۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩
صفحه 18 از 20 نخستنخست ... 814151617181920 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 171 تا 180 , از مجموع 195
  1. #171
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    175. اى ابوالفضل مسلمانها، كرامت كن چرخهاى هواپيما باز شود!
    جناب آقاى دكتر غلامرضا باهر، رياست محترم بيمارستان آية الله العظمى حاج سيد محمدرضا موسوى گلپايگانى قدس سره در قم ،طى نوشته اى در تاريخ 24/6/74 مرقوم داشته اند:
    3. داستان زير را دوست عزيز و يار ديرينم كه ارادت به او را از دوران دبيرستان در وجودم احساس مى كنم برايم تعريف كرده است و من براى آشنايى بيشتر خوانندگان درباره كرامات ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام به رشته تحرير در مى آورم و در پايان ، قطعه شعرى را نيز كه در تاريخ 30/2/72 با عنوان علمدار كربلا سروده ام تقديم مى كنم . دوستم مى گفت :
    از مشهد با هواپيمايى عازم تهران بوديم . در انتهاى سفر، وقتى چراغهاى كمربندها را ببنديد روشن شد، همگان كمربندها را بستند و منتظر فرود هواپيما در فرودگاه شدند. اما لحظه اى بعد بلندگوى هواپيما، سرنشينان هواپيما را مخاطب قرار داد و گفت : ما در بالاى باند فرودگاه در حال گشت زدن هستيم و چرخهاى هواپيما به علت نقص فنى باز نمى شود، لطفا آماده رويارويى با پيش آمد احتمالى سقوط و خروج مبارزه با سقوط و انفجار احتمالى هواپيما را به كار گيرند.
    مردم مشغول گريه و زارى و خداحافظى با يكديگر بودند كه ، ناگهان يك مسافر ارمنى با لهجه خاص خود گفت : اى ابوالفضل مسلمانها! كرامت كن تا چرخهاى هواپيما باز شود! ناله اين فرد دلسوخته كار خود را كرد و چرخها باز شود با سلامت كامل در فرودگاه بر زمين نشست !
    آقاى دكتر باهر، شعرى نيز در باب علمدار كربلا عليه السلام سروده اند كه زينت بخش اين گفتار مى سازيم :
    اى علمدار كربلا عباس
    دست من ، دامن تو يا عباس
    درد دل دارم و، ندارم كس
    جز تو بر درد دل دوا عباس
    هر درى را زدم ، مرا راندند
    تو مران از درت مرا عباس
    همه گويند كاشف الكربى
    طاقتم طاق شد بيا عباس
    از جفاى ستمگران زمان
    شد ز تن دست تو جدا عباس
    گر چه در تن ترا نباشد دست
    دست گير از من گدا عباس
    وعده آب دادى اما شد
    نقش بر آب وعده ها عباس
    با چه رو سرى كودكان رفتى
    دست خالى به خيمه ها عباس ؟!
    آفرين بر تو چون ترا زهرا
    يا بنى كند صدا عباس ؟!
    داستان ارادتت به حسين عليه السلام فرمود
    شد ز غم من دوتا عباس
    هرگز از خاطر (سعيد)نرفت
    بانگ اءدرك اءخاك يا عباس
    176. مرا هم به ديانت اسلام و مذهب شيعه دلالت كنيد!
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ ‌على قرنى گلپايگانى صاحب تاءليفات كثيره ، در كتاب منهاج البيان على نهج الاخبار و القرآن (ص 24 و 25) آورده است :
    4. يكى از رانندگان اتوبوس شهرستان قم نقل كرد در ايامى كه راه عتبات عاليات باز بود، من مرتبا از قم به كاظمين عليه السلام مى بردم و از آنجا مسافر به قم مى رسانيدم ، در يك نوبت كه از كاظمين عليه السلام مسافر زده بودم و مى آمدم ، به گردنه پاطاق كه نسبتا گردنه سختى است رسيدم . در وسط گردنه ديدم ماشين نفت كشى از سرگردنه پيدا شد و قدرى كه آمد من متوجه شدم ترمز او پاره شده و اكنون آن ماشين سرگردنه پيدا شد و قدرى كه آمد من متوجه شدم ترمز او پاره شده و اكنون آن ماشين بر حسب عادت مى آيد ماشين مرا زير مى گيرد و شصت مسافرى كه همه زوار قبر امام حسين عليه السلام مى باشند له و نابود مى كند ، و اصلا راه فرارى هم از براى خود نمى ديدم . دستم رفت تا دربى را كه در پهلوى خودم بود باز نمايم و خود را به بيرون پرتاب كنم تا اقلا خود كشته نشوم ، كه ناگاه ماشين نفت كش كه به سرعت به طرف ما مى آمد سرش برگشت و به كوه خورد و خوابيد.
    من اتوبوس را نگاه داشتم و دويديم و ديديم درب ماشين به كوه گير كرده و راننده صدمه اى نديده و لكن نمى تواند از ماشين بيرون آيد. به زحمت درب ماشين را باز كرديم و راننده را بيرون كشيديم . به مجرد آنكه از ماشين بيرون آمد، سؤ ال كرد: شما چه مذهبى داريد؟ گفتيم : مسلمان و شيعه مى باشيم . گفت : مرا هم به ديانت اسلام و مذهب شيعه دلالت نماييد، زيرا من ارمنى بوده و به كيش نصرانيت معتقدم . گفتيم : بگو اءشهد اءن لا اله الا اللّه و اءن محمدا رسول الله .
    پس از آنكه شهادتين را بر زبان جارى ساخت ، پرسيد: عباس كيست ؟ ما گفتيم : عباس ‍ فرزند اول از ائمه ما على بن ابى طالب عليه السلام است . سؤ ال كرديم : چطور تو از عباس ‍ سؤ ال مى كنى ؟ گفت : در ايران كه رانندگى مى كردم ، رفقاى راننده شيعه مى خواستند مرا به مرام تشيع دلالت و رهبرى نمايند و لكن من قبول نمى كردم . آنان از راه دلسوزى و نصيحت به من فرمودند هر گاه جايى بيچاره شدى و خواستى خود را از گرفتارى برهانى ، بگو: يا اباالفضل العباس ، و او قطعا از تو دادرسى خواهد نمود.
    اين مطلب در ذهن من بود تا اينكه چون ماشين من از بالاى گردنه سرازير شد، ناگاه ترمز آن بريد و من يقين كردم كه ماشينم به ته دره سقوط مى كند و بدنم قطعه قطعه مى شود، لذا ناچار شدم و چند مرتبه گفتم : يا اباالفضل العباس . آرى ، ماشين مرا را وقف او نموده و تا زنده باشم در راه روضه خوانى او مصرف مى نمايم و همانجا با انگشت خود با مركب در جلو ماشين نوشت : شركت با اباالفضل العباس عليه السلام .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  2. #172
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    177. ماجراى شگفت ما، و نيز نجات شخص مسيحى از مرگ حتمى به عنايت قمر بنىهاشم عليه السلام
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ محمدرضا خورشيدى ، در تاريخ 4 رجب 1416 ق ، طى مرقومه اى نوشتند: آقاى منتظرى (ساكن بابل ) - كه قبلا نيز 4 كرامت ايشان را ذكر كرديم - نقل كردند:
    5. با خانواده ، از شهر خود (بابل ) به تهران آمديم . حدود 60 كيلومترى بابل ، در جاده هراز (كه تونلهاى متعدد شروع مى شود) در داخل تونل اول ، سيمهاى برق ماشين اتصال پيدا كرد و آتش گرفت . فرياد و جيغ بچه ها بلند شد كه ، ماشين آتش گرفت ! من دستم را در ميان سيمها كه شعله اى از آتش شده بود گذاشتم و سيمها را قطع كردم . دستم سوخت ، ولى ماشين سالم ماند؛ اما با اين كار از روشنايى چراغهاى اتومبيل محروم مانديم ، مهم اين بود كه اقلا حدود پانزده تا بيست تونل (كه بعضى از آنها خيلى هم طولانى مى باشند) در پيش داشتيم .
    پسرم مى گفت : بابا برگرديم بابل ماشين را تعمير كنيم و بعد به سوى تهران حركت كنيم . گفتم : من كه كارم اين است كه براى قمر بنى هاشم عليه السلام گوشت به فقرا مى دهم و حتى بعضى همسايه ها از من گله مى كنند كه چرا اين گوشت نذرى به ما نمى رسد؟ اينك دست توسل به دامن ايشان مى زنم ؛ از ابوالفضل چه ديدى ؟! بگو: يا اباالفضل ! و برويم .
    بارى به طرف تهران حركت كرديم . توجه داريد كه اتومبيل ما ديگر حتى يكى از چراغهاى كوچك آن هم قابل روشن شدن نبود، چون كليه سيمهاى چراغ را براى اينكه آتش نگيرد از باطرى ماشين قطع كرده بودم و خاموش بودن چراغ در داخل تونل نيز صد در صد مساوى با تصادف است ، زيرا داخل تونل در آن زمانها كه 40 سال قبل بود تاريك محض ‍ بود. با اين حال ، به محض اينكه وارد تونل دوم شديم با كمال تعجب ديديم چراغ جلوى ماشين ، مثل نورافكن داخل تونل را روشن كرده است !
    از تونل كه بيرون آمديم ، به پسرم گفتم : پياده شو و چراغ را ببين ! پياده شد و گفت : چراغ خاموش است ! دوباره حركت كرديم و در تونل بعدى هم چراغ با روشنگرى عجيب خود به حيرت ما افزود! فهميدم لطفى از جانب آقا شده است .
    بدون روشنگرى عجيب خود ادامه داديم و خلاصه ، داخل هر تونل كه مى رسيديم چراغ با نورى خيره كننده فضا را روشن مى كرد ولى به مجرد اينكه از تونل بيرون مى آمديم تلالؤ خود را از دست مى داد ، مثل اينكه ماشين چراغ ندارد!
    در اثر مشاهده اين صحنه شگفت ، حال عجيبى به من دست داده بود كه نمى توانم توصيف كنم . ذوق زده شده بودم و مرتبا گريه مى كردم ، تا بالاخره به تهران رسيديم . طبعا مى بايستى سيم سيمهاى سوخته را مرمت مى كردم . گفتم اگر ماشين را نزد رفيقم كه باطرى ساز ببرم ، اول حرفى كه مى زند اين است كه : من كه به شما گفته بودم با اين ماشين مسافرت نكن !! و اين باعث شرمندگى من مى شود، لذا ماشين را نزد باطرى ساز ديگرى كه مردى ميان سال ولى غريبه بود( و بعدا فهميدم كه وى فردى ارمنى است ) بردم . به او گفت : بيا يك نگاهى به ماشين بينداز. آمد و نگاهى انداخت و پس از ديدن ماشين ، گفت : تمام سيمهاى ماشين سوخته است ، و يك قطعه هم سيم ندارد كه بشود يكى از چراغهاى آن را روشن كرد. گفتم : ما يك ابوالفضل عليه السلام داريم كه چراغهاى اين ماشين را، بدون داشتن سيم ، و خودبخود، روشن مى كرد! ارمنى باطرى ساز گفت : اگر ماشين ما موتور هم نداشته باشد، ابوالفضل عليه السلام آن را به راه مى اندازد و ماشين خراب هم نمى شود! با تعجب گفتم : تو كه ارمنى و مسيحى هستى چطور اين حرف را مى زنى ؟! گفت : بيا داخل تعميرگاه من و ببين روى آن صندوق پول چه نوشته است ؟ گفتم : سواد ندارم . بالاخره بچه اى را كه آنجا بود، نزد صندوقى كه در تعميرگاه آن ارمنى بود بردم و او عبارت روى آن را خواند كه نوشته بود : شركت با اباالفضل ! تعجب من بيشتر شد و سر قضيه را از وى پرسيدم .
    باطرى ساز ارمنى گفت : من شوفر تريلى بودم . زمانى با زن و بچه ام از سرازيريهاى پر پيچ و خم و بسيار خطرناك جاده كندوان چالوس (كه بعضى قسمتهاى آن به جاده مرگ مشهور شده است ) پايين مى آمدم كه ناگاه پمپ باد ترمز، خالى كرد و ماشين ، ترمز خود را از دست داد. مرگ را جلوى چشم خود ديديم . براى نجات از مخمصه ، مرتب فرياد زديم يا عيسى بن مريم ! فايده اى نبخشيد. يكدفعه خانم من گفت : بگو يا اباالفضل مسلمانها! و من هم كه از همه جا نااميد شده بودم صدا زدم : يا ابوالفضل مسلمانها! به محض اينكه ابوالفضل را صدا زدم تريلى در لب دره متوقف شد.
    قضيه (يعنى وضعيت توقف تريلى در كنار پرتگاه و عدم سقوط آن در دره ) به قدرى شگفت آور بود كه ماشينهاى بعدى متوقف مى شدند. راه بندان شد. راننده ها مى گفتند: چون ماشين ترمز ندارد لذا براى حركت بايد آن را بكسل كنيم ، اما يكدفعه و به طور ناشناخته ، يك پسربچه ده دوازده ساله ، كاكل به سر، جلو آمد و گفت : من الان اين ماشين را درست مى كنم ! دستى به چرخ ماشين زد (با اينكه ترمز هيچ ربطى به چرخ ماشين نداشت ) و به من گفت : ماشين را روشن كن و برو! و سپس به طور ناگهانى در بين جمعيت ناپديد شد. من پشت فرمان نشستم و ترمز را امتحان كردم ، ديدم سالم است ! حركت كرديم و آمديم به تهران .
    از همان تاريخ بيمه شراكت با ابوالفضل شدم و البته مسلمان نشدم ، اما تريلى را فروختم و سالهاست كه به باطرى سازى ماشين اشتغال دارم و وضع اقتصاديم خوب است . و اين صندوق را كه مى بينى در مغازه ام گذاشته ام ، براى آن است كه هر چه درآمد دارم نصف كنم ؛ نصف آن را خود بر مى دارم و نصف ديگر را در اين صندوق مى ريزم ، ايام عاشورا كه فرا مى رسد، پولهايى را كه در اين صندوق جمع شده خالى مى كنم و همه را به امامزاده زيد، كه در شميران است ، برده به متولى آنجا مى دهم تا براى ابوالفضل عليه السلام خرج كند(توجه داشته باشيد چنانكه خود اين باطرى ساز گفته بود و نقل كرديم ، او هنوز مسلمان نشده بود ولى اينچنين اعتقاد محكمى به آقا قمر بنى هاشم عليه السلام داشت ).
    178. آيا مى توانم در مجلس روضه اى كه يك ارمنى براى قمر بنى هاشم تشكيل داده شركت كنم ؟!
    در تاريخ 28 محرم الحرام سال 1416 ق حجة الاسلام والمسلمين آقاى سيد محمدرضا ابطحى اصفهانى كرامتى را از آيت الله آقاى حاج آقا رحيم ارباب اصفهانى ره نقل كردند:
    6. شخص ارمنى مريضش را به مطب دكتر رياحى مى برد و از معالجات او سودى نمى برد. در بين راه كسى به او مى گويد كه ، ناراحت نباشيد، به آقا قمر بنى هاشم عليه السلام متوسل بشويد حتما نتيجه خواهيد گرفت .
    ارمنى مى گويد اگر من از اين توسل نتيجه گرفتم ، يك گوسفند براى سفره حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نذر مى كنم . و مى افزايد: با توجه به اينكه همه دكترها مريضم را جواب گفته اند، پس از نتيجه گرفتن سفره اى را به نام حضرت تشكيل خواهم داد.
    پس از اين منظور، مريض ارمنى شفا پيدا مى كند و او نيز در مقام عمل به نذر خويش بر مى آيد و از دكتر رياحى نزد آقاى ارباب رفته و از ايشان مى پرسد كه ، شخصى ارمنى پولى را به مسلمانى داده تا برايش سفره بيندازند، من دكتر رياحى را هم دعوت كرده است كه شركت كنم . آيا رفتن من به سر سفره اى كه به دست يك مسلمان انجام گرفته ولى پول آن را يك ارمنى داده است ، جايز است يا نه ؟ آقاى ارباب هم فرمودند: اشكالى ندارد.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  3. #173
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    179. نام مرا حسين بگذاريد!
    فاضل و محقق فرزانه حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ ابراهيم وحيد دامغانى طى مرقومه اى نقل كردند:
    7. حدود سالهاى 1338 و 1339 خورشيدى بود كه ، طبق نظر مرحوم آية الله آقاى حاج سيد محمود طالقانى ره مبنى بر اينكه بايد در ميان نظاميان نفوذ كرد، در مهنامه ارتش مربوط به اركان ستاد و دانشگاه جنگ به تجزيه و تحليل غزوات و سريه هاى اسلامى در صدر اسلام مى پرداختم ، تا به فاصله ميان جنگهاى بدر و احد و كارشكنى يهوديان در پيشرفت اسلام رسيد و همكارى با مجله به بهانه اينكه مستشاران نظامى ارتش ما مسيحى و يهودى هستند خاتمه يافت ...
    در همان تاريخ ، ده شب اول محرم را در پادگان دژبانى سخنرانى داشتم . يك شب در باب بزرگوارى و شخصيت حضرت ابوالفضل عليه السلام و كرامتش سخن گفتم . افسر وظيفه اى كه تحصيلات بالاى دانشگاهى داشت نامى شبيه درشك داشت كه دقيقا در ذهنم نمانده است ، فرداى آن شب آمد و براى شناسايى بيشتر حضرت عباس ‍ عليه السلام از من سؤ الاتى كرد. گويا كرامتى هم ديده و مطلبى مهم از توجه حضرت ابوالفضل عليه السلام برايش به دست آمده بود، اصرار داشت كه مرا مسلمان كنيد. من قدرى تاءمل داشتم و مى گفتم كه پذيرفتن اسلام به پويايى و بصيرت بيشترى نياز دارد.
    پس از مقدارى گفتگو، گفت من به آنچه بايد برسم رسيده ام و نيازى به مذاكره بيشتر نيست .
    بعد از انجام مراسم ، خواستيم نامش را عباس بگذاريم ، برادر جديدالاسلام گفت : آخر شما گفتيد: حضرت عباس عليه السلام هر چه داشت از تسليم در برابر فرمان پيشوايش ‍ حضرت امام حسين عليه السلام داشت ؛ پس نام مرا حسين بگذاريد كه از حضرت عباس عليه السلام بالاتر است . خلاصه آنكه چندتن از بستگانش هم بوسيله وى مسلمان شدند. البته شخص مزبور ارمنى بود، كه به بركت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام خود و نزديكانش شيعه دوازده امامى شدند.
    180. سفره ام البنين عليهاالسلام
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى صادقى واعظ، كه يكى از ارادتمندان خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام در حوزه علميه قم مى باشند، نقل كردند:
    8. يكى از سالها در تهران منبر مى رفتم . روز تاسوعا بود. سوار تاكسى شدم كه به طرف مسجد آيت الله زاده مرحوم حاج سيداحمد بروجردى قدس سره بروم .
    مسير حركت از ميدان شهدا به طرف صد دستگاه بود. در مسير به ترافيك بر خورديم كه از رفت و آمد هيئتها ايجاد شده بود. راننده گفت : چه خبر است ؟! گفتم : مگر شما مسلمان نيستيد؟ روز تاسوعا و روز عزادارى براى اهل بيت عليهم السلام است . گفت : من مسيحى هستم . گفتم : روز حضرت ابوالفضل عليه السلام است . گفت : من حضرت ابوالفضل عليه السلام را خوب مى شناسم . سپس افزود:
    من بچه دار نمى شدم . بعد از مدتى هم كه بچه دار شدم ، دو پايش فلج شد.
    هر چه ثروت داشتم خرج كردم ، منزل و ماشينم را فروختم ، ولى نتيجه گرفته نشد.
    يكى از شبها آمدم منزل ، ديدم زنم گريه مى كند. گفتم : چه خبر است ؟ گفت : اينجا كه مستاءجر هستيم ، صاحب خانه امروز مرا براى سفره ام البنين عليهاالسلام دعوت كرده است .
    گفتم : ام البنين كيست ؟ برايم شرح داد. گفت : من هم بچه فلجم را بردم سر سفره روضه و متوسل به حضرت ابوالفضل عليه السلام شدم ، حالا امشب هم ما دو نفرى بچه ها را بغل كرده به آن حضرت توسل بجوييم . و همين كار را كرديم . شب در ايوان خوابيده بوديم ، نصف شب ديدم بچه بلند شده و مى دود! گفتم : چه خبر است ! دستش را گرفتم . گفت : اين آقا، اسب سوار، كيست ؟ اين بود معجزه حضرت ابوالفضل عليه السلام .
    181. اسمم را ابوالفضل گذاشتند
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ قدرت الله اسكندرى ميانجى نقل كرد: 9. شخصى را از اهل كرمانشاه در قم ديدم كه جوانى بلندبالا به نام آقاى اسكندر بود. وى ، كه بتازگى مسلمان شده بود، قبلا ارمنى بود. گفتم : به چه سبب ، شما مسلمان شديد؟ گفت : من ماشين بارى داشتم . در حين رانندگى ، ماشين آتش گرفت . درهايش محكم بسته شده بود و هر چه كردم نتوانستم باز كنم . ناگزير متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدم . به مجرد توسل دربها باز شد و از ماشين به بيرون افتادم . بى هوش بودم . وقتى كه به هوش آمدم ، ديدم ماشين تماما سوخته است . لذا پيش يكى از مراجع قم رفتم و مسلمان شدم . اسم مرا هم ابوالفضل گذاشتند و مرا به بيمارستان نكويى فرستاده و در آنجا سنت كردند. پس از آن پيش پدر و مادرم رفته و گفتم كه من مسلمان شده ام . آنها مرا طرد كردند. حالا آمده ام به قم و براى امرار معاش تاكسيرانى مى كنم . آقاى اسكندرى ميانجى افزودند: ناگفته نماند كه دستهايش هم سوخته بود.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  4. #174
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    182. وفا و ادب يك مسيحى !
    جناب حجة الاسلام آقاى حاج شيخ مظفر معارف واعظ، در كتاب شريف زندگانى پرچمدار كربلا (ص 220) آورده است كه :
    10. به ياد دارم كه در مرز خاورى كشور ما، يك تن مسيحى باغى داشت و در طريق توسل به حضرت سيدالشهدا و اباالفضل عليهم السلام نذرى كرده بود و حاجتش برآورده شده بود. به باغبان مسلمانش امر كرده بود به قدر صد كيلو انگور بچيند تا بين بينوايان پخش ، و وفا به نذر شود. باغبان انگور را حاضر كرد. عيسوى بر آشفت كه چرا انگورهاى پست را جمع كردى ؟!
    باغبان بى معرفت گفت : به مسكينان مى دهيد، قابل بهتر از اين نيستيد!
    مسيحى گفت : براى آقايانى كه من تقديم مى كنم ، قابلند. بايد از بهترين انگور كه شايسته مقام آنها باشد انتخاب شود. لذا دو مرتبه جمع آورى و به مستمندان داده شد.
    183. راننده مسيحى شيعه مى شود!
    آقاى محمدكريم محسنى ، آموزگار دبستانهاى شهرستان خرم آباد، از قول يكى از دوستانش به نام آقاى احمد كاووسى كه ايشان نيز آموزگار است ، چنين تعريف مى كند:
    11. چند سال پيش براى استفاده از مرخصى عازم اهواز بودم . در بين راه ، در محلى كه به نام تنگ فنى معروف است و گردنه خطرناكى دارد، كاميونى را ديدم كه قسمت جلوى آن در دره فرو رفته و در حالت ترس آورى قرار گرفته بود، به وجهى كه اگر چند نفر اندك فشارى به آن وارد مى كردند به عمق دره سرنگون مى شد. ما اتومبيل خودمان را متوقف كرديم كه به آن كاميون نگاه كنيم . در اين هنگام ديديم عده اى در كنار همان كاميون نشسته و مشغول خوردن كباب هستند! آنها همين كه ما را ديدند به خوردن دعوتمان كردند. دعوت آنها را پذيرفتيم و از اتومبيل پياده شده جوياى قضيه شديم .
    معلوم شد كه ترمز كاميون مزبور از ابتداى سرازيرى گردنه (تنگ فنى ) بريده مى شود. راننده كه مردى مسيحى است و به اتفاق خانواده اش سفر كرده ، دست و پاى خود را گم مى كند و در عين حال نيز هر لحظه بر سرعت كاميون افزوده مى شود.
    راننده مى بيند چاره اى ندارد، به عيسى و موسى عليهم السلام و ديگر پيامبران متوسل مى شود اما از اين كارها و دعاها نتيجه نمى گيرد. كاميون به لب پرتگاه مى رسد كه در اين اثنا طفل خردسالش بى اختيار فرياد مى زند:
    - يا حضرت عباس !
    و كاميون غفلتا متوقف مى شود! گويى دستى قوى و مافوق تصور جلوى آن را مى گيرد! مرد مسيحى ، كه از اين كرامت مبهوت شده است ، پس از پياده كردن افراد خانواده اش به سراغ روحانيون شيعه مى رود و به دين اسلام در مى آيد و اينك ، گوسفندى را كه وى نذر كرده بود ذبح كرده و آنان مشغول خوردن كباب آن بودند و اغلب رهگذران را نيز اطعام مى نمودند.
    184. اى ابوالفضل مسلمانها، به فريادم برس
    جناب آقاى حاج جواد افشار، كارمند بيمارستان آية الله العظمى گلپايگانى قدس ‍ سره ، طى يادداشتى براى مؤ لف اين كتاب چنين نوشته اند:
    12. در سال 1356، كه مردم مغازه ها را مى بستند و عليه شاه تظاهرات مى كردند، يك روز مردى ارمنى به سن 32 سال را، از طرف بيت آية الله العظمى گلپايگانى ره به بيمارستان نكويى آوردند كه ايشان به دين مبين اسلام تشرف پيدا كرده و اكنون وى را براى سنت به اينجا آورده ايم كه ختنه شود. او را بسترى و ختنه كردند. من از او پرسيدم چه چيزى باعث شد كه شما مسلمان شدى ؟ گفت : من شاگرد ماشينهاى تريلى 18 چرخ بودم . راننده هم چون من ارمنى بود. از خرم آباد به طرف تهران حركت كرديم . به گردنه رازان كه رسيديم ، يكوقت راننده به من گفت : فلانى ، ترمز بريده است ، چه بكنم ؟ ماشين را به كوه بزنم يا به دره بياندازم ؟ در آن موقع به يادم آمد كه مسلمانها، در مواقع سخت ، متوسل به ابوالفضل عليه السلام مى شوند.
    لذا من نيز يكمرتبه گفتم : يا ابوالفضل مسلمانها بفريادم برس ! و ديگر نفهميدم .
    موقعى كه چشم باز كردم ، ديدم راننده ته دره سقوط كرده و يك طرف ماشين چند تكه شده است . به خود گفتم : من هم بايد دست و پايم قطع شده باشد. دستم را حركت دادم ، ديدم سالم است ! پاهايم را تكان دادم ، ديدم سالم است ! حركت كردم ؛ ديدم من روى تخته سنگ بوده و فقط انگشت كوچك دست راستم خراشى برداشته است . سوار ماشين شدم و به تهران آمدم و به خانه رفتم . در يك اطاق نشستم و فكر كردم اين ابوالفضل كيست كه مرا نجات داد، والا من هم مثل راننده بايستى چند تكه شده باشم ؟! مدت چند روز غذا درست نمى خوردم و فقط در اين فكر بودم كه من بايستى به دين ابوالفضل عليه السلام درآيم . پدر و مادر و زنم مى آمدند و به من مى گفتند: برخيز برو سر كار، زن و فرزند تو نان مى خواهند چرا خودت را مثل ديوانه ها در اطاق حبس كرده اى ؟! به آنها گفتم : تا من اين ابوالفضل عليه السلام را نشناسم و به دين او درنيايم ، سر كار نمى روم !
    از خانه بيرون آمدم . به درب يك يك مساجد مى رفتم و با پيشنماز آن صحبت مى كردم و شرح حالم را مى گفتم ، مرا حواله به مسجد و پيشنماز ديگرى مى داد. هر جا رفتم كسى حرفم را نپذيرفت . تا آنكه روزى مثل ديوانه ها در خيابان سپه قدم مى زدم ، نزديكيهاى توپخانه به فردى معمم برخوردم كه عمامه اى مشكى داشت . جلوى او را گرفتم و شرح حالم را براى او گفتم و افزودم نم پيش هر پيشنمازى رفتم مرا به ديگرى حواله داده و جواب مثبتى به من نداد، نمى دانم چه كنم ؟ آن آقا گفت : بيا با هم به قم برويم . رفتيم ناصرخسرو، سوار اتوبوس شديم و به قم آمديم . مرا به درب مدرسه فيضيه آورده و گفت : اينجا بمان . اولين طلبه اى كه بيرون آمد جلوى او را بگير و شرح حالت را بگو. او ترا مى برد. من مى روم عمه ام را زيارت كنم ، بر مى گردم ، اگر كسى ترا نبرده بود خودم ترا مى برم . ايستادم تا طلبه اى جوان بيرون آمد. ماجرا را براى او شرح دادم . او مرا به منزل مرجع مسلمين برد و به دست آيت الله العظمى گلپايگانى به دين اسلام مشرف شدم و اكنون نيز ايشان را به اينجا فرستاده است تا ختنه بشوم و از اينجا كه مرخص شدم مجددا به خدمتشان برسم .
    185. من ابوالفضل العباس عليه السلام هستم ، آمدم حقى كه بر ما پيدا كرده اى اداكنم !
    حجة الاسلام والمسلمين ، جناب آقاى حاج شيخ محمد شريف رازى ، كه از شاگردان درس اخلاق مرحوم آية الله حاج شيخ محمدتقى بافقى مى باشند و كتب ارزشمندى چون آثار الحجة و گنجينه دانشمندان تاءليف كرده اند، نقل مى فرمودند كه :
    13. استادمان مرحوم آقاى بافقى ، به خادمش آقاى حاج عباس يزدى دستور داده بود كه شبها در خانه را باز بگذارد و مواظب باشد كه اگر ارباب حوائج مراجعه كردند به آنها جواب مثبت بدهد. حتى اگر لازم شد در هر موقع شب كه باشد او را بيدار كند تا كسى بدون دريافت جواب از در خانه او برنگردد.
    آقاى حاج عباس يزدى نقل مى كند كه ، نيمه شبى در اطاق خودم كه در كنار در حياط منزل آقاى حاج شيخ محمدتقى بافقى بود خوابيده بودم . ناگهان صداى پايى در داخل حياط مرا از خواب بيدار كرد. من فورا از جا برخاستم . ديدم جوانى وارد منزل شده و در وسط حياط ايستاده است . نزد او رفتم و گفتم : شما كه هستيد و چه مى خواهيد؟ مثل آنكه نتوانست فورا جواب مرا بدهد. حالا يا زبانش از ترس گرفته بود و يا متوجه نشد كه من زبان فارسى به او چه مى گويم (زيرا بعدها معلوم شد كه او اهل بغداد است و عرب است ) ولى مرحوم آقاى بافقى قبل از آنكه او چيزى بگويد از داخل اطاق صدا زد كه : حاج عباس ، او يونس ارمنى است و با من كار دارد. او را راهنمايى كن كه نزد من بيايد.
    من او را راهنمايى كردم . او به اطاق آقاى بافقى رفت . مرحوم آقاى بافقى وقتى چشمش به او افتاد بدون هيچ سؤ الى به او فرمود: احسنت ، مى خواهى مسلمان شوى ؟! او هم بدون هيچ گفتگويى به ايشان گفت : بلى ، براى تشرف به اسلام آمده ام .
    مرحوم آقاى بافقى ، بدون معطلى ، بلافاصله آداب و شرايط تشرف به اسلام را به ايشان عرضه نمود و او هم مشرف به دين مقدس اسلام شد. من كه همه جريانات برايم غيرعادى بود، از يونس تازه مسلمان سؤ ال كردم كه جريان تو چه بوده و چرا بدون مقدمه به دين اسلام مشرف گرديدى و چرا اين موقع شب را براى اين عمل انتخاب نمودى ؟! گفت :
    من اهل بغدادم و ماشين بارى دارم و غالبا از شهرى به شهرى بار مى برم . يك روز از بغداد به سوى كربلا مى رفتم ، ديدم در كنار جاده پيرمردى افتاده و از تشنگى نزديك به هلاكت است . فورا ماشين را نگه داشتم و مقدارى آب كه در قمقمه داشتم به او دادم . سپس او را سوار ماشين كردم و به طرف كربلا بردم . او نمى دانست كه من مسيحى و ارمنى هستم ، وقتى پياده شد گفت : برو جوان ، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام اجر تو را بدهد!
    من از او خداحافظى كردم و جدا شدم . پس از چند روز بارى به من دادند كه به تهران بياورم . امشب سر شب به تهران رسيدم و چون خسته بودم خوابيدم . در عالم رؤ يا ديدم در منزلى هستم و شخصى در آن منزل را مى زند. پشت در رفتم و در را باز كردم . ديدم شخصى سوار اسب است و مى گويد من ابوالفضل العباس عليه السلام هستم ، آمده ام حقى كه بر ما پيدا كرده اى ادا كنم . گفتم : چه حقى ؟! فرمود: حق زحمتى كه براى آن پيرمرد كشيدى . سپس اضافه كرد و گفت : وقتى از خواب بيدار شدى ، به شهر رى مى روى و شخصى ترا بدون آنكه تو سؤ الى كنى به منزل آقاى شيخ محمدتقى بافقى مى برد. وقتى نزد ايشان رفتى به دين مقدس اسلام مشرف مى گردى . من گفتم : چشم قربان ، و آن حضرت از من خداحافظى كرد و رفت .
    من از خواب بيدار شدم و شبانه به طرف حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام حركت كردم . در بين راه آقايى كه با من تشريف مى آورند. ايشان بدون اينكه چيزى از وى سؤ ال كنم مرا راهنمايى كردند و به اينجا آوردند و چنانكه ديدى من مسلمان شدم .
    وقتى ما از مرحوم آقاى حاج شيخ محمدتقى بافقى سؤ ال كرديم كه شما چگونه او را مى شناختيد و مى دانستيد كه او آمده است كه مسلمان بشود؟ فرمود: آن كسى كه او را به اينجا راهنمايى كرد، يعنى حجة بن الحسن عليه السلام ، به من هم فرمودند كه او مى آيد و چه نام دارد و چه مى خواهد.(330)
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  5. #175
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    186. ارمنى گفت : پسر افليجم ديروز شفا گرفت
    عالم زاهد، آية الله سيد نورالدين در ضمن بيانات خود ميلانى فرمودند:
    14. كمتر از 10 سال پيش ، روز تاسوعا، در مسجدى واقع در خيابان سيروس سابق تهران ، جمعى به نام ابوالفضل عليه السلام سينه مى زدند. ناگهان شخصى فرياد مى زند: ابوالفضل همين جاست ، من ارمنى هستم ، پسر من افليج بود، ديروز در اينجا آوردم و به نام ابوالفضل عليه السلام شفاى او را گرفتم و الان صحيح و سالم راه مى رود و مى دود!
    187. روضه حضرت ابوالفضل عليه السلام را بخوانيد!
    مؤ لف كتاب توسلات يا راه اميدواران (ص 136) نوشته است :
    15. ثقة الاسلام آقاى شيخ رضا فاضل ، كه يكى از ثقات اهل منبر ونزيل تهران است ، در مجمعى كه متعلق به آقايان اهل منبر بود تعريف كرد: روزى از يكى از خيابانهايى كه ارامنه در آن مسكن دارند مى گذشتم . در اين حال زنى لچك به سر كه در درب خانه خود ايستاده بود به من سلام داد و به دنبال آن گفت : آقا شما روضه مى خوانيد؟ بعد از آنكه جواب مثبت دادم ، گفت : بفرماييد.
    من به آن خانه رفتم . او مرا به اطاقى راهنمايى كرد و صندلى گذاشت و اظهار داشت كه متوسل به حضرت ابوالفضل عليه السلام شويد.
    بنابراين روضه مذكور خوانده شد. هنگام خداحافظى براى چهار روز متواليا دعوتم كرد و در تمام روزها نيز متوسل به حضرت ابوالفضل عليه السلام بود. روز پنجم پاكتى به عنوان حق القدم به من داد.
    وقتى كه به خانه آمدم و محتواى پاكت را شمردم ، جمعا 486 ريال بود! از اينكه او 450 يا 500 ريال نداد، تعجب كردم . فكر مى كردم اين پول خورد چرا؟! روزى اتفاقا از همانجا مى گذشتم ، همان زن را در همانجا ايستاده ديدم . مى خواستم از چگونگى آن پول بپرسم ، اما در عين حال شرم مانع من بود، ولى او از روحيه ام متوجه شد كه با او حرفى دارم . بعد از سلام گفت : آقا پول شما كم بود؟ گفتم : نه ، ولى از شما مى پرسم چرا 486 ريال داديد و 450 يا 500 ريال نداديد؟
    گفت : ما ارمنى هستيم . شوهرم كاسب است . براى اينكه شكستى به كارمان وارد نيايد به حضرت ابوالفضل عليه السلام متوسل شديم و در منفعت كسب و كار با او شركت داريم و هر سالى يك مرتبه حساب مى كنيم ، آنچه سهميه حضرت ابوالفضل عليه السلام مى شود با آن براى او پنج روز روضه خوانى مى كنيم . حساب امسال ابوالفضل عليه السلام ، همان بود كه تقديم شد!
    188. كرامتى كه از ضريح جديد قمر بنى هاشم عليه السلام ديده شد
    حجة الاسلام والمسلمين آية الله آقاى حاج سيد عباس كاشانى براى مؤ لف كتاب حاضر نقل كردند:
    16. وقتى كه ضريح حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را از اصفهان به كربلاى امام حسين عليه السلام مى آوردند، ما دوازده نفر بوديم كه از طرف مرحوم آية الله العظمى آقاى حكيم قدس سره (متوفى 1390 ق ) به منظور استقبال از ضريح ، از عراق به كرمانشاه ايران آمديم و در خور ذكر است كه ، دولت وقت آن زمان هم ، هيئتى را جهت بدرقه از تهران به كرمانشاه همراه ضريح فرستاده بود. در طول راه نيز از هر شهرى عبور مى كرد مردم آنجا مغازه ها را بسته به استقبال مى آمدند و قربانيها مى كردند. هيئتهاى عزادارى براى زنجيرزنى و سينه زنى مانند پروانه دور ضريح جمع مى شدند و اشك مى ريختند... و اين ماجرا ادامه داشت تا به شهر بعقوبه رسيديم .
    در بعقوبه ، بخشى از مردم سنى هستند و بخشى از شيعيان على بن ابى طالب عليه السلام مى باشند. آنجا هم استقبال عجيبى شد. حدود نيمه شب بود، بنا شد تمام افرادى كه همراه ضريح هستند تقريبا 2 يا 3 ساعتى در بعقوبه بيتوته نمايند.
    مردم بعقوبه از همراهان ضريح مقدس پذيرايى شايانى نمودند و شخصى به نام حاج مراد، كه منزل بزرگى داشت ، عده اى از ما را مهمان خويش كرد. او گفت : كار ساختمان اين منزل در دو ماه قبل به اتمام رسيد. چون با خبر شدم ضريح مقدس حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را از ايران به عراق مى آوردند، خواستم براى تيمن و تبرك ، حاملين و همراهان ضريح مقدس را بياورم تا اين خانه افتتاح بشود. سپس افزود:
    - من با اينكه سنى هستم ، افتخار مى كنم كه شما آقايان منزل مرا مزين و مشرف نموده ايد و خانه من به نام با عظمت حضرت عباس عليه السلام مشرف گرديد.
    صبح كه شد از بعقوبه حركت كرديم . استقبال مردم در طول راه از بعقوبه تا بغداد را نمى توانم وصف كنم و زبانم عاجز است (علم الله و كفى ). علاوه بر شيعيان ، سنيها، مسيحيها و حتى يهوديها را ديدم كه از ضريح مقدس استقبالى حتى در پيشواز يا تشييع اعاظم و بزرگان نيز كم صورت گرفته است .
    شخصى از اهل بغداد به من گفت كه چيز عجيبى مشاهده كردم : زنى مسيحى در همسايگى ما بود كه فرزند مريضش را دكترها جواب كرده بودند. وى ، روزى كه ضريح مقدس از بغداد عبور مى كرد، فرزند خود را به ماشينهايى كه حامل ضريح مطهر بود نزديك كرده و دست خود را به بدنه ضريح مى ماليد و به بدن و صورت بچه مريض ‍ مى كشيد. پس از چند روز، كه پدر آن بچه را ديدم ، گفت : فرزند ما به بركت آن ضريح مقدس شفا يافت و اكنون ما خانواده مى خواهيم به كربلاى معلى شرفياب شده و از نزديك قبر مطهر را زيارت كنيم و از حضرتش تقدير و تشكر نماييم .
    جناب كاشانى افزودند: اين جانب ، خدا را شاهد مى گيرم مدت پنجاه سال ، كه خاطرات آن را خوب به ياد دارم ، در كربلا بودم و در اين مدت آن قدر خوارق عادت و كرامات شگفت از آن قبر مطهر مشاهده كرده ام كه اگر همه آنها را بخواهم ذكر كنم چند مجله خواهد شد.
    در اينجا توجه شما را به پاره اى از اشعارى كه محبين اهل بيت عليهم السلام در باب ضريح حضرت ابوالفضل عليه السلام (ساخته شده در اصفهان ، به دستور مرحوم آية الله حكيم ) سروده اند جلب مى كنيم :
    قصيده درباره ضريح جديد قمر بنى هاشم عليه السلام
    يا رب اين بار كيست بدين جاه عظيم
    كاسمان خم شده پيش در او در تعظيم ؟!
    نفحه ساحت قدسش دم جان بخش مسيح
    پنجه گنبد بامش يد بيضاى كليم
    بقعه ماه بنى هاشم عباس على است
    كه بود خاك رهش پادشهان را ديهيم
    ساقى تشنه لبان ، باب الحوائج ، كه بود
    روضه مشهد او غيرت جنات نعيم
    در سقايت بود آن چشمه رحمت كه ز فيض
    رشحه اوست يكى زمزم و ديگر تسنيم
    گر فشاند ز كرم جرعه آبى بر خاك
    سر بر آرد ز لحد رقص كنان عظم حطيم
    در حريم حرم آمنش از سعى و صفاست
    آن مقامى كه بر آن رشك برد ابراهيم
    دست افشان ، ز سر عشق ، گذشت از سر و دست
    هر دو را كرد به ميدان شهادت تسليم
    هر كه در سايه لطف و كرمش جاى گرفت
    ايمن از هول قيامت بود نار جحيم
    به سلام در او هر كه شد از راه خلوص
    بشنود قول سلام از قبل رب رحيم
    بارى اين روضه بود مرقد عباس شهيد
    كه از چون او خلفى مادر دهر است عقيم
    اين ضريحى كه بر او نو شده بينى ، باشد
    صنعت آل صفاهان حسب الامر حكيم
    آيت الله زمان سيدمحسن ، كه بود
    آل ياسين سند عترت و قرآن حكيم
    زيور ملك عرب ، فخر عجم ، صدر انام
    شيعيان را به جهان سيد و سالار و زعيم
    وى بفرمود كه شايسته اين مشهد پاك
    تازه سازند ضريحى كه بود از زر و سيم
    صهر فرخنده وى ، سيد همنام خليل
    يافت از سعى در اين مرحله توفيق عظيم
    نيز راجع به درب حرم مطهرش سروده اند
    ميان ماه بنى هاشم و مه تابان
    تفاوت است ز حد وجوب تا امكان
    مه سپهر شود گاه بدر و گاه هلال
    ولى نمى رسد اين بدر را دمى نقصان
    مزين است ، از آن ماه ، عرصه غبرا
    منور است ، از اين ماه ، شور ايمان
    حريم اوست شفا خانه خدا كه ز خلق
    در اين مقام شود درد بى دوا درمان
    نداشت رخصت پيكار از آن امير دلير
    نبود عازم جنگ آن غضنفر غران
    و گرنه حمله اول ، ز تيغ خود دادى
    به دشت كرببلا جنگ خصم را پايان
    ميان معركه اش هر كه ديد با خود گفت
    دوباره شيرخدا كرده روى در ميدان
    وفا نگر كه به ياد برادر اطفال
    برفت در شط و آمد برون لب عطشان !
    هنوز نغمه والله لا اءذوق الماء
    به گوش دل رسد از او كنار آب روان
    چه احتياج به آب فرات آن كس را
    كه تشنه لب او بود چشمه حيوان ؟!
    عدو جدا نتوانست سازدش ز حسين
    اگر چه داشت به كف صد هزار تيغ و سنان
    سرش به نيزه قفاى سر برادر بود
    كه خواست بشنود از او تلاوت قرآن
    در اصفهان چوبه عشقش تهيه شد اين در
    ز سعى بانى و صنعتگران عاليشان
    (صغير) گفت به شمسى ، براى تاريخ
    به آستانه قدسش ملك بود دربان
    نيز چه خوب سروده اند
    گفتم اين روضه عباس چو خور در نظر است
    نام خورشيد جهانتاب چرا پس قمر است
    گفت چون نور قمر منعكس از خورشيد است
    اين همه نور حسينى است كه در او جلوه گر است
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  6. #176
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    189. آمده ام تا مسلمان شوم !
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج سيدمحمد محدث اشكورى در شب سوم ذى قعده 1414 ه ق در مسجد اعظم قم براى مؤ لف نقل كرد كه :
    17. در سال 1347 شمسى در مسجد كاسه فروشان رشت خدمت آيت الله آقاى حاج سيدمحمود ضيابرى قدس سره بودم .
    شخصى به محضر آقاى ضيابرى آمد وگفت : من ارمنى هستم و خدمت شما آمده ام كه مسلمان بشوم . اسم من را هم مى خواهم ابوالفضل بگذاريد. آقا فرمودند:
    به چه سبب اين اسم را انتخاب كرديد؟ ارمنى گفت : از تهران به طرف رشت مى آمدم . در جاده ، ماشين من ترمز بريد و به طرف دره به حركت درآمد. هر چه پيشوايان خودمان را صدا زدم ، كمتر اثر ديدم . يكدفعه گفتم : اى ابوالفضل مسلمانها، به دادم برس ! بلافاصله گويا ماشين در زمين ميخكوب شد و از مرگ حتمى نجات پيدا كردم . حالا آمده ام خدمت شما تا مسلمان بشوم و اسمم را هم ابوالفضل بگذاريد.
    190. اى ابوالفضل مسلمانها به دادم برس !
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ عبدالرحمن بخشايشى ، در تاريخ 24 ذى قعده 1414 ه ق ، از مرحوم آيت الله آقاى حاج سيدجعفر شاهرودى قدس سره نقل كرد كه ايشان فرمودند:
    18. شخصى مسيحى نزد من آمد تا مسلمان بشود. علت مسلمان شدن را از ايشان جويا شدم . گفت : ماشين تريلرى داشتم كه در گردنه اسدآباد همدان در معرض سقوط به دره قرار گرفت ، در حاليكه شب بود و سرماى زمستان هم همه جا را فرا گرفته بود. اسم مبارك حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را در مجالس مسلمانها شنيده بودم . با مشاهده اين صحنه يكدفعه گفتم : يا ابوالفضل مسلمانها بدادم برس ! مثل اينكه كسى فرمان را از دستم گرفت و نجات پيدا كردم . ماشين به سنگ بزرگى خورد و توقف كرد.
    پس از توقف ماشين به سطح جاده آمدم . ديدم كسى در جاده نيست ، ولى نور چراغ از دره پيداست . به سراغ آن نور رفتم ، ديدم قهوه خانه آماده و غذا و چايى مهياست ، ولى صاحبش نيست . گفتم : من گرسنه هستم و ناچار بايد غذا بخورم . خسته و گرسنه ، شروع به غذا خوردن كردم ، ديدم كسى نيامد. گرفتم خوابيدم . صبح بيدار شدم ، باز كسى نيامد كه پول غذا و چاى را بدهم . گفتم بروم به ماشين نگاه كنم و بر گردم . پس از آنكه به سراغ ماشين رفته و برگشتم ، ديدم نه قهوه خانه اى در كار است و نه قهوه چى يى ! اينجا بود كه متوجه شدم اين هم از عنايات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بوده است . لذا آمده ام مسلمان بشوم ، و مسلمان شد.
    191. اسمش را احمد گذاشت
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ عيسى اهرى در شب 24 ذى القعدة الحرام 1414 ه ق در صحن مطهر حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام به اتفاق حضرت حجة الاسلام آقاى بخشايشى ، كه كرامت گذشته از ايشان نقل شد، و همچنين جناب آقاى حاج شيخ حسين غفارنژاد، در خدمت حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ عيسى اهرى بودم . ايشان فرمودند:
    19. در اهر راننده اى بود كه مسلمان شده و وى را مشهدى احمد هارتن مى ناميدند. علت مسلمان شدن وى آن گونه كه خودش تعريف مى كرد چنين بود. مى گفت : از تبريز به سمت كوه گويجه بيل در حركت بودم . از گردنه كه سرازير شدم ، يكدفعه ديدم فرمان ماشين بريده و اتومبيل به طرف دره در حركت است . ناگهان گفتم : يا اباالفضل ! و با گفتن اين كلام ، ماشين همانجا متوقف شد و مردم ، صحيح و سالم ، از ماشين بيرون آمدند. فرداى آن روز جرثقيل آورده ماشين را به داخلجاده كشيديم .
    هارتن مسلمان شد و اسمش را احمد گذاشت .
    192. اين پول ، سهم حضرت ابوالفضل عليه السلام است و تعلق به شما دارد!
    واعظ و خطيب توانا، حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ على آسوده يزدى ، از فضلاى حوزه علميه قم ، اظهار داشتند كه در ماه مبارك رمضان 1410 ق از آقاى حاج سيد سليمان موسوى (اوحدى شعار) در مدرسه مرحوم آقاى گلپايگانى در شهر گلپايگان شنيدند كه مى فرمود:
    20. يكى از وعاظ از شيخ عبدالله تهرانى نقل كرد كه گفت : من يك سال در اثر عارضه اى نتوانستم در تهران منبر بروم و به يكى از شهرستانها رفتم . نزديك اقامتگاه من ، تكيه اى قرار داشت و من به صورت ناشناس به آنجا مى رفتم . روزى از مجلس بيرون آمدم ، جوانى مرا صدا زد و گفت : آقا شيخ ، صبر كن ! ايستادم . گفت : بيايد يك روضه حضرت عباس ‍ عليه السلام برايم بخوانيد. با او رفتم تا به در خانه اى رسيديم . درب را باز نمود و وارد خانه شديم . دوباره درب را بسته و مرا يك اطاق راهنمايى نمود و دو متكا روى هم گذاشت و از من درخواست روضه نمود. من هم شروع به خواندن كردم .
    پس از اتمام روضه پاكتى به من داد و من بيرون آمدم . سپس ملاحظه كردم ، ديدم مبلغ هزار تومان پول است . چون آن ايام آن قدر پول به منبرى نمى دادند، احتمال دادم اشتباه كرده باشد. برگشتم و درب خانه را زدم . پرسيد: چه كسى در مى زند؟
    گفتم : روضه خوان هستم . درب را باز كرد. گفتم : پاكت را اشتباهى نداده ايد؟ گفت : نه اين روضه خواندن قضيه اى دارد. و آنگاه ماجرا را چنين شرح داد:
    من يك نفر نصرانى هستم و شغلم رانندگى است . روزى در گردنه اسدآباد همدان ، ماشينم نقص فنى پيدا كرد و از جاده منحرف شد. راه چاره مسدود بود. از زندگى ماءيوس شدم ، و چون در قهوه خانه ها بعضى از اوقات از راننده هاى مسلمان شنيده بودم كه در گرفتاريها به حضرت ابوالفضل عليه السلام متوسل مى شوند، من نيز نذر كردم كه اگر از اين خطر نجات يابم از عوائد ماشين بدهم به نام آن حضرت روضه بخوانند.
    اين پول را كه ديديد، سهم حضرت اباالفضل عليه السلام از درآمد يك ساله من است و تعلق به شما دارد.
    193. قول مى دهم اسمش را فاضل بگذارم !
    آية الله سيد نورالدين ميلانى فرمودند:
    21. حاج على قنادى كربلايى براى من نقل كرد: زمانى كه ساكن بغداد بودم همسايه اى مسيحى كه پسرى به نام فاضل داشت . از او سؤ ال كردم به چه مناسبت اسم پسرت را فاضل گذاشته اى ؟!
    گفت : من فرزند نداشتم . به كربلا رفتم و از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام خواستم نزد خداى بزرگ واسطه بشود تا خدا پسرى به من عنايت كند و همزمان ، عهد كردم كه اگر داراى پسرى شدم ، اسمش را فاضل بگذارم . خدا به من فرزند پسرى عنايت كرد. طبق مراسم مسيحيان ، او را به كليسا نزد كشيش بردم ، تا مراسم لازم را انجام داده و اسم وى را در دفتر ثبت نمايد. به او گفتم اسمش را فاضل بگذار (يا بنويس ). او قبول نكرد و گفت اين اسم از اسامى مسلمانهاست ، و خودش يك اسمى روى فرزندم گذاشت . بعد از مدتى آن بچه مرد!
    دوباره متوسل به حضرت اباالفضل عليه السلام شدم و كماكان عهدى بستم و خدا به من فرزندى داد و پس از تولد وى دوباره به كليسا رفتم . اين بار نيز قبول نكردند كه اسم وى را در ليست اسامى مسيحى ، فاضل ثبت كنند، و مجددا خود كشيش نامى روى او گذاشت و من هم چيزى نگفتم . ولى پس از مدتى ، آن بچه هم فوت شد!
    بار سوم به حرم مطهر رفتم و ضمن توسل به حضرت گفتم : اين دفعه اگر پسرى به من عنايت فرماييد، قول مى دهم كه ديگر وى را به كليسا نخواهم برد.
    اين دفعه كه خدا اين فرزند را به من داد ديگر به كليسا مراجعه نكردم و اسمش را هم فاضل گذاشتم . به بركت آقا اين بار او زنده ماند و نمرد.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  7. #177
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    194. همسرم گفت : يا اباالفضل ! و ماشين ميخكوب شد!
    جناب آقاى سيدرضا رضايى گفتند:
    22. يك نفر ارمنى به نام لاهوتى در تهران بود كه سه عدد ماشين ليلانداف داشت و جلوى هر كدام ماشينها نوشته بود: شركت با اباالفضل العباس عليه السلام . در يكى از مسافرتها من با او هم سرويس بودم .
    پرسيدم : علت چيست كه شما خود را در اين ماشينها با حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام شركت كرده ايد؟
    گفت : من در سال 1319 شمسى با ماشين كرام كه تازه به ايران آمده بود، عازم زاهدان بودم و زن و بچه ام را نيز براى تفريخ با خود به آن شهر مى بردم . در گردنه اى ، ترمز ماشين بريده شد و به دنبال آن در سر يك پيچ ، كنترل ماشين از دستم بيرون رفت . من فرمان را خيلى سريع برگرداندم . ماشين در شرف سقوط بود، يكدفعه همسرم گفت : يا اباالفضل ! و ماشين ميخكوب شد!
    پس از آنكه از مرگ نجات پيدا كرديم ، به زنم گفتم : اين ، اسم چه كسى بود كه شما صدا زديد؟
    گفت : وقتى كه ما در تهران بوديم ، يك روز در خانه اجاره اى مشغول لباس شستن بودم كه بچه صاحبخانه در حوض افتاد. زن صاحبخانه ، كه مادر بچه باشد، گفت : يا ابوالفضل ! من اين اسم را نخستين بار از او شنيدم ، و ديگرى چيز نمى دانم .
    زمانى كه من اين حرف را شنيدم ، تكان خوردم و چندى بعد كه عبورم به مشهد مقدس ‍ افتاد نزد يكى از علماى مشهد - گويا آيت الله سبزوارى بود - رفته و به دست مبارك ايشان مسلمان شدم . سپس مرا به بيمارستان امام رضا عليه السلام فرستادند و در آنجا ختنه كردند.
    از آن زمان ماشينها را با حضرت اباالفضل عليه السلام شريك كرده ام و خود من هم ، با وجود اينكه هنوز ارامنه به همان نام اول صدايم مى زنند، مسلمانم و اين سياست كار ماست .
    195. ميرزا محمدعلى خان ذوالقدر(331) و مسافر ارمنى ، هر دو شفا گرفتند!
    ميرزا محمد عليخان ذوالقدر شيرازى حكايت كرده است : 23. سوار بر ماشين از شيراز عازم تهران بودم . در راه برگشت قبل از رسيدن به اصفهان ماشين چپ كرده و من صدمه ديدم ، به نحوى كه پايم شكست . در ميان كسانى كه همراه من بودند يك نفر ارمنى وجود داشت كه پسر او هم صدمه ديد و پايش شكست .
    ما را به بيمارستان بردند. در بيمارستان به همراهان خود گفتم : شما يك گوسفند، نذر حضرت عباس عليه السلام ذبح نماييد. آن ارمنى هم گفت : من هم براى حضرت عباس ‍ شما، گوسفندى تقديم مى كنم . چند روز بعد از ذبح گوسفند، شخص ارمنى آمد و خداحافظى كرد كه برود.
    من گفتم : چرا مى روى ؟ باش تا پاى فرزندت خوب شود. جواب داد: مگر نه اينكه ما گوسفندى براى حضرت عباس عليه السلام كشتيم ؟ پاى فرزند من خوب شد! سپس صدا زد پسرش بيايد. وقتى آمد، ديدم پايش سالم است و در حالت سلامتى پا راه مى رود.
    ميرزا محمدعليخان مى گويد: چون شب شد، گريه كردم و متوسل به آن بزرگوار شدم و گفتم : يا حضرت عباس ، ما هر دو با هم گوسفند كشتيم ؛ ولى پاى او خوب شد من هنوز گرفتارم . صبح كه شد و دكتر آمد، گفتم : پاى مرا سخت بسته ايد؛ باز كنيد! گفت : بايد شش ‍ ماه اينجا بمانيد تا پاى شما خوب شود. گفتم : حالا امتحان كنيد! امتحان نمودند؛ ديدم پاى من درد نمى كند و بكلى خوب شده است . گفت : حالا عصايى بگيريد و برويد. و الان در كمال خوبى راه مى روم و پاى شكسته ام صحيح و سالم است (332)!
    196. زن مسيحى مسلمان مى شود
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ على صافى فرزند مرحوم آية الله حاج شيخ حسن صافى اصفهانى نوشته اند:
    24. اين كرامت را از پدر عيال خود، حضرت حجة الاسلام والمسلمين حاج سيدعليرضا حيدرى يزدى شنيدم . ايشان فرمودند: دكتر عليرضا ميرجليلى هنگامى كه در خارج درس ‍ مى خوانده دوستى داشته كه همسرش مسيحى بوده و داراى دخترى سه ساله بوده اند.
    آنان ، هنگام مراجعت از خارج ، اول به عراق مشرف مى شوند و بعد از زيارت مشاهد مقدسه و عتبات عاليات ، به عنوان آخرين زيارت وارد حرم حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام مى شوند. ناگهان مى بينند فرزند سه ساله آنان به داخل ضريح اشاره مى كند و مى گويد: مامان ، مامان ! اين آقايى كه داخل ضريح نشسته و دو دست او از بازو قطع شده است كيست ؟! مادرش سراسيمه به او مى گويد چه كسى را مى گويى ؟! كدام آقا؟! مى گويد: اين است ، داخل ضريح نشسته ، من او را مى بينم ، دو دست ندارد. مادر حالش ‍ دگرگون مى شود و همانجا به دين اسلام مشرف مى شود.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  8. #178
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    فصل چهارم : عنايات قمر بنى هاشم عليه السلام به كليميان(شامل 6 كرامت )

    197. قدر آقاى خود حضرت ابوالفضل عليه السلام را بدانيد كه خيلى كارها ازدستش بر مى آيد!
    آقاى على ميرخلف زاده در كتاب كرامات الحسينية (ص 117-118) آورده است :
    1. مداح اهل بيت عليه السلام آقاى اميرمحمدى برايم نقل فرمود:
    چند روز قبل ، يك نفر يهودى در اصفهان كه يك كيسه نقره از قبيل گلدان و ساير چيزهاى قديمى و پرارزش داشته وارد اتوبوس خط واحد مى گردد و روى يكى از صندليها مى نشيند و كيسه را هم از كنار پايش مى گذارد و چون راه مقدارى طولانى بوده او را مقدارى خواب مى ربايد.
    وقتى چشم باز مى كند، مشاهده مى كند كه كيسه اش نيست . بر سر زنان ، پياده مى شود و در راه به آقا قمر بنى هاشم عليه السلام توسل پيدا مى كند و يك گوساله نذر مى نمايد: اى قمر بنى هاشم ، من نمى دانم تو كى هستى ، اما همين را مى دانم كه اين شيعه ها به تو توسل مى كنند و تو حوائج آنها را مى دهى ، حالا از تو مى خواهم كه مال داراييم را به من برگردانى و من هم همين الان يك گوساله نذر تو مى كنم .
    مى گفت آمد درب مغازه قصابى ، و پول يك گوساله را به او داد و گفت : اين گوساله را ذبح كن و به فقرا و مستمندان و مستضعفان بده و بگو نذر ابوالفضل عليه السلام است .
    يهودى مزبور مى گويد: فرداى آن روز آمدم درب مغازه ؛ نشسته بودم و در فكر بودم ، يك وقت ديدم يك نفر وارد شد و دو گلدان نقره دستش است و مى گويد: آقا اينها را مى خرى ؟
    نگاه كردم ، ديدم گلدانهاى نقره خودم است . گفتم : اينها خوب نقره هايى است و قيمتش ‍ خيلى است ، من مى خواهم اگر باز هم دارى با قيمت خوب از شما بخرم .
    گفت : بله دارم ، اما در منزل است . گفتم : خوب ، نمى خواهد بياورى ، مى ترسم برايت اسباب زحمت شود و دكاندارهاى ديگر بفهمند و ترا اذيت كنند، تو آدرس منزل را بده من خودم با شاگردم مى آيم . آدرس را به من داد و رفت . من هم رفتم كلانترى ، يك پليس ‍ مخفى را كه از رفقا بود ديدم جريان را به وى گفتم و او را با خود به سر قرار و آدرس بردم .
    درب زدم ، آمد درب را باز نمود و ما را به زيرزمين منزلش برد. ديدم همان كيسه خودم است .
    به پليس گفتم : همان كيسه خودم است و او اسلحه اش را در آورد و او را دستگير كرد و به كلانترى برد.
    من هم كيسه نقره ام را برداشتم و به مغازه بردم .. اى مسلمانها و اى شيعه ها، قدر آقاى خود حضرت ابوالفضل را داشته باشيد كه اين آقا خيلى كارها از دستشان بر مى آيد!
    198. سؤ اليهودى راجع به توسل به حضرت عباس عليه السلام
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى سيد محمدرضا ابطحى اصفهانى كه قبلا نيز كرامتى از ايشان ذكر شد در تاريخ 28 محرم الحرام 1416 ق فرمودند:
    2. روزى وارد اصفهان شدم . نزديك غروب بود و نماز نخوانده بودم . خواستم تا قضا نشده نماز را بخوانم ، كه يكدفعه درب منزل زده شد. پدرم مرحوم آيت الله سيد مرتضى ابطحى ره رفتند پشت درب و طولى نكشيد كه برگشته و فرمودند: بياييد ببينيد كه اين شخص يهودى راجع به توسل به قمر بنى هاشم عليه السلام سؤ الى دارد! سپس افزود كه وى مى گويد: فرزند من مريض شده و تمام دكترها جوابش كردند، يعنى از معالجه اش ‍ عاجز ماندند. آخرين دفعه كه از دكتر بر مى گشتم ، به سقاخانه اى كه در بين راه بود، رسيدم و جمعى را ديدم كه مقابل سقاخانه مشغول گريه بوده و متوسل به حضرت شده اند. من هم با مشاهده اين صحنه بدون اختيار عرض كردم : يا اباالفضل مسلمانها، اگر شما تا صبح اين مريضم را شفا دادى يك گوسفند قربانى تقديم آستانه شما خواهم كرد. و حالا فرزندم خوب شده است سؤ ال من اين است كه گوسفند را خودم بكشم ، يا آن را زنده به دست مسلمانها بدهم و ديگر خودشان هر چه مى خواهند انجام دهند؟ زيرا اگر خودم انجام بدهم مسلمانها نمى خورند و اگر نيز زنده به آنها بدهم خودم ذبح نكرده ام ؟
    199. دو پسرم را از حضرت عباس عليه السلام گرفته ام !
    3. نقل مى كنند: در بروجرد فردى يهودى موسوم به يوسف و معروف به دكتر بود كه ثروت زيادى داشت ، ولى فرزندى نداشت . براى پيدا كردن فرزند، چند زن به همسرى گرفت اما از هيچ كدام فرزندى به دنيا نيامد. هر چه خودش مى دانست و هر چه نيز ديگران گفتند، از دعا و دارو، به كار بست و عمل كرد، ولى اينها نيز اثرى نبخشيد. روزى ماءيوس نشسته بود، مرد مسلمانى نزد او آمد و پرسيد: چرا افسرده اى ؟! گفت :
    چرا افسرده نباشم ؟ چند ميليون ريال مال و ثروت جمع كرده ام براى دشمنان ! زيرا فرزند ندارم كه بعد از مرگم مالك آنها شود، اوقاف وارث من مى شود.
    آن مسلمان پاك طينت گفت : من راه خوبى بهتر از راه تو مى دانم ، اگر توفيق داشته باشى مى توانى از آن طريق به مقصودت نايل شوى . ما مسلمانها يك باب الحوائج داريم كه نامش ابوالفضل العباس عليه السلام است . هر كه به آن بزرگوار متوسل بشود نااميد نمى شود. ما به آن حضرت متوسل مى شويم و حاجتمان را به وسيله او از خدا مى گيريم . تو هم مخفى خدمت آن حضرت برو و عرض حاجت كن ، تا فرزنددار شوى .
    دكتر يوسف مى گويد: حرف اين مرد مسلمان را به گوش گرفته و، مخفى از چشم زنها و همسايه ها و مردم ، با قافله اى به سوى كربلا حركت كردم . در آنجا وارد حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شده و عرض كردم : آقا، دشمن تو دشمن پدرت در خانه ات آمده و عرض حاجت دارد، حاشا به شما كه مرا نااميد برگردانى .
    بارى ، حاجت خود را اظهار داشته و از حرم بيرون آمدم و به طور مخفى با قافله ديگرى به بروجرد برگشتم . پس از سه ماه زنم حامله شد و چون فرزند پسرى به دنيا آورد من نامش ‍ را غلام عباس نهادم . چندى بعد نيز براى دوم حامله شد و چون باز پسرى به دنيا آورد اين بار نامش را غلام حسين گذاشتم .
    يهوديهاى بروجرد مطلب را فهميده اعتراضها به من كردند كه چرا اسم مسلمان را روى پسرانت گذاشته اى ؟! هر چه دليل آوردم نشد. عاقبت ، به آنها گفتم كه قضيه از چه قرار است .
    بدانها گفتم كه : اين دو پسر را از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام گرفته ام و جريان را از اول تا آخر برايشان نقل
    كردم .
    نقل مى كنند: آن يهودى تا زنده بود به علما و سادات احترام كامل مى گذاشت ، ولى همچنان در دين يهود باقى بود(333).
    200. به بركت حضرت عباس عليه السلام شفا يافتم و مسلمان شدم !
    يكى از بزرگان اهل منبر نقل كرد از واعظى شنيدم كه مى گفت :
    4. من در قوچان بودم ، يك يهودى مرا براى روضه خواندن به خانه اش دعوت كرد! من شگفت زده به خانه اش رفتم و او گفت : مى خواهم مسلمان شوم . علت اسلام آوردن وى را پرسيدم ، گفت : همسر من بيمار بود. ديشب موقعى كه از تجارتخانه ام وارد منزل شدم ، ديدم بسيار گريان است . از علت گريه اش سؤ ال كردم ، در پاسخ گفت : شوهرم ، من از شما شرمنده ام ؛ زيرا حدود هفده سال است كه به مرض روماتيسم پا دچارم و بكلى از حركت كردن عاجز مى باشم و با آنكه شما هزينه فراوانى صرف نموده ايد، از بهبودى نااميدم . امشب مى خواهم به حضرت ابى الفضل عليه السلام مسلمانان ، متوسل شوم ، زيرا بعضى از اوقات مى ديدم زنان مسلمان يكديگر را براى روضه خبر مى كردند و چون از آنان پرسش كردم چه خبر است ؟ مى گفتند: ما در مجلس عزادارى حاضر مى شويم و در آنجا متوسل به حضرت عباس عليه السلام مى گرديم و خداوند به واسطه اين توسل بيماران ما را شفا مى دهد و حاجتمان را روا مى سازد. من هم امشب مى خواهم متوسل به آن سرور بشوم و براى مظلوميت او اشك بريزم . چنانچه شفا يافتم آيا حاضرى مسلمان بشوى ؟
    گفتم : بلى ، و ديدم با گريه مى گفت : يا اباالفضل ، يا اباالفضل ! مدتى بعد مرا خواب در ربود طولى نكشيد كه شنيدم مى گويد: برخيز، نگاه كن ! برخاستم و ديدم اطاق كه تاريك بود، روشن شده و زوجه ام ، با حال سلامتى ، در صورتيكه نمى توانست بايستد، برپا ايستاده و مى گويد: الان حضرت ابى الفضل عليه السلام در اينجا بود. گفتم : ماجرا را بازگو كن .
    گفت : شما خوابيديد، من آن قدر تضرع و زارى كردم تا به خواب رفتم . در عالم رؤ يا ديدم يك آقاى جليل القدرى به من فرمود: بلند شو. عرض كردم : قدرت برخاستن ندارم ، و افزودم دست خود را به من بدهيد شايد بتوانم حركتى نمايم . مشاهده نمودم كه محزون شد. سپس ملاحظه كردم ديدم دست در بدن ندارد.
    يهودى پس از نقل داستان فوق افزود: اكنون ما دو نفر به شرف اسلام مشرف مى شويم و بعدا مجلس با شكوهى تشكيل داده و اين كرامت حضرت عباس عليه السلام را براى خويشان و ديگران بازگو مى كنيم و جمعيت زيادى را به اسلام گرايش مى دهيم .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  9. #179
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    201. نذر مهندس يهودى براى قمر بنى هاشم عليه السلام
    حجة الاسلام والمسلمين جناب آقاى سيدمحسن موسوى ، يكى از مروجين مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ، در شب ششم شعبان المعظم 1414 ه ق در مسجد مقدس جمكران ، از عموى گرامى خودش جناب آقاى مهندس سيد محمدرضا موسوى نقل كرد كه :
    5. آقاى مهندس يك رفيق يهودى داشت (334) كه از داشتن فرزند مرحوم بود. وى براى معالجه به خيلى از اطبا مراجعه كرده و حتى به اروپا هم رفته بود، ولى نتيجه نگرفته بود. آقاى موسوى به ايشان مى فرمايد: ما يك ابوالفضل عليه السلام داريم براى ايشان نذرى بكن ، اميد است نتيجه بگيرى و مشكلت حل شود.
    آقاى يهودى مى گويد: من نمى دانم برنامه نذر ابوالفضل عليه السلام به چه نحو است ، تا انجام دهم و به هدف برسم . شما از طرف من نذرى بكن . آقاى مهندس موسوى مى فرمايد من گوسفندى نذر كردم كه از طرف رفيق يهودى ام كه ان شاء الله اگر بچه دار شد گوسفند را قربانى كنيم . آقاى يهودى به آمريكا مى رود و پس از مدتى تلفن مى كند كه آقاى موسوى آن نذرى را كه براى حضرت ابوالفضل عليه السلام كرده بوديد طبق رسوم خودتان انجام بدهيد، به عنايت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام چند ماهى است كه زنم حامله شده است . سپس جناب آقاى مهندس سيد محمدرضا موسوى هم آن نذر را انجام داده و طبق معمول به نام حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام گوسفندى قربانى كردند كه تقسيم شد.
    202. يك روضه اباالفضل برايم بخوان !
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج سيد على موحد ابطحى اصفهانى نقل كردند:
    6. حدود 25 سال قبل ، كه مسجد الهادى (واقع در خيابان سيد على خان ، نزديك چهارباغ ) را ساختند، مسجد برنامه هاى گسترده اى داشت ، بهترين گوينده ها و خطباى اصفهان در اين مراسم روضه خوانى داشتند و حتى محلى را براى پذيرايى يهوديها و نصرانيها قرار داده بودند و با مراعات موازين شرعى از آنها پذيرايى مى شد.
    روزى يكى از يهوديهاى شركت كننده پولى پيش متصدى امور مسجد مى آورد و مى گويد: اين پول را به حجة الاسلام والمسلمين حاج احمدآقا امامى بدهيد و بگوييد يك روضه اباالفضل براى من بخواند. متصدى مسجد مى گويد: شما يهوديها، در هر كارى فتنه مى كنيد؛ در روضه خوانى هم فتنه ؟!
    يهودى ، با حالت گريه ، مى گويد: ما در هر چيزى فتنه بورزيم ، نسبت به آقا ابوالفضل العباس عليه السلام فتنه نمى كنيم . سؤ ال مى كند: پس چه شده كه پول مى دهى و چنين تقاضايى را مى نمايى ؟ مى گويد:
    ديروز آقاى امامى روضه اباالفضل عليه السلام را خواندند و در ضمن صحبت گفتند هر كس پناه به ايشان آورد او را محروم نمى كنند؛ خواه يهودى باشد خواه نصرانى . با شنيدن اين سخن ناگاه به ياد بچه پسرم افتادم كه در اثر نرمى استخوان و جواب ياءس دكترها ما را ناراحت كرده بود، و گريه مى كردم و عرض كردم : آقا، اباالفضل ، من شما را نمى شناسم ، اما بنا به گفته اين آقا براى شفاى پسرم متوسل به شما مى شوم ، مرا محروم نكنيد. گريان شدم و حالى پيدا كردم . وقتى به خانه آمدم ، ديدم فرزندم راه مى رود! از زنم پرسيدم : چه شد كه به راه افتاد؟! گفت : نمى دانم ؛ فقط ديدم دستش را به ديوار گرفت و شروع به راه رفتن كرد. گريه مرا گرفت . زنم پرسيد: چرا گريه مى كنى ؟! بايد خوشحال باشى ! گفتم داستان از اين قرار است و اين گريه شوق است كه چگونه آقا اباالفضل مرا مورد عنايت قرار داده و واسطه شدند و خداوند بچه مرا شفا داد.

    فصل پنجم : عنايات قمر بنى هاشم عليه السلام به زردشتيان(شامل 1 كرامت )

    203. زردشتى سرطانى شفا گرفت !
    جناب حجة الاسلام والمسلمين شيخ محمود پرهيزكار نقل كردند:
    روزى دو نفر زردشتى در يزد به حسينيه كربلاييهاى مقيم يزد مى آيند و سراغ مسئول حسينيه را مى گيرند. وقتى كه مسئول حسينيه مى آيد و از آنها مى پرسد: چه كارى با من داريد؟ در جواب مى گويد: ما دو گوسفند براى حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نذر كرده ايم . مسئول حسينيه پس از پذيرفتن گوسفندهاى نذرى حضرت ، مى پرسد: شما براى چه منظورى اين نذر را كرده ايد؟ يكى از آن دو نفر (كه با هم برادر بودند ) با اشاره به ديگرى مى گويد: اين برادرم ، مرض سختى پيدا كرد و اطبا گفتند كه ايشان مبتلا به سرطان مى باشد. دو شب قبل ، حالش بسيار وخيم ناراحت كننده شد و همه ما را به نگرانى انداخت .
    من به اين برادرم گفتم : شما اين همه دكتر رفته ايد و نتيجه اى نگرفته ايد . چرا به برادر دامادمان (335)، حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام متوسل نمى شويد؟! ايشان پس از اين پيشنهاد، دو گوسفند نذر حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام كرده و فرداى همان شب خود را به دست كفايت حضرت ابوالفضل العباس ‍ قمر بنى هاشم عليه السلام از خداوند مى گيرد. لذا اكنون آمده ايم نذر خود درباب آن حضرت را به حسينيه تقديم داريم .
    قسمت دوم : تاوان غرور و گستاخى قدرت نمايى قمر بنى هاشم عليه السلام و اقدام وىبه تنبيه گستاخان و تاءديب غافلان (شامل 37 قدرت نمايى )

    204. عباس مرا زد!
    1. يكى از علماى موثق اصفهان نقل كرد: در سر من راءى (سامرا) جمعى از دوستان آل محمد صلى الله عليه وآله سينه مى زدند، شخصى سنى به آنها استهزا مى كرد. يكى از عزادارها به او مى گويد:
    - عباس يضربك ، يعنى عباس ترا مى زند.
    آن سنى نگون بخت كلمه اى توهين آميز مى گويد و جسارت مى كند. اما بعد به منزل خود رفته و مى گويد:
    - عباس ضربنى و اموت ، يعنى عباس مرا زد من مى ميرم .
    و مى خوابد. چون به بالين او مى روند مى بينند مرده است . بعد از آن بستگان او برايش ‍ مجلس ترحيمى مى گذارند و از طلاب شيعه در سامرا براى شركت در جلسه ختم وى دعوت مى كنند، ولى آنها از رفتن ابا مى كنند(336).
    205. مرا به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام ببريد!
    2. يكى از موثقين نقل كرده كه : يكى از طلاب در نجف اشرف مدتى تحصيل علم فقه و اصول مى نموده وليكن از علم اخلاق بى بهره بوده است . وى در بعضى مجالس اظهار مى دارد كه اباالفضل العباس عليه السلام به واسطه نسب بر ما شرافت دارد، والا مقام علم و اجتهاد ما بالاتر است و در علوم دينيه بيشتر زحمت كشيده و از او بيشتر مى فهميم !
    گفتند: شبى حضرت اباالفضل عليه السلام را خواب مى بيند و حضرت قريب به اين بيان به وى مى فرمايد كه :
    آنچه شما تحصيل كرده ايد ظنيات است ، و من از مقام علم و يقين ، تحصيل علوم يقينيه نموده ام .
    سپس يك سيلى به صورت او زده مى شود و به حالت خوف و وحشت از خواب بيدار مى شود. تب شديدى داشته است ، مى گويند: ترا چه مى شود؟!
    مى گويد: مرا ببريد به حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام . آنجا توبه و انابه و استغاثه مى كند و شفا داده مى شود(337).
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  10. #180
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩






    206. شمشير آتش بار!
    3. مؤ من متدين ، آقا ميرزا حسن يزدى ، از مرحوم پدر خود (كه او را بسيار در مجالس ‍ روضه روزهاى جمعه ، فراوان در منزل و جاهاى ديگر ملاقات مى كرديم ، حكايت كرد كه مى گفت :
    در سالى كه از يزد با اموال بسيار همراه يك كاروان بزرگ به كربلا مشرف مى شديم ، در حوالى نيمه شب نزديك كوهى با دزدان و قطاع الطريق روبرو شديم . من سكه هاى زيادى از طلا با خود داشتم ، فورا آنها را در قنداقه كودك - كه همين ميرزا حسن باشد - گذاردم و او را به مادرش دادم . در اين اثنا دزدها ريختند و مشغول غارتگرى شدند. فرياد استغاثه زوار گوش فلك دوار را كر مى كرد و چشم مور و مار را گريان مى نمود. صداها بلند شد كه : يا اباالفضل العباس ، اى قمر بنى هاشم ، به داد ما برس !
    ناگاه در آن شب تاريك ، مهر جهانتاب جمال آن ماه عترت اطياب ، با روى برقع كشيده ، آشكار و سوار اسب از دامنه كوه سرازير گرديد. نور صورت انورش از زير برقع درخشان ، و جلگه و دشت را همچون وادى طور ايمن منور ساخت . شمشير آتش بار چون ذوالفقار حيدر كرار در دست ، صيحه اى مانند رعد غران بر دزدان زد و فرمود:
    - دست برداريد و دور شويد و گرنه همه شما را هلاك خواهم كرد.
    تمام اهل قافله و همه دزدها تابش نور رخسار آن ماه آسمان جلال امير ابرار را مشاهده نمودند و صداى دلرباى آن سرور را شنيدند. فورا دزدها به جاى پا سر به فرار نهاده و دست از زوار كشيدند و آن حضرت در همان محل كه ايستاده بود غيب شد.
    زوار براى تجليل از اين معجزه فاخره آن شب را تا صبح در همان محل ماندند و گريه و زارى و توسل به قمر بنى هاشم عليه السلام جستند و دعا و زيارت و روضه خواندند. آنان تمام اثاثيه خود را به جا ديدند و مقدارى از آنها را نيز كه دزدها به كنارى برده بودند، به همان حال ، در جاى خود گذاشته فرار كرده بودند.
    از جمله بركات ظهور آن حضرت در آن شب آن بود كه در ميانه قافله سيدى بود كه سالها گنگ شده بود. چون آن گير و دار و جلوه نور پروردگار و قد و قامت فرزند حيدر نامدار را ديدار كرد، قفل خموشى از زبانش برداشته به لسان گويا مشغول به سلام و صلوات گرديد(338).
    207. اداى نذر حضرت عباس عليه السلام !
    4. شيخ جليل عالم ، آقا شيخ مهدى كرمانشاهى ، از پدر عاليقدرش حكايت كرد كه گفت :
    در حرم مطهر ابى الفضل عليه السلام مشرف بودم . ايام ، ايام زيارتى ؛ و ازدحام زوار در حرم خيلى زياد بود. در اين بين مردى عرب با زنش مشغول زيارت و طواف بود تا رسيدند به بالاى سر، پنجره اول از پيش رو، يكمرتبه زن بلند شد و به ضريح چسبيد، به طورى كه تمام اعضايش از پيشانى و دماغ و شكم و دست و پا همه به ضريح چسبيد. از هول اين حادثه ، شيون از مرد و زن برخاست هر چه خواستند او را حركت دهند ممكن نشد، ناچار فرياد شوهرش بلند شد و گفت :
    يا العباس زن من در نزد تو گرو باشد؛ الان مى روم گاوميش را مى آورم .
    معلوم شد گاوميشى نذر كرده اما بعد پشيمان شده و نياورده است ! مرد عرب بيرون رفت . كم كم مردم جمع شدند، به طورى كه حرم و رواق و ايوان طلا پر از جمعيت شد و راه رفت و آمد مسدود شد. همه منتظر بودند كه آخر چه مى شود؟ ما خيال مى كرديم منزل اين مرد عرب دو سه فرسخ از شهر دور است و رفتن و آمدنش چند ساعت طول خواهد كشيد، ولى مثل اينكه نزديك بود، چون بعد از ساعتى ديديم افسار يك گاوميش چاق را گرفته و مى آيد. به مجرد وارد شدن در صحن ، زن از ضريح رها شد و با هلهله و شادى و سلام و صلوات سلام از حرم بيرون آمد(339).
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

صفحه 18 از 20 نخستنخست ... 814151617181920 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •