۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩
صفحه 8 از 20 نخستنخست ... 45678910111218 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 195
  1. #71
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    فصل چهارم : پرچمدار حضرت امام حسين در روز عاشورا

    گرچه براى حضرت عباس عليه السلام هفده منصب نوشته اند كه يكى از آنها پرچمدارى است ، ولى اين منصب به قدرى بر آن حضرت اطلاق شده كه گويى تنها لقب آن حضرت ، همين لقب پرچمدارى بوده است .
    همچنان كه مقام سقايت و سقايى را در صفحات پيش توضيح داديم ، ناگزير در اينجا نيز درباره پرچم و پرچمدارى مقدارى توضيح مى دهيم ، تا خواننده اهميت مقام پرچمدارى را بداند، بويژه آنكه فرزند اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام علمدار و پرچمدار نهضت عاشوراى حضرت امام حسين عليه السلام بوده است .
    پرچم و پرچمدارى در تاريخ
    به پارچه اى كه بر سر چوب كنند و علامت يك كشور، يا بخشى از ارتش يك دسته اى باشد، پرچم و بيرق از قديم الاءيام بين ملل و جوامع گوناگون نشان و افتخار بوده است . درفش كاوياين همان چرم پارچه اى بود كه كاوه آهنگر در وقت خروج بر ضحاك بر سر چوبى نصب كرده بود و پس از آن فريدون آن چرم را به جوهر و ياقوت و زمرد گرانبها مرصع نموده و به درفش كاويانى موسوم ساخت و هر يك از سلاطين كيانى كه بر سر سلطنت مى نشست چيزى بر آن مى افزود. (208)در وقت غلبه لشگر اسلام بر ارتش ‍ ساسانى ، از جمله غنائم يكى همان علم بود كه عرض آن ذراع آن 8 ذراع بوده است و جوهراتش در ميان رزمندگان مسلمان تقسيم شد. بعضى نوشته اند اولين پرچم ، رايت حضرت ابراهيم صلى الله عليه و آله بوده است . (209)
    در دوران جاهليت پرچمهايى رايج بوده است كه از آن ميان ، مى توان پرچم سياهى به نام رية العقاب نام برد. برخى از آنها نيز به رنگ سفيد بوده است . اما در دوره اسلامى رايات مربوط به پيامبر و اصحاب وى در جنگها و غزوات به رنگهاى مختلف به اهتراز در مى آمده ، مثلا حمزه سيدالشهدا سرخ پرچم اميرالمؤ منين عليه السلام زرد و جنگ خيبر سفيد و در عين الورد، ابلق (مايل به سياه و سفيد) و بعد از حمزه پرچمى را كه على بن ابى طالب عليه السلام به دوش مى كشيد سبز بوده است .
    پرچمهاى بنى اميه سرخ ؛ و پرچم داعيان و شورشگران علوى سفيد رنگ بود و پيرامون بنى عباس نيز سياه را انتخاب كرده بودن (مگر در زمان ماءمون عباسى ، كه به رنگ سبز مبدل گشت ) العزيز بالله ، خليفه فاطمى مصر، در هنگام تسخير شاه پانصد پرچم همراه داشت ، بالاءخره امر و ارتشبدان و رؤ سا اهتمام زيادى به پرچم مى دادند و مسلمانان به جاى عقاب كه نقش پرچم بت پرستان بود كلمه لا اله الا الله ، محمد رسول الله
    را روى پرچم زر دوزى نموده بودند. لواى توابين و منتقمين از قتله سيدالشهدا عليه السلام نيز، كه قدرت آنان در دوران حكومت مختار و پيرامون او به اوج خود رسيد، سه رنگ بود.
    همچنانكه دنياى امروز هم اين شعار را محترم شمرده و مايه تشخيص و تمايز ملل و اقوام از يكديگر مى شناسد.
    پرچمدارى ؛ ميراث از پدر
    چون مركز فرماندهى سپاه به عهده شخص پرچمدار است و تا زمانى كه پرچم در اهتراز قرار دارد، انبوه لشگر دلگرم و بدون هراس و ترس به سر مى برند؛ لذا پرچمدار بايد فردى رشيد، دلاور، فداكار، جسور و قدرتمند باشد و از شوكت و حمله دشمن نهراسد. چه اينكه سقوط و سر نگون شدن پرچمدار مايه شكست لشگر است ، لذا
    پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگ بدر پرچم را به دست شجاعترين فرزندان اسلام ، حمزه سيدالشهداء سلام الله عليه ، داد و بعد از شهادت آن بزرگوار نيز به دست تواناى اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام ، كه واجد شرايط بود، سپرد. در جنگ خيبر ابتدا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پرچم را به دست دو نفر كه صلاحيت نداشتند سپرد تا ماهيتشان در كوره آزمون سخت نبرد بر مسلمين معلوم گردد؛ و چون مغلوب و كله خورده از ميدان برگشتند، آنگاه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: فردا پرچم را به دست كسى مى دهم كه خدا و رسول خدا را دوست مى دارد و خدا ورسول خدا نيز او را دوست مى دارند، و چون بر دشمن حمله برد فرار نكند و بدون فتح و پيروزى باز نگردد و خداوند فتح خيبر را به دست تواناى او قرار داده است .
    مهاجرين و انصار در آن شب آرزو مى كردند كه آن پرچم فردا در دست آنان قرار گيرد. اما چون بامداد فردا رسيد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: پسر عمم ، على عليه السلام ، كجاست ؟! گفتند: درد چشم چنان او را از پا درآورده است كه قدرت حركت ندارد! فرمان داد آن حضرت را حاضر كنند، و چون مولا آمد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آب دهان مبارك بر چشمهاى آن بزرگوار ماليد و بلافاصله شفا يافت . آنگاه پرچم را بدو عنايت كرد و او چونان شيرى غضبناك خود را به قلب سپاه دشمن زد. در ميان ، چون در برابر مرحب ، كه باهزار دلاور مقابل بود، قرار گرفت اين رجز را خواند:
    اءنا الذى سمتنى امى حيدرة
    ضرغام آجام و ليث قسورة
    و سپس چنان ضربتى بر سر او زد كه تا دندانهايش را شكافت و در نتيجه مرحب نقش بر زمين شد و بعد شجاعان ديگر را به خاك هلاكت كشاند و ربيع و عنتر خيبرى و صواب را چنان ضربتى حيدرى از پا در آورد كه بينندگان را متحير ساخت . گاهى با يك ضربت چنان دشمن را به دو نيم تقسيم مى كرد كه نيم پايين بدن وى لحظاتى چند مى ايستاد و سپس بر زمين مى افتاد. هنگامى هم كه لشگر كفر را هزيمت داد و آنان به قلعه خيبر پناهنده شده و در قلعه قموص را بستند، آنها را تعقيب نموده و با دست يداللهى در قلعه خيبر را از جاى كند و آن را تا چهل ذراع به عقب سر پرتاب نمود، با اينكه چهل نفر نمى توانستند آن در را حركت دهند. آنگاه در را بر روى دست گرفته و لشگر اسلام با تمام احشام و چهار پايان از روى آن در عبور كردند تا فتح كامل نصيب مسلمين گرديد.
    فرزند برومند و دلاور رشيد اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام ، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، اين سمت را از پدر بزرگوارش به ارث برده و در قيام عاشورا مقام پرچمدارى از طرف سپهسالار امام حسين عليه السلام ، به او محول بود. از معصومين عليه السلام كه بگدريم ، در تاريخ پرچمدارى فداكارتر و شجاعتر و دليرتر از او سراغ نداريم .
    پرچمدار كربلا، چنان ضرب دستى به دشمن نشان داد كه تا دامنه قيامت نامش زنده و پابرجاست . وى ، همچنانكه از اين پس روشن خواهد شد، پرچم حسينى را تا آخرين لحظه حيات حفظ كرد و در اين مدت آن را چنان پا برجا و استوار نگه داشت كه دشمن را نيز حيرت و تحسين افكند؛ و اين پرچمها و نشانه ها كه در اول محرم هر سال ، برافراشته مى شود و زينت بخش تكايا و حسينيه ها و خيابانها و رهگذرها و بالاءخره اجتماعات جهان اسلام است ، همه و همه ، يادآور همان عملى است كه قريب 1400 سال پيش در روز عاشورا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در اردوى حسينى عليه السلام برافراشت و در راه حفظ آن ، دو دست خويش را فدا كرد. براستى تنها او بود كه در نهضت مقدس عاشورا و انقلاب خونين كربلا به سمت فرماندهى لشگر و پرچمدارى انتخاب شد و چه خوب هم از عهده اين امر برامده و نام خويش را تا دنياست زنده و پاينده نمود.(210)
    يزيد به حيرت مى افتد!
    در نقلهاى تاريخى آمده است كه : پرچم حضرت عباس عليه السلام ، پرچمدار كربلا، جزو اموال غارت شده لى بود كه به شام بردند. در ميان غنائم ، وقتى كه يزيد چشمش به آن پرچم افتاد، عميقا آن را نگاه كرد و در فكر فرو رفت و سه بار از روى تعجب برخاست و نشست . سؤ ال كردند: اى امير، چه شده كه اين گونه شگفت زده و مبهوت شده اى ؟
    يزيد در جواب گفت : اين پرچم در كربلا به دست چه كسى بوده است ؟
    گفتند به دست برادر حسين عليه السلام ، كه نامش عباس بود و پرچمدارى سپاه امام حسين عليه السلام را از جانب وى بر عهده داشت .
    يزيد گفت : تعجبم از شجاعت عجيب اين پرچمدار است !
    پرسيدند: چطور؟!
    گفت : خوب به اين بنگريد، مى بينيد كه تمام قسمتهاى آن - از پارچه گرفته يا چوب ان - بر اثر اصابت تيرها و سلاحهاى ديگر كه به آن رسيده ، آسيب ديده است ، جز دستگيره آن ، و اين موضع - كه كاملا سالم مانده - حاكى از آن است كه تيرها به دست پرچمدار اصابت مى كرده ، ولى او پرچم را رها نكرده است ، و تا آخرين توان خود، پرچم را نگهداشته است ، و تنها وقتى كه آخرين رمق خويش را از دست داده پرچم از دستش ‍ افتاده يا با دست او با هم افتاده است ، و لذا دستگيره پرچم اينگونه سالم مانده است ! (211)
    چو بيرق از كف عباس نوجوان افتاد
    آتش به خرمن سلطان انس و جان افتاد
    به خون ديده انجم طپيد رايت مهر
    كه نعش صاحب رايت ، به خون طپان افتاد
    ز پيش چشم برادر براى آب حيات
    جدا ز خضر، چو اسكندر زمان افتاد
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  2. #72
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    فصل پنجم : جانبازى برادران مادرى قمر بنى هاشم عليه السلام در عاشورا

    ابوالفضل العباس عليه السلام سخن مى گويد
    در بعضى از كتب مقاتل آمده است كه ، حضرت عباس عليه السلام در روز عاشورا به برادران گرامى خود، مى فرمود: امروز روزى است كه بايد بهشت را بگيريم و جان خود را فداى سيد و امام خود بنماييم . نيز مى فرمود: اى برادران من ، امروز در جان نثارى تقصير نكنيد و كوتاهى ننماييد و چنين خيال نكنيد كه حسين عليه السلام برادر ماست و ما پسران يك پدر هستيم ؛ نه چنان است ؛ آن بزرگوار امام و سيد و بزرگ و پيشواى ما بوده و حجت خداوند عالميان در روى زمين و فرزند حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليه و نور ديده حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله است . چون امام حسين عليه السلام جان نثارى آن بزرگواران را مشاهده نمود، گريه بر وى مستولى گرديد و فرمود: اى برادر، خداوند عالميان به تو جزاى خير دهد. (212)
    شهادت برادران حضرت عباس عليه السلام
    روز عاشورا پس از حملات طرفين و پيشقدمى اصحاب و شهادت يكايك آنان ، نوبت به جانبازى اقوام و خويشان امام عليه السلام رسيد. اول كسى كه از بنى هاشم به شهادت رسيد حضرت على اكبر عليه السلام بود و چنانكه در زيارت ناحيه مى خوانيم : السلام على اول قتيل من خير نسل سليل من سلالة ابراهيم الخليل .
    سپس متناوبا و متواليا، يكى بعد از ديگرى با اجازه امام ، به ميدان رفتند و شهيد شدند، تا آنكه صداى غريب حضرت امام حسين عليه السلام بلند شد. حضرت عباس عليه السلام برادران خود را خواست و فرمود: اينك من به جاى پدر شما هستم و ميل دارم ببينم شما در برابر چشم من در راه اسلام و ياورى حضرت امام حسين عليه السلام فداكارى نماييد.
    برادران مادرى حضرت عباس عليه السلام كه در عاشورا به شهادت رسيدند از قرار زيرند:
    1. عبدالله بن على بن ابى طالب عليه السلام
    السلام على عبدالله بن اءميرالمؤ منين مبلى البلاء و المنادى بالولاء فى عرصة كربلاء المضروب مقبلا و مدبرا لعن الله هانى بن ثبت الحضرمى (از زيارت ناحيه مقدسه )
    مادرش ام البنين دختر حزام بن خالد است .
    احمد بن محمد به سندش از عبدالله بن حسن عبيدالله بن عباس روايت كرده است : روزى كه عبدالله بن على بن ابى طالب عليه السلام در كربلا به شهادت رسيد بيست و پنج سال از عمرش گذشته بود و فرزندى از او به جاى نماند. احمد بن عيسى نيز از ضحاك مشرقى نقل مى كند كه گفت : عباس بن على عليه السلام به برادرش عبدالله فرمود: پيش ‍ روى من به ميدان جنگ برو تا جانبازى تو را ببينم و در شهادتت ماءجور شوم ، زيرا تو را فرزندى نيست . عبدالله به ميدان رفت و از لشگر دشمن هانى بن ثبيت حضرمى به مبارزه او درآمد و او را شهيد نمودند.
    2. جعفربن على بن ابى طالب عليه السلام
    السلام على جعفر بن اءميرالمؤ منين الصابر بنفسه محتسبا و النائى عن الاءوطان مغتر بالمستسلم المنزال المشكور بالرجال لعن الله قاتله هانى بن ثبيت الحضرمى (زيارت ناحيه )
    مارد او نيز ام البنين سلام الله عليه بود، و همچون برادرش فرزندى از خود بر جاى نگذاشت . در النظيم مى نويسد: امير المؤ منين عليه السلام اين پسر را به پاس دوستى و علاقه اى كه به برادرش جعفر طيار داشت جعفر ناميد. ضحاك مشرقى ، در حديثى كه فوتا گذشت ، روايت كرده كه عباس بن على عليه السلام او را براى كشتن مقدم داشت .
    جعفر بن على بن ابى طالب عليه السلام پس از عبدالله ااجازه نبرد گرفت و به ميدان رفت . با اينكه 19 سال بيش نداشت ابراز شجاعت كرد و پس از تلفات بسيارى كه به دشمن وارد ساخت شهيد شد. به گفته ضحاك : جعفر نيز به دست هانى بن ثبيت كشته شده است ، ولى بر اساس حديثى كه نصر بن مزاحم از امام باقر عليه السلام نقل كرده ، قتل وى به دست خولى اصبحى - لعنة الله عليه - صورت گرفته است . (213)
    انى اءنا جعفر ذو المعالى
    ابن على الخير ذى النوال
    حسبى بعمى شرفا و خالى (214)
    3. عثمان بن على بن ابى طالب عليه السلام
    السلام على عثمان بن اءميرالمؤ منين سمى عثمان بن مظعون ، لعن الله راميه بالسهم خولى بن يزيد بن الاءصبحى الايادى و لابانى الدرامى (زيارت ناحيه )
    مادر او نيز ام البنين سلام الله عليه بود و چنانچه از عبيد الله بن حسن و عبدالله بن عباس ‍ روايت شده ، عثمان بن على هنگام شهادت 21 سال داشت . نيز از على عليه السلام روايت شده كه فرمود: من او را به نام برادرم ، عثمان بن مظعون ، عثمان نام نهادم .
    عثمان بن على عليه السلام ، آنگاه كه دو برادرش شهيد شدند، به ميدان رفت و اين شعر را خواند:
    انى اءنا العثمان ذو المفاخر
    شيخى على دو الفعال الظاهر
    آمده عثمان به جنگ ، تيغ يمان در يمين
    بهر قتال شما فرقه بى شرم و دين
    صبح سعادت رسيد وقت صبوح من است
    شربت كوثر چشم از قدح حور عين
    كوفى و شامى چرا تيغ كشند بر حسين ؟!
    در دلشان هيچ نيست بهره ز ايمان ، يقين ؛ (215)
    در حديث ضحاك مشرقى آمده است كه خولى اصبحى او را هدف تير قرار داد و آن تير وى را بر زمين افكند و در اين موقع ، مردى از قبيله ابان بن دارم با شتاب آمده و او را به قتل رسانيد و سر آن حضرت را بريده و همراه خود برد.
    شهادت اين سه برادر، جراحت بزرگى بود كه بر قلب داغدار حضرت عباس عليه السلام وارد شد.(216)
    پس از آن سه تن نيز، عباس ابن على عليه السلام ، بزرگترين و آخرين فرزند ام لبنين عليه السلام بود كه به شرحى خواهد آمد، به ميدان رفت و به شهادت رسيد.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  3. #73
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    تحريف تاريخ !
    از بصيرت نافد و انديشه بزرگ عباس عليه السلام آنكه تنها به جانبازى و ايثارگرى خود اكتفا نورزيد و در آن عرصه خون و شهادت ، برادرانش را نيز به سوى سعادت جاودانه آرميدن در رضوان بزرگ الهى فرا خواند، تا اينكه فداى مكتب توحيد گردند و ابوالفضل عليه السلام در فقدان آنها به صبر و شكيب بنشيند و به اجر صابران نائل آيد.
    بدين لحاظ قمر بنى هاشم عليه السلام عبدالله ، جعفر و عثمان - برادران تنى خود - را فرا خواند و بدانان گفت : به پيش تازيد تا ببينم كه براى خدا و رسولش خير خواهى نموده ايد، زيرا شما را فرزندانى نيست . (217)
    مقصود قمر بنى هاشم عليه السلام از اين سخن آن بود كه برادرانش را به موقعيت خطير آشنا سازد، و آنان را بياگاهاند كه تجمعشان در آنجا تنها بايد براى يك هدف باشد و آن فداكارى و جانبازى در راه دين است ، و بدان خاطر كه ايشان هيچ مانع و رادعى كه از مقصد بزرگشان باز دارد، مانند فرزند و افراد تحت تكلف ، نداشتند، لذا لازم بود كه در راه حيات شرع مقدس جان خود را فدا سازند و آنان نيز همان گونه كه برادرانشان در نظر داشت به استقبال مرگ رفتند و به مقام منيع شهادت نايل آمدند.
    اما شگفتا از ابن جرير طبرى كه در تاريخ خود (جلد 6، صفحه 257) مى گويد: پنداشتند كه عباس به برادران مادريش ، عبدالله و جعفر و عثمان ، گفت : اى فرزندان مادرم ، براى نبرد پيش افتيد تا از شما ارث برم ، زيرا شما فرزندانى نداريد (كه وارث شما باشند) آنان هم پذيرفتند و رفتند و كشته شدند!!
    همچنانكه ابوالفرج اصفهانى نيز در مقاتل الطالبيين مدعى شده است كه ، عباس ‍ عليه السلام برادرش جعفر را كه فرزندى نداشت به صحنه مبارزه فرستاد تا ميراثش به او رسد.
    پس هانى بن ثبيت بر او حمله برد و او را به قتل رساند!
    نيز در كتاب مقتل العباس آمده است : ابوالفضل عليه السلام برادران تنى خود را به ميدان جنگ فرستاد. پس همگى آنان را كشته شدند و عباس عليه السلام ميراث آنان را در اختيار گرفت ! سپس خود به ميدان رفت و كشته شد و ارث همگى به عبيدالله (فرزند عباس عليه السلام ) رسيد و عمويش : عمر بن على با او در اين زمينه به منازعه برخاست ، سپس ميان آن دو با پرداخت مقدارى ، مصالحه برقرار شد!
    اين سخنى است كه ، از ميان مورخين و ارباب مقاتل ، تنها اين دو تاريخ نويس مدعى آن شده اند. اما شخص بصير و آگاه خود مى داند كه اين اتهام تا چه حد از واقع بدور است ، و من نمى دانم چگونه آنان ادعاى ارث و ميراث ابوالفضل عليه السلام از برادرانش را نموده اند، در حاليكه بر فرض صحت آن مادرشان ام البنين - كه در طبقه بالاترى از نظر ارث قرار داشت - در آن هنگام زنده بود و با وجود مادر، ارث به برادر نمى رسيد، و مسلما عباس عليه السلام كه در خانه صاحب دين بزرگ شده ، به اين احكام ناآگاه نبوده است .
    علاوه اين گونه نيت و كردار، در اوضاع و احوالى چون روز عاشورا، حتى پست ترين مردم نيز كمتر سر مى زند، تا چه رسد به شخصيتى چون ابوالفضل كه اسوه صفا و وفا و عشق و پاكى است . براستى ، در آن هنگامه خون و شمشير، كه هر كس جان و مال خود را فراموش ‍ مى كند، چه كسى است كه در آن موقعيت خطير، برادرانش را به كام مرگ فرستد تا خود وارثشان شود! به ويژه آنكه اين عمل از سلحشورى سر زند كه مى داند خود هم بعد از آنان باقى نخواهد ماند و از مالشان بهره اى نخواهد برد و تنها براى آنكه چيزى نصيب اولادش ‍ شود دست به چنين كارى برد!
    آرى ، چه سخن زشت و اتهام دروغينى به آن سيد بزرگوار بستند تا بر راستاى قامتش خط انحراف بربندند!
    آيا شما - اى خواننده - ميل دارى ديگران در باره ات بگويند برادران خود را در تيررس ‍ دشمن قرار دادى تابه ميراث آنان دست يابى ؟! يا اينكه اين امر از دنائت و پستى است و هرگز چنين اتهامى را بر خود نمى پسندى ؟ كما اينكه هيچ انسانى - هر مقدار هم كه خوار و فرومايه باشد - به انى عمل قبيح تن در نمى دهد.
    پس تو اى تاريخ نگار باانصاف ! چگونه راضى شدى كه اين اتهام را به كسى بربندى كه معلم شهامت و اخلاق و كريمانه بود و جان مطهر خود را فداى حجت زمانش نمود؟! و چگونه آن كردار، زيبنده دانش پژوه دانشگاه نبوت و پرورش يافته مكتب امامت ، كه از محضر امير مؤ منان على عليه السلام و دو امام همام عليه السلام كسب و علم و فيض ‍ نموده است ، تواند بود؟
    در صورتيكه ما اگر در مقدم داشتن برادرانش براى جنگاورى بخوبى دقت نماييم ، متوجه مى شويم كه عباس عليه السلام چگونه در برابر سيدالشهدا عليه السلام - كه جگر گوشه رسول الله صلى الله عليه و آله و پاره دل زهراى بتول بود - بزرگمنشى و نهايت فداكارى خود را آشكار ساخت . زيرا واضح است كه هدف او از پيش فرستادگان برادران اين بوده است كه :
    1. به درجه رفيع شهادت رسند و قمر بنى هاشم عليه السلام در مصيبت آنان بسيار محزون شده و صبر بسيار پيشه سازد و به اجر جزيل الهى نايل شود، و نيز خواهان انتقام و عذاب خداوند براى خون به ناحق ريخته آنان گردد.
    و شاهد اين امر، سخن خود ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين است كه از عباس ‍ عليه السلام نقل مى كند كه به برادرش عبدالله گفت : به پيش تا اينكه كشته ببينم و صبر در اين مصيبت را به حساب خداوند بگذارم و نزد او ماءجور باشم ؛ پس او اولين كسى بود كه از ميان برادرانش كشته شد.
    ابو حنفيه دينورى نيز در الاءخبار الطوال آورده است كه عباس به برادرانش گفت : جانم به فدايتان ! به پيش تازيد و از سرورتان حمايت كنيد، تا اينكه در پيشگاه وى به كام مرگ در اييد. پس آنان همگى به صحنه نبرد رفتند و كشته شدند.
    و اگر ابوالفضل عليه السلام براى بهره ورى از ميراث آنان ، ايشان را به ميدان جنگ فرستاده بود، ديگر معنايى براى صبر بر مصيبت برادرش و انتظار پاداش الهى ، و نيز دليلى بر سخن جانم به فدايتان - آن هم جان شريف حضرتش - وجود نداشت .
    2. نيز بدان علت برادرانش را براى جنگ بسيج نمود و پيش از خود به ميدان فرستاد، كه از فداكارى و ايثار آنان در راه دين و تحت لواى سيدالشهدا عليه السلام اطمينان حاصل نمايد. شاهد بر اين امر، سخن شيخ مفيد در ارشاد و ابن نما در مثيرالاءخوان است كه نقل مى كنند، عباس عليه السلام خطاب به برادرش گفت :
    - به صحنه برو نبرد رويد تا اينكه نسبت به خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله خير خواهى نموده ايد، زيرا شما را فرزندانى نيست .
    و قمر بنى هاشم عليه السلام با اين كلام ، بهيچوجه قصد فريب آنان را نداشت و تنها مى خواست مقدار ولايت و علاقه آنان به سرور مظلومان را به دست آورد و اين فرمان ، در حقيقت ، مهر و لطف بدانان و ارشادشان به امر خير و صلاح ، در برابر حق و برادرى آنان بر حضرتش مى باشد.
    در اينجا مانع ديگرى از ارث برى ابوالفضل عليه السلام - حتى اگر معتقد به وفات ام البنين سلام الله عليه در آن هنگام شويم - وجود دارد، و آن اين است كه : در صورتيكه عباس عليه السلام هم شهيد مى شد، فرزندانش نمى توانستند از آن ميراث بهره اى ببرند؛ زيرا برادران و خواهران پدرى ابوالفضل عليه السلام (همچون عمر اطرف ، عبيدالله نهشيله ، حضرت سيدالشهدا، زينب كبرى ، ام كلثوم و رقيه و...) در قيد حيات بودند و با وجود آنان ارث تنها مختص عباس عليه السلام نمى شد، بگذريم كه تاريخ شهادت مى دهد ام البنين در آن هنگام زنده بود و بعد از ورود موكب خاندان عصمت به مدينه ، در مصيبت چهار پسر گرانقدرش به سوگ نشست و با ايشان مرثيه سرود.
    البته به نظر مى رسد كه سخنان بى اساس طبرى و همقطاران وى ناشى از اين امر است كه آنان در كلام حضرت عباس عليه السلام كه فرمود: زيرا شما فرزندانى نداريد، هيچ تفكر و دقت نكرده و مقصود از آن را استفاده وى از ميراث برادران ! تصور نموده ، و با اين عدم تعمق و خود راءيى روى تاريخ را سياه كرده اند؛ در حاليكه مقصود قمر بنى هاشم عليه السلام آن بود كه شما فرزندانى نداريد كه نگران آنها باشيد و شما را از شهادت در راه خدا و رسيدن به سعادت جاودانه باز دارند.
    ضمنا جناب شيخ عبد الحسين حلى در النقد النزيه (جلد 1، صفحه 99) احتمال داده كه اءرئكم يعنى از شما ارث برم ، با ارزء بكم يعنى به مصيبت شما دچار شوم ، در كتابت اشتباه شده باشد، و اين سخن بعيد نيست .
    احتمال نزديكتر، سخن شيخ آقا بزرگ تهرانى ، مؤ لف مجموعه ارزشمند الذريعة الى تصانيف الشيعة است كه حدس مى زند اءرثكم با ارثيكم يعنى به سوگ و مرثيه شما بنشينم ، اشتباه شده باشد. كه در اين صورت ، مقصود ابوالفضل عليه السلام اولا ارشاد انان به راه حق ؛ ثانيا بسيج آن مجاهدان به جبهه نبرد با دشمنان ولايت ؛ و ثالثا به سوگ نشستن خويش در باره آنان - كه عملى محبوب خداوند است - مى تواند باشد.
    چنانكه عباس بن ابى شبيب شاكرى نيز در روز عاشورا به شوذب ، هم پيمان خويش ، گفت : اى شوذب چه در دل دارى ؟
    گفت : اينكه با تو در ركاب فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله بجنگم تا كشته شوم .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  4. #74
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    عباس گفت : من هم درباره تو همين گونه فكر مى كردم ، پس در مقابل ابا عبدالله به پيكار پرداز تا در مصيبت تو از خداوند اجر طلبم ، چنانكه در مصيبت ساير اصحاب حضرتش ‍ براى خودم اجر مى طلبم ، و اگر كسى نزديكتر از تو به من بود دوست داشتم در برابرم به خون خود در غلتد تا در مصيبتش به پاداش الهى نايل آيم ، زيرا امروز روزى است كه هر مقدار مى توانيم بايد اجر و پاداش به دست آوريم ، كه بعد از اين دنيا ديگر عملى در كار نبوده و صرفا بايد حساب پس دهيم . (218)
    ز خون تشنگان طف (219) چو دامان افق تر شد
    لب خشك از خيام آمد برون عباس نام آور
    به آئين يداللهى ، به فر قدرت اللهى
    محمد صدر، سرمد قدر، حيدر كر (220) جعفر فر (221)
    خدا جو، مصطفى جو، والضحى (222) رو، لافتى بازو
    حسن گيسو، حسين مو، حمزه نيرو، مرتضى مظهر
    نبى خد (223) مرتضى يد (224) مجتبى قد، نينوا مرقد
    فلك درگاه ، كيوان (225) دستگاه و كربلا منظر
    حسين طينت ، سجاد فطرت ، فاطمى خصلت
    على عالى اعلا پدر، ام البنين مادر
    بگفتا اى گروه ناكسان بى خبر از حق
    مگر ما را نمى دانيد از اولاد حيدر آل پيغمبر؟!
    از اين آب روان سيراب يكسر وحش و طير اما
    مگر از وحش و طير، اى ناكسان ، هستيم ما كمتر؟!
    كفى ز آب روان پر كرد تا لب تر كند كآمد
    به يادش از لب خشكيده فرزند پيغمبر
    ز كف او ريخت آب و مشك را پر كرد از دريا
    برون آمد لب خشك و دل غمگين و چشم تر
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  5. #75
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    فصل ششم : صعود به اوج قله شهامت

    امان نامه
    ابو حنيف و ديگران گويند: چون ابن زياد به پسر سعد نوشت كه در قتل حسين عليه السلام تعجيل كن مگر با يزيد بيعت كند و نامه را به شمر داد تا به كربلا ببرد، عبدالله بن ابى محل بن حزام بن خالد بن ربيعة بن عامر وحيدى از جاى برخاست و گفت : ايها الاءمير، على بن ابى طالب عمه مرا كه ام البنين است ترويج نمود واز او چهار پسر آورد و اين چهار پسر اكنون با حسين بن على عليه السلام هستند. از تو خواستارم كه نامه امانى براى ايشان بنويسى . ابن زياد قبول كرد و شمر هم ، كه از قبيله ام البنين سلام الله عليه بود، به پا خاست و مطلب را تاءكيد كرد. ابن زياد امان نامه اى نوشت و به عبدالله بن ابى محل داد و او نيز اين نامه را به آزاد كرده خود داد كه به كربلا برساند. چون نامه را تسليم قمر بنى هاشم عليه السلام كرد، آن حضرت فرمود: به خالوى ما بگو ما را نيازى به امان نامه نيست ، امان نامه خدا بهتر از امان نامه فرزند سميه است !
    سيد نيز در لهوف مى فرمايد: شمر عقب خيمه ها آمد و فرياد كرد اءبن بنو اختنا عباس و عبدالله و جعفر و عثمان
    ؟ كسى او را جواب نگفت . حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام بيرون آمد و فرمود: چه مى گويى ؟ شمر گفت : (226)
    خواهر زادگان من ، شما در امانيد، بيهوده خود را به جهت يارى كردن برادرتان حسين عليه السلام به كشتن ندهيد و طاعت يزيد را از دست ندهيد. اين وقت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام با آواز بلند فرمود: لعنت خدا بر تو باد و بر امانى كه از براى ما آورده اى .
    اى دشمن خدا آيا امر مى كنى ما را كه دست از برادر از جان عزيزتر و سيد و مولاى خود امام حسين عليه السلام فرزند فاطمه سلام الله عليه برداريم و داخل در اطاعت اولاد زنا و فرزندان لعينان باشيم يا بشويم ؟ و او غضب آلود به لشگر خود مراجعت كرد.
    ز ماست دست بيعت سپهر بلند
    نخواهد گرفتن ، دهان را بند
    برادر كه از نزد رب جليل
    پرستار مهد آمدش جبرئيل
    غبار درش فر سيماى ماست
    برادر مخوانش ، كه مولاى ماست
    شيخ مفيد در ارشاد مى فرمايد: در عصر پنجشنبه نهم عمر سعد ندا كرد: اى لشگر خدا، سوار شويد؛ بشارت باد شما را به بهشت . آن درياى لشگر سوار شدند و به سوى خيمه هاى امام حسين عليه السلام هجوم آوردند. حضرت امام حسين عليه السلام در خيمه نشسته بود. حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام پيش آمد و عرض كرد: يا اءخى اءتاك القوم ، حضرت از جاى برخاست و فرمود: برادرم عباس ، سوار شو برو ببين چه مى خواهند.
    حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام به فرموده امام حسسين عليه السلام عمل كرد و نزد برادر برگشت و پيغام لشگر را رسانيد كه مى گويند: يا بيعت ، يا جنگ ! حضرت امام حسين عليه السلام فرمود: برو از ايشان يك شب مهلت بگير و بگو كه ما مشغول نماز و مناجات و استغفار و تلاوت قرآن مى شويم . قمر بنى هاشم عليه السلام رفت و در خواست امام عليه السلام را اعلام كرد. به روايت سيد در لهوف ، دشمنان امام عليه السلام در قبول درخواست مزبور اختلاف پيدا كردند. عمرو بن حجاج بر آنها بانگ زد و گفت : به خدا قسم ، اگر مرد ترك ديلم چنين درخواستى مى كردند ما آن را در نمى كرديم ، و اينان آل محمد صلى الله عليه و آله هستند؛ سپس فرياد برداشتند كه ما شما را تا فردا مهلت مى دهيم ، اگر به بيعت با يزيد راضى شديد شما را به كوفه مى بريم ، و گر نه با شما جنگ كنيم . (227)
    مصطفى و مرتضى گريان و زار
    آمد عباس مير صادقان
    و آن علمدار سپاه عاشقان
    از تف عشق عطش بريان شده
    شاه دين بر حال او گريان شده
    تف خورشيد و تف عشق و عطش
    هر سه طاقت برده از آن ماه وش
    چشم از جان جهانى دوخته
    از برادر عاشقى آموخته
    هر كه را باشد حسين استاد عشق
    لاجرم داده بكلى داد عشق
    مى زد، از عشق برادر، يك تنه
    خويشتن از ميسره بر ميمنه
    دشمنان از يمين و از يسار
    مرتضى وار، او همى زد ذوالفقار
    كافرى ناگه در آمد از قفا
    دست راست او بكرد از تن جدا
    گفت اى دست فتادى خوش بيفب
    تيغ را بر دست ديگر داد و گفت
    آمدم تا سر ببازم ، دست چيست ؟!
    مست كز سيلى گريزد مست نيست !
    خاصه مست باده عشق حسين عليه السلام
    پاكباز كربلا، مير حنين
    خود مكافات دو دست فرشيم
    حق بروياند دم پر عرشيم
    تا بدان پر، جعفر طيار وار
    خوش بپرم در بهشتسان يار
    اين بگفت و بى فسوس و بى دريغ
    آمد آن دست دگر بگرفت تيغ
    بركشيدى ذوالفقار تيز را
    آشكارا كرد رستاخيز را
    مصطفى با مرتضى مى گفت هين
    بازوى عباس را اينك ببين
    گفت حيدر با دو چشم تر به او
    كه كدامين بازويش بينم بگو
    بينم ان بازو كه تيغ انداخته ؟
    يا خود آن بازو كه تيغ افراخته ؟
    بازوى افتاده اش بينم نخست
    الله الله ، يا كه بازوى درست ؟
    مصطفى مرتضى گريان و زار
    همچنان عباس گرم كار زار
    كافر ديگر در آمد از قفا
    كرد دست ديگرش از تن جدا
    چون جدا كردند از نا مقبلى
    هر دو دست دست پرورد على
    گفت گر شد منقطع دست از تنم
    دست جان بر دامن وصلش زنم
    مى كنم ، بى دست ، من در خون شنا
    در شنا نيست چون من آشنا
    منت ايزد را كه اندر راه شاه
    دست را دادم ، گرفتم دستگاه (228)
    مؤ لف تذكرة الشهداء آورده است :
    در شرافت نسب اين شاهزاده آزاده همين بس كه شير خدا را پسر، و دو گوشواره عرش ‍ خدا را برادر است . در كمال فضل و معرفتش همين بس كه ابوالفضلش كنيت است ، و اين ، نه تنها به جهت آن است كه نام يكى از فرزندانش فضل بوده است ، بلكه همچنين براى آن بوده كه داراى مراتب علم و فضل بوده است ...
    و در سخاوتش همين برهان بس كه چشم از زن و فرزند پوشيد و اينقدر كوشيد تا شربت شهادت نوشيد. يعنى در راه و ارادت برادرش جان خود را كه از هر چيز عزيزتر است بذل نمود كه : كمال الجود بذل الموجود .
    سر جانان ندارد هر كه او را خوف جان باشد
    كه جان گر صحبت جانان بر آيد رايگان باشد.
    مغيلان چيست تا حاجى عنان از كعبه برپيچد؟!
    خسك ، در راه مشتاقان ، بساط پرنيان باشد!
    نخواهم رفتن از دنيا مگر در پاى ديوارت
    كه تا در وقت جان دادن سرم در آستان باشد
    گر از راءى تو برگردم بخيل و ناجوانمردم
    روان از من تمنا كن كه فرمانت روان باشد.
    و بالاءخره ، در حيا و ادبش همين دليل كافيست كه هرگز برادر را برادر خطاب نكرد بلكه او را مولا و سيد مى خواند. (229)
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  6. #76
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    ساقى كوثر، پدرت مرتضى است
    اى حرمت قبله حاجات ما
    ياد تو تسبيح و مناجات ما
    تاج شهيدان همه عالمى
    دست على ماه بنى هاشمى
    ماه كجا روى دل آراى تو
    سرو كجا قامت رعناى تو
    ماه و درخشنده تر از آفتاب
    مشرق تو جان و تن بوتراب
    همقدم قافله سالار عشق
    ساقى عشاق و علمدار عشق
    سرور و سالار سپاه حسين
    داده سر و دست به راه حسين
    عم امام و اخ و ابن امام
    حضرت عباس عليه السلام
    اى علم كفر نگون ساخته
    پرچم اسلام بر افراخته
    مكتب تو مكتب عشق و وفاست
    درس الفباى تو صدق و صفاست
    مكتب جانبازى و سر بازى است
    بى سرى آنگاه سر افرازى است
    شمع شده آب شده سوخته
    روح ادب را ادب آموخته
    آب فرات از ادب توست مات !
    موج زند اشك به چشم فرات !
    ياد حسين و لب عطشان او
    و آن لب خشكيده طفلان او
    تشنه برون آمدى از موج آب
    اى جگر آب برايت كباب !
    ساقى كوثر، پدرت مرتضى است
    كار تو سقايى كرب و بلاست
    مشك پر از آب حيات به دوش
    طفل حقيقت ز كف آبنوش
    درگه والاى تو در نشاتين
    هست در رحمت و باب حسين
    هر كه به دردى ، به غمى شد دچار
    گويد اگر يكصد و سى و سه بار
    اى علم افراخته در عالمين
    اكشف يا كاشف كرب الحسين
    از كرم و لطف جوابش دهى
    تشنه اگر آمده آبش دهى
    چون نهم ماه محرم رسيد
    كار بدانجا كه نبايد كشيد
    از عقب خيمه صدر جهان
    شاه فلك جاه ملك پاسبان
    شمر به آواز ترا زد صدا
    گفت كجاييد بنو اختنا
    تا برهانند ز هنگامه ات
    داد نشان خط امان نامه ات
    رنگ پريد از رخ زيباى تو
    لرزه بيفتاد بر اعضاى تو
    من به امان باشم و، جان جهان
    از دم شمشير و سنان بى امان ؟!
    دست تو نگرفت امان نامه را
    تا كه شد از پيكر پاكت جدا
    مزد تو شد دست شه لافتى
    خط تو شد خط امان خدا
    چهار امامى كه ترا ديده اند
    دست علم گير تو بوسيده اند
    طفل بدى ، مادر والا گهر
    بردت تا ساحت قدس پدر
    چشم خداوند چو دست تو ديد
    بوسه زد و اشك ز چشمش چكيد
    با لب آغشته به زهر جفا
    بوسه به دست تو زده مجتبى
    ديد چو در كرب و بلا شاه دين
    دست تو افتاده به روى زمين
    خم شد و بگذاشت سر ديده اش
    بوسه بزد با لب خشكيده اش
    حضرت سجاد هم آن دست پاك
    بوسه زد و كرد نهان زير خاك
    مطلع شعبان همايون اثر
    بر ادب توست دليلى دگر
    سوم اين ماه ، چون نور اميد
    شعشعه صبح حسينى دميد
    چارم اين مه كه پر از عطر بوست
    نوبت ميلاد علمدار اوست
    شد به هم اميخته از مشرقين
    نور ابوالفضل و شعاع حسين
    اى به فداى سر و جان و تنت
    و ين ادب آمدن و رفتنت
    وقت ولادت قدمى پشت سر
    وقت شهادت قدمى پيشتر!
    مدح تو اين بس كه شه ملك جان
    شاه شهيدان و امام زمان
    گفت به تو گوهر والا نژاد
    جان برادر به فداى تو باد!
    شه چو به قربان برادر رود
    كيست (رياضى ) كه فدايت شود؟!
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  7. #77
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    نگهبانى خيام حسينى عليه السلام
    معالى السبطين از دختر على بن ابى طالب عليه السلام ، حضرت زينب كبرى سلام الله عليه نقل مى كند كه گويد: شب عاشورا از خيمه خارج شدم تا به خيمه برادرم ، امام حسين عليه السلام بروم . او در خيمه تنها بود. ديدم مشغول مناجات با خداوندگار است و قرآن تلاوت مى كند. با خود فكر كردم در مثل چنين شبى سزاوار نيست برادرم در خيمه تنها بماند.
    به دنبال اين فكر، به سوى خيمه هاى برادران و پسر عموهايم روان شدم تا انان را بابت اين عمل سرزنش كنم . نزديك خيمه برادرم ، حضرت عباس عليه السلام ، كه رسيدم ، صداى همهمه و فريادى به گوشم رسيد. پشت خيمه گوش فرا دادم ، ديدم پسر عموها و برادران و برادرزاده هايم گرد هم حلقه زده اند و حضرت عباس عليه السلام نيز در وسط آنان قرار دارد.
    وى مانند شير نيم خيز بر روى دو پا نشسته و شروع به سخن نموده است . نخست خطبه اى ايراد فرمود كه مانندش را جز برادرم امام حسين عليه السلام نشنيده بودم . پس از حمد و ثناى خداوند و درود بر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله برادر زاده ها و عموزاده ها و برادران خويش را مخاطب قرار داده و فرمود: فردا چه خواهيد كرد؟ آنها گفتند: اختيار ما با توست و ما گوش به فرمان توييم . فرمود: بدانيد كه اصحاب برادرم نسبت به ما بيگانه و غريبه بوده و بار سنگين مرد هميشه بر دوش اهل خود وى قرار دارد.
    فردا شما بايد در شهادت پيشقدم شويد و نگذاريد آنان بر شما در نبرد سبقت بگيرند؛ مبادا مردم بگويند: بنى هاشم ياران خود را پيش افكنده و مرگ را با ضرب شمشير ديگران ، از خود دفع مى كردند. زينب سلام الله عليه مى گويد: چون سخن برادرم عباس ‍ عليه السلام به اينجا رسيد، بنى هاشم شمشيرهاى خود را از نيام كشيده و فرياد زدند: البته كه چنين خواهيم كرد، و ما در فرمان تو خواهيم بود.
    حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام با جلال و شهامت خاصى ، آن شب به پاسدارى و نگهبانى خيام حسينى عليه السلام مشغول بود و تا صبح لحظه اى به خواب نرفت و دشمن از ترس برق شمشير حضرت ابوالفضل عليه السلام نه تنها قدرت شبيخون و حمله به آنان را نيافت بلكه به خواب نيز نرفت . آرى ، هر چند دريايى از لشگر در اردوى خصم گرد آمده بود، ولى عباس بن على عليه السلام هم شير بيشه شجاعت و دست پرورده على مرتضى عليه السلام بود و در ان شب كه ياران امام حسين عليه السلام و بنى هاشم به مناجات با قاضى الحاجات پرداخته و مشغول تلاوت قرآن و ركوع و سجود بودند، عباس ‍ بن على عليه السلام سوار بر اسب با شمشير آخته به حفاظت از آنان مشغول بود، در نتيجه كودكان و زنان حرم پيغمبر صلى الله عليه و آله با خاطرى آسوده به خواب رفتند. (230)
    ملاقات زهير بن قين با قمر بنى هاشم عليه السلام
    حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام روز عاشورا سوار بر اسب اطراف خيام مى گشت و نگهبانى مى كرد و مراقب بود تا دشمن جلو نيايد.
    در اين هنگام زهيرر بن قين ، يكى از ياران با وفاى امام حسين عليه السلام ، نزد ابوالفضل العباس عليه السلام آمد و عرض كرد: در اين وقت آمده ام تا تو را به ياد سخن پدرت ، على عليه السلام ، بيندازم . حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كه مى ديد خيام اهل بيت عليه السلام در خطر تهديد دشمن است از اسب پياده نشد و فرمود: مجال سخن نيست ، ولى چون نام پدرم را بردى ، نمى توانم از گفتارش بگذرم ، بگو كه من سواره مى شنوم .
    زهير گفت : پدرت هنگامى كه مى خواست با مادرت ام البنين سلام الله عليه ازدواج كند، به برادرش عقيل فرمود: زن شجاعى از خاندان شجاع برايم پيدا كن ، زيرا مى خواهم فرزند شجاعى از او دنيا بيايد و حامى ايثارگرى فداكار براى برادرش امام حسين عليه السلام باشد.
    بنابراين ، اى عباس ، پدرت ترا براى چنين روزى (عاشورا) خواسته است ، مبادا كوتاهى كنى ! غيرت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام با شنيدن اين سخن به جوش آمد و چنان پا در ركاب زد كه تسمه ركاب قطع گرديد و فرمود: اى زهير! آيا با اين گفتار مى خواهى به من جراءت بدهى ؟! سوگند به خدا، هرگز دست از برادرم برنداشته و در حمايت از حريم كوتاهى نخواهم نمود: والله لاءريتك شيئا ما راءيته قط
    به خدا قسم فداكارى خود را به گونه اى ابراز كنم وبه نشان دهم كه هرگز نظيرش را نديده باشى .
    آنگاه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به طرف دشمن حمله كرد، چندانكه گويى شمشيرش ، آتشى است كه در نيزار افتاده است ، تا اينكه صد نفر از قهرمانان دشمن را كشت . از جمله ، بامارد بن صديف تغلبى ، قهرمان بى بديل دشمن ، جنگى تن به تن كرده و نيزه بلند مارد را از دست او دراورد و نيزه را تكان سختى داد و فرياد زد: اى مارد، از درگاه خدا اميد دارم كه با نيزه خودت ، تو را به جهنم واصل كنم .
    آنگاه ان نيزه را در كمر اسب مارد فرو برد، اسب مضطرب شد و مارد خود را به زمين انداخت . سپس با اينكه جمعى از دشمن به كمك مارد آمدند، عباس عليه السلام همان دم نيزه را بر گلوى مارد فرو آورد و در نتيجه ، گوش تا گوش او بريده شد و به هلاكت رسيد، و در اين درگيرى شديد جمعى ديگر نيز به دست حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كشته شدند. (داستان رزم آن حضرت با مارد را، قبلا در بخش قبل ، فصل (جلوه هايى از درياى فضيلت قمر بنى هاشم عليه السلام ، به تفصيل آورديم ). حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام به سوى دشمن شتافت ، انها را موعظه كرد و از عاقبت بد ترسانيد، ولى نصايح آن حضرت در آن كوردلان اثر نكرد.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  8. #78
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    احتجاج ابوالفضل عليه السلام با آن قوم ستمگر
    كوفيان را پس به آواز جلى
    بس نصيحت كرد عباس على
    كاين حسين - اى قوم - مرات خداست
    در حقيقت جنگ با حق كى رواست ؟!
    يك زمانم گوش بر حجت كنيد
    ز انبيا و قومشان عبرت كنيد
    گر شما را رهنما قرآن بود
    فرض حق ، اكرام بر مهمان بود
    خاصه مهمانى كه دوالقربى است او
    بر تمام ما سوا مولاست او
    جنگ با مولاى عالم از چه رو؟!
    مى نشايد با خدا شد جنگجو
    توبه سوى وى كنيد از كار خويش
    معذرت خواهيد از رفتار خويش
    مظهر حق ، عفو حق را آيت است
    خاصه اين مظهر كه بهر رحمت است
    گرچه بستيد آب را بر روى او
    تاختيد از چهار سو بر سوى او
    غرق خون كرديد از پير و جوان
    ياورانش را ز كين اى دشمنان
    با همه اين كفر و جهل و خيرگى
    وين همه طغيان و ظلم و تيرگى
    من به عفو او شما را ضامنم
    زانكه باب رحمت و عفوش منم
    من همى گفتم به آواز بلند
    بر شما از راه لطف اين وعظ و پند
    ور نه من از جنگ رو گردان نيم
    بهر حق در بذل جان محكم پيم
    جمله دانيدم كه حيدر زاده ام
    راه صحراى فنا پيموده ام
    گر مرا افتد ز دوش امروز دست
    داده ايد از كين به دست حق شكست
    چون بر اعدا، صاحب پست و بلند
    كرد حجت را تمام از وعظ و پند
    شد نفس ها بند اندر سينه ها
    مشتعل شد بر گروهى كينه ها
    چون كه حرفش را جوابى كس نداد
    غير اين منطق زبانى برگشاد.
    فرمود: اين كار را هم نمى كنيد، پس قدرى از اين آب كه مهريه مام عزيزش زهراست سلام الله عليه بدهيد كودكان خردسال او در ميان آفتاب سوزان هلاك نشوند. از اين سخن بعضى از آنان گريان ، و پاره اى ساكت ، و برخى به كنارى رفته ، از اسب پياده شده ، خاك بر سر ريخته و بى تابانه اشك از ديده مى باريدند. در اين موقع شمر و يك نفر از سران لشگر آمده آهسته گفتند: در صورتى از اين گفتار نتيجه خواهى گرفت كه برادرت حسين عليه السلام با يزيد بيعت نمايد والا اگر تمام جهان را آب فرا گيرد و در تصرف ما باشد، آب به شما نخواهيم داد. آن بزرگوار از استماع اين سخنان سخت برآشفت و به سوى خيمه برگشت و كيفيت حال آن مردم از خدا بى خبر و اظهارات آن دو شقى را به پيشگاه برادر معروض داشت . حضرت امام حسين عليه السلام از شنيدن كلمات آن مزدوران ، آن شاگردان مكتب خيانت ، و آن سگان رو سياه ، محزون و افسرده گرديد.
    عباس عليه السلام دست به سينه ايستاده بود و بشدت از ديدگان حق بين او اشك مى باريد. لشگر هياهو كرده ناسزا مى گفتند و فرياد مى زدند كه چار به ميدان نمى اييد در آفتاب سوختيم . از ميان خيمه گاه ، صداى شيون و ناله هاى دلخراش زنان و كودكان به گوش مى رسيد. (231)و اينجا بود كه عرض كرد: يا مولا، ياحسين ، سينه ام به تنگ آمده ، اجازه بده به ميدان روم و با اين نابكاران بستيزم .
    در روايتى آمده است : خيمه اى مخصوص مشكهاى آب بود. حضرت ابوالفضل العباس ‍ داخل آن خيمه شد و ديد كه اطفال ، آن مشكهاى خالى و نمدار را برداشته و شكمهاى خود را بر آنها مى گذارند تا عطش آنها كاسته شود! به آنها فرمود: اى نور ديدگانم ، صبر كنيد، اكنون مى روم و براى شما آب مى آورم . در همين هنگام سوار بر اسب شد و نيزه و مشك خود را برداشت و به سوى فرات و نهر علقمه رهسپار گرديد.
    ميرزا محمدتقى حجة الاسلام تبريزى ، متخلص به نير مى گويد:
    چونكه نوبت بر بنى هاشم رسيد
    ساخت ساز جنگ عباس رشيد
    محرم سر و علمدار حسين
    در وفادارى علم در نشاتين
    در صباحت ، ثالث خورشيد و ماه
    روز خصم از بيم ان چون شب سياه
    در شجاعت يادگار مرتضى
    داده بر حكم قضا دست رضا
    خواست در جنگ عدو رخصت ز شاه
    گفت شاهش كاى علمدار سپاه
    چون علم گردد نگون در كار زار
    كار لشگر بايد از وى انفطار
    گفت تنگ است اى شه خوبان دلم
    زندگى باشد از اين پس مشكلم
    زين قفس برهان من دلگير را
    تابه كى زنجير بايد شير را؟!
    گفت شه چون نيست زين كارت گزير
    اين ز پا افتادگان را دست گير!
    جنگ و كين بگذار و آبى كن طلب
    بهر اين افسردگان خشك لب
    گفت : سمعا اى امير انس و جان
    گر چه باشد قطره آبى به جان
    شد به سوى آب تازان با شتاب
    زد سمند باد پيما را در آب
    بى محابا جرعه اى در كف گرفت
    چون به خويش آمد دمى گرفت اى شگفت
    تشنه لب در خيمه سبط مصطفى
    آب نوشم ؟! من زهى شرط وفا
    زاده شير خدا با مشك آب
    خشك لب از آب زد بيرون ركاب
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  9. #79
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    اشغال فرات
    آن گروه جنايتكار كه گويى پليديهاى روى زمين را يكجا با خود داشتند، فرات را اشغال كردند و بر تمام آبراههاى آن نگهبان گذاشتند. آنان دستور داشتند كه ساحل رودخانه را در كنترل كامل خويش گيرند تا قطره اى از آب آن به خاندان رسول اكرم صلى الله عليه و آله ، كه بهترين خلق خدا هستند، نرسد.
    مورخان مى گويند: سه روز قبل از شهادت امام ، آب را بر روى ايشان بستند. (232)
    يكى از بزرگان مصيبتهاى حضرت ، همين بود كه صداى سوزناك كودكان خود را مى شنيد كه بانگ العطش سر داده بودند. از شنيدن ناله آنان قلب امام حسين عليه السلام در هم فشرده مى شد و از ديدن صحنه هولناك لبهاى خشكيده اطفال و رنگ پريده آنان و خشك شدن شيرهاى مادرانشان دل آن حضرت مى لرزيد.
    انورالجندى اين صحنه فاجعه آميز را چنين تصوير مى كند: گرگان درنده از آب بهره مندند، ليكن خاندان نبوت تشنه لب هستند. چه قدر ظلم است كه شير تشنه بماند، در حاليكه سالم است و اعضايش استوار؟ اطفال امام حسين عليه السلام در صحرا مى گريند. پروردگارا، پس فريادرسى كجاست ؟! خداوند رحم و مروت را از آنان گرفته بود، پس ‍ انسانيت خود را منكر شدند و تمامى ارزشها و عرفها را زير پا گذاشتند.
    هيچ يك زا شرايع و اديان اجازه نمى دهند آب بر زنان و كودكان منع گردد و همه مردم را نيز در اين امر در آن شريك و برابر مى دانند. شريعت اسلامى هم اين مطلب را تاءكيد كرده و آن را حق طبيعى هر انسانى دانسته است ؛ ولى سپاه اموى به دستورات اسلام اهميتى نداد و آب را بر خاندان وحى و نبوت بست .
    يكى از مسخ شدگان ، به نام مهاجربن اوس ، سر خوش از اين پليدى و نامردى ! روى به حضرت امام حسين عليه السلام كرده و با صداى بلند گفت : اى حسين ، آيا آب را مى بينى كه چون سر چشمه زندگى مى درخشد؟ به خدا قسم قطره اى از آن را نخواهى چشيد تا اينكه در كنارش جان دهى ...!
    عمرو بن حجاج نيز، آن سان كه گويى به غنيمتى يا مكنتى دست يافته باشد! با خوشحالى دويد و فرياد زد: اى حسين ، اين فرات است كه سگان و چهار پايان و گرازها از آن مى نوشند، به خدا سوگند، از آن جرعه اى نخواهى نوشيد! و شگفت آنكه اين ناجوانمرد، از جمله كسانى بود كه به امام حسين عليه السلام نامه نوشته و خواستار آمدن ايشان به كوفه شده بودند!
    يكى ديگر از اوباش كوفه ، به نام عبدالله بن الحصن ازدى با صدايى كه جاسوسان ابن زياد بشنوند و بدين ترتيب به جوايز طاغوت كوفه دست پيدا كند، گفت : اى حسين ، ايا به اين نكته كه به شفافيت آسمان است مى نگرى ؟ به خدا قسم از آن قطره اى از نخواهى نوشيد، تا آنكه از تشنگى بميرى !
    امام حسين عليه السلام دست به سوى آسمان برد و او را نفرين كرد: پروردگارا، او را با تشنگى بميران و هرگز وى را نيامرز
    اين نسخ شدگان همچنان در تباهى پيش رفتند تا در ذره هولناك جنايات و گناهان كه راه گريزى از آن نيست سقوط كردند. (233)
    نهر علقمه
    نهر علقمه ، نهرى است كه از شط فرات سرچشمه مى گيرد و جدا مى شود. اين نهر پس از جدايى از فرات ، از كنار مشهد و مدفن مبارك حضرت اباالفضل عليه السلام عبور مى كند و از آنجا به طرف حرم مقدس امام حسين عليه السلام و سپس به سمت جاده اى كه به جانب قبر حر شهيد عليه السلام مى رود جريان مى يابد.
    در كتاب معجم اللغة - كه انصافا - در موضوع علم لغت بى نظير است - ذيل ماده علقم مى نگارد: يكى از معانى كلمه علقمه ، نبقه است . سپس در ذيل لغت نبق مى نويسد: يكى از معانى كلمه نبق ، درخت سدر و ميوه آن است . از تعريف فوق به دست مى آيد كه واژه علقمه به معنى درخت سدر و ميوه آن است .
    با توجه به نكات فوق ، و نيز روايتى كه در ذيل خواهيم نگاشت ، معلوم مى شود كه در كنار نهر علقمه ، درخت سدرى وجود داشته است .
    چون عرب به درخت سدر علقمه مى گويد و در كنار اين نهر هم ، چنانكه در ذيل خواهيم خواند، درخت سدر بوده ، لذا اين نهر را علقمه گفته اند، يعنى آن نهرى كه درخت سدر در كنار (يا در نزديكى ) آن غرس شده بوده است .
    روايتى كه مى گويد در نزديكى قبر امام حسين عليه اسلام (كه تا قبر حضرت عباس عليه اسلام چندان فاصله اى ندارد) درخت سدى وجود داشته است بدين شرح است : (234) شيخ طوسى در كتاب امالى با ذكر داويان حديث از يحيى بن مغيره رازى نق مى كند كه گفت : نزد جرير بن عبدالحميد بودم كه شخصى از اهل عراق بر او وارد گشت . جرير بن عبدالله از آن شخص راجع به اوضاع عراق جويا شد، وى در جوابش گفت : من از عراق خارج نشدم مگر اينكه هارون الرشيد دستور داد تا قبر مقدس امام حسين عليه اسلام را شخم و شيار كردند و امر كرد تا آن درخت سدرى كه در آنجا بود قطع نمودند.
    جرير بن عبدالله پس از شنيدن اين موضوع دستهاى خود را بلند كرد و گفت : الله اكبر! و افزود:
    در اين باره ، يعنى در باب قطع كردن درخت سدر، حديثى از پيامبر اعظم اسلام صل الله عليه و اله وسلم به ما رسيده كه سه مرتبه فرموده : لعن الله قاطع السدره !. يعنى خدا لعنت كند كسى را كه اين درخت سدر را قطع كرده است تا مرقد مقدس حضرت امام حسين عليه السلام را تغيير دهد و مردم اثرى از آثار اين قبر شريف را به دست نياورند و در نتيجه به زيارت آن بزرگوار نروند.
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  10. #80
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    قمر بنى هاشم حضرت عباس عليه السلام در ميدان
    در رياض المصائب و مهيج الاءحزان و غير آن روايت كرده اند: فلما اءجاز الحين عليه السلام اءخاه العباس للبراز برز كالجبل العظيم و قلبه كالطود الجسيم لاءنه كان فارسا هماما و بطلا و ضرغاما و كان جسورا على الطعن و الضرب فى ميدان الكفاح و الحرب
    به روايت اكسير العبادات : حضرت ابوالفضل عليه السلام ، هنگام وداع با برادر، رو به آسمان نمود و عرض كرد: خدايا، مى خواهم به وعده ام (آبرسانى به خيام حرم ) وفا كنم و اين مشك را براى اين كودكان تشنه كام ، پر از آب نمايم .
    سپس پيشانى امام حسين عليه السلام را بوسيد و به سوى فرات حركت كرد. چهار هزار يا ده هزار نفر نگهبان آب فرات بودند، به آنها حمله كرد و پس از كشتن هشتاد نفر از آنها خود را به آب رسانيد.
    دشمنان شش بار به او حمله كردند تا نگذارند او خود را به آب برساند، ولى آن حضرت ضرباتى سنگين بر آنها وارد ساخت و خود را به آب رسانيد. وارد آب كه شد، كفى از آب برداشت و كنار دهان اسبش برد تا بياشامد كه به ياد لب تشنه برادرش امام حسين عليه السلام ، افتاد. آب را از كف ريخت و مشك را پر آب ساخت .
    به ياد وصيت پدر
    بعضى نقل كرده اند: حضرت على بن ابى طالب عليه السلام در شب 21 رمضان سال چهلم هجرى (شب شهادت خويش ) ابوالفضل العباس عليه السلام را در اغوش گرفت و به سينه چسبانيد و فرمود: پسرم بزودى در روز قيامت به وسيله تو چشمم روشن مى گردد. آنگاه افزود:
    ولدى ، اذا كان يوم عاشوراء و دخلت المشرعة ، اياك تشرب الماء و اءخوك الحسين عطشان ، پسرم هنگامى كه روز عاشورا فرا رسيد وبر شريعه آب وارد شدى ، مبادا آب بياشامى در حاليكه برادرت تشنه است . (235)
    آرى ، عباس مشك را پر از آب كرد، ولى خود آب نياشاميد و خطاب به نفس خود گفت :
    يا نفس ، من بعد الحسين هونى !
    و بعده لا كنت اءن تكونى !
    هذا الحسين وارد المنون
    و تشربين بارد المعين ؟!
    هيهات ! ما هذا فعال دينى
    و لا فعال صادق اليقين
    يعنى اى نفس ، بعد از حسين زندگى تو ارزشى ندارد و تو نبايد بعد از او باقى بمانى . حسين لب تشنه است و در خطر مرگ قرار دارد و انگاه تو مى خواهى آب گوارا و خنك بياشامى ؟! سوگند به خدا كه دين من اجازه چنين كارى را نمى دهد
    و به نقل بعضى ، فرمود: سوگند به خدا لب به آب نمى زنم ، در حاليكه آقايم حسين عليه السلام تشنه باشد: والله لا اءذوق الماء و سيدى الحسين عطشانا عقل سوداگر مى گويد: آب بياشام تا نيرو بگيرى و بتوانى خوب بجنگى ، ولى عشق و وفا و صفا مى گويد: برادرت و نور ديدگان برادرت تشنه اند، چگونه تو آب بنوشى و آنها تشنه باشند. (236)
    آمد به يادش از لب خشك برادرش
    شد غيرت فرات دو چشم ز خون ترش
    گفتا نخورده آب گلستان حيدرى
    دارى تو ميل آب ؟ كجا شد برادرى ؟!
    تشنه است آن نو گل باغ فتوت است
    لب تر مكن ز آب كه دور از مروت است
    پر كرد مشك و پس كفى از آب بر گرفت
    مى خواست تا كه نوشد از آن آب خوشگوار
    آمد به يادش از جگر تشنه حسين عليه السلام
    چون اشك خويش ريخت ز كف آب خوشگوار
    شد با لبان تشنه ز آب روان بيرون
    دل پر ز جوش و مشك به دوش آن بزرگوار
    كردند جمله حمله بر آن شبل مرتضى
    يك شير در ميانه گرگان بى شمار!
    يك تن كسى نديده چندين هزار تير
    يك گل كسى نديده چندين هزار خار!
    مشك را پر از آب ساخت و بر دوش راست افكند و از گودال شريعه بالا آمد. زمانى كه قمر بنى هاشم عليه السلام مشك را پر كرد و بر اسب سوار شد، آن درياى لشگر هجوم آوردند و چون سدى آهنين راه را بر او بستند و آن سلاله طيبين را هدف تير قرار دادند. چهار هزار تير انداز آنچنان بدن قمر بنى هاشم عليه السلام را آماج تير قرار دادند كه زره بر تن وى همچون پوست خارپشت مى نمود.
    شير در ميان روبهان !
    اما با وصف اين كه نيروهاى دشمن دايره وار او را در ميان گرفته بودند، اصلا از كثرت اعدا نينديشيد و حيدر وار بر آن گرگان آدمخوار حمله برد. همى سر و دست مى پرانيد و گردان و يلان را به خاك هلاك مى غلتانيد، كه ناگاه نوفل بن ازرق يزيد بن ورقاء جهنى از پشت نخلى بتاخت و به معاونت حكلم بن طفيل سنبسى دست راست آن حضرت را از تن جدا كرد. قرة العين على مرتضى عليه السلام جلدى كرد و مشك را به دوش چپ افكند و تيغ را به دست چپ گرفت و دشمن را همى دفع نمود و مى زد و مى كشت و مى انداخت و اين شعر را مى خواند:
    والله ان قطعتم يمينى
    انى احامى اءبدا عن دينى
    و عن امام صادق اليقين
    نجل النبى الطاهر الاءمين
    بنى صدق جائنان بالدين
    مصدقا بالواحد الاءمين
    چو دست راست جداشد ز پيكر عباس
    گريست عرش به حال برادر عباس
    شكست پشت رسول از شكسته بازويش و
    خميد قد على چون هلال ابرويش
    جهان به ديده مظلوم كربلا شب شد
    سپهر گفت اسيرى نصيب زينب شد
    حكيم بن طفيل ديگر باره از پشت نخله بيرون آمد دست چپ آن زاده شير خدا را از پايان ساعد قطع كرد. قمر بنى هاشم عليه السلام مشك را به دندان گرفت و پياپى ركاب مى زد كه شايد خود را به خيمه گاه امام حسين عليه السلام برساند و اين اطفال خردسال را از زحمت تشنگى برهاند. در اين وقت نيز با نفس خود مى گفت :
    يا نفس لا تخشى من الكفار
    و اءبشرى برحمة الجبار
    مع البنى سيد المختار
    مع جملة السادات و الاءطهار
    قد قطعوا ببغيهم يسارى
    فاءصلهم يا رب حر النار
    يعنى : اى نفس ، از هجوم و حمله كفار ترس و واهمه به خود راه مده و شاد و خرسند باش ‍ به ملاقات رحمت خداوند جبار در جوار پيغمبر بزرگوار سيد ابرار احمد مختار. اين گروه اشرار دست چپ مرا بريدند؛ پس اى پروردگار من ، ايشان را به آتش شرربار دوزخ افكن !
    پس ملعونى از آن كافران اشرار، عمودى آهنين بر فرق مبارك آن بزرگوار زد كه به درجه شهادت رسيد.
    چون امام حسين عليه السلام برادر شهيد و وفادار خود را در كنار نهر فرات كشته و به خون آغشته ديد، اشك حسرت بر رخسار مبارك جارى ساخت .
    گويى در لحظات جانسوز، زبان دلش مترنم به اين ابيات بود:
    الا اى پيك معراج سعادت
    هماى رفرف اوج سعادت
    كنون كز دست من افتاده شمشير
    ز هر سو بسته بر من راه تدبير
    شتابى كن كه وقت همت توست
    گذشت از من ، زمان خدمت توست
    خلاصم كن از اين انبوه لشگر
    رسانم از وفا نزد برادر
    سكينه منتظر از بهر آب است
    ز سوز تشنگى بى صبر و تاب است
    تا زمانى كه مشك سالم بود، قمر بنى هاشم عليه السلام با ركاب همى اسب را مى راند، بدان اميد كه از انبوه لشگر بيرون آيد. تا اينكه ناگاه تيرى بر مشك آمد و آب آن بر روى زمين ريخت ، و پيكان ديگرى بر سينه مباركش وارد شد؛ و نيز ملعونى از قبيله بنى دارم عمودى بر فرق قمر بنى هاشم عليه السلام فرود آورد و آن حضرت از روى اسب بر روى زمين افتاد، در اينجا بود كه ناله اش بلند شد: يا اءخاه اءدرك اءخاك . امام حسين عليه السلام چون شهاب ثاقب بر سر او حاضر شد در آنجا، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را در كنار فرات تشنه و در خون آغشته و هر دو دست قطع شده بديد. آن بدن پاره پاره را همى نظاره مى كرد و با اواز بلند مى گريست و مى فرمود: الان انكسر ظهرى و قلت حيلتى و شمت بى عدوى .
    و باءن الاءنكسار فى جبينه
    فانكدب الجبال من حنينه
    كافل اءهله و ساقى صبيته
    و حامل اللواء بعالى همته
    و كيف لا و هو جمال بهجته
    و فى محياه سرور مهجته
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

صفحه 8 از 20 نخستنخست ... 45678910111218 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •