حضرت جرجیس (ع) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
حضرت جرجیس (ع)
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3
  1. #1
    مدیر افتخاری
    ملکوت آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 3,144      تشکر : 3,634
    5,396 در 2,194 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ملکوت آنلاین نیست.

    kabotar. حضرت جرجیس (ع)





    بعد از عیسی(ع) بود و از اهل فلسطین و مردی مؤمن و پارسا كه بازرگانی می كرد و هر چه سود می كرد به درویشان می داد و سرمایه ای نگاه نمی داشت .
    در سرزمین موصل پادشاهی بود به نام ( اوداذیانه ) ، ظالم و بت پرست بود و بتی داشت به نام افلون و مردم آن دیار نیز همه بت پرست بودند و عده ای نیز به دین عیسی(ع) در آمده بودند و از اینكه نمی توانستند آشكارا دین خود را بیان كنند نگران بودند . تا اینكه جرجیس(ع) با چند بازرگان دیگر به موصل آمدند و در آن لحظه پادشاه آتشی بزرگ برافروخته بود و تهدید كرده بود كه هر كه بت افلون را سجده نكند او را در آن آتش بسوزاند و بر تختی نشست و مردم در برابر او می آمدند و بت را سجده می كردند و هر كه سجده نمی كرد به آتش می انداختند و می سوخت . و چون جرجیس(ع) به شهر وارد شد و آن منظره را دید و از اوضاع با خبر شد جرجیس(ع) گفت : من آن بت را سجده نمی كنم و راضی نیستم هیچ یك از یارانم آن بت را سجده كند و نزد شاه می روم . او را به خداوند یكتا دعوت می كنم بلكه دین خود را تغییر دهد و خداوند یكتا را ستایش كند .
    و اگر مرا به خاطر گفته هایم بسوزاند راضیم به رضای خدا .
    جرجیس(ع) به نزد شاه رفت و گفت : این بت پرستیدن باطل است و كفر است ! و چرا مردم را به بت پرستیدن مجبور می كنی ؟ تو نیز خدای یكتا را پرستش كن و خلق خدا را در آتش نسوزان . و خداوند است كه تو را آفریده و روزی می دهد و به تو مملكت داده است . پس چرا خداوند را نمی پرستی و او را سجده نمی كنی ؟ چه می خواهی از این خلق ضعیف ؟! و تو از ایشان ضعیف تر ! چرا این بندگان خدا را گمراه می كنی و می گویی چیزی را پرستش كنند كه در آن نه نفع است و نه ضّرر ؛ نه می شنود و نه می بیند .
    شاه گفت : از كجا آمده ای ؟ گفت : از شام .
    شاه گفت : اینجا به چه كار آمده ای ؟ گفت : آمده ام تو را از این بت پرستی نهی كنم و باز دارم و به خدای یكتا دعوت كنم و از عاقبت كارهایت بترسانم .
    شاه گفت : این بت را سجده كن و گر نه تو را در آتش می اندازم . جرجیس(ع) گفت : من آن كس را سجده كنم كه من و تو را و همة این مخلوقات را و زمین و هفت آسمان و همة ستارگان را آفریده است .
    حضرت جرجیس (ع)

  2.  

  3. #2
    مدیر افتخاری
    ملکوت آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 3,144      تشکر : 3,634
    5,396 در 2,194 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ملکوت آنلاین نیست.

    kabotar. پاسخ : حضرت جرجیس (ع)




    به دستو پادشاه چوبی در زمین فرو كرده و جرجیس(ع) را به آن محكم بستند و هر چه گوشت به بدن او بود با چنگال كندند و جرجیس نمرد و آه نگفت .
    یك میخ آهنی آوردند و به سینة او كوبیدند و میخ به بدن او فرو رفت و او آه نگفت .
    به جرجیس(ع) گفتند : آیا دردت نمی آید ؟!! گفت : خداوندی كه مرا به سوی شما فرستاده عذاب را از من گرفته است . پس او را به زمین میخ كردند و چهل مرد قوی یك سنگ عظیم را آوردند و به روی سینة او گذاشتند و شبی گذشت و به دستور خداوند فرشتگان سنگ را از سینة او برداشتند و میخ ها را از دست و پای او كشیدند و بدن او را همچون روز اوّل سالم كردند و او را از زندان بیرون آوردند . و چون صبح شد جرجیس(ع) نزد پادشاه آمد . پادشاه گفت : چه كسی تو را آزاد كرد ؟ و چه كسی تو را به قصر من راه داد ؟ جرجیس(ع) گفت : همان خدایی كه مرا به سوی شما فرستاد .
    پادشاه با وزیران خود مشورت كرد كه این مرد جادوگر است . پس جادوگران را آوردند و قرار شد جادوگران جرجیس(ع) را به صورت سگی در آورند .
    جادوگران محلولی ساخته و گفتند جرجیس(ع) از آن بخورد . جرجیس(ع) فكر كرد كه اگر از آن محلول نخورد آنها فكر می كنند كه او می ترسد پس محلول را گرفت و بسم الله گفت و آن را خورد ولی هیچ اتفاقی نیفتاد پس بار دوّم و سوّم و چند بار دیگر به او از آن محلول خوراندند امّا گزندی به جرجیس(ع) نرسید . پس همة جادوگران گفتند : او از ما استادتر است .
    یكی از سرهنگان پادشاه گفت : اگر او جادوگر بود مرده را نمی توانست زنده كند .! پادشاه گفت : او چه كسی را زنده كرده است ؟ سرهنگ گفت : در محلة ما پیرزنی است كه گاوی داشت و به جز آن چیز دیگری نداشت و چون آن گاو مرد . آن پیرزن بسیار گریه می كرد و چون جرجیس(ع) از آن محل می گذشت و از اوضاع و احوال آن پیرزن خبر یافت به پیرزن گفت مرا نزد جسد آن گاو ببر و چون به آنجا رسید چیزی گفت و عصای خود را بر آن گاو زد و گاو زنده شد و 4000 نفر آن روز به خدای جرجیس(ع) ایمان آوردند .
    پس چون پادشاه آن داستان را شنید آن چهار هزار نفر را شناسایی كرد و عده ای را كشت و عده ای را به زندان افكند و عده ای را از شهر بیرون كرد و رو به جرجیس(ع) كرد وگفت اگر خدای تو قادر است بگو تا دست مرا از سر این قوم بردارد و جرجیس(ع) میگفت : خدای من صبور است و چون بگیرد سخت بگیرد . این بندگان را كه تو می كشی امروز آنها را دشوار است ولی فردا كه روز قیامت است خواهند گفت : كه ای كاش ما را زودتر كشته بود . در این لحظه كه جرجیس(ع) سخن میگفت : پادشاه و وزیران او در حال خوردن نان بودند و به جرجیس(ع) گفتند : آیا خدای تو می تواند این تخت ها كه ما بر آن تكیه زده ایم را دوباره سبز كند و به صورت اوّل خود مانند درخت گرداند و هر درختی میوة خود را برویاند و ما از آن بخوریم . آن وقت است كه ما به خدای تو ایمان خواهیم آورد .
    جرجیس(ع) دعا كرد و همةتخت ها سبز شدند و به درختی در آمدند و میوة خود را در آوردند و وزیران و پادشاه از آن میوه ها خوردند و گفتند این جادوست . پس یكی از وزیران گفت : او را به من بدهید تا چنان او را بكشم كه بدترین عذابها باشد . آنگاه به جلاد گفت و او را كشتند و به هفت تكّه در آوردند و هر تكّه را سوزاندند و به خاكستر در آوردند و به باد دادند . و چون شب شد خداوند او را زنده گردانید . و صبح روز بعد نزد پادشاه آمد و جلوی او ایستاد . پادشاه متحّیر مانده بود .
    وزیر دیگر آمد و گفت نگران نباشید زیرا چارة كار را می دانم و قالب انسانی را ساخت و جرجیس(ع) را در آن قرار داد و قالب را در آتش گرفتند و آنقدر حرارت دادند كه بدن جرجیس(ع) آب شد و به بخار تبدیل شد و نیست شد . امّا به فرمان خدا آن قالب بر زمین خورد و چنان صدایی ایجاد كرد كه همة وزیران و پادشاه بیهوش شدند . و به فرمان خدا جرجیس(ع) دوباره زنده شد و مقابل پادشاه ایستاد و پادشاه كه به هوش آمد و جرجیس(ع) را زنده دید گفت : من از دست این جرجیس عاجز شده ام .
    وزیر دیگر آمد و دستور داد جرجیس(ع) را بر زمین با میخهای آهنی به چهار میخ كشیدند و با شمشیرهای بسیار كه در گردونه ای بسته بودند آنقدر چرخاندند و بر بدن آن حضرت زدند كه اندامهای او پاره پاره شد و چهار شیر درنده كه چهار شبانه روز چیزی نخورده بودند را آوردند و تكه های گوشت آن حضرت را جلوی آنها انداختند امّا شیرهای گرسنه از آن گوشت نخوردند . و چون شب شد به فرمان خدا جرجیس(ع) دوباره زنده شد و صبح روز بعد جلوی تخت پادشاه ایستاده بود . پادشاه گفت : ای جرجیس ، من از كار تو عاجز شده ام اكنون بیا معامله ای انجام دهیم . تو این بت را سجده كن تا من خدای تو را پرستش كنم . جرجیس(ع) گفت : بت را سجده كردن روا نیست و هر كه بت را سجده كند كافر است .
    حضرت جرجیس (ع)

  4. #3
    مدیر افتخاری
    ملکوت آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 3,144      تشکر : 3,634
    5,396 در 2,194 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ملکوت آنلاین نیست.

    kabotar. پاسخ : حضرت جرجیس (ع)




    پادشاه جرجیس(ع) را به خانة خود برد تا مردم فكر كنند كه جرجیس(ع) به فرمان پادشاه در آمد و بت را سجده خواهد كرد و همه جمع شدند كه سجدة جرجیس(ع) را نظاره كنند. پیرزنی كه كودكی زمین گیر در بغل داشت بر سر راه جرجیس(ع) آمد و گفت : ای پیامبر خدا فرزند مرا شفا بده . و جرجیس(ع) دعا كرد و كودك آن پیرزن شفا یافت و از آغوش مادر پائین آمد و شروع به دویدن كرد و جرجیس(ع) به طرف بت خانه حركت كرد و چون وارد بت خانه شد همة مردم به نظاره ایستادند . جرجیس(ع) با صدای بلند گفت : ای بتان سجده كنید آن خداوندی را كه آفریدگار همة عالم است و سجده كردن و پرستیدن او را سزاوار است . پس همة بتها به یكباره بر زمین افتادند .
    همسر پادشاه به او گفت : آیا به او ایمان نمی آوری ؟ پادشاه گفت : آیا تو ایمان آورده ای ؟ زن گفت :‌ آری من به یك ساعت او را دیدم و خداوند مرا هدایت كرد و مسلمان شدم ولی تو چندین مورد از او دیدی و ایمان نیاوردی ؟ واقعاً كه سنگدلی !.
    پادشاه دستور داد تا همسر خود را به چوبی بسته و گوشت بدن او را با چنگالهای آهنی می كندند .
    خبر به گوش جرجیس(ع) رسید و او دعا كرد كه خداوندا من طاقت شكنجه را داشتم . ولی او زنی است و طاقت این شكنجه را ندارد و من از این پادشاه داذیانه ناامید شدم كه او ایمان نخواهد آورد پس تو او را هلاك كن و آن زن را فریادرس باش . و دعای جرجیس(ع) اجابت شد و آن شهر را كه نیمی مؤمن بودند و نیمی بت پرست به آتش كشیده شد و فقط بت پرستان را سوزاند و به مؤمنان زیانی نرسید .
    كافران به خانة مؤمنان آمدند ولی آتش به خانة مؤمنان می آمد و فقط كافران را می سوزاند .
    خبر به اطراف رسید و هر كه كافر بود می آمد و مؤمن می شد و پادشاه و قومش همه هلاك شدند و آن ولایت از كافران خالی و پاك شد .
    حضرت جرجیس (ع)

    رفتن دلیل نبودن نیست
    http://www.ayehayeentezar.com/galler...2332154524.gif
    در اوج نیزارهای پشیمانی ، به ابرهای سیاه و سرگردان که با من از یک طایفه اند سلام میگویم
    تو باور نکن اما من عاشقم

    رفتن دلیل نبودن نیست ...








اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •