۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩
صفحه 9 از 20 نخستنخست ... 567891011121319 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 195
  1. #81
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    امام حسين عليه السلام بر بالين برادر
    اى كشته راه داور من
    اى پشت و پناه لشگر من
    اى نور دو ديده تر من
    عباس جوان ، برادر من
    برخيز كه من غريب و زارم
    بى مونس و يار غمگسارم
    برخيز گذر به خيمه ها كن
    غمخوارى آل مصطفى كن
    بر وعده خويشتن وفا كن
    عباس جوان ، برادر من
    ديدى كه فلك به ما چه ها كرد؟
    ما را به غم تو مبتلى كرد
    كى دست ترا ز تن جدا كرد
    عباس جوان برادر من
    گفتم كه در اين جهان فانى
    شايد كه تو بعد من بمانى
    زينب به سوى وطن رسانى
    عباس جوان ، برادر من
    در دمعة الساكبة گويد: حضرت سيدالشهدا عليه السلام از كثرت جراحات وارده بر بدن قمر بنى هاشم عليه السلام ممكن نشد آن بدن را از جاى خود حركت بدهد، لذا بدن را به حال خود گذارد و با چشم اشكبار و دل داغدار به سوى خيمه مراجعت نمود. سكينه سلام الله عليه پيش آمد و از حال عمو پرسيد. حضرت ناله اش بلند شد(237) و فرمود: اكنون پشت من شكست و رشته تدبير و چاره ام از هم پاشيد و دشمن ديگر بر من چيره شد و بر من شماتت كرد و اين اشعار را قرائت كرد:
    تعديتم يا شر قوم ببغيكم
    و خالفتم دين النبى محمد
    اءما كان خير الرسل اءوصاكم بنا
    اءما نحن من نسل النبى المسدد
    اءما كانت الزهراء امى دونكم
    اءما كان من خير البرية احمد
    لعنتم و اءخريتم بما قد جنيتم
    فسوت تلاقوا حر نار توقد(238)
    يعنى اى بدترين مردم ، به جهت طغيان خود، به ما ظلم و ستم نموديد و با آيين رسول اكرم صلى الله عليه و آله مخالفت كرديد. مگر بهترين رسول خداوند عالميان ما را به شما سفارش نكرده و لزوم دوستى و يارى ما را به شما توصيه ننموده است ؟ مگر ما از نسل پيغمبر ارجمند مؤ يد و مسدد شما نيستيم ؟ مگر نمى دانيد كه فاطمه الزهرا عليه السلام مادر من است ، نه مادر شما؟ مگر احمد مختار بهترين اهل روزگار نبود؟ با يان كارها، از رحمت خداى متعال دور شده و خوار و زيانكار شديد، و زود باشد كه گرفتار حرارت آتش بر افروخته جهنم خواهيد گشت .
    فخر الذاكرين ملا رضا رشتى ، متخلص به محزون ، گويد:
    رسانيد خود را چو شهباز حق
    به بالين وى ديد نيمى رمق
    تنى ديد مانند جان در برش
    مشك ، پريشان ، چو مغز سرش
    برادر چه كردى لواى مرا؟!
    بده گوش جانا نواى مرا
    دگر از غمت طاقتم طاق شد
    گلم رفت و گلشن پر از زاغ شد
    تو سقا و، لب تشنه گشتى شهيد!
    اميد بدى ؛ گشته ام نا اميد
    مرا بى جمال تو عالم سياه
    شده منخسف اى مرا مهر و ماه
    كه بنوده دست تو از تن جدا؟
    نبودش مگر خوف روز جزا؟!
    وله ايضا
    رسيد ناله در حرم به گوش شاه محترم
    اخى بيا تو در برم نگر به حال مضطرم
    شنيد آن امير حى به يك قدم نمود طى
    بگفت آمدم ز پى فداى قامتت شوم
    ز دل كشيد ناله اى به رخ فشاند هاله اى
    ز اشك همچو لاله اى ، نمود سرخ دشت و يم
    تمام بلبلان من تهى ز گلستان من
    نه قاسم جوان من نه اكبر و نه جعفرم
    تو هم شدى بخون طپان غمت مرا به دل نهان
    زجاى خيز يك زمان به دست گير اين علم
    سكينه در خيال تو مرا غم وصال تو
    چگونه بى جمال تو به خيمه روى آورم
    و له ايضا، در همين معنى و به همين وزن :
    چوشد به خاك و خون طپان جمال ماه هاشمى
    رسيد باز بر غم شه شهيد ماتمى
    گرفت دست بر كمر كشيد ناله از جگر
    اخى ز داغ تو مرا سياه گشته عالمى
    تويى غرق بحر خون شدم غريب من كنون
    دگر مرا نه مونس و نه غمگسار و همدمى
    ببين تمام كودكان به خيمه العطش كنان بجز جوان پر ز تب (239)نبد به خيمه محرمى .
    ايضا گويد:
    شه لب تشنه چو اندر بر سقا آمد
    ديد جانش به لب ، اندر لب دريا آمد
    ديد بى دستى او؛ كرد چنان آه و فغان
    كه مشوش به جنان نخله طوبى آمد
    تنگ بگرفت قد سرو علمدارش را
    كه تزلزل به طف عرصه غبر آمد
    كرد از قامت او شور قيامت بر پا
    كاندر آن دشت بلا، محشر كبرى آمد
    ديد چون روى منيرش شده از خون گلگون
    روز اندر نظرش چون شب يلدا آمد
    مغز سر كوفته و دست جدا از بدنش
    و اخا گفت دلش سير ز دنيا آمد
    گفت : اى جان برادر كمرم بين شده خم
    چه جراحت كه به اين قامت رعنا آمد
    رو كنم بى تو چه سان جانب اين خيل زنان
    خواهرت بهر اسيريش مهيا آمد
    استاد الشعرا اختر طوسى گويد:
    عباس ، شبل شير خداوند، كآفتاب
    هر صبح بوسه اش به در آستان دهد
    در ياى جود و بذل ، ابوالفضل ، كش رواق
    خجلت ز فر خويش به قصر جنان دهد
    چرخ جلال ماه بنى هاشم ، آن كو نور
    از راى و رو به مهر و مه آسمان دهد
    باب الحوائج است و، هر آن كو ز باب او
    هر حاجتى كه كرد تمنا، همان دهد
    اندر ره برادر خود غير او كسى
    نشنيده ام كه تن به بلا در جهان دهد
    سوى فرات آيد و شرم آيدش كز آب
    تسكين تشنگى زبان در دهان دهد
    دستش جدا شود ز تن ناتوان و باز
    پهلو به رمح و پشت به گرز گران دهد
    سقا كسى نديده بجز وى كه در جهان
    جان ، تشنه كام ، در لب آب روان دهد
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  2. #82
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    فصل هفتم : مصيبت بزرگ

    بر ارباب بصيرت پوشيده نيست كه اگر كسى اندكى در چگونگى به ميدان رفتن و شهادت اين مظلوم روى نداده است ، و در اين باب همين بس ، كه پشت امام حسين عليه السلام ، كه خود ركن عظيم اسلام بود، از اين مصيبت شكست و چاره آن مظلوم ، كه پناه بيچارگان بود، از اين مصيبت شكست چاره آن خدا صلى الله عليه و آله و على مرتضى عليه السلام در اين واقعه حاضر مى بودند گريه نمى كردند؛ چنانكه امام حسين عليه السلام گريه كرد؟!
    مگر نشنيده اى كه چون در جنگ مؤ ته ، دو دست جعفر بن ابى طالب عليه السلام را بريدند و او را شهيد كردند و خبر شهادت در مدينه به پيغمبر خداصلى الله عليه و آله رسيد، يا اينكه خودش به قدرت الهى خبر دار شد، اشك از چشمهاى حضرت جارى شد و فرمود: على مثل جعفر فليبك الباكية يعنى : بر مثل جعفر عليه السلام بايد چشمها بگريند. نيز حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليه از شنيدن اين خبر صدا به واعماة بلند كرد و گريست ، حال آنكه نود زخم بيشتر بر بدن جعفر عليه السلام نرسيده بود؛ پس اگر مى ديدند يا مى شنيدند كه گوشتهاى بدن حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را به سر نيزه ها بلند كرده و بعد از اينكه دو دستش را قطع كرده با شمشير و نيزه و خنجر تمام اعضايش را پاره پاره ساخته اند، چه مى كردند؟!
    معلوم است كه حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليه همان گونه كه در مصيبت جعفر عليه السلام صداى خود را به واعماه بلند كرد، مصيبت حضرت عباس عليه السلام نيز ناله وا ولداه و واقرة عيناه از دل برمى كشد و شايد در كلام پيغمبر صلى الله عليه و آله كه فرمود: بر مثل جعفر عليه السلام بايد گريه كرد نيز اشارتى به همين باشد كه بر عباس ‍ عليه السلام بايد گريه كرد كه مصيبتش بزرگتر خواهد بود، چه او را مانند جعفر عليه السلام دو دستش را خواهند بريد.
    و حديث ولا يوم كيوم الحسين عليه السلام برهانى آشكار بر اين حقيقت است كه مصيبت حضرت عباس عليه السلام از اعظم مصايب بوده :
    كم هام عز و ايدا للسماح و كم
    اقدام سبق بها طاعت طوائحه
    چه بسيار سرهاى با عزت و دستهاى با جود و سخاوت و قدمهاى پيشرو در راه محبت كه حوادث عظيمه روز عاشورا انها را هلاك و نابود نمود.
    لم ينس قط ولا الذكرى تجدده
    اورى يزند الاسى للحشر فادحه
    يعنى هرگز اين مصيبت فراموش نمى شود و ياد كردن آن موجب تازگى آن نمى گردد. چه يادآورى فرع فراموشى است و برافروزنده اين مصيبت چنان آن را بر افروخته است كه تا روز قيامت فراموش نمى شود و خاموش نمى گردد.
    مصيبتها هر چند بزرگ باشند، همگى فراموش مى شوند، مگر مصيبتهاى صحراى كربلا. چه ، اين مصائبى است كه زبان از گفتنش قاصر و گوش از شنيدن آن عاجز است . پس ‍ براستى ، فرزند فاطمه سلام الله عليه از مشاهده آنها چه حالتى داشت ؟!
    در ان دم كانچنان صحراى خونخوار
    ز خون ياورانش گشت گلزار
    على اكبرش يكسره فتاده
    ز سر تا پاش جوى خون گشاده
    برادر زاده اش قاسم به خوارى
    ز خون ، دست عروس او نگارى
    علمدارش فتاده زار و مهجور
    علم از دست و دست از پيكرش دور
    به هر جا، غرق خون افتاده اى بود
    برادر با برادر زاده اى بود. (240)
    به سكينه سلام الله عليه وعده آب داده ام
    يكى از افاضل در مقتل خود آورده است كه : چون امام حسين عليه السلام بر سر نعش ‍ برادر مظلوم خود رسيد و آن بزرگوار وفادار را به آن حالت ديد، گريست و فرمود: وا اءخاه و اعباساه الان انكسر ظهرى وقلت حيلتى
    زمانى كه خواست بدن زخمدار برادر وفادار خود را به سوى خيمه ها ببرد، ابوالفضل عليه السلام چشم حق بين خود را باز كرد و ديد برادر بزرگوارش در بالاى سر او ايستاده مى خواهد بدن او را از ميان خاك و خون بردارد. عرض كرد: اى برادر، چه اراده دارى ؟ فرمود: مى خواهم ترا به خيمه ها ببرم . عرض كرد ترا به حق جدت قسم مى دهم كه مرا در همين جا بگذار و به سوى خيمه ها نبر!
    حضرت امام حسين عليه السلام فرمود: به چه سبب پيكر ترا در اينجا بگذارم ؟ عرض كرد: به چند جهت ؛ اول آنكه به دخترت سكينه وعده آب داده بودم ، و چون نتوانستم به او آب برسانم از وى خجالت مى كشم . ديگر آنكه ، من علمدار و سردار لشگر تو بوده ام ، چون اين گروه اشرار مرا كشته جراءت و جسارت ايشان بر تو زياد مى شود. حضرت فرمود: خدا ترا از جانب برادر خود جزاى خير بدهد، زيرا كه در حال حيات ممات خود مرا يارى كردى .
    به روايت بعضى ، حضرت اين مرثيه را در بالاى سر حضرت عباس عليه السلام خواند:
    اءخى يا نور عينى يا شقيفى
    فلى قد كنت كالر كن الوثيق
    اى برادر وفادار من واى نور ديده و پارع تن من ، تو براى من همچون ستونى استوار بودى .
    اءيا ابن اءبى نصحت اءخاك حتى
    سقاك الله كاءسا من رحيق
    اى فرزند پدر من ، تو برادر خويش را يارى و نصرت نمودى تا اينكه خدا ترا با كاسه اى سرشار از شراب خوشگوار بهشت سيراب نمود.
    اءيا قمرا منيرا كنت عونى
    على كل النوائب فى المضيق
    اى ماه درخشان و عالمتاب ، تو مرا در سختيها و تنگيها يار و ياور بودى .
    فبعدك لا تطيب لنا حياة
    سنجمع فى الغداة على الحقيق
    پس ، بعد تو زندگى براى ما گوار نخواهد بود وبى هيچ شك و شبهه اى فردا (در بهشت نعمت حق ) گرد خواهيم آمد.
    اءلا لله شكواى و صبرى
    و ما اءلقاه من ظماء وضيق
    از آنچه ، از تشنگى و سختى ، ديده و چشميده ام تنها به درگاه الهى شكايت مى برم و براى او صبر مى كنم
    سپس بدن برادرش را همان جا گذاشت و در حالى كه قطرات اشك از ديده هاى مباركش ‍ جارى بود به خيمه باز گشت . حضرت سكينه سلام الله عليه با مشاهده پدر بزرگوار خود از جاى برخواست و جلوى اسب آن حضرت را گرفت و عرض كرد: اى پدر مهربان ، آيا از عم بزرگوارم عباس عليه السلام خبرى دارى ؟ مى بينم در آمدن خود تاءخير كرد، او به من وعده آب داده بود و عادت او چنين نبود كه به وعده خود وفا نكند، آيا خودش آب خورد و حرارت دل خود را ساكت نمود و ما را فراموش كرد؟! يا مشغول كارزار دشمنان است ؟
    چون امام حسين عليه السلام اين كلمات دلسوز حضرت سكينه سلام الله عليه را شنيد گريه بر آن حضرت مستولى شد و فرمود: اى دختر گرامى ، عمويت عباس عليه السلام كشته شد و روح او به سوى باغهاى بهشت پرواز نمود.
    چون زينب كبرى سلام الله عليه اين خبر وحشت انگيز را شنيد صدا به ناله و زارى بلند نمود و گفت : وا اءخاه و اعباساه و اقلة ناصراه و اضيعتاه من بعدك . واى بر كمى ياران و گرفتار شدن ما بعد از تو اى برادر. حضرت فرمود: بلى بر ضايع شدن ما بعد از كشته شدن عباس عليه السلام ، واى بر بريده شدن چاره ما و شكستن پشت ما بعد از شهادت عباس عليه السلام . پس زنان اهل حرم صدا به گريه و زارى و نوحه و سوگوارى بلند نمودند و ان حضرت نيز با ايشان مشغول گريه گرديد. (241)
    ابوالفرج گفته است : حضرت عباس عليه السلام جوانى بود خوش صورت ، نيكو رو، بلندقامت ، هنرمند و تنومند، كه اگر بر اسب بلند قامت و تنومند نيز سوار مى گشت پاهاى مباركش بر زمين كشيده مى شد. وى در بلندى قامت و حسن صباحت و نيكويى جمال و كثرت شجاعت و قوت از اهل روزگار ممتاز بود. آن بزرگوار را قمر بنى هاشم مى گفتند و علم شاه كم سپاه در آن عرصه بلا و بيابان كربلا در دست مبارك حضرت عباس ‍ عليه السلام بود و علمدار لشگر آن حضرت بود.
    امام صادق عليه السلام فرموده است : زمانى كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام لشگر خود را براى قتال قوم خناس آماده كرد، ميمنه لشگر خود را به دست مبارك حضرت عباس عليه السلام داد و نيز از امام باقر عليه السلام روايت شده كه آن بزرگوار را زيدبن رقاد حرامزاده به كمك حكيم بن طفيل طائى زنازاده به درجه شهادت رساند. (242)
    ديده بگشاكه طبيبت سر بالين آمد
    ديده بگشا كه حسين با دل خونين آمد
    ديده بگشا تو اى صيد به خون غلطيده
    كه نگويند حسين داغ برادر ديده
    ديده بگشاى كه طفلان همه غوغا دارند
    بردن آب روان از تو تمنا دارند
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  3. #83
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    مادر قمر بنى هاشم عليه السلام مى باشد در اينجا مى آوريم :
    چشمه خور در فلك چارمين
    سوخت ز داغ دل ام البنين
    آه دل پرده نشين حيا
    برده دل از عيسى گردون نشين
    دامنش از لخت جگر لاله زار
    خون دل و ديده روان ز آستين
    مرغ دلش زار چه مرغ هزار
    داده ز كف چار جوان گزين
    اءربعه مثل نسور الربى
    سدره نشين از غمشان آتشين
    كعبه توحيد از آن چهار تن
    يافت ز هر ناحيه ركنى ركين
    قائمه عرش از ايشان بپاى
    قاعده عدل از آنها متين
    نغمه داودى بانوى دهر
    كرده بسى آب دل آهنين
    زهره ز ساز غم او نوحه گر
    مويه كنان ، موى كنان حور عين
    ياد ابوالفضل كه سر حلقه بود
    بود در آن حلقه ماتم نگين
    اشكفشان ، سوخته جان ، همچو شمع
    باغم آن شاهد زيبا قرين
    ناله فرياد جهانسوز او
    لرزه در افكنده به عرش برين
    كاى قد و بالاى دلاراى تو
    در چمن ناز بسى نازنين
    غره غراى تو الله نور
    نقش نخستين كتاب مبين
    طره زيباى تو سر قدم
    غيب مصون در خم او چين چين
    همت والاى تو بيرون زوهم
    خلوت ادناى تو در صدر زين
    رفتى و از گلشن ياسين برفت
    نو گلى از شاخ گل ياسمين
    رفتى و رفت از افق معدلت
    يك فلكى مهر رخ و مه جبين
    كعبه فرو ريخت چه آسيب ديد
    ركن يمانى ز شمال و يمين
    زمزم اگر خون بفشاند رواست
    از غم آن قبله اهل يقين
    ريخت چه بال و پر از آن شاهباز
    سوخت ز غم شهپر روح الاءمين
    آه از آن سينه سينا مثال
    داد ز بيدارى پيكان كين
    طور تجلاى الهى شكافت
    سر انا الله به خون شد دفين
    تير كمانخانه بيداد زد
    ديده حق بين ترا از كمين
    عقل زرين تاب تحمل نداشت
    آنچه تو ديدى ز عمود و زين
    عاقبت از مشرق زين شد نگون
    مهر جهانتاب به روى زمين
    خرمن عمرم همه بر باد شد
    ميوه دل طعمه هر خوشه چين
    صبح من و شام غريبان سياه
    روز من امروز چه روز پسين
    چار جوان بود مرا دلفروز
    واليوم اءصبحت و لا من بنين
    لا خير فى الحياة من بعدهم
    فكلهم اءمسى صريعا طعين
    خون بشو اى دل كه جگر گوشگان
    قد واصلوا الموت بقطع الوتين
    نام جوان ، مادر گيتى مبر
    تذكرينى بليوث العرين
    چون كه دگر نيست جوانى مرا
    لا تدعونى و يك ام البنين
    (مفتقر) (243) از ناله بانوى دهر
    عالميان تا به قيامت غمين
    نوحه سينه زنى من زاده على مرتضايم
    من شاهباز ملك لافتايم
    فضل و شرف ، همين بس از برايم
    كه خادمم به درگه حسينى
    و الله اءن قطعتموا ايمينى
    انى احامى اءبدا عن دينى
    خدمتگزار زاده بتولم
    من باغبان گلشن رسولم
    ز افسردگى گلشنش ملولم
    دارم دل شكسته و غمينى
    والله ان قطعتوا يمينى ...
    سقاى تشنگان بى پناهم
    دشمن اگر چه گشته خار راهم
    من ، يك تنه ، حريف اين سپاهم
    انى احامى اءبدا عن دينى
    والله ان قطعتموا يمينى ...
    استاده ام كنار آب لغزان
    پايم بر آب و قلب من فروزان
    در آب و آتشم چو شمع سوزان
    سوزم ز خاطرات آتشينى
    والله ان قطعتموا يمينى ...
    يا رب مدد كن اين فرس برانم
    وين آب را به خيمه گه رسانم
    ديگر چه غم ، كه بعد از آن نمانم
    جانم فداى عشق نازنينى
    ولله ان قطعتموا يمينى ...
    تنها ميان تير دشمنانم
    اى كاش نيزه ها خورد به جانم
    در پيش كودكان خجل بمانم
    اى تير اگر به مشك من نشينى
    ولله ان قطعتموا يمينى
    سقاى تشنگان كربلايم
    اگر چه شد بريده دستهايم
    با مركبم كنار خيمه آيم
    تا حال زار من اخا ببينى
    ولله ان قطعتموا يمينى ...
    در خاك و خون دلم از اين غمين است
    كه از عطش لب تو آتشين است
    دستم جدا افتاده بر زمين است
    در فرق من عمود آهنينى
    ولله ان قطعتموا يمينى ... (244)
    بر سر نعشش رسيد سرش به دامن گرفت
    به عرصه كربلا كفر چو طغيان گرفت
    ظلم جهانگير گشت نقطه ايمان گرفت
    گلبن گلزار دين خزان شد از باد كين
    خار ستم سر به سر دامن بستان گرفت
    بلبل دستانسرا رو به هزيمت نهاد
    زاغ سيه روزگاه طرف گلستان گرفت
    فغان لب تشنگان گذشت از كهكشان
    حضرت عباس را سكينه دامن گرفت
    گفت تو سقاى آب ما همه در پيچ قاب !
    نتوان يك جرعه آب ز بهر طفلان گرفت ؟!
    عباس با حال زار كشيدش اندر كنار
    غبار غم از رخ آن گل پژمان گرفت
    وعده آب روان داد به آن خسته جان
    اذن كه تا آرد آب از شه عطشان گرفت
    گفت كه اى نور عين نو گل باغ حسين
    به نرخ گيرم آب اگر كه بتوان گرفت
    به ديده اشگبار گشت به مركب سوار
    مشك تهى آب را به دوش ز احسان گرفت
    تيغ مشعشع كشيد زهره عدوان دريد
    پهلوى كردان شكافت عرصه ميدان گرفت
    راه فرار از نبرد بست به بهمن ز فن
    تيغ گران از كف رستم دستان گرفت
    از تف تيغش فتاد لرزه بر اندام خصم
    خال خدنگش هدف چهره كيوان گرفت
    از دم تيغش يكى روى به دوزخ نمود
    ز آتش قهرش يكى جان بخ نيران گرفت
    ز الحذر و الحذر به گوش فلك گشت كر
    زالفرار الفرار سينه گردون گرفت
    در ظلمات سيه سد سكندر شكست
    بار دگر همچو خضر چشمه حيوان گرفت
    ديد كه آب فرات موج زنان مى رود
    چشمه چشمش ز اشك صورت عمان گرفت
    گفت الا اى فرات چشمه آب حيات
    كناره كى تا كنون كسى ز مهمان گرفت ؟!
    ما زعطش در تعب ، تو مى روى خشك لب
    مشك پر از آب كرد به كف و سر و جان گرفت
    تير به چشمش زدند سينه سپر ساخت او
    دست ز جسمش فتاد مشك به دندان گرفت
    تير زدندش به مشك دست ز هستى كشيد
    ريخت چو آبش به خاك سر به گريبان گرفت
    گفت كه اى بينوا مى روى اندر كجا؟
    چون ز تو در خيمه ها سكينه پيمان گرفت
    ز ضرب تيغ و سنان گشت تنش غرقه خون
    به خاك ، از زين ، مكان آن مه تابان گرفت
    ناله اءدرك اخا رسيد در خيمه ها
    غبار غم دامن شاه شهيدان گرفت
    رخت به ميدان كشيد جامه طاقت دريد
    بر سر نعشش رسيد سر به دامن گرفت
    ديد تنش غرق خون ماه رخش لاله گون
    خون زد و چشم ترس به چشم گريان گرفت
    گفت علمدار من ، مونس و غمخوار من
    گشتى عمر ترا ورطه طوفان گرفت ؟!
    خيز كه در خيمه ها سكينه با اشك و آه
    كنون دامن زينب نالان گرفت
    زين غم عظمى شر فتاد در بحر و بر سينه (خبا
    را آتشش سوزان گرفت
    از فلك كجمدار، چشم توقع مدار
    چون دل اين بد شعار، كينه خوبان گرفت . (245)
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  4. #84
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    ملاقات ام البنين با زينب كبرى عليه السلام
    آورده اند: وقتى كه اهل بيت عليه السلام وارد مدينه شدند، ام البنين عليه السلام كنار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله با زينب كبرى عليه السلام ملاقات كرد و به وى گفت : اى دختر اميرالمؤ منين ، از پسرانم چه خبر؟
    زينب كبرى عليه السلام فرمود: همگى كشته شدند.
    ام البنين عرض كرد: جان همه به فداى حسين عليه السلام ، بگو از حسين عليه السلام چه خبر؟
    زينب فرمود: حسين عليه السلام را با لب تشنه كشتند.
    ام البنين تا اين سخن را شنيد، دستهاى خود را بر سر كوفت و با صداى بلند و حال گريان گفت : وا حسيناه !
    زينب عليه السلام فرمود: اى ام البنين ، از پسرت عباس يك يادگارى آورده ام .
    ام البنين گفت : آن يادگار چيست ؟
    زينب عليه السلام سپر خونين عباس عليه السلام را از زير چادر بيرون آورد، و ام البنين عليه السلام تا آن را ديد، آنچنان دلش سوخت كه نتوانست تحمل كند و بيهوش به زمين افتاد. (246)
    طبيب دردمندان
    صدا در سينه ها ساكت كه اينك يار مى ايد
    ز راه شام و كوفه عابد بيمار مى آيد
    غبار راه بس بنشسته بر رخسار چون ماهش
    به چشم آيينه ايزدنمايى تار مى آيد
    الا اى دردمندان مدينه با دو صد حسرت
    طبيب دردمندان با دل تبدار مى آيد
    الا اى بانوان اهل يثرب پيشواز آييد
    كه زينب بى برادر با دل غمخوار مى آيد
    بيا ام البنين با ديده گريان تماشا كن
    كه اردوى حسينى بى سپهسالار مى آيد.
    عزادارى ام البنين عليه السلام در بقيع
    احمد بن سعيد در حديثى از امام باقر عليه السلام روايت كرده كه فرمود: زيد بن رقاد جهنى و حكيم بن طفيل طائى ، هر دو، در قتل عباس بن على عليه السلام شركت داشتند و پس از واقعه كربلا، ام البنين ، كه مادر اين چهار تن بود، به قبر ستان بقيع مى آمد و براى پسرانش سوزناكترين و اندوهبارترين مرثيه را مى خواند و ناله مى كرد و مردم اطراف او جمع مى شدند و در گريه و لابه و زارى با او شريك مى گشتند؛ حتى مروان بن حكم (حاكم مدينه ) در ميان مردم به بقيع مى آمد و با آنها در گريه و زارى شركت مى كرد.
    گريه علامه بحرالعلوم
    در زمان علامه بحرالعلوم (سيد محمد مهدى ، متوفى 1212 ه‍ ق ) گوشه هايى از مرقد مطهر حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام ويران شد و نياز به تعمير و نوسازى پيدا كرد اين جريان را به علامه بحرالعلوم خبر دادند و بنا شد كه وى با معمار در روز معينى براى ديدار قبر مقدس و تعيين مقدار تعمير به سر مرقد مطهر بروند. آن روز فرا رسيد و آن دو با هم وارد سرداب گرديدند و از نزديك بناى قبر را ديدند. در اين بين معمار نگاهى به قبر و نگاهى به علامه كرد و پرسيد آقا اجازه مى فرماييد سؤ الى كنم ؟
    علامه فرمود: بپرس .
    معمار گفت : ما تا كنون خوانده و شنيده بوديم كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قامتى بلند داشته اند، به طورى كه هر گاه بر اسب سوار مى شدند زانوان ايشان برابر گوشهاى اسب مى رسيده است . بنابراين بايد قبر آن حضرت طول بيشترى داشته باشد، ولى من مى بينم صورت قبر كوچك است ، آيا شنيده هاى من دروغ است ، و يا كوچكى قبر علت ديگرى دارد؟!
    علامه به جاى پاسخ ، سر به ديوار نهاد و به شدت شروع به گريستن كرد. گريه طولانى او معمار را نگران ساخت و عرض كرد: آقاى من چرا منقلب و گريان شدى ، مگر من چه گفتم ؟!
    علامه فرمود شنيده ها تو درست است ، و همان گونه كه گفتى حضرت عباس عليه السلام قامتى بلند و رشيد داشته است ، ولى سوال تو مرا به ياد مصائب جانكاه حضرت عباس ‍ عليه السلام انداخت ؛ زيرا به قدرى ضربت شمشير. نيزه بر وى وارد شد كه بدنش را قطعه قطعه نمود و آن قامت بلند به قطعاتى كوچك تبديل يافت . آيا تو انتظار دارى بدن حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كه قطعات آن توسط امام سجاد زين العابدين على بن الحسين عليه السلام جمع آورى و دفن شده ، قبرى بزرگتر از اين قبر داشته باشد؟!
    هر يك از شهيدان ، هنگامى كه هدف تيرى قرار مى گرفتند، با دستهاى خود تير را از بدن بيرون مى آوردند يا ممكن بود كه بيرون آورند، ولى آن كسى كه دستهايش را قطع كرده اند و در برابر چهار هزار تير انداز قرار گرفته چه حالى خواهد داشت ؟!
    هر سوار كارى كه مى خواهد از اسب پياده شود، يك دست خود را روى بلندى زين ، و دست ديگرش را بر دهانه اسب مى گذارد تا پياده گردد، اما كسى كه دست ندارد چگونه پياده شود؟! نيز هر سوار كارى كه از پشت اسب بر زمين مى افتد، در هنگام سقوط، دستهايش را جلوتر بر زمين مى نهد كه بدنش آسيب نبيند، ولى آن كس كه دست ندارد چه حالى خواهد يافت ؟!
    كسى كه قامتى بلند دارد و بدنش مانند خارپشت پر از تير شده است ، هنگامى كه از پشت اسب به زمين مى افتد تيرها بدنش فرو مى رود.
    اى قمر بنى هاشم ، هنگامى كه تو از پشت اسب به زمين افتادى ، تيرها بر سينه و پهلو و ساير اعضاى تو نشسته بودند و در اعماق بدن نازنين تو فرو مى رفتند و امعا و احشاى تو را پاره پاره مى ساختند، آه آه . (247)
    زبان حال قمر بنى هاشم عليه السلام با برادرش امام حسين عليه السلام
    تشنه لب سوخته ام و در نكشيدم جامى
    با غمت ساختم و بر نگرفتم كامى
    دو جهان زير پر خويش در آورده ام از آنك
    چون كبوتر ننشستم به سر هر بامى
    ننگ و ذلت نپذيرم اكرم رفت و دوست
    در ره دوست نخواهم به جهان جز نامى !
    تير دشمن چو پيامى زبر دوست رسيد
    تا كه بر چشم نهم ، پيش نهادم گامى !
    مرگ در راه تو خوشتر بود از عمر ابد
    نزد ما بستر خون نيست بجز احلامى
    آخرين كشته معشوقم و هرگز نبود
    در ره عشق آغازى و نى انجامى
    گر رسد دست به دامان توام در دم مرگ
    نرساند دگرم زخم سنان آلامى
    در كفم آب ، ولى بى تو ننوشم هرگز
    تا در آيين وفا كس نبرد ابهامى
    بى تو بد نامى و ننگ است حيات دو جهان
    گو (شجاعى ) كه بپرهيز از اين بد نامى (248)
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  5. #85
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    چرا شيخ كاظم ، روضه مرا نمى خواند؟!
    مرحوم سيد عبدالرزاق مقرم (متوفى 1391 ق ) در مقتل الحسين عليه السلام ، نقل مى كند: دانشمند بزرگ ، شيخ كاظم سبتى ، براى من نقل كرد كه ، يكى از علماى برجسته و مورد اطمينان نزد من مى آمد و گفت : من رسول و فرستاده حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام از سوى او هستم ، و افزود: من آن حضرت را در خواب ديدم ، به من فرمود: چرا شيخ كاظم سبتى مصيبت مرا نمى خواند؟!
    عرض كردم : من همواره مى شنوم كه شيخ كاظم مصيبت شما را خواند.
    فرمود: به شيخ كاظم بگو اين مصيبت را بخوان ، و آن اينكه ، هرگاه سوار كارى از پشت اسب بر زمين سقوط كند دستهايش را به زمين مى گذارد، ولى اگر تيرها به سينه او فرو رفته باشند و دستهايش نيز بريده شده باشند، بماذا يتلقى الاءرض ؟! چگونه و با چه سختى يى ، به زمين بر خورد خواهد كرد؟! (249)
    آيا مى دانى روز عاشورا با من چه كردند؟!
    مرحوم سيد محمدابراهيم قزوينى (متوفى 1360 هجرى قمرى ) در صحن مطهر حضرت ابوالفضل عليه السلام امام جماعت بودند و مرحوم آقا شيخ محمد على خراسانى (متوفى 1383) كه واعظى بى نظير بود، بعد از نماز ايشان منبر مى رفت . يك شب ، مرحوم واعظ خراسانى مصيبت حضرت ابوالفضل عليه السلام را خوانده و از اصابت تير به چشم مقدس آن حضرت ياد كرده بود. مرحوم قزوينى ، كه سخت متاءثر شده بسيار گريه كرده بود، به ايشان گفته بود: چنين مصيبتهاى سخت را كه سند خيلى قوى هم ندارد چرا مى خوانيد؟! شب در عالم رؤ يا به محضر مقدس حضرت ابوالفضل عليه السلام مشرف شده بود، آقا خطاب به ايشان فرموده بود:
    - سيد ابراهيم ، آيا تو در كربلا بودى كه بدانى روز عاشورا با من چه كردند؟! پس از آنكه دو دستم از بدن جدا گرديد، سپاه دشمن مرا تير باران كردند، در اين زمان تيرى به چشم من رسيد (و شايد فرموده بود: به چشم راست من ) هر چه سر را تكان دادم كه تير بيرون بيايد، بيرون نيامد و عمامه از سرم افتاد، زانوها را بالا آوردم و خم شدم كه به وسيله دو زانو، تير را از چشم بيرون بكشم ، ولى دشمن با عمود آهنين بر سرم
    زد.(250)
    زبان حال حضرت امام حسين عليه السلام خطاب به حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام
    در پيش تو، اى ساقى سر مست ، نشستم
    افتادى و، منهم به تو پابست نشستم
    ديدم به لب عقلمه ، به صحنه گلگون
    آراسته از سرو و قدت هست و نشستم
    تا اينكه تو را خوب در آغوش بگيرم
    در پيش تو اى عاشق بى دست نشستم
    دشمن به من عرش نشين ، خنده همى كرد
    كز شوق تو، بر فرش چنين پست نشستم
    لرزيد مرا پاى ، چو ديدم كه سرشگست
    با خون لب خشك تو پيوست ، نشستم
    در فرق تو ديدم اثر ضرب عمودى
    دستم ز تاءسف ، زده بر دست ، نشستم
    من خسته و بى تاب و، حرم منتظر آب
    زان تير كه بر چشم تو بنشست ، نشستم
    من داغ على ديدم او، از پا نفتادم
    پشت من از ين داغ تو بشكست ، نشستم
    نوميد نگردد، كسى از درگه عباس
    اينجا كه (حسان ) باب مراد است نشستم
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  6. #86
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    فصل هشتم : دست انتقام حق !

    آن ملعون گريه كرد
    دانشمند مشهور اهل سنت ، سبط ابن جوزى ، در تذكرة الخواص از قاسم بن اصبغ مجاشعى روايت كرده كه مى گويد:
    در آن وقت كه رؤ وس شهدا را به كوفه آوردند، در آن ميان مردى بغايت نيكو رويى بر اسبى سوار بود و سر سر جوانمردى را كه به ماه چهاردهمى مى دانست و اثر سجود بر جبهه مباركش هويدا بود، بر گردن اسب خويش آويخته همى آمد و آن اسب چيزى پايين مى انداخت سر مبارك به زانوى اسب مى رسيد.
    من نام آن سوار را پرسيدم ، گفت : اين ، سر عباس بن على بن ابى طالب عليه السلام است و من حرملة بن كاهل اسدى هستم .
    چند روز بعد باز به ديدنش رفتم ؛ او را سخت قبيح منظر يافتم ، رويش چنان سياه شده بود كه گويى قير اندود شده است . گفتم : آن روز كه تو را ديدم آن صفاى بشره و زيبايى صورت را داشتى بود، حالا چرا به چنين وضع افتاده اى و زشت و قبيح شده اى ؟! آن ملعون گريه كرد و گفت : از آن روز كه آن سر را برداشتم ، هر شب چون بخوابم ، دو نفر بيايند بازوان و گريبان مرا بگيرند و به آتش اندازند تا بامدادان همى سوزم چنانكه همه قبيله ناله و فغان مرا مى شنوند، و يك شب مرا رها نكنند! بدين حالت بود تا به عذاب ابد پيوست (251)
    در كتاب مقاتل الطالبيين و بحار عوامل به نقل از ابوالحسن مداينى كه قاسم بن اصبغ بن نباته گويد:
    مردى از بنى دارم را ديدم كه صورت او سياه شده بود و پيش از آن او را جميل و خوش ‍ صورت و سفيد مى شناختم ، پى به او گفتم كه نزديك بود ترا نشناسم (از چه رو چنين شده اى ؟!) گفت : سبب اين سياهى آن است كه من مرد جوانى را از كسانى كه با حسين عليه السلام بود كشتم كه اثر سجود در پيشانى او بود. از آن وقت هيچ شبى نمى خوابم جز آنكه مى آيد و گريبان مرا مى گيرد و مى برد در جهنم مى اندازد و تا صبح ضجه مى كشم ، پس باقى نمى ماند كسى از قبيله من مگر آنكه فرياد مرا مى شنود، و گفت فرد مقتول ، حضرت عباس عليه السلام بود. در روايت ديگر نقل است كه صداى سگ مى كرد و همسايگان مى شنيدند.
    عصامى در تاريخ خود روايت كرده كه شخصى از لشگر ابن زياد لعين ، سر مطهر حضرت عباس بن على عليه السلام را بر گردن اسب خود آويخت . بعد از چند روز صورت او را همچون قير سياه ديدند، با آنكه سفيد بود. چون سبب آن را از او سؤ ال كردند، گفت : دو نفر مرا مى برند و در آتش مى اندازند.(252)
    ماجراى دستگيرى قاتل حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام
    شايد در مقاتل ، نام حكيم بن طفيل طائى را شنيده باشيد. او از سران و اشراف كوفه ، و از منافقان و حاميان سر سخت يزيد بود و در كربلا، در جريان قتل و غارت آل الله و جنايات ديگر دست داشت . حكيم طفيل كسى است كه به سوى امام حسين عليه السلام تير اندازى كرده بود. نيز قاتل ابى الفضل العباس عليه السلام بود و لباس و اسلحه ايشان را به غارت برد. (253) هنگامى كه از او سؤ ال كردند: چرا به سوى فرزند فاطمه زهرا سلام الله عليه تير انداختى ؟! با گستاخى گفت : تير من بر بدن او اصابت نكرد، بلكه فقط به لباس ‍ حسين عليه السلام خورد و آسيبى به او نرساند! و معلوم است كه اين عذر هرگز از او پذيرفته نخواهد شد.
    حكيم از كسانى است كه دست انتقام حق - كه از آستين مختار بن ابو عبيده ثقفى بيرون آمده بود - بزودى گريبان وى را گرفت و به وضعى فجيع او را به درك فرستاد. عبد الله بن كامل ، معاون مختار، با افرادش به سوى خانه حكيم بن طفيل رفت و او را بازداشت كرد و سپس او را به طرف دارالاماره حركت داد. (254)
    شفاعت عدى بن حاتم
    بستگان حكيم ، فورا خود را به عدى ، فرزند حاتم طائى ، رساندند. عدى از سران شيعه عراق واز جمله مريدان و حاميان سرسخت امير مؤ منان عليه السلام بود و در جنگ صفين ، خود و بستگان و فرزندانش در كنار على عليه السلام با معاويه و لشگر شام جنگيده و سه فرزند وى به نامهاى : طرفه و طريف و طارف نيز در آن جنگ به شهادت رسيده بودند.
    مختار براى عدى ، احترام فوق العاده اى قائل بود و سخنان و توصيه هاى او را مى پذيرفت . بستگان حكيم بن طفيل كه از طايفه عدى بودند، از عدى خواستند پيش مختار برود واز او براى حكيم بن طفيل طلب عفو كند. انان به عدى وانمود كردند كه وى جرمى مرتكب نشده و در باب گزارشات دروغ به مختار داده اند. عدى گتف : از من كارى ساخته نيست ، ولى در عين حال نزد مختار مى روم . شيعيان و ماءموران ابن كامل ديدند كه عدى بسرعت به طرف دارالاماره مى رود و قصد او توصيه براى نجات حكيم است . انان ناراحت بودند كه مبادا مختار شفاعت عدى را قبول كند و او را رها سازد. ناگفته نماند كه مختار قبلا چند نفر از طايفه طى را، كه خودش در شورش ‍ ميدان سبيع شركت داشتند و دستگير شده بودند، به شفاعت عدى آزاد كرده بود. شيعيان و ياران ابن كامل به او گفتند:
    مى ترسيم امير وساطت عدى بن حاتم را در باره اين خبيث ، كه گناه او مشخص و معلوم است ، بپذيرد، بگذار خودمان كارش را يكسره كنيم
    ابن كامل خود نيز نگران اين مطلب بود، لذا در جواب افرادش به آنان گفت : او تحويل شما و در اختيار شماست
    (حكيم بن طفيل ) تير باران مى شود!
    شيعيان و ياران ابن كامل خوشحال شدند و فهميدند كه ابن كامل نيز قلبا مايل نيست حكيم بن طفيل جان سالم بدر برد. از اينروى حكيم دست بسته به محل عنزيان بردند و در كنار ديوارى نگاه داشتند و به او گفتند: خوب ، تو لباس ابوالفضل العباس عليه السلام را پس از شهادت ربودى ، و بدن او را برهنه كردى ؛ حال ما نيز لباس تو را از تنت بيرون مى آوريم تا قبل از كشته شدن مزه انتقام را بچشى !
    ماءموران ابن كامل او را لخت كرده و دست بسته در كنار ديوار نگاه داشتند. آنگاه به او گفتند: خوب ، تو در روز عاشورا، حسين عليه السلام را هدف تير قرار دادى مدعى هستى كه تير تو به بدن او اصابت نكرد، و فقط به لباسش خورد! اكنون آماده دريافت جزاى خود باش و همه تيرها را متوجه حكيم ساختند. فرمان تير صادر شد و ماءموران ، تيرها را رها كردند و گفتند: بگير! آنقدر تير بر او زدند تا جسد بى جانش نقش بر زمين شد.
    مردى به نام ابو جارود، كه شاهد صحنه تير باران حكيم بن طفيل بوده مى گويد: آن قدر تير به بدن حكيم اصابت كرده بود كه به شكل خارپشت در آمده بود.
    عدى بن حاتم ، بى خبر از ماجرا، به نزد مختار رفت تا براى حكيم بن طفيل توصيه اى بكند.
    مختار عدى را با احترام پذيرفت و در كنار خود جاى داد و به عدى گفت : اى ابوطريف ، چه فرمايشى دارى ؟ عدى گفت : راجع به حكيم بن طفيل تقاضايى عفو دارم . مختار با كمال تعجب ، رو به عدى كرد و گفت : اى ابوطريف ، از شما بعيد بود براى يك قاتل خبيث وساطت كنى ! او از قاتلان امام حسين عليه السلام است !
    عدى گفت : امير به شما گزارش دروغ داده اند، او نقش چندانى در قتل حسين عليه السلام و وقايع كربلا نداشته است .
    مختار سخت به عدى احترام مى گذاشت ، با ناراحتى گفت : بسيار خوب ، او را به تو مى بخشم . (255)درست در اين هنگام ابن كامل وارد شد، مختار رو به ابن كامل كرد و گفت : آن مرد را چه كردى ؟ حكيم را مى گويم .
    ابن كامل گفت : قربان ، ماءموران و شيعيان او را كشتند.
    مختار كه قلبا از كشته شدن مختار خوشحال شده بود، با لحنى آرام به ابن كامل گفت : چرا عجله كرديد و او را پيش من نياورديد؟ اين بزرگوار (عدى بن حاتم ) پيش من آمده بود و در باب او سفارش كرد و من نيز به پاس احترامى كه براى او قائل بودم وساطت او را پذيرفته بودم .
    ابن كامل گفت : قربان ، شيعيان حرف مرا گوش نمى دادند، من زورم به انها نرسيد، و بى اجازه من او را تير باران كردند!...
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  7. #87
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    سه ماجراى شگفت !
    ذيلا به سه ماجراى شگفت و عبرت انگيز در باب انتقام الهى از دشمنان قمر بنى هاشم عليه السلام توجه كنيد:
    1. عالم بزرگوار، مرحوم سيد عبدالرزاق مقرم ، در كتاب العباس از كتاب منتخب طريحى (256)نقل مى كند كه شخص آهنگرى از اهل كوفه گفت : من هم با لشگر ابن زياد به كربلا رفته بودم .
    ما خيمه هاى خود را بر لب نهر علقمه بر پا كرديم و سپاه ما آب را بر روى امام حسين عليه السلام و يارانش بستند تا اينكه همگى آنان را كشته شدند؛ و در اين حال بود كه اهل و عيال آن بزرگوار همه تشنه بودند. بعد از اين جريان بود كه به سوى كوفه مراجعت نموديم و ابن زياد آل محمدصلى الله عليه و آله را به طرف شام اعزام كرد. پس از عزيمت اسرا، شبى در عالم خواب ، ديدم كه گويا قيامت بر پا شده است . مردم نظير دريا به موج آمده و دچار عطش شديدى بودند. من احساس مى كردم كه از همه آنان تشنه ترم . آفتاب فوق العاده گرم بود و زمين هم نظير ديگ مى جوشيد. در همين موقع ، شخصى را ديدم كه نور جمالش صحراى محشر را روشن كرده بود و در عقب وى شهسوارى را ديدم كه صورتش از ماه شب چهارده نورانى تر بود.
    در حينى كه ايستاده بودم ، ناگاه مردى آمد و مرا به وسيله زنجير، كشان كشان ، به سوى ان بزرگوار برد. من آن شخص را كه مرا كشانيده و مى برد قسم دادم و گفتم تو را به حق آن كسى كه اين ماءموريت را به تو داده بگو بدانم كه تو كيستى ؟!
    گفت : من يكى از ملائكه مى باشم .
    گفتم : آن شهسوار كيست ؟
    گفت : على بن ابى طالب عليه السلام .
    گفتم : آن مرد نورانى كيست ؟
    گفت : حضرت محمد صلى الله عليه و آله .
    پس از منظره ، عمر بن سعد و نيز گروه ديگرى را كه برايم ناشناخته بودند مشاهده كردم كه غل و زنجيرهايى به گردن داشتند و از چشم و گوشهاى آنان آتش خارج مى شد. نيز پيامبران و صديقين را ديدم كه در اطراف حضرت محمد صلى الله عليه و آله حلقه زده بودند.
    بارى ، در همين حال بودم كه شنيدم حضرت محمد صلى الله عليه و آله به على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: چه كار كردى ؟ على عليه السلام به عرض رساند: احدى از كشتگان حسين عليه السلام را رها ننمودم ، بلكه همه را حاضر كردم . سپس تمامى قاتلين امام حسين عليه السلام را به حضور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آوردند و پيغمبر اعظم راجع به داستان كربلا و جناياتى كه آنان مرتكب شده بودند از ايشان جويا مى شد.
    يكى از آن گروه ستمگر گفت : من آب را بروى امام حسين عليه السلام بستم . ديگرى گفت : من امام حسين عليه السلام را تير باران كردم . سومى گفت : من سينه آن حضرت را پايمال نمودم . چهارمين نفر گفت : من فرزند حسين عليه السلام را كشتم . پيغمبر خدا پس از شنيدن اين اعترافات به قدرى گريه كرد كه ان افرادى كه در حضورش بودند از گريه آن بزرگوار به گريه افتادند.
    سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد تا عموم آنان را به سوى جهنم بردند.
    در همين گير و دار بود كه شخص ديگرى را آوردند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به وى فرمود: تو نسبت به حسين عليه السلام من چه كردى ؟ او گفت : من فقط نجار بودم ، و جنگ و جدالى نكردم . پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: جرم تو اين بوده كه بر عليه حسين من سياهى لشگر تشكيل داده اى ، سپس دستور داد تا وى را هم به سوى دوزخ بردند.
    پس از اين كيفرها بود كه به سراغ من آمدند و ما را نيز به حضور پيغمبر صلى الله عليه و آله بردند.
    من هم جريان رفتن خود به كربلا را براى آن حضرت شرح دادم و آن بزرگوار امر كرد كه مرا نيز به جانب دوزخ ببرند.
    هنگامى كه اين شخص از نقل خواب خويشتن فراغت يافت ، زبانش در حضور عموم حاضرين خشك شد و با بدترين وضع به درك اسفل نازل گرديد و كليه آن افرادى كه اين خواب را از زبان آن مرد شنيدند از وى بيزار شدند.
    نيز در كتاب سابق الذكر مى نويسد: از شخصى اسدى نقل شده كه گفت : پس از آنكه بنى اميه از كربلا رفتند، من در كنار نهر علقمه مشغول زراعت و كشاورزى بودم و در اين مدت در قتلگاه كربلا عحايبى ديدم كه جز بر نقل قسمتى از آنها قادر نخواهم بود. از جمله ، هر گاه بايد از آن صحنه به من مى ورزيد، گويى بوى مشك و عنبر به مشامم مى رسيد.
    نيز، ستارگانى را مى ديدم كه در آسمان به جانب زمين فرود مى آمدند و ستارگانى نظير آنان به سوى آسمان صعود مى كردند. نيز، در موقع غروب آفتاب شير خوفناكى را ديدم كه در ميان كشتگان گردش مى كرد تا بر سر جنازه اى رسيد كه نور آن را فرا گرفته بود، و او صورت و جسد خود را به خون آن جنازه رنگين نمود. آن شير داراى صداى بسيار رسايى بود.
    نيز، شمعهايى آويخته ، صداهايى بلند، و گريه و زاريهايى مى ديدم و مى شنيدم ، كه صاحبان آن ناپيدا بودند. (257)
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  8. #88
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩





    2. عالم جليلقدر، شيخ محمود عراقى ، نقل مى كند كه جمعى از اصحاب از عبدالله اهوازى روايت كرده اند كه گفت :
    جارى گرديد نزد پدر من واقعه بزرگى ، و آن اين است كه ، يك روز در بازار مى گذشت ؛ ناگاه گذر او بر مردى افتاد كه خلقت او تغيير كرده ، زبان او خشكيده و منظر او كريه گشته بود، مانند كسى كه تازه از جهنم بيرون آمده باشد! و او عصايى در دست داشت و در بازارها مى گرديد و گدايى مى كرد. راوى گويد كه چون او را ديدم بدنم به لرزه در آمد. پس ‍ از او پرسيدم كه تو از اهل كدام قبيله هستى ؟ اعتنا نكرد. پس او را به حق خدا قسم دادم ، گفتم : اى برادر تو را چه كار است به اين كار؟!
    گفتم : دوست مى دارم كه واقعه تو را بدانم .
    گفت : اين كار را بر تو ابراز و اظهار و آشكار مى كنم ، به يك شرط.
    گفتم : آن شرط چه چيزى است ؟!
    گفت : اين است كه مرا اطعام كرده و سير نمايى ، زيرا كه بسيار گرسنه ام .
    گفتم : بيا با من تا آنكه به منزل رويم و تو را اطعام نمايم . پس با من به سوى خانه روانه گرديد. چون وارد شد و بنشست ، پيش از احضار طعام از او مطالبه جواب كردم .
    گفت : اى برادر آيا حاضر بودى در روز عاشورا و ديدى آن چيزهايى كه بر امام حسين عليه السلام وارد گرديد.
    گفتم : من نبودم ، ولكن شنيدم آن را.
    گفت : آيا اسم عمر بن سعد را شنيده اى ؟
    گفتم : آرى ، آيا تو او هستى ؟!
    گفت : نه ، بلكه علمدار او هستم و اسحاق بن حيوه نام دارم .
    گفتم : بگو ببينم در آن وقت چه كار كردى كه مبتلا به اين بليه شدى و دنيا و آخرت خود را خراب كردى ؟! و او را بوى بدى بود، مانند بوى قير كه در آتش باشد! گفت : كار خود را براى تو مى گويم . بدان كه عمر بن سعد، مرا به جمعى از تيراندازان و شمشيرداران بر شريعه فرات گماشت از طرف لشگرگاه امام حسين عليه السلام تا آنكه ايشان را منع از آب بنماييم . پس ما در اين خصوص اهتمام كرديم ، حتى انكه شبها را خواب نمى كرديم و روزها را براى حفظ مشرعه بيدار بوديم ، تا آنكه شقاوت بر من غالب گشت و اصحاب خود را منع كردم از آنكه ظرف اب با خود برده پر نمايند كه مبادا رقت بر كسان امام حسين عليه السلام باعث شود بر آنكه به ايشان آبى برسانند!
    تا آنكه شبى از شبها براى استراق و سمع اطلاع بر امر در نزديك سراپرده امام حسين عليه السلام بودم ، حضرت عباس عليه السلام را ديدم كه به نزد برادر آمد و او را گريان ديد و سبب گريه او را پرسيد؟ جواب داد كه : اى برادر تشنگى بر ما غالب و زور آور شده و بر اطفال شديدتر گشته تا حال در دو موضع چه كنده ايم و از آب اثرى نديده ايم ، آيا از گروه غدار از براى اين اطفال سؤ ال آبى مى كنى ؟ عرض كرد: اى برادر، من از ايشان طلب آب كردم ولى به غير از تير و شمشير جوابى نشنيدم .
    امام حسين عليه السلام كه اين سخن را از حضرت عباس عليه السلام شنيد، صداى خود را به گريه بلند كرد. حضرت عباس عليه السلام عرض كرد: اى برادر، چون برآيد من به سوى آنان مى روم و آب مى آورم ، هر قدر ممكن شود، هر چند يك مشك از بارى اهل حرم باشد. چون امام حسين عليه السلام اين سخن بشنيد مسرور گرديد و حضرت عباس ‍ عليه السلام را دعا كرد و گفت : شكر الله سعيك خدا سعى تو را جزا دهد! و من همه اين سخنان را مى شنيدم ، پس به جاى خود برگرديده عمر بن سعد را به اين امر خبر دادم و او پنج هزار نفر ديگر به سردارى خولى بن يزيد به امداد ما فرستاد
    پس مستعد و منتظر بوديم تا آنكه روز داخل گشته و حضرت عباس عليه السلام مانند آفتاب از افق خيمه گاه به سوى شريعه فرات خارج گرديد و سپاه مانند مور و ملخ دور او را گرفته او را تير باران نموديم ، به طورى كه مانند خار پر بر آورد و بدن او از چوبه و پيكان تير پر گرديد و ابدا اعتنايى به ان نكرد و ميمنه و ميسره لشگر ما را بر هم زد و داخل فرات گردى ، مشك خود را پر كرد و سر آن را محكم بست و بدون آنكه خود آب بياشامد بيرون آمد.
    پس صيحه بر لشگر خود زدم كه واى بر شما! اگر امام حسين عليه السلام يك قطره اين آب را بياشامد هر آيينه بزرگ شما نزد او مانند كوچك شما شود واحدى را زنده نگذارد.
    پس از آنهمه آن لشگر، بيكدفعه بر او حمله كردند و مردى از طايفه ضربتى بر دست راست او بزد و آن را قطع كرد. پس شمشير را به دست چپ گرفت و بر ما حمله كرد و مشك آب بر شانه او بود و جمعى كثير را از شجاعان و دلاوران ما بكشت و ما همت بگماشتيم كه مشك او را سوراخ كنيم . پس من شمشير خود را بر مشك فرود آوردم و او ملتفت شده بر من حمله كرد. پس شمشير به دست چپ او زدم و دست چپ او با شمشير ببريد.
    سپس فرد ديگرى عمودى از آهن بر او نواخت كه مخ او بر كتفش جارى گرديد و از بالاى اسب بر زمين افتاد و صداى خود به يا اءخاه ، و احسيناه ، و ابتاه ، و واعلياه !
    بر آورد كه ناگاه امام حسين عليه السلام مانند شهبازى كه بر صيد خود فرود آيد، برسيد و هفتاد نفر از معاريف ما را بكشت و ميمنه و ميسره ما را در هم شكست و همگى رو به هزيمت گذاشتيم .
    پس برگرديد و به نزد برادر خود حضرت عباس عليه السلام برفت و او را مانند شير كه فريسه خود را مى ربايد برداشت و در ميان كشته ها گذاشت و بر او نوحه و گريه كرد و نوحه و صيحه از مخدرات حرم به طورى بلند شد كه يقين كردى ملايك و جن با ايشان مى گزيند و زمين بر ما موج مى زند. پس امام حسين عليه السلام را ديديم كه به سوى ما مى آيد و الله او را چنان گمان كرديم كه پدرش على بن ابى طالب عليه السلام است ، پس ما را مانند گوسفند متفرق كرد و رو به سوى شريعه فرات آورده داخل آب گرديد و برفت تا آنكه آب به ركاب او رسيد. پس بايستاد كه آب بياشامد، ناگاه اسب او سر به جانب آب بدر و آن جناب اسب را بر خود مقدم داشت و لجام از سر ان برداشت ، با آن حيوان با آسودگى بياشامد و خود دست از آب برداشت ، با آن عطش و شدت حاجت به آب !
    چون اين حالت ايثار و سخاوت را در او ديدم ، ملتفت آيه شريفه گريددم كه خداوند پدر او على بن ابى طالب عليه السلام ، را در ان مدح كرده و فرموده است : و يؤ ثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة ، يعنى : ديگران را بر خود مقدم مى دارند هر چند كه خودشان در شدت باشند. پس تعجب كردم و گفتم كه حقا پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله هستى كه در اين شدت تشنگى ، حيوان را بر خود مقدم مى دارى . بعد از تو كسى زنده نماند با مشاهده اين حالت شقاوت بر من مستولى شده مردم را تحريص و ترغيب بر ممانعت او كردم و كسى جراءت بر ممانعت نكرد.
    پس با خود گفتم كه همانا اگر آب بياشامد جمع ما را خواهد كشت . پس شيطان دروغى در دهان من گذاشت كه گفتم : يا حسين : زنان و عيال و اطفال خود را درياب كه حرمت ايشان را هتك نمودند و خيمه ها را تاراج و غارت كردند! پس چون اين سخن بشنيد مضطرب گرديد و با لب تشنه از فرات بيرون آمد و خيال عيال را سالم ديد؛ دانست كه آن كلام از روى مكر و حيله بود و اراده رجوع به فرات نمود ديگر بار، و متمكن نگرديد. پس اشك او جارى شده بگريست و من هم بر حسن تدبير خود بر او بخنديدم و مكافات آن اين است كه مى بينى و ديدم .
    عبدالله اهوازى ، راوى خبر، گويد مه چون اين حكايت شنيدم ، دلم آتش گرفت و به آن مردود مطرود بدتر از يهود گفتم : راست گفتى ، بنشين تا آنكه از براى تو غذا بياورم ! پس ‍ داخل شده شمشير خود را صيقل داده بيرون آوردم ، چون شمشير را ديد گفت : مهمان وضيف را شما چنين اكرام مى نماييد؟! گفتم : آرى ، اكرام كشندگان امام حسين عليه السلام نزد ما اين است ! پس خدام و غلامان ، مرا امداد كرده او را كشتيم و به آتش دنيا پيش از آتش آخرت سوزانديم (لعنه الله عليه و على القوم الظالمين ) .(258)
    3. جناب آقاى سيد محمد كاظم كجاب دزفولى ، ذاكر اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام در قم ، روز 12 محرم الحرام 1412ه‍ ق براى نگارنده نقل كردند:
    شخصى بود در خوزستان ، ساكن دزفول ، كه لقبش چاووشى بود. قديمها، كسى كه جلوى زوار امامان شيعه عليه السلام مى افتاد و مى خواند به او چاوش مى گفتند. اين شخص نقل كرد: براى زيارت به كربلاى معلى مى رفتم . ماه قلب الاءسد (تير ماه ) بود. در زير نخلستان صدايى مى آمد چاووشى ، كه مرتبا تكرار مى شد. نزديك آن صدا رفتم ، ديدم لاك پشتى است ،مى گويد: ترا به خدا به من آب بده ! سابقا مشكهايى بود كه دسته چوبى داشت و به آن دول (دلو)مى گفتند. پرسيدم : شما كه هستيد، تا من به شما آب بدهم . گفت : اگر من خودم را معرفى كنم ، تو به من آب نمى دهم . گفت : به حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام قسم بخور كه آب مى دهى تا خود را معرفى كنم ، مى گويد من هم قسم خوردم كه به تو آب مى دهم .
    سپس گفت : من حكيم بن طفيل سنبسى هستم ، چون مرا به آقايم حضرت ابوالفضل عليه السلام قسم داده بود، من هم دول را، كه پر از آب بود، به او دادم . اما وقتى خواست آب بخورد آب منجمد شد و او از آن آب نتوانست استفاده بكند.
    آقاى مجاب افزودند: اين قضيه در دزفول معروف و مشهور است .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  9. #89
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    فصل نهم : اسامى شهداى كربلا، و مدفن رؤ وس آنان

    ... السلام عليك يا اءبا عبدالله و على الاءرواح التى حلت بفنائك ، عليك منى سلام الله اءبدا منا بقيت و بقى الليل و النهار و لا جعلع الله آخر العهد منى لزيارتكم . السلام عليك على الحسين و على على بن الحسين و على اءولاد الحسين و على اءصحاب الحسين ...
    فرازى از زيارت عاشورا
    فهرست اسامى شهداى كربلا
    شهداى كربلا آموزگاران بشريتند و نام جاودانشان بر تارك روزگار مى درخشد. بجاست ما نيز نامهاى مقدس آنان را زينت بخش اين نوشتار كنيم .
    اين نامها را بترتيب حروف الفبا و در دو بخش بنى هاشم و غير بنى هاشم خواهيم آورد:
    الف - شهداى كربلا از بنى هاشم
    فرزندان امير المؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام .
    1. ابوبكر بن على (شهادت او در كربلا قطعى نيست ).
    2. حعفر بن على .
    3. عباس بن على (ابوالفضل )
    4. عبدالله بن على .
    5. عبدالله بن العباس بن على .
    6. عبدالله الاصغر.
    7. عثمان بن على .
    8. عمر بن على .
    9. محمد الاءصغر بن على .
    10. محمد بن العباس بن على .
    فرزندان امام حسن مجتبى عليه السلام
    11. ابو بكر بن الحسن .
    12. بشر بن الحسن .
    13. عبدالله بن الحسن .
    14. القاسم بن الحسن .
    فرزندان سيدالشهدا امام حسين عليه السلام .
    15. ابراهيم بن الحسين (اين نام را ابن شهر آشوب رد كتاب (المناقب ) آورده است .)
    16. عبد الله الرضيع (شير خوار).
    17. على بن الحسين الاءكبر عليه السلام .
    فرزندان عبد الله بن جعفر و زينب سلام الله عليها:
    18. عبيد الله بن عبدالله بن جعفر.
    19. عون بن عبدالله بن جعفر.
    20. محمد بن عبدالله بن جعفر.
    فرزندان عقيل
    21. جعفر بن عقيل .
    22. عبدالرحمن بن عقيل .
    23. عبدالله الاءاكبر بن عقيل .
    24. عبدالله بن مسلم بن عقيل .
    25. عون بن مسلم بن عقيل .
    26. محمد بن مسلم عقيل .
    27. مسلم بن عقيل .
    28. جعفر بن محمد بن عقيل (اين نام را ابن شهر آشوب آورده است )
    29. احمد بن محمد الهاشمى (كه چهره شناخته شده اى نيست و تنها ابن آشوب از او ياد كرده است ).
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

  10. #90
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩




    ب - شهداى كربلا از غير بنى هاشم
    1. ابراهيم بن الحضين الاءسدى .
    2. ابوالحتوف بن الحارث الاءنصارى .
    3. ابوعامر النهشلى .
    4. اسلم التركى (خدمتگزار امام عليه السلام ).
    5. ادهم بن اميه العبدى .
    6. امية بن سعد الطائى .
    7. انس بن الحارث الكاهلى .
    8. انيس بن معقل الاءصبحى .
    9. برير بن خضير الهمدانى .
    10. بشر بن عبدالله الحضرمى .
    11. بكر بن حى التيمى .
    12. جابر بن الحجاج التيمى .
    13. جبلة بن على الشيبانى .
    14. جنادة بن الحارث الهمدانى .
    15. جنادة بن كعب الاءنصارى .
    16. جندب بن حجير الخولانى .
    17. جون (خدمتگزار ابوذر غفارى )
    18. جوين بن مالك التميمى .
    19. الحارث ابن امرء القيس الكندى .
    20. الحارث بن النبهان .
    21. الحباب بن الحارث .
    22. الحباب بن عام الشعبى .
    23. حبشى بن القيس النهمى .
    24. حبيب بن مظاهر (يا مظهر) الاءسدى .
    25. الحجاج بن بدر السعدى* .
    26. الحجاج بن مسروق الجعفى .
    27. حر بن يزيد الرياحى .
    28. حلاس بن عمرو الراسبى .
    29. حنظلة بن اسعد الشبامى* .
    30. حنظلة بن عمرو الشيبانى .
    31. رافع ، مولى مسلم الاءزدى .
    32. زاهر بن عمرو الكندى (مولى عمرو بن الحمق )
    33. زهير بن بشر الخثعمى .
    34. زهير بن سليم الاءزدى .
    35. زهير بن القين البجلى .
    36. زياد بن عريب الصائدى .
    37. سالم ، مولى بنى المدينه الكلبى .
    38. سالم ، مولى عامر العبدى .
    39. سعد بن الحارث الاءنصارى .
    40. سعد، مولى على بن ابى طالب عليه السلام .
    41. سعد، مولى عمرو بن خالد الصيداوى .
    42. سعيد بن عبدالله الحنفى .
    43. سلمان بن مضارب البجلى .
    44. سليكان مولى الحسين عليه السلام .
    45. سوار بن منعم النهمى .
    46. سويد بن عمرو بن ابى المطاع .
    47. سيف بن الحارث بن سريع الجابرى .
    48. سيف بن مالك العبدى .
    49. شبيب ، مولى حارث الجابرى .
    50. شوذب ، مولى بنى شاكر.
    51. ضرغامة بن مالك .
    52. عائذ بن مجمع العائذى .
    53. عابس بن ابى شبيب الشاكرى .
    54. عابر بن حساس بن شريح .
    55. عامر بن مسلم العبدى .
    56. عباد بن مهاجر الجهنى .
    57. عبدالاعلى بن يزيد الكلبى .
    58. عبدالرحمن الاحربى .
    59. عبدالرحمن بن عبد ربه الانصارى .
    60. عبدالرحمن بن عروة الغفارى .
    61. عبدالرحمن بن مسعود التيمى .
    62. عبدالله بن ابى بكر (اين نام را جاحظ در كتاب (الحيوان ) آورده است .
    63. عبدالله بن بشر الخثعمى .
    64. عبدالله بن عروة الغفارى .
    65. عبدالله بن عمير بن حباب الكلبى .
    66. عبدالله بن يزيد الكلبى .
    67. عبيدالله بن يزيد الكلبى .
    68. عقبة بن سمعان .
    69. عقبة بن الصلت الجهنى .
    70. عمارة بن صلخب الازدى .
    71. عمران بن كعب بن حارثة الاشجعى .
    72. عمار بن حسان الطائى .
    73. عمار بن سلامة الدالانى .
    74. عمرو بن عبدالله الجندعى .
    75. عمرو بن خالد الازدى .
    76. عمرو بن خالد الصيداوى .
    77. عمرو بن جنادة الانصارى .
    78. عمرو بن مطاع الجعفى .
    79. عمرو بن حنادة الانصارى .
    80. عمرو بن ضبيعة الضبعى .
    81. عمرو بن كعب ، ابو ثمامه الصائدى .
    82. قارب ، مولى الحسين عليه السلام .
    83. القاسط بن زهير التغلبى .
    84. القاسم بن حبيب الازدى .
    85. كردوس التغلبى .
    86. كنانة بن عتيق التغلبى .
    87. مالك بن الدودان .
    88. مالك بن عبدالله بن سريع الجابرى .
    89. مجمع الجهنى .
    90. مجمع بن عبيدالله العائذى .
    91. محمد بن بشير الحضرمى .
    92. مسعود بن حجاج التيمى .
    93. مسلم بن عوسجة الاسدى .
    94. مسلم بن الكثير الازدى .
    95. مسقط بن زهير التغلبى (احتمالا بن عبدالله بن زهير).
    96. منجح ، مولى الحسين عليه السلام .
    97. الموقع بن ثمامة الاسدى .
    98. نافع بن الهلال البجلى
    99. نصر، مولى على عليه السلام .
    100. نعمان بن عمر و الراسبى .
    101. نعيم بن عجلان الانصارى .
    102. واضح الرومى ، مولى الحارث السلمانى .
    103. وهب بن حباب الكلبى .
    104. يزيد بن ثبيط العبدى .
    105. يزيد بن زياد بن مهاصر الكندى .
    106. يزيد بن مغفل الجعفى .
    حال اگر شهداى بنى هاشم را به اين عدد بيافزاييم ، شماره شهادى كربلا به 136 نفر مى رسد، و اگر قيس بن مسهر صيداوى ، عبدالله بن يقطر وهانى بن عروه را نيز جزو شهداى كربلا به شمار آوريم ، رقم شهادى رزمندگان اردوى حسينى به 139 نفر خواهد رسيد. درود خدا به سرور شهيدان و ياران با وفايش .
    ۩۩ ***۩چهره درخشان قمربني هاشم ۩***۩۩

صفحه 9 از 20 نخستنخست ... 567891011121319 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •