباره معيانه كردند، خيلى با تعجب گفت : اين همان دختر است ؟!
    گفتم : بلى . گفت : از ديشب تا به حال چه كرده ايد؟ گفتم : هيچ ! فقط شب وقتى كه از كنار مسجد حضرت ابوالفضل عليه السلام عبور مى كرديم ، متوسل به حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام شديم . دكتر كرمانى گفت : حضرت عباس عليه السلام خوب عمل كرده است !
    58. آقا در عالم خواب ، آدرس اين مسجد را داد
    2. روزى ، جوانى از اراك يك فرش با دو هزار تومان پول ، به مسجد حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آورد و گفت : من مريض بودم ، دكترهاى معالج گفتند شما ديگر صحت نمى يابيد، و من هم از همه جا نااميد شده و متوسل به حضرت ابوالفضل عليه السلام شدم . در خواب ، جمال زيباى حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام را زيارت كردم . حضرت فرمود: اين فرش و دو هزار تومان پول را براى مسجد حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام واقع در قم ، خيابان امامزاده ابراهيم ، ببر، من ترا شفا دادم .
    وقتى از خواب بيدار شدم ديدم خوب شده ام ، و من اصلا اين مسجد را نمى شناختم ، خود آقا در عالم خواب به من آدرس اين مسجد را داد!
    59. به بركت حضرت عباس عليه السلام بچه دار شد
    3. داستان سوم مربوط به شخصى به نام حاج رضا شفايى است كه مردى بسيار خوب و با تقوا مى باشد. يك سال پس از بازگشت از مكه معظمه ، با دوست عزيز جناب آقاى حاج على ، نهار به منزل ايشان رفتيم .
    وقتى نهار صرف شد آقاى حاج على گفت : آقاى شفايى 10 سال است كه ازدواج كرده و بچه دار نشده است . در همينجا يك دعا در حق ايشان بكنيم . ما هم همانجا متوسل به ابوالفضل العباس عليه السلام شديم . همان سال خداوند به بركت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام يك دختر به ايشان عنايت فرمود.
    60. حضرت عباس عليه السلام شوهرم را شفا داده است !
    4. در سال 1355 شمسى به حج واجب رفته بودم . در مدينه منوره ، شب جمعه در مسجد النبى صلى الله عليه و آله مشغول دعاى كميل بوديم كه حاجيه خانمى با گريه و ناله گفت : شوهرم رو به قبله است ، دكترهاى مدينه و دكترهاى ايران او را جواب گفته اند، اگر شوهرم بميرد من جواب بچه هايم را در ايران چه بگويم ؟! مى گفت و گريه مى كرد و از گريه اش همه را به گريه انداخت .
    من به آن خانم گفتم : يك مسجد در قم وجود دارد كه به نام حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام نامگذارى شده است ، نذرى براى آن مسجد بكن . خانم گفت : اگر شوهرم خوب شد، من يك فرش براى آن مسجد مى دهم . روز بعد كنار قبرستان بقيع مشغول روضه بوديم ، كه يكمرتبه آن خانم با شوهرش آمدند و خانم گفت : حضرت عباس ‍ عليه السلام شوهرم را شفا داده است !
    پس از بازگشت از مكه معظمه ، آنها يك فرش 12 مترى بافت كاشان براى مسجد حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آوردند، كه حاليه در مسجد مزبور مورد استفاده نمازگزاران قرار دارد.
    61. پرچمى به نام قمر بنى هاشم عليه السلام
    حجة الاسلام والمسلمين جناب آقاى سيد جعفر طباطبايى شندآبادى فرمودند:
    در ماه مبارك رمضان سال 72 شمسى ، در يكى از قراى جاده قزوين - رشت ، كه به گردنه كوهين معروف است ، مشغول تبليغ بودم . يكى از اهالى انجا، به نام حاج تقى غفورى ، نقل كردند:
    در اواخر سلطنت پهلوى اول (كه وسايل حمل و نقل بين شهرها منحصر به ارابه بود كه به اسب مى بستند) از شهرستان ابهر به زنجان گندم بار كرديم و از آنجا ماءمورين ما را به شهرستان ميانه فرستادند. وقتى كه در بين راه به كوه رسيديم ، ديديم كه در آنجا كوه به صوت دماغه جلو آمده و به لب رودخانه رسيده است . به طورى كه جاده باريك شده بود كه امكان عبور با وسيله مشكل بود. فكر كرديم كه به چه نحو بايد عبور كنيم ؟ يكى از رفقا گفت : گونيها را با ماسه پر كنيم بچنيم به طرف رودخانه ، تا چرخ ارابه روى گونيها قرار بگيرد و عبور آسان گردد.
    پيشنهاد او را اجرا كرده و در حاليكه جلوى هر كدام از ارابه ها پرچمى به نام قمر بنى هاشم عليه السلام نصب كرده بوديم ارابه ها را حركت داديم . در حين عبور، ناگهان يكى از رفقا گفت : آن سوار كه در سينه كوه به ما نگاه مى كند مى بينيد؟ همگى گفتند: آرى ، جوان زيبايى سوار بر اسب سفيد ديده مى شد كه گويا يك سكويى در كوه بود و او در آنجا مستقر شده بود. وقتى آن چند ارابه را با موفقيت عبور داديم و وارد جاده شديم ، ديديم جوان بزرگوار از نظر غائب شد. معلوم گشت كه صاحب پرچم ، حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام ، ناظر عبور ما بوده است .
    62. تنها كسى كه مى تواند دخترم را شفا دهد شما هستيد!
    مداح اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام در قم ، جناب آقاى حاج حسن كوچك زاده قناد نقل مى كند:
    تقريبا 20 سال قبل براى زيارت عتبات عاليات به كربلا مشرف شدم . پس از زيارت امام حسين عليه السلام براى زيارت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام رفتم . وقتى كه از درب قبله وارد حرم مطهر حضرت شدم ، ديدم كنار ضريح جمعيت زيادى ايستاده اند. رفتم به طرف ضريح مطهر ببينم چه خبر است ؟
    وقتى به ضريح مطهر نزديك شدم ، ديدم تمام مردم به نقطه اى توجه دارند كه خانمى زائر همراه دختر 14 يا 15 ساله خويش ايستاده و به نحوى با حضرت ابوالفضل عليه السلام گفتگو مى كند كه توجه تمام زائرين را به خود جلب كرده است و مردم از زيارت بازمانده اند و اين منظره را تماشا مى كنند. بنده از يك زن كربلايى پرسيدم اين زن به زبان عربى به آقا چه عرضه مى دارد؟
    در جواب گفتند كه مى گويد: آقا جان ، من بيمارستانها رفته ام ، بلد بودم باز بروم ، تنها كسى كه مى تواند اين دختر مرا شفا بدهد شما هستيد؛ لذا من از اين خبر حرم بابركت شما بيرون نمى روم . دخترم را شفا بدهيد و گرنه وى را همينجا مى گذارم و مى روم .
    به زن كربلايى گفتم : به آن مادر بگو دخترش را به زمين بنشاند، او كه سر پا نمى تواند بايستد. او گفت : الساعة يفكه . گفتم : يعنى چه ؟ گفت : الان خود آقا، بازش مى كند! ناگفته نماند كه برادرش هم در گوشه اى با حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام گفتگو مى كرد، ولى ما متوجه وى نبوديم . بارى ، طولى نكشيد كه يكدفعه از جا بلند شد و به مادرش گفت : يمه طوفى اختى . يعنى ، مادر خواهرم را طواف بده ، ناگهان توجهم به دختر جلب شد و ديدم وى كه قبلا آن همه ارتعاش و ناراحتى در دهن داشت ، حال از آن حال ارتعاش بيرون آمده است و برادرش زير بغلهايش را گرفته هى او را طواف مى دهد و خطاب به حضرت ابوالفضل عليه السلام مى گويد: يا اباالفضل اءشكرك ممنونين مرحبا بكم يا ابافاضل !
    سپس آن جوان به بازار رفته و چند كيلو نقل گرفت و آمد به ضريح مطهر پاشيد و در حاليكه مردم هلهله مى كردند و او و مادرش زير بغل خواهر را گرفته بودند و مدام تشكر مى كردند از حرم مطهر خارج شدند. اين كرامت با عظمت را، كه دخترى مريض را به ضريح مطهر بسته بودند و او شفا گرفت ، من به چشم خود ديدم . شب 11 شعبان المعظم 1414 ه ق .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  7. #127
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    63. آرزو دارم حرم آقا را ببينم ، و بميرم !
    جناب حجة الاسلام آقاى سيد محمدجواد موسوى اصفهانى ، از جناب آقاى حاج شعبان هاشميان ، كه فعلا در يكى از نواحى اصفهان سكونت دارد و چند سالى است در عتبات مقدسه اقامت داشته است ، نقل كرد كه آقاى هاشميان يكى از مشاهدات عينى خود را به به ترتيب ذيل بيان داشت :
    روزى وارد صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شدم ، ناگاه در گوشه اى از صحن چشمم به جسد مرده اى در كنار درب قبله افتاد كه گويا در همان لحظه از دنيا رفته بود. بعد از لحظه اى دوستانش آمدند و از مشاهده اين صحنه بسيار متاءثر شدند.
    وقتى كه از آنها جريان امر را سؤ ال كردم ، گفتند: متوفى ، يكى از زوار حضرت عباس عليه السلام بود كه خداوند او را به فيض زيارت آقا قمر بنى هاشم عليه السلام نايل گردانيد.
    و افزودند: وى وقتى كه در حال حيات دعا مى كرد، چنين مى گفت : خداوندا، تنها آرزوى من اين است كه حرم آقا قمر بنى هاشم عليه السلام را ببينم و بميرم . لذا خداوند متعال دعاى وى را به اجابت رسانيد، و در آستان مقدس علمدار كربلا جان به جان آفرين تسليم كرد.
    64. لباسهاى دايى ام را به عنوان تبرك بردند!
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ ابراهيم وحيد دامغانى از حاميان و مروجين مكتب پربار محمد و آل محمد صلى الله عليه وآله مى باشند كه مديريت جريده وزين نداى قومس را نيز بر عهده دارند. جناب آقاى حسين طوسى سبزوارى طى نامه اى به ايشان ، چنين مرقوم داشته اند:
    دايى اين جانب ، كربلايى حسن مطواعى ، ساكن فعلى صلح آباد (بخش اميرآباد) دامغان ، قريب 80 سال دارد. ايشان در سن 3 الى 4 سالگى همراه مادرم ، كه 2 سال از وى بزرگتر است ، و نيز پدربزرگ و مادربزرگم ، با پاى پياده و اسب ، از دامغان عازم كربلا مى شوند.
    در كربلا دايى من سخت مريض مى شود تا به حد مرگ مى رسد، مادربزرگم با ناراحتى او را به حرم مطهر قمر بنى هاشم عليه السلام مى برد و مادرم در حرم با برادرش مى ماند و آن دو، شب را در حرم مى گذرانند.
    فردا صبح كه مادربزرگ به حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى رود، مى بيند پسرش حسن به عنايت حضرت شفا گرفته و متولى حرم حضرت عباس عليه السلام او را در دست گرفته است و دخترش هم كنار متولى ايستاده است . زائرين حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام لباسهاى دايى را به عنوان تبرك تكه تكه كرده و برده اند و متولى هم با صداى بلند داد مى زند كه : صاحب بچه شفا گرفته بيايد بچه اش را ببرد! مادربزرگم از خوشحالى گريه كنان فرياد مى زند كه بچه از من است . مى بينيد توى دستش 2 عدد كشمش و در دست ديگرش 2 عدد نخودچى قرار دارد و مى گويد: از آن تنگ بلورى كه در حرم ، آن بالا بوده ، آب خورده ام و حالا هم از آن آب مى خواهم .
    65. از عنايت ابوالفضل عليه السلام نمازخوان شد!
    حجة الاسلام جناب آقاى شيخ احمد صادقى اردستانى ، از نويسندگان مشهور حوزه علميه قم ، نقل كردند:
    سال 1334 شمسى قمرى بود و از سن من حدود بيست سال مى گذشت . از مسافرت تبليغى ماه مبارك رمضان كه در مارم (از نواحى فين بندرعباس ) انجام شده بود برمى گشتم . آن زمان من از مسير لار به بندرعباس رفته بودم و اينك از همان مسير مى خواستم برگردم . كسى كه از محل تبليغ همراه من آمده بود، تا بيرون شهر بندرعباس و دروازه اى كه ماشينهاى آن به طرف لار مى رفتند، مرا همراهى كرد.
    آن روزها در آن مسير، وسيله معمول سوارى وجود نداشت و فقط ماشينهاى بارى ، و احيانا وانت بارها، رفت و آمد مى كردند. نيم ساعت به غروب آفتاب بيشتر نمانده بود كه از ميان وسايل نقليه متعددى كه عبور مى كردند يك ماشين بارى ، با اشاره همراه من ، متوقف شد و من ، پس از خداحافظى با آن همراه مهربان ، در قسمت جلوى آن ماشين قرار گرفتم .
    اما بزودى متوجه شدم راننده شخص متدينى نيست و علاوه مدارك لازم ماشين را هم تماما به هممرامه ندارد. به همين دليل وقتى ساختمان پليس راه از دور پيدا شد، رنگش ‍ تغيير كرد! از وضع ديندارى و نمازخواندن او سؤ ال كردم ، معلوم شد با دين و نماز هم رابطه اى ندارد، ولى البته قرآن كوچكى را براى بركت و حفاظت جلوى خود نصب كرده بود!
    من از اين فرصت كه او خود را در معرض گرفتارى به دست پليس مى ديد، استفاده كردم و در حاليكه هوا تاريك مى شد از او خواستم اگر قول بدهد نماز بخواند، من با توسل مى توانم خطر مجازات تخلف مقررات رانندگى او را به نوعى دفع نمايم .
    بارى ، راننده قول مساعد داد و در صف طولانى اتومبيلهاى بارى قرار گرفت . حدود نيم ساعت طول مى كشيد كه نوبت به بازرسى او برسد. من از فرصت استفاده كردم ، و با توجه به اينكه با سپرى كردن ماه رمضان ، در خود معنويت و حال مناسبى مى يافتم ، در گوشه اى خلوتى كردم و با توسل به حضرت ابوالفضل عليه السلام رفع گرفتارى او را كه خود هم به نوعى با آن شريك مى شدم ، يعنى ، معطلى و سرگردانى در بيابان و احساس ناامنى ، از ساحت مقدس آن حضرت درخواست كردم .
    به هر حال ، ماشينها يكى پس از ديگرى بازرسى شدند و رفتند و نوبت به آن راننده رسيد. اما وضع طورى به نفع او تغيير كرد كه بدون به وجود آمدن مشكلى از خطر گرفتارى نجات يافت و آن را كرامت و عنايت حضرت ابوالفضل عليه السلام دانست . بعد از آن از سقوط در دره اى هم نجات يافت و از همان شب نمازخواندن را شروع كرد، و تا حدود ظهر فردا كه به شهر لار رسيديم ، نمازخواندن را ادامه داد. ضمنا با من خوشرفتارى بسيار كرد و حتى حاضر شد در لار بماند كه كار من انجام شود و بعد از همان مسير مرا به شيراز برساند، كه از او سپاسگزارى كردم و جدا شدم .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  8. #128
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    66. حضرت ابوالفضل عليه السلام دست ندارد!
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى سيد محمدعلى جزايرى آل غفور، امام جماعت مسجد امام حسن عسكرى عليه السلام معروف به مسجد امام عليه السلام واقع در قم ، از علماى متقى و مدرسين حوزه علميه قم مى باشند كه لطف كرده و كرامت زير را در اختيار ما قرار داده اند:
    در سالهايى كه نجف اشرف مشرف بودم ، معمولا در ايام زيارتى مخصوص امام حسين عليه السلام - مثل ماه رجب و نيمه شعبان و اربعين و عرفه و عاشورا- همراه طلبه ها از نجف پياده به كربلا مشرف مى شديم . فاصله نجف تا كربلا حدود 16 فرسخ مى شود.
    براى زيارت عرفه در 9 ذيحجه 1384 ه ق بنا بود با چند نفر از فاميل و دوستان ، پياده به كربلا مشرف شويم ، ولى چند روز قبل از آن مريض شدم و نتوانستم بروم . رفقا هم از پياده رفتن منصرف شدند و با ماشين رفتند. عصر روز عرفه بود و من تب شديدى داشتم .
    گويا بين خواب و بيدارى ، كسى گفت : حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام به عيادت شما مى آيد. خيلى خوشحال شدم و خودم را آماده نمودم ، ولى گفت كه حضرت امير نيابتا حضرت عباس عليه السلام را فرستادند.
    طولى نكشيد كه ديدم يك نفر اسب سوار نورانى ، داراى صورتى بسيار زيبا و خوش منظر، كه صباحت وجه و نورانيت او اصلا قابل توصيف نيست و واقعا قمر و ماه بنى هاشم بود، در كنارم ايستاده است . از سر لطف و مرحمت به من نگاه نموده و جوياى حال من شدند. توقع داشتم دستم را بگيرد و مرا كه نمى توانم از جا بلند شوم بلند نمايد، ولى خبرى نشد. تنها قدرى نگاه نمودند و رفتند. از عالم خواب و بيدارى بيرون آمده ديدم كه در اطاق خوابيده ام و كسى در كنارم نيست . اول فكر كردم شايد خوب نشوم ، چون دستم را نگرفت . بعد متوجه شدم كه در عالم واقع نيز بر طبق ظاهر عمل مى كنند و حضرت ابوالفضل عليه السلام دست ندارد. لذا شروع به گريستن كردم . مادر بچه ها پرسيد چرا گريه مى كنى ؟!
    گفتم : خوابى ديده ام و ظاهرا خوب مى شوم . اگر تا فردا خوب شدم و تب قطع شد نقل مى كنم . هر چه اصرار كرد، نگفتم . بعد بحمدالله همان وقت عرق صحت عارض شد و كاملا تب برطرف گشت و من سر حال شدم و از جا برخاستم و خودم راه افتادم ؛ با اينكه قبلا دستم را از شدت ضعف به ديوار مى گرفتم و راه مى رفتم . بعدا معلوم شد در همان وقت يكى از رفقا كه با ماشين به كربلا رفته بود، و نخست بنا بود با هم پياده به كربلا برويم ، در حرم حضرت ابى الفضل عليه السلام شفاى مرا از ايشان خواسته بوده است .
    67. پول اين مرد را بده !
    حجة الاسلام والمسلمين آيت الله آقاى حاج سيد محمدعلى روحانى قمى امام جماعت مسجد امام حسن عسكرى عليه السلام در تاريخ 3/5/72 برابر 14 صفرالخير 1415 سه كرامت از كرامات حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام را به نقل از پدر بزرگوارشان ، آيت الله مرحوم آقاى سيد ابوالقاسم روحانى قدس سره براى من نقل كردند كه مى خوانيد:
    1. آقاى روحانى گفتند: پدرم فرمودند: من در كربلا رفيقى داشتم كه هيچ وقت به زيارت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نمى رفت . گفتم چرا به زيارت حضرت نمى روى ، علت چيست ؟! گفت : علت اين امر آن است كه ، من روزى از نجف به كربلا رفتم . بعد از ريارت امام حسين عليه السلام و حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام از بازار عبور مى كردم ، پايم به چيز سنگينى خورد. خواستم برادرم ، ديدم مردم متوجه هستند. لذا به وسيله پايم او را بلند كرده برداشتم . وقتى باز كردم ، ديدم پولهاى مختلفى در آن قرار دارد. يك مجيدى از آن برداشتم و به دكان كبابى رفتم . آنجا كباب سيرى با سكنجبين خوردم و سپس نيز پيراهنى خريدم و پوشيدم .
    آنگاه به حرم آقا امام حسين عليه السلام رفتم و در آنجا ديدم شخصى از اهل تركيه در صحن مطهر امام حسين عليه السلام تكيه به چراغ برق داده و با حضرت مشغول صحبت است .
    مى گويد: آقا جان ، ما در محل ، براى خودمان شخصى بوديم ، خود مى دانى كه من ملك و املاك را فروختم و به كربلا آمدم تا آخر عمرى در جوار شما زندگى كنم . فهميدم پولها مال اوست ، اما با خود گفتم : بگذار اين حرفها را بيهوده با خود بگويد، پول خبرى نيست !
    شب آمدم خوابيدم . در خواب ديدم آقا امام حسين عليه السلام صندلى بالاى ضريح مطهر گذاشته و نشسته اند. حضرت به من خطاب كردند: پول اين مرد را بده ، من به او مى گويم كه آن يك مجيدى را بر شما حلال كند. بيدار شدم و اعتنايى به خواب نكردم .
    شب دوم ، باز همان خواب را ديدم . روز دوم براى سومين بار همان خواب تكرار شد و شب سوم نيز باز خوابهاى گذشته تجديد گشت . اما اين دفعه كنار حضرت صندلى ديگرى مى باشد كه مربوط به آقا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام است .
    آقا ابوالفضل العباس عليه السلام به من فرمودند: يك مجيدى حلالت باشد، چه مى گويى پول را مى دهى ؟! چرا پول صاحبش را نمى دهى ؟ و صندلى را به طرف من بلند كرد. يكدفعه از خواب بيدار شدم . فردا در صحن آن مرد را ديدم كه آمد به نزدم و گفت : آقا فرمودند: يك مجيدى را نگيرم ، مابقى پولها را بده ! و من هم همه پولها را دادم . لذا از آن تاريخ تا كنون به حرم قمر بنى هاشم عليه السلام نرفته ام !
    68. جوان فلج شفا گرفت
    2. نيز پدرم فرمودند: متصرفى (299) در كربلا بود كه فرزندى 14 ساله داشت . فرزندش ‍ بسختى مريض شد و هر چه معالجه كرد علاج نيافت . آن زمان كليددار حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شخصى به نام سيدجواد كليددار بود. متصرف به سيدجواد عرض كرد: اگر فرزندم را بياورم ، حضرت ابوالفضل عليه السلام او را شفا مى دهد يا نه ؟ كليددار گفت : بياور، مانعى ندارد. متصرف گفت : اگر شفا نداد، من ديگر با حضرت عليه السلام كارى ندارم . شب كه شد، پاسبانها مريض را به دستور پدرش با تخت به حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آوردند.
    سيد جواد كليددار در اين فكر بود كه اگر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام اين مريض را شفا ندهد به متصرف چه بگويد؟ خيلى مضطرب و متاءثر شده و او نيز نيمه شب به حرم حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام مى آيد و با حضرت صحبت مى كند و مى گويد: آقا جان ، من پيش مردم آبرو دارم و به پدر اين مريض جوان هم قول داده ام ، شما را مورد لطف خود قرار دهيد كه ما شرمنده نباشيم . قبل از اذان صبح ، طبق معمول درب را باز مى كنند و پسر معلول و فلج را پشت درب ، ايستاده مى بينند! وقتى از جوان فلج مى پرسند چگونه شفا گرفته اى ؟ او مى گويد: كسى آمد و به من گفت : بلند شو، برو. تا آمدم به طرف درب ، ديدم كسى نيست .
    69. ابوالفضل عليه السلام كار مسيح عليه السلام مى كند!
    3. حاج عبدالله باخو، معروف به شيرفروش ، نقل كرد:
    هفتاد سال قبل به مرض سل شدم . آن وقت معالجه سل خيلى مشكل بود.
    به چند دكتر مراجعه كردم كه آخرين آنها دكتر يهودى و بسيار با حاذق بود. به من گفت : اين مرض شما درشت شدنى نيست ، مگر اينكه حضرت مسيح عليه السلام عنايت كند!
    بارى ، خويشانم از همه جا ماءيوس شده مرا رو به قبله خواباندند و چانه مار بستند. چون خود را در شرف مرگ ديدم ، متوسل به حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام شدم .
    حضرت متوسلين و مراجعه كنندگان را شفا مى دادند و به من هم فرمودند فردا نوبت شما مى باشد. فردا كه شد، حضرت عليه السلام جام آبى به من داد. خوردم و خوب شدم و ديگر هيچ 9 اثرى از آن مرض در من نماند.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  9. #129
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    70. قمر بنى هاشم عليه السلام چشمم را شفا داد
    4. حاج عبدالله باخو، همچنين گفت كه :
    من در جوانى مبتلا به درد چشم شدم . مادرزنم دستم را گرفته نزد دكتر معالج برد. دكتر پس از معاينه گفت : اين چشم قابل علاج نمى باشد.
    وقتى كه از مطب بر مى گشتيم ، زنى جوياى احوال من شد. وى از مادرزنم پرسيد: اين جوان كيست كه شما دستش را گرفته ايد؟ او در جواب گفت : داماد من است . زن گفت : طلاق دخترت را از اين مرد كور بگير. من از اين گفتگو سخت ناراحت شدم . آمدم منزل ، با ناراحتى خوابيدم و متوسل به حضرت ابوالفضل العباس ، قمر بنى هاشم عليه السلام شدم . در خواب حضرت مرا مورد عنايت قرار داد و چشم من بينا شد. از خواب بيدار شدم ، به مادرزنم گفتم : مى خواهم نماز بخوانم ، آفتاب هست ؟ گفت : بلى . گفتم : اينك چشم من بينا شد. از آن تاريخ چشم من ، به عنايت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام ، بينا بوده و مشكلى ندارد.
    71. آقا فرمودند دو دستم را عمل نكردند قطع كردند!
    حجة الاسلام و المسلمين آقاى سيد مهدى حائرى از مدافعين مكتب آل محمد و از نويسندگان پر كار حوزه علميه قم و از اعضاى دائرة المعارف تشيع هستند. آقاى ثقفى يزدى طى نامه اى خطاب به ايشان كرامتى از حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام را، كه خود شاهد آن بوده اند، بيان داشته اند كه ذيلا مى خوانيد:
    اين جانب عباسعلى ثقفى يزدى ، كارمند بازنشسته بانك ملى شعبه قزوين ، در حال انجام خدمت بودم كه مريض شدم . ابتدا مريض بسترى نبودم و با مرض كجدار و مريز رفتار مى كردم . طبيب بانك هم ، دكتر بيت انبويا آسورى بود. وى خيلى براى معالجه من زحمت كشيد و آخر الاءمر به بانك ملى نامه نوشت كه فلانى را بفرستيد تهران .
    در بيمارستان بسترى كردند. پس از معاينه ، دكترها شروع به مداوا كردند.
    من چندين مرض داشتم : معده زخم بود، مرض كبد نيز داشتم ، و كيسه صفرا هم پر شده بود. صفرا از طريق بينى با لاستيك خالى مى كردند. بعد از آن حالم وخيم شد. غذا نمى توانستم بخورم ، چه اگر يك ذره غذا مى خوردم استفراغ مى كردم . شب و روز سرم به دستم وصل بود. پهلويم ورم كرده بود. چند روز بود دكترها به من سر مى زدند، فقط يك روز، فهميدم يك شيشه خون به من تزريق كردند و ديگر هيچ چيز نفهميدم . نمى دانم مرده بودم يا خواب بودم ، خلاصه چطور شد كه ، ديدم درب باز شد و يك جوان بلند قامت تشريف آوردند. فكر كردم جوانى با اين قامت چطور از درب تشريف آوردند؟ ديدم يك دختر خانم بچه هم جلوى آقا هست .
    جناب آقاى حائرى ، قلم يارى نمى كند گزارش بدهم اما ناچارم . در زدند تشريف آوردند بالاى سرم . ديدم كلاهخودى بر سرشان است كه مانند الماس مى درخشد. نيز شالى به رنگ سبز تند، دور كمر خود بسته بودند. امام صورت مباركشان را نديدم ؛ پرده اى قرمز رنگ روى صورتشان بود. يك لقمه غذا آوردند و به من فرمودند: بخور. عرض كردم : به خدا قسم مدت چندين روز است كه نمى توانم غذا بخورم ، استفراغ مى كنم ، تمام روده هايم درد مى كند. فرمودند: بخور، خوب مى شوى . بچه هايت پشت درب ناراحت هستند، گريه مى كنند. از طرفى ، فاميلها از قزوين به تهران آمده و همه پشت درب بيمارستان هستند. اتوبوس آورده بودند تا مرا تشييع كنند.
    بعدا ديدم دو بازوى مباركشان بريده و خونين بود، اما از آن خون بر زمين نمى ريخت . نمى دانستم ، خيال كردم مريض بوده و در همين بيمارستان بسترى هستند! زيرا بعد از سرويس مريضها مى رفتند به اطاق همديگر و يكديگر را ملاقات مى كردند و از حال هم جويا مى شدند. عرض كردم : حضرت آقا، شما را كى عمل كردند؟ فرمودند: عمل نكردند قطع كردند. پيش خودم گفتم : حيف مى باشد، اين شخص گويا پهلوان است و يا از رؤ ساست ، اما ناقص العضو است ! عرض كردم : خداوند شما را نگه دارد، خدا سايه شما را از سر بچه هايتان كم نكند، بنده را سرافراز فرموديد، از حال غريب جويا شديد. حضرت آقا، اين محبتهايى را كه در حق بنده كرديد زمانى كه به قزوين بردم خواهم گفت ، كه يك چنين آقايى به اتاقم تشريف آوردند و احوالم را پرسيدند! حضرت آقا به خدا من غريبم ، كسى را ندارم ، اسم مباركتان را بگوييد من يادداشت كنم . فرمودند: اسم شما چيست ؟ عرض كردم : اسم بنده عباس ثقفى مى باشد. فرمودند: اسم من هم عباس است . تشكر كردم . يواش يواش تشريف بردند. ديدم درب بلند شدم و آقا تشريف بردند.
    يكمرتبه هوشيار شدم ، ديدم اى واى ! اينجا كجاست ؟! ديدم لخت هستم و يك قطعه متقال را از وسط چاك زده و به گردنم انداخته اند. گويا اطاق انتظار بودم . نم يدانم كى مرا آنجا برده بودند؟ كسى كه مدتى نتوانسته از تخت پايين بيايد، چطور مى تواند از پله ها فورى بالا برود.
    معاون پرستار يك خانم ارمنى به اسم خانم كالسبى بود. آقاى غلامعلى هم پرستار بود. آمده بود گفته بود: خانم كالسبى ثقفى دارد دعا مى خواند. خانم در جواب مى گويد: برو مواظبش باش ، كسى آنجا نرود. گويا تلفن كرده بودند ماشين آمبولانس بيايد مرا ببرد. در آن موقع بنده رفتم بالا. آقاى غلامعلى گفت : خانم كالسبى (با اشاره به من :) ثقفى ! ثقفى ! امدم داخل اطاق ، تختم كه شماره آن 12 بود، روبروى اطاق عمل قرار داشت . ديدم روى تخت بنده مريض خوابانيده اند.
    با اطاقهاى ديگر رفتم . يك تخت خالى بود، رفتم زير پتو، پرستار آمد و كت شلوارم را تنم كرد. بعد گفت : كو آن پارچه : گفتم : نمى دانم چطور شد. بعد خانم كالسبى از من پرسيد: لباس را كى آورد؟ گتفم : پرستار. به پرستار گفت : اين پارچه چطور شد؟ گفت : من نديدم . گفت : توى بيمارستان چيزى گم شود بايستى پيدا كنى .
    خلاصه تمام مريضها خوشحال شده بودند و بعضيها از خوشحالى گريه مى كردند. از آقايان كارمندان هر كسى پرسيد: چطور شد؟ به وى نگفتم شفا پيدا كردم . تذكر ندادم ، يعنى در آن موقع بى حرمتى مى شد اگر مى گفتم . البته در اين مدت مديد، زحمات بنده را همه كشيدند، از همه انها سپاسگزارم . تلفن كردند، دكترها آمدند. ملاقات در سالن انجام شد. خواهرم خدا را شكر مى كرد. همه به ملاقات بنده آمدند و پس از ملاقات دستور دادند برويد خيالتان راحت باشد. بعد از آن چنان گرسنه ام شد كه نگو. روح نداشتم ، عرض كردم گرسنه هستم ، دستور دادند برويد چلو كباب با دوغ بياوريد. وقتى آوردند از بس ضعيف شده بودم قدرت نداشتم قاشق را در دستم بگيرم . قاشق دست مى گرفتم بخورم ، در داخل بشقاب مى ريخت . دكتر به آقاى غلامعلى گفت : تو به او غذا بده تا بخورد.
    همه تماشا مى كردند و از خوردن من تعجب مى كردند. زيرا قبلا يك ذره كباب مى آوردند من بجوم ، با خوردن همان مقدار كم ، آن قدر استفراغ مى كردم كه بى حال مى شدم . بالاخره همه را خوردم . گفتم : سير نشده ام ، به گونه اى كه حتى دكتر به شوخى به من گفت : بيا مرا بخور! وى به خانم كالسبى گفت كه ، به ثقفى هيچ دارو و يا آمپول ندهيد، فقط او را تقويت بكنيد. به بنده نيز گفت : هر موقع چيزى خواستى ، زنگ بزن برايت بياورند. ضمنا، سابق بر اين ، ساعت ملاقات بيماران با مراجعين در بميارستان صبحها از ساعت 11 الى 12 و بعد از ظهرها از ساعت 4 الى 6 بود. بنده توى اطاقم بودم كه اطاقى عمومى بود و ملاقاتى بنده بيشتر از سايرين بود.
    فرداى آن روز دو نفر آمدند بيمارستان و از بنده پرسيدند: آقاى ثقفى شما هستيد؟
    عرض كردم بلى . گفتند: شما شفا پيدا كرده ايد؟ گفتم : بلى . گفتند گزارش بدهيد. عرض ‍ كردم : معذور هستم ، نمى توانم بگويم . گفتند: بگو تا مردم بفهمند. عرض كردم : معذور هستم ، فقط مى گويم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مرا شفا داده است . رفتند. بعدا معلوم شد كه خبرنگار بوده ودر روزنامه نوشته اند.
    فرداى آن روز از صبح تا بعدازظهر، مردم با گل به استقبال بنده مى آمدند. آن روز حتى موهاى سرم را قيچى كردند و بردند. فردايش رئيس آمد و ديد اطاق بنده بسيار شلوغ است . به خانم دستور داد كه يك اطاق فرعى به من بدهد كه باعث ناراحتى مريضهاى ديگر نشود. جايم را تغيير دادند. فقط بنده در اطاق بودم . بعد از سرويس ، تنها بودم . اول شب شد. خانم پرستار آمد و گفت : آقاى ثقفى ، مى خواهم تنها نباشى ، يك ميهمان برايت آورده ام . تختى آورده و آن را جلوى تخت بنده گذاشتند. وقتى كه پرستار رفت ، جوياى حال مريض شدم و با وى احوالپرسى كردم . گفتم : شما چه مرضى داريد كه تشريف آورده ايد اينجا؟ گفت : بنده اهل كربلا هستم . تا گفت كربلا، بدنم لرزيد! گفت اسم بنده شيخ قاسم ، كفشدار حضرت ابوالفضل عليه السلام هستم . من داماد آقاى حجة الاسلام حاج آقا شجاع مى باشم . (300)
    به مجدد اينكه گفت كفشدار حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هستم ، يكمرتبه نفهميدم چه شد، داد كشيدم يااباالفضل و بى حال شدم . پرستارها و بهيارها، همه آمدند پرسيدند چه شد؟ به بنده آمپول زدند و به هوش آمدم . از حاج شيخ قاسم پرسيدند چه اتفاقى رخ داد؟ گفت : ايشان از من پرسيد، شما چه كسى هستى ؟ و من به او گفتم اهل كربلا و كفشدار حضرت ابوالفضل عليه السلام هستم ، كه ديدم داد كشيد. يك خانم پرستار (كه اسمش را نمى دانم و خيلى خانم معتقدى بود) گفت : ديروز حضرت ابوالفضل عليه السلام ايشان را شفا داده است . بعدا با هم زيارتنامه خوانديم .
    فرداى آن روز، يك آقاى روحانى كه اسمش را فراموش كرده ام آمدند. چون سادات بودند، براى ايشان ماجرا را تعريف كردم و به ايشان گفتم : قصه را به كسى نگفته ام مبادا هتك حرمت شود. فرمودند: خوب كردى ، چون آن زمان بعضى اعتقاد به اين گونه امور نداشتند. بعد از يك هفته ديگر، بنده را مرخص كردند. يك ماه استراحت دادند، آمدم قزوين .
    وقتى كه وارد خانه شدم مردم به ديدنم آمدند. حتى بانك ، به جاى بنده ، يك نفر را استخدام كرده بود. آن موقع ، گذرنامه خارج را در خود قزوين صادر مى كردند به مبلغ پانزده تومان . يك گذرنامه گرفتم و عازم كربلا شدم . اول آمدم حرم مطهر اباعبدالله عليه السلام و بعد از زيارت پرسيدم : مولا كجاست ؟ بعضى از بچه هاى قزوين آنجا بودند، با همديگر آمديم حرم مطهر حضرت ابوالفضل عليه السلام پس از آنكه اذن دخول خواندم ، عرض كردم ، يا ابوافضل عليه السلام ، وجود نازنينت را ديدم ، اما خانه ات را نديدم . گفتم يا اباالفضل و خودم را انداختم جلوى ضريح آقا و بى حال شدم . پس از آن مردم مرا بلند كردند.
    زيارت كردم و با حضرت شرط نمودم كه چندين مرتبه خدمت ايشان برسم . آبروى دنيا و آخرت ، و هر چه را كه مى خواستم ، از حضرت طلبيدم . تا به حال زنده ، و شكر گزار نعمت الهى هستم . در ضمن ، آن روزنامه را پيدا نكردم ، ولى بيمارى بنده تقريبا در آذر ماه 1335ش و شفا يافتن من نيز در خرداد ماه 1336ش صورت گرفت .
    خداوند انشاء الله به همه دوستان و آشنايان سلامتى مرحمت فرمايد. والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  10. #130
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    72. فرياد زدم يا قمر بنى هاشم عليه السلام !
    جناب آقاى حاج غلام عباس حيدرى طى نامه اى كه به جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ احمد قاضى زاهدى گلپايگانى نوشته اند چنين آورده اند:
    بنا به درخواست حضرتعالى ، خوابى را كه در چندين سال قبل ديده و براى سركار تعريف كرده ام ، در اين صفحه مى نگارم .
    شبى در عالم رؤ يا ديدم مثل اين است كه از خواب بيدار شده و نشسته ام ، اما در محلى كه نشسته ام گودالى است مانند قبر و آنچه بر تن دارم يك كفن است . سر و صدايى هم خارج از گودال شنيده مى شود.
    برخاستم و مشاهده كردم . انبوه جمعيت ، همه كفن پوش ، مانند مورچه هايى كه از لانه هايشان بيرون باشند موج مى زدند. با مشاهده اين وضع فهميدم قيامت بپا شده و من مرده بودم الان زنده شده ام . از قبر بيرون آمدم و داخل جمعيت شدم . همراه سيل جمعيت ، بدون اراده و هدف ، در حركت بوديم . هر يك ، سفيد پوش ، با فاصله هايى از يكديگر، اطراف ميز ايستاده و جلو هر كدام دفترهاى بزرگى بر روى هم انباشته گرديده است .
    فهميدم كه اين تشكيلات مربوط به رسيدگى اعمال بندگان در صحراى محشر است . از يكى از جوانان كه در كنار من ايستاده بود سؤ ال كردم : شما هم مشغول حساب اعمال بندگان خدا هستيد؟ فرمودند بلى ، اسمت چيست ؟ اسم خود را گفتم . گفت : دفتر اعمال تو پيش من نيست ، بگرد تا پيدايش كنى . آن قدر جستجو كردم كه ديگر رمقى در من باقى نماند. به هر پير و جوانى مى رسيدم از دفتر حسابم سؤ ال مى كردم . مى گفتند: بايد خيلى بگردى ، نا اميد مباش ، پيدا خواهى كرد.
    نمى دانم چه مدت طول كشيد تا عاقبت به وسيله يكى از جوانان محاسب ، به جوانى كه دفاتر من نزد او بود معرفى شدم . از من سؤ ال كرد: اسمت چيست ؟ گفتم غلام عباس . اسم پدرم را پرسيد؟ گفتم : حاتم . شهرتم را پرسيد، گفتم : حيدرى . گفت : من مسئول رسيدگى به اعمال تو هستم . دفترى را برداشت و مشغول به خواندن آن شد. همه محتويات آن دفتر را خواند و ورق زد تا تمام شد. سپس دفتر ديگرى را برداشت به همين طريق مشغول شد. در موقع خواندن و ورق زدن دفترها، ديدم كه روى نوشته هاى داخل دفترها را عموما با قلم قرمز خط كشيده اند. فقط سه دفتر آن ، سه مطلب را سؤ ال كرد كه متاءسفانه قلم روى آن كشيده نشده بود. گفت : تو فلان كار و فلان كار و فلان كار را كرده اى ، آيا قبول دارى ؟ گفتم : بلى ، درست است . چون فهميدم كه كتمان حقيقت در دادگاه الهى صحيح نيست ، اعتراف كردم . ولى مفاد آنها يادم نيست (چون وقتى از خواب بلند شدم بكلى فراموش كرده بودم )
    بهر حال ، جوان بازپرس گفت : تو محكوم به سه ضربه تازيانه هستى و بايد تنبيه شوى . گفتم حاضرم . گفت : آماده باش ! يكدفعه ديدم از پشت پايم يك ميله آهن قطور بيرون آمد كه تا پشت سرم امتداد داشت . و بعد جوانى قوى هيكل ، كه رنگ بدن وى قهوه اى بود و از حيث پوشش نيز عريان بود و فقط پارچه اى را جهت ستر عورت به كمر بسته بود، با تازيانه سه شقه در دست ، از طرف دست چپ ظاهر گرديد. جوان باز پرس دستور داد كه سه ضربه تازيانه به من بزند. او نيز تازيانه را بالاى سرش چرخى داده از پشت پاهايم فرود آورد. تازيانه ميله آهن را بريد و جلوى زانوهايم بيرون آمد.
    من همان طور ايستاده بودم كه ، او دوباره تازيانه را نواخت و اين بار، تازيانه پس از قطع ميله جلوى شكمم بيرون آمد. دفعه سوم كه تازيانه را بالا برد فهميدم اين مرتبه تازيانه از قلبم عبور مى كند و كارم تمام است . مهلم شدم كه بايد دست توسل به آقايى كه غلام او هستم بزنم . يكدفعه ، بدون اراده فرياد زدم : يا قمر بنى هاشم ، يا ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام ! كه ديدم دست شخصى كه تازيانه را بالا برده بود تا فرود بياورد، در هوا خشكيد و در پى آن تازيانه از دستش رها شده و به زمين افتاد.
    من با ديدن اين منظره و خوفى كه از خوردن تازيانه پيدا كرده بودم ، از خواب پريده و نشستم و مشغول گريه و استغفار شدم . در عين حال خوشحال و مسرور بودم كه مورد عنايت آقايم ، حضرت باب الحوائج قمر بنى هاشم ، ابوالفضل العباس بن على بن ابى طالب عليه السلام ، واقع گرديده ام و فهميدم كه حضرتش در آن عالم چه مقام والايى را دارا مى باشند كه تمام ملائكه ، مخصوصا ماءمورين عذاب ، از اسم مباركش حساب مى برند، تا چه رسد به ملائكه رحمت .
    73. غصه نخور، آمده ام ترا معالجه كنم !
    واعظ بزرگوار، آقاى شيخ محمدعلى مظاهرى ، از حوزه علميه قم ، از جناب اقاى شيخ عبدالكريم حق شناس ، نقل كردند كه ايشان فرمودند:
    در همسايگى ما بانويى محترمه نقل كرد كه دخترى مريض داشت . وقتى كه او را نزد دكتر نفيسى مى برند، دكتر پس از معاينه دقيق ، به مادرش مى گويد: شما چه نسبتى با اين دختر مريض داريد؟ آن بانو نمى گويد كه من مادرش هستم ، بلكه مى گويد من خاله او مى باشم .
    دكتر آهسته به او مى گويد كه اين دختر سرطان دارد؛ سرطان به دم دلش رسيده و فردا به قلبش مى رسد و دختر از دنيا مى رود!
    مادر ناراحت شده دست دختر خود را مى گيرد واز مطب دكتر خارج مى شوند. در كوچه دختر از مادر مى پرسد كه دكتر چه چيز آهسته به شما گفت ؟ مادر از گفتن مرض خوددارى مى كند. دختر اصرار مى ورزد و سرانجام مادر به وى مى گويد: دكتر گفت كه ، شما سرطان داريد و فردا عصر مى ميريد. وقتى مادر و دختر وارد منزل شدند دختر مى گويد: مادر امشب مرا تنها بگذار. او را در اطاقى تنها مى گذارند. قبل از استراحت وضو مى گيرد و به حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل مى شود و با چشم گريان به خواب مى رود.
    در عالم رؤ يا مى بيند درب اطاق باز شده و آقايى به درون آمد كه دست در بدن ندارد. وى به دختر مى فرمايد: چرا ناراحتى و گريه مى كنى ؟ دختر مى گويد: مبتلا به سرطان هستم . دكتر گفته فردا مى ميرم ، ولى من در اين جهان آرزوها دارم و مايل نيستم بميرم . آن آقاى بى دست ، به او مى فرمايد: غصه مخور، من آمده ام ترا معالجه كنم .
    دست كه ندارم به محل سرطان بمالم ، پايم را به محل سرطان مى مالم . سپس پاى مبارك را بلند كرد روى دل وى مى گذارد و تا نزديك قلبش مى آورد، و آنگاه مى فرمايد: خوب شدى ، ناراحت مباش ! مى گويد: آقا دلم مى خواهد شما را بشناسم .
    مى فرمايد: من ابوالفضل العباس ، فرزند امير المؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام هستم و دختر از خوشحالى بيدار مى شود و فرياد زده مادر را بيدار مى كند و مى گويد: مادر، مطمئن باش ، خوب شدم . حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام آمد، مرا شفا داد و رفت .
    فردا مادر دوباره او را نزد دكتر نفيسى مى برد و مى گويد: آقاى دكتر، اين دختر را معاينه كنيد. دكتر معاينه و مى گويد: صد در صد خوب شده است !
    دكتر مى پرسد: خانم ، واقعا اين همان دختر مريض است كه آورده بوديد، يا دختر ديگرى است ؟ مادر مى گويد: وى همان است كه ديروز آورده بودم و لا غير! دكتر مى گويد: اگر همان است ، بهيچوجه آثار مريضى در او ديده نمى شود.
    74. فتنه برطرف شد!
    جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ محمد درودى ، تحت عنوان روياى صادقه در توسل به حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام مى نويسد:
    چندين سال قبل ، از طرف عده اى ناآگاه به مسائل اسلامى مورد تهديد واقع شدم . يك شب قبل از خوابيدن ، متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدم ، يعنى صد مرتبه صلوات بر محمد و آل محمد فرستادم و ثوابش را هديه قمر بنى هاشم عليه السلام نمودم .
    هنگام سحر در عالم رؤ يا رودخانه بزرگى مملو از آب صاف را ديدم كه يكى از علماى وارسته و بزرگوار قم ، آيت الله سيد حسين بدلا، روى آن راه مى رود و حقير هم دنبال او در حركتم . هيچ كدام پايمان در آب فرو نمى رفت و هر دو از آب براحتى گدشتيم . از خواب كه بيدار شدم ، تعبير نمودم كه فتنه برطرف شد. فرداى همان شب ، اشخاص مذكور خودشان نزد من آمده و عذر خواهى كردند و اين گرفتارى مزاحمت ، به بركت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام مرتفع گرديد.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

صفحه 13 از 20 نخستنخست ... 391011121314151617 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •