۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩
صفحه 14 از 20 نخستنخست ... 4101112131415161718 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 131 تا 140 , از مجموع 195
  1. #131
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    75. قند هفته گدشته ، آب كوب نبود!
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى واعظ، كه يكى از ارادتمندان خاندان عصمت و طهارت سلام الله عليهم در حوزه علميه قم هستند، از شيخ غلامرضا يزدى ، كه عالمى عارف و زاهد و متقى بود و در يزد مى زيست نقل كردند كه گفت :
    من در شبهاى جمعه منزل قصابى روضه مى خواندم . يك شب در عالم خواب ديدم صحراى محشر است . حضرت امام حسين عليه السلام در يك جا نشسته و حضرت ابوالفضل عليه السلام منشى اوست . صورت مجالس و محافلى را كه براى اهل بيت عليه السلام بر پا شده ، گرفته اند و حضرت مى نويسند. رسيد به روضه قصاب . حضرت ، طبق معمول هر هفته ، نوشت كله قند سه شاهى . حضرت فرمود: نه برادر، اين هفته قندش ‍ آب كوب نبود، صد دينار خريده بود. من از خواب بيدار شدم . اين هفته كه رفتم منزل قصاب ، گفتم : قند هفته گذشته ، آب كوب نبود؟ گفت : جلوى شما آب كوب بود. گفتم : قند روضه ؟ قصاب گفت : آمدم روز قبلش قند ارزان خريدم . خوانندگان توجه داشته باشند كه تشكيلات امام حسين عليه السلام چقدر است !
    76. با توسل به حضرت عباس عليه السلام ، درها باز شد!
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ نجم الدين طبسى ، از محمد اسكندر، كه از كسبه نجف اشرف بود نقل كرد:
    در ايامى كه يهوديها را از عراق بيرون مى كردند، ما به بغداد رفته بوديم تا طبق معمول ، طلا بخريم . عمده فروشها يهودى بودند. يكى آمد و ما را به منزل بود. وقتى كه وارد منزل شديم ، درب را بست و ما را به يك اطاق راهنمايى كرد. داخل اطاق كه شديم ، درب اطاق را نيز بست . اينجا بود كه يقين كردم سرى در كار است . سپس شخصى آمد و نگاه تندى به من كرد. گفت : آمدى طلا بخرى ؟! همين كه اين شخص اطاق را ترك كرد من به حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام متوسل شدم و به طرف درب حمله كردم . به هر درب كه دست زدم باز شد! دربها را يكى پس از ديگرى با كمك حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام باز كردم . تا اينكه از حياط بيرون آمدم . آنها مرا تعقيب كردند ولى موفق نشدند و من نجات پيدا كردم .
    77. به بركت قمر بنى هاشم عليه السلام شفا يافتم !
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ حسن مؤ من ، كه مورد وثوق علماى قم و عراق مى باشند، نقل كردند:
    من در بچگى مريض بودم و شدت مرض به گونه اى بود كه تمام دكترها مرا جواب كرده بودند. مادرم به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برده و به آن حضرت توسل جسته بود. به بركت آن حضرت شفا يافتم .
    78. آمده بودم از حضرت عباس عليه السلام پول بگيرم
    حجة الاسلام جناب آقاى سيدمصطفى مستجاب الدعوه در شب 20 رجب 1414 ق چند كرامت نقل كردند كه ، با تشكر از ايشان ، ذيلا مى آوريم :
    1. مرحوم پدرم سيدتقى مستجاب الدعوه ، از مرحوم پدرش سيدرضا مستجاب الدعوه كه هر دو كشفدار حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بودند، نقل كردند كه : مرحوم سيدرضا روزى بى پول مى شود. مى آيد نزد ضريح مطهر حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام و عرض مى كند: يا اباالفضل ، پولى ندارم و خجالت مى كشم از فرزندانم تقاضاى وجه نمايم ، خودتان چاره اى بفرماييد. سپس همانجا به نماز مى ايستد.
    در اين بين ، زنى كه زائر ايرانى بوده است ، با صداى بلند به زبان فارسى مى گويد: يا ابوالفضل ، اين مقدار پول را من به هوا پرتاب مى كنم ، هر كسى محتاج آن باشد به او برسد. پول را به هوا پرتاب مى كند و چون مردم كربلا تقريبا فارسى مى دانند، كربلاييهاى حاضر در حرم ، حرف زن را فهميده و منتظر برداشتن پول مى شوند.
    اما پول در مقابل مرحوم سيدرضا مى افتد و آن مرحوم پول را برداشته به جيب خود مى گذارد و مشغول نماز مى شود. مردم كه جمع مى شوند كيسه را نمى بينند و در نتيجه متفرق مى شوند. پس از اتمام نماز سيدرضا، زن به وى مى گويد: آيا تو پول را برداشتى ؟ مرحوم سيدرضا مى گويد، آرى ، و داستان بى پول خود را بيان مى كند و اضافه مى كند كه من همين حالا آمده بودم از حضرت اباالفضل العباس عليه السلام پول بگيرم . خانم مزبور، مرحوم سيدرضا را به منزل مى برد و به فرزندانش مى گويد هر چه مى خواهيد و مى توانيد به اين سيد كمك كنيد، آن قدر بى پول شده كه آمده از حضرت اباالفضل عليه السلام پول بگيرد و آن بزرگوار هم سيد را به من حواله داده است . فرزندان آن زن هم پول قابل توجهى به مرحوم سيدرضا كفشدار مى دهند!
    79. يا اباالفضل عليه السلام اين امانت من است ، مواظب باش !
    2. ايضا مرحوم سيدتقى مى گفت : شخص عربى براى عرض حاجت و زيارت به حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مى آيد و بغچه اى را كه همراه داشته در گوشه اى به زمين مى گذارد و اشاره به گنبد حضرت مى كند و مى گويد: يا اباالفضل ، اين امانت من است ، مواظب باش ! پس از زيارت ، وقتى به سراغ بغچه مى آيد، مى بيند بغچه نيست . مى گويد: يا اباالفضل ، آيا اين رسم امانت دارى است در اين زمان ؟! كسى به او مى گويد: شخصى مى خواست بغچه ترا بدزدد، ولى بغچه بلند شد و به سقف چسبيد! نگاه مى كند بغچه را در سقف صحيح و سالم مى بيند. دست دراز مى كند، بغچه از سقف جداشده و دست صاحبش مى رسد.
    80. اين پول ، مال اين بچه سيد است !
    3. جناب مستجاب الدعوه همچنين از عموى بزرگوارش ، جناب آقاى سيدجعفر مستجاب الدعوه ، نقل كردند كه گفت : وقتى كه پدرمان از دنيا رفت سرپرستى ما با پدرت بود. در آن ايام روزى به پدرت مى گويم : من كفش مدل جديد مى خواهم (آن زمان ، قيمت چنان كفشى يك دينار بوده است ). پدرت به من مى گويد: برو از حضرت اباالفضل عليه السلام يك دينار بياور، تا من برايت آن كفش را بخرم ! من رفتم به آقا حضرت اباالفضل العباس عليه السلام عرض كردم : برادرم گفته يك دينار بده . اين را گفتم و آمدم در كفشدارى نشستم (پدر و جدم ، هر دو، كفشدار حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بودند).
    بعد از لحظاتى شخصى وارد حرم شد و يك دينار در ضريح انداخت ، ولى باد آن را از ضريح خارج كرد و به حركت در آورد. خدام مانند اينكه دنبال گنجشكى بروند دنبال دينار دويدند، ولى هيچ كدام نتوانستند آن را بگيرند و دينار يكسره آمد و در جلوى كفشدارى افتاد و من آن را برداشتم ! يكى از خدام گفت : اين پول مال اين بچه سيد است ، ديگر كارى به كارش نداشته باشيد.
    اكنون عمويم زنده است و من خودم ، شفاها، اين قصه را از عمويم شنيده ام و در وقت نقل قصه ، جمعى از دوستان نيز حاضر بودند و آن را شنيدند.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  2. #132
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    81. عمو جان ، نسل ما از شما قطع شد!
    حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى سيدمحمدرضا اعرجى فحام در نامه اى به نگارنده چنين نوشته است :
    جده پدرى اين جانب ، مرحومه علويه طوبى بيگم ، كه از زنهاى صالحه و متجهده بود، نقل كه : در كربلا، مرض تب و نوبه آمد و سه تن خواهرانم همه مرحومه شدند. بعد از آنها مادرم ، و بعد از وى مرحوم پدرم آيت الله آقاى سيدحسن اصفهانى ، كه از علماى معروف كربلا بودند، و بعد از ايشان برادرم ، مرحوم سيدجواد، و فرزندانش همگى به رحمت حق پيوستند و شوهرم و يك دختر منحصر بفردم نيز فوت كرد.
    در نتيجه ، من تنها ماندم واحدى از اهل خانه باقى نماند. مدتى بر اين منوال گذشت و هر چه خواستگارم برايم مى آمد قبول نمى كردم ، تا اينكه در يك شب تاسوعاى حسينى براى آنكه دستجات عزادارى را تماشا كنم از خانه بيرون آمدم و چون سر كوچه خودمان ، كه در بين الحرمين بود، رسيدم ، ديدم دسته بچه سيدها - شمع به دست - مى آيند و نوحه مى خوانند. چون با اين منظره روبرو شدم ، يكمرتبه حالم منقلب شد و ياد پدر و مادر خود افتادم و گفتم نسل ما از رسول الله صلى اللّه عليه و آله قطع شد! در آن لحظه در جايى قرار داشتم كه گنبد ملكوتى حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را مى ديدم . رو به گنبد مطهر كرده ، خطاب به حضرت گفتم : عمو جان ، نسل ما از شما قطع شد! و گريه كردم و به منزل برگشتم .
    در همان سال ، ماه صفر، برايم خواستگار آمد و من قبول كردم ، با اينكه تصميم به ازدواج نداشتم و از شوهر كردن ابا مى كردم . جدا بعد از اين ازدواج بود كه مدتى به عنوان سفر عازم كاظمين عليه السلام شده و در آنجا وارد منزل مرحوم آقاى شيخ راضى كاظمى (از علماى معروف كاظمين ) شدم ، و ظهر همان روز در خواب ديدم كه در همان منزل ، منبرى عظيم نصب شده و جمع كثيرى از اطفال خردسال پاى منبر ايستاده اند و هر كدام يك شمع در دست دارند و آن سيد جليل القدر و نورانيى كه در بالاى منبر نشسته مى دهند و آن سيد بزرگوار، شمعها را روشن مى كند و به آن بچه باز مى گرداند. از بچه ها سؤ ال كردم : اين آقا كيست ؟ كسى جوابم را نداد، تا آنكه خود آن آقا از بالاى منبر فرمود: منم پيغمبر صلى اللّه عليه و آله كه از من چراغ روشن كردى .
    از خواب بيدار شدم و در عصر همان روز، به منزل ربانى مرحوم آقا سيدمحمد اصفهانى ، پدر مرحوم آقا سيدمحمدمهدى اصفهانى صاحب كتاب احسن الوديعه رفتم و خواب را براى ايشان نقل كردم . ايشان فرمود: شما حامله مى باشيد و فرزند شما از سادات صحيح النسب است .
    همين طور هم شد و خداوند متعال به ايشان ، پدرم را عنايت فرمود و اولاد ايشان منحصر بفرد بود، و ديگر براى ايشان اولادى نشد. اولاد مرحوم پدرم هم منحصر به داعى است و ان شاء الله تعالى نسل ما الى يوم القيامه متصل است به رسول الله صلى اللّه عليه و آله و قطع نخواهد شد و ان شاء الله همگى نيز از مواليان خاندان عصمت و طهارت - سلام الله عليهم اجمعين - و از مبغضين اعداى ايشان مى باشند، كه عمده مسئله ، همان ايمان بوده و شرط مؤ من بودن و نجات از عذاب الهى هم همان حب ائمه طاهرين و دشمنى با اعداى ايشان است . والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته . به تاريخ 1414 ه . ق الداعى محمدرضا الحسينى الحائرى الفحام .
    82. روز عرفه روضه حضرت عباس عليه السلام را بخوان !
    حجة الاسلام و المسلمين حاج سيد حسن ابطحى ، در كتاب ملاقات با امام زمان عج الله تعالى فرجه (ج 2، ص 254) آورده است :
    بدون ترديد حضرت بقية الله روحى فداه در مجالس عزاى حضرت سيد الشهداعليه السلام حاضر مى شوند، زيرا آن حضرت خود را صاحب عزا مى دانند. بخصوص ، اگر مجلس را افراد متقى و با اخلاص ترتيب داده باشند و باز بالاءخص اگر در امكنه متبركه تشكيل شود و يا روضه اى خوانده شود كه مورد علاقه آن حضرت باشد. مثلا غالبا در مجالسى كه روضه حضرت ابوالفضل عليه السلام خوانده مى شود آن حضرت نظر لطفى به آن مجلس دارند.
    يكى از دوستان ، كه راضى نيست اسمش را در كتاب ببرم ، مى گفت : در سال 1363 شمسى در مكه معظمه مشرف بودم . روحانى كاروان ، كه مرد خوبى بود، سه شب قبل از آنكه به عرفات برويم ، در عالم رؤ يا حضرت ولى عصر عج الله تعالى فرجه را ديده بودم و آن حضرت به او فرموده بود كه در روز عرفه ، روزه حضرت ابوالفضل عليه السلام را بخوان كه من هم مى آيم .
    بعدازظهر عرفه ، در بين دعاى عرفه ، روحانى كاروان مشغول روضه حضرت ابوالفضل عليه السلام شد. همه اهل كاروان به طور ناگهانى ديدند كه مردى بسيار نورانى با لباس ‍ احرام در وسط جمعيت نشسته و براى مصائب حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شديدا گريه مى كند. افراد كاروان كم كم مى خواستند متوجه او شوند، بخصوص بعد از آنكه روحانى كاروان گفت كه من چند شب قبل خواب ديدم كه حضرت بقية الله - روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء - به من فرمودند كه روز عرفه ، روضه حضرت اباالفضل عليه السلام را بخوان ، من هم مى آيم .
    آن مرد ناشناس متوجه شد كه بعضى به او نگاه مى كنند، لذا از ميان جمعيت حركت كردند و مى خواستند از در خيمه بيرون بروند. زن فلجى در كاروان ما بود، صدا زد آقا! حضرت برگشتند و به او نگاه كردند. او اشاره به پايش كرد، يعنى پاهاى من فلج است . حضرت ولى عصر عليه السلام به اشاره به پايش به او فهماندند خوب مى شود و از در خيمه بيرون رفتند.
    زن فلج همان ساعت كسالتش برطرف شد و حتى تمام اعمال حجش را از قبيل طواف حج و سعى بين صفا و مروه و طواف نساء را خودش بدون آنكه كسى كمكش كند انجام داد.
    در اينجا مناسب است كه منتظران حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف اين سروده را زمزمه
    كنند:
    چه خوش باشد بعد كه بعد از انتظارى
    به اميدى رسند اميدواران
    جمال الله شود از غيب طالع
    پديدار آيد اندر بزم ياران
    همى گويد منم آدم منم نوح
    خليل داورم قربان جانان
    منم موسى منم عيسى بن مريم
    منم پيغمبر آخر زمانان
    تو موسى وار شمشير خدايى
    بكش وآنگه بكش فرعون و هامان
    تو اى عدل خدا كن دادخواهى
    ز جا خيز اى پناه بى پناهان
    برون كن ز آستين دست خدا را
    به خونخواهى و از خون نياكان
    قدم در كربلا بگذار و بستان
    سر پرخون ز دست نيزه داران
    تو اى دست خدا از شست قدرت
    بكش تير از گلوى شيرخواران
    خبردارى كه از سم ستوران
    دگر جسمى نماند از اسب سواران
    شنيدستى چنان دست خدا را
    جدا كردند از تن ساربانان
    اثر طبع مرحوم آيت الله ارباب قمى
    83. برادر، بيمار ما را معالجه كن !
    مؤ لف كتاب ملاقات با امام زمان عليه السلام در جلد 2، صفحه 149 آن كتاب همچنين نوشته اند:
    يكى از وعاظ محترم ايران كه من خودم شاهد كسالت سخت ريوى او بودم و اطباى ايران از معالجه اش ماءيوس شده بودند، پوست بدنش به استخوانهاى چسبيده بود و آخرين قطرات خون بدنش از حلقومش بيرون آمد و قسمت عمده ريه اش فاسد شده بود و او را مى خواستند براى معالجه به اسرع وقت به بيمارستان شوروى در مسكو ببرند، ناگهان بدون آنكه او را معالجه كنند خود من شاهد بودم كه پس از چند روز شفاى كامل پيدا كرد.
    وقتى علت شفاى او را از او سؤ ال كردم ، گفت : آخرين شبى كه صبحش بنا بود مرا به مسكو ببرند، مى دانستم كه من در راه و يا در همان مملكت كفر از دنيا مى روم ، منتظر شدم تا برادرم كه پرستارى مرا به عهده داشت از اطاق بيرون برود. وقتى بيرون رفت در همان خال ضعف رو به كربلا كردم و حضرت سيدالشهدا عليه السلام را مورد خطاب قرار دادم و گفتم : آقا، يادتان هست كه به منزل فلان پيرزن رفتم و روضه خواندم و پول نگرفتم و نيتم تنها رضايت خداى متعال و شما بود؟ و بالاخره چندتا از اين قبيل اعمالى را كه با اخلاص ‍ انجام داده بودم متذكر شدم و در مقابل آن اعمال شفايم را از آن حضرت خواستم . ناگهان ديدم در اطاق باز شد و حضرت سيدالشهداء و برادرشان حضرت ابوالفضل عليه السلام وارد اطاق شدند.
    حضرت سيدالشهداء عليه السلام به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام فرمودند: برادر، بيمار ما را معالجه كن ، ايشان هم دستى به صورت من تا روى سينه ام كشيده اند و از جا حركت كردند و رفتند. من بعد از آن احساس كردم سلامتى خود را بازيافته و ديگر احتياجى به دكتر و بيمارستان ندارم و اين چنين كه ملاحظه مى كنيد صحيح و سالم گرديدم .
    84. ناگاه سوارى نيزه به دست پيدا شد!
    حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على اكبر قحطانى ، عالمى متقى و از مروجين مكتب اهل بيت عليه السلام مى باشند، از كتاب نجات الخائفين نقل كرده اند كه :
    گروهى از زوار به كربلا مى رفتند. ضعيفه اى با چندتن از اطفال صغار همراه زوار بود. وقتى كه از مسيب كوچ كردند، آن بيچاره از قافله عقب ماند و ناگاه جمعى از اعراب بر سر آن مظلومه ريختند و بناى هتك حرمت گذاردند. در اين وقت آن بينوا رو به طرف كربلا نموده و گفت : اى مولا و سرور من ، از غيرت شما به دور است كه مرا اعانت ننمايى و از دست اين ظالمان نجات ندهى . در اين گفتگو بود كه ناگاه سوارى ، در حاليكه نيزه اى در دست داشت ، نمايان شد و بعد از متفرق كردن دزدان آن ضعيفه را به كربلا و به قافله زوار رسانيد. آن مؤ منه چون اين كرامت را ديد، عرض كرد: اى آقا، تو از كجا دانستى كه در صحراى دور در دست اعدا مانده ايم ؟
    آقا فرموده اند: اى ضعيفه ، من در خدمت حضرت سيدالشهداء عليه السلام ايستاده بودم ، ديدم كه اشك چشم آن امام امم جارى شد. عرض كردم يابن رسول الله ، چرا گريه مى كنى ؟! فرمود: مگر نمى بينى كه زوار من در دست اعراب بى حيا گرفتار شده اند؟ پس به مولاى خودم شما را از چنگ آنها رهانيدم . سپس آن ضعيفه عرض كرد: دستهاى خود را بده ببوسم . فرمود: معذورم دار كه دست ندارم . آن زن گريست و گفت مگر تو مولاى من حضرت عباسى ؟ فرمود: بلى ، و غائب شد.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  3. #133
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    85. مادر، مهمانهاى ما كجا رفتند؟!
    يكى از علماى اصفهان ، معروف به سيدالعراقين ، نقل مى كرد كه سالى با دكتر احتشام الاطبا به زيارت كربلا رفتيم . روزى از حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بيرون آمدم ، در بازار حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ديدم احتشام الاطباء، در حاليكه بسيار متوحش و مضطرب بود، از خانه اى بيرون آمد.
    سؤ ال كردم : اين اضطراب براى چيست ؟ گفت : جوانى مريض در اين خانه است كه حالش ‍ خوب نيست و تا دو ساعت ديگر از دنيا مى رود. وى فرزند منحصر بفرد خانه است و من براى آن كه مادر اوست پريشان هستم . زن پشت در بود؛ اى باب صحبت را كه شنيد، رفت بالاى بام منزلش و فرياد زد: يا قمر بنى هاشم ، اى باب الحوائج ، من اولاد نداشتم به شما متوسل شدم اين پسر را به من دادى . من فرزندم را از شما مى خواهم . يكوقت صداى آن جوان از منزل بلند شد كه : مادر كجا رفتى ، مرا تنها گذاشتى ؟
    ما وارد خانه شديم و ديديم كه جوان صدا مى زند: مادر مهمانهاى ما كجا رفتند؟! الان چهار مرد و يك زن كنار بستر من بودند و يك نفر ديگر نيز ايستاده بود، ولى دو دوست نداشت ؛ به من گفت جوان مادرت به من متوسل شد و من از خدا خواستم سى سال ديگر به شما و مادرت عمر داده شد تا در كنار هم از يكديگر نفع ببريد.
    86. مشهدى عباس ، و ارادت به قمربنى هاشم عليه السلام
    حجة الاسلام و المسلمين سيدمحمدرضا حائرى فحام در تاريخ آخر ساعات روز مبعث 1414 ه ق در منزل آيت الله العظمى سيدمحمدباقر طباطبايى سلطانى بروجردى اظهار داشتند:
    شهيد بزرگوار، آيت الله آقاى سيد ابوالحسن شمس آبادى قدس سره ، در اصفهان بالاى منبر فرمودند: شخصى در اصفهان بود به نام مشهدى عباس ، معروف به عباس ‍ بى دين ، كه هيچ يك از واجبات الهى را انجام نمى داد و فقط عشق و علاقه اى به حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام داشت . وقتى كه با او درباره نماز و روزه و ديگر واجبات صحبت مى شد، اصلا و ابدا توجه نمى كرد و گوشش به اين حرفها بدهكار نبود.
    ولى به تشكيلات حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام علاقه داشت و خدمت كرد، و از حضرت توقع هم داشت و مى گفت بعد از مردن ، بايد در حرم حضرت عباس عليه السلام دفن كنيد تا مشمول عنايت ايشان شوم .
    وى 3 الى 4 سال قبل از مرگش ، از تمام گناهان توبه كرد و بظاهر آدم خوبى شد.
    عده اى از اصفهان مى خواستند براى زيارت به كربلا بروند، او نزد آنها آمده و گفت : مرا هم با خودتان ببريد. آنها نيز او را با خودشان بردند. وقتى كه به كربلا رسيدند، مشهدى عباس ‍ مريض شد و 3 روز تب كرد و سپس از دنيا رفت . رفقايش او را غسل و كفن كرده و آوردند در حرم طواف دادند. نخست بنا بود جنازه را به وادى السلام ببرند، اما تقدير چيزى ديگر بود. چگونگى آنكه :
    بعد از طواف ، خادمها هم آمدند و زيارتى مقابل جنازه اش خواندند. سپس يكى از خدام پرسيد: كجا مى خواهيد دفنش كنيد؟ گفتيم : بناست او را در وادى السلام دفن كنيم . خادم گفت : من بروم از سيدمرتضى كليددار اجازه بگيرم كه او را در يك جايى اطراف صحن دفن كنيد. وقتى به كليددار گفتند، وى گفت : در عتبه قبرى هست ، ببريد آنجا كنيد و ما هم برديم و آنجا دفنش كرديم .
    شهيد شمس آبادى در خاتمه اضافه كردند، كه مشهدى عباس را خود من نيز ديده بودم .
    87. من فرستاده قمر بنى هاشم عليه السلام هستم !
    آيت الله سيدمهدى حسينى لاجوردى قمى ، از شخصيتهاى برجسته حوزه علميه قم طى نوشته اى مرقوم داشته اند:
    دانشمند متتبع و نويسنده توانا، عاشق خاندان پيامبر صلى اللّه عليه و آله جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى ، مشغول نوشتن زندگينامه پرچمدار كربلا، قمر بنى هاشم عليه السلام بوده و بر آن شده اند كه كرامات اين مرد شجاع تاريخ ، يادگار اسدالله الغالب ، را بنويسند. از اين حقير نيز خواستند اگر كرامتى سراغ دارم بنويسم . لذا امر ايشان را امتثال كرده و كرامتى را كه خود شنيده ام نقل مى كنم :
    اين جانب مدتى در كارشان مقيم بوده و به امور شرعى ، از جماعت و تدريس ، اشتغال داشتم . مرد متدينى به نام حاج اصغر، كه يكى از بناهاى خوب كاشان است ، بنده را در يك زمستان دعوت كرد كه سه ماه مهمان ايشان باشم . شبى به من گفت : در اينجا مردى است كه قضاياى عجيب و غريب دارد، شما بياييد و از او بخواهيد برخى از قضاياى خود را بگويد. گفتم : مانعى ندارد. آن مرد آمد. كنار هم نشستيم و او شروع كرد مطالبى را گفتن . يكى از آنها اين بود كه گفت : من مدتى در فشار زندگى بودم و كار به جاى رسيد كه در منزل يهوديها كارگرى مى كردم . روزى دلم شكست ، متوسل به قمر بنى هاشم عليه السلام شده و عرص كردم : اى آقاى من ، آيا بايد گرفتار باشم كه با اين وضع دشوار، براى يك يهودى كارگرى كنم ؟!
    شب با حال افسردگى خوابيدم . در خواب ديدم آقا قمر بنى هاشم عليه السلام به من فرمود: فردا برو آران ، و به فلان كس كه صاحب گله گوسفند است سلام مرا برسان و بگو چهار راءس گوسفند و مبلغ دويست تومان ، كه نذر كرده اى ، از طرف آقا ابوالفضل عليه السلام حواله به من شده است . صبح از خواب برخاسته و به طرف آران عزيمت نمودم . در آنجا جوياى حالش شدم ، گفتند: با گوسقندانش به بيابان رفته و غروب مى آيد. ماندم تا از بيابان آمد، وقتى آمد، جلو رفته سلام كردم و گفتم كه من فرستاده قمر بنى هاشم عليه السلام هستم . او گريه كرد و مرا به منزل برد و بيشتر از آنچه نذر كرده بود به من داد. مدتى است كه زندگى خوبى را در اثر توجهات آقا قمر بنى هاشم عليه السلام دارم . و كم له من نظيرا!
    88. يا اباالفضل ، پسرم در پناه تو باشد!
    در كاشان شخصى از معاريف بود كه نام او محمدتقى ، داماد حاج محمد بود. وى پسرى داشت كه نامش جواب بود. روزى جواد، كه بچه بود، به چاه افتاد. در هنگام سرازير شدن به چاه ، مادرش ، كه مى ديد قدرت جلوگيرى از سقوط طفل در داخل چاه را ندارد، يكدفعه صدا زد: يا ابوالفضل العباس ، پسرم در پناه تو باشد! بچه در داخل چاه قرار گرفت . زمانى كه مردم بر سر چاه آمد و او را صدا زدند، او در پاسخ گفت :
    - در اينجا بسيار سردم شده است .
    معلوم شد از هواى سرد آنجا ناراحت است ، ولى صحيح و سالم مى باشد و بالاخره او از چاه سالم بيرون آوردند. اين كرامت از حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام در سال 1210 هجرى قمرى رخ داده است .(301)
    89. ديشب ، در اين خانه ، كورى مادرزاد شفا يافته است !
    حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيدحسن ابطحى ، در كتاب شبهاى مكه (ص ‍ 93-97) چنين مى نويسد:
    يك روز به حرم مطهر رؤ وس شهدا در باب الصغير رفته بودم (در شام ) كسى در حرم نبود ولى جوانى در گوشه حرم سرش را روى زانو گذاشته بود و مثل آنكه خوابش برده بود.
    من هم كه تنها بودم زيارت مختصرى خواندم و نزديك به همين جوان مشغول نماز زيارت شدم . بعد از نماز، آن جوان سرش را از روى زانويش بلند كرد و گفت : آقا، من خواب نبودم بلكه چشمهايم هم باز بوده ، ولى همان طورى كه سرم روى زانويم بود مى ديدم تمام شهدايى كه سرشان اينجا دفن است حضور دارند و حوائج زوارشان را مى دهند و يكى از حوائج مهم مرا هم بنا شد امشب بدهند. آيا اين خواب يا بيدارى مى تواند حقيقت داشته باشد؟
    گفتم : اگر مقدارى صبر كنيد، حقيقت اين خواب يا بيدارى براى شما طبعا روشن مى شود. گفت : چطور؟ گفتم : امشب اگر آن حاجت مهم شما برآورده شد معلوم مى شود حقيقت داشته و الا ممكن است آنچه ديده ايد خيالاتى بيش نبوده است .
    گفت : براى شما توضيح مى دهم چيزى را كه من وعده داده شده ، تا شما هم ناظر جريان باشيد. گفتم : متشكرم .
    گفت : من دختربچه اى دارم كه از مادر، نابينا متولد شده و بسيار خوش استعداد است . به من امروز مى گفت : اينكه مى گويند فلان چيز قشنگ است و فلان چيز زشت است ، يعنى چه ؟ گفتم ، تو چون چشم ندارى اين چيزها را نمى توانى بفهمى . گفت : چطور مى شود كه انسان چشم داشته باشد؟ گفتم : بعضيها از مادر با چشم متولد مى شوند و بعضيها بدون چشم ، و تو بدون چشم متولد شده اى . گفت : حالا هيچ راهى ندارد كه من هم چشم داشته باشم ؟ گفتم : چرا اگر من ، يا خودت ، به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام متوسل شويم ممكن است به تو چشم عنايت كنند.
    گفت : پس من اينجا آمده ام و حاجتم هم شفاى دخترم بوده كه اين خواب يا بيدارى را ديده ام . گفتم : بسيارخوب ، امشب اگر بچه ات چشم دار شد معلوم است كه آنچه ديده اى حقيقت داشته است . آن مرد مرا به منزلش برد و دخترك را به من نشان داد و گفت : شما فردا صبح هم همين جا بياييد و از ما خبرى بگيريد. اتفاقا خانه او در شارع الامين و سر راهمان ، وقتى به حرم حضرت رقيه عليهاالسلام مى رفتيم ، بود.
    فرداى آن روز از آن منزل خبر گرفتم ، ديدم جمعى به آن خانه رفت و آمد مى كنند. پرسيدم چه خبر است ؟ گفتند: ديشب در اين خانه كورى به بركت حضرت ابوالفضل عليه السلام شفا يافته . وقتى وارد شدم ديدم آن دخترك با چشمهاى زيباى درشت و بينا نشسته و پدرش هم پهلوى او نشسته بود. وقتى چشمش به من افتاد، گفت : آقا، ديديد كه آن جريان حقيقى بوده است !
    من مقدارى در آن منزل نشستم . پدر دختر سؤ الى از من كرد و گفت : آيا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در كربلا هستند يا شام ؟ گفتم : آن حضرت ، نه در شام محدود مى شود، نه در كربلا. زيرا حضرت ابوالفضل لااقل مثل حضرت مثل حضرت عزرائيل كه بر تمام كره زمين احاطه دارد حوائج مردم را از خدا مى گيرد و به آنها مى دهد. گفت : آيا واقعا سر مقدس حضرت عباس عليه السلام در باب الصغير دفن است ؟ گفتم : نمى دانم ، اين طور مى گويند.
    گفت : پس چطور وقتى من در آنجا متوسل شدم دخترم را شفا دادند؟ گفتم : دخترت هم كه در همين منزل شفا دادند؟ گفتم : دخترت هم كه در همين متوسل بوده ، شايد به خاطر توسل دخترت بوده كه به او شفا داده اند؛ چون گفته اند: آه صاحب درد را باشد اثر. و علاوه ، مگر من نگفتم : سر و بدن كه در قبر و يا در هر كجاى ديگر كه باشد شفا نمى دهد، بلكه روح با عظمت آن بزرگوار كه لااقل احاطه بر كره زمين دارد شفا مى دهد.
    گفت : خيلى متشكرم ، چون اتفاقا ديشب من همين فكر را مى كردم و با خودم مى گفتم اگر حضرت اباالفضل عليه السلام در شام است پس چگونه جواب ارباب حوائج كربلا را كه قطعا روزى صدها نفر به او مراجعه مى كنند و حوائجشان را مى گيرند مى دهد؟!
    و اگر در كربلاست ، پس چگونه حاجت من و امثال مرا كه امروز دهها نفر به اين حرم شريف مراجعه مى كنند و مثل من حاجتشان را مى گيرند مى دهد؟! و اگر در يكى از اين دو مكان نايب گذاشته و در جاى ديگر خودش كار مى كند، پس چگونه در منزل ما جايز است كه دخترم او را صدا بزند و به قول شما حاجتش را خودش از آن حضرت بگيرد؟!
    ولى با اين بيان ، مطلب برايم حل شد. خدا به شما جزاى خير عنايت كند.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  4. #134
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    90. مضروب اجنه با توسل به حضرتابوالفضل عليه السلام شفا يافت
    آقاى ابطحى همچنين در كتاب شبهاى مكه (ص 242) آورده است :
    در رابطه با مردى كه از ناحيه اجنه مضروب شده بود و هر دو پايش از ران و هر دو دستش ‍ از بازو قطع بود و پس از تفاصيل بسيار و برخوردهاى گوناگون معلوم مى شود بر اثر عدم رعايت (حرمت ) شب و روز عاشوراى حسينى بوده ، تا اينكه بالاخره پولى فرستاد براى شيعيان نخاوله در مدينه طيبه و پيغام داد به آنها كه اقامه عزادارى حضرت سيدالشهداء امام حسين عليه السلام را بنمايد و ترتيب مجلس سوگوارى بدهند و براى رفع كسالت او دعا كنند، آنها هم مجلس را برپا كرده بودند و متوسل شده بودند به حضرت ابوالفضل عليه السلام ، حالا از زبان خودش بشنويد:
    شخص مضروب ، كه از توسل اطلاعى نداشت ، مى گويد: در عالم رؤ يا حضرت ابوالفضل عليه السلام را ديدم كه به بالين من آمده اند و مرا به خاطر آنكه آنها براى من به او توسل پيدا كرده اند شفا دادند، در نتيجه به عزادارى حضرت سيدالشهداء معتقد شدم و هميشه ايام عاشورا مجلس ذكر مصيبت تشكيل مى دهم .
    91. نماز شب ، به نيابت از قمر بنى هاشم عليه السلام
    مجله حوزه (302) در مصاحبه خود با حجة الاسلام والمسلمين آيت الله آقاى حاج سيدمرتضى موحد ابطحى اصفهانى قدس سره (303) چنين مى نويسد:
    سؤ ال مجله حوزه : شنيده ايم چند سال قبل ، بعد از آنكه بيمارستان مرخص شديد، شخصى خواب مى بيند كه شما نماز شب مى خوانيد و حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام هم حضور دارند. جريان چيست ؟
    جواب : شايد به اين خاطر بوده است كه من ، نماز شب را به نيابت از آقا ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مى خوانده ام ؛ چون در بيمارستان كه بودم ، قادر نبودم ايستاده نماز بگذارم ، و اين مرا رنج مى داد. تصميم گرفتم اگر خواب شوم و بتوانم روى پاى خود نماز بگذارم ، به نيابت از آقا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بخوانم . آن شبى كه آن آقا خواب ديده بود اولين شبى بود كه ايستاده نماز مى خواندم .
    92. در دهه عاشورا، يكى از قطعات لباس او را مشكى قرار بدهيد!
    آيت الله حاج سيد محمدباقر ابطحى در شب سوم محرم الحرام 1415 ه ق در مدرسه امام هادى - عجل الله تعالى فرجه الشريف - كه معظم له در قم تاءسيس فرموده اند، به نگارنده كتاب اظهار داشتند كه در سن 17 يا 18 ماهگى ، عنايت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام ايشان را شفا داده است . جناب ابطحى در توضيح اين كرامت فرمودند:
    در تابستانى كه در سن ياد شده بودم ، عارضه اطفال كه از نظر شبه وبا باشد برايم پيش ‍ آمده بود، به نحوى كه اطباى آن زمان مثل مرحوم حاج ميرزا ابوالقاسم طبيب از معالجه بنده ماءيوس شدند. در آخر كار مرا رو به قبله قرار مى دهند و مادرم ، براى اينكه مرا نبيند، به امامزاده ابراهيم ، كه جنب منزل ما در محله دارالبطيخ قرار داشت ، رفته و متوسل مى شود. حالا، آنجا خوابش مى برد يا در منزل ، نمى دانم . به هر حال در خواب به حضور حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مشرف مى شود. حضرت به وى مى فرمايد: شفا داده شد (يا مى شود) و ميوه فرزند شما تا آخر عمر هندوانه است (اتفاقا تا اين ساعت ، ميوه اى همانند هندوانه به من سازگار و مؤ ثر نيست !). سپس در پايان فرموده است : وليكن براى داداش من حسين (با همين عبارت ) در دهه عاشورا يكى از قطعات لباس او را مشكى قرار بدهيد و به او بپوشانيد.
    تا مادرم زنده بود، به اجراى اين سفارش مقيد بود و هر ساله در ايام عاشورا به من تذكر مى داد كه لباس مشكى را در دهه عاشورا فراموش نكنم . بعد از ايشان نيز من عنوان وصيت و سفارش هيچ گاه اين عمل را ترك نكرده ام .
    حال سخن بدينجا رسيد، ذكر داستان ديگرى كه ايضا حاكى از عنايات حضرت ابوالفضل عليه السلام مى باشد خالى از لطف و مناسبت نيست . مقصود، داستانى است كه در عالم خواب براى مرحوم آيت الله العظمى بروجردى قدس سره واقع شد.
    چگونگى آنكه : ايشان ، پس از اتمام درس در مسجد بالاسر حرم مطهر حضرت معصومه عليهاالسلام (در 38 يا 39 سال قبل از اين تاريخ ، كه شب سوم محرم الحرام 1415 ه ق مى باشد) از بنده سؤ الاتى در باب افراد فاميل من نمودند كه ، آيا در ميان افراد فاميل من فردى با نام مبارك عباس يا ابوالفضل وجود دارد يا نه ؟ فراموش نمى كنم از جلوى درب موزه سابق آستانه حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام كه امروز تبديل شده است به مسجد موزه بالاسر، مى گذشتيم كه فرمودند: پريشب من در خواب حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را ديدم كه سفارش شما را به من فرمودند. دانستم از زمان كسالت من در طفوليت تا آن تاريخ و ان شاء الله در آينده ، اجمالا عنايتى از سوى حضرت به من بوده و هست .
    93. از آقا قمر بنى هاشم عليه السلام كمك بخواه !
    آيت الله آقاى شيخ احمد صابرى همدانى ، از مرحوم آيت الله العظمى آقاى حاج شيخ ملاعلى معصومى همدانى (معروف به آخوند) نقل كردند كه ايشان فرمودند:
    در يكى از قراى همدان خانمى بود كه سالها ازدواج كرده بود ولى بچه دار نمى شد. تا اينكه خانم ديگرى به او مى گويد: نذر كن اگر خداى فرزندى پسر به شما عنايت فرمود اسمش را ابوالفضل بگذارى . بعد از مدتى ، خداوند عالم فرزندى به او عنايت كرد و وى اسمش را ابوالفضل گذاشت . پس از آنكه آن فرزند به سن 14 و 15 سالگى رسيد، دچار بيمارى سختى گشت ، به طورى كه از حياتش ماءيوس گرديدند.
    همان خانمى كه به او گفته بود اسم فرزندت را به نام حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام ابوالفضل بگذار، دوباره به مادر اين جوان سفارش كرد كه در توسلات جدى باش و از آقا قمر بنى هاشم عليه السلام كمك بخواه تا از آقا، فرزندت را بگيرى .
    مادر اين جوان يك شب به طور جدى متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى شود. وقتى كه صبح مى شود، يكدفعه مى بيند كه درب حياط را مى زنند. مادر نوجوان مى رود درب حياط را باز مى كند. مى بيند همان زنى است كه توصيه كرده بود اسم طفل را ابوالفضل بگذارد. آن زن به مادر بچه مى گويد: زهراخانم ، خدا بچه ات را شفا داد، ناراحت نباشيد! مى گويد: تو از كجا مى گويى ؟ پاسخ مى دهد: من در خواب يك عده از زنها به طرف خانه شما مى آيند. در بين آنان حضرت ام النبين عليهاالسلام قرار داشت و فرمود: براى شفاى اين بچه مى روم . بارى ، صبح كه شد ديدند بچه به بركت توسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شفا يافته است .
    شفاى مرض سرطان به دست قمر بنى هاشم عليه السلام
    حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد محمدجواد گلپايگانى ، فرزند آيت الله العظمى سيد محمدرضا موسوى گلپايگانى قدس سره (متوفى 1414 ق )، كرامتى را از حجة الاسلام و المسلمين آقاى شيخ عباس عاشورى نقل كردند كه ذيلا مى خوانيد. آقاى عاشورى مى گويد:
    قريب 30 سال قبل مبتلا به مرض سرطان حنجره گرديدم و همه دكترهايى كه مرا مداوا كرده بودند از علاج و بهبودى من ماءيوس شده و گفتند كه مرض تو قابل معالجه نمى باشد. به طورى كه ديگر قادر به صحبت كردن هم نبودم .
    ماءيوسانه از تهران به بندر برگشتم . روزها به طور سخت و پياپى مى گذشت ، تا اينكه ايام محرم فرا رسيد. بنده چون ايام محرم الحرام براى تبليغ دين منبر مى رفتم ، با خود انديشيدم كه منبرى اينجا من بودم ، همه از اطراف براى عزادارى حضرت سيدالشهدا عليه السلام به اينجا مى آمدند و من برايشان منبر مى رفتم ، اما امسال ديگر محروم شده ام . بارى ، با ياءس ، دلتنگى زياد، در منزل بسترى بودم .
    روزى كتاب العباس نوشته مرحوم سيد عبدالرزاق مقرم قدس سره را مطالعه مى كردم ، به اين مطلب رسيدم كه نوشته بود: اگر كسى حاجتى داشته باشد و متوسل به ام النبين عليهاالسلام ، مادر حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام شود و روز شنبه هم به نيت حضرت عليه السلام روزه بگيرد، حاجتش برآورده مى شود. در همان آن توسلى پيدا كردم و نذرى هم كرده و گفتم : يا ام النبين ، ما هر سال امشب گريه مى كرديم و منبر مى رفتيم ، ولى امسال محروم شده ايم .
    وقت نماز مغرب و عشا شد، نماز خواندم . گويى كسى به من گفت به مسجد برو. در مسجد، برنامه عزادارى برپا بود، ولى من در آنجا حضور نداشتم و منبرى هم كه مردم براى انجام سخنرانى در دهه محرم الحرام به مسجد آورده بودند خالى بود خالى بود. ديگر نتوانستم طاقت آورده و در منزل بنشينم ، لذا به طرف مسجد حركت كردم . به درب مسجد كه رسيدم ، مردم با ديدن من شروع به گريه كردند. من هم متاءثر شدم كه امسال نمى توانم كارى بكنم . اما پس از آنكه وارد مسجد شدم ، بى ارده به طرف منبر حركت كردم تا كنار منبر رسيدم ، و سپس از پله هاى منبر بالا رفتم . براى چه دارم بالاى منبر مى روم ، خودم هم نمى توانم .
    پس از آنكه در بالاى منبر قرار گرفتم ، يكدفعه شروع كردم : بسم الله الرحمن الرحيم ، و يك ساعت و نيم صحبت كردم . چه مجلسى شد، همه ناله و گريه مى كردند و ضجه مى زدند. انگار نه انگار كه من آن آدم قبلى مى باشم . متوجه شدم كسالتم رفع شده است . از آن وقت الى يومنا هذا، ديگر، بحمدالله كسالتى ندارم . اين است معجزه پسر رشيد ام النبين حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  5. #135
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    96. رهنمود امام زمان عليه السلام ، كه چگونه ازابوالفضل العباس عليه السلام حاجت بخواهيم ؟
    حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد محمدتقى حشمت الواعظين طباطبايى قمى داستانى را از آيت الله العظمى مرعشى نجفى قدس سره (متوفى 7 صفرالمظفر 1414 قمرى ) اينچنين نقل كردند:
    يكى از علماى نجف اشرف ، كه مدتى به قم آمده بود، براى من اينچنين نقل كرد كه : من مشكلى داشتم . به مسجد جمكران رفتم و درد دل خود را به محضر حضرت بقية الله حجة بن الحسن العسكرى امام زمان - عجل الله تعالى فرجه الشريف - عرضه داشتم و از وى خواستم كه نزد خدا شفاعت كند تا مشكلم حل شود. براى اين منظور بكرات به مسجد جمكران رفتم ولى نتيجه اى نديدم . روزى هنگام نماز دلم شكست و عرض كردم : مولا جان ، آيا جايز است كه در محضر شما و در منزل شما باشم و به ديگرى متوسل شوم ؟ شما امام من مى باشيد، آيا زشت نيست با وجود امام حتى به علمدار كربلا قمر بنى هاشم متوسل شوم و او را نزد خدا شفيع قرار دهم ؟!
    از شدت تاءثر بين خواب و بيدارى قرار گرفته بودم . ناگهان با چهره نورانى با قطب عالم امكان حضرت حجت بن الحسن العسكرى عجل الله تعالى فرجه الشريف مواجه شدم . بدون تاءمل به حضرتش سلام عرض كردم . حضرت با محبت و بزرگوارى جوابم را دادند و فرمودند: نه تنها زشت نيست و نه تنها ناراحت نمى شود به علمدار كربلا متوسل مى شوى ، بلكه شما را راهنمايى هم مى كنم كه به حضرتش چه بگويى . چون خواستى از حضرت ابوالفضل عليه السلام حاجت بخواهى ، اين چنين بگو: يا اءبا الغوث اءدركنى . اى آقا پناهم بده .
    شفاى جوان در حرم حضرت عباس عليه السلام
    آية الله سيد نورالدين ميلانى ، در شب 16 ج 1 سال 1414 ه ق در حرم مطهر كريمه اهل بيت ، حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام ، رد بالاى سر حضرت نزديك ضريح مطهر تقريبا به فاصله سه مترى ، كراماتى چند از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام براى مؤ لف كتاب نقل فرمودند كه ذيلا مى خوانيد:
    1. در وين ، پايتخت اتريش ، آقاى دكتررضا تسليمى برايم نقل كرد كه : من 12 ساله بودم ، پدر و مادرم براى زيارت مرا به عتبات عاليات بردند. در آنجا من خود را به ملازمت با پدر و مادرم مقيد نساختم . خودم هر وقت مى خواستم به حرم يا جاى ديگر بروم مى رفتم . لهذا توفيقى دست داد كه كرارا به حرم مشرف شوم . يك روز در حرم حضرت عباس ‍ عليه السلام پسرى را به ضريح بسته بودند و عده اى دورش ناله مى كردند و مى گفتند: ابوفاضل ، ابوفاضل . من ، هم خودم متوجه شدم و هم مردم گفتند كه ، وى در معرض خطر مرگ قرار دارد. دوباره كه به حرم رفتم ، ديدم مردم كف مى زنند و شادى مى كنند. معلوم شد پسر جوان خوب شده است .
    بعد از ختم زيارت ، به اصفهان برگشتيم . مردم به ديدار پدر و مادرم مى آمدند.
    دايى يى داشتم كه از دو چشم نابينا شده بود. به من پيغام داد: پسرجان ، پدر و مادرت نمى رسند پيش من بيايند، اقلا تو بيا كه من ترا ببينم . به ملاقات دايى كه رفتم ، گفت : برايم تعريف كن در عتبات چه ديدى ؟ من خيلى چيزها را برايش گفتم كه از جمله آنها، يكى نيز جريان شفاى در حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بود. سپس به منزل آمدم . طرف عصر بود كه ديدم دايى من ، با دو چشم باز و روشن ، يكه و تنها به منزل ما آمد! همه صلوات مى فرستادند. پرسيده شد: چه چيز باعث شد با چشم باز بيايى ، ما را خوشحال كنى ؟! گفت : بعد از رفتن رضا، از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام خواستم چشم مرا شفا دهد، و چشم من باز شد.
    آية الله ميلانى بعد از نقل اين كرامت فرمودند:
    از جمله اختصاصات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برآوردن حاجات اشخاص و افرادى است كه از دور و نزديك به آن حضرت توسل جسته اند. حتى بوداييها و بت پرستان ، در هندوستان و آفريقا و غيره ، نذر مى كنند و توسل مى جويند، و حاجت خود را مى گيرند.
    در ميان ارامنه ساكن در تبريز و تهران و در تمام ايران نيز بسيارند كسانى كه براى حضرت روضه نذر مى كنند يا گوسفند مى كشند.
    خدا خواست به اين وسيله ترا تاديب كند!
    2. مرحوم آيت الله العظمى حاج شيخ محمدحسن ممقانى قدس سره (متوفى سال 1323 هجرى قمرى )، در زمان خود مرجع بزرگ شيعه محسوب مى شد. ايشان دوازده هزار طلاب علوم دينى را در شهر نجف شهريه مى داد و دوره اصول و فقه وى ، از جمله شرح مكاسب ، چاپ شده است .
    ايشان در تجزيه و تحليل يكى از مسائل ارث ، توقف مى كند و حل مسئله برايشان مشكل مى شود. براى رفع اين مشكل علمى ، بناچار متوسل به حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مى گردد. شب در عالم رؤ يا حضرت را در خواب مى بيند، حضرت ابتدا مسئله مشكل او را حل مى كند و سپس مى فرمايد: مى دانى چرا در حل مسئله فرو ماندى ؟ عرض مى كند: خير. مى فرمايد: بدين علت كه ، تو را عجب فرا گرفت و در دلت خطور كرد كه ما حساب رياضى مى دانيم ، سابقين كه نمى دانستند چه مى كردند؟! و خدا خواست به اين وسيله ترا تاءديب كند!
    99. پول زائر ايرانى پيدا شد!
    3. در حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بودم ، زائرى ايرانى نزد من آمد و با گريه و زارى گفت كه پولم را برده اند، بيچاره شده ام ، چه كنم ؟ به او گفتم : من چه كاره هستم ؟! به حضرت عباس عليه السلام بگو، من كاره اى نيستم !برخاست رفت ضريح مطهر را بوسيد و پيشانى بر ضريح گذاشته با حضرت مشغول درددل شد. چه صحبت كرد نمى دانم . فرداشب كه او را ديدم ، گفت : من به دستور شما به حضرت متوسل شدم و صبح متوجه شدم كه دستمال پول من توى جيب او درآوردم و به همان نشان ، پول را از او گرفتم . اين بود يكى از كرامات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام .
    100. خاك قبر حضرت ابوالفضل عليه السلام شفا مى دهد!
    مؤ لف كتاب مجموعه انوار علمى معصومين عليهم السلام حجة الاسلام و المسلمين آقاى شيخ على فلسفى در صفحه 235 كتاب مزبور مى نويسد:
    حاج شيخ اسماعيل نائب ، فاضل عابد معاصر و داراى تاءليفات فراوان ، كه اين جانب افتخار شاگردى او را داشتم ، مى فرمود: متولى حرم حضرت عباس عليه السلام گفت من به گوش دردى مبتلا شدم و كارم كم كم به جايى رسيد كه اطباى بغداد عاجز شده و به من توصيه كردند كه به بيمارستانهاى خارج بروم . در يكى از بيمارستانهاى خارج تحت برنامه ، بسترى شدم و پس از معاينه و آزمايش ، اعضاى شوراى پزشكى گفتند كه بايد مورد عمل جراحى قرار بگيرم ، ولى گفتند نود درصد امكان خطر وجود دارد. به آنان گفتم : امشب را مهلت بدهيد تا راءى خود را اظهار نمايم .
    در آن شب بسيار محزون بودم . اما يكمرتبه با خود گفتم بيماران از خاك كربلا شفا مى گيرند و من ، كه خود متولى قبر مطهر هستم ، از اين فيض محرومم ! خوشبختانه قدرى از خاك قبر حضرت عباس عليه السلام با خود همراه داشتم . با حال توجه قدرى از آن خاك را در گوشم ريختم و خوابيدم . صبح ديدم چرك خارج نشده و درد آن ساكت گرديده است . پزشكان براى گرفتن پاسخ نزد من آمدند. گفتم باز گوش مرا مورد آزمايش قرار دهيد. اين بار كه معاينه كردند، ديدند عارضه كاملا برطرف شده است . فورا كمسيون پزشكى تشكيل يافت و در باب اين حادثه معجزآسا بحثهايى صورت گرفت . در طول بحث نظرياتى داده شد و قرار شد نظر خود من را نيز در اين مسئله جويا شوند. من در جواب گفتم : به واسطه خاك قبر حضرت عباس عليه السلام است . با شگفتى گفتند: آيا از آن خاك چيزى باقى مانده است ؟ گفتم : بلى ، و به ايشان دادم . تربت حضرت را سه روز در آزمايشگاه مورد تجزيه و تحليل قرار دادند. روز چهارم پزشك آمد و با حال اشك گفت : سه روز آن را در دستگاه گذاشته ام و مى بينم خاك و خون است و اثر شفا در آن خون مى باشد.
    بارى ، در آن مدت كه در كشور مزبور بودم ، همه جا در مجالس و محافل از اين كرامت سخن مى گفتند و جمعيت فراوانى از فرق كفار شيفته آن بزرگوار شدند و عده اى هم كه از نزديك شاهد قضيه بودند به اسلام گرايش پيدا كردند. ناقل اين كرامت گويد: به متولى باشى گفتم : اى كاش به آن رئيس آزمايشگاه مى گفتى آيا مى توانى تشخيص بدهى اين خون كه در ميان خاك بوده از چه عضو حضرت عباس عليه السلام مى باشد.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  6. #136
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    101. عنايت حضرت عباس عليه السلام به مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى رحمةالله عليه
    آيت الله حاج شيخ مرتضى حائرى قدس سره در نوشته هاى خويش مطلبى راجع به كسالت پدرشان ، مرحوم آيت الله العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى قدس سره : (متوفى 1355 ق ) نقل كرده اند كه از آن بر مى آيد آن بزرگوار مورد عنايت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قرار گرفته اند. و اينك اصل جريان :
    زمانى آيت الله حاج شيخ عبدالكريم قدس سره مريض مى شوند و براى استشفاى آن بزرگوار گوسفندى مى كشند، ولى حال ايشان بهتر نمى شود(304) بلكه شايد رو به شدت هم مى رود. مرحوم حائرى ابتدا از حضرت عباس عليه السلام گلايه كرده بودند، اما بزودى متوجه شده و با خود گفته بودند كه تو بايد همان گوسفند خاصى را كه نذر يا قصد كرده اى مى كشتى ، چه حق داشتى كه گوسفند ديگرى را قربانى كنى ؟! و همين كار را هم انجام مى دهد و شفا مى يابد.
    مرحوم حاج شيخ مرتضى مى نويسد: مرحوم والد مى فرمود: عمل مزبور به قدرى مؤ ثر بود كه يك مقدار از گوشتهاى گوسفند دومى را خود من تقسيم كردم .(305)
    102. حضرت ابوالفضل عليه السلام و شفاىمسلول
    مرحوم آية الله شهيد دستغيب در داستانهاى شگفت (ص 221) آورده اند: جناب مولوى قندهارى نقل كرد كه برادرم ، محمد اسحاق ، در بچگى مسلول شد و از درمان نااميد گرديديم . پدرم او را به كربلا برد و در حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام او را به ضريح مقدس بست و از آن بزرگوار خواست كه از خداوند شفا يا مرگ او را بخواهد. بچه را بست و خود در رواق مشغول نماز شد. هنگامى كه برگشت نزد بچه ، گفت بابا گرسنه ام ، به صورتش نگاه كرد ديد رخسارش تغيير كرده و شفا يافته است . او را بيرون آورد. فرداى آن روز انار خواست و 8 دانه انار و يك قرص نان بزرگ خورد و اصلا از آن مرض خبرى نشد، و اكنون ساكن نجف و در حضرت حمزه مشغول خبازى است .
    103. شفاى ناگهانى !
    حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى عطايى خراسانى يكى از نويسندگان دلسوز و دردآشنا و حامى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام را حوزه علميه خراسان ، چنين بيان مى كند:
    شبى در يكى از ييلاقات مشهد به درد دل شديدى گرفتار شدم ، به طورى كه تلخى مرگ را در گلويم احساس مى كردم . نه توانايى نشستن داشتم و نه قدرت ايستادن ؛ نه وسيله اى بود كه در آن ساعت از شب مرا به شهر رساند و نه دارويى پيدار مى شد كه مرا به صبح كشاند. در آن حال كه از هر جهت قطع اميد نموده و فشار دل درد هر لحظه شديدتر مى شد و شدت مرض تاب و توانم را ربوده و طاقتم را طاق كرده بود، و دوستانم بسيار ناراحت بودند، راه چاره را منحصر به توسل به مقربان درگاه خداوندى ديدم و در آن ميان ابوالفضل العباس عليه السلام را برگزيدم ؛ چه آنكه او به زودى به فرياد انسان مى رسد و تسريع در قضاى حاجت مى نمايد. اشك در چشمم حلقه زده بود. پس از عرض سلام به ساحت مقدسش ، نذر كردم اگر اكنون با توسل به آن حضرت شفا حاصل گردد گوسفندى تقديم كنم . هنوز نذرم تمام نشده و ارتباط كاملا با آن حضرت برقرار نگشته بود و هنوز كامم به نام حضرت ابوالفضل عليه السلام شيرين بود و لبهايم به آن نام مترنم ، كه ناگاه همچون آبى كه بر آتش مى ريزند اثرى از درد در خود نديدم .
    خدا را گواه مى گيرم كه از حين توسل تا زمان شفا بيش از يك دقيقه نگذشت ، و مهمتر اينكه تا اين زمان ، كه مشغول نگارش قضيه آن شب هستم و بيش از ده سال از آن تاريخ مى گذرد، ديگر هيچ درددلى عارض من نشده است ؛ گويى به لطف و مرحمت آن بزرگوار، ديگر در طول حيات عاريتى از درددل معاف گشته ام . حال اينكه به چشم خود اين كرامت را از ناحيه ابوالفضل عليه السلام مشاهده نموده ام چگونه مى توانم مانند بعضى نابخردان و پيروان مكتب وهابيت ، كرامت آن بزرگوار را انكار نمايم و دست توسل از دامان پرمحبتش بكشم ؟!(306)
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  7. #137
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    104. بچه ناقص العضو شفا گرفت
    حجة الاسلام و السلمين آقاى سيدابوالفضل مدرسى ، از سادات شريف و از حاميان مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام در حوزه قم طى يادداشتى مرقوم داشته اند:
    سالها تبليغ ايام محرم الحرام به شهرستان ورامين مى رفتم . روزى براى كارى به مغازه يكى از دوستان رفتم . آنجا با سرهنگى بازنشسته ، كه تقريبا 60 الى 70 سال از عمرش ‍ مى گذشت ، آشنا شدم . از هر دردى سخن مى رفت ، تا اينكه نام مقدس حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مطرح شد. سرهنگ بازنشسته گفت : من جريانى را كه با چشم خودم در حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ديده ام براى شما نقل مى كنم .
    او گفت :
    يك سال به كربلاى معلى مشرف شدم . يكى از روزها كه توفيق تشرف به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را داشتم ، ناگهان سر و صدايى شنيدم . وقتى جلو رفتم و دقت كردم ، ديدم عده اى به ضريح حضرت چسبيده اند و التماس مى كنند و عده اى هم با حالت غضب در گوشه اى ايستاده نظاره گر اعمال آنهايند. در اين ميان هم بچه اى به چشم مى خورد كه فقط سر دارد بقيه بدن وى تكه اى گوشت بيشتر نيست ! پرسيدم : اينها كه به حضرت متوسلند چه افرادى هستند و آن عده ديگر كه كنار ايستاده اند كيانند؟
    گفتند: آن عده كه به ضريح چسبيده اند و درخواست شفا مى كنند شيعه هستند، و آن گروه ديگر اهل سنت . و علت هم اين است كه دختر و پسرى از اين دو طايفه با هم ازدواج كرده اند و ثمره ازدواج آنان همين بچه است كه مى بينى . گروه سنى شيعيان را تهديد كرده اند كه اگر اين بچه خوب نشود، همه شما را مى كشيم و الان اين شيعه ها آمده اند شفاى بچه را از حضرت بگيرند.
    سرهنگ سپس افزود: من در حرم مطهر ايستاده بودم ، كه يكوقت ديدم آن بچه عليل و مريض ، كه يك تكه گوشت بيشتر نبود، شروع به حركت كرد و اعضاى بدن وى همه سالم گرديده به شكل يك انسان طبيعى درآمد و شفا يافت و در پى آن ، حرم مطهر يكپارچه پر از شادى و سرور و صلوات بر محمد و آل محمد عليهم صلوات الله شد.
    105. درد روزافزون من ، با توسل به قمر بنى هاشم عليه السلام شفا يافت
    حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على روحانى ، از حوزه علميه قم ، دو كرامت مرقوم داشته اند كه مى خوانيد:
    1. از جمله عنايات و الطافى كه اين حقير، على روحانى ، ذاكر خاندان عصمت عليهم السلام ، از باب الحواج حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ديدم و شامل حالم گرديد اين بود كه :
    سالهاى متمادى به درد مچ دست راست گرفتار بودم . انواع و اقسام معالجات را كردم و به دكترهاى قم ، تهران ، مشهد و بيمارستانهاى متعدد مراجعه نمودم ، ولى معالجه نشد. روز بروز درد شديدتر مى گشت . از مچ دست سرايت به ذراع و بازو كرده و حتى دستم لاغر و زردرنگ شده بود، تا آنكه دست توسل به دامان حضرت بنى هاشم عليه السلام زدم . بند يك عدد قاليچه كوچك قابى بافت و آن را به حرم آن بزرگوار بردم و در مقابل ضريح مطهرش ، ذكر مصيبتى نمودم . بحمدالله درد بكلى مرتفع گرديد.
    106. به بركت ابوالفضل العباس عليه السلام افراد زيادى بچه دار شدند
    2. عنايت ديگر: نمى دانم همان سال بود يا سالهاى ديگر، در حرم مطهر حضرت عباس ‍ عليه السلام ديدم خدام آستانه آن بزرگوار نخى را دور ضريح مطهر مى بندند. اين معنى ، نظر حقير را جلب كرد. سؤ ال نمودم : مقصود از اين عمل چيست ؟ گفتند: افرادى كه فرزندى از آنها به وجود نيامده اين ريسمان را به كمر مى بندند، بچه دار مى شوند. چون حقير، كسانى را در نظر داشتم كه طالب فرزند بودند، آن ريسمان را از يكى از خدمه گرفتم و به قم آوردم و به آن افراد مورد نظر
    دادم . بعضى از آنها ده سال از ازدواجشان گذشته و هنوز فرزندى به دنيا نياورده بودند، ولى به بركت نظر مبارك حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام خداوند فرزندانى به آنها كرامت فرمود.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  8. #138
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    107. قمر بنى هاشم عليه السلام فرمودند: من دست در بدن ندارم !
    حجة الاسلام و المسلمين آقاى سيد عطاءالله معنوى ، تحت عنوان كرامتى از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام و شفاى يك فردى كه يكدفعه نابينا مى شود و پس از 33 ساعت بينايى او بر مى گردد مرقوم داشته اند:
    شخص مذكور جوانى است 32 ساله ، به نام محمد عظيمى ، فرزند حاج شيخ مهدى عظيمى ساكن شهرستان اراك ، كه از روحانيون و ائمه جماعت شهر و از اساتيد حوزه و دانشگاه است و در اين تاريخ ، هر دو، در قيد حياتند.
    ماجرا از اين قرار است كه محمدآقا، فرزند ارشد ايشان ، شب پنجشنبه 4 ذى الحجه سال 1416 ق (برابر با 14/2/74) سوار بر موتور گازى به سمت منزل مى رفته است . مقدارى از راه را كه طى مى كند، يكدفعه بدون اينكه به زمين بخورد و يا ضربه اى ببيند، احساس ‍ مى كند كه دو چشمش چيزى نمى بيند و بينايى اش را از دست داده است . ابتدا فكر مى كند كه لابد چشمش تار شده و عارضه آن موقتى است ، اما بعدا معلوم مى شود كه خير، نور چشم بكلى از دست رفته است ، و بالاخره با همان موتور كوركورانه به كمك قرائن قبلى كه آن راه را قبلا مى پيموده است خود را به منزل مى رساند و زنگ درب را به صدا در مى آورد.
    پدرش مى گويد: قريب به يك ساعت بود كه از مسجد به منزل آمده بودم . در را باز كردم ، محمد گفت : بابا بگو، مادرم بيايد دست مرا بگيرد بياورد داخل حياط! بالاخره دست او را گرفته و به خانه برديم .
    بارى ، او را همان شب به بيمارستان اميركبير اراك ، مى برند. اطباى آنجا وى را معاينه مى كنند و مى گويند: ساختمان چشم ، هيچ ايرادى ندارد. عارضه ، احتمالا مربوط به اعصاب و روان است . تا نيمه شب آنجا بوده است و سپس به منزل بر مى گردند. فردا كه روز پنجشنبه باشد مجددا او را نزد اطباى متخصص ديگر برده ، همه آنها مى گويند:
    چشم شما از نظر ساختمان هيچ اشكالى ندارد، جز آنكه در انتهاى چشم سرخيى وجود دارد كه معلوم نيست چه مى باشد، غده يا لخته خون ؟
    مخفى نماند كه قبل از ظهر روز پنجشنبه ، يكى از علماى سادات شهر، به نام حجة الاسلام آقاى حاج سيدمحمد معنوى ، را كه از اهل منبر بوده و فعلا در قيد حياتند و از سادات خيلى معزز و محترم و معظم شهر هستند و 90 سال يا بيشتر سن دارند، مى آورند و ايشان روضه پنج تن آل عبا عليهم السلام را خوانده و ضمن آن به حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام متوسل مى شوند و براى ايشان دعا مى كنند.
    بعدازظهر پنجشنبه بيمار را نزد دكتر جميليان ، چشم پزشك معروف شهر، مى برند و او نيز نظر مى دهد كه چشم ، از لحاظ ساختمان ايرادى ندارد و پس از آن ، او را به دكتر مهدى نشاطفر، متخصص اعصاب و روان مغز، نشان مى دهند و او هم پس از معاينه دقيق ، نوار مغزى مى گيرد و نسخه مى دهد و مى گويد كه 10 روز بايد اين قرصها و داروها را مصرف كند، و سپس آماده شود تا براى معاينات دقيقتر به تهران اعزام شود.
    اگر مورد خاصى نباشد، تقريبا بعد از شش ماه به طور نسبى ، بينايى خود را به دست خواهد آورد (اين صحبتها را با همراهان ايشان داشته اند ولى در نزد بيمار او را دلدارى مى دهند).
    مشاراليه ، با ناراحتى ، شب جمعه را مى خوابد و بعد از نيمه شب (مى گويد با زنگ ساعت 3 بعداز نيمه شب بود)برمى خيزد و قدرى آب مى نوشد و مجددا مى خوابد.
    با زنگ ساعت 4 از خواب بيدار مى شود و برمى خيزد وضو مى گيرد و نماز صبح را مى خواند (البته هنوز چشمانش نمى بيند) و بعد از نماز صبح دوباره مى خوابد. ساعت 6 مجددا بيدار مى شود ولى هنوز نابيناست و چشم نمى بيند. پدرش چون در دانشگاه كلاس داشت از خانه خارج شده و به دانشگاه مى رود، و محمد دوباره مى خوابد.
    خودش مى گويد:
    شايد 10 دقيقه از خوابيدن من بيشتر نگذشته بود، كه يكدفعه ديدم آقاى معنوى از در خانه وارد شد و گفتند: محمدآقا، برايت دكتر آوردم . من چيزى را نمى ديدم ولى حس ‍ مى كردم كه خانه بسيار روشن شده است ؛ روشنى عجيبى . آقايى از من سؤ ال كردند: دكترها چه گفتند؟ گفتم : آقا، قرار است مرا بفرستند تهران براى سى تى اسكن و معاينات ديگر. فرمودند: ما حاجت به دارو و درمان نداريم . گفتم : آقا، شما دارو و درمان كنيد. فرمودند: ما حاجت به دارو درمان نداريم .
    گفتم : پس دستى بكشيد و شفا دهيد. فرمودند: من دست در بدن ندارم ! و به آقاى معنوى امر كردند كه شما دستى به چشم ايشان بكشيد! حاج آقا هم دستى به چشم من كشيدند. يكمرتبه ديدم كه مى بينم و نور به چشمانم برگشته است و آن آقا، كه لباس عربى بلند بر تن داشتند، و آقاى معنوى (بدون اينكه ديگر با من حرف بزنند) برخاستند و از در اتاق بيرون رفتند.
    من به آنها ناگاه كرده و بلند بلند گريه مى كردم ، و اهل خانه دور من جمع شده بودند. آنها به داخل حياط رفتند. تا نزديك درب حياط، آن آقايان را ديدم . هنوز از داخل حياط بيرون نرفته بودند كه ، ناگهان غيبشان زد. من بلند بلند گريه مى كردم كه اهل خانه مرا صدا زدند. برخاستم و ديدم همه جا را مى بينم ، بدون اينكه يك دانه قرص خورده باشم !
    صبح منزل آقاى معنوى رفتم و ماجرا را براى ايشان تعريف كردم . آقا خيلى متاءثر شدند و گريه كردند و از شفاى من خوشحال شدند. بعدا نزد آقاى دكتر نشاطفر رفتم و ايشان گفتند: داروها خوب زود اثر كرد؟! گفتم : اصلا دارو نخورده ام ! با تعجب پرسيد دارو نخورده اى ، و چشمانت باز شده است ؟! ماجرا را تعريف كردم . تعجب كرد و تصديق نمود. دوباره مرا معاينه كرد و گفت : اصلا اشكالى در چشم تو وجود ندارد و قرمزى مزبور هم ديده نمى شود و اين يك شفاى الهى است !
    به شكرانه اين نعمت الهى ، گوسفندى را قربانى كرده و بين مستمندان توزيع نمودم و شب تاسوعاى محرم ، هيئت ابوالفضل العباس عليه السلام را به منزلمان دعوت كردم و شام دادم و به زيارت شاهزاده محمدعابد (واقع در مشهد ميقان ) رفتم و آنجا هم متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدم و البته اعتراف دارم كه شكر اين نعمت - چنانكه بايد - نمى توانم بجا آورم .
    محمدآقا، عضو هيئت سقاهاى ابوالفضل عليه السلام اراك مى باشند و در روز عاشورا كه هيئت ، مراسم داشته و آبگوشت طبخ مى كنند و به مردم اطعام مى دهند - ايشان همه ساله در آن مراسم فعاليت دارند.
    آقاى سيد عطاءالله معنوى در پايان توضيح داده اند كه : حجة الاسلام و المسلمين حاج سيدمحمد معنوى كه نام ايشان در اين كرامت حضرت ابوالفضل عليه السلام برده شده و از علماى متقى و زاهد و سادات جليل القدر در شهرستان اراك مى باشد كه در توسل به خاندان عصمت و طهارت عليه السلام اخلاص عجيبى دارد و در شهرستان مزبور بسيارند مردمى كه با مراجعه به ايشان و دعا و توسل وى به اهل بيت عليه السلام بيماران آنها شفا يافته و مشكل آنان به لطف الهى و عنايت خاندان پيامبر صلى اللّه عليه و آله برطرف گرديده است :
    15 شعبان 1416 ه . ق
    احقرالطلبه سيد عطاءالله معنوى (فرزند ايشان )
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  9. #139
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩







    108. فرداشب مصيبت عمويم ، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، خوانده مىشود
    حجة الاسلام و المسلمين آقاى زاهدى گلپايگانى ، در كتاب شيفتگان حضرت مهدى عليه السلام داستان جالبى را نقل كرده اند كه با اندكى اصلاح در الفاظ (و حفظ معانى ) ذيلا مى خوانيد:
    آنچه را اكنون مى خوانيد، داستانى است كه ناقل در سال 1354 شمسى نزد عده اى از علماى قم در صفائيه نقل كرده است . خوشبختانه در روز 16 ذى الحجة الحرام سال 1400 هجرى قمرى خود نيز شخصا در صحن مقدس حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام او را زيارت كردم . وى كه آثار صدق و دوستى اهل بيت عليهم السلام از سيمايش مشهود بود. ضمن داستانهاى زيادى كه از شرفيابيش خدمت امام زمان - ارواحنا فداه - تعريف كرد، همين داستان را نيز با برخى نكات تازه توضيح داد.
    اينك اصل داستان ، كه براستى شگفت انگيز و اميدبخش است و مى فهماند كه در عصر ما نيز افرادى لايق آن هستند كه اينچنين مورد توجه حضرت مهدى حجة بن الحسن العسكرى - عجل الله تعالى فرجه الشريف - باشند. وى گفت :
    سال اولى كه به مكه مشرف شدم ، از خدا خواستم 20 سفر مكه بيايم تا بلكه امام زمان عليه السلام را هم زيارت كنم . خوشبختانه خداوند توفيق 20 بار سفر به مكه و نيز ديدار يار (عجل الله تعالى فرجه الشريف ) را كرامت فرمود.
    چگونگى آنكه : ظاهرا سال 1353 بود، به عنوان كمك كاروان از تهران رفته بودم ، شب هشتم از مكه به عرفات آمدم كه مقدمات كار را فراهم كنم كه فرداشب ، وقتى حاجى ها همه بايد در عرفات باشند از جهت چادر و وضع منزل نگران نباشند.
    شرطه اى آمد و گفت : آقا چرا الان آمدى ؟ كسى نيست . گفتم : براى اين كار آمده ام كه مقدمات كار را آماده كنم .
    گفت : پس امشب نبايد خواب بروى . گفتم : چرا؟ گفت : به خاطر آنكه ممكن است دزدى بيايد و دستبرد بزند. گفتم : باشد.
    بعد از رفتن شرطه گرفتم شب را نخوابم . براى انجام نافله شب و دعاها وضو گرفته ، مشغول نافله شدم .
    بعد از نماز شب ، حالى پيدا كردم و در همين حال بود كه شخصى درب چادر آمد و بعد از سلام وارد شد و نام برد. من از جا بلند شدم و پتويى چند لا كرده زير پاى وى افكندم . او نشست و فرمود: چاى درست كن .
    گفتم : اتفاقا تمام اسباب چاى حاضر است ، ولى چاى خشك از مكه نياورده ام و فراموش ‍ كرده ام .
    فرمود: شما آب روى چراغ بگذار تا من چاى بياورم .
    از ميان چادر بيرون رفت و من هم آب را روى چراغ گذاشتم . طولى نكشيد كه برگشت و يك بسته چاى را كه وزن آن در حدود 80 الى 100 گرم بود به دست من داد.
    چاى را دم كرده بيش رويش گذاردم . خورد و فرمود: خودت هم بخور! من هم خوردم . اتفاقا عطش هم داشتم و چاى لذت خوبى براى من داشت .
    بعد فرمود: غذا چه دارى ؟ عرض كردم : نان . فرمود: نان خورش چه دارى ؟
    گفتم : پنير. فرمود: من پنير نمى خواهم .(307)
    عرض كردم : ماست هم از ايران آورده ام . فرمود: بياور. گفتم : اين كه از خود من نيست ، مال تمام اهل كاروان است . فرمود: ما سهم خود را مى خوريم ! دو سه لقمه خورد.
    در اين وقت چهار جوان صبيح المنظر كه موهاى پشت لبشان تازه سبز شده بود، جلوى چادر آمدند. با خود گفتم : نكند اينها دزد باشند! اما ديدم سلام كردند و آن شخص جواب داد. خاطرجمع شدم . سپس نشستند و آن آقا فرمود: شما هم چند لقمه بخوريد. آنها هم خوردند.
    سپس آقا به آنها فرمود: شما برويد. خداحافظى كردند و رفتند. ولى خود آقا ماند و در حاليكه نگاهش به من بود سه بار فرمود: خوشا به حالت حاج محمدعلى ! گريه راه گلويم گرفت . گفتم از چه جهت ؟ فرمود: چون امشب كسى در اين بيابان براى بيتوته نمى آيد، اين شبى است كه جدم امام حسين عليه السلام در اين بيابان آمده .
    بعد فرمود: دلت مى خواهد نماز و دعاى مخصوص كه از جدم هست بخوانى ؟
    گفتم : آرى . فرمود نم برخيز غسل كن و وضو بگير. عرض كردم : هوا طورى نيست كه من باب سرد بتوانم غسل كنم . فرمود: من بيرون مى روم ، تو آب را گرم كن و غسل نما. او بيرون رفت ، و من بدون اينكه توجه داشته باشم چه مى كنم و اين كيست ، وسيله غسل نمودم و وضو گرفتم . ديدم آقا برگشت .
    فرمود: حاج محمدعلى غسل كردى و وضوساختى ؟ گفتم : بلى . فرمود دو ركعت نماز به جا بياور؛ بعد از حمد 11 مرتبه سوره قل هو الله را بخوان و اين نماز امام حسين عليه السلام در اين مكان است .
    بعد از نماز شروع كرد دعايى خواند كه يك ربع الى بيست دقيقه طول كشيد، ولى هنگام قرائت اشك مانند ناودان از چشم مباركش جريان داشت . هر جمله دعا را كه مى خواند در ذهن من مى ماند و حفظم مى شد. ديدم دعاى خوبى است مضامين عالى دارد، و من با اينكه زياد مى خواندم و با كتب دعا آشنا بودم به مانند اين دعا برخورد نكرده بودم . لهذا در فكرم خطور كرد و تصميم گرفتم فردا براى روحانى كاروان بگويم بنويسد، لكن تا اين فكر در ذهنم آمد آقا از فكر من خبردار شد. برگشت و فرمود: اين خيال را از دل بيرون كن ، زيرا اين دعا در هيچ كتابى نوشته نشده و مخصوص امام عليه السلام است و از ياد تو مى رود.
    بعد از تمام شدن دعاها، نشستم و عرض كردم : آقا، آيا توحيد من خوب است كه مى گويم : اين درخت و گياه و زمين و همه اينها را خدا آفريده ؟ فرمود: خوب است و بيشتر از اين از تو انتظار نمى رود. عرض كردم : آيا من دوست اهل بيت عليه السلام هستم ؟
    فرمود: آرى و تا آخر هم هستيد، و اگر كار شيطانها فريب دهند آل محمد صلى اللّه عليه و آله به فرياد مى رسند.
    عرض كردم : آيا امام زمان در اين بيابان تشريف مى آورند؟ فرمود: امام الان در چادر نشسته . با اينكه حضرت به صراحت فرمود، اما من متوجه نشدم و به ذهنم رسيد كه : يعنى امام در چادر مخصوص به خودش نشسته . بعد گفتم : آيا فردا امام با حاجيها در عرفات مى آيد؟ فرمود: آرى گفتم : كجاست ؟ فرمود: در جبل الرحمة است .
    عرض كردم : اگر رفقا بروند مى بينند؟ فرمود: مى بيند، ولى نمى شناسند. گفتم : فرداشب امام در چادرهاى حجاج مى آيد و نظر دارد؟ فرمود: در چادر شما، چون فرداشب مصيبت عمويم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام خوانده مى شود، امام مى آيد.
    بعدا دو اسكناس صد ريالى سعودى (308) به من داد و فرمود: يك عمل عمره براى پدرم به جاى بياور. گفتم : اسم پدر شما چيست ؟ فرمود: سيدحسن . عرض كردم : اسم شما؟ فرمود: سيدمهدى ، قبول كردم .
    آقا بلند شد برود، او را تا دم چادر بدرقه كردم . حضرت براى معانقه برگشت و با هم معانقه بوديم ، و خوب به ياد دارم كه خال طرف راست صورتش را بوسيدم . سپس ‍ مقدارى پول خورد سعودى به من داده فرمودند: برگرد! تا برگشتم ، ديگر او را نديدم .
    اين طرف و آن طرف نظر كردم كسى را نيافتم . داخل چادر شدم و مشغول فكر كه اين شخص كى بود؟ پس از مدتى فكر، با قرائن زياد، مخصوصا اينكه نام مرا برد و از نيت من خبر داد و نام پدرش و نام خودش را بيان فرمود، فهميدم امام زمان عليه السلام بوده ، شروع كردم به گريه كردن . يك وقت متوجه شدم شرطه آمده و مى گويد: مگر دزدها سروقت تو آمدند؟ گفتم : نه . گفت : پس چه شده ؟ گفتم : مشغول مناجات با خدايم .
    به هر حال به ياد آن حضرت تا صبح گريستم و فردا كه كاروان آمد قصه را براى روحانى كاروان گفتم . او هم به مردم گفت : متوجه باشيد كه اين كاروان مورد توجه امام عليه السلام است . تمام مطالب را به روحانى كاروان گفتم ، فقط فراموش كردم كه بگويم آقا فرموده فرداشب چون در چادر شما مصيبت عمويم خوانده مى شود مى آيم .
    شب شد، اهل كاروان جلسه اى تشكيل دادند و ضمنا حالت توسل آن هم به حضرت عباس عليه السلام پيدا كردند! اينجا بيان امام زمان عليه السلام يادم آمد. هر چه نگاه كردم آن حضرت بى اختيار را در داخل چادر نديدم . ناراحت شدم و با خود گفتم : خدايا وعده امام حق است .
    بى اختيار از مجلس بيرون شدم . درب چادر همان آقا را ديدم . عرض ادب كرده مى خواستم اشاره كنم مردم بيايند آن حضرت را ببينند؛ اما آقا اشاره كرد: حرف مزن ! به همان حال ايستاده بود، تا روضه تمام شد و ديگر حضرت را نديدم . داخل چادر شده جريان را تعريف نمودم .(309)
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  10. #140
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    گفتم فراق تا كى ؟ گفتا كه تا تو هستى
    گفتم كه روى خوبت ، از من چرا نهان است ؟
    گفتا تو خود حجابى ، ورنه رخم عيان است
    گفتم كه از كه پرسم ، جانا نشان كويت ؟
    گفتا نشان چه پرسى ؟ آن كوى بى نشان است !
    گفتم مرا غم تو، خوشتر ز شادمانى
    گفتا كه در ره ما، غم نيز شادمان است !
    گفتم كه سوخت جانم ، از آتش نهانم
    گفت آن سوخت او را، كى نادى فغان است
    گفتم فراق تا كى ؟ گفتا كه تا تو هستى
    گفتم نفس همين است ؟ گفتا سخن همان است
    گفتم كه حاجتى هست ، گفتا بخواه از ما
    گفتم غمم بيفزا گفتا كه رايگان است
    گفتم ز(فيض ) بستان اين نيم جان كه دارد
    گفتا نگاه دارش ، غمخانه تو جان است
    (فيض كاشانى )
    شهسوارى كه نگهبان حريم دين است
    قمر برج شجاعت علوى آيين است
    لقبش ماه بنى هاشم و، نامش عباس
    ساقى تشنه لبان از شرف و تمكين است
    مرتضى بوسه زد روز ولادت دستش
    هدفش علقمه و دست و رخ خونين است
    شب عاشور بدى حافظ ناموس خدا
    پاسدار حرم محترم ياسين است
    اهرمن برد شبانگاه امان نامه برش !
    ايزدى دست كجا پيرو آن ننگين است ؟!
    روز جان باختنش تشنه برون شد ز فرات
    چون به ياد لب خشكيده شاه دين است
    زاده دست خدا داده به راه دين دست
    پشت پا زد به مجاز آن كه حقيقت بين است
    دست حاجات جهانى به سويش باشد باز
    كه درش باب حوايج به شه و مسكين است
    دستگير ضعفا، ياور افتاده ز پا
    همه جا عقده گشاى دل هر غمگين است
    ذكر هفتاد و دو ملت ، كه سختى ، نامش
    نام او چون كه به آلام جهان تسكين است
    اى علمدار شه كرب و بلا، باب نجات
    روز و شب و دزبان همه عالم اين است
    گره كار فروبسته ما را بگشاى
    كه در اين عصر و زمان مشكل سنگين است
    از خدا خواه كه آيد فرج حجت عصر عج
    كان زمان زندگى تلخ بشر، شيرين است
    (آهى ) از مدح علمدار حسينى : عباس
    شعر شيواى خوشت درخور صد تحسين است
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

صفحه 14 از 20 نخستنخست ... 4101112131415161718 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •