۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩
صفحه 16 از 20 نخستنخست ... 6121314151617181920 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 151 تا 160 , از مجموع 195
  1. #151
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    132. ختم مجرب ديگر
    12. آيت الله سيد نورالدين ميلانى فرمودند: مرحوم آيت الله آقاى سيد محمدرضا بروجردى قدس سره ، از علماى بزرگ حوزه علميه كربلا بودند كه اخيرا در مشهد مقدس در جوار حرم مطهر حضرت ثامن الائمه على بن موسى الرضا- عليه آلاف التحيه و الثناء - سكنا گزيده بودند. از ايشان در عداد مراجع ياد مى شد ولى عمرش وفا نكرد.
    مرحوم بروجردى ، آن زمان كه در كربلا ساكن بودند، آشتى و حسن رفتار بين عيال و مادرشان به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام متوسل مى شوند و نتيجه خوبى مى گيرند، به طورى كه صفا و صميميت كامل بين همسر و مادر ايشان برقرار مى گردد. توسل ايشان به اين نحو بوده است : طبق مشهور 133 بار به عدد نام حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ، ذكر يا كاشف الكرب عن وجه الحسين اكشف كربى بحق اخيك الحسين عليه السلام مرحوم اصفهانى ، استاد مرحوم ، استاد مرحوم پدرم ، آيت الله العظمى آقاى سيد محمد هادى ميلانى قدس سره بودند و منزل ما زياد تشريف مى آوردند.
    بروز كرامت در وادى البكا
    در ديوان ملا عباس شوشترى ، متخلص به شباب (چاپ 1312) آمده است :
    چون سال هزار و سيصد و نه
    از هجرت ختم انبيا شد
    هنگام زوال روز عاشور
    كز غم قد آسمان دو تا شد
    از بهر زيارتى كه آن روز
    مخصوص شهيد كربلا شد
    از شيعه جماعتى در اينجا
    مشغول زيارت و بكا شد
    در حين زيارت ، از همين كوه
    اظهار كرامتى به ما شد
    از وى قطرات خون پديدار
    در ماتم سبط مصطفى شد
    يك قطره نه ، بل هزار قطره
    يك جا نه ، بل هزار جا شد
    زين كوه گذشته بود خونين
    هر سنگى از اين زمين جدا شد
    شك نيست كه در چنين مقامى
    گر از حق اجابت دعا شد
    اين رتبه چه ديده شد از اين كوه
    در وى بنيان اين بنا شد
    بگريست چو خون به شاه مظلوم
    موسوم به وادى البكا شد
    اين واقع بر (شباب ) واحباب
    گر كشف شد از ره صفا شد
    133. سقاى دشت كربلا
    حجة الاسلام جناب آقاى سيدحسن صحفى قمى ، از پسر صاحب داروخانه جوهرچى واقع در سرچشمه تهران نقل كرد كه گفت :
    مرحوم پدرم به درد چشمى مبتلا شد كه در نتيجه آن بينايى خويش را از دست داد. وى پيش چند دكتر رفت و دو تن از دكترهاى معالجش به وى گفتند بايد عمل كنيد تا چشم شما بهبودى يابد.
    برايش نوبت زده بودند. شبى كه فردايش بايد عمل مى شد، توسل پيدا مى كند و در خواب به او مى گويد: اين شعر را تكرار كن !
    فرزندش مى گفت : يكدفعه ديديم نصف شب از خواب بيدار شده و مى گويد:
    سقاى دشت كربلا ابوالفضل
    دستهاى تو از تن جدا ابوالفضل
    اين ذكر را تكرار كرد تا صبح طالع شد. فردا كه براى عمل نزد دكتر معالجش رفت و دكتر دوباره به معاينه او پرداخته و در باب بيمارى وى بررسى دقيقى به عمل آورد، ديد اثرى از بيمارى در چشم او نمى باشد! با شگفتى از وى پرسيده بود: چه كردى ؟! گفته بود: هيچ ، در خواب به من گفتند: اين ذكر را بگو:
    سقاى دشت كربلا ابوالفضل
    دستهاى تو از تن جدا ابوالفضل
    بيدار شدم ديدم چشم من سالم مى باشد! بلى اين است كرامت حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام . بر منكرين اين گونه كرامات لعنت .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  2. #152
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    134. زخم محل عمل ، به طور معجزه آسايى بهبود يافت !
    حجة الاسلام آقاى شيخ ‌محمد متمسكى از حوزه علميه قم ، طى يادداشتى چنين نوشته اند:
    پدرم ، آقاى شيخ ‌هادى بروجردى ، كه از قدماى حوزه علميه قم و از شاگردان مرحوم حاج شيخ ‌عبدالكريم حائرى اعلى الله مقامه مى باشد، در سنه 1341 شمسى مبتلا به پرستات (حبس البول ) گرديده نياز به عمل جراحى پيدا مى كرد و در بيمارستان بازرگانان تهران بسترى گرديد و دكترى به نام دكتر سركيسيان ايشان را عمل كرد. يك هفته بعد از عمل ، بخيه ها را كشيد و ايشان را از بيمارستان مرخص شدند و به قم آمدند و در خانه به استراحت پرداختند، ولى جاى بخيه ها چرك كرد و از محل عمل ، خون و ادرار خارج گشت . هر چه مداوا و پانسمان مى كردند فايده نداشت و باز از محل عمل ، بول و خون و جراحت خارج مى شد. اين جريان تا سه ماه ادامه داشت ، به طورى كه ايشان خانه نشين گشته و از درس و بحث و مسجد محروم شدند. ماه محرم رسيد و بنده براى تبليغ مسافرت كردم . روز چهاردهم محرم بود كه از سفر تبليغ برگشتم ، ديدم ايشان كاملا سالم و براى اقامه نماز به مسجد مى روند. پرسيدم : خوب شديد؟
    فرمودند: آرى !
    پرسيدم : چگونه ؟!
    فرمودند: ابوالفضل العباس عليه السلام مرا شفا داد!
    پرسيدم : چطور توسل پيدا كرديد؟
    فرمودند: عصر روز تاسوعا بود، تمام اعضاى خانواده به روضه رفته بودند و من يكه و تنها داخل بسترى بودم . خيلى افسوس مى خوردم كه از درس و بحث و مسجد افتاده و خانه نشين شده ام . خيلى غمناك و متاءثر بودم . يكوقت متوجه شدم كه امروز روز تاسوعا و متعلق به اباالفضل العباس عليه السلام است . گفتم خوب است متوسل به آن حضرت بشوم . خلاصه با دلى شكسته و چشمى گريان ، ختم يا كاشف الكرب ... را شروع كردم و 133 مرتبه آن را گفتم ، به طور معجزآسايى زخم محل عمل ، التيام پيدا كرد و ديگر از خون و جراحت اثرى نماند. رفتم حمام خودم را تطهير كردم و به مسجد رفتم ، والحمدلله شفا گرفتم .
    135. ختم يا كاشف الكرب را خواند شفا گرفت :
    خطيب بزرگوار، حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ محمدعلى رسولى اراكى ، در يادداشتهاى خويش به نقل دو كرامت پرداخته اند بترتيب ياد مى كنيم :
    1. در تيرماه سال 1368 شمسى مطابق با ذيعقدة الحرام سال 1409 ق ، در بيمارستان فيروزآبادى بسترى بودم . روزى ديدم دكتر سيدمصطفى بهشتى ، پزشك معالج من ، دير به بيمارستان آمد و در عين حال ناراحت نيز هست . سؤ ال كردم : وضع و حال شما امروز مثل هميشه نيست ؟!
    گفت : دخترم را، كه در يكى از بيمارستانهاى تهران بسترى است ، عمل كرده اند و وضع ناراحت كننده اى دارد. همان شب بعضى از بستگانم از قم به بيمارستان فيروزآبادى آمدند و امانت حضرت آية الله العظمى آقاى گلپايگانى را به من رساندند.
    ايشان شنيده بودند كه من مريض شده و در بيمارستان بسترى هستم ، لذا شيشه آبى را كه با تربت حضرت سيدالشهداء عليه السلام ممزوج شده بود، براى من فرستاده بودند. بنده مقدارى از آن را خوردم و قطره اى را نيز به چشم خود ماليدم و فرداى آن روز، دكتر را صدا زدم و از وضع دخترش سؤ ال كردم . توضيح داد و گفت : احتياج به دعا دارد.
    گفتم : وقتى بنا شد از بيمارستان برويد هديه اى به شما مى دهم كه آقا فرستاده است . نزديك ظهر آمد و من شيشه را دادم ، و گفتم : امشب ، در فلان ساعت معين ، من مشغول ختمى مى شوم ، شما ساعتى بعد از آن ، مقدارى از اين آب را او بدهيد بخورد ان شاء الله مؤ ثر است . آن شب ، در ساعت مقرر توسل به حضرت ابوالفضل عليه السلام را شروع كردم و بعد نيز ختم يا كاشف الكرب عن وجه الحسين عليه السلام اكشف كربى بحق اخيك الحسين عليه السلام را دو سه بار تكرار كردم . فردا دكتر آمد و شيشه را نياورد، ولى خوشحال بود.
    گفتم : دكتر، حال مريضه چه طور است ؟
    گفت : طبق دستور شما عمل شد، يك ساعت بعد از آن مريضه چشم باز كرد، با آنكه سه روز بى هوش افتاده بود، و گفت : تشنه ام . مادرش بقيه آب شيشه را به او داد.
    صبح گفت : غذا مى خواهم ! به دكترش گفتند: دوباره او را معاينه كند، وقتى كه معاينه كرد و گفت : خيلى عجيب است ، حال او بهبود يافته است ، چه شده ؟! جريان را به وى گفتيم . گفت : مقدارى سوپ هم به وى بدهيد. داديم و ناراحتى يى پيش نيامد.
    دكتر گفت : وضع او بى اندازه رضايت بخش است ! روز بعد دكتر آمد و به من گفت : اصل جريان را برايم بگو، چه كرده اى ؟ جريان آب تربت و نيز ختم يا كاشف الكرب عن وجه الحسين بحق اخيك الحسين عليه السلام را برايش گفتم . بى اندازه خوشحال شد و بعد به اين و آن تذكر مى داد. اين است نتيجه توسل به حضرت باب الحوائج ، قمر بنى هاشم ، ابوالفضل العباس عليه السلام و تربت حضرت سيدالشهداء امام حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام .
    136. نتيجه توسل به قمر بنى هاشم عليه السلام است ، نه كار من !
    2. در تاريخ 6/4/1368، كه مطابق با شب سه شنبه بود، در بيمارستان فيروزآبادى به علت عارضه چشمم بسترى بودم . آن شب ، در اثر مصرف داروهاى زياد، خوابم نمى برد. قرص خواب آور دادند، نخوردم و گفتم تسبيح از قرص بهتر است . در دل شب به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام توسل پيدا كردم و ختم يا كاشف الكرب عن وجه الحسين عليه السلام اكشف كربى بحق اخيك الحسين عليه السلام را دو سه بار تكرار كردم ؛ خوابم برد. در حدود اذان صبح خواب ديدم كه در حضور مرحوم آيت الله العظمى آقاى حاج سيد صدرالدين صدر قدس سره (متوفى صبح روز شنبه 19 ربيع الثانى 1373 ق ) هستم و فرزندشان آيت الله آقاى سيدرضا صدر هم هستند. ايشان به آقا رضا صدر فرمودند مقدارى پول و كتاب در اختيار اين جانب قرار دهند. بنده گفتم : به پول احتياجى ندارم . با اصرار، پول و كتاب را دادند، و بعد فرمودند هديه ايشان را بياور. ايشان از بالاى اطاق يك سينى آوردند كه در داخل آن يك قطعه طلا قرار داشت و بر روى آن قطعه الله بزرگى نقش شده بود. وقتى آن را ديدم به فكر افتاد اين همه طلا را براى چه مى خواهم ؟! و اظهار كردم كه احتياجى ندارم .
    فرمود: هديه را به او بدهيد، زيرا ايشان نام آبا و اجداد ما را مى برد؛ حق اوست ، بيدار شدم . صبح طالع شده بود. فرداى آن روز، صبح چهارشنبه ، آقاى دكتر سيدمصطفى بهشتى سابق الذكر آمد و گفت : امروز يك معاينه از چشم شما بكنيم ، ببينيم وضع چشمتان چه طور است ؟ زيرا اكثر دكترها گفته بودند كه خون ريزى در ته چشم شما واقع شده است و ديدتان دوباره بر نمى گردد.
    رفتيم براى معاينه . بعد از انجام معاينه ، دكتر صدا زد: چه كرده اى كه بر خلاف مبناى پزشكى ، براى چشمت ديد پيدا شده ؟!
    گفتم : اگر بر نمى گشت ، دكتر بهشتى نبود. گفت : خير، بهشتى از اين كارها زياد كرده و خبرى نشده ، بگو ببينم چه كرده اى ؟!
    گفتم : از من كارى جز مقدارى خواندن اوراد و اذكار بر نمى آيد، و جريان توسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را نقل كردم . بسيار خوشحال شد و گفت : بهبودى چشمتان ، نتيجه توسل است ، نه كار من !
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  3. #153
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    137. عريضه به محضر قمر بنى هاشم عليه السلام
    فقيه بزرگوار، عالم متقى ، حجة الاسلام والمسلمين آيت الله آقاى حاج سيدمحمد مفتى الشيعه طى يادداشتى ، سه مطلب جالب و خواندنى براى انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده اند كه ذيلا درج مى شود. ايشان مرقوم داشته اند:
    السلام عليكم ، وفقكم الله لمرضاته . بنا به درخواست مكرر جناب عالى ، كه متوسل به حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام مى باشيد و در نظر گرفته ايد كه كرامات آن حضرت را زينت بخش تاءليف خودتان قرار دهيد تا اثرى جاويدان از جناب شما باقى بماند، چند صفحه اى را قلمى مى كنم ان شاء الله تعالى مورد عنايت آن حضرت قرار گرفته و ذخيره آخرت خواهد بود.
    اين جانب كرامات متعددى از آن حضرت ديده ام ، ولى در اينجا تنها اكتفا به ذكر سه كرامت مى كنم ، هر كدامش را صلاح ديديد انتخاب كنيد. ضمنا مستحضر هستيد كه به علت مواجه بودن با كارهاى متفرقه ، فرصت آن را ندارم كه مطالب را با بيانى فصيح و قلمى رسا به رشته تحرير درآورم ، لذا با حفظ اصل مطلب ، مجاز هستيد جملات و تعابير را آن گونه كه صلاح مى دانيد ويرايش كنيد.
    مطلب اول : مستحضر هستيد كه اردبيل ، از قديم شهر مذهبى و دارالارشاد بوده و اهالى آن محب اهل البيت عليهم السلام و در توسل به خاندان عصمت و طهارت كم نظير مى باشند. ايام محرم ، مخصوصا روز تاسوعا و عاشورا، در آن ديار صفاى خاصى دارد، و روز تاسوعا مخصوص توسل به حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام است . در اين دو روز، اهالى منطقه بويژه در دوران سابق ، علاوه بر نذورات ، كيفيت خاصى نيز در توسل داشتند، مثلا آب وضوى علماى كبار را - مخصوصا اگر سيد مى بود - براى اداى دين و شفاى مريض و دفع دشمن و ديگر حاجات شرعيه خودشان به تبرك مى بردند. نيز به در خانه سادات مشهور - بويژه علماى آنها - مى رفتند و از آنها درخواست مى كردند كه براى قضاى حوائج شرعى بنويسند (مثل عريضه اى كه مردم به رؤ سا مى نويسند) و از آنها مى خواستند كه شفيع آنها در درگاه احديت باشند و حوائج آنها را از خداوند متعال بخواهند. سادات و علماى مزبور هم مضايقه اى نداشتند و براى قضاى حوائج مؤ منين و مؤ منات عريضه مى نوشتند. حتى ابوى و اعمام ما، كه از فقهاى معروف اردبيل بودند، سخت مورد مراجعه مردم بودند و از آنها طلب نگارش عريضه مى شد و آنها نيز تقاضاى مراجعين را رد نمى كردند و به قدر امكان ، خواهش آنان را قبول مى كردند.
    خود اين جانب از سن 9 سالگى از روى عريضه هاى حضرت رونويسى مى كردم و بعدا كم كم ياد گرفتم و از حفظ مى نوشتم . در ايام عاشورا، مخصوصا غروب تاسوعا، مجال نوشتن تمام عريضه نبود. فقط بسم الله ها، سلامها، و اسامى صاحبان عريضه را مى نوشتم و باقى مطالب عريضه را بعد از ايام عاشورا تكميل مى كردم و نذوراتى كه براى خود اين جانب مى شد بسيار بود. والده مرحومه علويه بنت مرحوم آيت الله آقاى آقا ميرحبيب الله اطهارى كلخورانى دستور داده بود اين پولها جمع مى شد و از حاصل آن ، روز تاسوعا به نام حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام اطعام و احسان مى كرديم و عزادارن حضرت ابى عبدالله عليه السلام ، از دسته هاى سينه زن و زنجير، ظهر روز تاسوعا مى آمدند و از اطعام آن حضرت مى خوردند و متبرك مى شدند.
    گفتنى است كه اين جانب ، هر وقت از استماع سخنان فرد صاحب حاجت متاءثر مى شدم و از گرفتارى شديد وى بشدت اندوهگين مى شدم (مثلا هنگام شنيدن شرح حالش به گريه مى افتادم و او مرا قسم مى داد كه عريضه را از سوى صدق دل بنويسم ) با خود مى گفتم كه چطور مى شود اين قدر صاحب حاجت گرفتار وجود داشته باشد و از من درخواست كند و ماءيوس گردد؟! لذا از بين عرائض گوناگون ، عريضه به حضرت عباس ‍ عليه السلام را انتخاب مى كردم و به ايشان متوسل مى شدم و تا اندازه اى نيز اطمينان داشتم كه اگر عريضه را به محضر ايشان بنويسم ماءيوس نمى كند، اما اگر عريضه به محضر ديگران ، از ائمه و شهداى اهل بيت عليهم السلام بنويسم ممكن است مورد استجابت واقع نشود؛ لذا براى اينكه بتوانم گرفتارى اين گونه افراد مضطر را برطرف ساخته يا زمينه برآورده شدن حاجاتشان را فراهم سازم ، عريضه به حضرت عباس عليه السلام را انتخاب مى كردم و بعد از عرض سلام ، اين كلمات را كه ياد گرفته بودم مى نوشتم ، كه البته چون با زبان عربى آشنا نبودم فقط خلاصه مضمون عريضه را متوجه بودم و خصوصيات كلمات را نمى دانستم . در عريضه چنين مى نوشتم :
    و بعد، فاءنا الامة الذليلة (در عريضه زنها) يا فانا العبد الذليل ( در عريضه مردها) قد لجاءت اليك و توسلت بك و انت باب الحوائج و باب المراد و اءساءلك بحقك و بحق اءخيك الحسين الشهيد المظلوم و بحق اختك زينب الكبرى و صديقه الصغرى عليهم السلام آن تكون لى شفيعا عندالله تعالى فى اءن تقضى حاجتى و تعطنى مطلبى المستور فى ضميرى . در آخر نيز نوشتم : الدخيل يا سيدى و مولاى ، يا ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام ادركنى بالعجلة بالعجلة .
    در اثر نوشتن اين عرايض ، آن قدر كرامات از حضرت در جهت قضاياى حاجات متوسلين و رفع گرفتارى از آنها(چه ارحام و چه همشريها) ديدم كه به شماره نمى آيد و برخى از آنها، هنگام آوردن نذر، نتايج توسل به حضرت عباس عليه السلام و كرامات ، كه بعضى از آنها را خود من هم شاهد بودم ، اميد و اطمينان پيدا كرده بودم كه اگر از زبان صاحب حاجت ، عريضه اى به محضر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بنويسم ، آن حضرت وى را ماءيوس نمى فرمايد.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  4. #154
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    138. توسل به قمر بنى هاشم عليه السلام براى حفظ استقلال كشور
    مطلب دوم : ماجراى زير مربوط به زمانى است كه دمكراتها بر آذربايجان مسلط شدند، آذربايجان ايران را از حكومت مركزى جدا نمودند، دولت جمهورى آذربايجان را تشكيل دادند، تبريز مركز آنان گشت ، و پيشه ورى - صدر آن دولت - از تدريس و نوشتن لعنت فارسى در مدارس و دوائر جلوگيرى كرد و زبان آذرى را با زبان رسمى حكومت جديد قرار داد. ولى البته هنوز مرزها و حدود معين نشده بود.
    آن زمان من در اردبيل محصل بودم . به قصد ادامه تحصيل در حوزه علميه قم ، تصميم گرفتم از اردبيل خارج شده به تهران و سپس به قم بروم . ماشين گرفته به طرف تهران حركت كرديم . بين شهرستان ميانه و زنجان راهها بسته بود و دمكراتها مانع عبور ماشينهايى مى شدند كه از طرف آذربايجان به تهران مى رفت . فقط به بعضى از افراد مانند پيرزنها و مريضها اجازه عبور داده مى شد. ما خواستيم برگرديم ، يك درجه دار ارتش ‍ آذربايجان ، كه همراه ما بود، مرا شناخت و نزد يك سروان آذرى (كه گويا او هم با ما همشهرى بود) برد و به وى گفت : اين آقا، فرزند مرحوم آقاى سيدتقى (318) مجتهد است و مى خواهد براى تحصيل برود، به او اجازه بدهيد كه از مرز حكومت آذربايجان عبور بكند
    گفت : صدور اجازه دست ما نيست . سپس اسم يك شخصى را ذكر كرده و ما را نزد او برد و گفت : اين آقا، محصل علوم دينى است و مى خواهد براى تحصيل به قم برود.
    آن شخص ، كه از قد و قامت و حتى لهجه اش معلوم بود از افراد آذربايجان شوروى است ، گفت : نمى شود اجازه داد، چون اينها جوانند و نمى فهمند و ايشان را در قم بر ضد ما پرورش مى دهند. من متاءثر شدم و ماءيوسانه به زادگاه خويش - اردبيل - برگشته و در مساجد آبا و اجدادى خودمان مشغول اقامه نماز شدم ، ولى هر روز وضع بدتر از روز ديگر مى شد. سربازها را لخت به حمام مى بردند و مردم را از تعزيه دارى و اطعام و احسان و كمك به مساجد و تكيه ها منع مى كردند و پولهاى جمع شده را براى تاءمين مخارج جلسات و اجتماعات خودشان مى خواستند.
    تصادفا مسجد جمعه ، كه يكى از مساجد قديمى و از جمله آثار باستانى شهر اردبيل مى باشد، عالم نداشت و چند نفر از توده ايهاى متنفذ نيز كه در آن محله بودند از روضه خوانى و نماز ممانعت مى كردند. لذا جمعى از ريش سفيدان محل ، براى اقامه نماز به آن مسجد بردند كه از طرف صبح نيز در آن روضه گذاشته بودند. من براى نماز به آن مسجد مى رفتم و چون تهديد مى شدم مى خواستم نروم ولى مؤ منين به من قوت قلب دادند و مانع انصراف من از اقامه جماعت در مسجد مزبور بودند. از سوى مخالفين انواع و اقسام اذيتها صورت مى گرفت و البته ، به ملاحظه موقعيت آبا و اجدادى و نفوذ عشيره اى ما، ممانعت علنى از رفتن ما به مسجد نمى شد. بارى ، يك روز بعد از نماز صبح روضه خوان نيامد و بعدا معلوم شد كه وى را تهديد كرده بوده اند.
    در مسجد مرحوم صاحب زمانى ، بالاى قسمتى كه طشتهاى آب را در ايام محرم در آنجا قرار مى دهند، عكس حضرت عباس عليه السلام و شمايل آن حضرت را كه نمايانگر ضربه وارده به سر مبارك ايشان بود، زده اند. البته شمايل مزبور پشت پرده روى آن را فقط در شبهاى عاشورا، زمانى كه دسته هاى مهمى از محله هاى مختلف شهر با تشريفات خاص براى تعزيه دارى به آن مسجد مى آيند، كنار مى زنند، و شور احساسات عزاداران با ديدن شمايل به حدى تشديد مى شود كه چندين نفر از كثرت گريه به حال غش و اغما مى افتند.
    خلاصه چون روضه خوان در آن روز نيامد، مردم حدس زدند كه توده ايها مانع آمدن وى شده اند. برخى از آنها رو به قبله نشستند و من هم در جلو آنها قرار گرفتم (مثل حالت نمازجماعت ). يكى از پيرمردان به نام كربلايى ابراهيم علاف ، كه از معمرين شهر ولى فردى با نشاط بود و محاسن بلند و سفيد و قيافه اى نورانى داشت و از مريدها و از مقلدين مرحوم ابوى بود، مردم را دعوت نمود كه براى نابودى دشمنان اسلام و شعائر مذهبى ، محو دشمنان استقلال مملكت متوسل به حضرت عباس عليه السلام شوند و آنگاه خود عوض روضه خوان پرده را از روى شمايل حضرت عباس عليه السلام بالا زد.
    با ظهور شمايل منسوب به حضرت ، و نگاه مردم به آن ، دلها، يادآور مصائب حضرت گرديد و جمعى از كثرت بكا از حال رفتند. من چون ديدم مردم دارند از حال مى روند و شايد بعضى از مؤ منين ، به علت شدت گريه و ناله ، دچار آسيبى گردند، برخاستم و پرده را پايين آوردم . به هر حال ، مردم بعد از مدتى گريه با التماس دعا از يكديگر متفرق شدند. خوشبختانه ، چون طرف صبح بود، ماءموران توده اى نبودند و در نتيجه مشكلى پيش ‍ نيامد.
    روز بعد، بعد از اقامه نماز صبح ، جماعتى از مؤ منين نتيجه توسل پرشور آن روز را، كه در خواب ديده بودند، به من اظهار كردند. خوابها متعدد ولى شبيه هم بود و همگى نويد نزديكى فرج و نابودى توده ايها را مى داد. دو نفر از حاضرين در توسل ، كه يكى شان همان پيرمرد كربلايى ابراهيم علاف بود و ديگرى حاج مؤ من بقال داشت ، گفتند: ما در خواب ديديم قشون دشمن شهرها را محاصره كرده و مردم شديدا مضطرب و گريان و حيرانند. در اين وقت شخصى نوارنى ، كه بر اسب سفيدى سوار بوده و شمشيرى بران در دست ظاهر شد. پرسيديم اين شخص كيست ؟ گفتند: او قمر بنى هاشم عليه السلام است و ما خوشحال شديم . حضرت بر لشگر اعدا حمله برد و آنها فرار كردند و ايشان هم تعقيب آنها پرداخت . تا اينكه آنها از كوه هاى نمن (كه تقريبا حدود مرزى آذربايجان است ) به داخل شهر خودشان گريختند و حضرت پرچمى را كه در دست ديگر داشت ، بر بالاى كوههاى آنجا نصب كرد و از چشمها غائب شد.
    همه مردم از شنيدن اين خوابها از آن چند نفر مؤ من امين خوشحال شدند و اطمينان پيدا كردند كه توسل آنها مورد توجه واقع شده است .
    پس از آن نيز زياد طول نكشيد كه پيشه ورى و سران دمكرات به كشور شوروى سابق فرار كردند و مملكت ما از اشغال عوامل روسيه نجات يافت .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  5. #155
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    139. جوان مختصر شفا يافت !
    مطلب سوم : ايامى كه در نجف اشرف بودم ، يك روز به كربلا مشرف شدم . كارى لازم داشتم و قرار بود با شخصى در حرم حضرت عباس عليه السلام ديدار كنم . پس از تشرف به حرم حضرت سيدالشهداء عليه السلام به حرم حضرت عباس عليه السلام آمدم و بعد از زيارت در بالا سر حضرت عليه السلام ، مشغول خواندن قرآن شدم تا شخص مزبور سر وعده اى كه داده بود بيايد. در قسمت بالا سر حضرت ، نزديك ضريح ، جوانى مريض (حدودا سى ساله ) را ديدم كه گويا دكترها گفته بودند، كار او از معالجه گذشته و بهبودى پذير نيست ، و لذا اقوامش او را براى استشفا دخيل بسته بودند.
    بارى ، من مشغول قرآن خواندن بودم ، كه ديدم يك زن محجبه كه عباى عربى پوشيده و روبنده اى بر چهره داشت ، نزد من آمد و به فارسى گفت : آقا، اين جوان ظاهرا فوت كرده است و خادمها چند بار گفته اند مريضتان را كه به ضريح بسته ايد باز كنيد و ببريد، ولى اين عربها اعتنا نكرده اند، حتى خود خادمها خواسته اند دخيل را باز كنند، با آنها دعوا كرده و مانع شده اند و ديگر خادمها جرئت اقدامى را ندارند. شما تشريف بياوريد و اين مريض را كه مرده است باز كنيد، زيرا شما سيد هستيد و از آنجا كه عربها براى سادات احترام خاصى قائلند، مانع شما نمى شوند. من در جواب گفتم : خانم ، من زبان آنها را در موقع صحبت كردن درست نمى فهمم .
    خانم مزبور خيلى اصرار كرد ولى من قبول نكردم و لذا رفت به خود آنها يعنى به عربها، به زبان خودشان سخنانى گفت كه در نتيجه ديدم چند نفر از آنها به طرف من آمدند و يكى از آنها دست مرا بوسيد و مطلبى را گفت كه فهميدم از من دعوت مى كند شالى را كه مريض ‍ خود را با آن ضريح بسته بودند، باز كنم ، زيرا از بهبودى وى ماءيوس شده اند. من بلند شدم آمدم ، جمعيت در اطراف ضريح و حول مريض زياد بود.
    ديدم ظاهرا مريض فوت شده و رنگش به زردى گراييده است . خواستم پارچه و شال را باز كنم ، شخصى از زائرين به من گفت : آقا شما باز نكن ، اين گونه كارها، كار اين خدمه است و آنان از رواق خارج شدم . ولى چون منتظر آن رفيق بودم كه با وى وعده ديدار داشتم ، دوباره از در ديگرى وارد اتاق شده و به قصد زيارت حضرت (به عنوان نيابت از ارحام و گذشتگان خودم ) داخل حرم شدم و زيارت كردم سپس آمدم در كنارى مشغول نماز زيارت شدم .
    جمعيت در بالاى سر زياد شده بود. يكوقت ديدم سر و صدا بلند شد. خيال كردم آن جوان فوت كرده ، و ارحام او سر و صدا به راه انداخته اند. ولى وقتى بلند شدم و آمدم ، ديدم آن جوان شفا يافته و بلند شده است ، زنها هلهله شادى مى كردند و اشعار بوسيدن دست و پيشانى وى مشغول شدند. جماعتى هم كه در صحن بودند تا فهميدند كرامتى از حضرت ظاهر شده ، دويدند آمدند و به پاره كردن لباسهاى وى پرداختند تا براى تبرك ببرند. خدمه حرم نيز كه در اثر كثرت جمعيت خوف آن داشتند جوان صدمه ببيند مانع هجوم و حمله مردم مى شدند. پس از آن ، ديگر به علت ازدحام ، اطلاع تفصيلى از جريان پيدا نكردم و به نجف برگشتم .
    140. آبروى رفته ما را باز گردان !
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ عبدالله مبلغى آبادانى ، از حوزه علميه قم ، موردى از مشاهدات خويش را چنين بيان داشته اند:
    در سال 1340 شمسى به اتفاق خانواده سفرى به آبادان كرديم . با اينكه در بدو ورود، قصد زيارت نداشتيم ، ولى در صبح فرداى اولين شب ورود به آبادان ، پس از انجام فريضه ، همسرم گفت : ديشب در خواب حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام را ديدم كه به اتفاق ايشان همسفر بوديم و من به محضرشان عرض كردم : آقا، ما ميل داريم كه به حضورتان شرفياب بشويم . چون سالهاست كه آرزوى زيارت سرور شهيدان امام حسين عليه السلام و جناب شما را در سر مى پرورانيم . من اين خواب را به سفر عتبات در آينده تعبير كردم .
    شب ديگر باز خوابى شبيه همين خواب ديد و مشاهده كرد كه گويا شب 15 شعبان است و ما در صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ايستاده ايم . اين خواب را نيز با بنده در ميان گذاشت . در باب تعبير اين خواب ديگر حرفى نزدم . فرداى آن روز به مدرسه علميه شهر آبادان ، كه به همت و سرپرستى حضرت آيت الله آقاى حاج شيخ عبدالرسول قائمى تاءسيس شده بود، وارد شدم . حاج شيخ فرمود: عبدالله ميل دارى به عتبات بروى ؟ من ، كه هر دو خواب را فراموش كرده بودم : آقا سر به سرم مى گذارى ؟! ايشان فرمود: خير، جدا عرض مى كنم . بنده گفتم : من ، با خانواده آمده ام و تنها نيستم .
    ايشان فرمودند: ديشب در عالم خواب ديدم كه شما را به عتبات عاليات فرستاده ام و مهمان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هستيد. در خواب ديدم ندايى به من داده شد. به ايشان پاسخ مثبت دادم . فرمود: در خواب ، همچنين جواز عبور و مبلغ ده دينار عراقى نيز لطف فرمودند. آن روز نهار را مهمان حجة الاسلام آقاى حاج سيد محمدهاشمى واعظ بوديم . نهار نخورده به طرف گاراژ قريه قسوه حركت كرديم . شب را در قسوه مانديم . پس از اذان صبح از طرف فاو به بصره ، از بصره به كاظمين ، و از آنجا به كربلا رفتيم و درست شب 15 شعبان وارد كربلا شده ، شب را در حرم امام حسين عليه السلام بيتوته كرديم و صبح بعد از نماز صبح به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مشرف شديم و اول طلوع آفتاب از حرم خارج شده و در صحن مطهر مقدارى استراحت نموديم .
    در اين موقع ، خانم جوانى كه در حدود 18 سال از عمرش مى گذشت و چند مرد و دو نفر خانم وى را همراهى مى كردند و حالت جنون شديدى در او مشاهده مى شد، وارد صحن گرديد. همراهانش عباى عربى بر بدن عريان او افكنده بودند.
    زمانى كه او را نزديك ايوان حضرت ابوالفضل عليه السلام بردند، يكى از زنان مى گفت : يا قمر بنى هاشم ، آبروى ما در ميان قبيله رفت و ديگر حيثيتى نداريم . ترا به جان مادرت فاطمه زهرا عليها السلام ما را يارى ده و آبروى رفته ما را به ما بازگردان !
    دختر را به حرم بردند. من و همسرم وارد حرم شديم تا جريان را از نزديك ببينيم ؛ البته چشمان خود را بسته بوديم . دختر را نزديك ضريح بردند.
    بيش از پنج دقيقه طول نكشيد كه ناگاه آن دختر ضجه زد و گفت : غطينى ! غطينى ! قد اءعطانى ابن فاطمة ما اءردت منه . يعنى : مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد، به خدا قسم پسر فاطمه زهرا عليها السلام آنچه از او مى خواستم به من داد!
    خدام فورا عبا بر سرش انداختند و براى او لباس آوردند، ولى مردم با ديدن اين منظره عباى او را پاره پاره كردند و دوباره عبا برايش آوردند و عباى دوم را نيز مردم به عنوان تبرك بردند. چنان ضجه و ناله در حرم مطهر آقا قمر بنى هاشم عليه السلام بلند شد كه عموم مردم از زيارت بازماندند.
    هر كجا كه آن دختر قدم مى گذاشت زائرين جاى پاى او را مى بوسيدند. يك هفته از اين جريان گذشت . ما در باب وضع مزاجى وى از بعضى از اهالى كربلا سؤ ال كرديم . آنان جنون قبلى او را تاءييد و سلامتى او را بعد از عنايت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام مورد تاءكيد قرار دادند. و افزودند كه : وى پس از شفا يافتن به قبيله خود برگشته چادرنشينان به استقبال او آمدند و برايش قربانى كردند.
    اين بود مشاهدات حقير از كرامت آقا ابوالفضل العباس عليه السلام ، كه همسرم نيز شاهد آن بود.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  6. #156
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    141. شفاى آية الله العظمى آقا ميرزا مهدى شيرازى (قدس سره )
    خطيب بزرگوار مرحوم حجة الاسلام والمسلمين آيت الله آقاى سيد محمدكاظم قزوينى (متوفى 13 جمادى الثانية 1415 ه . ق ) داماد فقيه بزرگوار شيعه مرحوم ميرزا مهدى شيرازى ، و مؤ لف كتاب على من المهد الى اللحدو كتابهاى ديگر)، در سال 1398 ق نقل كرد:
    مرحوم آيت الله ميرزا مهدى شيرازى قدس سره (متوفى شعبان 1380 ق )حدود هشت سال قبل مبتلا به ناراحتى كبد گرديد. روى اين امر، ايشان هر چه آب مى نوشيد آبها از بدن او دفع نمى گرديد، به حدى كه بدنش سنگين شد و قدرت حركت از او سلب گرديد.
    ناراحتى مزبور شدت يافت تا اينكه حتى خوابيدن هم برايش دشوار شد. يكى از شبهاى ماه رمضان كه به عيادتش رفتم و ايشان مرخص شدم ، به حرم حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مشرف گرديدم . حرم خيلى خلوت بود و شايد مجموع افرادى كه در حرم بودند از عدد انگشتهاى دست تجاوز نمى كرد، زيرا تمام مردم در آن وقت مشغول خوردن سحرى بودند.
    كنار ضريح نشسته ، ضريح را با دستانم گرفتم و، متضرعانه ، حضرت را شفيع درگاه الهى قرار دادم . در اين لحظه تداعى حاصل شده و قبر حضرت ابى الفضل العباس عليه السلام در نظرم مجسم گرديد. در لحظه مزبور، من از تمام جهات غافل بوده و عاجزانه در حال توسل قرار داشتم ، كه ناگهان ، صدايى مانند صداى شير در جنگل كه در ميان دو كوه بپيچد به گوشم رسيد و لرزه بر اندامم انداخت . صدا مفهوم نبود. از جا حركت كردم ، متعاقبا صداى دوم به گوشم خورد. از شدت ترس و هراس پا به فرار گذاردم و خود را با عجله به منزل رسانيدم ، ولى از شدت ترس و وحشت سحرى نخوردم . اذان صبح گفته شد، نماز خواندم ، ولى پس از آن هر كارى كردم كه بخوابم نتوانستم . بعد از مدتى ، لحظه اى خوابم برد و در عالم خواب ديدم نامه اى كوچك به دستم دادند كه دو سطر نوشته در آن بود.
    مضمون نوشته آن بود كه : ما، براى ميرزامهدى شفاعت كرديم و خداوند او را شفا خواهد داد. از خواب بيدار شدم و مجددا لرزه بر اندامم گرديد. خدمت مرحوم ميرزا مهدى رفتم و بشارت شفاى او را دادم . گريه كرد. خداوند وى را از آن مرض مهلك به واسطه داروى محمدى شفا داد و او يك سال بعد از اين واقعه عمر كرد و ديگر هيچ گونه ناراحتى از اين جهت نداشت .(319).
    142. با گفتن يا اباالفضل عليه السلام آرامشى برايم حاصل شد!
    علويه اى كه در تمام فاميل در راستگويى و صداقت شهرت بسزايى دارد و به نام و سخن نيك معروف است ، نقل كردند:
    حدود سال 1349 شمسى هجرى بود. براى اولين فرزندم وضع حمل داشتم و تقريبات 6 ماه از عمر طفل در رحمم مى گذشت . جهت ديدار با يكى از همسايگان به منزل او رفتم . در وسط حياط منزل ، به عنوان آب انبار كه آن زمان معمول بود گودالى كنده بودند. خانم صاحبخانه از كنار گودال رد شد، من هم خواستم به دنبال او عبور كنم ، كه يكدفعه پايم لغزيد و داخل گودال مزبور كه تقريبا 2 يا 3 متر عمق داشت افتادم .
    اتفاق خطرناكى بود، لذا در همان حال صدا زدم يا اباالفضل !
    با گفتن اين اسم مبار، آرامشى برايم حاصل شد. ترسم از بين رفت و عوض ناراحتى حالت خوشحالى برايم آمد و الحمدلله صدمه اى هم نديده بودم ؛ نه خودم و نه بچه ام . از شدت خوشحالى خنده ام گرفت . زن صاحب منزل و ديگران شديدا نگران و ناراحت شده و خود را به سرو گودال رساندند، ولى من هيچ گونه ناراحتى برايم پيش نيامد. از قرائن و اوضاع و احوال ، برايم يقين حاصل شد كه قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مرا و فرزندم را حفظ كرده است . بر منكرين كرمات لعنت !
    گشتم آخر خجل
    بر لب آبم و داغ لبت مى ميرم
    هر دم از غصه جانسوز تو آتش گيرم
    مادرم داد به من ، درس وفادارى را
    عشق شيرين تو آميخته شد با شيرم
    گاه سردار و علمدارم و گاهى سقا
    كه به پاس حرمت ، گشت زنان ، چون شيرم
    سعيها كرد عدو، تا كندم از تو جدا
    با وجودت ، كه تواند كه كند تسخيرم ؟
    در نگاه غضب آلوده من ، دشمن ديد
    كه چو شيرى من ازين جيفه دنيا سيرم
    بوته عشق تو كرده است مرا چون زرناب
    ديگر اين آتش غمها ندهد تغييرم
    گر مرا شور جوانى و بهار عمر است
    از خزان تو دگر اى گل زهرا پيرم
    سعى بسيار نمودم كه كنم سيرابت
    گشتم آخر خجل از كوشش بى تاثيرم
    اكبرت كشته شد و نوبتم آخر نرسيد
    سينه ام تنگ شد از بس كه بود تاخيرم
    غيرتم گاه نهيبم زند: از جا برخيز
    ليك فرمان مطاع تو شود پاگيرم
    تا كه مامور شدم علقمه را فتح كنم
    آيت قهر، بيان شد زلب شمشيرم
    سايه پرچم تو كرد سرافراز مرا
    عشق تو، كرد عطا دولت عالمگيرم
    كربلا كعبه عشق است و، من اندر احرام
    شد درين قبله عشاق ، دو تا تقصيرم
    دست من ، خورد به آبى كه نصيب تو نشد
    چشم من ، داد از آن آب روان تصويرم
    بايد اين ديده و اين دست ، دهم قربانى
    تا كه تكميل شود حج من و تقديرم
    زان جهت ، دست و پاى تو فشاندم برخاك
    تا كنم ديده فدا، چشم به راه تيرم
    اى قد و قامت تو، معنى قد قامت من
    اى كه الهام عبادت ، ز وجودت گيرم
    وصل شد حال قيامم ، ز عمودى به سجود
    بى ركوع است نماز من و اين تكبيرم
    جسدم را به سوى خيمه اصغر نبريد
    كه خجالت زده ز آن تشنه لب بى شيرم
    تا كند مدح ابوالفضل ، امام سجاد
    نارسا هست (حسان ) شعر من و تقريرم
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  7. #157
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    143. من از شما فرزند ناقص نخواسته ام !
    جناب مستطاب واعظ جليل القدر آقاى حاج سيدعلى مدرسى يزدى در يادداشتى كه به دفتر مكتب الحسين عليه السلام ارسال داشته اند، چنين مرقوم نموده اند:
    سال 1342 شمسى بود كه موفق به زيارت حضرت سيدالشهدا و برادر بزرگوارش ، حضرت قمربنى هاشم عليه السلام شدم .
    روزى پس از زيارت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به يكى از خدام حرم آن حضرت گفتم : يك كرامت را كه به چشم ديده اى برايم تعريف كن . خادم گفت : روزى يكى از شيوخ عرب را ديدم كه سواره وارد صحن شد. وى كه بچه اى را در بغل داشت ، وقتى به ايوان حضرت رسيد، آن بچه را به طرف قبر مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام پرتاب كرده و خطاب به آقا عرض كرد: من بچه ناقص از شما نخواسته ام !
    من نگاهم به بچه افتاد، ديدم از پا عليل است ولى پس از مدتى سالم به طرف پدر برگشت ! از آن پدر پرسيدم قضيه چه بوده است ؟!
    گفت : من فرزند نداشتم . متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدم تا از خدا بخواهد كه خدا فرزندى به ما عنايت فرمايد. در نتيجه ، خدا اين پسر را به ما مرحمت كرد. ولى پسر معلول به دنيا آمده بود و همسرم آن را از من پنهان مى داشت تا من به نقص عضو وى پى نبرم . تا اينكه بالاخره روزى چشمم به پاى فرزندم افتاد و فهميدم معلول است . علت آن نقص عضو را پرسيدم . همسرم گفت : از روز تولد به همين نحو بوده است ، ولى من وقتى كه او را قنداق مى كردم از شما پنهان مى داشتم ، تا امروز اين راز فاش شد.
    من هم بچه را از همسرم گرفته و به حرم مطهر قمر بنى هاشم عليه السلام آوردم و عرض ‍ كردم :
    آقا جان ، من از شما فرزند ناقص نخواستم و او را پرت كردم به طرف حرم ، و اكنون شما ديديد كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام پسرم را شفا داد.
    144. شفاى سيدجواد يزدى به دست با كفايت قمر بنى هاشم عليه السلام
    جناب ثقة الاسلام آقاى شيخ ‌على معتمدى اصفهانى ساكن شهرقائم قم در تاريخ 27/2/1373 ش طى يادداشتى براى مؤ لف جريان شفاى آقاى سيدجواد يزدى را به شرح زير توضيح داده است :
    اولا، بايد بگويم آقا سيدجواد دهقانى يزدى پيرمردى است معمر كه در حدود 90 سال از عمرشان مى گذرد. ايشان 10 سال پيش از تاريخ تحرير اين نوشته ، سكته قلبى مى كند و از آن زمان تا مدتها به طور متوسط در هفته چندبار دچار حمله قلبى مى شود و تنگى نفس ‍ هم ضمنا داشته اند. در اواخر سال 1371 علاوه بر بيماريهاى فوق ، به مرض حبس ‍ البول (پروستات ) نيز مبتلا گشتند. پس از مراجعه به دكتر و عكسبردارى و غيره ، نظر دكترها اين مى شود كه وى حتما بايد تحت درمان و عمل جراحى قرار گيرد.
    آنها هيچ گونه دارويى به ايشان ندادند و اين درد باعث شد كه به او سند وصل كنند و قريب يك ماه در بستر افتاده بود، از آن طرف دكتر قلب به او اجازه عمل جراحى نمى داد، چون نظرش اين بود كه عمل مزبور برايش خطر مرگ را در بر دارد.
    خود سيدجواد مى گويد: از بس دردها مرا كلافه كرده بود، شبى توسل به جدم پيدا كردم . ماه مبارك رمضان هم بود.
    در خواب ، ديدم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام تشريف آوردند و فرمودند: برو خودت را بشوى ! عرض كردم با اين وضع سند چطور مى توانم خودم را بشويم ؟!
    فرمودند: كار نداشته باش ، برو خودت را بشوى ! در آن وقت از خواب بيدار شدم و صداى اذان صبح را شنيدم . فرزندم سيدمهدى آمد. قضيه را به ايشان گفتم . او سند را باز كرد و من به حمام رفتم و خود را شستشو دادم . در پى اين قضيه ، ناراحتى پرستات كاملا برطرف شد و هيچ اثرى از آن باقى نماند. پس از آن به دكتر متخصص مراجعه كردم . بعد از معاينه ، گفت : شفايت داده اند!
    اين بود داستان شفايافتن سيدجواد به عنايت و لطف حضرت قمربنى هاشم عليه السلام . عده زيادى از مؤ منين و همسايگان ايشان شاهدند كه سيد مزبور يك ماه در بستر افتاده بود و هيچ كس گمان نمى كرد كه وى سالم از بستر برخواهد خاست ، ولى او شفا يافت .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  8. #158
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    145. ناراحتيت را بگو، ما محرم تو هستيم !
    جناب آقاى معتمدى فوق الذكر، در برنامه ديگرش ، كرامتى ديگر از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام و خواهر بزرگوارشان ، حضرت زينب عليها السلام ، اينچنين مرقوم داشته اند:
    ماه رجب سال 1371 شمسى بود. يكى از دوستانم ، كه مدتها با هم آشنا هستيم و بنده براى روضه به منزل ايشان مى رفتم ، روزى به من گفت : يكى از فاميلهاى دور ما چندين مرض و ناراحتى داشت ، اينك در اثر توسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام و حضرت زينب عليهاالسلام رفع گرفتارى از او شده است . پارچه اى را هم به وى داده اند و او مقدار كمى از آن پارچه را براى خانواده ما آورده است ، و آن پارچه را به من نشان داد. من بوسيدم عطر از آن استشمام كردم . پس از آن آدرس فرد شفا يافته را از او گرفتم تا جريان شفا گرفتنش را از خود او بشنوم . چون مريض مزبور زن بود، لذا با همسرم به اتفاق يكى از دوستان ، به نام آقا عبدالله معماريان كه او هم همراه خانمى بود، به منزل آن زن شفا يافته رفتيم .
    خانه زن در شهر قم ، خيابان چهارمردان ، ميدان مير، جنب مدرسه ستيه قرار داشت . پس ‍ از آنكه آن خانم را در منزلش ديديم ، من گفتم : ما چنين داستانى را درباره شما شنيده ايم ، چه خوب است خود شما آن را برايمان بيان كنيد.
    خانم شرح داستان خود را چنين آغاز كرد: من به ناراحتى قلب مبتلا شده بودم و به دكترهاى زيادى هم در قم و تهرامن مراجعه كردم ؛ علاج نشد. چند ماه قبل دستم هم درد گرفت به گونه اى كه مشتم گره شد و ديگر باز نمى شد. دكتر معالج گفت : چاره اى ندارى جز اينكه دست تو مورد عمل جراحى قرار گيرد. ضمنا چند ناراحتى ديگر هم داشتم : مثلا بچه اى داشتم كه در بمبارانهاى زمان جنگ ، چشمش آسيب ديده بود و نزديك به كورى بود، به نحوى كه دكترها هم نتوانستند علاج كنند و خلاصه هر چه داشتيم خرج كرديم و هيچ نتيجه نگرفتيم . در اثر اين فشارها، دلم شكست و چاره اى جز توسل نديدم . ذكر حضرت ابوالفضل عليه السلام و نيز ذكر حضرت زينب عليهاالسلام را مى گفتم و مى گريستم (ذكر حضرت عباس عليه السلام را من در جلسات روضه ياد گرفته بودم ولى ذكر حضرت زينب عليهاالسلام را نمى دانستم و متاءسفانه يادم رفت كه از او بپرسم چه بوده است ؟ - معتمدى ).
    تا اينكه دو هفته گذشت . در اين مدت كارم - همه - توسل به اين دو بزرگوار شده بود و از صبح تا غروب آفتاب مى گريستم . فرزندم هم كه ناراحتى چشم داشت ، يك روز كه وضع گريه و توسل مرا ديد به من گفت مادر شفاى شفاى مرا هم بگير. اين حرف را كه شنيدم ، دلم آتش گرفت كه بچه در اين سن چنين حرفى را مى زند، لذا به گريه افتادم .
    چند ساعتى از شب گذشت ، خوابم برد. در عالم خواب ديدم درب خانه ما را مى زنند.
    درب را باز كردم ، ديدم يك مرد عرب و يك زن عربند. فرمودند: ما مى خواهيم به منزل شما بياييم . با خود گفتم : ما كه با عربها آشنايى نداريم ، اينها چه كسى مى باشند كه مى خواهند به منزل ما بيايند؟ بالاخره گفتم : بفرماييد. تشريف آوردند و در همين اطاق - كه مى بينيد- نشستند. سپس آن خانم رو به من كرده و فرمود:
    چه ناراحتى دارى ؟ عرض كردم : اى خانم ، انسان نمى تواند درددلش را به همه كس ‍ بگويد. فرمود: چرا بگو، ما محرم تو هستيم . پس من هم شروع به تشريح گرفتاريهاى خود نمودم و گفتم : بچه ام نابينا شده ؛ ناراحتى قلبى دارم ؛ دستم عليل شده ؛ و چه و چه ... وقتى كه خواستند بروند، متوجه شدم كه آن مرد عرب ، قامتى بلند دارند و دريافتم وى حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هستند و آن زن هم بى بى حضرت زينب كبرى عليهاالسلام مى باشند.
    وقتى كه آن دو بزرگوار تشريف بردند، همان آن چشم باز كرده و از خواب بيدار شدم و ديدم اطاق روشن است . نخست خيال كردم كه مهتابى روشن شده است ولى يك لحظه بيشتر طول نكشيد كه ديدم اطاق خاموش شد؛ لذا فهميدم روشنايى اطاق از مهتابى نبوده است . به هر حال وقتى به خودم آمدم ، ديدم يك قطعه پارچه روى دستم هست و آن دستى كه بسته شده بود باز شده و هيچ گونه ناراحتى ندارم . پس از آن مرض قلبى من كاملا برطرف شد و فرزندم نيز كه نزديك بود نابينا بشود بهبودى كامل يافت و حاجتهاى ديگرى هم كه داشتم همگى برآورده شد.
    در اينجا، خانم مزبور، قسمتى از آن پارچه را كه در آب انداخته بود، آورد و مقابل ما گذاشت و ما مقدارى از آب آن پارچه را كه در شيشه اى قرار داشت نوشيديم .
    آنچنان بوى عطر و گلاب مى داد كه به او گفتم : خانم ، عطر به اين آب زده اى ؟! قسم خورد كه نه ، اين بوى عطر گلاب از خود اين پارچه است ! نيز مقدارى از آن پارچه را به اين جانب و رفيقم ، آقاى عبدالله معماريان ، داد و هم اكنون كه دو سال از آن قضيه مى گذرد، هنوز همان بوى خوشى كه از آن پارچه و از آن آب ، بنده استشمام كرده ام در آن باقى است . در خاتمه اين جمله را هم ناگفته نگذارم كه شنيدم آهسته به زنهاى همراه ما مى گفت : از دو هفته پيش تا حالا كه اين قضيه رخ داده ، سه مرتبه بدنم را شسته ام بوى عطرش نرفته است .
    146. راننده كشته شد، اما من به لطف آقا زنده ماندم !
    جناب آقاى سيدرضا سيدرضائى نقل كردند:
    در سال 1340 هجرى شمسى شاگرد راننده ماشين بارى بودم . از شهسوار براى تهران بار پرتقال زديم و حركت كرديم . در جاده كندوان پس از خارج شدن از تونل به طرف تهران بالاى گچسار ماشين از جاده منحرف شده و به طرف دره سقوط كرد. پس از دو سه بار غلتيدن ، عرض كردم : يا اباالفضل العباس عليه السلام ، من از پانزده سالگى درب خانه برادر شما خدمت مى كنم ، به دادم برس ! و ديگر چيزى نفهميدم . اين اتفاق در ساعت 10 شب رخ داد. فردا صبح ساعت 8 به هوش آمدم . ديدم آفتاب زده و من هم روى برفها افتاده ام . مرا به بيمارستان كرج رساندند.
    دكتر گفت : اثر زخم و غيره ديده نمى شود! با اينكه ، راننده ماشين را بين رفته و به رحمت الهى پيوسته بود، بنده به لطف و محبت آقا قمر بنى هاشم عليه السلام زنده و سالم مانده بودم .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  9. #159
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩







    147. چشمهاى آن جوان شفا يافت
    خطيب توانا، جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاى سيدجاسم طويريجى نقل كردند:
    عشيره اى در عراق وجود دارد كه به نام آل سيار معروف است . يك روز دخترى از آنها در كنار رودخانه چند گاو را مى چرانده است . هواى گرم و در حدود ظهر بوده است . چون مسير خلوت بوده و كسى از آنجا رد نمى شده است ، دختر عبايه اش (چادر عربى ) را كنارى مى گذارد و با پيراهن و غيره داخل آب مى رود. ولى يكدفعه متوجه مى شود كه جوانى از آنجا عبور مى كند دختر خودش را پشت درختى پنهان مى كند تا جوان رد مى شد و سپس به آب تنى مى پردازد. زمانى كه از آب بيرون مى آيد، مى بيند عبايه اش نيست ، به منزل رفته و ماجرا را براى پدر و مادرش تعريف مى كند و مى گويد: احتمال دارد عبايه را آن جوان برداشته باشد، چون به غير از او كسى از آن حوالى عبور نكرد. ممكن است از روى دشمنى عبايه را برداشته باشد.
    پدر و مادر دختر به سراغ جوان رفته ، قضيه را به او ابلاغ كردند و مادر دختر هم نذر كرد كه اگر پاكى ساحت دخترش ثابت شد، گاوى را قربانى كند و در راه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام احسان نمايد.
    جوان در حرم حضرت عباس عليه السلام قسم خورد كه من خبر ندارم . به مجرد قسم از دو چشم نابينا شد و مردم هم ريختند و او را كتك زيادى زدند.
    جوان گفته بود: من از عبايه خبرى ندارم و ظاهرا حق با او بود. بنابراين ، پيداست كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در اين جريان كارى دارد. بارى ، مادر دختر اداى نذر كرد و گاو را سر بريد و عبايه از شكم گاو نر بيرون آمد. سپس بلافاصله و بدون معطلى چشمهاى آن جوان نيز بينايى خود را بازيافت و بدينگونه ، كرامتى بارز از قمر بنى هاشم عليه السلام ظاهر گرديد.(320)
    148. يا اباالفضل العباس عليه السلام بچه ام را به شما سپردم !
    نگارنده گويد: آيت الله سيد محمدمهدى موسوى خلخالى صاحب كتاب فقه الشيعة و كتابهاى سودمند ديگر(كه از شاگردان برجسته حضرت آيت الله العظمى آقاى حاج سيدابوالقاسم خوئى قدس سره (321) مى باشد)، و امام جماعت مسجد صدريه ميدان خراسان ، خيابان رسام تهران كه به رهبرى ايشان هر ساله در نيمه شعبان سه شب براى تولد حضرت حجة بن الحسن العسكرى عجل الله تعالى فرجه الشريف جشن مفصلى مى گيرند. ايشان در شب شام غريبان آيت الله العظمى آقاى حاج سيد محمدرضا موسوى گلپايگانى قدس سره برابر شب يكشنبه 21 آذر 1372 جمادى الثانى 1414 ق در مسجد بالاى سر كريمه اهل بيت عليهم السلام حضرت فاطمه معصومه عليه السلام حكايتى چنين نقل فرمودند:
    بنده مادربزرگى داشتم كه به هنگام رحلت قريب 100 سال از عمرش مى گذشت . ايشان به همراه دو دخترش عازم رحلت عتبات عاليات شدند تا در آنجا مجاور باشند. وقتى حركت مى كنند، به اسدآباد كه مى رسند دزدها كاروانشان را غارت مى كنند. در همين اثنا قنداقه اى از دست مادرش مى افتد و به طرف دره سقوط مى كند.
    يكدفعه مادر صدا مى زند: يا اباالفضل العباس عليه السلام بچه ام را به شما سپردم ! بعد از مدتى كه جمعيت از دست دزدها نجات يافته و به قعر دره مى روند، مى بينند بچه صحيح و سالم بالاى سرسنگى قرار دارد و از عنايات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هيچ گونه آسيبى به او نرسيده است !
    149. ناگهان دو دست در فضا ظاهر شد!
    1. در فروردين ماه سال 1373 ش براى صله ارحام عازم بندرعباس بودم . در مسير بندرعباس با مسجد بسيار شكوهى به نام مسجد حضرت ابوالفضل عليه السلام مصادف شدم كه داراى مرافق بسيار فراوانى بود. مراكز درمانى و ساختمانهاى عام المنفعه اى را در اطراف مسجد ساخته و وقف آن كرده بودند، و مسجد و ساختمانهاى تابعه با كاشيهاى بسيار زيبايى مزين شده بود، حتى دو محل پمپ بنزين نيز كه در دو طرف جاده و در مجاورت مسجد قرار داشت ، با همان كاشيكاريهاى مسجد تزيين شده بود. عظمت ، جذابيت مسجد، و عدم هماهنگى آن با بيابان برهوتى كه مسجد با آن همه منضمات در وسط بيابان جويا شوم . گفتند كه اين مسجد داستان جالبى دارد و آن اينكه :
    روزى يكى از رانندگان تريلى كه از اين نقطه عبور مى كرده خوابش مى برد.
    ماشين از جاده خارج مى شود و در حاليكه يك طرف تريلى كاملا از زمين فاصله گرفته بوده ، در سراشيبى قرار مى گيرد. راننده از خواب بيدار مى شود و خود را در كام مرگ مى بيند، و يكمرتبه فرياد مى زند: يا اباالفضل !
    در همان لحظه مشاهده مى كند كه دو دست در فضا ظاهر شد و تريلى را به طرف جاده هل داد. سپس با كمال تعجب مى بيند كه چرخهاى تريلى بر روى زمين قرار گرفت و ماشين به صورت اعجازآميزى به جاده بازگشت و تحت كنترل راننده در آمد.
    راننده تريلى با ديدن اين كرامت باهره از ماشين پياده مى شود و آن نقطه را علامت مى گذارد. آنگاه به وطن خود مى رود، اموال منقول و غيرمنقول خود را مى فروشد و به تاءسيس اين مسجد و ساختمانهاى تابعه اقدام مى كند.
    با پخش خبر اين كرامت ، ديگر رانندگان و افراد خير نيز به ساختمان آن كمك مى كنند تا، چنانكه مى بينيد، اين مجتمع بزرگ حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به صورت بسيار آبرومندى در وسط خيابان ساخته مى شود.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  10. #160
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    150. چند لحظه صبر كنيد، همگى شفاى كامل خواهيد يافت !
    2. داستان زير را يكى از وعاظ تبريز، به نقل از افراد موثق ، بر سر منبر نقل كرد:
    مرحوم دربندى ، در ايام اقامتش در عتبات ، به منظور زيارت حضرت ثامن الحجج عليه السلام به ايران آمد و به هنگام مراجعت از طريق آذربايجان عازم عتبات گرديد.
    پيش از مراجعت به عتبات ، بنا به تقاضاى مردم متدين تبريز به مدت ده روز در آن شهر اقامت كرده و در مسجد جامع تبريز بساط تبليغ و ارشاد گسترد.
    مى گويند: جاذبه منبر ايشان به قدرى قوى بوده كه فضاى مدرسه طالبيه و مساجد موجود در آن ، از مردم متدين و عاشق دلسوخته سالار شهيدان پر مى گشت ، و هر روز جمعى از عاشقان حسينى در اثناى روضه ايشان غش مى كردند و روى دستها از مسجد بيرون برده مى شدند.
    در آذربايجان مرسوم بوده است كه روز آخر هر مجلسى به قمر منير بنى هاشم عليه السلام توسل مى جويند. لذا مرحوم دربندى نيز روز نهم مجلس اعلام كرد: فردا، روضه حضرت ابوالفضل عليه السلام را مى خوانم ؛ هر كس مريضى صعب العلاج دارد بياورد اينجا، كه ان شاء الله شفاى همه شان را از قمر منير بنى هاشم عليه السلام خواهيم گرفت .
    روز بعد در شهر تبريز هر چه مريض و مريضه بود، به مجلس ايشان آوردند: تعداد بيمارانى كه با پاى خود به مجلس آمدند بى شمار بود و تعداد كسانى كه روى تخت و يا با وسايل ديگر به مجلس آورده بودند به بيست وهفت نفر مى رسيد.
    هنگامى كه مرحوم دربندى وارد مسجد شد نزد بيماران رفت و از آنها تفقدى كرد و به آنان فرمود: چند لحظه ديگر صبر كنيد، همگى با شفاى كامل از اين مجلس بيرون خواهيد رفت .
    زمانى نيز كه بر فراز منبر قرار گرفت ، خطاب به قمر منير بنى هاشم عليه السلام عرض كرد: اى مولاى من ، من به عنوان نوكر شما به اهالى اين شهر وعده داده ام كه امروز همه بيمارانشان از اين مجلس با تن سالم بيرون مى روند؛ از كرم شما بسيار دور است كه نوكر خود را در ميان اين همه مردم ، بى اعتبار كنيد.
    آنگاه روضه بسيار با حالى خواند كه در نتيجه آن همه مردم با بى تابى گريه كردند و جمعى غش كرده و روى دست مردم به بيرون برده شدند. هنگامى كه مجلس به پايان رسيد، همه آن 27 نفر با پاى خود، با تن سالم و شفاى كامل به منزل خود رفتند! و اين يكى از بركات حضرت ابوالفضل عليه السلام است كه در يك مجلس دهها نفر مريض صعب العلاج به آن باب الحوائج الى الله شفا پيدا كنند.(322)
    151. اگر به نذرش عمل كند خوب مى شود!
    3. مرحوم آيت الله آقاى حاج سيدمحمود مجتهدى سيستانى قدس سره (متوفى 16 رمضان سال 1414 هجرى قمرى ) مى فرمود:
    يكى از دوستان ما بشدت مريض شد، به گونه اى كه چند ماه گويى در حال جان كندن بود و همه دوستان از اين امر ناراحت بودند. پيرمردى بود كه گاهى براى ما خبرهايى مى آورد، از او علت اين وضع را استفسار نمودم ، گفت : اين شخص گوسفندى را براى حضرت ابوالفضل عليه السلام نذر كرده و سپس فراموش كرده است آن را انجام دهد؛ اگر به نذرش ‍ عمل كند خوب مى شود.
    به برادر آن شخص گفتم ، او گفت : شما مى دانيد كه برادرم همه زندگى اش را در راه خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام خرج كرده است . گفتم : به هر حال اين كار بايد بشود، اگر براى سلامتى و بهبودى برادرتان ارج قائليد، بايد اين كار را انجام دهيد.
    او قانع شد و از منزل ما رفت ، گوسفندى خريد و به منزل برادرش برد تا در آنجا ذبح كند، مشاهده كرد كه برادرش نشسته ، مشغول غذا خوردن است .
    معلوم شد كه همان لحظه كه او گوسفندى را خريدارى كرده ، در همان لحظه او بلند شده و پس از گذشت چندين ماه براى اولين بار سر سفره غذا نشسته و مشغول غذا خوردن شده است !
    استمداد حضرت ابوالفضل عليه السلام از امام حسين عليه السلام
    اى كه خاك قدمت سرمه چشم تر من
    كن قدم رنجه بيا پاى بنه بر سر من
    خانه زاد توام اى سرور اقليم وجود
    افتخار است بگويى تو اگر نوكر من
    مرتضى از نجف آمد، توهم از خيمه بيا
    كن خلاص از غم حسرت دل غمپرور من
    حسرتم بود نبود ام بنينم به كنار
    مادرت فاطمه آمد عوض مادر من
    دستم افتاد و نگون گشت علم غرقه به خون
    واژگون گشت ز مركب چو علم پيكر من
    اى پناه همه مظلوم ز پا افتاده
    وقت آن است كه دستى بكشى بر سر من
    دستگير همه وامانده ، بيا دستم گير
    از ره لطف ، فشان آب بر اين آذر من
    نگران توام اى شاه كه جان بسپارم
    خنجر قاتل دون آمده بر حنجر من
    شاهبازت به كف كركس دون افتاده
    دست تقدير بر افكنده ز تن شهپر من
    مى نمودم به سوى خرگه سلطان پرواز
    كوفيان گر ز ره كينه بكند پر من
    بجز از ديدن وجه الله باقى رويت
    آرزوى دگرى نى به دل مضطر من
    نام تو در لب و، بر خاك همى مالم رخ
    مى نويسد به زمين نام تو چشم تر من
    دادن دست به عشقت چه لياقت دارد
    اى به قربان تو بشكسته سر اى سرور من
    من (حسينى ) نسبم ، چشم به دست كرمت
    خالى از قول اباطيل رود دفتر من
    همه عمرم ، به تو من گفته ام آقا، مولا
    از ره لطف بگو نوكر من ، چاكر من (323)

    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

صفحه 16 از 20 نخستنخست ... 6121314151617181920 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •