سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: آنقدر یاد بگیریم تا بتوانیم بیاموزیم

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    شماره عضویت
    399
    نوشته
    6,456
    تشکر
    19,235
    مورد تشکر
    12,206 در 3,768
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض آنقدر یاد بگیریم تا بتوانیم بیاموزیم


    کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
    هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!" همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."
    موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.
    طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم متلاشی می‎گردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.
    نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را می‎بست، و سپس می‎گشود و دیگربار به خواندن ادامه می‎داد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی می‎خواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.
    هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‎کرد، گویی طوفان مشت‎های گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما می‎کوفت، یا می‎خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می‎کرد و دیگربار فرود می‎آورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‎خورد و در آن آرامش بی‎مانند به خواندن کتابش ادامه می‎داد.
    کشیش ابداً نمی‎توانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه می‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می‎گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او می‎خواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.

    دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است."

    گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛
    این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!

  2. تشكرها 2

    مدير اجرايي (09-12-1390), کوثر (09-12-1390)

  3.  

  4. Top | #2

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    دی 1390
    شماره عضویت
    2190
    نوشته
    552
    تشکر
    361
    مورد تشکر
    1,291 در 448
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب

    و من یتوکل علی الله فهو حسبه

    ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شی ء قدرا


    و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند و او را از جایی که گمان ندارد، روزی دهد؛ و هر کس بر خدا توکل کند، خدا کفایت امرش را میکند. خداوند فرمان خود را به انجام میرساند و خدا برای هر چیزی اندازه ای قرار داده است.





    یه لحظه همین الان برگردید به گذشته ...
    اونجاست که خیلی خوب میتونید حس کنید که چه جاهایی از چه راههایی که حتی تصورش رو هم نمیکردید به یاری شما آمده

    حالا بیشتر دقت کنید

    همون لحظات زمانی بوده که واقعا" از همه جا ناامید شده بودید و اون ته ته ها یه توکلی بوده (اول و آخرش ) و همون کمکتون کرده

    پس چرا الان ناامیدید

    شما اگر هیچ کس را نداشته باشید خدا را دارید که همه چیز است و شما غنی هستید

    مهم اینه که بخواهید از ته ته دل و فقط فقط فقط از خودش کمک بخواهید و به او توکل کنید و همیشه و همیشه و همیشه شکرگزارش باشید میدونم که هستید

    خدا را شکر که هستم

    -که وجودم را دوست دارم

    -که شادم

    -که تو را دارم

    خدایا شکـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــرت
    امضاء

    استغفر الله الذی لا اله الا هوالرحمن الرحیم الحی القیوم بدیعُ السماوات والارض
    من جمیع جرمی وظلمی واسرافی علی نفسی واتوب الیه


  5. تشكرها 2

    مدير اجرايي (09-12-1390), عهد آسمانى (22-06-1392)

  6. Top | #3

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    دی 1390
    شماره عضویت
    2190
    نوشته
    552
    تشکر
    361
    مورد تشکر
    1,291 در 448
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    به معصومی گفتن یکی از صحابه حالش بده بریم عیادتش حضرت قبول کردند و رفتند و قتی جویای حال اون فرد شدند اون فرد گفت الحمدلله به لطف خدا بعد سالها تهذیب نفس به مرتبه ای رسیدم که مرگ رو بیشتر از زندگی (ممات رو بیشتر از حیات) فقر رو بیشتر از ثروت،بیماری رو بیشتر از سلامتی و.... دوست دارم و منتظر بود اون معصوم تحسینش کنن که با صحبت معصوم بدجوری جا خورد که گفت:
    اما ما اینطور نیستیم!!!!
    پرسید مگه شما چطورید؟؟؟؟
    معصوم جواب داد ما اگه خدا برای ما سلامتی رو بخواد ما اونو دوست داریم اگه بیماری رو بخواد ما اونو دوست داریم اگه فقر رو بخواد ما اونو دوست داریم اگه ثروت رو بخواد ما اونو ...
    امضاء

    استغفر الله الذی لا اله الا هوالرحمن الرحیم الحی القیوم بدیعُ السماوات والارض
    من جمیع جرمی وظلمی واسرافی علی نفسی واتوب الیه


  7. تشكرها 3

    مدير اجرايي (09-12-1390), ال یاسین (09-12-1390), عهد آسمانى (22-06-1392)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی