۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩
صفحه 19 از 20 نخستنخست ... 9151617181920 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 181 تا 190 , از مجموع 195
  1. #181
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    208. زرگر متقلب ، روسياه شد!
    5. علامه ارومى مى نويسد:
    دائى جدم ، حاجى شكرالله افشار ارومى ، ايوان حضرت ابوالفضل عليه السلام را طلا گرفت و مرحوم آيت الله حاج شيخ زين العابدين مازندرانى (متوفى ذى العقده 1309 ق ) در اين كار او را تشويق و كمك كردند و نام او در طرف غربى ديوار به طلا موجود است .
    وى مى نويسد: نصيرالدوله ، مناره حضرت ابوالفضل عليه السلام را طلا گرفت ، ولى زرگرى كه متصدى بود و طلاى بد مصرف كرده بود، بزودى روسياه شد. وى چون از بغداد به كربلا آمد و داخل صحن شد، مضطرب گشت و رنگش پريد و رويش سياه شد و مرد.
    209. كيفر اهانت كننده !
    6. كبريت احمر، از اكسيرالعبادة نقل مى كند كه سيد نصرالله مدرس حايرى گفت :
    با جمعى از خدام در صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نشسته بودم ، كه ديدم مردى از حرم مطهر بيرون آمده و با شتاب مى رود و يك دست خود را بر انگشت كوچك دست ديگرش گذاشته است . ما بعجله خود را به او رسانيديم ، ديديم كه انگشت او قطع شده و خون مانند آب از آن مى ريزد. چون به حرم شريف برگشتيم ديديم انگشت او ميان شبكه هاى ضريح مطهر قرار دارد و هيچ خونى از آن ظاهر نيست ، گويى از آدم مرده جدا شده است ! به فاصله يك شب آن مرد از دنيا رفت و بعدا دانستيم كه وى ، به علت اهانتى كه به آن حضرت كرده بود، مورد غضب حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام قرار گرفته بوده است .(340)
    210. طلبه مستحق !
    سيد سند، عاليجناب ، آقا سيدجعفر نجفى آل بحرالعلوم ، از مرحوم آقا شيخ حسن نجل صاحب جواهر، از فقيه بزرگوار آقا شيخ محمد طه - اعلى الله مقاماتهم - حكايت نمود كه شيخ طه مى فرمود:
    7. در ايام طلبگى و افلاس ، روزى از نجف به كربلا مشرف شده و با رفيقى كه از خودم مفلستر بود در حرم مطهر حضرت عباس عليه السلام مشغول زيارت بودم ، ناگاه ديدم مرد عربى يك مجيدى سكه عثمانى ، كه ربع مثقال طلا ارزش داشت ، در دست دارد و مى خواهد در ضريح مقدس بياندازد. پيش رفتم و گفتم : من طلبه اى مستحق بوده و در امور معيشت معطل هستم ، مجاهده ثوابش بيشتر است . عرب گفت : دلم مى خواهد به شما بدهم ، ولى از حضرت مى ترسم ، چون نذر ايشان كرده ام و آن را مى خواهد.
    گفتم : حضرت عباس عليه السلام چه حاجت به اين پول دارد؟! ولى هر چه اصرار كردم قبول نكرد. فكر كردم ديدم نخ قندى در جيب دارم ، به مرد عرب گفتم : ما اين مجيدى را با نخ مى بنديم ، تو سر نخ را در ست گرفته و مجيدى را به داخل ضريح بينداز و بگو نذرت را دادم ؛ مى خواهى بگير و مى خواهى به اين طلبه بده .
    پيشنهاد را قبول كرد. مجيدى را محكم به نخ بسته و به او دادم . آن را ضريح رها كرد و در حاليكه سر نخ را در دست داشت ، چند مرتبه كشيد و ول كرد تا صداى سكه را شنيد و مطمئن شد كه به ته ضريح رسيده است . سپس كلام مزبور را گفت و آنگاه ، همان گونه كه قرار بود پول را بالا بكشد، نخ را كشيد. نخ در نيمه راه گير كرد و بالا نيامد! باز شل كرد به زمين رسيد! مجددا بالا كشيد، باز وسط راه گير كرد! به همين قسم ، چند مرتبه پايين و بالا كرد، فايده اى نبخشيد!
    مرد عرب گفت : ببين ، عباس عليه السلام مجيدى را مى خواهد، بالا نمى آيد! سر نخ را به ما داد آن قدر كشيديم كه نزديك بود پاره شود.
    من روى به ضريح كردم و عرضه داشتم : مولانا، من حرف شرعى دارم . مجيدى مال توست ، ولى نخ ما را ول كن ! مرد عرب نخ را گرفت شل كرد، به زمين خورد؛ اين دفعه چون كشيد نخ خالى بالا آمد! نخ خودمان را گرفتيم و از حرم بيرون آمديم .
    211. حضرت هم با شما شوخى كردند، والا...!
    8. حجة الاسلام والمسلمين شيخ على خوئينى زنجانى نقل كرد كه :
    ابوالزوجه اين جانب ، آيت الله آقاى حاج شيخ ميرزا محمدباقر زنجانى قدس سره ، مى گفتند: با عده اى از نجف اشرف براى زيارت امام حسين عليه السلام وارد كربلا شديم و در مدرسه بادكوبه ايها اقامت كرديم . به رفقا گفتيم به زيارت حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام برويم . يكى از طلبه ها گفت : حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كه امام نيست ! من خسته هستم و حرم حضرت نمى آيم ، شما برويد و بياييد، بعدا با هم مى رويم براى زيارت امام حسين عليه السلام . بارى ، او نيامد و ما رفتيم . وقتى برگشتيم ، ديديم مدرسه شلوغ است . پرسيديم : چه شده است ؟ گفتند: شيخى رفته مستراح و در چاه افتاده است . وقتى كه او را از مبرز در آوردند، ديديم همان رفيق ماست ! يكى از رفقا به وى گفت : ديگر از اين غلطها نكنى ها! گفت : من با حضرت شوخى كردم . يكى از رفقا گفت : حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هم با شما شوخى كرد و الا شما را هلاك مى كرد!
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  2. #182
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    212. تاوان زبان درازى !
    9. شيخ حسن طفاسى ، طلبه اى ساكن نجف بود و الان اولاد او از طلاب نجف مى باشند. وى سفرى به كربلا كرده و به صحن حضرت عباس عليه السلام مشرف شد. در آن ايام ، از حوض آب ميان صحن براى وضو گرفتن استفاده مى شد. شيخ با لباس مرتب و يك جفت نعلين كار محمد نو كه بهترين كفش اهل علم بود در پا، آمد لب حوض نشست و چون چشمش به حوض آب تازه و دستگاه و بارگاه حضرت افتاد، به ايشان خطاب كرد:
    يا عباس هم من اهل السياسة . بتو اى عباس بگويم ، شما اهل سياست هستيد!
    خوب فكر كردى نگذاشتى تو را به خيمه گاه ببرند، براى اينكه دستگاه مستقلى داشته باشى ! اگر برده بودند در زمره اصحاب حساب مى شدى ...
    هنوز حرفهايش تمام نشده بود كه ناگهان گويى كسى او را بلند كرد و در حوض آب انداخت ! شيخ بى چاره بعد از چند مرتبه غوطه خوردن در آب ، به زحمت بيرون آمد، در حاليكه يك لنگه كفش وى گم شده بود و هر چه آن را جستجو كرد به دست نياورد! رو به حضرت كرد و گفت :
    - ابو راءس الحار (اين عبارتى است كه عربها به حضرت خطاب مى كنند، يعنى آتشين مزاج ) شما شوخى بردار هم نيستيد، من ملاطفه و مزاح كردم (341)!
    213. حضرت ابوالفضل عليه السلام ترا بزند!
    ماجراى زير، در يكى از دهات سلطان آباد(اراك ) اتفاق افتاده است و شرح اين قضيه را آقاى آقا ميرزا مهدى سره بندى طى مرقومه اى به مرحومه آقاى حاج صمصام الممالك سره بندى
    اينچنين نوشته است :
    10. قربانت شوم ، پس از تقديم سلام و تعزيت حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام معروض مى دارد:
    در فقره كربلايى تقى و پسرش مرقوم فرموده بوديد، در شب پنجشنبه شهر محرم الحرام (سال تاريخى را ننوشته ، به طورى كه نقل كردند گويا در حدود سنه 1344 ه ق باشد) در مسجد ملاباقر (ملاباقر اسم دهى است ) كه تكيه خامس آل عبا بوده ، آقاى سيد عبدالحسين حلاوى براى سينه زنان نوحه خوانى مى نمود. پسر كربلايى تقى به عرشه منبر رفته برترى به آقاى مزبور گرفته و كلام آن آقا را قطع نمود و بنا به نوحه خوانى كرد.
    سيد مرقوم گفت : منبر مال هر بى سر و پا نيست ، خصوصا عرشه آن . به اين واسطه گفتگويشان شد.
    كربلايى تقى به حمايت پسرش برآمده ، حمله بر سيد نمود كه او را بزند. آقايان كه در مسجد تشريف داشتند، ممانعت كردند. كربلايى تقى هتاكى و بدحرفى نسبت به آن سيد كرده و ايشان گفتند: حضرت ابوالفضل عليه السلام ترا بزند! سيد همين حرف را زد و رفت و در منزل خود يكى از طاقنماهاى مسجد مرقوم باشد و عمامه برداشته ، عمامه به زمين نيامده كربلايى تقى به زمين خورد و فوت نمود.
    حقيقت وقايع كربلايى تقى نام اين است كه عرض شد، و از گردن به بالا سياه بود و از سر جزئى زخمى در زمان غسل دادن نمايان ، كه خون هم مى آمد. حال آن زخم چه زخمى بود؟ العلم عند الله ، ولى آن كه خاك قبول نكرده محض حرف است ، اين مطلب نبوده كربلايى تقى حسى است كه خود حقير در مسجد بودم ، هذا ما عندى ، الجانى مهدى بن محسن .
    تمام شد سواد مرقومه ، و در هامش آن حضرت مستطاب آية الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى - اعلى الله درجاته - نوشته :
    بسم الله الرحمن الرحيم : سواد مطابق است با اصلى كه جناب مستطاب شريعتمدار آقاى آقا ميرزا مهدى ساكن قريه مسماة به ملاباقر نوشته ، در جواب سؤ الى كه از بعضى از اشراف از ايشان شده بود در خصوص اين واقعه ، و جناب آقاى آقا ميرزا مهدى از جهت وثاقت و ديانت مورد شك و شبهه نيست ، والله العالم . حرره الاحقر عبدالكريم الحائرى . محل مهر مبارك آن مرحوم .
    مرحوم آية الله حاج سيداحمد زنجانى شبيرى ، پس از ذكر مطالب فوق افزودند:
    نگارنده ، اين سخن را از روى همان سواد كه به خط و مهر مرحوم آيت الله بود نوشتم و عين آن مرقومه لقمان الملك ، كه آن هم در موضوع كرامتى است ، پيش آقاى حاج ميرزا مهدى بروجردى است . حقير هر دو ورقه را از او گرفتم و در اينجا از روى آنها نوشتم (342).
    214. زمين زير قدمهاى او مى پيچيد!
    حجة الاسلام والمسلمين عالم متقى آقاى حاج سيد محمدعلى ميلانى كه قبلا هم چند كرامت از ايشان نقل كرديم ، دو كرامت ذيل را از مرحوم حاج ملا آقاجان زنجانى ارسال نموده اند كه در اينجا مى آوريم :
    11. از مرحومه ثقة المحدثين حاج شيخ محمود، معروف به حاج ملا آقاجان زنجانى ، رضوان الله عليه شنيدم كه مى گفت : در يك زمستان بسيار سردى ، در ايوان مطهر حضرت سيدالشهدا عليه السلام سر به پاشنه درب حرم مطهر گذاشته بودم . در بسته بود. مرد عربى را ديدم كه بى هوش آنجا افتاده و گويى تمام استخوانهاى بدنش كوبيده شده بود. چنان بلند نفس مى كشيد كه صداى آن به طرف ديگر ايوان مى رسيد. نزديك سحر تكانى به خود داد و صدا زد: اولاد عمى - اولاد عمى . برخاستم و جلو رفتم ، حالتى در او ديدم كه گويا از خواب بيدار شده است . چند نفر جوان كه در اطراف بودند آمدند، به عربى به آنها گفت : ريسمان بياوريد.
    گفتند: اين موقع شب از از كجا ريسمان بياوريم ؟!
    گفت : عگال مرا به پايم ببنديد و به طرف حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام بكشانيد. آنها چنين كردند و او را به طرف حرم آن حضرت كشيدند. من هم با آنها به راه افتادم . به درب صحن حضرت ابوالفضل عليه السلام كه تازه باز شده بود رسيده و وارد صحن شديم ، آن مرد بلند شد و جلوى ايوان ايستاد و از حضرت ابوالفضل عليه السلام عذرخواهى كرد. از همراهان و بستگانش سؤ ال كردم قضيه چيست ؟
    آنها گفتند: اين مرد شخصى را به دزدى متهم كرده بود. او هم گفته بود: مى رويم خدمت حضرت ابوالفضل عليه السلام و قسم مى خوريم . طرفين آمدند. متهم قسم خورد و طورى نشد، ولى وقتى اين مرد قسم خورد يك مرتبه نقش زمين گرديد. معلوم شد بدروغ قسم خورده است . با خود گفتيم چگونه او را به محل ببريم ، بدنى را كه فقط نفس مى كشد، گويا تمام استخوانهايش شكسته شده ، بهتر است او را ببريم خدمت حضرت سيدالشهدا عليه السلام بلكه شفايش را بگيريم . لذا برديم به ايوان سيدالشهدا عليه السلام و آنجا گذاشتيم .
    از خود آن مرد پرسيدم چه شد و چگونه شفا يافتى ؟ گفت من افتاده بودم ، ديدم شخصى از طرف حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام مى آيد، ولى گويا بر زمين راه نمى رود بلكه زمين زير قدمهاى او مى پيچد، تا رسيد به ايوان ، با سر پا به من زد و فرمود: اگر برادرم از خدا بخواهد آسمان را زمين و زمين را آسمان كند چيزى نيست ، تو كه ...
    سپس ايشان وارد حرم شد و من هم شفا يافتم .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  3. #183
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    215. قسم دروغ !
    12. در حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام بودم ، ديدم جمعى از زنها وارد شدند و در پايين پا كنار ضريح مطهر قرار گرفتند. يكى از زنان صداى بلند حضرت را صدا مى زد، قهرا جلب توجه همه زائران شد. آن زن با زبان عربى محلى به زن ديگرى كه در كنار او بود گفت : قسم بخور! آن زن قسم خورد، ولى به مجرد اينكه قسم خورد از زمين بلند شد و به زمين خورد و بيهوش گرديد. زنها اطراف او را گرفتند و بردند. سؤ ال كردم : داستان چه بود؟
    گفتند: اين زن كه قسم خورد، آن زن ديگر را متهم نموده بود، او هم گفته بود برويم حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام و قسم بخوريم ، و نتيجه چنين شد.
    216. اگر راست مى گويى قسم بخور!
    13. مرحوم سيدصالح ، معروف به ابوسعيد، از خدام حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام بود. فرزند سيدصالح ، از قول وى نقل مى كند كه گفت : روزى پدرم وارد خانه شد و با خوشحالى فراوان گفت : حضرت اباالفضل عليه السلام معجزه كرده است .
    گفتيم : چه شده ؟ ماجرا را چنين تعريف كرد:
    شخصى را نزد ضريح مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام آوردند و گفتند اگر راست مى گويى قسم بخور! و آن شخص دست به ضريح گذاشت و قسم خورد. به مجرد قسم خوردن ، سه بار از زمين بلند شده و از ضريح بالا رفت و به زمين خورد. بار سوم ، گفت : مى گويم ! و به آرامى روى زمين قرار گرفت . اين بار اقرار كرد كه قسم دروغ خورده بوده است . همه خوشحال شدند و پول و نقل پخش كردند.
    217. يا اباالفضل ، اين حمل از شوهر من است !
    آيت الله حاج سيدمحمد فاطمى ابهرى از قول پسرخاله شان ، حضرت آيت الله آقاى حاج شيخ ضياءالدين ، نقل كردند كه گفت :
    14. شخصى نسبت خلاف عفت به زنش داده بود و گفته بود حملى كه تو دارى از من نيست ؛ تو زنا داده اى . بنا شد به حرم مطهر حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام رفته حرفهايشان را بزنند و حضرت هم قضاوت بكند. وقتى كنار ضريح مطهر قرار مى گيرند، ابتدا زن مى گويد: يا اباالفضل ، اين حمل من از شوهر من است . و حادثه اى پيش نمى آيد. اما زمانى كه نوبت شوهر رسيده و او مقابل ضريح مطهر مى ايستد و قسم مى خورد كه ، يا اباالفضل ، اين حمل زنم از من نيست ؛ يكدفعه مى بينند صورتش سياه شد و به زمين افتاد و جا به جا مرد!
    اين جريان تقريبا بيست سال پيش از اين اتفاق افتاده است .
    218. قسم دروغ ، دزد را فلج كرد!
    مؤ لف كتاب باب الحوائج (ص 284 )مى نويسد:
    15. شنيده شده است كه در شهر مشهد به هنگام زيارت قبر امام رضا عليه السلام ، امام هشتم شيعيان جهان ، يك نفر جيب بر، پول يكى از زائرين را با تردستى خاصى كه مخصوص اين طبقه است از جيب او مى ربايد و لحظه اى بعد اين جيب بر فلج مى شود.
    دزد بيچاره ، كه از اين پيشامد غيرمترقبه خودش را باخته بود، با حالتى پريشان به امام رضا عليه السلام مى رود و براى شفا يافتن ، خودش را به ضريح امام مى بندد. شب بعد امام عليه السلام به خوابش مى آيد و دزد با التماس مى گويد: يا امام رضا عليه السلام ، مجازات من به خاطر سرقت پول مختصرى از يك زائر، بسيار سنگين است . براى اين دزدى ناچيز چرا بايد بدين گونه مفلوج بشوم ؟
    امام رضا عليه السلام در پاسخش بيان مى دارد: چون پس از دزدى ، به نام من به دروغ قسم خوردى ، حضرت ابوالفضل عليه السلام از اين امر غضبناك شده و ترا به اين صورت درآورده است !
    هنگامى كه مرد جيب بر از غضب پسر اميرالمؤ منين على عليه السلام آگاه مى شود، شفاى خود را از باب الحوائج مى خواهد و توبه مى كند كه از آن پس گرد كارهاى ناروا نگردد. ابوالفضل عليه السلام او را شفا مى دهد و بدين ترتيب مردى كه عمر خود را با دزدى و جيب برى گذرانده بود به راه راست هدايت مى گردد.
    219. قسم به شما، من او را كشتم !
    220. قسم دروغ ، انسان را بيچاره مى كند!
    جناب آقاى حاج ابوالحسن شكرى ، كه قبلا نيز كرامتى را از وى نقل كرديم ، نقل كرد:
    17. قريب شصت سال قبل ، در چشمه على ، كه يكى از روستاهاى قم مى باشد، باغى را اجاره كرده بوديم و كارگرى هم به نام حبيب ... داشتيم . به كارگرها سفارش كرده بوديم به چند درختى كه معمولا صاحب باغ استثنا مى كند(343) و در اجاره قرار نمى دهد تا خود از آن استفاده كند دست نزنند و تاءكيد كرده بوديم از ديگر درختهاى انجير و انار استفاده كنند اما به اين درخت ، كه صاحب باغ آن را منها كرده است ، نزديك نشوند كه استفاده از آنها حرم است .
    در كنار آن چند درخت انار يك درخت گلى هم وجود داشت ، يك وقت كه مادرم به سركشى درختها رفته بود، مشاهده كردهك بود كه چند انار پاى درخت ريخته شده است . يكى را بر مى دارد و مى بيند پوك است ؛ از آبش استفاده كرده و آن را در آنجا انداخته اند.
    پدرم پس از آگاهى به قضيه ، به كارگرها مى گويد: مگر من نگفتم به اين درخت نزديك نشويد و از انار آن نچيند؟! كارگرى كه اسمش حبيب ... بود، گفت اگر شما نظرتان به من است ، ابوالفضل عليه السلام شستم را بزند، اگر من انار چيده باشم ! فردا صبح ، يكدفعه ناله حبيب بلند شد. گفت : واى شستم ! آرى ، دستش نظرك شد (نظرك نوعى زخم است ) و آن زخم باعث گشت كه انگشت شستش بيفتد و ديگر نتواند كارگرى كند.
    لذا مزدش را داديم و رفت . اين بود كرامت حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام .
    221. از شيخ دست برداريد!
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج سيد محمدعلى ميلانى نوشته اند كه از مرحوم آية الله العظمى آقاى سيد نصرالله مستنبط شنيدم :
    18. طلبه اى ايرانى از نجف عازم كربلا بود. در ايامى كه بايد با قافله و كجاوه مسافرت مى شد، منتظر قافله اى گشت ، اما متاءسفانه بجز قافله اى كه مربوط به سنيها بود يافت نشد. تصميم گرفت در آن قافله باشد. او را نهى نمودند منصرف نگرديد. در آن قافله دختر يكى از شيوخ اهل تسنن كه خيلى محترم بود امر و نهى را به عهده داشت . به محض اينكه وى آقا شيخ طلبه را ديد شروع كرد به دشنام و ناسزاگويى به روحانيت و مراجع شيعه كرد و كم كم وقاحت را بالا برد و به ائمه طاهرين عليه السلام و حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام نيز بد گفت ! شيخ مزبور خيلى صبر و تحمل نمود ولى وقتى كه دشنام به حضرت زهرا عليهاالسلام را شنيد ديگر طاقت نياورد و در صدد انتقام از آن زن گستاخ و بى ادب برآمد. مگوار، كه چوبى است ، مقدارى قير در سر دارد و عربها غالبا به عنوان سلاح از آن استفاده مى كنند. شيخ طلبه در دست يكى از حاضرين مگوارى ديد، آن را گرفت و به آن زن حمله كرد و با نداى يا اباالفضل چنان ضربتى به سر او وارد كرد كه نقش زمين شد و بيهوش و مجروح گرديد. اطرافيان او را دستگير كرده و شروع به كتك زدن كردند!
    پس از لحظه اى زن به هوش آمد و گفت : از شيخ دست برداريد و او را كتك نزنيد، چون بى گناه است ! گفتند: چگونه بى گناه مى باشد، مگر به شما جسارت و حمله نكرد و شما را نزد؟! گفت : نه ، او نبود، بلكه حضرت ابوالفضل عليه السلام بود كه مرا تنبيه فرمود! و خيلى از شيخ معذرت خواهى نمود و تا كربلا همه جا احترام وى را رعايت كرد.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  4. #184
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    222. دشمن ابوالفضل عليه السلام را، مار نيش زد!
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى سيد فخرالدين عمادى ، از حوزه علميه قم مرقوم داشته اند:
    19. اين جانب سيد فخرالدين عمادى زمانى كه ضريح حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام را در اصفهان مى ساختند و مردم هر كدام به نوبه خود كمك مى كردند شنيدم : يك حاجى از اهل تهران با همسرش ، به عنوان كمك به ضريح آن حضرت ماشين سوارى دربستى را كرايه مى كنند كه به اصفهان بروند. در بين راه ، راننده ماشين از توى آينه چشمش تصادفا به جواهرات گردن زن حاجى ، كه بسيار گرانبها بوده ، مى افتد. از حاجى مى پرسد: شما براى چه به اصفهان مى رويد؟ مى گويد: قصد ما دو نفر، كمك كردن به ضريح حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى باشد و به اين منظور به اصفهان مى رويم .
    راننده مى فهمد كه حاجى و زن حاجى ، هم پول فراوانى به همراه دارند و هم جواهرات گرانبهايى به دست و گردن زن آويخته است . با خود مى گويد: چه خوب است كه در بين راه اينها را از بين ببرم و هر چه دارند بردارم و از اين رانندگى خلاص بشوم ! از دليجان كه رد مى شود در ميان بيابان ، به عنوان اينكه ماشين نقص فنى پيدا كرده ، ماشين را نگاه مى دارد و زن و مرد را از ماشين پياده مى كند و سپس يقه حاجى را گرفته از جاده كنار مى كشد تا خفه اش بكند. زنش كه ماجرا را مى بيند، اظهار مى كند: تو ما را نكش ، هر چه بخواهى به تو مى دهيم . ولى آن خبيث ، هر چه داشته اند از آنها مى گيرد و خود آنها را نيز در چاهى كه در صد قدمى جاده بوده مى اندازد كه شايد تا صبح بميرند. سپس حركت مى كند و وارد اصفهان مى شود و به خانه مى رود. در اثر خستگى مى خواهد بخوابد ولى خوابش نمى برد و با خود مى گويد امكان دارد كه آنها در ميان چاه نميرند و كسى آنها را نجات بدهد و در نتيجه من گرفتار شوم . خوب است برگردم اگر زنده هستند آنها را بكشم و اگر مرده اند خيالم راحت باشد.
    نزديكيهاى صبح به طرف تهران حركت مى كند و ضمنا چند مسافر هم سوار مى كند. چون به همان مكان مى رسد ماشين را نگاه مى دارد و به مسافرين مى گويد: اينجا باشيد، چند دقيقه ديگر من مى آيم و حركت مى كنم . مقدارى كار دارم و الان بر مى گردم . زمانى كه به نزديك چاه مى رسد مى بيند كه ناله آنها بلند است كه مى گويند مردم به داد ما برسيد، مردم مرديم ؛ ناله مى زنند. راننده مى گويد: شما كه هستيد؟ مى گويند ما را راننده لخت كرده و به چاه انداخته و خودش رفته است تا ما بميريم . اى مسلمان ، ما را نجات بده كه ما براى كمك به ضريح حضرت ابوالفضل عليه السلام به اصفهان مى رفتيم .
    راننده مى گويد: الان شما را خلاص مى كنم ! اين را گفته و مى رود سنگى را كه در نزديك چاه بود بلند كند و به چاه بيندازد و آنها را بكشد، كه يكدفعه مارى از زير تخته سنگ بيرون مى آيد و نيش خود را فورا در بدن وى فرو مى كند!
    راننده فرياد مى كشد و از اثر صداى او، مسافرين كه منتظر راننده بودند، به دنبال صدا حركت مى كنند و مى بينند راننده افتاده فرياد مى زند و مى گويد: مردم ، مار مرا كشت ! در اين حين ، از طرفى ديگر صدايى مى شنوند و وقتى كه به دنبال آن صدا مى روند مى فهمند صداى دوم از ميان چاه مى باشد. ريسمانى تهيه كرده و حاجى و زنش را از ميان چاه بيرون مى آورند و از آنها مى پرسند چه شده است ؟ حاجى جريان مسافرتش را بيان مى كند و مى گويد چقدر به راننده التماس كرديم كه ما را به حضرت ابوالفضل عليه السلام ببخش ، قبول نكرد و ما را به چاه انداخت .
    مسافرين مى گويند: راننده را مى شناسى ؟ مى گويند: آرى ، و چون به نزد راننده مى آيند، حاجى و زنش مى گويند: آن راننده ، همين شخص است . در همين حال راننده از اثر سم مار مى ميرد و چون لباس وى را مى گردند مى بينند هنوز پول و جواهرات زن حاجى در جيب او بوده و جايى پنهان نكرده است ! قربانت اى باب الحوائج !
    اين موضوع را حتى يكى از آقايان اهل منبر نيز، كه نامش الان يادم نيست ، در روى منبر بيان كردند و من هم شنيدم .

    223. تو عزادار فرزندم ، حسين عليه السلام ، را كتك زدى !
    جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ اسدالله جوانمردى ، از گويندگان مشهور حوزه علميه قم ، نوشته اند:
    20. اين جانب اسدالله جوانمردى اطلاع حاصل كردم كه برادر عزيز حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى كتابى در زندگانى سردار رشيد نهضت كربلا، حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام ، در دست تاءليف دارند.
    خواستم كرامتى را كه در حدود سى و پنج سال قبل از تاريخ تحرير اين سطور، بدون واسطه از شخصى به نام غلام حسين شنيده ام براى ايشان بنويسم تا در كتاب مفيد و سودمندشان ، به عنوان يكى از كرامات قمر بنى هاشم عليه السلام ، درج نمايند و من متاءسفم از اينكه اين قضيه را در هنگام شنيدن يادداشت ننمودم و به قوت حافظه مغرور شدم و الان مى بينم بعضى از جزئيات آن از يادم رفته است . در عين حال كرامتى است بسيار جالب و بكر، كه شايد آن را كسى يا نشنيده و يا اگر شنيده باشد تا به حال در كتابى نوشته نشده است . مطلب از اين قرار است كه :
    اوايل سالهاى طلبگى من بود كه جهت گذراندن تابستان به غريب دوست ، كه من است ، رفته بودم . بعدازظهر يكى از روزها بود. از منزل بيرون آمدم ، مرد غريبه اى را ديدم كه با چند نفر از ريش سفيدان ده در زير سايه درختى نشسته بودند. من هم آمدم پيش ‍ آنان ، سلام كردم و در كنار آنان نشستم . مرد غريب سنا در حدود شصت و پنج سال مى نمود؛ قوى هيكل ، داراى چشمان زاغ ، و موهاى سر و صورتش سفيد.
    مشغول صحبت بود. ضمنا بساطى هم باز كرده و بعضى از وسايل را روى آن چيده و دستفروشى مى كرد. تا احساس كرد من طلبه هستم ، شرح تاريخ زندگى خويش را چنين شروع كرد:
    شايد آقايان احساس كنند من يك دستفروش دوره گرد عادى هستم . خير، من از كسانى هستم كه از بالا به پايين آمده ام و در عين حال خدا را شكر گزارم .
    داستان زندگى من چنين است : در آن زمانى كه كشور روسيه بلشويكى شد ولنين علماى اسلام و مسلمانان با نفوذ را، يا كشت و يا به دريا ريخت ؛ جمع زيادى را نيز به قسمت سيبرى روسيه ، كه نزديكيهاى قطب و بسيار سرد است ، تبعيد نمود. من در آن زمان كماندوى شهربانى سيبرى بودم ( به اصطلاح ما، سرهنگ شهربانى مى شود ). دايى من ، مدعى العموم آن قسمت و در عين حال پدرخانم من بود و ما در آن سامان به نبوت حضرت داود عليه السلام معتقد بوديم و از لحاظ نسل و نژاد، روسى محسوب مى شديم .
    روزى به من خبر دادند كه مسلمانان تبعيدى به صورت دسته جات فشرده بيرون ريخته اند و سر و پا برهنه راه مى روند و به سر و سينه مى زنند و شعر مى خوانند و گريه مى كنند. من هفت تير خود را برداشته ، شلاق محكمى نيز به دست گرفته ، با جمعى از پاسبانان به جلوى آنان رفتم . يكى از آنان سرش را هم تراشيده بود چنانكه بعدها هم فهميدم قمه زن بود و در جلوى صفها با جوش و خروش شاه حسين ، واحسين مى گفت و دستجات را رهبرى مى كرد. من آمدم جلوى او را گرفتم و گفتم ديوانه ها چه مى كنيد؟! اين وحشيگريها و ديوانه بازيها يعنى چه ؟! گفت : امروز عاشورا، و مصادف با روزى است كه پسر دختر پيغمبر ما را با لب تشنه در كربلا كشته اند. ما هم روز شهادت او را گرامى مى داريم و عزادارى مى كنيم . گفتم : آقاى شما چند سال است كشته شده ؟ گفت بيش از هزار سال است !
    گفتم : ديگر او مرده ، براى او اين كارها چه فايده دارد و او چه مى داند شما به خودتان كتك مى زديد؟! او در جواب گفت : ما اعتقاد داريم كه پيشوايان ما، بعد از مردن هم ، چنان آگاهند كه در زنده بودنشان بودند، و مرده و زنده آنان يكى است ! گفتم : اگر چنين است چرا آنان را به امدادتان فرا نمى خوانيد كه بيايند شما را از شما را از تبعيد و يا حداقل از دست من نجات بدهند؟!
    او در جواب گفت : ما آقايمان را براى مثل تو ساباخلاره يعنى سگها فرا نمى خوانيم ! من عصبانى شدم و با شلاق آنچنان به زدن وى پرداختم كه پوست سر و صورتش كنده مى شد و به شلاق مى چسبيد! من او را مى زدم و او بدون اينكه گريه كند مى گفت : يا اباالفضل ! (در اين اثنا اشك چشمان ناقل داستان ، سرازير شد ) و من هر شلاقى كه مى زدم ، او همچنان مى گفت : يا اباالفضل ! يكمرتبه ديدم از پشت سر كشيده محكم بر من زده شد. اين سيلى آنچنان در من اثر كرد كه دنيا در چشمان من تاريك شد و خيال كردم دنيا بر سر من فرود آمد.
    ناقل داستان باز گريه مى كرد و مى گفت : اين سيلى را بظاهر دائيم ، كه پدرخانمم بود، زد ولى در معنا اين سيلى را اباالفضل عليه السلام بر من زد.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  5. #185
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    به پشت سر نگاه كردم و ديدم دائيم بر من سيلى زده است . به من پرخاش كرد كه : چه مى كنى ، و چرا اين بيچاره را مى كشى ؟!
    من به خانه برگشتم ، ولى خيلى ناراحت و گيج شده بودم و سيلى كارش را كرده بود. بارى ، وارد خانه شدم و بدون اينكه چيزى بخورم خوابيدم . در عالم خواب ، ديدم قيامت برپا شده و همه مردم ، از اولين و آخرين ، در يك صحرا جمع شده اند. مردم آنچنان به همديگر فشار مى آورند كه همه غرق عرق شده اند. گويى كه آفتاب روى سر مردم قرار دارد. گرما همه را بى طاقت كرده و زبانها از شدت تشنگى از دهانها بيرون آمده بود. همه به دنبال آب هستند و مردم به همديگر مى گويند: فقط، پيغمبر آخر زمان به مردم آب مى دهد. من هم با هر وضعى بود خود را كنار حوض رساندم ، ديدم كه حضرت على عليه السلام به فرمان پيغمبر صلى الله عليه وآله به مردم آب مى دهد. من هم عرض كردم : آقا، آقا، به من هم آب بدهيد! حضرت على عليه السلام فرمود: به تو آب بدهم كه امروز عزادار فرزندم ، حسين ، كتك زده اى ؟! گفتم : آقا، اشتباه كرده ام ، جبران مى كنم ، بفرماييد چه بگويم مسلمان شوم تا به من آب بدهيد.
    من ، همچنان ناله و التماس مى كردم كه يكمرتبه ديدم همسرم مرا بيدار كرد و گفت : پاشو، آب آوردم ! گفتم : من تشنه نيستم . گفت : پس چرا از رئيس مسلمانها، با آن همه التماس ، آب مى خواستى ؟! براى اينكه او چيزى نفهمد، آب را از دستش گرفتم و تا برابر لبهايم آوردم ولى ديدم اين آب مثل آبهاى فاضلاب گنديده و بدبو است ! گفتم : اين چه آبى است براى من آوردى ؟! گفت : مگر چگونه است ؟! گفتم : بوى بد مى دهد، گنديده است . گفت : آب ايراد ندارد، تو مسلمان شده اى ، اينها را به بهانه مى آورى !
    قانون مذهب ما اين بود كه اگر كسى از دين بيرون رود، بايد كشته شود. من فكر كردم اين زن را بكشم تا مرا لو ندهد. هفت تير را برداشتم بزنم كه فرار كرد و يكراست به خانه پدرش ‍ رفت و جريان خواب مرا براى پدرش بازگو كرد. چيزى نگذشت كه به خانه من ريختند و درجه هاى مرا كندند و مرا دست بسته به زندان بردند. من هم يگانه فرزند پدر و مادرم بودم .
    من وارد زندان شدم ، منتظر عواقب كار خود بوده ، و از طرفى ممنوع الملاقات شده ام . در مدت توقف من در زندان ، پدر و مادرم تنها دو بار، از دور توانستند مرا ببينند. مادرم زار زار گريه مى كرد و من شك نداشتم كه مرا اعدام خواهند كرد، به دو جرم : يكى اينكه از دينم بيرون رفته ام ؛ و ديگرى آنكه قصد كشتن همسرم را، كه دختر مدعى العموم منطقه است ، داشته ام . ولى در زندان شب و روز گريه مى كنم و به پيامبر خدا و حضرت على و امام حسين و حضرت ابوالفضل عليهم السلام متوسل مى شوم و نجات خود را از آنان مى خواهم .
    بيش از دو سه روز به محاكمه من باقى نمانده بود كه شب خواب ديدم يكى از آقايان (البته اين قسمت از ياد من نويسنده رفته ، و الا خود ناقل حداقل مى گفت كه چه كسى آمد و چه نام داشت ؟ - جوانمردى ) به خواب من آمد و به من فرمود كه : تو چيزى به زمان محاكمه ات نمانده و اگر محاكمه شوى كشته خواهى شد، فرداشب راه زيرزمين به پشت زندان باز خواهد بود و به پدر و مادرت گفته ايم در پشت زندان منتظرت باشند. فرداشب از زندان فرار كن و همراه پدر و مادرت ، به سوى ايران حركت نما.
    من ، بى صبرانه ، منتظر فرداشب شدم . سر موعد به طرف زيرزمين رفتم ، ديدم روزنه اى به بيرون باز شده است . از آنجا بيرون رفتم ، ديدم پدر و مادرم پشت زندان منتظر من هستند! با هم حركت كرده و خود را به ايستگاه قطار رسانديم و حركت نموديم .
    پس از آنكه قطار يك شب و روز مسير خود را ادامه داد، ديدم بى موقع قطار ايستاد. من بسيار ناراحت شده و سؤ ال كردم : چرا قطار را نگه داشتند؟ گفتند: يك نفر فرارى مى خواهد با قطار از روسيه فرار كند و ماءموران دنبال او هستند. من باز متوسل به ابوالفضل عليه السلام شدم كه ما را نجات بدهد. عجيب است كه همه قطار را گشتند ولى ما را نديدند؛ از كنار ما مى گذاشتند ولى ما را نمى ديدند، تا به مرز ايران نزديك شديم . شب با پاى پياده آمديم كنار رود ارس ، كه در مرز ايران و شوروى قرار دارد ( در اينجا باز در ياد ناقل نمانده كه آنها از ارس چگونه گذاشته اند - جوانمردى ). از ارس گذشته خود را به اردبيل رسانديم و در اردبيل به دست يك عالم شيعه مسلمان شديم . نام من را غلامحسين ، نام پدرم را شيرين على ، و نام مادرم را شيرين خانم گذاشتند. سپس به كربلا رفتيم . پدر و مادرم در نجف ماندند و در همانجا مردند و به خاك رفتند، ولى من دوباره به ايران برگشتم و مدتى در فرودگاه تهران در قسمت فنى هواپيما مشغول كار شدم ، ولى بعد چون فهميدند من از روسيه آمده ام بيرونم كردند. در اين مدت جسمم معلول شد و الان به صورت دوره گرد دستفروشى مى كنم و زندگى را مى گذرانم ، در عين حال خدا را شكرگزارم كه مسلمان شده ام و جزو دوستداران اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه وآله قرار دارم .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  6. #186
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    224. از جدم ، ابوالفضل عليه السلام عوضش را بگيرى !
    آقاى عباسى در كتاب ارزشمند تاريخ تكايا و عزادارى قم (ص 223) مى نويسد:
    21. زمان رضاخان ، در ايام متحدالشكل نمودن لباس و ممنوعيت عزادارى ، روزى در چهارسوق بازار، هادى خان نايب راه را بر آقا سيد حبيب چاووشى كه براى روضه خوانى مى رفته گرفته و از او مى خواهد كه عمامه خود را تحويل داده و متحدالشكل شود. سيد فوق الذكر، كه مردى جليل القدر بوده و در بين مردم محبوبيتى داشته ، از نايب مى خواهد كه از او در گذرد و اين كار را نكند، ولى نايب با اصرار و قلدرى در حضور مردم ، عمامه را از سر سيد بر مى دارد. سيد دلش شكسته شده و در حاليكه اشك از ديدگانش سرازير بوده خطاب به نايب مى گويد: برو نايب ، ان شاء الله از جدم ابوالفضل عليه السلام عوضش را بگيرى !
    همان شب ، كه هادى خان كشيك بازار بوده ، به قصد پاييدن بازار از روزنه (دريچه ) بام چهار سو، ناگهان از بالا به زير افتاده مغزش با زمين اصابت نموده و در دم بتركيد و به دار جزا خراميد.
    225. يا سيدى من كجا او را پيدا كنم ؟
    جناب سلالة السادات آقاى سيد مصطفى مستجاب الدعوة ، كه قبلا نيز چند كرامت از ايشان نقل كرديم ، به نقل از پدرشان ، مرحوم سيدتقى مستجاب الدعوة (كفشدار حرم حضرت عباس عليه السلام ) آورده اند:
    22. عربى باديه نشين بچه اش مريض مى شود. با پاى برهنه ، دوان دوان ، به كربلا آمده و خود را به حرم مطهر حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام مى رساند و در مقابل ضريح مطهر قرار مى گيرد.
    يكى از خدام ، عرب را با پاى برهنه و خون آلود و كثيف كنار ضريح مى بيند، لذا سيلى محكمى به عرب مى زند و مى گويد: تو رعايت ادب را نكرده اى . اينجا جاى بسيار حساس و با اهميتى است ، نبايد اين طور بى مبالاتى كرد. و خلاصه ، به زائر عرب توهين بسيار مى كند. عرب اشاره به ضريح كرده مى گويد: يا اباالفضل عليه السلام ، من خيال كردم اينجا خانه شماست ، ولى حالا مى بينم اين شخص است كه در آن ، امر و نهى مى كند.
    اين را گفته ، با ناراحتى بر مى گردد و در كاروانسرايى منزل مى كند. خادم مزبور، شب در عالم رؤ يا مى بيند كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به خدام عطايا و هدايايى مى دهد. او هم جلو مى رود تا صله اى بگيرد. آقا قمر بنى هاشم عليه السلام از وى رو بر مى گرداند. وقتى عرض مى كند آقا جان چرا به من توجه نداريد؟ حضرت عليه السلام مى فرمايد: صورتم را ببين كبود شده است ، كبودى آن در اثر سيلى يى است كه تو به آن عرب زده اى ولى در واقع به من خورده است . چرا او را از حرم بيرون كردى ؟ تا او را راضى نكنى از تو راضى نخواهم شد!
    خادم مى گويد: يا سيدى ، من كجا او را پيدا كنم ؟ حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام آدرس محل سكونت عرب را به او مى دهد و مى گويد: به او بگو بچه ات را شفا داديم .
    خادم نيمه شب از خواب بيدار شده و خود را به كاروانسرا رسانده و عرب را بيدار كرد.
    بارى ، خادم دست و صورت عرب را بوسيده و جريان خواب را براى او تعريف مى كند و از عرب پوزش مى طلبد و پيام مسرت آميز حضرت اباالفضل عليه السلام به او مى رساند و مى گويد، آقا فرمودند به شما بشارت بدهم كه فرزندش را شفا مى دهيم .
    اينجا بود كه عرب بسيار خوشحال شده خدا را شكر مى كند كه مورد لطف و عنايت آقا قمر بنى هاشم عليه السلام قرار گرفته است .
    226. به عنايت قمر بنى هاشم عليه السلام هم خانه يافت هم همسر!
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ على خوئينى زنجانى از قول آية الله آقاى مظفرى ، كه يكى از علماى بزرگ قزوين هستند، نقل كردند كه :
    23. طلبه اى بود از محل دشت شيراز، بدقيافه ، داراى رنگى بسيار سياه و به اضافه آبله رو، كه هرگز اميد نداشت كسى به ايشان زن بدهد.
    وى متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى شود و از حضرت مى خواهد كه نزد خداى متعال وساطت كند تا خدا برايش وسايل ازدواج را فراهم نمايد. از حرم بيرون مى آيد، مى بيند يك حاجى آقا زنش را سه طلاقه كرده و آمده است محللى مى خواهد. به اين شيخ دشتى پيشنهاد مى كند و او هم قبول مى كند. زن مطلقه حاجى با طلبه ازدواج مى كند و سپس طلاق گرفته و مجددا به عقد حاجى در مى آيد. و حاجى هم خانه و همسرى براى طلبه مى گيرد و او داراى زن و زندگى مى شود!
    227. سرهاى مهاجمين بريده مى شد!
    24. در كتاب معجزات الرسول صلى الله عليه وآله و الائمة عليهم السلام من مراقد اولاد الائمة عليهم السلام تاءليف ملارضا ابن الحاج ملاميرزا محمدالترك آبادى الكاشانى (344) نقل شده است كه :
    يك قالى بسيار زيبا و عتيقه و قيمتى به حرم مطهر حضرت سيدالشهدا عليه السلام اهدا كرده بودند. سلطان عراق طمع به آن قالى كرده و خواست او را به جهت تماشا از حرم مطهر بيرون ببرد. خدام حرم جلوگيرى كرده و مانع از بردن آن شدند. كشمكش ادامه داشت ، تا اينكه متولى باشى ، شب در خواب ديد كه حضرت سيدالشهدا عليه السلام به وى فرمود: قالى را ببريد و در حرم برادرم حضرت عباس عليه السلام بيندازيد. خدام دستور آقا را اجرا كرده قالى را به حرم حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام انتقال دادند. چند نفر از طرف شاه رفتند قالى را ببرند، به مجرد نزديك شدن به قالى سرهاشان بريده مى شد، و هر كس رفت فرجامى چنين يافت !
    228. امام عباس گلدى !
    آية الله سيد نورالدين ميلانى ، فرزند مرحوم آية الله العظمى ميلانى ره ، فرمودند:
    25. سابقا عراق ، مستعمره دولت عثمانى بود. استاندار كربلا ماليات جديدى را به اجرا گذاشت . رؤ ساى عرب به ملاقات او رفتند و از وى درخواست كردند كه ماليات مزبور را از مردم نگيرد، ولى او قبول نكرد.
    عربها دستور دادند بازارها بسته شود. مردم بازار را بستند و تعطيل عمومى شد.
    استاندار ناچار شد از پادگان مسيب ، كه شش فرسخى كربلاست ، كمك نظامى طلب كند. جمعى از لشگريان عثمانى براى مقابله با بازاريها وارد كربلا شدند تا به تعطيل عمومى خاتمه دهند.
    وقتى لشگر وارد كربلا شد، استاندار آنان را در دو طرف خيابان خيابان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، كه از درب قبله صحن مطهر تا آخر شهر امتداد دارد، رديف نموده و دستور آماده باش داد.
    اعراب هم پشت بام صحن حضرت ابوالفضل عليه السلام را براى خود سنگر قرار دادند. آنها مثل قطرات باران به طرف هوا شليك مى كردند و با اين كار مى خواستند بفهمانند كه ما از لشگر شما باكى نداريم .
    اين مسئله يك هفته به طول انجاميد. حرمين مطهرين بسته شده و مردم در منازل خود مانده اند، مگر عده كمى كه از طريقهاى مختلف به باغات يا خارج شهر رفته اند.
    تا اينكه ، روزى يك شخص بلندقامت كه قد و قامتى موزون و جالب داشت و يك پيراهن عربى پوشيده و دستمالى سفيد بر سر بسته بود با شمشير برهنه اى در دست ، از درب قبله صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام خارج شد. وى شمشير را به ديوار تكيه داد و سپس دست برده و آستين خود را بالا زد. با اين عمل وى ، لشگر خودبخود مرعوب شده و در حاليكه با ترس و وحشت فرياد مى زدند امام عباس گلدى ! به سمت پادگان مسيب گريختند. در نتيجه دولت شكست خورد و مردم حرم و بازار را باز كردند.
    229. صوفى گستاخ تاءديب مى شود!
    عالم متقى ، فقيه بزرگوار، آيت الله العظمى سيد محمدعلى كاظمينى بروجردى دام ظله العالى ، كه صاحب تاءليفات سودمند و از علماى تهران و مدافعين مكتب تشيع هستند، نقل كردند:
    26. شيخ اسدالله سرپولكى در نجف اشرف از عرفا و جزو سلسله تصوف بود.
    هر هفته دو شب جلسه داشتند و در آن جلسات به همديگر مى گفتند ما عيوب را از خود دور كرده و صاحب مقام و صفايى شده ايم ! شيخ اسدالله در يكى از جلسات ، مى گويد: من در اين دو ماه عيب را از خودم دور كرده ام و حالا فهميده ام كه از حضرت ابوالفضل عليه السلام بالاترم ! عده اى به وى پرخاش كردند كه اين چه حرفى است شما مى زنيد؟ گفت : دليل دارم ؛ براى اينكه حضرت عباس عليه السلام مجتهد نبود، من مجتهد مى باشم . ضمنا استادى هم مثل فلان عارف صوفى دارم كه حضرت چنين استادى نداشت ! رفقايش خيلى به او خنديده بودند. آن شب گذشت و فردا در مجمعى كه بنا بود جمع بشوند همه آمدند، ولى از شيخ اسدالله خبرى نشد. به همديگر گفتند: شايد حضرت عباس عليه السلام او را چوبى زده است . درب خانه اش رفته و حالش را جويا شويم .
    وقتى آمدند و احوالش را پرسيدند، در جواب گفته شد: شيخ از ديشب تا حالا بى هوش ‍ بوده است ، حالا كه به هوش آمده به حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام رفته است . رفقاى او به طرف حرم حضرت عليه السلام رفتند و ديدند كه آنجا در حال گريه و ناراحتى به سر مى برد. به او گفتند: تو كه ديشب مى گفتى من از حضرت عليه السلام بالاترم ، حالا چه شده كه متوسل به حضرت شده اى ؟! در جواب گفت : رفقا، غلط كردم ! رفقايش گفتند: تا مطلب را نگويى ترا رها نخواهيم كرد. گفت :
    ديشب كه خوابيدم ، در عالم خواب ديدم مردم در باغى جمع شده اند. من هم رفتم . طولى نكشيد كه ديدم سيدى بلند بالا و قوى هيكل وارد شد. همه به آن آقا تعظيم كردند و من هم عرض ارادت كردم . بلا درنگ فرمود: شيخ اسدالله ، بيا اينجا. رفتم خدمتش ، فرمود: ديشب شما گفتى من از حضرت اباالفضل بالاترم و من مجتهدم .
    سؤ الى فرمود، نتوانستم جواب بگويم : استادت ، فلان عيب و فلان عيب و فلان عيب را دارد، اما استاد من اميرالمومنين على بن ابى طالب عليه السلام ، و برادرم امام حسن و امام حسين عليهماالسلام بوده است سپس يك كشيده به من زد و افزود: ديگر از اين جسارتها نكنى ! و من از هوش رفتم . وقتى بيدار شدم ، نزديك ظهر بود (ناگفته نماند كه شيخ نماز صبح را هم نخوانده بود!) وضو گرفتم و به حرم حضرت عليه السلام وارد شدم ، عرض ‍ كردم :
    آقا جان ، فدايت شوم ، شما شوخى هم سرت نمى شود؟! من غرضى نداشتم ، شوخى كردم ، شما با يك كشيده پدرم را درآوردى ! آمده ام عرض كنم كه غلط كردم و توبه مى كنم !
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  7. #187
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    230. قسم به حضرت عباس غلام كش !
    حجة الاسلام آقاى حاج شيخ عبدالله معصومى بهبهانى از حوزه علميه قم اظهار داشتند كه :
    27. در شهر بهبهان و اطراف آن معروف و مشهور است كه وقتى قسم مى خورند، مى گويند قسم به حضرت عباس غلام كش ! رمز اينكه اين گونه قسم مى خورند از قرارى است كه ذيلا نقل مى شود:
    در محله عقلائيها، كه يكى از محلات بهبهان مى باشد، درويشى كه مدح ائمه اطهار عليهم السلام را مى خواند پرده اى به ديوار زده بود كه تمثال مبارك حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام بر آن نقش بسته بود. قسمتى از گوشه اين پرده ، جلوى مغازه شخصى به نام غلام را گرفته بوده است . صاحب مغازه ، در حاليكه درويش به ذكر مدح و مصائب حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مشغول بوده ، از راه مى رسد و به وى اعتراض ‍ مى كند كه چرا جلوى مغازه او گرفته شده است ؟ بعد هم ميخ پرده را مى كند و به دور مى اندازد. درويش از اين عمل وى ناراحت شده رو به طرف كربلا مى كند و مى گويد: يا اباالفضل ، مجازات اين جسارت را از تو مى خواهم . فورا غلام نام مزبور دست بر روى قلب خود گذاشته فريادش بلند مى شود و در پى آن رنگش سياه گشته و همانجا جان مى دهد!
    از آن تاريخ به بعد، قسم راست مردم بهبهان و عشاير منطقه و الوار باين گونه است كه براى مشكل كارشان به حضرت عباس غلام كش قسم مى خورند و همه هم به اين قسم احترام مى گذارند، حتى بعضا ديده شده است كه خونها به وسيله اين قسم بسته شده است . وقتى كه گفته مى شود: قسم به حضرت عباس غلام كش ديگر كسى جرئت ندارد مقابل آن استقامت كند.
    231. شرطه گستاخ ، لرزيد و افتاد مرد!
    جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ مرتضى طبرسى زنجانى از قول مرحوم حاج شيخ عبادالله زنجانى ره نقل كردند كه وى گفت :
    28. يك سال به عتبات عاليات مشرف شده بودم ، بعد از زيارت حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام ناگهان ديدم يك شرطه ، زائر ايرانى را گرفته و به طرف شرطه خانه مى برد. ايرانى مزبور از طريق قاچاق به زيارت آمده بود و هنوز براى عرض ‍ ارادت و زيارت به حرم نرفته بود كه دستگير شده بود. او مرتب به ماءمور التماس مى كرد كه ، اجازه بده من بروم حرم زيارت بكنم ، سپس در اختيار شما هستم ، اما هر چه به ماءمور اصرار كرد سودى نبخشيد. شرطه او را كشان كشان به طرف مقر خودشان نزد رئيس ‍ مى برد و زائر مزبور با نگاهى حسرتبار به سمت حرم مطهر مى نگريست ...
    بعد از مدت كمى ، ديدم كه آن زائر تنها برگشت . نزد وى رفته و گفتم : قصه شما چه شد، چرا تنها برگشتيد؟!
    گفت : وقتى وارد اطاق رئيس شديم آن ماءمور دچار لرزه شده جادرجا افتاد و مرد! رئيس ‍ شرطه پرسيد: قصه چه مى باشد؟ گفتم : من براى زيارت به طريق قاچاق از ايران به اينجا آمده بودم . ماءمور شما مرا گرفت و بزور اينجا نزد شما آورد.
    رئيس شرطه گفت : پس زود از اينجا برو كه من مى ترسم آتش بلا دامن مرا هم بگيرد!
    آرى ، اين است سزاى كسى كه به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام جسارت كند؛ و اين است حمايت باب الحوائج از زائر غريبش .
    232. شيهه اسب شنيده مى شد، ولى اسب و اسب سوار مشهود نبود!
    جناب آقا سيداحمد موسوى قمى ، ساكن كوچه حاج زينل قم ، داراى مغازه سيم پيچى براى مؤ لف اين كتاب نقل كرد:
    29. يكى از همرزمهايم ، كه از جوانان متدين قم است ، مى گفت : در جبهه مرز خسروى در جايى گير كرده بوديم . سخت تشنه و گرسنه بوديم و از اين بابت بر ما بسيار سخت مى گذشت . به چند نفر از افراد لاابالى كه در همانجا تجمع كرده بودند برخورد كرديم . گفتيم برويم از آنها طلب آذوقه نماييم . وقتى كه رفتيم و مطلب را به آنها گرفتيم ، جواب دادند: ما چيزى نداريم به شما بدهيم . هر چه التماس كرديم كمتر نتيجه گرفتيم . بالاخره مى گويند: شما را به ساحت مقدس حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام قسم مى دهيم كه به ما ترحم كنيد، از تشنگى و گرسنگى از پا در آمديم . ولى آن جمعيت به ساحت مقدس حضرت جسارتهايى مى كنند كه انسان از ذكر آن شرم دارد.
    مى گفت : در همين اثنا گرد و غبارى از دور بلند شد. از ميان گرد و غبار، شيهه اسب شنيده مى شد، ولى خود اسب و اسب سوار مشهود نبود. آن افراد گستاخ مسلح بودند. صدا را كه شنيديم همه ما را ترس برداشت ولى يكى از آن سه فرد گستاخ ، جسورانه ، براى تيراندازى آماده شد.
    مى گفت : آن شخص جسور، يكدفعه نصف صورتش را از دست داد و بعدا كه گرد و غبار خوابيد ديديم رفقايش فرار كرده اند و آن شخص هم كه آماده شده بود تا تيراندازى كند، ديديم نصف صورت ندارد و افتاده و مرده است ! گويا شمشير به آسيب رسانيده و وى را به درك فرستاد بود. اين معجزه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام .
    233. كدخدا مرد!
    عالم زاهد، آقاى شيخ عليرضا گل محمدى ابهرى زنجانى نقل كرد:
    30. در قريه ما بزى گم شد. صاحب بز به كدخدا گفت : به جارچى خود بگو اعلان كند، اگر بز پيدا شد، دهشاهى به شماى كدخدا مى دهيم . كدخدا دستور داد جار زدند و بز پيدا شد. كدخدا قصد كرد دهشاهى ديگرى از وى بگيرد؛ به صاحب بز گفت تو دهشاهى را نداده اى .
    گفت : داده ام .
    كدخدا گفت : نداده اى . كدخدا به صاحب بز گفت : هفت قدم رو به طرف حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برو و بگو: دهشاهى را داده ام . وى هفت كپه خاك جمع كرد و روى آنها گام برداشت . به هفتمى كه رسيد، كپه هفتم را پخش كرد و گفت : اگر دهشاهى را نداده ام ، عمر كدخدا مثل اين خاكها پخش شود!
    سه روز بعد، كدخدا مرد!
    234. ديدند كفن خالى از جنازه است !
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج سيدحسين فالى ، اظهار داشتند كه از جد مادرى ايشان نقل شده است كه گفت :
    31. در ابتداى جوانى ، روزى در صحن حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بودم ، ديدم تركهاى عثمانى - كه حكومت آن روز عراق در دستشان قرار داشت و مذهبشان نيز مذهب اهل سنت بود - جنازه اى از افراد خويش را آوردند تا در صحن حضرت دفن كنند. من هم ، همانند ديگر مردم ايستاده بودم و آنها را تماشا مى كردم ، كه يكمرتبه صحنه عجيبى مشاهده شد: وقتى آنان جنازه را به طرف قبر برده و خواستند در خاك بسپارند، ديدند كفن خالى است و جنازه اى وجود ندارد! در نتيجه اين امر، عثمانيها پريشان گشتند و به زبان تركى عثمانى چيزى به هم گفته و تابوت را برداشتند و رفتند! پس از آن نيز ديگر هيچ وقت جنازه هايشان را براى خاكسپارى به صحن مطهر و اطراف آن نياوردند.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  8. #188
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    235. كيسه خود را شناختم و از او گرفتم !
    حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج سيدحسن موسوى ملكى ، از مدرسين حوزه علميه قم ، اظهار داشتند:
    32. والد معظم اين جانب ، عالم ربانى مرحوم آيت الله آقاى حاج سيدعباس موسوى ملكى تسويجى ، زاهد و متصف به ملكات فاضله و نايل به كسب اجازه اجتهاد از آيات عظام آقا ضياء عراقى و حاج شيخ محمدكاظم شيرازى و آقا سيدابوالحسن اصفهانى - رضوان الله تعالى عليهم - بودند كه در سال 1361 شمسى برحمت ايزدى پيوستند و در قبرستان باغ رضوان قم دفن گرديدند.
    ايشان از پدرشان ، عالم جليل القدر آقا سيدحسين موسوى ملكى تسويجى ، نقل كردند كه مى فرمود: در ايام تشرف به عتبه بوسى سالار شهيدان حسين بن على عليه السلام و صاحب لواى ايشان قمر مير بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام ، روزى در حرم مطهر حضرت عباس عليه السلام مشغول زيارت بودم كه ناگهان ديدم بانگى از صحن مطهر طنين انداز شد.
    من هم در معيت زائرين از روضه منوره خارج و وارد صحن شدم . در وسط صحن مطهر جمعى دور شخصى را گرفته بودند. ما هم به طرف آنها رفتيم ، ديديم عربى بلندقامت نقش بر زمين شد و فرد ديگرى در همان زمان با دست خود كيسه پول را از او گرفت و در همان دم روح از بدن عرب خارج گرديد.
    زائرين ، دور صاحب كيسه را گرفتند و قضيه را از او سؤ ال كردند. جواب داد: من اهل فلان منطقه هستم و براى زيارت آمده ام . مخارج سفر را نيز در اين كيسه قرار داده بودم . ولى زمانى كه در حرم مطهر حضرت عباس عليه السلام مشغول زيارت بودم ، متوجه شدم كيسه پولم را از جيبم دزديده اند. رو به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كرده و عرضه داشتم : يا اباالفضل ، من غريبم و زائر و مهمان ، شما مرا مى شناسيد و مى دانيد غير از شما آشنايى ندارم . آيا طريقه غريب نوازى و مهماندارى ، اين است ؟!
    همين الان من كيسه پولم را از شما مى خواهم ، اگر اجابت نكنيد به آستان مقدس دادرس ‍ بيچارگان ، على بن ابى طالب عليه السلام ، خواهم رفت و از مهمان نوازى شما شكايت خواهم كرد! كه بلافاصله صداى اين عرب را شنيدم و كيسه خود را در دست او ديده و شناخته و از او گرفتم !
    236. شمشير قمر بنى هاشم عليه السلام پيشاپيش لشگر
    دانشمند محقق و نويسنده توانا، محمدعلى حومانى لبنانى ، در جلد 1، صفحه 289 از كتاب دين و تمدن مى نويسد:
    33. احمد حلمى مجاهد، رئيس حكومت فلسطين در زمان عثمانى ، مى گويد: در جنگ جهانى اول ، لشگر ما در عراق از ارتش بريتانيا شكست خورد و ما عقب نشينى كرديم و پناه به شهر سلمان پاك (مدائن ) برديم كه نزديك بغداد واقع شده است .
    لشكر انگلستان نيز در كوت الاماره پناه گرفتند. سپس جماعتى از انگليسها مهيا شدند كه ما را از بين ببرند. جمعيت ما بيش از چهار هزار نفر نبود، و ما در انتظار رسيدن نيروهاى كمكى بوديم تا ما را نجات بدهد. زيرا قواى دشمن با سلاحهاى جنگى جديد ما را مى كوبيدند و ما از نظر تجهيزات جنگى آمادگى رزم با آنان را نداشتيم .
    فرمانده ما، نورالدين تركى ، از ترس هجوم ناگهانى دشمن خواب نداشت و من هم همانند او بودم . هر دو سخت ترين روزها را طى مى كرديم و هر لحظه انتظار حمله ناگهانى دشمن و تار و مار شدن قواى خود به سر مى برديم . يك روز فرمانده (نورالدين تركى ) مرا نزد خود احضار كرد و چون با وى ملاقات كردم ، او صورت تلگرافى را به من نشان داد كه از فرمانده كربلا رسيده و مضمون آن چنين بود كه : مرجع اعلاى اسلامى شيعه در عراق ، حضرت آيت الله آقاى سيداسماعيل صدر قدس سره (متوفى سال 1338 هجرى قمرى )، شهيد بزرگوار حضرت عباس بن على بن ابى طالب عليه السلام پرچمدار برادرش ‍ امام حسين بن على عليه السلام را در روز عاشورا خواب ديده كه خطاب به وى (يعنى خطاب به صدر) فرموده است : اين شمشيرى كه بالاى ضريح من آويزان است بردار و براى نورالدين فرمانده لشگر بفرست تا با اين شمشير به دشمن حمله برد، زود است كه لشگر شما پيروز بشود.
    حلمى مى گويد: نورالدين تركى تلگراف را به دست من داد، و راءى مرا درخواست كرد. در چهره او (نورالدين ) خواندم كه اين امر را سبك گرفته است . زيرا عقيده اش اين بود كه اكنون ، زمان جنگ است نه دعا و افسونگرى !
    مى گويد به وى گفتم : من معتقدم كه اين بزرگتر عامل معنوى پيروزى ما بر دشمن است كه مى خواهد همه اينها را از بين ببرد و سبب مى شود كه عشاير نيز در اين جنگ قويا به ما كمك كنند. وقتى سخن من بدينجا رسيد، او لبخندى زد و سپس گفت : بسيار خوب ، آنچه را مى خواهى انجام ده .
    با موافقت نورالدين ، صورت تلگراف سيد صدر را در ميان عشاير پخش كرده و فرداى آن روز هجوم را آغاز نموديم . شمشير حضرت قمر بنى هاشم ، ابوالفضل العباس عليه السلام را با احترامى خاص در جلوى لشگر قرار داديم و ارتش و عشاير منطقه در پشت سر آن به حركت درآمدند.
    لشگر انگليس نيز، در حاليكه تمام وسايل جنگى مانند توپ و تانك و تفنگ را همراه داشته و از نهر دجله هم كشتيهاى جنگى آنها را كمك مى كردند، به ما حمله ور شدند.
    در عين حال به خدا قسم ، هنگام درگيرى ديديم هر سربازى از ما در حمله به دشمن همانند يك لشگر عمل مى كند. فريادهاى الله اكبر عز نصره در فضا پيچيده بود به گونه اى كه خيال مى كرديم آسمان به زمين آمده است ! جنگ و درگيرى چهار روز به طول انجاميد و در نهايت ، حتى يك سرباز از قشون بريتانيا نماند كه به كوت برگردد تا خبر شكست را به گوش آنها برساند!
    حمله را ادامه داديم و پس از آن نيز به ما كمك رسيد و ما پيروز شديم . پس از آن تاريخ ، هميشه در اين فكر بودم كه اين فتح ناشى از عنايات حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام شهيد كربلا بوده است .
    بود عباس نام آور نگهبان خيام من
    منم ماه بنى هاشم كه عباس است نام من
    بود ام البنين مام و، على باب كرام من
    من آن سرباز جانبازم كه از لطف خداوندى
    لبالب از مى حب حسينى گشته جام من
    من آن مرد سلحشورم كه بهر كشتن دونان
    بود شمشير تيز شاه مردان در نيام من
    من آن شيرم كه چون افتد به دامم دشمن قرآن
    نباشد بهر او راهى كه بگريزد ز دام من
    من آن علمدارم كه اندر عرصه هيجا
    سر دو نان ، چو گويى ، نرم گردد زير گام من
    بود اين افتخارم بس ، كه گويد خسرو خوبان
    بود عباس نام آور نگهبان خيام من
    غلام و جان نثار و چاكر و عبدم به دربارش
    كه اندر رتبه شاهانند در عالم غلام من
    ندادم تن به زير بار ظلم و ذلت و خوارى
    كه بر ذرات عالم گشته واجب احترام من
    نكردم بى وفايى با حسين ، آن خسرو خوبان
    به عالم گشت ثابت زين فداكارى مقام من
    نخوردم آب و، دادم تشنه جان و، در درون آب
    ز سوز تشنگى مى سوخت بهر آب كام من
    نگردد خوار و زار و زيردست ظالمان هرگز
    نماييد پيروى كردار هر كس بر مرام من
    رسان (ژوليده ) محزون درورد گرم و بى پايان
    به نزد دوستان من پس از عرض سلام من
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  9. #189
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    237. پليس گستاخ به سزاى خود رسيد!
    آقاى مهدى پور در يادداشتهاى خويش نوشته اند كه آقاى حاج شيخ محمود وحدت ، از وعاظ محترم آذربايجانيهاى مقيم تهران ، نقل كردند:
    34. در عهد ستمشاهى رضاخان ، كه چادر را از سر زنها به اجبار بر مى داشتند، روزى خانمى در محله پل سنگى تبريز مى رفته كه با پاسبانى مصادف مى شود و چادرش را بزور از او مى گيرد. آن زن بشدت التماس مى كرده كه پاسبان چادر را از او نگيرد و وى را در معرض ديد نامحرمان بى ستر و حجاب نسازد و او اعتنايى نمى كرده است . در اين موقع يكى از محترمين محل ، به نام حاج فخر دوزدوزانى ، از راه مى رسد و با مشاهده صحنه ، به سوى پاسبان مى رود تا از او خواهش كند كه چادر را به زن پس دهد. در همين لحظه مى بيند زن داد زد: ترا به حضرت ابوالفضل عليه السلام ، چادرم را به من بده ؛ ولى آن پاسبان با كمال گستاخى گفت : بگو ابوالفضل عليه السلام بيايد و چادر را از من بگيرد!
    در اين هنگام حاج فخر راهش را كج مى كند. به او مى گويند: چرا جلو نرفتى تا وساطت كنى ؟ او مى گويد: او را به مرد بزرگى حواله كردند؛ اينجا ديگر جاى من نيست ، حضرت ابوالفضل عليه السلام خودش مشكل را حل مى كند.
    پاسبان كه به حال غرور ايستاده و بر تفنگ خويش تكيه داده بود، يكمرتبه پايش به ماشه تفنگ مى خورد و در نتيجه تيرى از آن شليك شده ، به چانه اش اصابت مى كند و نقش ‍ زمين مى شود! زن نيز مى دود چادرش را از روى جسد آن پليد بر مى دارد و بر سر مى نهد.
    آرى ، افرادى كه ناظر گستاخى آن بى ادب بودند، با چشم خود مى بينند كه حضرت ابوالفضل عليه السلام چگونه مشكل را حل كرد و بى ادب را به سزاى خود رساند.
    238. راننده گستاخ ، كيفر مى بيند!
    مؤ لف حياة العباس مى گويد:
    35. مادر و دخترى زائر از كربلا به قصد نجف سوار ماشين سوارى مى شوند.
    راننده نگاهى به دختر كرده و بدون اينكه مسافر ديگر بگيرد حركت مى كند. مادر دختر مى گويد او خيال سوئى درباره ما دارد. راننده به كاروانسرا شور كه مى رسد، از راه شاهى خارج شده و به داخل صحرا مى رود.
    مادر دختر مى گويد: ديدى گفتم خيال سوء دارد و ما را به بيراهه مى برد؟ راننده سر را بيرون مى كند، مى بيند بيابان از خط خيلى دور است ؛ پياده مى شود و مى گويد: اگر سر و صدا كنيد، كشتن هم در كار است و اگر صدا ندهيد...
    مادر بيچاره به دختر جوان مى گويد: تو در ماشين باش ، و خود بيرون آمده سر را بلند مى كند و بيچاره وار و مضطرب مى گويد: اى ابوالفضل عليه السلام ، تو ما را مى بينى ؛ ما تو را نمى بينيم . فورا يك نفر پيدا شده و اشاره اى به آن راننده مى كند. راننده بلند مى شود و به زمين مى خورد و شكمش پاره مى شود. سپس به پيرزن مى گويد: اصعدى (سوار شو).
    پيرزن سوار مى شود و او خود به جاى راننده ماشين را به نجف مى آورد. بعدا در حرم ، زنها از ماشين بى راننده و قضايا صحبت مى كنند. دختر مى گويد: شايد همان ماشين ماست . اجمالا كلفت كليددار كه در حرم بوده ، قضايا را براى كليددار نقل مى كند و كليددار نقل مى كند و كليددار هم آن را به عرض مقامات دولتى مى رساند. بعدا، چندتن از مقامات دولتى همراه مادر و دختر و كليددار به آنجا مى روند و جنازه راننده را متعفن و از هم پاشيده مى بينند.(345)
    239. باغستان غضب مى شود!
    حجت الاسلام والمسلمين آقاى حاج سيد محمدكاظم حسينى شاهرودى ، فرزند عالم متقى آية الله العظمى آقاى حاج سيدمحمد حسينى شاهرودى دام ظله الوارف ، در تاريخ 27 شعبان المعظم سال 1416 ه ق چنين مرقوم داشته اند:
    36. در سال 1358 هجرى شمسى ، يكى از اخوى ها عمل جراحى داشت . او را در بيمارستان (كوفه - عراق ) بسترى كرده بوديم ، و بنده همراه ايشان بودم . يك روز ديدم مردى را آوردند و كنار تخت اخوى خواباندند. آن شخص بى هوش بود و شخصى هم بالاى سرش مواظبش بود. سبب بى هوشى آن مريض را پرسيدم ، گفت خودش مقصر است كه ، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام او را زده است . گفتم به چه علت حضرت او را زده است ؟
    گفت : جريان از اى قرار است . يك پيرزنى است در عشاير ما، اين پيرزن كسى را ندارد كه خرج او را تاءمين كند، فقط يك باغستانى دارد كه آن باغ در حدود چهل اصله درخت خرما دارد.
    پسرعموى اين پيرزن جنب باغ اين زن باغى دارد. پسرعمو به اين فكر افتاد باغ را از چنگ اين پيرزن در آورد و ضميمه باغ خودش نمايد، چون پيرزن كسى و دادرسى نداشت . خلاصه باغ را از دستش درآورده و تصرف نمود. در عراق در بين زنها رسم است كسى كه حاجت دارد مى رود كنار ضريح مطهر حضرت عباس عليه السلام مقدارى از گيسوانش را مى چيند و در داخل ضريح مطهر مى اندازد، پيرزن هم رفت حرم حضرت عباس عليه السلام از باب عرض حاجت و شكايت همين كار را كرد.
    سپس كنار ضريح مطهر عرض كرد حاجت من اين است : هر كس از اين درخت بالا برود بيفتد! پس از شكايت پيرزن كه حقش غصب شده بود، اولين كسى كه از اين درخت بالا رفت همين شخص بود، كه افتاده مجروح و بى هوش شده است و دنده هايش شكسته است آقاى شاهرودى افزودند كه من گفتم : اين مريض بى هوش از غاصبين است ؟ گفت :! نه ، تازه اين كارگر است !
    من به اين حرفها اعتماد نكردم . فردا كه او به هوش آمد رفتم كنار تختش و قصه را در حضور خود او، مجددا از همراه وى سؤ ال كردم . شخص همراه همه را جواب داد و مرد مجروح نيز كه تازه به هوش آمده بود و همه را گوش مى داد تصديق كرد.
    خوانندگان محترم توجه داشته باشند كه تازه اين غاصب اصلى نبوده و از كارگران آن مرد غاصب بوده است ! فقط با اشاره بگويم : واى به حال غاصبين حقوق محمد صلى الله عليه وآله و آل محمد عليهم السلام در طول تاريخ !
    240. چرا جاجيم زرى را براى خود برداشتى ؟!
    جناب مستطاب حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج سيدمحمد آل طه ، از خطباى نامى و افتخار حوزه علميه و شهر مذهبى قم ، به نقل از حجة الاسلام والمسلمين آية الله آقاى شيخ نصرت الله ميانجى قدس سره حكايتى را براى نويسنده كتاب نقل فرمودند كه ذيلا مى خوانيد. مرحوم ميانجى گفتند:
    37. يكى از سالها براى تبليغ دين مقدس نبوى صلى الله عليه وآله به آذربايجان رفته بودم . بعد از انجام وظيفه ، عازم شهر مقدس قم بودم كه شخصى آمد و يك جاجيم دست بافت محل را به عنوان اينكه نذر حضرت ابوالفضل عليه السلام است ، به من داد. جاجيم را با خود به قم آوردم . سپس به محضر مبارك مرحوم آيت الله العظمى سيدمحمد حجت كوه كمرى قدس سره متوفاى جمادى الاول سال 1372 ق ، مطابق 29 ديماه ، 1331 شمسى هجرى رفته و گفتم : آقا، جاجيمى را كه نذر حضرت ابوالفضل عليه السلام كرده اند، از آذربايجان به قم آورده ام ، اينك چه بايد بكنم ؟ فرمودند: آن را به نيت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به فقيرى بده تا استفاده كند.
    من فكر كردم اين جاجيم چيز نفيسى است ، حيف است آن را از دست بدهم . لذا آن را قيمت كرده و مبلغى را برابر قيمت آن را به فقير دادم و جاجيم را خودم برداشتم . بعد از مدتى ، شب در عالم رؤ يا ديدم كه من به صورت گاو درآمده ام و مرا به خيش بسته اند زمين را شخم مى زنم و آن كسى كه مرا مى راند چوبى در دست دارد كه معمولا گاورانان به دست مى گيرند و سر آن ميخى هم مى زنند. بارى شخص مزبور، مرا با آن وسيله مى راند تا خيشى كه به من متصل بود زمين را بشكافد! به كسى كه مرا مى راند گفتم : آخر من چه گناهى كرده ام كه بايد اين جور در عذاب سخت گرفتار باشم ، و اين كار تا كى ادامه خواهد داشت ؟
    وى گفت : تا اين زمين را تماما بشكافى ! به او التماس كردم كه براى تخلص من چاره اى نمايد تا از گرفتارى نجات پيدا كنم . شخصى كه آن طرف زمين تشريف داشت ، به من گفت : تكليف شما را بايد آن شخصى كه در مقابل ما قرار دارد روشن كند.
    وقتى به خدمت آن بزرگوار رسيدم عرض كردم : اين بدبختى تا كى ادامه خواهد داشت ؟ در جواب فرمود: جاجيمى را كه مربوط به ما بود و مسئله اش را هم پرسيده بودى ، چرا براى خودت برداشتى ؟! در اين گيرودار بودم كه از خواب بيدار شدم ، و ديدم غرق در عرق مى باشم . جاجيم را بردم و به فقير دادم . پول من هم از بين رفت !
    آرى اين است نتيجه و فرجام خوردن مال غير، بدون رضايت و اجازه صاحب مال . خداوند ان شاء الله تعالى به همه ما چشم بينا و دلى آگاه عنايت فرمايد كه در يوم الحسرة گرفتار نباشيم .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  10. #190
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    كريمه اهل بيت عليهم السلام ختامه مسك
    از آنجا كه راقم اين سطور، سالهاست افتخار خوشه چينى از خرمن فيض و عنايت دختر بزرگوار امام موسى بن جعفر عليه السلام را دارد و كتاب حاضر نيز در جوار مرقد مطهر آن بانوى عاليقدر فراهم آمده است ، لذا مناسب مى بيند در پايان كتاب ، احاديثى چند در فضيلت كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام و شهر مقدس قم را ذكر كرده و براى نمونه ، 5 كرامت از هزاران كرامت اين بانوى بزرگوار را حسن ختام كتاب قرار دهد:
    1. كريمه اهل بيت فاطمه معصومه عليهاالسلام از ديدگاه معصومين عليهم السلام :
    1. امام صادق عليه السلام پيش از تولد آن حضرت فرمود: من زارها و جبت له الجنة : هر كس او را زيارت كند بهشت بر او واجب مى گردد(346).
    2. و در حديث ديگرى فرمود: ان زيارتها تعادل الجنة : پاداش زيارت او همسنگ بهشت است . (347)
    3. شيخ صدوق با سند صحيح از امام رضا عليه السلام روايت كرده كه فرمود: من زارها فله الجنة : هر كس او را زيارت كند بهشت را آن اوست . (348)
    4. امام رضا عليه السلام به سعد اشعرى فرمود: من زارها عارفا بحقها فله الجنة : هر كس او را زيارت كند در حاليكه عارف به حق او باشد، بهشت از آن اوست (349)
    5.و در حديث ديگرى فرمود: من زار المعصومة بقم كمن زارنى : هر كس حضرت معصومة را در قم زيارت كند همانند كسى است كه مرا زيارت كرده باشد(350)
    6. ابن قولويه با سند صحيح از امام جواد عليه السلام روايت كرده روايت كرده كه فرمود: من زار عمتى بقم فله الجنة : هر كس عمه ام را در قم زيارت كند بهشت از آن اوست .
    2. نگاه اجمالى به زندگانى حضرت معصومه عليهاالسلام
    تولد: اول ذيعقدة الحرام 173 هجرى قمرى در مدينه منوره .
    پدر بزرگوار آن حضرت : امام هفتم شيعيان جهان ، حضرت موسى بن جعفر عليهاالسلام .
    مادر: حضرت نجمه يا تكتم كه مادر امام رضا عليه السلام نيز مى باشد. چه ، ايشان با حضرت امام رضا عليه السلام از طرف پدر و مادر يكى مى باشند.(351)
    سفر حضرت از مدينه به سمت خراسان
    از بزرگان اهل قم نقل شده : وقتى كه ماءمون امام رضا عليه السلام را از مدينه به مرو طلب كرد، يك سال بعد از آن خوهرش حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام به شوق ديدار برادر از مدينه به سوى مرو حركت كرد.(352)
    همراهان حضرت
    حضرت معصومه عليهاالسلام در اين سفر با چهار نفر از برادران تنى خود: فضل ، جعفر، هادى و قاسم و بعضى از برادرزاده ها و چند نفر خدمه همراه بود.(353)
    بيمارى حضرت
    هنگامى كه آن حضرت به ساوه رسيد مخالفين اهل بيت عليهم السلام با خبر شدند، در صدد آزار آنان برآمده و با ايشان جنگ نمودند و در نتيجه آن جنگ همه برادرها و برادرزاده هاى حضرت معصومه عليهاالسلام شهيد شدند، كه تعداد آنان بالغ بر 23 نفر مرد مى شد.
    اهالى قم باخبر شده به كمك شتافتند، ولى وقتى رسيدند كه همه مردها شهيد شده بودند. در پى اين فاجعه جانگداز، حضرت معصوم سلام الله عليها در اثر حزن و اندوه بسيار از مصيبت وارده مريض شد.(354)
    در آن زمان مردم ساوه سنى متعصب بودند و نسبت به خاندان علوى كينه مى ورزيدند، لذا حضرت سؤ ال فرمودند: بين ما و قم چقدر فاصله است ؟ عرض كردند: ده فرسخ ، فرمود: مرا به قم ببريد زيرا از پدرم شنيدم كه فرمود: شهر قم مركز شيعيان ما مى باشد. (355)
    حضرت معصومه عليهاالسلام در 23 ربيع الاول سال 201 هجرى قمرى وارد قم شده و به خواهش موسى بن خزرج سعد اشعرى كه از بزرگان قم بود، منزل ايشان را به قدوم خود منور ساختند.
    3. روايت نقل شده از محدثه آل طه ، مريم آل رسول عليهم السلام
    1. حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام از فاطمه دختر امام صادق عليه السلام از فاطمه دختر امام باقر عليه السلام از فاطمه دختر امام سجاد عليه السلام از فاطمه و سكينه دختران امام حسين عليه السلام از ام كلثوم عليهاالسلام و او نيز از فاطمه زهرا سلام الله عليها نقل مى كند كه فرمود: آيا فراموش كرديد كلام رسول خدا صلى الله عليه وآله را در غدير خم كه فرمود: هر كه را من مولاى اويم على مولاى اوست . (356)
    و كلام ديگرش را كه فرمود: تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى . (357)
    2. حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام از فاطمه دختر امام صادق عليه السلام از فاطمه دختر امام باقر عليه السلام از فاطمه دختر امام سجاد عليه السلام از فاطمه دختر امام حسين عليه السلام از زينب دختر اميرالمؤ منين عليه السلام از حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها نقل مى كند فرمود: همانا هر كه با محبت آل محمد صلى الله عليه وآله از دنيا برود شهيد مرده است . (358)
    3. حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام از فاطمه دختر امام صادق عليه السلام از فاطمه دختر امام باقر عليه السلام از فاطمه دختر امام سجاد عليه السلام از فاطمه دختر امام حسين عليه السلام از ام كلثوم دختر اميرالمؤ منين عليه السلام از فاطمه زهرا سلام الله عليها نقل مى كند كه پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: هنگامى كه مرا به آسمان بردند داخل بهشت شدم . در آنجا قصرى از در سفيد ميان خالى ديدم كه داراى درى بود زينت شده با در و ياقوت ، و بر آن در پرده اى آويخته بود. من سرم را بلند كردم ، ديدم بر در نوشته است : لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، على ولى القوم ، يعنى : خدايى جز خداى يگانه نيست ، محمد رسول خداست ، على ولى و صاحب اختيار مردم است ، و بر پرده نوشته شده بود: به به ! كيست مثل شيعيان على ؟.
    داخل شدم ، در آنجا قصرى از عقيق سرخ ميان خالى ديدم كه درى داشت از نقره كه با زبرجد سبز زينت شده بود و بر آن در نيز پرده اى آويخته بود. سرم را بلند كردم ، ديدم بر در نوشته شده : محمد رسول خداست ، على وصى مصطفى است و بر پرده نوشته شده : بشارت بده شيعيان على را به حلال زادگى .
    داخل شدم ، قصرى از زبرجد سبز ميان خالى ديدم كه بهتر از آن نديده بودم . اين قصر درى داشت از ياقوت سرخ كه با لؤ لؤ زينت شده بود و بر آن در پرده اى آويخته شده بود. سرم را بلند كردم ديدم بر پرده نوشته شده : شيعيان على رستگارانند.
    گفتم : اى حبيبم جبرئيل ! اين قصر از آن كيست ؟ گفت : از آن پسرعمو و جانشين تو على بن ابى طالب است . همه مردم در روز قيامت عريان و پاى برهنه محشور مى شوند مگر شيعيان على ، و همه مردم را به اسم مادرشان صدا مى زنند مگر شيعيان على كه به اسم پدرانشان صدا زده مى شوند.
    گفتم : حبيبم جبرئيل ! چرا چنين خواهد بود؟!
    گفت : چون اينها على را دوست دارند، لذا حلال زاده اند. (359)
    4. رحلت حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام حضرت هفده روز در منزل موسى بن خزرج اقامت داشت تا اينكه در دهم ربيع الثانى سال 201 هجرى قمرى در شهر قم رحلت نمود. بنابراين نقل و با در نظرگرفتن سال تولد آن حضرت ، مدت عمر شريفش ‍ بيست و هفت سال و چهار ماه و ده روز بوده ، و هنگام شهادت پدر بزرگوارش هشت سال داشته است . (360)
    فسلام عليها يوم ولدت و يوم تموت و يوم تبعث حيا .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

صفحه 19 از 20 نخستنخست ... 9151617181920 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •